خرداد 1386

ابلاغ دین و بلوغ تفکر - قسمت اول

در جمع فضلاء حوزه علمیه قم

بسم‌الله الرحمن الرحیم

بنده دورانی که قم مشرف بودم سه استاد ثابت در فقه و اصول داشتم که به رحمت خدا رفته‌اند. مرحوم آیت‌الله العظمی «آقا شیخ جواد تبریزی» و مرحوم آیت‌الله العظمی «حاج‌آقا فاضل» استاد بزرگواری که حدود 18، 19 سال قبل ما در درس ایشان و به خصوص در درس اصول ایشان حاضر می‌شدیم. ایشان همان موقع هم نظرات امام را لابلای اصول فقهی خود نه از باب تعبد بلکه از باب بحث علمی اشاره می‌کردند و نظرات امام را ذکر می‌کردند و وقتی که نظرات امام را مطرح می‌کردند کاملاً نشاط و بشاشیت در چهره‌ی ایشان به نظر می‌رسید. نه به قصد تعبد که در بحث خارج جای تعبد به کسی جز معصومین نیست. اما در شرایطی که بعضی دیگر از بزرگان وقتی حتی بعضی از نظرات امام را می‌آوردند اسم ایشان را نمی‌آوردند و تعبیر به بعض من معاصر می‌کردند که باید خود آدم با دقت بفهمد منظور چه کسی بوده است. بنده را هم به عنوان طلبه‌ای به این‌جا دعوت کردند. طلبه‌ی حوزه‌‌ی مشهد و قم که بعضی از نکاتی که از اساتید خود آموخته‌ایم یا در تجربه‌ی شخصی با آن روبرو شدیم خدمت رفقا عرض بکنیم. ما در شرایطی هستیم که هم شبهات و انحرافات قدیمی بازسازی می‌شود و از طریق رسانه‌های مدرن و حتی تبلیغ شفاهی و رو در رو به دست و بال جامعه می‌ریزد و هم ایسم‌های جدید و ایدئولوژی‌های سکولار غرب به روش علمی در جامعه ترویج می‌شود. حتی ادیان قدیمی و منسوخ، حتی خرافات تبلیغ می‌شود و متأسفانه چون خلأ وجود دارد، مرید پیدا می‌کند. از عرفان‌های هندو و بودایی و بودیزم تا شبه عرفان‌های سرخپوستی و مسائلی از این قبیل ترویج می‌شود. ما دیده‌ایم که حتی طلبه‌ای گرفتار این مسائل شده است. طلبه و معمم و خارج خوان است اما گرفتار این مباحث شده است. تا ایسم‌ها و ایدئولوژی‌های سکولار صریحاً ضد دینی یا غیر دینی جدید که به روش آکادمیک و علمی تزریق می‌شود و به نظر من از همه‌ی این‌ها مؤثرتر یک بخش‌هایی است که ظاهراً بعد معرفتی و نظری ندارد اما در واقع در جامعه آثار عمیقی دارد و آن هم روش زندگی است. آموزش روش زندگی در قالب فیلم، رمان، حتی تعلیم و تربیت رسمی در بعضی از رسانه‌های کشور و در نظام‌های دانشگاهی ما و ارتباطات فرهنگی که در اثر رسانه‌ها امروز وجود دارد. امروز ما جداگانه اخلاق اسلامی می‌گوییم ولی جامعه جداگانه روش‌های عینی زندگی و روش‌های غربی و روش‌های غیر اسلامی را پیش می‌گیرد. روش‌های دیگری در برخورد زن و شوهر با هم، والدین با فرزندان و به عکس، همسایه با همسایه،‌ کارگر و کارفرما، معلم و شاگرد پیش می‌روند. این مخالفان و دانشمندان روش زندگی را در جامعه‌ی ما به جریان انداخته‌اند و کاملاً الگو می‌دهند. خیلی شفاف صحبت می‌کنند. هم راجع به مسائل به اصطلاح معنوی وهم راجع به رفتار در زندگی صحبت می‌کنند. یکی از همین بچه‌ها که تقریباً استاد همین عرفان‌های بودایی و هندو شده بود می‌گفت من به جای نماز تمرکز می‌کنم. می‌گفت شما از معنویت و اخلاق و آرامش حرف می‌زنید، منتها کلیات می‌گویید و همین‌طور موعظه می‌کنید. من بالاخره می‌خواهم بفهمم چه کار کنم که به آرامش برسم. بگو فلان روز در فلان ساعت بلند شو و این حرکات جسمی را انجام بده و به این شکل تخیل کن و به این چیزها فکر کن و به این چیزها فکر نکن و خیلی واضح و گام به گام به من بگو که چه کار کن و چه کار نکن. این عرفان این کار را برای من می‌کند و من احساس می‌کنم به یک آرامشی ولو مختصر و مصنوعی می‌رسم. این آرامش مصنوعی و مختصر ولو نقد بهتر از نسیه و وعده‌ای است که شما می‌دهید. بنابراین عرصه‌ی کار خیلی وسیع است و عقیده‌ی من این است که ما و شما باید احساس بکنیم وقتی از قم خارج می‌شویم خود رسول الله مستقیم به شما مأموریت داده‌اند و شما را از مدینه فرستاده‌اند و گفته‌اند باید به فلان شهر و روستا و فلان مدرسه بروی و مثل بعضی از پیامبران بنی‌اسرائیل که برای یک محله و یک روستا مبعوث می‌شدند فرض کنید برای یک روستا یا یک محله و مسجد و مدرسه و کارخانه و یک مزرعه مبعوث شده‌اید یا پیامبر اکرم(ص) مستقیم را شما از مدینه فرستاده‌اند و گفته‌اند تو مأموریت داری که یک ماه به آن‌جا بروی و برگردی. همان‌طور که در زمان خود پیامبر(ص) از این مأموریت‌ها به افرادی می‌دادند و می‌گفتند به فلان جا بروید و تعلیم قرآن و احکام بکنید و برگردید. باید با یک چنین احساسی حرکت کرد. مردم پس نمی‌زنند. درست است که نفوذ کردن در قلب مردم و ایجاد ایمان در مردم آسان نیست اما کافر کردن مردم هم آسان نیست. مردم بنیاد دینی دارند. شما در همین تشییع جنازه‌ی آقای فاضل دیروز دیدید که علی‌رغم این همه فضاسازی که علیه مرجعیت و روحانیت می‌شود چطور مردم به خیابان ریختند. پیر و جوان، زن و بچه، موافق و منتقد به خیابان‌ها آمدند. ما یک چنین پایگاهی در اختیار داریم و باید از این پایگاه حسن استفاده را کرد. ما باید بدانیم این پایگاه به چه قیمتی در طول تاریخ ایجاد شده است. دوره‌هایی بوده است که علمای دین جرئت نمی‌کرده‌اند جلوی مردم ظاهر بشوند. دوره‌هایی بوده که برای گفتن الفبا و بدیهیات دین علما کشته می‌شدند و تازیانه می‌خوردند و تبعید می‌شدند. حالا وضعیت به جایی رسیده که شما دیدید دیروز در قم چه خبر بود. بنابراین این یک بستر مساعدی است که محصول چند قرن تلاش علمی و عملی و مجاهدت و فداکاری علما و شهدا است و یک چنین زمینه‌ای برای ما و شما فراهم شده که به نظر من باید درست شکر بکنیم و از این فرصت درست استفاده بکنیم و آن را از دست ندهیم. یک حدیثی از حضرت فاطمه(س) این‌جا یادداشت کرده‌ام که خیلی به کار ما و شما مربوط می‌شود و خیلی امیدبخش است. روایتی نقل شده که یک خانمی مکرر