مکتب فاطمه (سلام الله علیها)، زنان مجاهد، مادران انقلاب
به مناسبت میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن - در جمع زنان مجاهد و خانواده های شهدای انقلاب - سالگرد انقلاب اسلامی - مشهد 1393
بسمالله الرحمن الرحیم
محضر خواهران بزرگوار و برادران محترم سلام عرض میکنم.
تشکر میکنیم از دوستانی که از 110 خانم فداکار در این شهر تجلیل کردند، از خانواده شهدا و خانمهایی که خودشان در سالها گمنام، در دوران انقلاب، در دوران جنگ و تا امروز تلاش کردند، و به آن 110 خانمی که جلسه به طور خاص به یاد و نام این 110 خواهر محترم تشکیل شده است، درود میفرستیم و از برگزارکنندگان جلسه باید تشکر کرد. همین ابتدا هم عرض بکنم که مادر بنده به من فرمودند که حق نداری اینجا راجع به من صحبت شخصی بکنی و بنابراین من به طور خاص راجع به شخص ایشان صحبت نمیکنم و چون به من اجازه ندادند و فرمودند که راجع به همه زنانی که در انقلاب تلاش کردند، زحمت کشیدند و زنانی که در صدر اسلام بودند، یعنی ریشههای تاریخی آن، به ویژه راجع به خود حضرت فاطمه(سلام اللَّه علیها) نکاتی عرض بشود. بنده هم در همین راستا چند نکته خدمت شما تقدیم میکنم.
اولاً نه زن کامل، بلکه انسان کامل، یعنی الگو برای همه زنان و مردان، نه فقط زنان، حضرت فاطمه زهرا(س) هستند و امروز همان کسانی که به خاطر دختر بودن فاطمه به پیامبر گفتند ابتر، گفتند نسل او قطع میشود، خدا جواب داد ابتر نیست و کوثر است، ما امروز آثار دنیوی این کوثر را میبینیم تا چه رسد به آثار اخروی ایشان در عالم محشر. آثار دنیوی این کوثر این است که هیچ انقلابی در جهان اسلام اتفاق نیفتاد الا این که فرزندان فاطمه در آن دخالت داشتند و حضور داشتند و همین الان هم جهان اسلام مدیون جهاد و مبارزاتی است که رهبران آن فرزندان فاطمه هستند. بنابراین اولین مطلب از حضرت زهرا(س) است.
عزاداری راجع به ایشان چند دهه میشود و باید بشود، اما راجع به شخصیت این بزرگوار که چگونه الگوی امروز ماست، کمتر بحث میشود. من فقط یک روایتی از حضرت امیر(ع) عرض بکنم که فاطمه شناسترین شخص است، حضرت امیر(ع) راجع به حضرت زهرا(س) بعد از شهادت ایشان، این تعبیر را به کار بردند. الگوی یک خانواده اسلامی. فرمودند که در تمام دوران سالهایی که ما زندگی مشترک داشتیم، هرچه میگردم، حتی یک خاطره بد از فاطمه پیدا نکردم و ندارم و خوشحال هستم که ایشان هم حتی یک خاطره تلخ از من در زندگی نداشت. این روایت از حضرت امیر راجع به حضرت زهرا(س) است. فرمودند که من هرگز حتی یک بار ایشان را عصبانی نکردم و «مَا أَغْضَبَتْنِی». و یک بار هم ایشان من را در زندگی، در آن همه مشکلاتی که ما داشتیم، عصبانی نکرد. بعد فرمودند که من حتی یک مورد به فاطمه دستور ندادم. من ایشان را به هیچ کاری اجبار نکردم. من حتی یک بار به ایشان نگفتم چه کاری را باید بکنی یا نباید انجام بدهی. هیچ تحمیلی در خانه ما نبود. اما در عین حال، حتی یک بار به یاد نمیآورم ایشان دانسته باشند که من در یک موردی چه نظری دارم و خلاف آن را عمل کرده باشند.
و بعد این جمله علی(ع). علیای که تمام تاریخ به او تکیه داده است، میفرماید من هر وقت خسته میشدم، به ستوه میآمدم و خلاصه به تعبیر ماها داشتم میبریدم، به فاطمه پناه میبردم. من خودم را به ایشان میرساندم و به چهره فاطمه نگاه میکردم. من با ایشان حرف میزدم و آرام میگرفتم. من هر وقت میدیدم غم و حزن و خسته شدم، خودم را به فاطمه میرساندم. حضرت امیر(ع) یک جا میفرماید نماز به من آرامش میداد و یکی فاطمه. این رابطه این زن و مرد است. زنی که فرمود شما هر کاری میکنید، فرمود اخلاص در عبادت و عمل نشان بدهید، اخلاص را بالا بفرستید، خداوند از بالا مصلحت شما را نازل میکند. کسی که از طرفی در خانه کار میکرد که دستش مجروح و خونی میشد، از آن طرف شاگردانی داشت از اصحاب بزرگ پیامبر، مردان و زنانی، مردانی مثل سلمان، شاگردان فاطمه زهرا بودند و حضرت فاطمه جلسات درس داشتند که به اینها آموزش معارف الهی میدادند. و یک بار سلمان میگوید من یک وقتی آمدم که با ایشان جلسهای داشتیم، یک دختری که آن موقع 16- 17 سالشان بود، من دیدم ایشان مشغول نماز هستند و در نماز، در رکوع و قنوت اشک میریزند و گریه میکنند. بعد نگاه کردم دیدم گهواره بچه خودش دارد تکان میخورد. من ایستادم نگاه کردم. نماز تمام شد و ایشان دیدند من آمدم. به من فرمودند که این قضیه را برای کسی نقل نکنید. سلمان میگوید فاطمه مشغول نماز بود، حسن در گهواره و فرشتگان گهواره را حرکت میدادند تا او آرام بگیرد و فاطمه به سجده و رکوع و قنوت خود ادامه بدهد. حضرت فاطمه فرمودند این قضیه را بیرون برای کسی نقل نکنید تا هستم، تا من زنده هستم نگویید. و سلمان بعد از شهادت حضرت زهرا این قضایا را آمد نقل کرد.
و این نمونه هم که این دوستمان، برادرمان گفتند که در شب عروسی که دیگر شب خاطرهای و لباس نو و اینها است، کدام زن در جهان، در تاریخ شرق و غرب عالم، کدام دختر جوانی است که حواسش هست که یک زن گرفتار، برهنه و مشکلدار میآید، دیگه به خودش نگوید این یک شب را دیگه ولش کن. ما حالا یک شب را دیگه نمیخواهد به مردم خدمت کنیم. همان لحظه برود و لباس عروسی خود را از تن در بیاورد و لباس معمولی و کهنه خود را بپوشد و آن لباس را بیاید به آن زن محتاج هدیه کند و با لباس عادی برود.
راجع به خانواده شهدا، همسران و مادران شهدا که بعضی اینجا تشریف دارند، لازم است این آیه کریمه را در قرآن عرض بکنیم. در آیه 4 تا 6 سوره محمد(ص) که میفرماید که تصور نکنید اینهایی که شهید شدند و رفتند، فقط در آن عالم غرق نعمت هستند و در این عالم دیگر نیستند و آثاری ندارند. میفرماید: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. وَالَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَنْ یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ». هرکس در راه خدا، در راه حق کشته شده، شهید شده است، اعمال اینها هرگز نه در دنیا و نه در آخرت گم نخواهد شد. خدا این وعده را داده است. گم نخواهد شد. «سَیَهْدِیهِمْ وَیُصْلِحُ بَالَهُمْ». میفرماید خداوند آنها را، حتی شهدا را هدایت میکند. یعنی شهدا پس از شهادت هم یک سلوک و حرکت تکاملیشان ادامه پیدا میکند. و آنجا هم خدای متعال شخصاً مدیریت سلوک شهدا را پس از شهادت به عهده میگیرد. «وَیُصْلِحُ بَالَهُمْ». و حال آنها را خوب میکند. خدا وقتی میفرماید ما به یک کسی حال میدهیم، خلاصهاش، ببینید چه خبر است. خدا میگوید ما به آنها حال میدهیم. «یُصْلِحُ بَالَهُمْ» یعنی حال آنها و وضع آنها را ما نیکو میکنیم و به سامان میدهیم. و شهدا چنان غرق نعمت خواهند شد که همه حسرت آنها را خواهند خورد. و بعد میفرماید: «وَیُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ». و خداوند خود، آنها را وارد بهشت میکند، چون در بعضی موارد داریم فرشتگان کسانی را به امر خدا وارد بهشت میکنند. ولی اینجا خدا میفرماید فرشتهها را به کار نمیگیرد. خداوند خودش مستقیم شهدا را وارد بهشت میکند. «وَیُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ». بهشتی که از قبل برایشان تعریف کرده و مشخصات آن را گفته است. بنابراین شهدا مجازاً زنده نیستند، واقعاً زنده هستند.
و بحث یاد اینجور جلسات که یاد مردان و زنان فداکار است، حکم یک جور زیارت شهید را دارد. چرا به ما میگویند به زیارت شهید برویم؟ قبل از شهید و در رأس شهدا، چرا میگویند به زیارت پیامبر و اهل بیت برویم؟ زیارت برای این است که هم شخصیت و روح خود ما احیا بشود و هم ارزشها در جامعه احیا بشوند و زنده بمانند. زیارت مرقد شهدا و قبل از آن زیارت پیامبر و اهل بیت، زیارت ساختمان نیست. زیارت حق است. صحبت نام افراد نیست، تجدید بیعت است. زیارت سوری نیست، مناسک بیروح نیست. حتی زیارت حج هم اگر بیروح باشد و توجه به این آرمانها و اهداف نباشد، حتی زیارت حج هم قبول نیست.
دوستان یادتان باشد که امام(ره) در پیام حجی که داد بعد از این که حجاج ما شهید شدند، ظاهراً پیام قطعنامه بود. آنجا امام این تعبیر را به کار میبرد. میگوید که یک حجی است که... یک نوع زیارتی است کلاً، زیارت خانه خدا یا زیارت پیامبر یا زیارت اهل بیت، یک جور زیارتی است که آمریکا و قدرتهای استکباری از آن استقبال میکنند. یک جور زیارتی است که معنی آن این است که ما زیر بار کسی جز خدا نمیرویم. ما یک وقت به زیارت پیامبر و زیارت اهل بیت میرویم که بگوییم... اینهایی که میگویم عین جملههای امام در آن پیام است. حجاج ما که آنها را کشتند، زائران ما، امام میگوید اینها آمده بودند که دوباره به محمد بگویند که از مبارزه خسته نشدهاند و به خوبی میدانند که ابوسفیان و ابی لهب و ابی جهل برای انتقام هنوز در کمین نشستهاند. آنها با خود میگویند مگر هنوز لات و هبل در کعبه هستند؟ آری، خطرناکتر از آن بتها، اما در چهره و فریبی نو. آنها میدانند امروز حرم، حرم است، اما نه برای ناس. حرم برای آمریکا است. امام میگوید حتی حرم پیغمبر، حرم اهل بیت ممکن است حرم امن برای آمریکا، برای استکبار، برای دیکتاتورها، برای فاسدین بشود. آن میشود زیارت آمریکایی، زیارت انگلیسی، تشیع انگلیسی.
امام(ره) میگوید کسی که به آمریکا لبیک نگوید و به خدای کعبه رو کند، سزاوار انتقام خواهد بود. اینها از او انتقام میگیرند. انتقام از زائرانی که همه ذرات وجود و حرکات و سکنات انقلابشان مناسک ابراهیم را زنده کرده است و میرود تا فضای زندگی را با آوای دلنشین «لبیک اللهم لبیک» معطر کند. زیارت فقط این نیست که وقتی به حرم میروی، آنجا یک لحظه به یاد اینها باشی، بیای بیرون دوباره همان سبک زندگی را داشته باشی! بعد امام(ره) میگوید اگر کسی زیارت واقعی بکند، در منطق اینها، بخواهد برائت از کفر و شرک را پیاده بکند، متهم به شرک میشود و به انحرافش و به باطل بودنش فتوا میدهند.
این عبارت را میخواهم عرض کنم. ما اسم شهید و اینها را میگوییم، تجلیل از شهید، زیارت شهید، زیارت پیامبر، اهل بیت، اینها همه حواسمان باشد. امام(ره) میگوید که اینها حتی فلسفه حج، فلسفه دین، فلسفه زیارت، همه چیز را عوض میکنند. میگوید چیزی که تا حالا از ناحیه ناآگاهان یا تحلیلگران مغرض یا جیرهخواران به عنوان فلسفه حج و زیارت ترسیم شده است، این است که اینها عبادت دستهجمعی و یک سفر زیارتی- سیاحتی است. و الا به ما چه یا به حج چه که چگونه باید زیست، چطور باید مبارزه کرد، با چه کیفیتی در مقابل جهان سرمایهداری و کمونیسم ایستاد. به حج چه که حقوق مسلمین و محرومین را از ظالمین باید ستاند، به زیارت چه. به حج چه و به زیارت و عبادت چه که باید برای فشارهای روحی و جسمی مسلمین چارهاندیشی کرد و مسلمین باید به عنوان یک نیروی بزرگ و قدرت سوم جهان خودنمایی کنند. این یک نوع زیارت است که امام(ره) میگوید اینها آن را به حرکات و اعمال و الفاظ خشک تبدیل کردند و در حالی که با کلام و لفظ و حرکت خشک، انسان به خدا نمیرسد. زیارت حج برای نزدیک شدن و اتصال انسان به صاحب خانه است، نه فقط چرخیدن دور خانه.
یک نکته دیگر. ما قبل از انقلاب زنان و مردانی داشتیم که اینها مذهبی و متدین بودند، اما مذهب را از تکلیف سیاسی و اجتماعی جدا میکردند. حالا اگر بخواهیم حتی مثال بزنیم، همین جناب "خواجه ربیع" که الان نزدیک مرقد ایشان هستیم، خدا ایشان را رحمت کند. خود ایشان در زمان امیرالمؤمنین، البته اگر همان ربیعی باشد که جزو زهّاد ثمانیه و از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) بود، خود همین جناب خواجه ربیع که انسان بسیار زاهد و با تقوایی بوده است، انسان وارستهای بوده است، ولی در لحظههای خاص نتوانست تصمیم بگیرد. یعنی عبادت و ذکر و دعا را از سیاست و تشخیص سیاسی جدا کرد. حالا عرض میکنم با اختلاف است که این خواجه ربیع همان ربیع است یا نه. میگویند جزو هشت زاهد بزرگ است و آخر عمرش قبری کنده بود، به آن قبر میرفت و لحد را برای خودش میکند، میخوابید، مدام خودش را نصیحت میکرد که یادت نرود آخر باید به اینجا بیایی! او جز ذکر و دعا، هیچی نمیگفت. ایشان جز ذکر و دعا هیچی نمیگفت حتی حرفهای معمولی هم نمیزد. میگفت هر چیزی که بگویم، لغو است. بعد ایشان وقتی که فهمید سیدالشهداء(ع) در کربلا شهید شدند، به جای این که بپرسد که قضیه چی شد؟ وظیفه شرعی من چه میشود؟ من چه کاره هستم؟ گفت که خاک بر سر این امت و این مردمی که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند! او این یک جمله را گفت. ایشان غیر از ذکر یا الله و سبحان الله و نماز شبهای خود، همین یک جمله را گفت. بعدها گفتند استغفار کرد که چرا من غیر از ذکر، یک جمله دیگری هم باز گفتم! خب این یک نوع معنویتی است. این یک نوع آدم باتقوا است.
ما از این آدمها داشتیم که در بین آن همه زنانی که اصلاً دیگر دین و مذهب و حجاب و اینها را کنار گذاشته بودند، زنان متدین، مذهبی و سالم داشتیم، ولی همینها هم باز دو تیپ بودند دیگر. یک تیپ آنها همینطور بودند. روضه و زیارت و حجاب بود، ولیکن این که امام حسین دارد در کربلا شهید میشود، اینها چیست؟ اینها دیگر در صحنه نبودند. نه مردان آنها بودند، نه زنان آنها. جنگ بین امیرالمؤمنین(ع) با معاویه و اینها میشود، یا جنگ جمل یا صفین، حالا یا قبل از آن الان یادم نیست. ایشان میگوید که جزو سردارها و رزمندهها است، خدمت حضرت امیر میآید، میگوید که «یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّا شَکَکْنَا فِی هَذَا الْقِتَالِ». آقا ما راستش را بخواهید، به شما ارادت داریم و بیعت کردیم، پای شما هم ایستادیم، ولی شک داریم که این جنگ، جنگ بین مسلمانها با همدیگر است. واقعیت این است که من بریدم و تردید دارم. من میترسم این جنگ شرعی نباشد. یعنی امیرالمؤمنین(ع) نمیفهمد شرع چیست؟ خب این آدمی که یکسره اهل ذکر و عبادت بود، متدین بود، اهل جهاد هم بود، ولی میگفت میشود من را به یک جای دیگری در یک جبهه دیگری بفرستید که با کفار بجنگم؟ سر مرزها؟ که ظاهراً ایشان را همینجا فرستادند که اینجا مرز اسلام با کشورهای غیر مسلمان بود. ایشان گفت من میخواهم برای اسلام جهاد صددرصد خاطرم جمع باشد بکنم. من با کفار و مشرکین میجنگم. اما با مسلمان با مسلمان، اگر به من اجازه بدهید، من چون تردید دارم، اگر میشود من را معاف کنید. شما یک مأموریتی به من بدهید که شک در آن نباشد. حضرت امیر(ع) فرمودند خیلی خب، اگر شما شک دارید جنابعالی برو هر جا که خودت میخواهی برو! که میگویند به اینجا آمد یا خود حضرت امیر گفتند برو سر این مرز تا از مسائل داخلی... گفت من در درگیریهای داخلی شرکت نمیکنم. من با بتپرستهای علنی میجنگم. من با بتپرستی که درونی باشد، که به این معنا همه ما بتپرست هستیم، با آنها نمیجنگم. این یک نوع زهد و عبادت است. این یک نوع تقوا است.
اما سؤال این است که این نوع زهد و مذهبی بودن و این نوع زیارت و عبادت و اینها چقدر ارزش دارد که در رکاب علی باشی ولی در راه علی نباشی. و نفهمی که چه کسی درست میگوید، چه کسی غلط؟ بعد بخواهی احتیاط شرعی بکنی، احتیاطاً علی را تنها بگذاری! بعد بگویی که آقا میشود روزه شکدار نگیریم؟ این سه تا جنگی که بر علی در داخل تحمیل شد، اینها روزه شکدار است. اگر میشود ما یک جایی برویم که شک نداشته باشد. یعنی چی؟ یعنی من اهل عبادت هستم، من اهل جهاد هم هستم، ولی اهل بصیرت نیستم. آن جایی که باید در صحنه باشم و درگیر بشوم، نیستم. و الا چطور میشود معاویه سر کار آمده است ، یزید آمده است، قبل از آن حسین شهید شده، هنوز جنابعالی نفهمیدی که حق و باطل چه کسانی هستند؟ سر مرزها مشغول عبادت و جهاد با کفار هستی؟ هنوز متوجه نشدی؟ معاویه دارد ریشه دین خدا را میزند. یزید بزرگترین جنایتها را کرده است. تمام دین و زحمات پیامبر و مجاهدین و شهدا دارد به باد میرود و هدر میرود و تو رفتی یک گوشهای نشستی روزها و شبها یکسره مشغول ذکر و نماز و دعا و زیارت و بعداً هم پشیمان میشوی که چرا همان یک جملهای هم که گفتم مرگ بر مردمی که حسین را کشتند، همان هم کاش که نمیگفتم. آن هم ذکر نبود. من باید همان را هم «سبحان الله و الحمدلله» فقط میگفتم. این بود که پیامبر فرموده بودند ذکر علی عبادت است. اتفاقاً اسم علی و فاطمه را بیاورید، اسم این خط و اینها را بیاورید تا معلوم بشود که چی به چیست.
نکته بعدی، یک نامهای امام دارد، چون این بحث تجلیل از خانمهای فداکار و اینها برمیگردد به بخش تاریخ انقلاب هم مربوط میشود.
امام(ره) یک نامهای دارد به آقای سید حمید روحانی که ایشان را مأمور کرد که تاریخ انقلاب را بنویسد. من میخواهم تیترهای آن نامه را عرض بکنم که ببینید امام(ره) روی چه چیزهایی حساس بود که کسانی که میخواهند این تاریخ انقلاب را برای نسل بعد منتقل کنند، همین 110 خانمی که اینجا تشریف دارند، بالاخره میخواهند به دخترانشان، نوههایشان بگویند که چه شد؟ تاریخ چگونه منتقل و نقل بشود؟ من عبارت امام را بخوانم که میگوید مواظب باشید تاریخ انقلاب تحریف نشود.
میگوید که: تاریخ حماسهآفرین و پرحادثه انقلاب اسلامی بینظیر مردم قهرمان ایران را همانطور که هست، همانطور که بود، ثبت کنید. شما توجه کنید عهدهدار چه کار عظیمی هستید. اکثر مورخین تاریخ را آنطور که مایل هستند یا دستور میگیرند، مینویسند نه آنطور که اتفاق افتاده است. آنها از اول میدانند که کتابشان بناست به چه نتیجهای برسد و آخر هم به همان نتیجه میرسد. یعنی تاریخ قلابی برای انقلاب مینویسند. شما میدیدید، هنوز هم مینویسند که آقا زنان تا وقتی که سنتی هستند، زنان سنتی محجبه و متدین، اینها گوشهنشین هستند، اینها در صحنههای اجتماعی سیاسی حضوری نداشتند. از وقتی که زن مدرن و متجدد، یعنی چه؟ به معنای زن سکولار، زن بیحجاب، زن غربزده، شاهنشاه آریامهر آمدند، پدرشان رضاشاه آمدند، زن را در 17 دی آزاد کردند و گفتند دیگر حجاب را کنار بگذار، دیگر وسط صحنه بیایید، از آن به بعد زنان در عرصه اجتماعی فعال شدند. اینها تاریخ را اینجوری نوشتند. در حالی که واقعیت این است که زنان از صدر اسلام، از زمان پیامبر، از کربلا، در غدیر، عاشورا، در همه جا، تا ظهور حضرت که در روایات داریم زنانی در کادر مرکزی انقلاب آخرالزمان، در اتاق فرماندهی کنار حضرت هستند، دست کم 50 زن در اتاق رهبری انقلاب جهانی آخرالزمان و حکومت عدالت جهانی هستند؛ زنانی مجتهد، آگاه، فهمیده، مجاهد، عفیف، عاقل، با اخلاق و... . و این وسط در طول تاریخ، چه زنان متدین و محجبه ما چقدر قیام کردند. همه جا، هر جا انقلاب بوده است، همین زنانی که اینها میگویند زنان سنتی و مذهبی، همینها در صحنه بودند. من یادم میآید که همان روز 17دی 56 که انقلاب اسلامی در واقع آن روز شروع شد. میگویند 19 دی قم، در حالی که دو روز قبل، 17 دی در مشهد بود که چندصد خانم که شاید بعضی از آنها در این جلسه هم باشند یا نه، این چندصد خانم در واقع اولین تظاهرات انقلاب اسلامی شد. دو روز قبل از قم بود. روز 17دی در اعتراض به رژیم شاه در مسئله کشف حجاب. که این چندصد تا خانم به خیابان آمدند و همه آنها هم همان لحظهای که آمدند، پرچم آنها این بود که ما آزادی زندانیان سیاسی را خواهان هستیم. شعار آرام «الله اکبر» میدادند و همان لحظه پلیس و ساواک حمله کرد، بعضی از اینها را دستگیر کرد و حالا در همان مصاحبه هم ایشان توضیح دادند که چطور از دست مأموران فرار کردند. یک چادر از همین چادرهای رنگی که در خانه میپوشیدند، از آن چادرها، ایشان میگفت من زیر بغلم گرفته بودم، پوشیه هم زده بودیم که شناخته نشویم. وقتی پلیس حمله کرد، درگیری شد و شروع کردند به بازداشت، ایشان میگوید من به این چهارراه نادری، چهارراه شهدا دویدم. یک کوچهای هست آن بغل، اولین کوچه دست چپ. سریع چادرم را عوض کردم و کنار این دستفروشی که داشت قندشکن و از این چیزها میفروخت نشستم که یعنی من اهل همین محله هستم و دارم معامله میکنم. پلیس آمد، میگوید از کنار ما گذشت و نفهمید که ما در این تظاهرات بودیم و همان موقع چند نفر از آشناها و بستگان ما هم که دو سه نفرشان همان موقع از خانمها بازداشت شدند.
اولین تظاهرات، شروع انقلاب، زنان بودند. در خطرناکترین صحنهها، زنان متدین ما بودند. همان 17 دی که این خانمهای متدین آمدند و اولین تظاهرات انقلاب اسلامی بود که مردهای آن میترسیدند به صحنه بیایند، اینها به سمت چهارراه شهدا آمدند که به سمت میدان شهدا بروند، چون میدان شهدا که آن موقع به آن میدان مجسمه میگفتند، مجسمه شاه بود، به آن میدان مجسمه میگفتند، آنجا خانمهای ساواکیها و حکومتیها و بعضی از فواحش و این چیزها را با اتوبوس آورده بودند که اینها بیایند کنار مجسمه شاه دسته گل بگذارند به عنوان تشکر از رژیم شاه که زنان را آزاد کرده است یعنی بیحجاب کرده است! همان روز این خانمها به سمت میدان شهدا حرکت کردند که در واقع بروند مجلس آنها را به هم بزنند. بگویند شما نماینده زنان این کشور نیستید. شما یک مشت فواحش هستید. زنان این کشور مخالف کشف حجاب هستند. اینها حرکت کردند، این جمع بروند که آن همانجا در همان خیابان درگیری شد و اینها دستگیر شدند و بعضیهایشان تا فهمیدند یک عده خانمها دارند میآیند و درگیری شده، جرأت نکردند برخلاف سالهای قبل که از اتوبوس پایین میآمدند و بیحجاب روی مجسمه شاه گل میریختند، جرأت نکردند از اتوبوسهایشان پایین بیایند به چاک زدند! با این که قدرت و همه چیز با آنها بود، فرار کردند. اصلاً این که با رهایی زن به مفهوم بیحجاب کردن و کشف حجاب، زن فعال میشود، کاملاً دروغ بود. نسل زنان مجاهد این کشور نشان دادند که با حفظ حجاب، هم خانه و خانواده خودشان را محکم حفظ میکنند و نگه میدارند، هم در عرصه اجتماع و سیاست در بیرون مبارزه میکنند و تلاش میکنند.
نقش زنان مسلمان؛ میخواهم تاریخ انقلاب را عرض بکنم که اینها بخشهایی از تاریخ انقلاب است. این تعبیر را بگویم. امام(ره) میگوید من از شما میخواهم هر چه میتوانید تلاش کنید، هدف قیام مردم را مشخص کنید. فقط ذکر خاطره، ساعت چند، کدام خیابان چه شد و... یا در جنگ چند تا تانک کجا رفت! آمد! اینها خیلی مهم نیست. همه جنگها و انقلابهای دنیا از این چیزها دارند. آن چیزی که مهم است، هدف است.
امام(ره) میگوید که همیشه مورخین اهداف انقلابها را در مسلخ اغراض خود و اربابانشان ذبح میکنند. امروز هم دشمن مثل همیشه، تاریخ انقلابها، عدهای به نوشتن تاریخ پر افتخار انقلاب اسلامی مشغول هستند که سر در آخور غرب و شرق دارند.
امام(ره) میگوید تاریخ جهان پر است از تحسین و دشنام عدهای خاص له یا علیه عدهای دیگر، یا واقعهای درخور بحث. اگر میتوانستید تاریخ را به صدا و فیلم حاوی مطالب مختلف انقلاب از زبان تودههای مردم رنجدیده مستند کنید، کار بسیار شایستهای در تاریخ ایران است. بگذارید مردم بگویند چه دیدند و چه کردند. همهشان، آنهایی که در صحنه واقعی بودند. نه تاریخنویسهای قلابی. باید پایههای تاریخ انقلاب اسلامی ما مثل خود انقلاب بر دوش پابرهنگان مغضوب قدرتها و ابرقدرتها باشد. شما نشان بدهید چطور مردم علیه ظلم و تحجر و واپسگرایی قیام کردند و فکر اسلام ناب را جایگزین اسلام سلطنتی، اسلام سرمایهداری، اسلام التقاط و اسلام آمریکایی کردند. شما نشان بدهید در جمود حوزههای علمیه آن زمان که بسیاری از روحانیون متحجر بودند، امام را هم قبول نداشتند! میگوید شما نشان دهید که در جمود حوزههای علمیه آن زمان که هر حرکتی را متهم به مارکسیستی یا انگلیسی میکردند، یک عده محدودی، تنی چند از عالمان دینباور بودند که دست در دست مردم کوچه و بازار، مردم فقیر و زجرکشیده گذاشتند و خود را به آتش و خون زدند و پیروز بیرون آمدند. شما روشن کنید که سال 41، سال شروع انقلاب اسلامی و مبارزه روحانیت اصیل - این عبارتها را گوش کنید - در مرگآباد تحجر و تقدسمآبی، یک عده به اسمی که مذهبی هستند، روحانی هستند، مقدسمآب هستند در مرگآباد تحجر و تقدسمآبی چه ظلمهایی بر عدهای روحانی پاکباخته، یک عده محدود روحانی مبارز رفت. چه نالههای دردمندانهای مبارزین کردند. چه خون دلها خوردند. آنها متهم به جاسوسی و بیدینی شدند، ولی با توکل به خدای بزرگ از تهمت و ناسزا نهراسیدند. آنها خود را به طوفان بلا زدند. در جنگ نابرابر ایمان و کفر، علم و خرافه، روشنفکری و تحجرگرایی، سرافراز ولی غرق به خون پیروز شدند.
بعد هم امام میگوید حرف زیاد است، من حال نوشتن بیش از این را ندارم و توفیق بندگی داشته باشید، اینها را برای نسل آینده ثبت بکنید.
یک نامهای هم اینجا وقتی که امام(ره) قطعنامه را امضا میکند، خیلی جالب است. خانمی به نام شمسی نورانی هدیه برای امام میفرستد. به امام میگوید که من مایل نیستم در این شرایط حساس وقت شریف شما را بگیرم. من بیمقدمه میگویم. من مادر شهید سید علی اصغر کیا هستم از خیل عظیم شهدا. من اوایل زندگی همسر عزیزم را که از سادات بود بر اثر حادثهای از دست دادم. من با چهار فرزند زندگی را به سختی ادامه دادم. یکی از آنها را در جنگ تحمیلی تقدیم اسلام کردم و من اکنون هم آماده انجام بقیه تکالیفم هستم. بعد میگوید امام من! پیام پر از درد شما را در پذیرش قطعنامه 598، آسایش را از روح و جسم ملت و مستضعفان جهان و به ویژه خانواده شهیدان گرفته است. میگوید این نامه شما را که خواندم که گفتید جام زهر نوشیدم، من دیگر شبها خوابم نمیبرد. ما همهاش داریم گریه میکنیم. شما مطمئن باشید آنها همانگونه که فرمودید، دشمنان شما آن را مانند جرعه زهری خواهند نوشید و تحمل هر چیز برای رضای خدا و مصلحت اسلام عزیز گواراست. دشمنان اسلام عزم خود را جذب کردند که اسلام را نابود کنند و زهی خیال باطل. بعد میگوید خدایا شاهد باش ما به تأسی از پیشوایانمان همچون علی و زهرا و... و فرزندانشان عزم خود را جذب کردیم تا آخرین نفس کنار تو خواهیم ایستاد. من بچهام را دادم، تحمل دادن بچهام را دارم، ولی تحمل ناراحتی تو را ندارم. مادر شهید بعد از قطعنامه به امام میگوید.
بعد میگوید شما راهپیمایی عید غدیر را دیدید که این مردم حاضر هستند مرگ را تحمل کنند، ولی ننگ خاری را نه. و ما گوش به فرمان تو هستیم. به امام(ره) میگوید مبادا شرایط روز دامان کبریایی تو را، غبارآلود و دل مبارکتان را رنجور کرده باشد. ما به شما اطمینان میدهیم ما با اشک چشممان دامان و دل شما را شستشو میدهیم. ما با خونمان نهری و با اجسادمان سدی در مقابل دشمنان اسلام ایجاد میکنیم که در آن غرق و زمینگیر شوند. امام عزیز! من هدیه ناقابل را که ذخیره زندگیام بود تقدیم میکنم. من دهها فکر و خیال برای مصرف آن داشتم و برای رفاه خود و فرزندانم داشتم، اما آن را برای نیاز جبهههای جنگ تقدیم میکنم و نذر کردهام حقوق شش ماه آینده خود را که کم است، ولی برای من بسیار، تقدیم میکنم. من این هدیه را و قطعه دستبند طلا و مبلغ سی هزار ریال، سه هزار تومان، حقوق یک ماه را تقدیم میکنم. من بقیه را هم در ماههای آینده خدمت شما میفرستم.
شما ببینید اینها کی هستند. بعد به امام(ره) میگوید من فقط از تو میخواهم که غصه نخوری. ما غم تو را نمیتوانیم تحمل کنیم.
امام(ره) جواب میدهد. فرزند عزیزم، خانم شمسی نورانی. من نامه پر احساس شما را خواندم. من نمیدانم چگونه از شما قدردانی کنم. من در مقابل این همه محبت و صفا غیر از تشکر و دعا کاری نمیتوانم انجام بدهم. من دستبندت را برایت میفرستم تا از جانب من هدیهای برای تو باشد. من معادل آن را با نذر حقوق شش ماهه خودم به جبهه میفرستم. امام(ره) میگوید این پولی که تو میخواهی بدهی، من خودم از طرف خودم میدهم، پول تو را به شما پس میدهم. از قول من به فرزندان عزیزت که عزیزان همه ملت هستند، سلام من را برسان. خدا نگهدار تو باشد.
این طرز صحبت امام است با یک زن مجاهدی که بچهاش را داده است، فقیر است، گرسنه است. میگوید من هر چه دارم، این طلا، این نذر حقوق من، این هم بچههای دیگر من، فقط ناراحت نباش. میگوید فقط دیگه مثل این پیام قطعنامه، دیگر این جملهها را ننویس که من اگر آبرویی داشتم با خدا معامله کردم، ما تحمل اینها را نداریم. ببینید این از این وضع.
زنان صدر اسلام. من فقط دو تا مثال میزنم که زنان مبارز، اینها یک بدعتی نبوده است که از مدرنیته و این چیزها... از صدر اسلام زنان ما زنان مجاهد و مبارز در خطرناکترین صحنهها و مبارزات در صحنه بودند.
یک نمونه عرض بکنیم. در "سیره ابن هشام" این هست که پیامبر(ص) در جنگ خندق که مدینه محاصره بود، قرار شد که خانمها در خط دوم باشند. در خط اول نباشند که مردان درگیر بشوند. خانوادهها آمدند در قلعهای، در یک دژی که برای "حسان بن ثابت" بود که ایشان شاعر بود، شاعر انقلابی هم بود که برای اسلام شعر میگفت. از این هنرمندهایی بود که شعر قشنگ میگویند، ولی خیلی اهل عمل نیستند. مثلاً هزارتا شعر در باب جهاد، شهادت و... میگویند، ولیکن تا یک تق به توقی میخورد، درمیروند. ایشان شعرهای بسیار زیبایی گفته است. پیامبر(ص) او را دعا کرده است. شعرهای او از اسناد افتخار ادبیات در صدر اسلام است. ولی او اهل جنگ نیست. میگوید من خیلی اهل شمشیر نیستم، من فقط اهل قلم هستم، اهل شمشیر نیستم. عمه پیغمبر، "صفیه" میگوید خیلی خب، پس تو بیا اینجا بنشین، شمشیرت را به من بده، من بروم. شمشیر او را برمیدارد و میرود، درگیر میشود و آن جاسوس یهودی را میکشد. یعنی میجنگد، شمشیر میزند و او را میکشد. بعد برمیگردد، میگوید که خب، او را زدم، حالا اگر بقیه آنها آمدند، باید چه کار بکنیم؟ او میگوید اینجور که تو این را زدی، بقیه آنها دیگر جرأت نمیکنند به اینجا بیایند. اینها هوا دستشان میآید. صفیه، عمه پیغمبر، یک خانم با شمشیر نگهبانی میدهد و درگیر میشود.
نمونه دیگر "امّ ورقه" دختر عبدالله بن حارث انصاری است، زن با فضیلتی که پیامبر اکرم این زن را از بس فداکاری کرده بود، به او میگفتند شهیده. یعنی اسم این خانم را شهیده گذاشته بودند. پیامبر گاهی به دیدن خانمهایی میرفت که زحمات زیاد علمی و جهادی کردند؛ یا زنان فقیر و گرفتار یا خانواده شهدا. پیامبر شخصاً جزو برنامههایشان رسیدگی و سر زدن به خانواده شهدا بود و به خانمهایی که به لحاظ علمی یا عملی در جامعه نقش موثری داشتند. یکی از آنها این خانم است. پیامبر(ص) گاهی به دیدن ایشان میرفت و ایشان را شهیده مینامید، آیات قرآنی که نازل میشد، پیامبر آیات را به چند نفر، از جمله ایشان هم میگفتند که اینها بنویسند و با توضیحات پیامبر یادداشت بکنند. در واقع این خانم در حفظ قرآن و مفاهیم قرآنی کار علمی، معرفتی، فرهنگی هم میکرد.
یک روز عملیات و جنگ بود، ایشان آمد به پیامبر(ص) گفت اجازه بدهید من هم به جبهه بیایم. شما به بعضی خانمها اجازه میدهید میآیند برای کمک به مجروحین و حتی من دیدم و شنیدم که اینها در جبهه شمشیر هم زدند. "ام ایمن" از شما پرسیده است به جبهه بیاییم؟ شما فرمودید «علی برکت الله» بیایید. و آمده است و بعد خودش گفت من اول به مجروحین رسیدگی میکردم و مداوا میکردم و آب میدادم، بعد در یک لحظههای خطرناکی هم شمشیر برداشتم و یک تیر و کمان و تیراندازی میکردم. پیامبر(ص) هم من را تشویق کردند و گفتند خدا به تو قوت و برکت بدهد.
خانمی آمده است میگوید من در هفت عملیات شرکت کردم. در هفت غزوه. من هم به مجروحین آب دادم، رسیدگی کردم، زخمهای آنها را بستم، هم تیراندازی کردم.
همسر دو شهید. یعنی کسی که، خانمی که همسر اولش شهید شده است، همسر دومش هم باز شهید شده است. به پیامبر(ص) میگوید که من میخواهم به این شهدا ملحق بشوم. اجازه بدهید من بیایم. پیامبر میآیند، میفرمایند که جلو نیایید، همان عقب کمک کنید. در عین حال ایشان درگیر میشود. اصحاب پیامبر نقل میکنند این خانم آمد، در خط درگیر شد و یکی از اصحاب یکی از نیروهای امپراتوری روم را به او نشان داد و از عُمّال آنها در داخل، گفت این را میبینی؟ گفت بله. گفت این همان کسی بود که همسر دوم تو را در جنگ قبلی، عملیات قبلی، این زد شهیدش کرد. این خانم مینشیند، چنان تیرانداز دقیقی بوده است، مینشیند و جوری هدف میگیرد که آن کسی که نقل میکند، میگوید تیر را درست وسط دو تا چشم آن یارو زد و او را کشت.
بعد میگوید در این لحظه یک مرتبه ما دیدیم چهار تا از گلادیاتورهای رومی و سربازان گردنکلفت اینها به طرف من و این خانم حمله کردند و یک لحظه من دیدم ما گوشه معرکه گیر افتادیم، بقیه دور هستند، چندصد متر آنطرفتر هستند. ما دو تا وسط این چهار تا ماندیم. - اینها را دقت کنید، زنان مجاهد صدر اسلام هستند که در اوج عفت و اخلاق و همه چیز بودند- میگوید که من فرار کردم. من دیدم چهار تا که میآیند، ما فوقش یکی از اینها را بتوانیم بزنیم. اینها ما را میزنند. من سوار اسب شدم بروم، برگشتم، فکر کردم این خانم هم دارد با من میآید. برگشتم دیدم این به زانو روی زمین نشسته، تیر و کمان را درآورده، آنها را هدف گرفته است. گفتم بابا الان اینها میرسند. گفت نه. میگفت با خونسردی این خانم که از اصحاب پیغمبر بود، نشست و هر چهارتای اینها را با تیر زد. این چهار تا با اسب میآمدند، این روی اسب همینطور یکی یکی اینها را زد. چهارمین نفر نزدیک ما روی زمین افتاد؛ و بعد دوباره دیدم یک گروه دیگری دارند به طرف ما میآیند که تیرهای این خانم هم تمام شده بود، من هم جرأت او را نداشتم. گفتیم حالا باید فرار کنیم که آن لحظه بعضی نیروهای دوستان ما به کمک ما آمدند.
این خانم "ام ورقه" که پیامبر(ص) او را شهید مینامید، ایشان در آن جنگ میگوید اجازه بدهید من بیایم شاید شهید بشوم، شاید خدا توفیق شهادت را به من هم در این عملیات بدهد. پیامبر(ص) فرمودند خدا شهادت را نصیب تو خواهد کرد. من به تو بشارت شهادت را میدهم. تو همین الان شهیده هستی. اما الآن من از شما میخواهم فعلاً در این وظیفه جمعآوری قرآن و انتشار و نشر آن بین خانمها در جلسات خانمها به این کار بپردازی این کار مهمتر است. فعلاً برای اهل خانهات امامت کن. و ایشان موذنی داشت و خودش امام جماعت خانمها بود. و از این قبیل زنان ما در تاریخ اسلام زیاد داریم. نمونههایی آوردم که دیگه چون فرصت نیست، عبور میکنم.
بخش آخر عرایضم، بخشی از مصاحبه که ایشان داشتند، من عرض میکنم. چون عرض کردم ایشان گفتند راجع به شخص من نباید حرف زده بشود، ولی راجع به این که زنان مجاهد مسلمان ما در انقلاب چه فداکاریهایی کردند، راجع به آن بحث بشود.
من از خاطرات ایشان چند مورد را علامت زدم. در بخش آخر عرایضم فقط این چند تا را میخوانم برای دختران جوانی که در جلسه هستند.
ببینید این زنان مجاهد زمان انقلاب و جنگ اینها را از چه کسی یاد گرفتند؟ اینها را از آن خانمها یاد گرفتند که در کربلا وقتی بچهاش شهید میشود، سر بچهاش را جلویش پرت میکنند، سر بچه را بغل میکند میبوسد، سر شهیدش را نوازش میکند و بعد این سر را طرف دشمن پرت میکند، میگوید ما چیزی که برای خدا دادیم، پس نمیگیریم. شما سر شهید من را جلوی من پرت کردید که من بترسم یا پشیمان بشوم؟ حالا به شما میگویم چه میکنم. نقل شده است همین خانم حمله میکند، شمشیر و نیزهای نمیبیند، تیرک خیمه را برمیدارد و به نیروهای دشمن در وسط معرکه کربلا حمله میکند و یکی از اینها را میکشد. که بعد سیدالشهدا(ع) میگویند ایشان را برگردانید و به ایشان میگویند که خدا از تو قبول کرد و قبول کند. شما بیش از این وظیفهای نداری. میگوید آقا چرا من وظیفه دارم. وظیفه من این است که من پیش چشم شما شهید بشوم.
یک زنانی هم دارید که تا حالا راجع به آنها کسی نگفته و نشنیده است. اینها به نظر من از شهدای کربلا هم مظلومتر هستند. زنان شهید در کوفه. شما میدانید وقتی که کربلا تمام شده، سر شهدا و اسرا را به کوفه آوردند، چند تا خانم داریم که تنهایی با شمشیر در خیابانهای کوفه جنگیدند. زنی است که شوهرش به امام حسین نامه نوشته است، بعد خیانت کرده است، جزو نیروهای دشمن شده است، بعد غنیمت هم به خانه آورده است. خانم او به او میگوید اینها چیست به خانه آوردی؟ میگوید من از خوارج، از اینهایی که برای براندازی حکومت و قانون و دین و این حرفها خروج کردند، غنیمت گرفتم. یعنی امام حسین! این خانم گریه میکند و هر چه آورده است، همه را در کوچه میریزد. میگوید چرا این کار را کردی؟ بعد به شوهرش میگوید تو اینقدر شرف نداری که به حسین نامه مینویسی که میآیی، بعد به خیانت اکتفا نمیکنی، آنها را غارت هم میکنی؟ و بعد این خانم به او میگوید که من دیگر با تو یک روز نمیتوانم زیر یک سقف زندگی کنم.
شما دقت کنید، وقتی که همه چیز شکست خورده است، دیگر همه ترسیدند، این زن بیرون میآید، با شمشیر به کوچههای کوفه میآید. او به مأمورین حکومت خطاب میکند. میگوید که آی از اینها هنوز یک نفر دیگر مانده است؟ از این شهدا؟ من با اینها هستم. من با شماها نیستم. من هم با اینها هستم. من را به اینها ملحق کنید. این زن تنهایی در کوچههای کوفه شمشیر برمیدارد و میگوید لبیک یا حسین! تا او را بزنند بکشند. ما یک همچین زنانی در تاریخ اسلام و تشیع داریم.
در همین دوران، قبل از این که اصلاً مشروطیت بیاید، اینها را نمیدانم چرا نمیگویند، چرا پخش نمیکنند، درست توضیح نمیدهند. همین زنان محجبه، به قول اینها سنتی ما به عشق فاطمه زهرا در صحنهها آمدند، به عشق شهدای کربلا، به عشق حضرت زینب و آن دوران اسارت و جهاد و فداکاری و انقلاب، چون ما دو جور روضه امام حسین داریم. ما دو تا فاطمه زهرا داریم، دو تا حضرت زینب داریم. یکی از زینب و فاطمه میگویند اسلام و تشیع را در زیارت و عزاداری خلاصه بکنیم! دیگه هیچ چیز دیگری نیست! الگوی مصرف در خانواده، سلامت زندگی، سادهزیستی، اینها مطرح دیگر نیست. ما زیارت رفتیم و عزاداری هم کردیم، دیگر تمام است. این یک مذهبی است که، یک مذهب سکولار است. دشمن هم همین را میخواهد.
در جنبش مردم تهران، در دفاع از زنان گرجی، گرجستانی مسلمان شدهای که سفیر روس میخواهد با سوء استفاده از یکی از مواد پیمان خائنانه ترکمانچای آنها را از شوهران مسلمان و ایرانیشان و از همسرانشان جدا کند به عنوان این که اینها گرجستانی هستند، ناموس مسلمانها را با خودشان به گرجستان ببرند، وقتی که گرجستان از ایران جدا شده است. زنان مسلمان در این صحنه ایستادند. همان زنان مسلمان ایرانی و گرجی مسلح شدند و گفتند ما همینجا میکشیم تا ما را بکشید، جنازه ما را از اینجا باید بیرون ببرید. و زنانی که به خیابانها آمدند و تظاهرات کردند.
وقتی امیرکبیر یک اصلاحات اسلامی کرد که شاه ناصرالدین شاه، شاه قاجار او را بازداشت کرد، با او برخورد کرد، شما میدانید زنان محجبه، زنان مسلمان علیه شاه به خیابان ریختند تظاهرات کردند. راهپیمایی زنان محجبه علیه شاه در دفاع از امیرکبیر. وقتی قضیه تحریم تنباکو شد، انگلیسیها داشتند غارت اقتصادی میکردند، میرزای شیرازی فتوا داد، زنان نقش اصلی را داشتند. قلیانها را شکستند، آن موقع گفتند که این کمک به اقتصاد استعمار انگلیس است. وقتی هرات را انگلستان داشت از ایران جدا میکرد، بروید ببینید همین زنان خراسان و زنان هرات که حالا جزو افغانستان است، آن موقع هرات جزو همین خراسان بود. شما بروید ببینید زنان مسلمان در هرات و در همین خراسان، طوس، مشهد، اینها چهجوری قیام کردند به خیابان ریختند.
شما میدانید زنان محجبه ما وقتی که انگلستان بر ایران داشت مسلط بود و غارت میکرد، زنان مسلمان ما اعلامیه دادند که مصرف کالاهای انگلیسی و خارجی ممنوع است. فقها و رهبران مجاهد و علمای مجاهد تحریم کردند، زنان چادری با اسلحه و با چماق به بازارهای تهران، اصفهان، کجا و کجا ریختند که هر مغازهای که جنس خارجی، کالای انگلیسی و خارجی داشته باشد، ما درِ آن را میبندیم. مغازهها را مجبور کردند که درشان را ببندند. وقتی که صحبت جنگ و جهاد با انگلیس و روس پیش آمد، حکومت قاجار اعلام کرد ما پول نداریم، بودجه نداریم، دهها هزار زن مسلمان در سراسر ایران هر چه طلا و زیورآلات و جواهرات داشتند، آوردند گفتند بیایید. اگر بهانه شما پول است، این طلا و جواهرات ما را بگیرید و به حکم علما جهاد کنید و با کفار بجنگید و نگذارید کشور را اشغال کنند و تجزیه کنند، جدا کنند. بروید در قیام تنگستان ببینید چه زنان مجاهدی داشتیم که اینها به مجاهدین در کوهها و ارتفاعات و نخلستانها سلاح و غذا و مهمات و خبر میرساندند. در چاهکوتاهیها و نهضتی که آنجا شد، بروید نقش زنان را ببینید.
وقتی بانک ملی ایران میخواست در برابر بانک استقراضی انگلیس و روس تأسیس بشود، بحث این شد که بانک دو کار میتواند بکند، یک بانک میتواند اقتصاد یک کشور را نابود کند، وابسته به دشمن کند، یا بانک میتواند اقتصاد یک کشور را تولیدی و مستقل و سر پا کند. بعد که بانکهای ملی و ایرانی را در برابر بانکهای غربی میخواستند تشکیل بدهند، گفتند مشکل پول داریم. بانکهای غربی پول دارند، بانک ما در داخل پولی ندارد. شما میدانید چند هزار زن مسلمان ما، هر چه طلا و زیورآلات و جواهرات داشتند، آوردند دادند که این بانک و اقتصاد ایران، اقتصاد مستقل، در واقع اقتصاد مقاومتی، این بانک ملی تشکیل بشود و اقتصاد کشور دست بانک انگلیسی و روسی نباشد. زنان مسلمان مجاهد ما در همه عرصهها و انواع و اقسام حضورشان اینها هستند.
من فقط به هفت- هشت تا محور فقط اشاره میکنم. در مصاحبهای که مادر بنده یکی- دو سال پیش به مناسبت سالگرد انقلاب داشتند، چند مورد که نشان بدهد، عرض کردم ایشان گفت راجع به من حرف نزن، ولی راجع به این که زنان در این قضایا چه نقشهایی داشتند به چند محور من اشاره میکنم:
یک) این تعبیر که نامه مادر شهید به امام هم خواندیم که مدام میگوید ما کارهای نیستیم، بچهام را دادم، هر چه هم دارم نذر میکنم، خودم گرفتار هستم، گرسنه هستم، بچههایم گرسنه هستند، ولی هر چه داریم نذر میکنم به جنگ میدهم، فقط به جهت این که تو نگویی که از تو یک چیزی نشنویم امام که بگویی دلم گرفته است، ناراحت هستم یا آبروی خودم را با خدا معامله کردم یا جام زهر نوشیدم. این حرفها را دیگر حق نداری بزنی. این وضعیت.
در این مصاحبه هم ایشان میگوید که من صریح میگویم ما کارهای نیستیم و کاری نکردیم. سهم بسیار کوچک از هزاران وظیفه بر زمین مانده است. فرزند من امانت خدا بود، در راه صاحبش رفت. ما همه مدیون اسلام و امام و شهدا هستیم. ما امیدواریم مسئولین هم به ارزشهای انقلاب وفادار بمانند. آنها اگر به وظیفهشان عمل کنند، از همه هم مدیونتر هستند. مردم به وظیفهشان عمل میکنند.
نکته دوم، نقش زنان مسلمان؛ اینها را میخواهم تاریخ انقلاب را عرض بکنم که اینها بخشهایی از تاریخ انقلاب است. یک بخشی از خاطرات ایشان این است که از همان موقعی که امام(ره) نهضت را شروع کرد، زنانی در خانههای خود مشغول بودند اعلامیههای امام را دستنویس مینوشتند. این یکی از خاطراتی است که در آن مصاحبه ایشان ذکر کرده است. اول پدر ما مینوشت که بعد دستخط ایشان لو رفت. بعد ایشان میگفت چون دستخط من را نمیشناختند، ایشان شروع به نوشتن کرد. پدر ما هم میرفت اینطرف آنطرف اعلامیههای امام را توزیع میکرد، از جمله نزد آیتالله میلانی و دیگران. بعد که یک دستگاه تایپی خریدند از یک شخص شهرستانی با شناسنامه جعلی که سیاسی هم نبود، خریدند که مثلاً به تربت حیدریه میبرند ولی اینجا آوردند. ایشان میگوید من از همان موقع اعلامیههای امام را قبل و بعد از تبعید، با تایپ تکثیر میکردم و پخش میکردم. این یک بخشی از حضور زنان در سال 41 و 42 از طریق تکثیر اعلامیههای امام دستنویس و بعد با تایپ است.
نمونه دیگر همین اولین تظاهرات انقلاب اسلامی در مشهد بود که باز ایشان آنجا چون شرکت داشته است، حضور داشتند که آنجا میگوید قبل از آن، جلسات بزرگداشت مرحوم دکتر شریعتی در مشهد و بزرگداشت مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی بود. بازداشتها، درگیریهای مختصری بود، ولی تظاهرات نشد. اولین تظاهرات حدود 300 خانم که تظاهرات با حضور حدود 50 نفر شروع شد، گروهی از ما پوشیه و روبنده زده بودیم که شناسایی نشویم و اسم بعضی از خانمها را آنجا آوردند. و به حدود چهارراه شهدا رسیدیم که ساواک و پلیس یورش آوردند و بازداشت کردند و... . پس یکی هم اولین تظاهراتی که خطشکن انقلاب بوده است، باز زنان در همین مشهد بودند.
نمونه بعدی آموزش مسلحانه بوده است. یعنی شما این را دوستان و جوانها توجه دارند. ما خانمهایی داشتیم که در انقلاب و قبل از انقلاب آموزش مسلحانه چریکی دیدند که چطور با اسلحه کار کنند، چطور اگر درگیری مسلحانه شد تیراندازی کنند، چطور نارنجک پرتاب کنند.
بخش دیگری از آن مصاحبه و خاطره ایشان مربوط به آموزش عملیات مسلحانه در کوههای اطراف مشهد است که بعضی خانمها میرفتند آنجا و در کوههای اطراف مشهد نارنجک پرتاب کنند، تمرین تیراندازی میکردند که اینها آماده باشند که اگر یک وقتی لازم شد در انقلاب درگیری مسلحانه شد، خانمها بتوانند درگیر بشوند.
ما خانمهایی داشتیم در همین مشهد که اینها زیر چادر اسلحه حمل میکردند. اصلاً نقل و انتقال مخفیانه اسلحه، بخشی از آن از طریق خانمهایی بود که اسلحه حمل میکردند و اسلحهها را از مرزهای مثلاً افغانستان و جاهای مختلف به چریکهای مبارز میرساندند. ایشان میگوید ما قبل از پیروزی انقلاب دوره آموزش تیراندازی و پرتاب نارنجک دیدیم. کار با اسلحه را در جلسات مخفی خانگی ظرف ده- پانزده جلسه و بعد چند دفعه برنامههای عملیاتی در کوههای اطراف مشهد بود. آموزش عملی و تمرین تیراندازی در کوهستان، و چند نوبت عملیات پرتاب نارنجک در کوهستان داشتیم. ما سلاحها را میشناختیم، اما صحنهای که عملاً بشود نبود، که درگیر بشویم پیش نیامد.
نمونه دیگر، فعالیتهای علمی - فرهنگی زنان مسلمان مبارز بود که این خانمها قبل از انقلاب در دهه 50 جلسات تفسیر قرآن، نهجالبلاغه، صرف و نحو عربی و مطالعات به اصطلاح خواندن تجربیات گروههای مبارز داخل و خارج، در این جلسات را داشتند.
نمونه دیگر، سرکشی به فقرا بود. اینها خیلی مهم است در تاریخ بماند که بخشی از خاطرات ایشان هم این است که خانمهایی بودند که بعضی از آنها هنوز هستند که اینها قبل از انقلاب میگشتند خانههای فقرا را در همین مشهد، اطراف مشهد، روستاها و اینها، محلات خیلی محتاج را شناسایی میکردند و برای اینها امکانات میبردند. از ثروتمندان و مرفهین میرفتند جمع میکردند، به آنها میدادند. یکی از این بخشها ازدواجهای سادهای بود که صورت میگرفت. که من خودم این را یادم است که چقدر در باب تهیه جهیزیه برای دختران فقیر و مبارز کار میکردند.
این هم جالب است برای باز جوانها میگویم، ازدواجهای انقلابی که قبل از انقلاب و بعد در دوران انقلاب و جنگ پیش میآمد که جهیزیه خانم مثلاً یک دوره آثار شهید مطهری بود، یک دوره تفسیر المیزان بود. البته بعضیها چون توجیه نبودند، همینطور جوگیر میشدند، بعدها پشیمان شدند. اینجاهاشان گیر کرد که گفتند آقا چرا یک مجلس باشکوهی نداشتیم؟ ولی خیلیها بودند عقیده داشتند و پایش ایستادند. و کسانی که ازدواج آنها، مهریه آنها... ما در خانواده خود ما، بعضی از اینها، مهریه عروس این بود که داماد در اولین فرصتی که مستطیع میشود، باید مخارج ازدواج پنج زوج فقیر را بدهد. این کل مهریهاش بود. از این مهریهها بهتر، باز الهامبخشتر، مهریههایی بود که در دوران انقلاب و جنگ دختران مبارز و فعال ما تعیین میکردند. پس یک نمونه هم این خدمت به مناطق محروم بود که باز ما یادمان است.
حالا این هم که بعضیها میگویند خانهداری با فعالیتهای اجتماعی نمیسازد، این را هم ما خلاف آن را دیدیم. والده ما یک خانهدار واقعاً نمونه بود. یعنی ما در خانهمان هیچ وقت مشکل این که آی غذا آماده نیست، خانه تمیز نیست، نمیدانم لباسها آماده نیست، کفشها فلان است، با این که خانواده عیالوار بودیم و بودند، هفت- هشت تا بچه بودیم، ولی ما هیچ وقت احساس نکردیم که ما مادر نداریم! در عین حال من یادم است ایشان همیشه هشت صبح، هفت صبح، تمام کارهای خانهاش را کرده بود، غذا آماده، نظافت خانه، همه کارها آماده و برای فعالیتهای اجتماعی، سیاسی، مبارزه میرفت یا فعالیتهای خیریه میرفت که یک بخشی از مهمی از کارهای اینها بعد از انقلاب هم از طریق بنیاد مستضعفان میرفتند خانه فقرا را شناسایی کردند و برای اینها امکانات میبردند.
این حالت متأسفانه ضعیف شد. ازدواج آسان و ساده، خدمت به فقرا، سادهزیستی، رفتن به خانه اینها، سر زدن، در یک حالت صفا.
یک نمونه دیگر، نقش مجالس روضه بود. مجالس روضه زنانه که ما روضههای تشیع انگلیسی زیاد داشتیم و داریم که هی حسین حسین و زینب زینب بگو، ولی مثل این بنده خدایی که عرض کردیم که ذکر میگفت و در قبر میخوابید، بعد گفتند حسین شهید شده است، گفت که عجب مردمی! بعداً استغفار کرد که این عجب مردمی که نه «لا اله الا الله» بود، نه «سبحان الله» بود، نه هیچی، ذکر نبود، پشیمان میشد! ما یک همچین چیزهایی داشتیم، الان هم داریم. تشیع قلابی! یک زیارتی و یک عزاداری، بعد دیگر هر جور میخواهی زندگی کن، در هیچ صحنهای هم حاضر نباش. ولی یک جور روضههایی هم داشتیم، مجالس روضه، روضه حسینی بود. یک مجلس روضهای باز بود که قبل از انقلاب و سالی ده روز، این روضه کاملاً سیاسی بود. تقریباً اکثر روضهخوانهای آن زندان بودند یا زندانی شدند و یا بعد انقلاب در ترور شهید شدند یا در جبهه بودند. شهید موسوی قوچانی، شهید کامیاب و چندین نفر دیگر که حالا بعضی از آنها هستند، نمیدانم آقای مجد بود، آقای عجم بود، کی بود؟ هفت- هشت نفر طلبههای مبارزی بودند. این هم یک کاری که این مجلس روضه چه نقشی داشت؟ یک محفل انقلابی بود. بازیهایی هم که میکردند که لو نرود، هماهنگ میکردند، آن طلبهای که مبارز است، بگویند فلان ساعت بیا از دم خانه رد شو انگار عابر هستی. بعد میگفتند ما در خانه به یک خانمی از مهمانها که اصلاً سیاسی نبود که اگر او را میگرفتند، با دو کلمه صحبت میفهمیدند این اصلاً این کاره نیست. به او میگفتیم که آی روضهخوانمان نیامده است، همین کوچه بغل برو ببین چهجوری است؟ کسی هست پیدا میشود؟ این هم میآمد، فکر میکرد اتفاقی است. با او هم هماهنگ میکردیم که بیاید. آن وقت به این میگفت، این خانم به او بگوید که مثلاً آقاشیخ، این خانه یک مجلس روضه داریم، میآیی روضه بخوانی؟ چند بار این کار را میکردند که او هم میآمد میگفت، صحبتهای خیلی تند انقلابی که بعد اگر میگرفتند، میگفتند ما اصلاً نمیدانیم ایشان کیست. مثلاً این خانم رفته از سر کوچه پیدا کرده! ما اصلاً نمیدانستیم ایشان کی هست! بعد آنها هم میفهمیدند آن خانم اصلاً سیاسی نیست و کل قضیه فکر میکردند اتفاقی است.
در همان ایام هم یک وقتی شهربانی و پلیس با خانه تماس گرفت، که میفهمیدند این روضه چیز است و حتی آدم فرستادند، در آن قضایا پلیس به خانه ریخت که آن هم یک خاطرهای است آنجا که شبانه حمله کردند و قالیها و هر چه بود از خانه برداشتند بردند، بعد هم خانه را آتش زدند که البته آتش خاموش شده بود. بخشی از این پتوها و کتابهای کتابخانه همه سوخت، ولی آتش خاموش شده بود.
شجاعت و صراحت زنان؛ من یک مورد بگویم، ما چند بار گیر افتادیم و کتک مشتی خوردیم. یک وقت عکس امام را روی پرچم سیاهی زده بودم، آن موقع 14- 15 سالم بود. من در خیابان با دو- سه تا اخویهایمان، یکی که بعداً شهید شد، سن اینها کمتر از ما بود. عکس امام را روی پرچم گذاشته بودیم، خودمان در بالا شهر تظاهرات چند نفره راه انداخته بودیم. پلیس و ماشین شهربانی یک مرتبه با مأمورین آمدند، دویدند ما فرار کردیم. اسلحه را درآورد و دو بار ایست داد، دفعه سوم گفت میزنم. من برگشتم دیدم واقعاً کلتش را درآورده است، طرف من نشسته است، نشانه گرفته است. دیگر ایستادم و الا دویش به من نمیرسید. ما را گرفتند و خلاصه خیلی زدند خونین و مالین بازداشتگاه و شهربانی بردند و آنجا خیلی زدند. میگفتند باید به امام فحش بدهی. من میگفتم که فحش نمیدهم، ولی هر کار دیگر بگویید، من میکنم. من به امام فحش نمیدهم چون مرجع تقلید ماست. هر کسی از کنار ما رد میشد، یکی به سر و صورت من همینطوری میزد. من 13- 14 سالم بود. او جارو را آمد داد دست من، گفتش که باید کل زندان بازداشتگاه را، همه را جارو بزنی. دیگه جای شما خالی، من مفصل یک جارویی زدم که در عمرم به آن تمیزی هیچ جا را جارو نزده بودم.
من در آن شرایط که بازداشت بودم، پدر ما مخفی بود، چون دنبال ایشان بودند. والده ما آمد همان بازداشتگاه که ما را تحویل بگیرد. ما هم نمیدانستیم چه شده که دارند من را آزاد میکنند. بعد فهمیدیم مرحوم آیتالله مرعشی که در مشهد بودند، اینها و بعضی از علما با رئیس همین ساواک و شهربانی و اینها تماس گرفتند که مثلاً یک بچهای است، حالا او را گرفتید، بیشتر سر و صدا میشود از این حرفها. آنها ول کردند. من میخواهم آن صحنه آزاد کردن را بگویم. اولاً مفصل زدند، یعنی سر و صورت ما واقعاً مجروح شد، یعنی حتی من خون بالا آوردم. بعد که آزاد کردند گفتند تعهد بده، تعهد ندادیم، گفتیم برویم، ایشان به همان بازداشتگاه آمد، ما را تحویل گرفت. او گفتش که این چه بچهای است که تربیت کردی؟ گفت چه کار کرده؟ گفت عکس فلانی را زده بود. ایشون گفت خب خوب کاری کرده است، مرجع تقلیدش است، مرجع تقلید ماست. بچههای دیگر من هم همینجور هستند، مثل این هستند. آنها هم همین کار را میکنند. فحشی داد، توهینی کرد، خلاصه آزاد شدیم. بیرون که آمدیم، دم همان بازداشتگاه شهربانی ایشون با صدای بلند جوری که آن سربازه و افسره میشنیدند، گفت تاکسی، میخواهیم به حرم تظاهرات برویم. و آمدیم، همان وقتی بود که در چهارراه شهدا از بالای آستان قدس داشتند عکس شاه را پایین میکشیدند، عکس امام بالا برود. آن ایام فرهنگیها تحصنی در دادگستری داشتند و من هم رفتم گزارشی از این شکنجهها و... پدر ما نوشته بودند من هم رفتم آنجا خواندم. از مدرسه نواب، آنهایی که بودند یادشان است، مدرسه نواب شهید هاشمی نژاد سخنرانی کرد. آنجا گفت من ممنوعالمنبر هستم، برای همین ایستاده صحبت میکنم، منبر نمیروم. یک صحبت خیلی تند انقلابی کرد. درباره امام(ره) و علیه شخص شاه سخنرانی کرد. شهید هاشمی نژاد بسیار مرد شجاعی بود. هم 15 خرداد سخنرانی ایشان در مسجد فیل انقلابی بود و ما شهید دادیم پانزده خرداد، هم اولین شهید مشهد بعد از تظاهرات، این بود که سخنرانی شهید هاشمی نژاد بود.
آنجا هم ایشان یک خاطراتی نقل کردند که ایشان و چندتا خانم درست کنار شهید مهدیزاده بودند، که وقتی تیر خورد افتاد، که بعد میگویند که به آن مأموران، آنهایی که تیراندازی کردند، رفتیم جلوشان که خدا ذلیلتان کند و... بعد او برگشت گفت که مثلاً الان خودتان را هم میزنیم! ایشان میگوید ما گفتیم که اگر راست میگویی بزن، ولیکن گفتیم نکند بزند، همان لحظه فرار کردیم. گفتیم اگر راست میگویی بزن، ولی دررفتیم و با بعضی از خانمها به یک پاساژی رفتیم. چون خانمها جلوی آقایان بودند. خانمها بین آقایان و نیروهای نظامی خانمها بودند. این هم جالب است هر وقت تظاهرات خطرناک بود خانمها را جلو میگذاشتیم که اول آنها تیر بخورند شهید بشوند! و آنجا هم همینطور شد. خانمها جلوی آقایان بودند که یک خاطره هم آنجا دارد که میگوید دیدم تیر به شهید مهدیزاده خورد که در چند متری ما افتاد. که بعد گفتیم خدا ذلیلتان کند که اسلحهاش را طرف ما گرفت، ما هم گفتیم اگر راست میگویی بزن، هنوز جملهمان تمام نشده بود خودمان دررفتیم! رفتیم توی پاساژ، تا کرکره پاساژ را پایین کشیدیم، اینها به سمت در پاساژ تیراندازی کردند، رگبار بستند که ما از در پشتی آن فرار کردیم.
من عذرخواهی میکنم وقت شریف شما را گرفتم.
به این خانمهایی که این جلسه به یاد 110 خانم شریف که اغلب آنها یا بستگان آنها در جلسه حضور دارند، به آنها درود میفرستیم و مخصوصاً به زنانی که گمنام هستند. زنانی که در این کشور، در انقلاب، در جنگ، اگر فداکاریهای آنها نبود، این انقلاب، این مسائل به جایی نمیرسید.
من به شما عرض بکنم، شما دیدید نتانیاهو پریروز گفت ایران چهارمین حکومت هم تشکیل داد. اینها محصول خون این بچهها است. محصول فداکاری این زنان است. بچههای انقلاب اسلامی، بچههای همین مادرها بودند که در لبنان اسرائیل را چهار بار شکست دادند. نخستوزیر اسرائیل گفت هزار موشک ایرانی در سر ما خورد و هیچ غلطی نتوانستیم بکنیم. هیئت دولت را رفتیم در زیرزمین تشکیل دادیم. خدا دارد به وعده خود در دنیا عمل میکند، علاوه بر آخرت که اصل، آخرت است.
خواهران عزیز دنیا دارد بهم میریزد. این محصول فداکاری همین مادرهای شهداست، آن مادری که چهار تا شهید داشت، آن زن فقیری که مشکلات زندگی داشت که رختشویی و کلفتی میرفت، ولی شوهرش و بچهاش را برای رفتن به جبهه میفرستاد. اینها دسترنج آن زنی است که کلفتی میکرد و برای خدا میایستاد و ما دیدیم همسر شهیدی را که حتی پول بنیاد شهید را نگرفت، اما میرفت کلفتی میکرد. هیچ کس از اینها تجلیل نمیکند و اصل کار هم کار آنهاست.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی