بسمالله الرحمن الرحیم
با توجه به پیشرفت علم روانشناسی آیا نمیتوان به نوعی معنویت غیر دینی دست یافت؟ آیا میتوان نتیجه گرفت که برای ایجاد معنویت هیچ نیاز انحصاری به دین و عقاید دینی نیست؟
سوال دومی هم هست که آن را میخوانم. این سوال هم از یک بعد دیگری به همین مسئله پرداخته است. این مثال معنویت و عرفان و اینکه آیا میتوان معنویت دینی را از شریعت و معارف دین جدا کرد یا نه؟ یک تلاش مستمر و قوی در کشور ما به خصوص در صدهی اخیر بوده که در 10، 15 سال اخیر خیلی تشدید شده است. سوال دوم مسئلهی عشق است. همان مسئله است منتها از زاویهی دیگری به این مسئله نگاه میکند. سوال دوم این است.
علیرغم سختگیریهای قشری، ما در ادبیات عرفانی دنیا و در غرب و شرق به مفاهیم عاشقانهی بسیاری بر میخوریم و این عشق فقط عشق آسمانی نیست، بلکه عشق زمینیِ مجازی نیز هست که کاملاً مجاز دانسته شده و ادبیات غرب هم مثل ادبیات ما این عشق را به رسمیت شناخته است. تکلیف عشق مجازی در فلسفهی ما و معارف اسلامی چیست؟
این هم سوال خیلی مهمی است. این بحث عشق افلاطونی یک برزخی بین عشق آسمانی و عشق زمینی شده است. میگویند این عشق افلاطونی بهترین جا برای گذاشتن قرارهای مشکوک است. از این عشق افلاطونی تعابیر دیگری هم شده است. از عشق پاک، ارتباط عشق مجازی با عشق حقیقی که بحث خیلی پیچیده و مهمی است. هم در ادبیات غرب و هم در ادبیات ما هست و متأسفانه اینها هم در همین دعواهای ژورنالیستی و سیاسی ضایع شد و این بحث از حد واقعی حکمی و علمی خودش تنزل کرد. اولاً من خیال آنهایی که میخواهند با نام عشق پاک و عشق حقیقی و عشق مجازی شهوت را تطهیر بکنند عرض کنم که شهوت اصلاً در دیدگاه اسلامی مشکلی ندارد. اسلام ضد شهوت نیست. حتی شهوت که پایینترین و رذلترین و غریزیترین بعد از عشق است. اگر بتوان اسم آن را عشق گذاشت که اسم آن را عشق نمیگذارند. هیچ کدام از فلاسفه و عرفای ما به شهوت عشق نگفتهاند و در این مورد کلمهی عشق را به کار نبردهاند و تأکید داشتهاند که در این مورد به کار نرود اما این به آن معنی نبوده که ضد شهوت هستند. اسلام و به تبع اسلام، فلسفه و عرفان ما در انواع مکاتب و نهلههای فلسفی و عرفانی که الان در جهان اسلام داریم، آنهایی که بیشتر به مبانی دین مستند بودند و به این آموزهها وفا کردند و از خودشان چیزی در نیاوردند و با چیز دیگری مخلوط نکردند یا تحت تأثیر ترجمهی فلسفههای دیگر مثل عرفان هندی و فلسفهی یونانی قرار نگرفتند این مسئله روشن است که شهوت به عنوان یک غریزه در اسلام کاملاً به رسمیت شناخته شده است. آن چیزی که دین با آن مخالفت کرده شهوت نیست. بلکه سیطرهی شهوت بر شخصیت است. کسی با شهوت مخالفت نکرده است. با سیطرهی شهوت بر شخصیت مخالفت میکنند و اینکه شخصیت تو یک شخصیت شهوی و شهوانی باشد و مهار تو در دست شهوت باشد مخالفت کردهاند. با اصل شهوت مخالفت نکردهاند. حتی شهوت به عنوان یک غریزه در اسلام مورد حمله نیست و شما در هیچ جایی نمیبینید که در قرآن و روایات شهوت را هو کرده باشد. اصل شهوت را عرض میکنم. هیچ جا آن را مسخره نکرده است. نکوبیده و تحریم نکرده و نگفته که خبیث است. اما با افراط در شهوت و رفتن به سمت شهوت به روش غیر انسانی برخورد شده است. و الا خود شهوت به عنوان یک قوه و به عنوان امکان الهی و یک نعمت برای حفظ زندگی و اجتماع و برای بقای نوع و کمک به حفظ خانواده در اسلام تلقی شده است. البته آن را با قانون اخلاقی و با قانون عملی مهار کردهاند و آن را تعدیل و هدایت کردهاند و به آن جهت مثبت و تکاملی دادهاند و الا اسلام با رهبانیت و با ریاضتهای افراطی جنسی و با تجرد و عضوبت بیشترین مخالفت را کرده است. میگوید انسانی که نیاز شهوی خودش را که حق طبیعی و شرعی اوست به روش انسانی و درست ارضا نکند و به او پاسخ مثبت ندهد و آن را سرکوب کند نه تنها بخشی از استعدادهای خود را کشته بلکه عبادات او نسبت به کسی که در سن ازدواج است و ازدواج کرده و تجربهی جنسی مشروع دارد ارزشی ندارد. این روایت است که میگوید فردی که هنوز مجرد است با فردی که متأهل است، کسی که به سن ازدواج برسد و امکان ازدواج نداشته باشد. در روایات ما یک چیزهایی راجع به آموزش در نحوهی نزدیکی زن و شوهر آمده و خود پیامبر اکرم(ص) و ائمه وارد یک جزئیاتی شدهاند که آدم فقط تنهایی میتواند بخواند و حتی در یک جمع دو نفره و سه نفره نمیتوانی بگویی. پیامبری که برای تهذیب نفس آمده و میگوید من برای تکامل و تقرب شما به خدا آمدهام، در جزئیات روش آمیزش جنسی حکم میدهد. هم در حد واجب و حرام، هم در حد مستحب و مکروه و هم در حد توصیههای فردی و اخلاقی حکم دارد. حالا برای اینکه چشم و گوش شما که مجرد هستید بیشتر باز نشود من وارد این مسائل نمیشوم. ولی اسلام به این مسائل به طور دقیق توجه کرده است. اسلام با تجرد جنسی مخالف است. اسلام دعوت کرده که وقتی انسانها به یک سنی رسیدند و نیازهای طبیعی، جسمی، عصبی و روانی آنها متبلور شد و به تجربهی جنسی نیاز دارند حتماً باید این تجربه را به روش مشروع انجام بدهند، منتها به روشی که به انسانیت و به ابعاد عقلانی و اخلاقی و انسانی آنها صدمه نزند. فرق رابطهی جنسی مشروع و نامشروع همین است. اسلام میگوید مذکر و مؤنث وقتی به سمت هم میروند باید به عنوان دو انسان به همدیگر نزدیک بشوند. این قرارداد شرعی که اسلام به عنوان نکاح میگذارد، چه ازدواج دائم و چه ازدواج موقت به معنی است که میگوید این تجربهی جنسی باید صورت بگیرد، اما باید به عنوان دو نفر انسان باشد. شما فقط نر و ماده نیستید. قبل از اینکه نر و ماده باشید انسان هستید. آن کرامت انسانی و ایمانی خود را حفظ کنید و در عین حال نیاز جنسی را هم تأمین کنید. این نگاه اسلام است. حتی به رذلترین و غریزیترین و حیوانیترین جنبهی عشق این نگاه را دارد که حتی در عرفا و حکمای ما اصلاً به شهوت عشق نگفتهاند و هیچ کس هم عشق نمیگوید. اینهایی که میخواهند به اسم عشق مجازی شهوت را توجیه کنند دو جواب دارند. اولاً اینکه هیچ کدام از حکما و عرفای ما به شهوت عشق نگفتهاند. حتی به آن عشق مجازی هم نگفتهاند. حالا میگویم و توضیح میدهم. ثانیاً اینکه اصلاً شما چه نیازی به این قضیه دارید؟ اصل شهوت در اسلام در حدود خودش و بدون اینکه به روحانیت و تقوا و کمال انسان صدمه بزند حتماً و صد درصد به رسمیت شناخته شده و حتی به سوی آن دعوت شده است. اسلام با شهوت مخالف نیست اما با سیطرهی شهوت بر شخصیت مخالف است. به رابطهی جنسی دعوت کرده منتها از نوع انسانی و کنترل شدهی آن که صدمهای به ابعاد عقلانی و اخلاقی و متعالیتر انسان نزند و انسان را تبدیل به حیوان نکند. انسان را رذل نکند. چون اسلام حتی مادیترین ابعاد زندگی را هم با معنویت گره میزند. فرق اسلام، فرق عرفان و اخلاق و معنویت و احکام اسلام با بقیهی ادیان همین است که هیچ بعد زندگی شما را خالی از معنویت نمیگذارد. من گاهی در حاشیهی مفاتیح و روایات میدیدم که میگوید اگر وارد دستشویی میشوید این ذکر را بگویید. گاهی با خودم میگفتند مگر در حال دستشویی رفتن وقت ذکر گفتن است؟ تا مدتها در ذهن من این مسئله بود که برای دستشویی رفتن ذکر میدهند و برای غذا خوردن ذکر میدهند. بعد به این نتیجه رسیدم که وقتی شما عرفانهای دیگر را در دنیا میبینید، وقتی که مکاتب دیگر را میبینید، وقتی مکاتب عرفان مناطق هند و چین را میبینید، وقتی عرفان سرخپوستی و آمریکای لاتین را میبینید، متوجه میشوید وقتی اینها میخواهند به شما ارتقای نفسانی و الهی بدهند اول به تو میگویند باید جنبهی جسمانی و طبیعی خودت را به کلی له کنی. بعضی از راهبان شرقی در کوههای هیمالیا و نپال برای اینکه اهل عبادت باشند و تخطی نکنند، خودشان چشمان خود را کور میکنند تا معصیت چشمی نکنند و خودشان را عقیم میکنند تا غریزهی جنسی روی آنها فشار نیاورد و معصیت جنسی نکنند. اینطور تقوا که فایدهای ندارد. اصلاً تو نمیتوانی گناه بکنی. یک کاری کردهای که نمیتوانی گناه بکنی. تقوا وقتی است که بتوانی معصیت بکنی و این کار را نکنی. کسی که دستش را بریدهاند نمیتواند دزدی بکند. حالا میتواند بگوید من دزدی نکردم؟ معلوم نیست که تو عمداً دزدی نکرده باشی. این به ارادهی خود تو نیست. اینها میگویند بعد جسمانی انسان را به کلی نادیده بگیر. ازدواج، کار، خوراک، تلاش اقتصادی، تلاش سیاسی، حضور در صحنهی سیاست و جهاد با معنویت منافات دارد. این عرفان یک عرفان غیر الهی و غیر انبیایی است. از آن طرف آقایان دیگری در غرب هستند که از آن طرف افراط میکنند و میگویند چرا جسم را نبینی؟ اتفاقاً فقط جسم را ببین. یعنی منطق نظام سرمایهداری لیبرال اصالت شهوت و اصالت قدرت و اصالت لذت است. برو لذت ببر. روح و عقل و اخلاق و آخرت و معاد همه کشک است. این وسط باید تعادل باشد. اسلام آمده و کاری کرده است. میگوید مادیترین عمل در زندگی چیست؟ مگر غریزیتر و مادیتر و طبیعیتر از غذا خوردن و نان در آوردن و دستشویی رفتن و آمیزش جنسی داریم؟ اسلام برای همینها احکام گذاشته و حتی دستور ذکر داده است. برای اینکه میخواهد به تو بگوید یک کاری کن که به دستشویی رفتن تو هم در مسیر تکامل باشد. یعنی وقتی میخواهی به دستشویی بروی نگو یک قطعهای از زندگی من هست که هیچ ارتباطی به معنویت ندارد. میگوید همین دستشویی رفتن را هم به معنویت ارتباط میدهیم. هر کار اقتصادی، سیاسی، اجتماعی که انجام میدهی با نیت درست انجام بده و در چهارچوب شریعت عمل بکن و بدان که همین کار نماز و روزه و عبادت میشود. همین کار تو را تکامل میدهد. این نوع نگاه را در کدام مکتب عرفانی در دنیا دیدهاید؟ اینها کجاست که همهی نیازهای طبیعی شما را ببیند و از همهی اینها برای ارتقای روحی و عرفانی شما پلکان بسازد و بگوید من از مادیترین عمل تو هم عرفان در میآورم. این است که در اسلام دین از اقتصاد و سیاست و حکومت جدا نیست. در اسلام دین از هیچ چیزی جدا نیست. در این منطق دین از هیچ چیز جدا نیست. بنابراین احتیاجی به عشق افلاطونی و عشق پاک نیست. حالا اگر کسی میخواهد به دنبال شهوترانی برود بحث دیگری است. مثل آن درویشی که میگفت من به عشق خدا عرق میخورم. خب این هم یک عرفان است و ربطی به عرفان دین و انبیا ندارد. تو به دنبال لذت خودت هستی و میخواهی به اسم خدا آن را تمام بکنی. باید این نکته را هم گفت که حق ادبیات عرفانی غرب هم ادا بشود. به اسم ادبیات عرفانی در باب مفهوم و مصادیق عشق نمیتوان مغالطه کرد. در جهان فلسفه و عرفان ما که روشن است. حتی در ادبیات عرفانی غرب هم نمیتوان این کار را کرد. یعنی در ادبیات ریشهدار نمیتوان این کار را کرد. این ادبیات 50، 60 سال اخیر غرب را نمیگویم. چون اصلاً هنر و ادبیات و فرهنگ و اخلاق عمومی در غرب به خصوص از جنگ جهانی دوم به این طرف با سرعت سرسامآوری مبتذل شد. حتی تا صد سال پیش اروپا اینطور نبود. انواع مسائل مثل همجنسبازی و فسادهای اخلاقی و برهنگی تا 80، 90 سال پیش در این حد نبود. مقدار زیادی از اینها بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا و آمریکا باب شد. حتی صد سال پیش اروپا این اروپا و آمریکا این آمریکا نبود. این اتفاقی است که بعد از جنگ جهانی دوم افتاده است. شما در ادبیات عرفانی خود آنها که ادبیات عرفانی دینی بوده، حالا من به ادبیات کلاسیک غرب که منشأ لاتین دارد و مربوط به اساطیر یونانی و روم قبل از مسیحیت است کاری ندارم، همین اولین آثار ادبی که به زبانهای اروپایی و بومی اروپایی نوشته شده است، مثل «کمدی الهی» که «دانته» نوشته است. اگر شما به این آثار نگاه بکنید میبینید نگاه اینها به مسائل عرفان و اخلاق و انسان یک نگاه کاملاً دینی است. البته این نوع ادبیات و عرفان در غرب ور افتاده و الان کاملاً در زاویه قرار گرفته است. مثل یک بوکسوری که گوشهی رینگ او را گیر آوردهاند و با مشت میزنند. الان چنین وضعی پیدا کرده است. اما باید اینها را دید. میخواهم بگویم حتی با ادبیات ریشهدار خود غرب هم نمیتوان این معامله را کرد و آنها بنمایههای کاملاً دینی دارند. این دانته که باید او را بزرگترین شاعر اروپا و دست کم ایتالیا دانست و بعضیها گفتهاند کتاب کمدی او بزرگترین اثر ادبی اروپا بعد از دوران ماقبل مسیحی است. نزدیک به صد قطعهی منظوم راجع به بحث دوزخ و اعراف و بهشت و عوالم آخرت بعد از مرگ است که مرحوم «مجتبی مینوی» یک تحقیق خیلی قشنگی کرده و آنجا نشان میدهد که چطور دانته در کمدی الهی یا عارف بزرگ آلمانی به نام «مایستر اکارت» که میگویند شیخ اکبر عرفان اروپاست در کتاب خود به نام «مواعظ» تحت تأثیر ادبیات عرفانی جهان اسلام بودهاند. آنجا ثابت میکند. بعضی از محققین اروپایی و ایتالیایی هم این را نوشتهاند. آنجا میگوید در زمانی که دانته، کمدی را مینوشت ترجمههای لاتین از روایاتی که شب معراج پیامبر(ص) را توضیح میداده را داشته است. چون در شب معراج، پیامبر اکرم(ص) عوالم بعد از مرگ را به جزئیات رؤیت کردند و بخشی از آن را نقل کردند که به روایات معراجیه معروف است و توضیح میدهد که آن شب چه دیدم که باطن عالم و ملکوت عالم را به ایشان نشان دادهاند. برخی از نسخههای ترجمه لاتین همینها در همان زمان در کتابخانهی آکسفورد یا در پاریس در اختیار دانته و دیگران بود و آنجا این محقق اروپایی نشان میدهد که مو به مو اکارت یا دانته از کدام بخش از این روایات یا مضامین قرآنی برای ایجاد این کتابها استفاده کردهاند که اینها قلههای ادبیات اروپاست. این کتاب «مواعظ» اکارت و «کمدی الهی» یا کتاب «قصههای کاتربری» که برای آن نویسندهی انگلیسی است، قلههای ادبیات اروپا تا قبل از این دوران متأخر بودهاند. چقدر تحت تأثیر ادبیات عرفانی جهان اسلام بودهاند. حتی او میگوید نه فقط قرآن و روایات بلکه بخشی از آثار عرفانی متأخر مثل مثنوی حکیم سنایی که به نام «سیر العباد الی المعاد» هست که بخشی از آن در اروپا ترجمه شده بوده است. نمونههای ما به ازای عینی اینها در کمدی الهی نشان داده میشود. حتی از آثار کسی مثل «ابوالعلای معری» که بعضیها گفتهاند یک ماتریالیست و دهری در جهان اسلام بوده است و آزادانه اظهار نظر میکرده است. بعضیها گفتهاند نمونههای واضح کتاب «رسالت الغفران» در این آثار برجسته آمده است. حالا اینها قلههای ادبیات عرفانی اروپاست. در کجای این آثار این حرفها بوده است؟ اینکه عشق کم کم به سکس متنزل شد، کجا در آثار و ادبیات عرفانی خود اروپا و غرب بوده است؟ اینها برای همین 50، 60 سال اخیر است. یا آثار «توماس آکوئیناس» که یک متأله بزرگی در غرب است و ایشان هم کاملاً تحت تأثیر ادبیات اسلامی است. این را شنیدهاید که استارت علوم جدید و علوم تجربی در جهان اسلام زده شد و به غرب ترجمه شد. این سیر ترجمهای که الان میبینید و یک اتوبان یک طرفه است و در تمام حوزههای دانشگاهی ما و حتی در حوزهی الهیات از آن طرف ترجمه میشود، در آن دوران معکوس بود. به مدت 500 سال اتوبان ترجمه از جهان اسلام به غرب یک طرفه بود. یعنی در تمام حوزهها از پزشکی، ستارهشناسی، فیزیک، شیمی، هندسه، معماری تا الهیات عقلی و عرفان از جهان اسلام ترجمه میشد و به آن طرف میرفت. اصلاً از قرن 10 میلادی تا 15 میلادی این سیر ترجمه که نه، سیل ترجمه وجود داشته و اواخر قرن 15 باعث یک انقلاب عظیم در اروپا شد. هم انقلاب صنعتی و هم رفورم مذهبی و به وجود آمدن پروتستانها تحت تأثیر جهان اسلام بود. هم تحت تأثیر جنگهای صلیبی و هم تحت تأثیر تجارتها و هم تحت تأثیر همین ترجمههای وسیعی بود که اتفاق افتاد. در این حوزه هم ترجمههایی وجود داشت. مثلاً در باب داستاننویسی خودشان اشاره میکنند و میگویند این کتاب «حی بن یقزان» یک رسالهی نمادین فلسفی است که «ابن تفیل» حکیم مسلمان آندولسی آن را نوشت و یک چنین رسالهای از «بوعلی» هم هست. 10، 15 رسالهی فلسفی نمادین هست که خیلی مهم هستند و نتایج مهمی هم از آنها گرفته میشود. این کتاب غیر از بحثهای فلسفی و عرفانی که دارد، تأثیر بسزایی در داستاننویسی و رمان در دورهی جدید غرب گذاشته است. اینها چیزهایی است که باید در مورد آن تحقیق بشود. متأسفانه ما مطلقاً خودآگاهی تاریخی نداریم. به خصوص نسل جدید ما در دانشگاهها این چیزها را نمیدانند. البته تقصیری هم ندارند. برای اینکه ملعمهای آنها هم نمیدانند. ما هم نمیدانیم که سابقهی فرهنگی ما چه بوده و از کجا به کجا رسیدهایم و جز ایجاد این خودآگاهی راهی برای اصلاح نداریم. این فرهنگ و ادبیات کم کم به این نوول و داستانهای بلندی تبدیل شد که صرف تشبیه مالیخولیای روانی و جسمی افراد شده است. این رمانهای جدیدی که ترجمه میشود را ببینید که چطور وارد مفهوم عشق میشوند. اصلاً عشق را چطور معنا میکنند؟ شعرهای عاشقانهی درباری مبتذل جای ادبیات عرفانی را در خود غرب هم گرفت. البته بین این نوولیستها، انسانهای حکیم و مصلح اجتماعی هم بودهاند. کسانی مثل «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «هوگو» بودهاند و آثار خیلی بزرگی از نظر تربیتی و اجتماعی گذاشتهاند. ولی متأسفانه این نسل هم در اروپا و غرب منقرض شد. نسل بعدی داستاننویسها و ادبیات اروپا یک پله پایینتر آمد. کسانی مثل «جان اشتاین بک»، «امیل زولا»، «چارلز دیکنز» که رمانهای اینها ترجمه شده و در بازار هست. تازه اینها هم به نظر من از یک جهت قابل احترام هستند. برای اینکه اینها هم باز به یک معنا مصلحان اجتماعی بودند و در رمانهای خود به بعضی از گرههای مهم اجتماعی پرداختهاند و خواستهاند آنها را باز بکنند ولو با دیدگاههای خودشان بوده است. ولی باز هم از مفاهیم انسانی و دینی نسبت به نسلهای قبل از خود خیلی فاصله گرفتهاند. امروز دیگر یک ادبیات پوچگرای شالودهشکن و مبتذلی به وجود آمده که اگر یک حکیمی به آن شکل داستان بنویسد همه او را هو میکنند و کتاب او هیچ جا ترجمه نمیشود. چون ترجمهها هم هدایت شده است. بعضیها خیال میکنند تمام کتابهایی که ترجمه میشود قلههای فرهنگ غرب است. اینطور نیست. اینها گزینش میشود. من معتقد هستم سازمانهای خاصی در غرب با تفاهم و همکاری گروههای خاصی در داخل کشور تفاهم میکنند که این آثار را ترجمه کنید. گاهی میبینی یک اثر درجه چهار و پنج در حوزهی علوم و ادبیات و الهیات در سطح وسیع ترجمه میشود که دانشآموز دبیرستانی ما هم اسم این کتاب و نویسنده را شنیده است. در حالی که در خود غرب، در خود دانشگاههای غرب او را نمیشناسند. حواس ما نبود و فکر میکردیم کسی که اینجا مطرح است در جاهای دیگر هم مطرح است. در یکی از این سمینارها در خارج از کشور شروع کردم و به بعضی از این اساتید توضیح دادم که فلان کس این نکته را گفته است. وقتی که حرفهای خودمان را زدیم او از ما پرسید مگر این آقا چقدر مهم است که شما 20 دقیقه راجع به او صحبت میکنید؟ گفتم تمام آثار این در داخل کشور ترجمه شده و در دانشگاهها استاد باید دانشجو را به اینها ارجاع بدهد. گفت از لحاظ علمی هم اینها کتابهای درجه سه و چهار است و این یک نویسنده و متفکر درجه سه است. من فکر میکنم اینها حساب شده است و همه چیز ترجمه نمیشود. آن چیزی که در ما خودباختگی و تحقیر ایجاد میکند و کاری میکند که ما سرمان را در برابر آنها خم کنیم، ترجمه میشود و الا انتقادهای خیلی قوی نسبت به این مفاهیم در خود غرب شده که اصلاً ترجمه نمیشود و کسی در ایران نه اسم کتاب و نه اسم نویسندهی کتاب را نشنیده است. این مسئله در موسیقی غرب هم اتفاق افتاده است. حالا بنده خیلی با موسیقی آشنا ندارم ولی در آثاری که فیلسوفان موسیقی راجع به موسیقی نوشتهاند، میخواندم که سیر حرکت موسیقی در غرب هم عین همین سیر حرکت در باب نوول و داستاننویسی اتفاق افتاده است. یعنی از آن موسیقیهای محلی و کلاسیک اروپایی به سمت آهنگهای هوی متال آمدهاند و خود فیلسوف غربی که راجع به موسیقی بحث میکند میگوید این آهنگها کنسرت احمقها و آهنگ جنون جنسی و عصبی است و این هم چهرهی دیگری است از همان اتفاقی که در ادبیات افتاده است. نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که پشت این موزیک و پشت این ادبیات یک فلسفهای خوابیده که باید حتماً آن فلسفه را بشناسیم. آن چیزی که به سادیزم جنسی و مازوخیزم و خودآزاری جنسی دعوت میکند و اسم آن را هم تابوشکنی میگذارند. گند میزنند و میگویند تابو شکستیم. میدانید که این حریمشکنها میگویند این چیزها تابو است و ما باید آن را بشکنیم. چه چیزی تابو است؟ فضیلت تابو است. این فلسفهها متأسفانه در ابتدا همگی اندیشه بودند و خیلی منطقی و مؤدبانه به نظر میرسیدند ولی وقتی که ترویج شدند و پرورش پیدا کردند و مرید پیدا کردند اول وارد آکادمیها و دانشگاهها شدند و بعد وارد حکومتها و پارلمانها و مجالس و رسانهها شدند و جامعه را عوض کردند. جامعهی خود غرب در این صد سال عوض شده است. از نظر انسان صد پله پایین آمده است. از نظر تکنولوژی بالا رفته و از نظر انسانی پایین آمده است. همین کار را با هم میکنند. خود آن آقا یک تعبیر جالبی دارد و میگوید اینها در اینترنت یک سایتی دارند و آدرس اینترنتی آن را هم مینویسد و میگوید «wwwc» هم آدرس اینترنتی آنهاست و اگر خواستید میتوانید به این آدرس رجوع کنید. این تعبیری است که خودش راجع به این قضایا دارد. میگوید این چه فرهنگی است که باید از طریق اینترنت هم ترویج بشود. بعضی از خود داستاننویسان برجسته در غرب خیلی قشنگ در مورد این نیهیلیزم بحث کردهاند. مثلاً دو، سه داستان بلند از همین داستایوفسکی ترجمه شده است. شما ببینید کتاب «برادران کارامازوف» یک شخصیتی به نام «ایوان» دارد که واقعاً یک شخصیت زهرآگین است. در کتاب دیگر او یعنی «جنایت و مکافات» که دو فیلم هم از آن ساختند و پخش کردند و نشان میدهد که قهرمان داستان درگیر چه عذاب وجدان و چه مسائلی است و در آخر چه کار میکند و به دنیا چطور نگاه میکند و به حیات انسان چطور نگاه میکند. یا کتاب «جنزدگان» که دقیقاً تصویر انسان نیهیلیست را خیلی قشنگ به عنوان یک نمونه بررسی کرده و نشان میدهد این فرهنگ نفی در نفی از کجا شروع میشود و به کجا ختم میشود. بنابراین نتیجهای که از عرضم میگیرم این است که عدهای میخواهند به اباههگری اخلاقی پوشش عرفانی بدهند و تحت عنوان عشق مجازی و عشق حقیقی سکس و ابتذال را ترویج بکنند و اینها اولاً متوجه نیستند که نیازهای شهوانی و جنسی انسان در اسلام محترم است. احتیاجی ندارد که شما آن را به عشق حقیقی و عشق به الله گره بزنی. همین که شما در این مسیر و در چهارچوب شریعت و با این اهداف درست تجربهی جنسی مشروع کردی دیگر یک عمل شیطانی نیست و اصلاً یک عمل رحمانی است. عملی است که خدا خواسته است. اولاً این را نمیفهمند برای اینکه فکر میکنند اسلام مسیحیت و بودیزم است و ثانیاً میخواهند تهمت بزنند. اینها به سراغ عرفان هم نمیروند. به عکس چیزی که مشهور است، این کار را میکنند. خواهش میکنم دقت بفرمایید. مشهور است که فقه در روابط اجتماعی سختگیر است و عرفان آسان میگیرد. فلسفه در حوزهی نظری سختگیر و خشک است و عرفان آسان میگیرد. در مورد هر دوی اینها واقعیت دقیقاً بر عکس است. در حوزهی عمل اجتماعی فقه خیلی آسان میگیرد. چون میدانید که فقه میگوید هر کسی شهادتین گفت، یعنی هر کس بر زبان جاری کرد که رسالت پیامبر(ص) و توحید را قبول کرده، از نظر فقه مسلمان است. یعنی میگوید در دنیا با این به عنوان یک مسلمان برخورد کنید. ولو اینکه میدانی منافق است و دروغ میگوید. از نظر حقوقی و مدنی یک شهروند مسلمان حساب میشود. فقه میگوید وقتی شهادتین را گفت کافی است و شما نباید تحقیق کنی که راست میگوید یا دروغ میگوید. یعنی فقه بر سر قضیهی ایمان و کفر واقعاً تسامح کرده است. اما عرفان چه؟ عرفان میگوید خیلی از مسلمانهایی که اهل عبادت هم هستند مشرک هستند. عرفای ما این را میگویند. میگویند تو تا آخر عمر مشرک هستی و موحد حقیقی نیستی. راست هم میگویند. با یک نگاه دقی عرفانی همهی ما مشرک هستیم. امام میگفتند آنهایی که نماز خود را در تمام عمر خالصاً خواندهاند نمیتوانند بگویند من یک رکعت نماز برای خدا خواندهام. چون ما نماز را برای خودمان خواندهایم. خواندهایم که خودمان تکامل پیدا نکنیم. در آخر برای خدا نماز نخواندهایم. یعنی عرفان بر سر قضیهی عشق خیلی غیرتمند است. این در حوزهی عمل است که فقه میگوید وقتی کسی شهادتین را گفت تسامح کنید و او مسلمان است. البته این ایمان به درد دنیا میخورد. یعنی از نظر روابط حقوقی معلوم میشود که همه مسلمان هستیم. اما ایمانی که تکامل انسانی میآورد و به درد آخرت و ابدیت میخورد همان ایمانی است که عرفان میگوید و آن ایمانی نیست که فقه میگوید. ایمانی که فقه میگوید حداقل ایمان است و آن یکی مراتب بالاتری دارد. پس فقه در اعمال اجتماعی خیلی اهل تساهل است. البته تسامح مشروع دارد. اما عرفان در حوزهی ایمان خیلی سختگیر و دقیق است. در حوزهی نظر هم همینطور است. مثلاً در مورد همین عشق فلاسفهی ما عشق را به حقیقی و مجازی تقسیم میکنند. بعضیها عشق کاذب را غیر از عشق مجازی آوردهاند. در مفهوم و مصداق عشق حقیقی و مجازی اختلاف دارند ولی هیچ کدام از آنها شهوت را عشق نخواندهاند. به شهوت حتی عشق مجازی هم نگفتهاند. آن عشقی که میگویند مجاز پل و مقدمهی حقیقت است و میگویند عشق مجازی داشته باش تا عشق حقیقی بیاید، آن دین مجازی مربوط به غدد جنسی نیست و ربطی به شهوت ندارد. من عین عبارت حکما را نوشتهام و برای شما میخوانم تا روشن بشود در فلسفه و عرفان ما اصلاً مسئلهی شوق و عشق کاملاً درجهبندی شده و تعریف شده و طبقهبندی دارد و نباید اینها را با همدیگر مخلوط کرد. فلاسفهی ما چه میگویند؟ عرفا چه میگویند؟ عرفا از فلاسفه سختگیر هستند. حالا میگویم که عرفا چه میگویند. چون اینها به اسم عرفان این کارها را میکنند و میگویند عرفان اهل تسامح و تساهل است و این شریعت است که سفت و سخت است. دقیقاً عکس آن چیزی را میگویند که در واقعیت هست. میگویند فلسفه خشک است و عرفان تر است. در حالی که در این مورد هم بر عکس است. عشق مجازی در فرهنگ فلاسفهی ما عشق کاذب نیست. عشق کاذب به همین شهوت میگویند و میگویند اصلاً عشق نیست و یک عشق دروغی است. چون عشق آن چیزی است که عاشق در معشوق فانی باشد. اما در شهوت فرد چه کسی را میخواهد؟ فرد خودش را میخواهد. در شهوت فرد میخواهد خودش را ارضا کند. اما در عشق عاشق خودش را نمیبیند و معشوق را میبیند. عشق واقعی آن است و شهوت عشق نیست. آن یک عمل و یک فعل و انفعال شیمیایی و هورمونی است که اتفاق میافتد. اگر تو بدن نداشته باشی دیگر شهوت هم نداری. اما عشق چیزی است که اگر بدن هم نداشته باشی باز هم آن را داری. آن عشق جزو ذات توست. اما در مورد شهوت حتی لازم نیست بدن تو برود و بپوسد. همین که مریض میشوی، بیمار میشوی و مکانیزم بدن تو به هم میخورد، میفهمی که شهوت در بدن تو افت میکند. بنابراین معلوم است که این عشق به معنی دگرخواهی نیست و ربطی به فنا ندارد. پس عرفان نمیتواند محملی برای ابتذال جنسی باشد. فلاسفه گفتهاند عشق مجازی متعلق به ملکات نفسانی است. اینهایی که میگویم ترجمهی عین عبارات فلاسفه است. میگوید عشق مجازی متعلق به ملکات نفسانی است برای اینکه مقدمهی شوق به خود حقایق هستند و از شوق وصف عقلانی به شوق به ذات عقلانی میرسیم. این سیری است که آنها ترسیم میکنند و آن را آسان میگیرند. عرفا نسبت به عشق خیلی غیرتمند هستند. آنها میگویند همین عشق حقیقی که فلاسفه از آن حرف میزنند هم یک عشق مجازی است. یعنی عشق حقیقی که فلاسفه به آن معتقد هستند را عرفا قبول ندارند و میگویند این هم یک عشق مجازی است. حالا شما اینها را به اسم عرفان عرضه میکنی و عرفان را با سکس گره میزنی؟ اینها چیزهای عجیب و غریبی است که ما فقط در این روزنامهها دیدهایم که اتفاق میافتد. این خط دین منهای شریعت هم همین است. میخواهم عرض خود را با یک آیه از قرآن کریم ختم کنم که راجع به فلسفهی حجاب است و نگاه آن به مسئلهی عشق و شهوت را مشخص میکند. اولین بدانید این خط دین منهای شریعت و اسلام بدون احکام و ایمان منهای عمل یک چیز تازهای نیست. درست است که شیوههای جدید آن امروز از غرب ترجمه میشود اما این فرهنگ اباههگری قبلاً هم در اسلام سابقه داشت که از مسائل کلامی از خارج اسلام ترجمه میشد و وارد میشد و میخواستند آن را به اسلام هم نسبت بدهند. یک نمونهی آن همین فرقهی مرجعه هستند. در صدر اسلام یک جریان و مکتبی به وجود آمد و طرفداران زیادی هم پیدا کرد که مکتب ارجاع یا تأخیر نام داشت. مرجعه یعنی کسانی که در موضعگیری تأخیر کردند. اول هم منشأ سیاسی داشتند. بر سر قضیهی درگیری حضرت امیر(ع) با دیگران و اینکه کدام اسلام است و کدام دروغ میگوید. همه میگفتند دین است و هر کسی هم میگفت برداشت من از دین این است. حضرت امیر(ع) میگفت دین همان چیزی است که من میگویم و کسانی مثل معاویه که در برابر این قضیه صف کشیدهاند، کفر با پوشش دین است. گفت وقتی کفر لباس خود را عوض میکند شما دیگر آن را به جا نمیآورید. برای اینکه قشری هستید. قرآن سرنیزه را میبینید و خود قرآن را نمیبینید. سطحی هستید و بازی میخورید. آنجا اختلاف پیش آمد. مرجعه کسانی بودند که علی(ع) را دوست داشتند و با آنها هم مشکلی نداشتند و برای همین نمیتوانستند تصمیم بگیرند. گفتند ما نمیدانیم باید چه کار کرد و در این قضیه بیطرف هستیم و در موضعگیری تأخیر داشتند. ارجاع به معنی تأخیر است. بعد همین قضیهای که یک شروع سیاسی داشت عواقب کلامی و عقیدتی پیدا کرد. کم کم این جریان مرجعه که جریان وسیعی بودند و به خصوص در میان نسل جوان خیلی هم یارگیری میکردند که حتی در یک روایت از حضرت صادق(ع) داریم که به نیروهای خود میگویند مواظب جوانان اطراف و محل خود باشید قبل از اینکه شکار مرجعه بشوند. برای اینکه اینها میآمدند و تحت عنوان تساهل و تسامح میگفتند کیف کن و آزاد باش چون دین آنقدر هم که اینها میگویند سخت نیست و میگفتند واجب و حرام چیست؟ اینها همین حرفها را میزدند و میگفتند در دین نه لازم است موضعگیری سیاسی بکنی و نه لازم است موضعگیری عقیدتی بکنی و نه لازم است تقوا داشته باشی و نه لازم است جهاد کنی. میگفتند تکلیفی در کار نیست و همهی دین حقوق است. این دین را ترویج میکردند و با شیعه اختلاف داشتند. مرجعه میگفتند باید دل تو پاک باشد. حالا شیعه هم نمیگوید آدم باید معصوم باشد. بلکه میگوید اگر خطا کردی، نگو خطا نکردم. بگو خطا کردم ولی انسان هستم و توبه میکنم تا خدا من را ببخشد و انشاالله خدا هم میبخشد. اما مرجعه میگفتند اصلاً خطا چه هست؟ «ابوالفرج اصفهانی» هم در کتاب خود مناظرهی یک شیعه با یک مرجعی را نقل میکند. آقای مطهری هم این را در کتاب خودش نقل میکند. این کتاب برای موسیقی است و موضوع آن بحث موسیقی است و این قضیه را هم به همین مناسبت نقل میکند. میگوید یک شیعه و یک مرجعی با هم مناظره میکردند. چند ساعتی با هم بحث کردند تا خسته شدند. مرجعی میگفت همین که ما گفتیم مسلمان هستیم کافی است و کل بقیه تسامح و تساهل است و ما نه در برابر خدا و نه در برابر مردم و نه در برابر خودمان هیچ وظیفهای نداریم. باید کیف کنی. شیعه میگفت نه، هم ایمان مهم است و هم عمل مهم است. البته ظرفیتهای ما محدود است و خطا هم میکنیم ولی عمل هم مهم است و نگو که عمل مهم نیست. بعد خسته شدند و دیدند یک نفر از دور میآید. گفتند همین فردی که میآید هر چه گفت فصل الخطاب ما باشد. دیگر خسته شدیم. اتفاقاً طرف جلو آمد. او اهل موسیقی و طرب بود. به او گفتند که فلانی ما دو، سه ساعت است که با هم مناظره میکنیم و دیگر هر دو خسته شدهایم و میخواهیم به دنبال کار خود برویم. یک جملهای بگو و این قضیه را ختم کن. او گفت موضوع چیست؟ گفت این شیعه میگوید هم ایمان مهم است و هم عمل مهم است. من هم مرجعی هستم و میگویم همین که بگویی من ایمان دارم کافی است و دیگر قوانین دینی و تکالیف و سیاست و اجتماع و اقتصاد و وظیفه مهم نیست. تو چه میگویی؟ او آدم منصفی بود. یک مقدار فکر کرد و گفت اگر راستش را بخواهید بالاتنهی من شیعه است و پایینتنهی من مرجعی است. گفت وقتی فکر میکنم از نظر فکری و نظری شیعه درست میگوید. چطور امکان دارد عمل هیچ دخالتی نداشته باشد؟ پس تو بگو هر کسی را قبول داری و هر کاری که میخواهی بکن. پس بین مسلمان و غیر مسلمان چه فرقی است؟ اما بالاخره میخواهیم زندگی کنیم و حال خود را داشته باشیم. خیلی از جوامع ما هم همینطوری هستیم. این دعوای شیعه و مرجعی است. این یک نوع اباههگری بود که در صدر اسلام هم وجود داشت. پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) در برابر هر دو جریان، یعنی هم آنهایی که دعوت به ریاضتهای غیر شرعی میکردند و شهوت و دیگر غرایز را تعطیل میکردند، موضع میگرفتند و هم علیه این جریانهای امثال مرجعه موضع گرفتند. در برابر آنهایی که از اساس شهوت و میل جنسی را انکار میکردند و میگفتند شهوت خبیث است و به تجرد و ریاضتهای افراطی جنسی دعوت میکرد پیامبر(ص) صریحاً به ازدواج و لذت جنسی در حد متعادل و انسانی و مشروع آن دعوت میکرد و میگفت ازدواج کنید. در برابر جریانی که به اسم عشق پاک میگفتند باید قلب تو درست باشد و مهم نیست چه کار میکنی و دعوت به شهوت و انحرافهای جنسی و فساد میکردند پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) متقابلاً به عفت و تقوا و حد نگه داشتن و پاکدامنی دعوت میکردند. آیهی 30 و 31 سورهی مبارکهی نور که آیهی حجاب است یک شأن نزول جالبی دارد که از امام باقر(ع) نقل شده است. آیه این است که میگوید به مردان مؤمن بگو چشمان خود را بپوشانند و چشمچرانی نکنند و برای لذت جنسی به این طرف و آن طرف نگاه نکنند و دامن خود را پاک نگه دارند و به زنان مؤمن هم بگو چشمان خود را نگه دارند و دامن خودشان را پاک نگه دارند. بعد بلافاصله میگوید اما ازدواج کنید و نیازهای جنسی خود را از راه انسانی تأمین بکنید. این آیه شأن نزول جالبی دارد که از امام باقر(ع) روایت شده است. من عین این روایت را برای شما میخوانم. امام باقر(ع) میفرماید یک روز یک جوان مسلمانی از انصار و یاران پیامبر(ص) در مدینه از کنار خیابان عبور میکرد. از جلوی او یک خانمی میآمد. «استقبل شاب من الانصار امرأة بالمدینه...»، این از کنار خیابان عبور میکرد و از جلوی او هم یک خانمی میآمد. «و کانت النساءُ یتقنعن خلف آذانهن...»، در آنجا حجاب خانمها درست و حسابی نبود. وقتی که یک روسری یا مقنعه داشتند آن را پشت گوش خود میانداختند و سینه و گردن آنها دیده میشد. «فنظر الیها...»، این هم جوان مسلمان است و جزو انصار و یاران پیامبر(ص) است. میگوید چشم او به چشم آن خانم افتاد و به او نگاه کرد. «و هی مقبله...». آن زن هم از جلو میآمد. «فلما جازت نظر الیها...»، این خانم از کنار او رد شد و این جوان برگشت و به پشت سرش نگاه کرد در حالی که راه میرفت. یک فنای عرفانی بوده است. این خانم رد شد و باز جوان برگشت و نگاه کرد. «و دخل فی زقاق قد سماه لبنی فلان...»، همانطور که به عقب نگاه میکرد. حواسش نبود. داخل یک کوچهی باریکی پیچید که برای یک قبیلهای بود. «فجعل ینظر خلفها...»، باز هم دست بر نمیداشت و نگاه میکرد. «و اعترض وجهه عظم فی الحائط او زجاجة...»، یک استخوان یا شیشهای در دیوار بود و همینطور که این جوان نگاه میکرد و میآمد، این استخوان یا شیشه محکم به پیشانی او خورد و پیشانی جوان شکست و خون جاری شد. این روایت خیلی زیباست. چهار، پنج نکتهی عالی تربیتی و انسانی در این روایت و در خود آیهی قرآن کریم است. میگوید «فشق وجهه...»، صورت او شکافت. یعنی حسابی مجروح شد و زخم کوچکی نبود. «فلما مضت المرأة...»، بعد که آن خانم رفت این متوجه خودش شد. «فاذا الدماء تسیل علی ثوبه و صدره...»، نگاه کرد و دید تمام سینه و لباسهایش پر از خون شده است. «فقال...»، از دست خودش عصبانی شد که این چه وضعی است. گفت «و الله لاتین رسول اللهو لا خبرنه...»، گفت به خدا همین الان پیش پیامبر(ص) میروم و قضیه را به او میگویم. حالا شما ببینید که رابطهی جوانها با پیامبر(ص) چه رابطهای بوده است. طرف این کار را کرده و اگر بگوید آبروی او میرود ولی میگوید الان میروم به پیامبر(ص) میگویم. از بس از دست خودش عصبانی بوده و گفته این چه جانوری است که من از خودم ساختهام. صورت من خونی شده و روی لباسهایم ریخته و حواس من نیست. گفت به خدا میروم به پیامبر(ص) میگویم تا ببینم ایشان چه میگوید. «فأتاهُ...»، پیش پیامبر(ص) آمد. «فلما راه رسول الله قال له ما هذا...»، پیامبر(ص) دید این جوان خونین آمده است. گفت چه شده است؟ چرا خونی هستی؟ «فأخبرهُ...»، گفت قضیه این بوده و در خیابان این اتفاق افتاده و حواس من پرت شده است. «فبهط جبرئیل...»، جبرئیل به خاطر همین قضیه نازل شد و آیهی حجاب را نازل کرد. حالا بروید آیهی 31 و 32 سورهی مبارکهی نور را در تفسیر نگاه بکنید. آیه بسیار زیباست. اینهایی که حجاب را قل و زنجیر میدانند باید این را بخوانند. اصلاً حکم حجاب برای دو چیز آمد. یک، حفظ حریم زن که زن در خیابان کالای جنسی شما نیست و انسان است. میدانید اسلام میگوید زن با حجاب بیاید تا بتواند وارد اجتماع و دانشگاه و سیاست و علم و کار بشود. چون اگر زن بیحجاب و برهنه به مفاحل عمومی بیاید چیزی که به چشم بقیه بیاید زنانگی اوست و انسانیت او نیست. اسلام برای اینکه جنسیت حرف اول را نزند و بلکه انسانیت حرف اول را بزند، برای زن و مرد و به خصوص برای زن حجاب را واجب کرد. برای اینکه زن در این قضیه از مرد ضربهپذیرتر است. حجاب برای همین آمد. برای این آمد که حریم زن را به عنوان یک انسان نگه دارد. وقتی که آیهی حجاب نازل شد قرار شد از فردا همه با حجاب به خیابان بیایند. چون تا مدتی حجاب واجب نبود و زنهای مسلمان هم بیحجاب بودند. آیهی حجاب که نازل شد و پیامبر(ص) گفت به خانمها و دختران خود بگویید از فردا خودشان را بپوشانند و بیرون بیایند عایشه میگوید تمام زنان مسلمان خوشحال شدند برای اینکه یک مرتبه ما احساس کردیم حریم پیدا کردیم. دیدیم ما محترم شدیم. ما از خیابان میگذشتیم و هر کسی دلش میخواست متلکی میگفت ولی حالا یک مرتبه ما احساس کردیم شخصیت انسانی پیدا کردهایم. دیگر کسی حق ندارد به ما چیزی بگوید. دیگر کسی حق ندارد به ما توهین کند. برود و به زنان دیگری که حجاب ندارند توهین کند. اصلاً حجاب برای تکریم و کرامت زن آمد ولی در افکار عمومی و تبلیغات درست ضد این را میگویند. حجاب آمد تا بگوید وقتی زن وارد محافل عمومی میشود انسان است. میدانید حجاب یعنی چه؟ میگوید جنسیت شما برای داخل خانهها و برای همسر است. از خانه که بیرون میآیید زن و مرد، هر دو انسان هستید. اول انسان هستید و بعد زن و مرد هستید. میگوید با جنسیت خود به محیط کار نیایید. شما قبل از اینکه مؤنث و مذکر باشید انسان هستید. حجاب این است. آیهی حجاب همین را میگوید. حالا آیه را خود شما بخوانید. من دیگر وارد آیهی کریمه نمیشوم. ولی با دقت تفسیر آن را ببینید. میگوید به مردان مسلمان بگو چشم بپوشانند و چشمچرانی نکنند و دامن خود را پاک نگه دارند و بر شهوت خودشان مسلط باشند و به زنان مسلمان بگو چشم نگه دارند و دامن خود را پاک نگه دارند و به زنان بگو زیباییها و جاذبههای خود را بپوشانند و در خیابان علنی نکنند الا «ما ظهر منها...»، مگر بخشی از جاذبهها که به طور طبیعی وجود دارد و قابل پوشاندن است. این اصلاً سر و حکمت الهی است که بالاخره بین زن و مرد یک تفاوتی باشد و این جاذبه وجود داشته باشد تا ازدواج و تشکیل خانواده صورت بگیرد. قرآن میگوید الا آن جاذبههایی که ظاهر است و نمیتوان آن را پوشاند بقیهی جاذبهها را بپوشانند. به زنان مسلمان بگو وقتی حجاب میگیرند گردن و سینههای خود را بپوشانند و وقتی راه میروند با عشوه راه نروند و طوری حرکت نکنند که خلخال و زیور آنان صدا کند چون خود این صدا محیط را از حالت انسانی خارج میکند و محیط را جنسی میکند. به عنوان انسان به محیط بیایید. ولی نیاز شهوی و غریزی شما به جای خود محفوظ و محترم است و در حد خودش بایستی رعایت بشود. در این آیه میگوید این حکم حجاب را برای طهارت انسانی خودتان آوردیم. حجاب نیامد برای اینکه به شما توهین کرده باشد. میگویند آقا ما را در چادر پوشاندهاند و همه را زندانی کردهاند. میگوید «ذلک ازکالهم...». این برای طهارت انسانی خود شماست. در یک جای دیگر آیهی حجاب میفرماید «لعلکم تفلحون...»، این آیه آمد برای اینکه شما به رستگاری و نجات و کمال برسید. بعد از این هم نمیگوید شهوت کلاً تعطیل بشود. بلکه بعد از اینکه آیهی حجاب میآید و میگوید خودتان را نگه دارید، چشم خود را نگه دارید، دامن خود را پاک نگه دارید بلافاصله در آیهی بعد میگوید...
هشتگهای موضوعی