به ایشان رجوع می‌کرد و دائم سوال می‌کرد و ایشان جواب می‌دادند و باز هم او می‌آمد. تا این‌که خودش شرمنده شد و احساس کرد که خیلی مزاحم شده است و آمد عذرخواهی کرد و گفت ببخشید من آخرین سوال را هم بپرسم و دیگر بروم. در روایت نقل شده که حضرت فاطمه(س) به ایشان فرمودند باز هم بیا و بارها و بارها بپرس که این هم برای تو درجه و فضیلت است و هم برای من درجه و فضیلت است. هم برای آن کسی که می‌پرسد و هم برای آن کسی که پاسخ می‌دهد فضیلت است. در روایت داریم که هر جلسه‌ای که برای گفت و شنود علمی و دینی و برای پاسخ به سوالات عقیدتی برگزار می‌شود دست کم سه یا چهار نفر پاداش خواهند داشت. یک نفر آن کسی که می‌آید و می‌گوید، یک نفر آن‌ کسی که می‌شنود، یکی آن کسی که آن جلسه را ترتیب می‌دهد و هزینه می‌کند. در یک روایت داریم حتی آن کسانی که وقتی این‌ها را می‌شنوند به یک چنین جلسه‌ای راضی هستند. این کار این قدر مهم است. این‌که حضرت فرمودند این برای من و تو پاداش و ارتقاست برای این است که گاهی یک کلمه حقیقتی که شما به یک نفر منتقل می‌کنید احیای اوست. شما یک مرده‌ای را زنده کرده‌اید. ما دیده‌ایم مواردی را که از آیات و روایات حرف‌هایی را گفته‌ایم که برای خود ما تکراری و عادی بوده و فکر می‌کردیم خیلی منشأ اثر بشود، کسی آمده و گفته زندگی من با این حدیثی که شنیدم زیر و رو شد. آدمی پیش خود من آمده و گفته یک وقتی در صحبت‌های خود یک حدیثی گفتی. من نه به حدیث معتقد بودم و نه به دین و نه به قرآن معتقد بودم. گفت من می‌خواستم خودکشی بکنم. این آخرین نمونه‌ای است که یک جوانی به خود من گفت. گفت من می‌خواستم خودکشی می‌کردم و یک وقتی یک حدیثی را گفتی که این تمام وجود من را زیر و رو کرد و نه فقط از خودکشی منصرف شدم بلکه مسیر زندگی من عوض شد. یک وقتی خانمی به من رجوع کرد و گفت من و شوهرم در حال طلاق بودیم و یک جمله‌ای از پیامبر(ص) نقل شد و ما آن را شنیدیم و زندگی ما کلاً زیر و رو شد و اگر ما زودتر این حدیث را شنیده بودیم این همه دعوا نمی‌کردیم. یعنی از مسائل خانوادگی و عقیدتی تا مسئله‌ی جان و مال گاهی با یک عبارت و جمله که درست نقل و معنا بشود زیر و رو می‌شود. بنابراین این احیای تبلیغ دین، احیای مردم و احیای انسان است و من می‌خواهم عرض کنم کل این انقلاب و تلاش‌ها و مبارزه‌ها مقدمه‌ای برای کار شما بوده است. همه‌ی این‌ها مقدمه است. تشکیل حکومت و تأمین امنیت و برق و گاز و آب و نان و مسکن و حتی عدالت اجتماعی مقدمه است. برای این‌که مردم به یک سطح متعارف و متعادلی از زندگی برسند و آرامشی پیدا کنند تا بتوانند به حرف حساب گوش کنند، تا بتوانند با حقیقت روبرو بشوند، تا بتوانند بشوند و انتخاب کنند. «و منهم من یکفر و منهم من یؤمن...»، این دیگر به خودشان مربوط است. اصلاً گاهی همه چیز مقدمه‌ای برای همین است. یعنی واقعاً 8 سال جنگ، خود انقلاب، این همه شهادت‌ها، مصیبت‌ها، زندان‌ها، در به دری‌ها، مشکلات، کل تلاش‌های سیاسی، قضایی، اقتصادی می‌شود برای این‌که یک عده یک حدی از زندگی شرافتمندانه داشته باشند تا بتوانند به حرف انبیا گوش کنند. بنابراین همه‌ی کارها مقدمه‌ای برای کار شماست. همه مقدمه است و این ذی المقدمه است و باید به قضیه به این شکل نگاه کرد. رساندن صدای انبیا به مردم شریف‌ترین کارهاست. دیگر از این کار با شرف‌تر وجود ندارد. یک تعبیر دیگری از حضرت زهرا(س) داریم که می‌گوید یک خانم مسلمانی با یک خانم مخالفی بر سر یک مسئله‌ی عقیدتی بحث می‌کردند. این خانم مسلمان و خانمی که حرف درست می‌زد از کلمه‌ی حق نتوانست درست استفاده کند. از حرف خوب بد دفاع کرد. یعنی همان کاری که ممکن است خیلی از ما انجام بدهیم و حق غالب را تبدیل به حق مغلوب کرد. نتوانست درست بحث کند و شکست خورد. بعد با طرف مخالف خدمت حضرت زهرا(س) آمدند. گفتند قضیه این است. حضرت فاطمه(س) پاسخ آن شبهه و اشکال را دادند و گفتند جواب مسئله این است. در روایت آمده که آن خانمی که جواب خطا می‌گفت از این که جواب قانع‌ کننده شنید خیلی عصبانی شد. معلوم بود که به دنبال حق نیست بلکه به دنبال غلبه است. این خانم مسلمان هم که در بحث شکست خورده بود خیلی خوشحال شد. وقتی تمام شد و رفت حضرت فاطمه(س) به آن خانم گفتند که تو به خاطر غلبه‌ی کلمه‌ی حق خوشحال شدی. خوشحال شدی از این‌که از کلمه‌ی حق و عقیده‌ی درست دفاع شد و پاسخ یک اشکال درست داده شد. فرمودند بدان که خوشحالی فرشتگان در آسمان‌ها بیش از این است به خاطر این پاسخی که داده شد و اگر او ناراحت و عصبانی شد شیاطین بیش از او عصبانی شدند. این نشان می‌دهد که اگر ما و شما بتوانیم پاسخ یک سوال را درست بدهیم، اگر بتوانیم در عقاید یک نفر به درستی تأثیر بگذاریم، نه فقط آثار دنیوی دارد بلکه این در عوالم بالا منعکس می‌شود. یعنی اگر شما پاسخ یک شبهه را درست بدهی که طرف قانع بشود، نه این‌که ساکت بشود چون هدف ما خفه کردن کسی نیست،‌ هدف قانع کردن است، اگر بتوانیم یک نفر را قانع بکنیم طبق این روایت حضرت زهرا(س) در عوالم بالا هم جشن می‌گیرند که یک سوال درست جواب داده شد، یک بحث نظری دینی درست ارائه شد، دین خدا درست معرفی شد، یک نفر یا یک جمعی از انحطاط نجات پیدا کردند. این جمله‌ی خیلی زیبایی از حضرت فاطمه(س) است. فکر می‌کنم همین یک جمله برای انگیزه و انرژی دادن به شما کافی است. یک روایتی از امام حسن عسگری(ع) دیدم که راجع به همین فرمایش حضرت زهرا(س) فرمودند این سنت خداست در مورد هر کسی که در هر دوره‌ای بتواند بر مخالفان معرفتی و نظری به درستی غلبه کند. امام حسن عسگری(ع) فرمودند هر کس بتواند پاسخ‌های معقول فطری درست در اختیار جبهه‌ی‌ اسلام و جبهه‌ی دینی قرار بدهد فرشتگان برای او دعا می‌کنند که توانسته پاسخ یک سوال را بدهد، که توانست جبهه‌ی دینی را به یک استدلال جدید مسلح کند، توانست یک ادبیات و یک سبک جدیدی را اجرا کرد تا از این حقیقت که سعادت و رشد انسان‌ها و نجات بشریت است در دفاع از حقیقت و عدالت و فضیلت ارائه کرد. امام حسن عسگری(ع) فرمود این سنت خدا برای همیشه است نه فقط پاسخی که حضرت زهرا(س) دادند. یعنی همه‌ی شما می‌توانید مصادیق این فرمایش حضرت زهرا(س) باشید. یکی از مسائلی که شما به خصوص در این وضعیت الان بین بعضی از جوان‌ها با آن روبرو می‌شوید این تلقی است که ما که تبلیغ دین می‌کنیم مثل این‌که به یک معنا مبلغ حکومت دینی محسوب می‌شویم. من دیده‌ام که بعضی از دوستان این سوال را کرده‌اند که ما وقتی به یک جایی می‌رویم گاهی امر دایر می‌شود که من باید از خود دین دفاع بکنم یا از فلان عملکرد فلان مسئول دفاع بکنم. اگر فرضاً در جایی تزاحم شد تکلیف من چیست؟ این یک مشکلی است که پیش می‌آید و خیلی هم طبیعی است. من فکر می‌کردم که تبلیغ دین در این دوران نسبت به 30 سال قبل و پیش از انقلاب سخت‌تر شده یا آسان‌تر شده است؟ دیدم از جهاتی خیلی‌ آسان‌تر شده است. از یک جهتی هم سخت‌تر شده است و باید به هر دوی این‌ها توجه داشت. آسان‌تر است از جهت امکانات رسمی که نهادینه شده و دین و حقایق دینی رسانه‌ای شده است در حالی که 30 سال قبل اصلاً این خبرها نبوده و اصلاً گوشی برای شنیدن نبوده است. خیلی سخت بوده است. شما ببینید بزرگانی مثل آقای مطهری که از متفکران و مبلغان درجه یک دینی هستند، می‌گشت و دست و پا می‌زد تا یک جمع 10، 20 نفره‌ی مهندس و دکتر و دانشجو و کارمند مسلمانی پیدا کند و در جمعی با این‌ها بحث کند. اصلاً کتاب‌های آقای مطهری عمدتاً برای جلساتی است که تعداد حضار آن 30، 40 نفر یا 20، 30 نفر بوده‌اند یا مثلاً جلسات خانگی بوده است. بعضی از این‌ها در حسینیه‌ی ارشاد و مسجد الجواد بوده است. پیدا کردن مخاطب و حرف زدن با او خیلی سخت بوده است. شما الان ببینید هر جلسه‌ای در هر شهر بزرگ یا کوچکی تشکیل می‌شود این بچه‌ها و جوان‌ها و حتی آن‌هایی که خیلی ظاهر مذهبی هم ندارند و احساس می‌کنند به دو سوال آن‌ها جواب داده می‌شود سالن مملو از جمعیت می‌شود. رفقای ما و خود شما این را تجربه کرده‌اید و رفته‌اید و دیده‌اید. خود بنده این را تجربه کرده‌ام. دوستان ما تجربه کرده‌اند. ما در یک شهری به جلسه رفتیم و 7 ساعت و نیم این جلسه طول کشید. البته این برای دوران جوانی من است و الان دیگر نمی‌توانم. الان بیشتر از 3، 4 ساعت نمی‌توانم شما را در این‌جا نگه دارم. شما هم ببینید که پامنبری‌های شما چه می‌کشند. خود این هم یک نوع آموزش تبلیغ است. در یک جلسه‌ای 7 ساعت و نیم صحبت و پرسش و پاسخ طول کشید. این بچه‌ها جز چند نفر که کار و کلاس داشتند، همگی نشستند. وسط آن بچه‌ها 3 ربعی به نماز و ناهاری رفتند و برگشتند. 7 ساعت و نیم در هوای گرم نشستند. شما بدانید که این‌ها دستاورد این انقلاب است. قبل از انقلاب که این خبرها نبوده است. قبل انقلاب جمعیت در فاحشه‌خانه‌ها و مشروب‌فروشی‌ها و میادین دیگر و جاهای مختلف بودند. این‌طور نبود که جلسه‌ها به این شکل شلوغ بشود. پس از یک جهت الان نسبت به 30 سال پیش وضع خیلی بهتر است. به شما احترام می‌گذارند. شما مخاطب دارید، رسانه هست. از آن مهم‌تر به نظر من این است که بسیاری از مسائلی که آن زمان جزو ابهامات اولیه در مفاهیم دینی بوده، الان برای مخاطبین شما خیلی از آن‌ها حل شده است. یعنی سطح شعور دینی مردم امروز از مردم 30 سال پیش خیلی بالاتر است. حتی بچه‌ها هم این‌طور هستند. لذا تبلیغ رفتن و صحبت کردن و مقاله نوشتن برای این نسل خیلی سخت‌تر شده است. گاهی 30 سال پیش، نسل قبل با یک حرف‌هایی قانع می‌شد ولی حالا به این شکل نیست. مثلاً ممکن است همان حرف‌ها را در یک مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه یا پسرانه بزنی و می‌بینی همین‌طور به استدلالی که می‌کنی، می‌خندند. بعد شما خیال می‌کنی او به دین می‌خندد. می‌گویی عجب! حتماً یا لقمه‌ی حرام خورده‌اند یا نطفه‌ی حرام دارند. در حالی که ممکن است هیچ کدام این‌ها نباشد و ممکن است مشکل جای دیگری باشد. تغییراتی به وجود آمده و باید به این تغییرات توجه کرد. باید مسلح شد. گاهی مخاطب ما بیشتر از ما کتاب می‌خواند. گاهی بیشتر از ما اطلاعات عمومی دارد و این خیلی بد است. ما طلبه‌ها باید حداقل سه برابر مخاطبین خود کتاب خوانده باشیم. باید سه برابر آن‌ها راجع به یک مسئله فکر کرده باشیم. فرمودند که دوستان موضوعات را بین جوان‌ها به بحث بگذارند تا پخته بشود. من می‌خواهم بگویم قبل از آن هر کسی هر بحثی که می‌خواهد طرح کند را خودش با خودش در خلوت طرح بکند و پخته بشود و حتی دو یا سه بار آن را بپزد و بعد به داخل جمع ببرد. ولو جمع دو نفره باشد. بنده هم از اساتید شنیده‌ام و هم خودم تجربه کرده‌ام. باید کل بحث از اول تا آخر آن را در ذهن خود مرور کنی. گاهی باید یادداشت بکنی. شما می‌بینید که بزرگان ما وقتی سخنرانی می‌کنند می‌نویسند و می‌گویند. امروز خیال می‌کنند اگر کسی با نوشته برای صحبت برود آدم ضعیفی است و یا این‌که مسلط نیست. امروز در دنیا و غرب پروفسورهای درجه یک متخصص که در سطح استانداردهای جهانی مطرح هستند محال است بدون نوشته پشت تریبون بروند و صحبت بکنند. یعنی اگر کسی بدون نوشته پشت تریبون برود و شروع به صحبت بکند می‌گویند او به جمع توهین کرده است. این خیلی مهم است. امروز پروفسورهای درجه یک جهان که تخصصی‌ترین بحث‌ها را می‌کنند هیچ وقت بدون نوشته شروع به صحبت نمی‌کنند. اصول کل بحثی که می‌خواهند بکنند را می‌نویسند. حتی بعضی‌ها کل آن را می‌نویسند. این علامت علمی بودن است. این یعنی روی بحث کار کرده‌اند. ما هر بحثی که می‌خواهیم در یک جمع دو نفره بکنیم باید یک بار کامل خودمان را جای مخاطب قرار بدهیم. در کل بحث می‌خواهم چه چیزی بگویم؟ اصل حرف من چه هست؟ فروع آن چه هست؟ می‌خواهم چند استدلال بکنم؟ چند دلیل عقلی و چند دلیل نقلی دارم؟‌ چطور می‌خواهم این‌ها را با هم جمع بکنم؟ ترتیب این ادله باید چطور باشد؟ اول کدام را بگویم؟ بعد کدام را بگویم؟ کدام را این‌جا نگویم؟ بعد چه نتیجه‌ای بگیرم؟ مشخصاً چطور جمع‌بندی بکنم؟ این‌ها خیلی مهم است. انبیا این نکات را رعایت می‌کردند. علمای بزرگ هم رعایت کرده‌اند. متفکرین درجه یک و بزرگ‌ترین مدرسین و مؤلفین و کسانی که کتاب‌های قوی نوشته‌اند و نه آن‌هایی که خیلی نوشته‌اند، آن‌هایی که در تاریخ می‌مانند این نکات را رعایت کرده‌اند. بعضی‌ها هستند که دو کتاب نوشته‌اند و همان دو در تاریخ مانده است. بعضی‌ها هستند که 50 کتاب می‌نویسند و ده سال بعد هیچ کدام از آن کتاب‌ها نیست و کسی از آن‌ها خبری ندارد. پرگویی و پرنویسی فقط مشروط بر این است که برای هر بحثی فکری شده باشد و حتی الامکان اگر حرف جدیدی زده باشد، ارزش دارد و الا نه. البته تکرار بعضی از مسائل هم لازم است به خصوص آن‌هایی که در حوزه‌ی اخلاق است. این‌جا خود تکرار موضوعیت دارد که حالا حوزه‌ی تخصصی من نیست. پس از یک جهتی وضع بهتر شده و یک سری ابهاماتی در الفبای معارف دینی در سطح وسیع بوده که امروز به بخش مهمی از آن سوالات جواب داده شه و در این دو، سه دهه کتاب‌ها و مقاله‌ها و سخنرانی‌های معرفتی وارد افکار عمومی شد که گام بلندی برای تسهیل کار شما بوده است. یعنی هزینه‌ی این راحتی که الان شما دارید قبلاً پرداخت شده است. خیلی مصیبت‌ها کشیده‌اند. 70، 80 سال پیش در حوزه‌ی مفاهیم دینی و مذهبی کتابی به فارسی و مناسبت که مردم بتوانند آن را بخوانند و بفهمند تقریباً در ایران وجود نداشته است. خیلی کم بوده است. در این 40، 50، 60 سال خیلی‌ها زحمت‌ کشیده‌اند تا یک مرتبه این‌طور شد. بازار نشر کتاب‌های فارسی دینی اعم از ضعیف و قوی را آورده است. برای این‌ها خیلی تلاش شده است. یک وقتی من عرض کردم که نهج‌البلاغه‌ 4 قرن پیش به زبان‌های اروپایی ترجمه شد در حالی که ملت ایران که شیعه‌ترین ملت دنیاست تازه 70 است که می‌تواند نهج‌البلاغه بخواند و بفهمد چه معنی می‌دهد. غربی‌ها 3، 4 قرن پیش همین نهج‌البلاغه را به چند زبان اروپایی ترجمه کردند. این یک مسئله است که ما راه کوفته شده و طی شده‌ای را طی می‌کنیم. تبلیغ خیلی سخت بوده است. شما در زندگی بعضی از علما می‌بینید که این‌ها با چه مشکلات مادی و معنوی می‌رفتند تا یک کلمه بگویند. من در یزد بودم که یکی از علمای مرحوم یزد را دیدم. ایشان عالم دینی اهل اخلاق و تقوا و اهل سلوک بود که کارش تبلیغ بوده است. دوستان می‌گفتند ایشان سوار مینی‌بوس شده بوده که از شهری به شهر دیگر برود. بین راه ماشین پنچر می‌شود. راننده می‌گوید نیم ساعت بروید و قدم بزنید تا ماشین آماده بشود. ایشان می‌بیند یک آبادی در آن‌جا هست و می‌گوید من در همین نیم ساعت و سه ربع به این‌جا می‌روم تا دو جوان را پیدا بکنم و به آن‌ها یکی، دو مطلب بگویم. به آن‌جا می‌رود و می‌بیند این‌ها هیچ چیزی نمی‌دانند و اصلاً از الفبا بیگانه هستند. ماشین درست می‌شود و راننده می‌آید و می‌گوید آقا ماشین درست شده، سوار شو تا برویم. ایشان می‌گوید من نمی‌آیم. من می‌خواستم به همین جا بیایم. گفت شما که می‌خواستی به جای دیگری بروی. می‌گوید نه، من به دنبال وظیفه‌ی خود هستم و الان وظیفه‌ی من همین ده است. شما بروید. به آن‌جا می‌رود و چند هفته مقیم می‌شود. وقتی کارش در آن روستا تمام می‌شود بغچه‌ی خود را می‌بندد و دوباره به راه می‌افتد. این دوستان یزدی ما می‌گفتند بخش مهمی از عمر ایشان روی الاغ سپری شده است. از این روستا به آن روستا، از این کوره‌ی آجرپزی به آن کوره‌ی آجرپزی، برای این‌که می‌دانسته «من احیا نفساً فکانما احی النفس جمیعا...»، یک نفر را احیا بکنی همه‌ی بشریت را احیا کرده‌ای. آن‌ها با این سختی‌ها کار کرده‌اند. حالا ما با یک چیزهایی آزرده می‌شویم و ناراحت می‌شویم و پشیمان می‌شویم که اصلاً آدم وقتی در برابر علما و سلف صالح می‌رود واقعاً خجالت می‌کشد که این‌ها چطور بودند و از جان و مال و آبرو و راحتی می‌گذشتند و ما چطور هستیم. خیلی از ما به شرط احترام به جایی می‌رویم. حداقل به شرط احترام می‌رویم. تشکیل حکومت اسلامی یک انقلاب بزرگ تاریخی بوده و برکات بی‌نظیری هم داشته و از نظر فرهنگی و عمومی هم سطح جامعه را خیلی بالا آورده است. الان جوسازی می‌کنند که مردم نسبت به قبل از انقلاب بی‌دین‌تر و فاسدتر شده‌اند ولی همه‌ی این‌ها حرف مفت است. واقعاً این‌طور نیست. ما که قبل از انقلاب سنی نداشتیم ولی همان مقدار یادمان هست که مردم بعد از انقلاب بی‌دین و فاسد و دین‌گریز شدند و حجاب خراب‌تر شده یا نه. این حرف‌ها چه هست؟ اصلاً این جامعه کجا و آن جامعه کجا؟ قبلاً ما یک اهلیت مذهبی سفت و سخت و تقریباً‌ منزوی داشتیم که این‌ها هوای خودشان و بچه‌های خودشان را داشتند. تلویزیون و رادیو هم به خانه‌ی خود نمی‌آوردند و ارتباطات آن‌ها محدود بود و دخترش هم به مدرسه نمی‌رفت به خاطر این‌که مشکل حجاب پیدا نکند برای این‌که دین خود را حفظ کنند و یک اکثریتی داشتیم که حتی نسبت به الفبای دین ناآگاه بودند. ولی امروز سطح شعور دینی، آگاهی اخلاقی، شعور سیاسی و مدنی مردم و شعور اجتماعی مردم را ببینید که اصلاً قابل مقایسه با آن زمان نیست. البته راضی کننده نیست ولی واقعاً مأیوس کننده هم نیست و جای امید خیلی زیاد است. منتها مشکلی که حالا هست یکی این است که زیر سایه‌ی حکومت دینی تبلیغ دین کردن یک مشکلاتی هم دارد و آن این است که بالاخره یک وظایفی هست که حکومت و روحانیت باید در باب مسائل اجتماعی و مسائل حکومتی و مسائل حقوقی مردم پاسخگوی آن باشد و بالاخره یک کاستی‌هایی وجود دارد و یک مشکلات اقتصادی و فرهنگی و دولتی در فلان جا هست. مثلاً به فلان جا می‌روی و تبلیغ دین می‌کنی، یک مرتبه یک نفر می‌گوید این‌قدر از دین حرف نزن، این‌جا رشوه می‌گیرند، بگو ببینیم راجع به این چه کار می‌کنی. یا می‌گویند آقا این‌قدر حرف نزن، بلکه یک مقدار عمل کن. می‌گویم آقا عمل من همین است. کار من نوشتن و خواندن و گفتن است. نامه می‌نویسد فلان جا حق ما را خورده‌اند، لازم نیست برای ما آیات و روایات بخوانی، لازم نیست بحث تئوریک و دینی و فکری بکنی، بگو ببینیم حق ما چه شد؟ خب این‌جا باید چه کار کرد؟ این‌جا دو پاسخ انحرافی و دو پاسخ اشتباه وجود دارد. یک راه این است که ما محافظه‌کارانه بعضی از مشکلاتی که در حکومت و جامعه هست را توجیه بکنیم و تبلیغ دین را فدای دفاع از فلان مسئول و فلان عملکرد بکنیم. این اشتباه است. ما باید حرف دین را بزنیم. ارزش‌های خالص دینی در درجه‌ی اول است. با قطع نظر از این‌که در فلان جا به آن عمل می‌کنند یا عمل نمی‌کنند. یک وقتی ما بعضی از روایات امیرالمؤمنین علی(ع) و پیامبر اکرم(ص) را این طرف و آن طرف می‌گفتیم که تعریض به وضع حاکم بود. بعد به ما می‌گفتند وقتی این روایات را می‌خوانید ممکن است مسئولین تضعیف بشوند. گفتم به درک که تضعیف می‌شوند. آن مسئولی که با خواندن روایت تضعیف می‌شود باید خودش را اصلاح کند. تو به من می‌گویی روایت پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) را نخوانم که فلان آقا و فلان خانم که در فلان جا مدیر است ناراحت نشود؟ او باید خودش را با این مطالب تطبیق بدهد. گفت خب نمی‌شود به همه‌ی این ارزش‌ها عمل کرد. گفتم خیلی خوب، این یک بحث دیگر است و درست است که محدودیت‌هایی وجود دارد. اما این محدودیت دلیل بر این نمی‌شود که ما به عنوان طلبه حرف خود را نزنیم. ما باید حرف خود را بزنیم. منتها شما هم جواب بدهید. شما هم بیایید و بگویید درست است، این روایت به این شکل است، دین به این شکل است، مدیریت دینی به این شکل است ولی من به این دلایل به این شکل عمل کردم. یا عذر موجه داری که می‌گویی. همان‌طور که امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود «اظهر لهم بعذرک...»، عذر خود را به مردم شفاف بگویید. یا عذری نداری که دست تو رو می‌شود. یا عذر داری و می‌گویی من قبول دارم ولی این مشکلات هم بر سر راه من است. مثلاً من یک وقتی یک روایت خواندم که پیامبر(ص) فرمودند در حکومت اسلامی در جامعه‌ی دینی اگر کسی بدهکار از دنیا رفت و ورثه‌ی آن ندارند که بدهند واجب است که حکومت اسلامی از بیت‌المال بدهی او را بدهد و مواظب حرمت میت و خانواده‌ی آن باشد. گفت آقا شما فکر کردی اگر ما بخواهیم به همین یک مورد عمل کنیم باید چند میلیارد بودجه‌ی اضافی داشته باشیم تا این کار را بکنیم؟ گفتم خیلی خوب، تو بیا بگو که ما نمی‌توانیم و این کار امکان ندارد ولی نگو که این روایت‌ها را من نخوانم. یک فلان روایتی که می‌گوید یک عالم دینی باید چه خصوصیاتی داشته باشد. از نظر زهد و صدق و فداکاری و خطرپذیری و فضل باید چه خصوصیاتی داشته باشد. بعد بیاید و بگوید وقتی شما این روایات را می‌گویید روحانیت تضعیف می‌شود چون بعضی از روحانیون این صفات را ندارند. این خیلی جالب است. ما پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) را سانسور کنیم که فلان روحانی تضعیف نشود. یعنی پیامبر(ص) را فدای او بکنیم. نه، وظیفه‌ی ما این است که آن مطلب را بگوییم. البته درست بگوییم، معقول و منصفانه بگوییم. حالا اگر در خارج یک چیزهایی تطبیق نمی‌کند، عیبی ندارد. بگوییم خیلی خوب، از آن طرف هم افراط نکنیم. چون یک عده از این طرف می‌گویند ما دیگر به این انقلاب و حکومت و زحمات کاری نداریم. ما از یک کنار آیات و روایات را می‌خوانیم و کاری هم نداریم که مخاطب ما چه برداشتی می‌کند. مثلاً به این نتیجه برسد که اگر دین این است، پس این‌ها چه می‌گویند؟ نه ما به این مورد هم کار داریم. ما از هیچ کس دفاع محافظه‌کارانه و توجیه‌گرانه نباید به عنوان روحانی دینی و مبلغ دین بکنیم. حتی گاهی لازم است از رفتار بعضی از مسئولین که ممکن است قابل دفاع نباشد یا هست و ما نمی‌توانیم دفاع بکنیم، فاصله بگیریم و دفاع نکنیم. از آن طرف هم حق نداریم بین انقلاب و دین تفکیک کنیم. برای این‌که این انقلاب اصلاً چرا انجام شد؟ برای عمل به همین ارزش‌ها بود. یک عده آستین بالا زدند و گفتند تا چه زمانی باید این ارزش‌ها را فقط در سخنرانی‌ها بگوییم؟ جلو بیفتیم تا ببینیم چقدر می‌توان به این‌ها عمل کرد و در این راه هزاران شهید دادیم و هزاران سختی و مصیبت کشیدیم. پس ما باید به این فداکاری‌ها احترام بگذاریم. این خیلی راحت است که آدم بگوید من دارم دین را می‌گویم و با این انقلاب و وضعیت موجود از بیخ مخالف هستم. حالا مخالف هستی که چه بشود؟ این زحمت‌ها اصلاً چه بوده است؟ یک عده خواسته‌اند، منتها از تو متعهدتر بوده‌اند و در رأس آن‌ها هم امام بوده است. می‌توانست در حجره‌ی خود و گوشه‌ی مدرسه تا آخر عمر درس بدهد و هیچ کاری هم به کسی نداشته باشد. عزت و احترام او خیلی هم محفوظ بود. شاید مقلدین او بیشتر هم می‌شد. شاید وجوهات بیشتری هم به او می‌رسید. زمانی که در قم و نجف بود. ولی احساس کرد موظف است. ما که نیامده‌ایم به نام دین دکان باز کنیم. ما سرباز دین هستیم. دین که قرار نیست به ما خدمت کند، بلکه ما باید به دین خدمت کنیم. بنابراین نمی‌توانیم کلاً کنار بکشیم. بله، باید بگوییم افراط و تفریط‌ها و اشتباهاتی بوده و هست ولی این 30 سال مبارزه محصول مجاهدت تاریخی علما و شهدا و مجاهدین است. اشتباهات داشته‌ایم، باز هم خواهیم داشت. از نظر مبانی این یک انقلاب دینی است ولی از نظر ساختاری و عملکرد یک فعالیت بشری است و مثل هر فعالیت عادی بشری دیگری خطاپذیر و انحراف‌پذیر و فسادپذیر و اشتباه‌آلود است و نه باید دین را به پای فلان عملکرد فلان مسئول و فلان مدیر قربانی بکنیم و نه حساب خود را از حساب این مجاهدت‌ها به روش غیر مسئولیت پذیرانه و فریبکارانه جدا بکنیم. این توهین به همه‌ی انسان‌های شریفی است که در این 30 سال و بلکه قبل از آن از جان و مال و آبروی خود گذشتند برای این‌که همین ارزش‌ها تا حدودی عملی بشود. بنابراین ما می‌توانیم یک موضع وسط متعادل داشته باشیم. این یک مسئله است. یک مسئله‌ی دیگری که گاهی پیش می‌آید این است که مثلاً ما داشته‌ایم مبلغ بیرون رفته و وقتی کفش را به پا کرده دیده زرده‌ی تخم مرغ در کفش او گذاشته‌اند. در کفش او تخم مرغ گذاشته‌اند. پایش را در کفش گذاشته است و به روی خودش نیاورده و همین‌طور بیرون آمده است. یکی از دوستان نقل می‌کرد که اگر من به جای ایشان بودم جلوی همان جمع کفشم را در می‌آوردم تا همه ببینند، کنار حوض می‌نشستم و کفش خود را می‌شستم که یعنی ما فهمیدیم و همه‌ی این‌ها را می‌بینیم و همه را تحمل می‌کنیم و پای آن هم ایستاده‌ایم و با تو هم دشمن نیستم. حتی اگر بدانم تو چه کسی بودی که این کار را کردی با تو دشمن نمی‌شوم. این هم خیلی مهم است. ما باید این روحیه را داشته باشیم. باید این آمادگی را پیدا بکنیم. تبلیغ دین و تبلیغ معارف دین و احکام و برنامه‌های دین در هر جامعه‌ای با هر نسل و هر دوره‌ای مشکلات خاص خودش را دارد. علاوه بر مشکلات عام تبلیغ دین که در همه‌ی اعصار بوده است. در زمان همه‌ی انبیا و اولیا بوده است. مشکلاتی که در همه‌ی دوران‌ها بوده و قرآن به بعضی از مشکلاتی که برای انبیا بوده اشاره می‌کند. مگر قرآن صریحاً نمی‌فرماید که همه‌ی انبیا بدون استثنا استحضا شده‌اند. «ما من رسولٍ...»، قرآن می‌فرماید هیچ پیامبری نیامد الا این‌که او را مسخره می‌کردند، توهین و تحقیر می‌کردند، به او فحش می‌دادند. شما که از پیامبران مهم‌تر نیستید. نه محترم‌تر هستید، نه عزیزتر هستید و نه مهم‌تر هستید. تهدید می‌شدند، تطمیع می‌شدند، تنها می‌ماندند، شکنجه می‌شدند، آن‌ها را در آتش می‌انداختند، اره می‌کردند، به قتل می‌رسیدند ولی باز هم دست بر نمی‌داشتند و زاهد بودند و به دنبال منافع شخصی و عزت و احترام شخصی نبودند. به دنبال عزت دین بودند. منتها خداوند به آن‌ها عزت می‌دهد. ولی خودشان به دنبال عزت خودشان نبودند. به دنبال احترام و مرید برای خودشان نبودند. من بحث دینی می‌کنم به شرطی که دست من را ببوسید. به شرطی که محترم باشم. به شرطی که مرید داشته باشم. این حرف‌ها کدام است؟ کدام پیغمبری به این شکل عمل کرده است؟ اصلاً پیغمبرها به هر جایی که می‌رفتند، فحش و کتک جیره‌ی روزانه‌ی آن‌ها بوده است. می‌دانید پیامبر(ص) چقدر کتک خورده است؟ زباله بالای سر او خالی می‌کردند. به صورت او آب دهان می‌انداختند. یکی از دوستان می‌گفت یک وقتی من برای تبلیغ به جایی رفته بودم. بچه‌ی من مریض بود و قرار بود به بیمارستان برود. اجاره‌ی خانه‌ی خودم هم هر ماه عقب می‌افتاد. می‌گفت ما به یک منبری دعوت شدم و مقدار زیادی مطالعه کردم و دو، سه روز به آن‌جا رفتم تا جلسه تمام شد. بعد هم یک طیب‌الله به ما گفتند. حالا من برای پول نرفتم ولی او چرا عقل ندارد که من هم زندگی دارم. من باید اجاره‌ی خانه بدهم. شهریه‌ای که من می‌گیرم اجاره‌ی خانه‌ی من را تأمین نمی‌کند. گفت من که برای پول نرفتم. وقتی بیرون آمدم دیدم بچه‌ی من در آن‌جا مریض است. اجاره‌ی خانه‌ی من عقب افتاده و صاحب خانه روی من فشار می‌آورد. نصف شبی به این‌جا آمده‌ام و حالا در جیب خود دست می‌کنم و می‌بینم پول نیست که تا ترمینال برسم و با اتوبوس به قم بروم. می‌گفت در همین وضعیت داشتم می‌آمدم که یک مرتبه یک ماشین می‌ایستد. دو، سه نفر دختر و پسر بی‌حجاب سرشان را از ماشین بیرون آورده‌اند و به من می‌گویند تو که پیاده می‌روی مگر بنز به تو نرسیده است؟ بنزها به شما نرسیده که پیاده می‌روی؟‌ یکی هم سرش را بیرون آورده و به من می‌گوید مارمولک و بعد هم گاز می‌دهد و می رود. می‌گفت دل من شکست. ایشان گفت دل من خیلی شکست. گفتم بچه‌ی من در بیمارستان است. خانه‌ی من این‌طور است. وضع من این‌طور است. آخر هم حق من را به این شکل کف دستم می‌گذارند. به او گفتم آقا تو خیلی نازک و نارنجی هستی. آن وقتی که روی سر تو مدفوع خالی کنند، تف به صورت تو بیاندازند، تو را به درخت ببندند و اره کنند و از وسط شقه‌ کنند، تازه آن زمان بر سر موضع آمده‌ای. اصلاً به دنبال چه چیزی هستی؟ باید برای همه‌ی‌ این مسائل آماده باشی. حالا که این مسائل نیست. شما هر کجا می‌روید با عزت و احترام می‌روید. کدام پیغمبرها با این همه عزت و احترامی که شما می‌روید، برای تبلیغ به جایی رفتند؟ مجلس بانی دارد، همه را می‌نشاند، قبل از آن چای می‌دهد، بعد از آن شام می‌دهد و به شما می‌گوید بالا بروید و هر چه دلتان می‌خواهد بگویید. چه مطالعه کرده‌ای و چه مطالعه نکرده‌ای. پیغمبرها چه زمانی یک چنین عزت و احترامی داشته‌اند؟ این هم یک نکته است. باید قوی بود و باید از آبرو گذشت. خدا هم عزت می‌دهد. من یک جا به همان دوستان عرض کردم و گفتم حتی همان کسی که به تو توهین می‌کند ته دل خود می‌داند که اگر تو به دنبال مسائلی بودی نصف شب گوشه‌ی خیابان راه نمی‌رفتی. همان کسی هم که به تو توهین می‌کند ته دل خود این را می‌داند. این مهم است که مردم بدانند طلبه در همه‌ی مشکلات و مسائل در کنار آن‌هاست، مثل آن‌هاست و بلکه جلوتر در خطر و عقب‌تر موقع غنائم است. این مهم است. این که امیرالمؤمنین علی(ع) می‌فرماید چگونه خود را امیرالمؤمنین بدانم «و لا اشارکهم فی مکاره الدهر...»، در حالی که با مردم در مشکلات زندگی آن‌ها مشارکت نکنم. اصلاً تبلیغ موفق همین است. این‌که بگویید مردم مشکلات شما به من چه و من می‌خواهم به شما دین بگویم و اگر گوش کنید به بهشت می‌روید و اگر نه جهنمی می‌شوید که درست نیست. این نیست. بحث این است که درست مثل آن‌ها و در درون آن‌ها باشید. بروید و خاطرات این آقای ابوترابی را بخوانید. از او نقل کرده‌اند که در زندان و بین اسرا چطور بوده است. مبلغ دین اوست. شاید تعداد کلمات و صحبت‌هایی که کرده کلاً یک جزوه‌ی 40 برگ هم نشود ولی از مبلغ موفق‌تری نداریم. یک وقت دلم می‌خواهد بعضی از دوستانی که با ایشان بوده‌اند بگویند که ایشان در آن‌جا چه کارهایی می‌کرده است. مشارکت بحث مردم در مکاره دهر. ما در جنگ با دوستان طلبه به عنوان رزمنده می‌رفتیم. معمولاً معمم نمی‌رفتم. ولی پیش می‌آمد که در عملیات می‌دیدم خط سقوط کرده و شهدا افتاده‌اند و یک عده هم به عقب می‌روند و هوا کاملاً پس است. در آن لحظه با دوستان می‌گشتیم و با دوستان هر طوری شده بود معمم می‌شدیم. یک پارچه‌ای پیدا می‌کردم به سرم می‌بستم که در خطی که در حال سقوط است بچه‌ها ببینند طلبه‌ها این‌جا هستند. به آن‌ها بگوییم امروز همه‌ی ما با هم کشته می‌شویم. ما فقط به منبر نرفتیم که بگوییم جلو بروید و آیات جهاد را بخوانید. الان هم که وقتش هست من در کنار تو هستم. دوستانی که در منطقه بودند می‌دانند چقدر تأثیر داشت. گاهی خط سقوط می‌کرد و فرمانده‌ی محور به بچه‌ها دستور می‌داد که بایستید یا جلو بروید و آن‌ها نمی‌رفتند. یک طلبه‌ی معمم که دستش خونی بود یا مجروح بود و عمامه به سر داشت می‌گفت بچه‌ها بایستید، آن‌ها می‌ایستادند. ما این‌ها را دیده‌ایم. چهارراه خندق در عملیات بدر در خاکریز سقوط کرده‌ای که جنگ تن به تن بود و بچه‌ها به عقب می‌رفتند یک نفر با عمامه گفت بچه‌ها امروز می‌ایستیم و همه با هم کشته می‌شویم و چون او طلبه بود همه می‌ایستادند. این خیلی مهم است. یک وقتی یادم می‌آید که پارچه‌ی سیاه بستم و سید هم شدم تا بدانند این‌جا طلبه هست. البته ما از طرف مادری سید هستیم. این خیلی مهم است که در مشکلات کنار دیگران باشیم. جنگ که تمام شد و در زمان قطع‌نامه خط‌ها خالی بود. دوستانی که آن زمان بودند به یاد دارند که دشمن دوباره تا نزدیک اهواز آمد. نیرو نبود. قبل از این‌که مردم به منطقه بیایند ما به منطقه رفتیم. گفتند محور خالی است و در آن نیرویی نیست. گفتیم این بخش از محور را به ما بده. آمدیم و بعضی از دوستان طلبه را در اهواز و این طرف و آن طرف پیدا کردیم و با یک جمع طلبه‌ای به آن‌جا رفتیم و گفتیم آقا تو این محور را به ما بده و از این محوری که در دست طلبه‌ها هست خاطر جمع باش. به مسئول قرارگاه و فرمانده‌ی لشکر گفتیم. گفتم ببین اگر سمت راست ما خاکریز سقوط کند،‌ سمت چپ ما هم خاکریز سقوط کند این وسط خط شیخ‌ها سقوط نمی‌کند. گفتم از این خاطر جمع باش. اصلاً مشهور به خط شیخ‌ها شده بود. چون همه طلبه بودیم. گفتم خاطر تو از این‌جا جمع باشد چون ما رها نمی‌کنیم. دسته‌ی سید جمال اسدآبادی، دسته‌ی نواب صفوی، دسته‌ی شهید مدرس بود. بعضی از طلبه‌های قم هم بودند ولی الان نمی‌دانم آن‌ها کجا هستند. این هم یک نکته است که ببینند طلبه در کنار آن‌هاست. برادران و خواهران بدانید که همان‌قدر که منطق برای تبلیغ لازم است صداقت هم لازم است. منطقی بودن لازم است و کافی نیست. صادق بودن هم لازم است و کافی و نیست. اگر صادق و غیر منطقی باشی فایده‌ای ندارد. اگر منطقی باشی و صادق نباشی که به تو اعتماد نکنند هم فایده ندارد. هر دوی این‌ها لازم است و جزو اصول است. من این‌ها را به عنوان تکنیک منبر موفق نمی‌گویم. من تکنیک بلد نیستم. اصلاً تکنیک به درد هم نمی‌خورد. این اصل حرف است. این روشی است که باید از انبیا آموخت و موفق خواهد بود. نکته و اصل بعدی در مسئله‌ی تبلیغ که به نظر من می‌رسد باید به آن توجه کنیم این است که دین به عنوان یک سری محفوظات جامد نباید مطرح باشد. بلکه دین باید به عنوان یک برنامه‌ی زنده برای زندگی باید عرضه بشود. فکر نکنند یک محفوظاتی مثل کپسول معارف دینی است که باید بخورند و آگاهی دینی پیدا بکنند. مسئله‌ی تبلیغ دین و فرهنگ دین نباید خیلی کلیشه‌ای و خشک و فقط مثل چهار فرمول مثل فرمول‌های شیمی و فیزیک باشد. واقعاً نباید با مسئله به این شکل روبرو شد. دین به عنوان روش تفکر، زندگی، تصمیم‌گیری و به عنوان یک انتخاب آگاهانه جا بیفتد و نه به عنوان یک گرفتاری و یک ارث مقدس مجهولی که روی دست ما مانده و می‌خواهیم به شما بدهد. توجه به حق بودن مطلبی که می‌گویید و این‌که حق بودن به چه معنی است هم مهم است. حکما یک بحثی دارند و در فلسفه‌ی غرب هم خیلی به آن پرداخته‌اند و آن هم این است که حقیقت چیست؟ آیا حق بودن به معنای صادق بودن یک گزاره است یا به معنای مفید بودن آن است؟ بعضی‌ها طرف فایده‌گرایی را گرفته‌اند و گفته‌اند ولو درست‌ترین حرف باشد وقتی به درد بشر نخورد چه حقیقتی است؟ از آن طرف هم یک عده‌ای می‌گویند صرف مطابقت با واقع کافی است ولو هیچ فایده‌ای به حال بشر نداشته باشد. اما حد تعادل آن و این‌که حقیقت در تعاریف اسلامی و تعالیم اهل بیت(ع) چیست یک امر صادق مفید است. اصلاً این صدق را نباید از فایده جدا کرد. یک نظر به منطقی بودن بحث و یک نظر به فایده‌گرایی و عمل‌گرا بودن بحثی است که می‌کنیم. باید بفهمیم و بفهمانیم که ما به دین محتاج هستیم و دین به ما محتاج نیست. باید این را بفهمانیم. باید بفهمانیم که چرا؟ باید ارتباط احکام و عقاید و اخلاق دینی را با مشکلات عملی خودشان و با مسائلی که واقعاً در ذهن و زندگی آن‌ها وجود دارد تبیین بکنیم. آن وقت دیگر احتیاج نیست شما آن‌ها را هول بدهید بلکه خود آن‌ها می‌دوند. جلوتر از شما می‌دوند و شما به آن‌ها نمی‌رسید. بعضی از مفاهیم دینی متأسفانه بدشانس بودند. در دست و بال عوام ریختند و عوامانه هم طرح شدند. حالا بر فرض این‌که خود ما عوام نباشیم تا شما بخواهی بروی و آن را درست کنی باید آن عقیده‌ی دینی و فرهنگ دینی که کج بالا رفته را خراب کنی و دوباره بسازی. این هم کار بسیار سختی است ولی گاهی واقعاً ضروری است. گاهی شما مجبور می‌شوی یک فرهنگ دینی که در یک جا با آن مواجه هستی را کلاً خراب کنی تا بتوانی حقیقت دینی را درست منتقل کنی. بعضی از معارف دینی شانس آوردند و در دست و بال مردم نریختند و عوامانه و غلط طرح نشدند. از صفر و ابتدا به ساکن می‌توان آن‌ها را خوب طرح کرد و جلو رفت ولی خیلی از اوقات به این شکل نیست و شما با موانع بسیاری از توهمات و سوء تفسیرها روبرو هستید. مسئله‌ی دیگر که من یادداشت کرده‌ام این است که تبلیغ به معنای ابلاغ حقایق به آستانه‌ی فهم مخاطب است. تبلیغ صوت نیست. تبلیغ تفهیم است. رساندن مخاطب به مرحله‌ی انتخاب آگاهانه و آزادانه است. تبلیغ این است. وجود لفظی و وجود کتبی یک مفهوم تبلیغ نیست. این‌ها مقدمه‌ی تبلیغ است. شما نمی‌توانی بگویی من این حرف را زدم پس تبلیغ کردم. شما آن زمانی یک حقیقت دینی را تبلیغ کردی که ابلاغ کرده باشی. یعنی به درستی و با تمام استدلال‌های آن تفهمی کردی. از این به بعد این دیگر جهل نیست بلکه انتخاب اوست و مخاطب شما باید انتخاب کند. می‌گویند «لسنا علیهم به مسیطرین...». به ما مربوط نیست که آن‌ها چه انتخابی می‌کنند ولی باید شرایط انتخاب را درست در اختیارشان قرار بدهیم. تبلیغ به این معنی است و نه این‌که بگوییم ما گفتیم و رفتیم و باید خودت بفهمی. نه این‌که بگویی ما اگر بد گفتیم تو می‌خواستی خوب بفهمی. این تبلیغ نیست. این اشتباه است. ورود به شخصیت مخاطب با اذن خودش و نه با زور است. این یک اصل است. اگر این اصل در تبلیغ رعایت بشود و اول ببینیم بینی و بین‌الله آن‌چه که می‌گوییم خود ما را متقاعد می‌کند و بعد به مخاطب بگوییم درست است. یک حرف‌هایی هست که ما به دیگران می‌گوییم و اگر کسی همان‌ها را به خود ما بگوید، ما آن را قبول نمی‌کنیم. ولی خود ما آن حرف‌ها را می‌گوییم. یعنی بر خودمان آسان می‌گیریم و بر مخاطب بیچاره سخت می‌گیریم. اگر خود ما را قانع نمی‌کند و انگیزه‌ای به ما نمی‌دهد، چرا برای دیگران می‌گوییم؟ ما باید به مخاطب خود، به خصوص این جوان‌هایی که در مورد آن‌ها صحبت کردند و گفتند که این‌ها پای اینترنت می‌نشینند، ماهواره می‌بینند، رمان می‌خوانند، جزوه و کتاب‌های ایدئولوژی‌های مختلف را در دانشگاه‌ها می‌خوانند و یک عالمه چیزهایی که ممکن است به گوش ما نرسیده باشد را خوانده‌اند و چشم و گوش بسته نیستند. در عین حال ما نباید بترسیم. چون بعضی‌ها می‌گویند این نسل جدید خیلی می‌داند و می‌ترسند. این هم نیست. در عین حال که این‌قدر ضریب هوش و اطلاعات عمومی این‌ها خیلی بالا رفته، دانش عمومی دینی و غیر دینی این نسل پایین است. من تقریباً جلسات مختلف نخبگان و دانشجویان خاص زیادی می‌روم و تقریباً از اول می‌توانم پیش‌بینی کنم که در هر موضوعی این‌ها ممکن است چه سوال‌هایی بپرسند. می‌دانم مثلاً در این موضوع حداکثر این 15 سوال طرح می‌شود. ارتفاع آن هم این‌قدر است. یعنی معمولاً آن سوال، سوال خودش نیست برای این‌که نمی‌تواند سوال خود را ادامه بدهد. وقتی دو جواب می‌دهی ساکت می‌شود. معلوم می‌شود این سوال تو نبوده و همین‌طور شنیده‌ای. ضریب هوش و اطلاعات عمومی بالاست اما دانش کم است و باید به او فرصت تفکر و فرصت انتخاب داد. نباید حقنه کرد و نمی‌توان حقنه کرد. باید ذهن و احساس او را به رسمیت بشاسیم و به آن توجه کنیم. حتی شریعت و دینی کردن یک جامعه، حتی تعلیم و تربیت دینی بدون آزادی امکان ندارد. بدون آزادی‌های مشروع امکان ندارد. شما نمی‌توانید فرهنگ دینی را درست به کسی منتقل کنی بدون این‌که او آزاد باشد. آزادی اندیشه و آزادی سوال داشته باشد و الا این در او تبدیل به عقیده نمی‌شود. ممکن است حقنه بشود ولی به آن معتقد نمی‌شود. او باید انتخاب کند. اگر ما حق انتخاب را از مخاطب خود بگیریم نه می‌توانیم او را به چیزی معتقد کنی و نه کافر کنی. باید به انتخاب و ذهن و احساس او احترام بگذارید. باید به سوالات او احترام بگذارید. بدون حدی از آزادی شریعت هم قابل اجرا نیست. در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی و بسیاری از عرصه‌های تعلیمی و دینی هم نیاز به هدایت و تبیین اجتماعی هست اما در همین عرصه‌هایی که جای قانون نیست و جای اخلاق و معرفت است اگر به این بهانه که مردم لایق آزادی نیستند و خودشان نمی‌فهمند، دخالت بکنید و چیزی را محدود بکنید و سلب آزادی بکنید، این مردمی که به قول بعضی‌ها نالایق هستند همیشه نالایق خواهند ماند. پس چه زمانی رشد خواهند کرد؟ بدون آزادی رشد نمی‌شود. شما خودتان را در نظر بگیرید و بگویید اگر کسی به من آزادی ندهد و دائم یک چیزهایی را عرضه بکند، من به آن معتقد نمی‌شوم بلکه متنفر می‌شوم. یک ایدئولوژی رسمی را با فضای محدود و تهدید ضمنی و ترساندن از سوال و ترساندن از اعتراض حقنه کردن که درست نیست. حالا ببینید در روایت در این باب چه می‌گویند. حتی با حسن نیت هم نباید در این عرصه‌ها چیزی را به مردم تحمیل کرد چون خود این تحمیل مانع رشد است. هدف ما رشد مردم است. اصلاً هدف تبلیغ رشد است. هدف تبلیغ برای تبلیغ نیست. تبلیغ وسیله هست و هدف نیست. هدف رشد مردم است. رشد بدون آزادی نمی‌شود.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha