شبکه افق - 17 بهمن 1398

ماجرا چه بود؟ (تجربه نسل آن دهه برای نسل این دهه)

نشست خاطره گویی از دهه 50 و 60 - مشهد 1393

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض می‌کنم.

تشکیل چنین جلساتی هرگز برای نسل قبل از شما با این امکانات و راحتی قابل تصور نبود و وجود نداشت. اما من از یک جهت به یاد جلساتی می‌افتم که اواخر دهه 50، دوره‌ای که مشرف به انقلاب اسلامی شد، جلساتی که برگزار می‌شد محدودتر و مخفی بود. من برای تأکید بر چنین جلساتی دارم به شما عرض می‌کنم. دست کم در دو سه جلسه ده تا پانزده نفر، کتاب‌های بسیار محدودی که آن موقع بود و جنبه سیاسی- دینی یا مستقیم یا غیرمستقیم پیام انقلابی در آن منتهی بود و در دهه 50 به خاطر خواندن کتاب‌های این‌جوری، عده زیادی از جوانان در زندان می‌افتادند. زندان‌های الکی که هیچ کاری نکرده بود و اسمش زندانی سیاسی بشود! 15- 14 ساله بودم که من آن جا می‌آمدم. کم‌سن‌ترین فرد بودم، ولی می‌خواهم شما مقداری به این جلسات، مطالعات، نشستن‌ها و برخاستن‌ها، همین خلاصه‌مقاله‌ای که خواندند، خلاصه کردن مطالب، بیشتر اهمیت قائل بشوید. این بچه‌ها کارشان آن موقع یک مطالعه بود. مطالعه آثار متفکران اسلامی که آن موقع بیشتر مطرح بودند که بعضی از آن‌ها چپ و راست هم می‌زدند. یک چیزهایی تحت عنوان برنامه خودسازی یادم می‌آید اصلاً عنوانش همین بود که برای مثال بعضی از بچه‌ها روزه مستحبی بگیرند، کوهنوردی، عرض شود که رسیدگی به فقرا و در خانه‌ی فقرا رفتن. بعضی از بچه‌هایی که مرفه بودند ولی به عنوان خودسازی می‌رفتند کارگری سر گذر. می‌رفتند بچه‌ها کوره‌پزخانه، غذایشان را تقسیم کنند، لباسشان را تقسیم کنند. اغلب این جمع‌هایی که می‌گویم بچه‌های شمال شهر و بالاشهری هم بودند یعنی زندگی‌شان شاید 70- 80 درصدشان کاملاً تأمین بود، مرفه. تا تکثیر اعلامیه امام و بعضی از گروه‌های مبارز آن موقع که می‌آوردند در جلسه، بزرگ‌ترهای جلسات و ما که سن ما هم کمتر بود این‌ها تقسیم می‌شد و بچه‌ها می‌رفتند. این سه تا منطقه دست این بچه‌ها بود. آخر سال 56 و اول سال 57 شعارنویسی‌های این دو سه تا محله که محله‌های بالا شهر آن موقع مشهد بودند، چون سجادشهر و این حرف‌ها که اصلاً نبود، همین سناباد هم تهش کلاً خاکی بود. شعارنویسی و پخش اعلامیه‌های امام و گروه‌های مبارز و این حرف‌ها در این سه تا چهار تا محله با همین دو سه تا گروه بود و این‌ها در جلسات خانگی کارشان همین بود یعنی کتاب می‌خواندند، خلاصه کتاب برمی‌داشتند، نهج‌البلاغه حفظ می‌کردند، می‌آمدند می‌گفتند، آن موقع یادم می‌آید تفسیر قرآن که تفسیر نمونه و تفسیر نوین بود. نمونه که برای آقای مکارم بود، تفسیر نوین هم برای شریعتی پدر بود.

می‌خواهم مقداری به فضای فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی آن موقع دست شما بیاید و حتی تحت تأثیر گروه‌های مسلح آن موقع، یادم می‌آید یک وقتی دو تا از بچه‌های مسن‌تر در جلسات بودند که این‌ها اسلحه داشتند و به بچه‌ها آموزش می‌دادند که چه جوری با اسلحه کار کنند. بعد یک روز آمدند گفتند که امروز آموزش مقاومت زیر شکنجه و این‌هاست. بین خودشان این‌ها و کتاب‌ها بود. گفتیم چه جوری؟ یعنی چه کار باید بکنیم؟ گفت همه بنشینید کف پاهای خودتان را بیاورید بالا و باید کتک بخورید! یک کار را همه کردند قشنگ مفصل زد و به همه گفت اگر شما را گرفتند، محکم می‌زنند، همین است نترسید، این چیز مهمی نیست. یک جلسه هم آورد، دیدم با خودش سیگار آورد. گفتیم حالا باید بنشینیم سیگار انقلابی بکشیم؟ گفت نه، سیگار روشن می‌کنم، می‌خواهم کف دست شما و کف پای شما بزنم. گفتیم دیگه ما این خل‌بازی‌ها را نیستیم. کف دست خودت بزن. چند تا از بچه‌ها دست‌شان را آوردند این هم سیگار روی دست‌شان زد! ما که این کار را نکردیم. گفتم اگر یک وقتی شد و خواستند بزنند همان موقع تمرین می‌کنیم! حالا جوان‌بازی و هیجان و از این حرف‌ها هم بود و یک چیزهایی از خودش می‌گفت و یک چیزهایی از این‌ها، ولی بالاخره ما دیدیم اسلحه دارد و کلت آورد آموزش داد که یاد بگیرید چه کار کنید و... سال 56 بود.

ولی جلسه به لحاظ محتوا خیلی چیزی بارش نبود. یعنی استاد ما استاد درستی نداشتیم. بنده خدایی که بود یادم می‌آید در یکی از این جلسات قرآن را غلط ترجمه می‌کرد. بعداً ما فهمیدیم. می‌گفت همه قرآن بخوانید بعد به ما می‌گفت خودمان همین‌جوری تفسیر کنیم! ما هم تفسیر می‌کردیم. همه تفسیر می‌کردند! بعد می‌گفت که من از شما تنوع در تفسیر می‌خواهم! یعنی معنی فارسی مشهدی‌اش این بود که از خودتان چیز ببافید و ما هم چیزهای خیلی قشنگ می‌بافتیم. ما نگاه می‌کردیم بزرگ‌ترها چه می‌گویند همان را یک کمی پیچ و تابش می‌دادیم و یک چیز دیگر هم به آن اضافه می‌کردیم و چیز خوبی از آب در می‌آمد. یکی از این جلسات که یک بنده خدایی که بود حالا آدم خوبی بود، صفات خوبی داشت و یک انحراف و صفات نادرستی داشت و متأسفانه مسائلی پیش آمد که نباید می‌آمد که نمی‌خواهم اشاره کنم. از دو طرف اتفاقات افتاد که من بعداً همیشه خیلی راجع به آن بحث ناراحت بودم. اسمش را نمی‌برم چون شما شاید نشناسید ولی مشهدی‌های قدیم همه او را می‌شناختند. یک جلسه گفت که نظرتان را راجع به این آیه بگویید. بعد یکی از بچه‌ها گفت که این را ما در تفسیر دیدیم که امام صادق گفتند معنی این آیه این است. یکی از این بچه‌ها در جلسه گفت خیلی خب، نظر جعفربن‌محمد را هم دانستیم! خوب این هم نظری است و محترم است ولی شما نظر خودتان را بگویید! ما آن جا فهمیدیم که ماها و جعفربن محمد دو تایی‌مان باید راجع به مسئله نظر بدهیم. اختلاف نظر هم داریم اشکالی ندارد. گاهی ایشان کوتاه می‌آید، گاهی ما کوتاه می‌آییم. بالاخره یک جایی به هم می‌رسیم!

با این که سواد اسلامی در این جلسات به طور عمیقی نبود. اما دو تا چیز بود. یکی اخلاص، یعنی بچه‌ها واقعاً کار می‌کردند، زحمت می‌کشیدند و به استقبال خطر می‌رفتند که ما بعداً نمونه درست‌ترش را در جبهه و جنگ دیدیم. در جنگ دیگر این مشکلات بی‌سوادی و فکری و این چیزها اذیت نمی‌کرد چون آن موقع امام نداشتیم. هر کس یک امام الکی پیدا می‌کرد دنبالش راه می‌افتاد. چقدر بچه‌ها در این قضایا قربانی شدند. برای مثال یکی از همین جلسه‌هایی که می‌گویم تلفات زیادی به لحاظ اعتقادی داشت که در سال 57 در انقلاب، از اول انقلاب در اولین تظاهرات «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ» بعد «وَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا». ولی ملت ما بین همه ملت‌ها انصافاً یک خصوصیتی داشت که در هیچ ملتی این همه از مردم، این بخش از مردم در صحنه نیامدند که این همه فداکاری کنند و تا آخر هم ایستادند. این را هم بدانید. واقعاً ملت ایران یک ملت شریفی است و با بقیه ملت‌ها تفاوت‌هایی دارد و این‌ها هزینه دادند نه همه‌شان. شما الان در فامیل‌های خودتان ببینید، هر فامیلی سه - چهار تا خانواده اهل انقلاب و یا اهل جبهه و جنگ بودند. بقیه نگاه می‌کردند. یک عده‌ای که مسخره می‌کردند و مخالف بودند. یک عده‌ای هم فقط التماس دعا می‌گفتند. می‌گفتیم خب حالا التماس دعا قبول است. بیا جبهه برویم آن‌جا در خط نیرو کم است. می‌گفتند نه، حالا شما بروید ما حالا بعداً یک کاری‌اش می‌کنیم! هیچ کاری هم نمی‌کردند. الان در فامیل خودتان نگاه کنید، سی - چهل تا خانواده هستند. ببینید چند تایشان جبهه می‌رفتند، بچه‌هایشان. چند تا خانواده می‌بینید این‌ها دو تا، دو تا، سه تا بچه‌هایشان یکسره منطقه بودند. بقیه نمی‌رفتند. ولی این همه جمعیت از یک ملت، به نظرم هیچ وقت نبوده که این قدر در صحنه باشد و بیاید مثل ملت ما، فداکاری کنند. یعنی کمیت و کیفیت آن، دوام این مقاومت در این ملت در این ابعاد واقعاً بی‌نظیر بوده است. ولی می‌خواهم شما را توجه بدهم انگیزه که قبل از انقلاب و اول انقلاب، سن من برای دهه 50 و قبل از انقلاب دیگر خیلی جواب نمی‌دهد. چون موقع انقلاب برای مثال 14 سالم بود. من متولد بهمن 42 هستم، یعنی زمانی که آخر 56 انقلاب شروع شده، روشن است که 14 سالم بود ولی اخلاص، دوندگی، فداکاری، شب و روز نشناختن این‌ها را می‌دیدیم در این بچه‌ها. گرچه بعضی از این‌ها بی‌سواد، بی‌اطلاع بودند و بعد هم هیجان‌های آن موقع و این‌ها. یکی از این جلسات من یادم است. سال اول 57 با هم همه در فعالیت‌ها بودند. یک سال و نیم بعد برای مثال وسط‌های 58، این بچه‌ها در کوچه‌ها همدیگر را اول کتک می‌زدند. بعضی‌ها با منافقین شده بودند، با گروه‌های ضد انقلاب این طرف و آن طرف. بعضی هم در خط انقلاب بودند باز یک سال و نیم بعد از آن، یعنی سال 60، بعضی از این بچه‌ها می‌آمدند بعضی‌های دیگر را ترور کنند. این‌ها هم دنبال بودند آن‌ها را گیر بیاورند. من دقیقاً این را یادم است که سال 60 بچه‌های این جلسه توی مشهد دنبال این بودند که همدیگر را بزنند. یکی از آن‌ها مسئول سپاه بود آمدند جبهه توی عملیات‌ها بودند. یکی ترور شد، یکی دوتا در جبهه‌ها شهید شدند، یکی دوتایشان هستند در دانشگاه سپاه بودند و هستند. دانشگاهی، طلبه، بازاری، کارگر، بعد یکی از این بچه‌ها مسئول گروه فرقان در خراسان شد. یکی از این‌ها از بچه‌های اصلی جنبش منافقین شد. یکی از آن‌ها حتی بچه مذهبی بود اما با فدایی‌ها رفت و چریک فدایی خلق شد. یعنی این جمع پخش شدند. دقیقاً یادم هست که سال 60 دنبال همدیگر بودند که همدیگر را بزنند یعنی شکاف عقیدتی به حدی شده بود که درست رودرروی هم باید می‌ایستادند.

من یادم می‌آید یکی از همین بچه‌هایی که دوست خود ما بود، در خانه‌ی ما دو- سه تا آمدند کوکتل مولوتف و سه‌راهی انداختند که توی ایوان یا اتاق می‌افتاد آتش می‌گرفت. مادر بنده هم سال 60 سکته کرده بودند و نیمه فلج شده بودند که تا الان هم همین طور است. و این افتاد درست چند متری ایشان افتاد که بستری بودند افتاد که اگر یک کم آن طرف‌تر می‌افتاد خانه آتش می‌گرفت. این‌قدر کینه‌های این‌طوری داشتند. حالا جالب است جلساتی هم خود مادر ما با همین‌ها داشت. آن هم همین اتفاق افتاد. چون ایشان هم در جمعی از خانم‌ها بودند که قبل از انقلاب آموزش... مرحوم دکتر جعفرزاده بود و یک دکتر دیگری بودند. دو تا پزشک بودند که این‌ها فکر می‌کنم هر دو از دنیا رفتند. یکی‌شان آموزش داده بودش که کسی در درگیری‌های خیابانی گلوله می‌خورد چون نمی‌توانست بیمارستان برود چون اگر بیمارستان می‌رفت طرف را می‌گرفتند. این‌ها را می‌آوردند در بیمارستان‌های مخفی، در خانه‌ها، این‌ها آموزش دیده بودند که چطوری جراحی کنند، گلوله را در بیاورند، بخیه بزنند که مجبور نشوند این‌ها که در درگیری‌های خیابانی تیر می‌خورند به بیمارستان بروند؛ و همان سال 56، 57 آموزش نظامی دیده بودند که چه جوری نارنجک بیندازند، کار با اسلحه و... یک عده خانم‌هایی بودند که مادر ما هم بود. حتی این کوه‌های طرقبه رفته بودند که برای پرتاب نارنجک تمرین عملی بکنند که چطور نارنجک بیندازند، چطور تیراندازی کنند! که در این حال و هوا که درگیری‌های مسلحانه خیابانی به زودی شروع می‌شود، به هوایی که در انقلاب‌های دیگر این جوری بود. این انقلاب ما اولین انقلابی بود که هیچ گروهی که بخواهد جنگ مسلحانه بکند واقعاً جلودار مردم نبوده. اولین بار یک انقلابی اتفاق افتاد که پایگاهش مسجد، شعارش الله اکبر، جمعیت میلیونی در خیابان‌ها، جلودارش امام، مرجعیت انقلابی با شعار الله اکبر هی بگویند ما به شما گل دادیم، شما به ما گلوله، هر روز بیایند در خیابان شهید بدهند، کشته بدهند، فردا دوباره جمعیت بیاید، پس فردا باز بیاید و هی بیشتر بشود به جای این که کمتر بشود. چون هیچ کس چنین تصوری از انقلاب نداشت. من یادم است هم در آن جلسات این خانم‌ها، هم در جلسات بچه‌ها، داشتند آماده می‌شدند برای درگیری‌های مسلحانه. تصور این بود که اگر یک بخشی از مردم در خیابان بیایند و یک کمی قُرُق فضای پلیسی شکسته بشود، دیگر مردم بیشتر از این در صحنه کاری نمی‌توانند بکنند. بعد دیگر هر کس با اسلحه باید درگیر شد و درگیری‌های خیابانی و آن زمان‌ها جزوه‌های چریک شهری و چریک کوهستان برای از انقلاب الجزایر بگویید تا کوبا و کمونیست‌ها و تا این‌ها دست بچه‌هایی که در این قضایا بودند این جزوه‌ها دست به دست می‌شد و همه جا بود. و بعد خانم‌ها بدانند اولین تظاهرات در انقلاب اسلامی تظاهرات خانم‌ها بوده. من این را چندین جا گفتم، می‌گویم. این را بگویید، پخش کنید. می‌گویند انقلاب از 19 دی پنجاه و شش در قم شروع شد. این درست نیست. 17 دی 56 دو روز قبلش، 17 دی روز کشف حجاب رضاخانی بود. قبل از 19 دی. اولین تظاهرات 17 دی 56 در مشهد توسط خانم‌ها بود. 200- 300 تا خانم بودند. آمدند. من یادم است که پرده دست‌شان بود که ما آزادی زندانیان را خواهانیم و در همین چهارراه شهدا درگیری شد و بعضی از این‌ها بازداشت شدند. این شروع بود که آن جا 200- 300 تا خانم بودند. بعضی‌هایشان همین خانم‌هایی بودند که جلسات فرهنگی زنانه را در مشهد داشتند. توی آن‌ها هم تیپ‌های مختلفی بود که بعداً بین آن‌ها هم جدایی‌هایی شد و من کاملاً یادم است. چون مادر من جزء همان تظاهرات بود این‌ها پوشیه زده بودند که صورت‌شان شناخته نشوند و همین شهید مهدی فرودی که نمی‌دانم او را می‌شناسید یا نه و یک عده زیادی از این بچه‌ها در این قضایا بودند. مهدی فرودی در کربلای چهار در جبهه شهید و مفقود شد. هستند بعضی از آن بچه‌ها حالا هم الحمدلله هستند در مسیر انقلاب هستند و فعالیت می‌کنند. این‌ها را عرض کردم.

چون موضوعی که از من خواستند بحث آسیب‌شناسی انقلاب بود، من خواستم اول شباهت جلساتی مثل جلسات شما را البته از یک جهت‌هایی نه از همه جهات به شما بگویم. یک کم در این جلسات به شما خوش می‌گذرد. آدم خیلی خوشش می‌آید در جلسات شرکت کند. آن جلسات را، بچه‌ها پول توی جیبی می‌آوردند به جلسه می‌دادند که فعالیت‌های جلسه اداره بشود و بعد خرج فقرا بکنند. یکی از فعالیت‌های بچه‌ها این بود که برای مثال برنج و خرما و روغن و این چیزها تهیه کنند، مناطق محروم در مشهد، در حواشی شهر و روستاهای اطراف ببرند. حتی می‌رفتند خانه‌ی بعضی از این‌ها کار می‌کردند. چیزی که بعد انقلاب به اسم اردوی جهادی یا جهاد سازندگی مطرح شد، از آن موقع، از قبل از انقلاب بود. می‌رفتند خانه‌ی محرومین، خانه‌ی فقرا کمک بکنند طبق این سیره‌ای که از اهل بیت و از امیرالمؤمنین(ع) و از ائمه خوانده بودند که باید این کارها را کرد. این چیزی که اولین بار روحیه و شخصیت خود من را ساخت و خیلی تحت تأثیر قرار داد این روحیه اخلاص و شجاعت و فداکاری بود که بچه‌ها داشتند. من یادم است هیچ کدام‌شان دنبال این که بعداً برنامه زندگی شخصی ما چه می‌شود، نبودند. اصلاً شاید ناخودآگاه این تصور در ذهن همه بود که همه قرار است در راه انقلاب و مبارزه و این‌ها شهید بشوند. یعنی تصور این که قرار است زنده بمانیم و برای زندگی شخصی خودمان بنشینیم برنامه بریزند این‌ها در ذهن آن‌ها نبود و همین حالت را بعد ما نوع پیشرفته‌ترش، نوع سالم‌ترش، نوع تربیت‌شده‌تر و مدیریت‌شده‌ترش را در جنگ دیدیم، در جبهه دیدیم. بچه‌هایی که در اطلاعات عملیات لشکرها بودند، در تخریب بودند، یگان‌های ثابت و گردان‌ها بودند، اغلب این بچه‌ها تصور این که هشت سال جنگ طول بکشد و این‌ها زنده بمانند اصلاً نداشتند. برنامه‌های خودشان را شش ماهه و یک ساله این‌ها بسته بودند. می‌گفتند ما بیشتر از این نیستیم چون اصلاً در بچه‌های تخریب و اطلاعات عملیات مشهور بود که کسانی که می‌آیند وارد این یگان‌ها می‌شوند، این واحدهای عملیاتی می‌شوند حداکثر عمر این‌ها شش ماه است. چنان که قبل از انقلاب می‌گفتند عمر چریک شش ماه بیشتر نیست که ما تحت تأثیر همین حرف‌ها آرزویمان این بود که می‌شود ما هم یک وقتی چریک بشویم در مبارزه و مثل این‌هایی که چریک شدند و زمان شاه کشته شدند، شهید شدند، می‌شود ما هم مثل این‌ها بشویم؟ همیشه آرزویمان بود. می‌گفتند که عمر چریک شش ماه بیشتر نیست. بعد از انقلاب هم در جنگ، حالا بچه‌هایی که گاهی می‌آمدند، گاهی نمی‌آمدند، یک بحث است، ولی این بچه‌هایی که بچه‌های ثابت گشت و شناسایی و عملیات و نفوذ در عمق دشمن بودند، بین آن‌ها کاملاً عادی بود که مثلاً ما حداکثر تا شش ماه دیگر هستیم.

به نظر من آن چیزی که کارها را با دست خالی پیش برد، همین روحیه بود و یکی از اولین آسیبی که به آن می‌خواهم در آسیب‌شناسی مسائل انقلاب اشاره کنم، این آسیب راحت‌طلبی، خودمحوری، غلبه دادن مسائل شخصی بر مسائل جمعی و من‌محوری. این بزرگ‌ترین آسیب است. علت اصلی شکست انقلاب‌ها شاید این باشد. این مهم‌ترینش است که تا یک وقتی به هویت جمعی انقلابی با مایه‌های فداکاری می‌اندیشند از یک جا به بعد کسانی دیگری یک مرتبه یاد خودشان می‌افتند که پس من چی؟ بعد یک مرتبه چقدر شما می‌بینید چهره بعضی از انقلابیون و بعد انقلابی‌ها 180 درجه تغییر می‌کند. اسم افراد را نمی‌خواهم ببرم، ولی شما در همین دوره‌ی بعد از انقلاب نگاه کنید. بعضی از کسانی که در خط مقدم انقلاب و مبارزات بودند و بعدها، چه آن‌هایی که الان هستند، زنده هستند یا نیستند، چه آن‌هایی که الان در نظام هنوز هستند یا آن‌هایی که نیستند، ببینید این‌ها تا وقتی که منیت مطرح نبود، در خط مقدم بودند، جلودار همه در فداکاری بودند. همه واقعاً به این‌ها نگاه می‌کردند، از این‌ها چیز یاد می‌گرفتند. بعدها الآن بعضی از این‌ها به موجوداتی تبدیل شدند که اصلاً آدم حالش بهم می‌خورد که نگاهشان بکند یا حرف‌هایشان را گوش بکند! اصلاً تعجب می‌کند این آدم همان آدم است؟ آدم‌هایی که یک زمانی همه نگاه‌های ما به این‌ها بود، ببینیم این‌ها چه می‌گویند، چه جوری موضع می‌گیرند، چه کار می‌کنند؟بعدها کم‌کم یک حالتی می‌شود که اصلاً نمی‌شود به آن‌ها نگاه کرد.

آن همین اتفاق است که تا یک وقتی کسانی مجاهدند، انقلابی‌اند، خدامحور هستند، هدفشان خدمت به خلق است. مدام برنامه و سؤال‌شان از خودشان این بود که امروز تمام شد یک کاری بود که من می‌توانستم بکنم، نکردم؟ این سؤال‌ها برایشان مطرح بود. در انقلاب، در جنگ دنبال کارهای سخت می‌گشتند. بعد از یک دوره‌ای دنبال کار نکردن و بیگاری کشیدن از دیگران، سواری گرفتن و هی سهم ما چی شد؟ اسم ما چرا نیست؟ من کجا چی شدم؟ پس من چی؟ و... یک مرتبه عوض می‌شوند. ظاهر قیافه همان آدم است، اما اصلاً روحیه، ماهیت، همه چیز عوض می‌شود. این‌ها بزرگ‌ترین آسیب انقلاب‌ها این است.

من حالا در این نکاتی که عرض کردم دو تا آسیب را به آن اشاره کردم. یک) آگاهی و ناآگاهی، آگاهی انقلابی، آگاهی دینی و معرفتی. اگر اخلاص و شور باشد، احساسات باشد، ولی این آگاهی نباشد، همان کسی که می‌بینید در دوره قبل از انقلاب با خودش می‌گفت من در راه انقلاب کشته می‌شوم و... من اصلاً یادم است این بچه‌ها بعضی‌هایشان قبل از انقلاب این جوری حرف می‌زدند. ما اصلاً ما پیشتاز جامعه هستیم. صف اول ما باید کشته بشویم، بعد مردم یاد می‌گیرند، آن‌ها می‌آیند. این‌هایی که سن آن‌ها بالاتر بود در جلسه می‌آمدند. می‌گفتم با کلتش به جلسه می‌آمد این حرف‌ها را می‌زد. بعد یکی از همان‌ها دو- سه سال بعد دیدیم همان کلت را دارد به سمت انقلاب می‌کشد. همان کلت را یکی از همین‌ها، به سمت انقلاب و انقلابیون نشانه رفته! یعنی در صف دشمنان انقلاب قرار گرفته است. بعضی از بچه‌ها بودند آن زمان بچه مذهبی بودند و در فعالیت‌ها بودند، بعداً در عراق، در همین قرارگاه منافقین آن‌جا بودند که بعدها معلوم شد این‌ها در جنگ به عنوان جاسوس‌های صدام می‌آمدند به انقلاب ضربه می‌زدند. یا موشک که او می‌زد این‌ها گرا می‌دادند که موشک زدید در تهران، این جا خورده! مثلاً 70- 80 متر سمت چپ بکشید. دوباره بزنید. همین آدم. اصلاً شما می‌گویی چطور می‌شود یک کسی واقعاً این جوری می‌شود؟ البته بچه‌ها اکثریت بچه‌ها، بچه‌های خوبی بودند و هستند و خیلی‌هایشان شهید شدند و بعضی هم که هستند اکثر بچه‌های آن جلسات همه‌شان خدمتگزار هستند ولی چند نفرشان...

یکی دیگر از همین‌ها که شاید آن‌هایی که با رسانه‌های خارجی آشنا هستند ایشان را بشناسند من اسم او را نمی‌برم. مشهدی است. دوران دبیرستان با همین جمع ما بود. ایشان همیشه یک قرآن دستش بود. در جیبش بود. خیلی هم بچه سنگین و باوقاری بود. ما همیشه شلوغ‌کار بودیم، این‌ها باوقار بودند، یادم می‌آید همیشه هی به من می‌گفت تو کی می‌خواهی آدم بشوی؟ راست هم می‌گفت. چون من هر جا می‌رفتم جلسه را بهم می‌ریختم! هر کاری بود یک جوری خرابش می‌کردیم. این نه، خیلی بچه باوقاری و سنگینی بود. یک بخشی از قرآن هم حفظ می‌کرد. به ما می‌گفت قرآن حفظ کنید. مثلاً ما مقاله می‌نوشتیم می‌گفتیم این مقاله ما را قبول کن در جلسه بخوان. می‌گفت نه، مقاله تو ضعیف است! این به حساب جنبه این جوری داشت.

یک روز دیدم در سایت‌ها، چند سال پیش‌ها، یک مرتیکه‌ای موهایش تا کمرش، کنار چندتا خانم بی‌حجاب ایستاده، همدیگر را بغل کرده‌اند و جلوی دوربین عکس برمی‌داشتند، در رادیو زمانه. رادیو زمانه رادیوی جاسوس‌هاست. اصلاً بودجه‌اش در هلند از سازمان سیا رسماً اعلام کرده به این‌ها بودجه داده است. دیدم این آدم یک مدتی یکی از مسئولین صفحه فارسی بی‌بی‌سی بود در اینترنتش. بعد مسئول رادیو زمانه شد. بعد هم با آن‌ها اختلاف پیدا کرد. الان یک کم بیشتر بگویم همه شما می‌فهمید. این آدم شد این آدم. بعد دیدم یک وقت در سایت‌ها دارد به اصل قرآن و پیغمبر و دین و این‌ها متلک می‌گوید. می‌خواهد قرآن را اصلاح کند.

یکی از این دو اتفاق می‌افتد. پس اولین دو رکن در حوزه‌ی آسیب‌شناسی انقلاب‌ها و تمدن‌ها این است. به آن دقت کنید. یک) شور و احساسات و فداکاری باشد، معرفت درست دینی و الهی نباشد. ملاک دستت نباشد. ممکن است کسی واقعاً دلش بخواهد فداکاری کند، شجاع، کارهای خطرناکی هم بکند، اما شعور دینی و معرفت انقلابی دینی ندارد. اشتباه می‌گیرد. یک کمی که مرحله جلو می‌رود، تشخیص حق و باطل را نمی‌تواند بدهد. همان که می‌گویند بصیرت، بصیرت دینی انقلابی، شعور دینی انقلابی ندارد. نمی‌تواند دوست را از دشمن تشخیص بدهد. جای دوست و جای دشمن را جابجا نشان می‌دهد.

آسیب دوم این است که طرف مشکل نظری ندارد. مسئله برایش روشن است. اما منافع، منیت. یک وقتی این آدم را می‌بینی حاضر است همه چیز خود را برای حقیقت بدهد، یک وقتی حاضر است همه حقیقت را به خاطر خودش له کند. حرف‌هایش را پس می‌گیرد. درست ضد آن چه که خودش استدلال کرده عمل می‌کند. هر چه که به دیگران می‌گفتی خودش حالا شده مصداق همان‌ها. اشکالاتی که بیست سال پیش خودش می‌گرفت، می‌گفت ما داریم با این ضد ارزش‌ها مبارزه می‌کنیم، حالا خودش مصداق برجسته همان‌هاست. همان کارها را بدتر دارد می‌کند. این دو تا آسیب بزرگ، بیشتر انقلاب‌ها این جوری از پا در آمده‌اند. انقلابیونی که تغییر کردند و کسی نفهمید تغییر کردند. خودش هم که هر وقت در آینه نگاه می‌کند می‌بیند این خودش که همان آدم است. فقط یک کم پیرتر شده! می‌گوید پس من همانم. در حالی که تو دیگه آن نیستی. می‌شود یک کسی مبارز باشد، رسماً به جاسوس تبدیل بشود. جاسوسی می‌کند! یعنی همان کسی که می‌آمد در این جلسات که ما تا شش ماه دیگر هم زنده نیستیم و اگر زنده بمانیم باید در صداقت خودمان شک کنیم و ما با رژیم درگیر می‌شویم و از این حرف‌ها یا قرآن‌ها در جیب‌هایتان باشد و... یک مرتبه این مرتیکه یک جاسوس هردمبیلی شد که هر کثافت‌کاری‌ای حاضر است بکند، هر خیانتی را حاضر است بکند. همیشه همراهش قرآن بوده، ولی همه چیز سطحی بود. بنیاد نداشت. ادا بود. هر وقت به من نگاه می‌کرد من می‌فهمیدم که دارد برای من غصه می‌خورد. نگاه عاقل اندر سفیه می‌کرد که مثلاً این را نگاه! این می‌توانست کی باشد و الان مثلاً کیست! وقتی می‌آمد، می‌گفتیم ما مواظب حرف زدن و رفت و آمدهایمان باشیم که این باز یک چیزی نگوید! اما الآن نه دین دارد، نه شرف دارد. مرتیکه برداشته علیه قرآن مقاله نوشته! دیدم این آدم موهایش تا کمرش بلند، بافته، دو تا زن بی‌حجاب هم از دو طرف بغل کرده و جلوی دوربین دارند به هم لبخند می‌زنند و در رادیو زمانه که سرویس جاسوسی است دارد مطلب می‌نویسد. علیه چی؟ علیه اصل اسلام. علیه اصل انقلاب. یا شرف یا شعور. این دو تا اگر یک جایی کم بیاید، هر کسی به هر کسی دیگری ممکن است تبدیل بشود. عکس آن هم چنان که دیدید.

حالا آسیب‌های انقلاب را می‌گویید، عکس آن هم بود. عکس آن هم ما آدم‌هایی داشتیم که نه از باب عناد، از باب جهل، جزء حزب احمق‌ها بودند. در انقلاب که نبودند، در جنگ هم نیامدند. یک مرتبه یک نوری به این‌ها تابید. اعلام استعفا از حزب احمق‌ها دادند و آمدند وارد حزب مجاهدان و آگاهان و فداکاران شدند. ما دیدیم آدمی که در عمرش نماز نخوانده بود آمد جبهه و اهل نماز شب شد اصلاً آدم باور نمی‌کرد این آن است. انسان یک هم‌چنین موجودی است. آن آدمی که قبل از انقلاب اهل نماز شب بود، بی‌دین می‌شود. این آدمی که تا بعد از انقلاب هم نماز نمی‌خواند نمازشب‌خوان می‌شود.

اگر ما به مسئله مبارزه و فعالیت سیاسی و انقلاب به عنوان یک سلوک نگاه نکنیم، اولاً یک سلوک معرفتی، ثانیاً یک سلوک اخلاقی- معنوی. اگر به این دو تا بُعدش توجه نکنیم، فقط به بُعد بیرونی آن توجه کنیم که کی برد، کی باخت. کدام رژیم رفت، کدام رژیم آمد. در انتخابات کی رأی آورد، کی شکست خورد. این جوری نگاه کنی تهش همین است. یا در شرف یا در شعور کم می‌آوریم. بعد آن تعبیری که قرآن می‌فرماید «حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ» حبط عمل که یک چیز خیلی دردناکی است. یکی از دردناک‌ترین اتفاقاتی که ممکن است برای کسی بیفتد این است که «خسرالدنیا والآخره» بشود. یعنی هم در دنیا زجر بکشد، همه‌اش گرفتاری، مبارزه، زندان، سختی، دوری، آوارگی و این حرف‌ها؛ و در آخرت هم باز عذاب بکشد. برای این که این زحمات برای حق نبوده، برای لج‌بازی بوده، برای منیت و من‌محوری بوده. شما این‌ها را دست کم نگیرید. آدم‌هایی که در این انقلاب خیلی زحمت کشیدند. در سال 57 هر روز یک عده‌ای کارشان این بود. صبح‌ها کبریت، آبلیمو، پلاستیک برای گاز اشک‌آور و این حرف‌ها در جیب‌شان بگذارند. بدو برویم سر کار و کاسبی. اولین شهید مشهد شهید مهدی‌زاده و حسن‌زاده بودند.

شهید هاشمی‌نژاد در مدرسه نواب سخنرانی کرد. جمعیت بیرون آمد. جمعیت به سمت حرم و بعد به سمت خیابان طبرسی راه افتادیم. پاها را محکم به زمین می‌کوبیدند و اولین بار این شعار علنی داده شد که برادری، برابری، حکومت عدل علی. خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم. این شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی آن موقع نمی‌گفتند. استقلال، آزادی، حکومت اسلامی می‌گفتند. جمهوری را بعداً امام در پاریس بعداً گفت. استقلال، آزادی، حکومت اسلامی؛ این شعار را می‌دادند. بعد که این‌ها تیراندازی کردند و رگبار بستند و یکی دو نفر افتادند شعارها تند شد. یادم می‌آید جنازه مهدی‌زاده بود به نظرم. جمعیت روی دست گرفتند مثلاً یک جمعیت 50- 60 نفری بودند. پیچیدند توی کوچه سیاه‌بون. حالا نمی‌دانم شما می‌دانید کجا یا نه. سابق‌ها فقط می‌دانستند. شما همه قرتی و بالاشهری هستید. این جنازه را سر دست گرفتند و به کوچه سیاه‌بون پیچیدند و شعار مرگ بر شاه، تنها راه رهایی جنگ مسلحانه است. یادم می‌آید ما هم این شعار را بلند می‌دادیم. رسیدیم به یک حلبی فروشی بود که این حلبی‌ها رو چیز می‌کردند و همه به حلبی مسلح شدیم. یادم می‌آید این حلبی‌ها را برداشتیم، تیز دست‌مان بود و جنگ مسلحانه شروع شد! که دیگه شاه و آمریکا حساب کار خودشان را بکنند. این جنازه را برداشتند، آوردند از همین کوچه‌ها آوردند در خانه‌ی مرحوم سید عبدالله شیرازی، مرجع تقلید بود. چهارراه شهدا بود. جمعیت به خانه‌ی ایشان رفتیم. تا رفتیم این گاردی‌ها آمدند در را بستند همه ما آن‌جا گیر کردیم. همه می‌خواستیم در برویم چون محاصره بودیم. می‌گفتیم الان می‌آیند همه ما را می‌گیرند. هی گاز اشک‌آور می‌انداختند. شیخ علی تهرانی از بیرون، از وقتی که این آمد و گفت «وَاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» امام خمینی حجت خدا بر روی زمین و نائب ولی عصر است. این حرف را گفت. کی؟ اول سال 57. از وقتی که این حرف را زد تا سال تا چهار سال بعد، سال 61- 62 که من جبهه بودم، از رادیو عراق دیدم همین شیخ علی آمده پای رادیو عراق می‌گوید: «وَاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» خمینی دین ندارد! سه - چهار سال گذشت! بعد گفت که برای این که بدانید این خمینی کیست، این زردچوبه می‌مالید به صورتش که رنگش زرد بزند که بگویند این یکسره در حال روزه و این‌هاست! این قدر دروغ مسلّم این جوری می‌گفت.

اصلاً امام خمینی اصلاً یک آدمی بود، محل سگ به هیچ کس نمی‌گذاشت. منظورم در مقام توحید و شرک است. امام یک حالتی داشت، اگر شما بروید زندگی و خاطرات امام را بخوانید، فیلم‌هایش را و سخنرانی‌هایش را نگاه کنید، تمام این دنیا برای امام با باد هوا مساوی بود. یعنی اگر جلوی ایشان همه می‌گفتند درود بر خمینی یا مرگ بر خمینی می‌گفتند این یک صدا می‌شنید! طرفش فقط خدا بود.

خیلی دقت کنید. امام یک آدم استثنایی است. یعنی چیزهایی که شما راجع به عرفا می‌شنوید که عطار راجع به آن‌ها در «تذکرةالاولیاء» می‌نویسد، امام از آن‌ها باز خیلی بالاتر بود. وقتی که پیروز شده در هواپیما دارد از پاریس می‌آید، شاه دررفته، یک رژیمی سقوط کرده، اولین انقلاب بزرگ تاریخ معاصر. خبرنگارها آمدند از او می‌پرسند چه احساسی داری؟ یک دستی به ریشش می‌کشد، می‌گوید هیچی. آن فیلم را دیدید؟ اصلاً آن فیلم آن زمان خیلی صدا کرد. گفتند این را نگاه کن بابا. انقلاب شده. می‌گویند چه احساسی داری؟ می‌گوید هیچ احساسی ندارم. اصلاً می‌گویند آن خبرنگارها همه شوکه شدند. بعد این قطب‌زاده آن جا بود ترجمه می‌کرد. گفت: نه، منظورشان این است. داشت از خودش یک چیزهایی می‌بافت! که همه گفتند این چه جوری آدمی است؟ می‌گوید هیچ احساسی از پیروزی ندارم! بعد هم که در عملیات شکست خوردیم، یادم می‌آید عملیات بدر ما با هزار مصیبت جلو رفتیم، شکست خوردیم، دست از پا درازتر آمدیم عقب، شهدایمان جلو ماندند، همه زخمی، لت‌وپار. گفتند امام یک پیامی گفته است از پای بلندگو در قرارگاه برایتان می‌خوانند. ما خیلی روحیه‌مان خراب شده بود چون آن‌قدر بچه‌ها برای آن عملیات زحمت کشیده بودند. اولین عملیاتی بود که با لباس غواصی ما وارد آب شدیم. باتلاق و هورنوردی و ساعت‌های ضدآب به ما داده بودند. عین فیلم‌های آرتیستی. گفتند همه ساعت‌های زیرآبی، غواص‌ها سر ساعت باید عملیات کنید، به خط بزنید و نشان به این نشان که ما اصلاً در عملیات یک بار هم به ساعت‌هایمان نگاه نکردیم. فرمانده‌مان را هم گم کردیم که بعد همین جوری شیرتوشیر شد. ما یکی را دیدیم گفتیم تو برای کدام گروه هستی؟ او گفت تو برای کدام گروه هستی؟ بعد گفتیم خطی که قرار بود ما بشکنیم کجا بود؟ بعد او گفتش که این قرتی‌بازی‌ها چیه؟ این‌ها همه عراقی‌اند! گفت این قرتی‌بازی و راهکارها و... این‌ها چیه؟ گفت این تیربارها که دارد کار می‌کند این‌ها همه دشمن هستند برو یکی از این‌ها را بگیر. نشان به این نشان ما یک خطی را که شکستیم که قرار نبود ما بشکنیم. خط ما را هم یک کسی دیگر باز رفته بود شکسته بود! و این قدر دقیق عمل کردیم! من دقیقاً یادم است که در خواب خط شکستیم. من خودم واقعاً خواب بودم. چون سی ساعت ما در آب پارو می‌زدیم و توی بلم بودیم سی ساعت! بیش از یک شبانه‌روز! و در این سی ساعت درست نتوانستیم بخوابیم. همه‌اش یک چرت می‌زدیم، درگیری می‌شد باز بلند شو. راه برو، پارو بزن. هلیکوپترها و قایق‌های گشتی‌شان آمد، سریع برویم لای نی‌ها، نی‌ها را بخوابانیم. خیلی ماجراها داشت. فقط من یادم است وقتی که دیگر حرکت کردیم، پارو زدیم به سمت خط دشمن، ساعت نزدیک ده شب بود لباس‌های غواصی را در بلم‌ها پوشیدیم تا یک حدی جلو برویم. بعد از آن جا توی آب برویم که ما باید خط را می‌شکستیم. بعد پشت سر ما بقیه می‌آمدند. یادم می‌آید که پارو که می‌زدم هر کار می‌کردم چشم‌های من باز نمی‌شد. بعد هی به خودم سیلی می‌زدم و به خودم می‌گفتم مرتیکه، داریم خط می‌شکنیم. الان این‌ها خط واقعی است به دشمن رسیدیم. الان می‌زنند، می‌خوریم. تمام شد! بیدار شو. واقعاً نمی‌توانستم بیدار شوم. زمستان هم بود. سرم را سه - چهار بار زیر آب کردم. یک لحظه بیرون می‌آمدم. یک لحظه چشم‌هایم باز بود. چند ثانیه نمی‌شد، دوباره می‌افتاد. فقط من می‌گویم واقعاً در خواب و بیداری خط شکست. یعنی بعضی از بچه‌های دیگر هم همین طو بودندر. و این‌قدر گیج و دست و پاچه بودیم که قایق‌ها که وایستادیم که آن 200- 300 متر آخر را باید ما غواصی می‌رفتیم، اسلحه هم در بلم گذاشتم بدون اسلحه توی آب زدم. تقریباً 70- 80 متر، 100 متر چقدر آمدم. بعد یک دفعه گفتم اسلحه‌ام کو؟ دست خالی داریم می‌رویم همین جوری قربت‌الی‌الله! دوباره برگشتم، اسلحه‌ام را برداشتم. بعد آمدم، دیدم تیم ما نیستند. یک تیم دیگر هستند. گفتم تیم ما کجا رفتند؟ که طرف آن جمله را گفت. گفت آقا این قرتی‌بازی‌ها چیه؟ این‌ها همه صف و خط دشمن است همه این‌ها را بالاخره باید بگیریم دیگه.

می‌خواهم این را عرض کنم که تمام این مبارزات، این انقلاب عظیم. امروز شنیدید غزه پیروز شدند. این برای اولین بار در تاریخ صهیونیسم است. تا امروز هرگز اسرائیل در هیچ جنگی این جوری شکست نخورده بود که همه دنیا فهمیدند. الان پیامک‌هایش آمد دیدم که وزیرهای خودشان دارند می‌گویند دیگر از این مزخرف‌تر، از این بی‌آبروتر، دررفتیم. رسماً از غزه به آن کوچکی و از یک عده شکست خوردیم. خب همه می‌دانند این شکست غزه از چه کسی شکست خوردند؟ از انقلاب اسلامی شکست خوردند. این‌ها فکر کردند سوریه تمام شد. در سوریه از چه کسی شکست خوردند؟ این‌ها عراق را اشغال کردند، قورتش دادند. در عراق از چه کسی شکست خوردند؟ از انقلاب اسلامی شکست خوردند. در ایران این همه توطئه‌های داخلی، خارجی، تحریم‌ها و قضایا شکست خوردند. این‌ها افغانستان را فکر کردند تمام شد، رفت. خودشان دارند می‌گویند از افغانستان و پاکستان و هند تا مصر در شمال آفریقا این‌ها قدرت شدند.

آخر سال 56 وقتی بحث می‌شد، تقریباً هیچ کس - این را به شما بگویم هر کس بگوید ما می‌دانستیم انقلاب پیروز می‌شود دروغ می‌گوید - هیچ کس احتمال عقلایی نمی‌داد که یک سال بعد این موقع شاه سقوط کرده باشد. هر کس بگوید ما احتمال می‌دادیم دروغ می‌گوید. مگر کسی اخبار غیبی داشته باشد که حساب آن جداست! که ما بعدها از کسانی مستقیم شنیدیم. حالا این را هم به شما بگویم بدانید بد نیست. یک موردش که از طریق حاج شیخ مجتبی قزوینی را نمی‌دانم شنیدید یا نه؟ حتماً شنیدید همین مکتب تفکیک در مشهد؛ ایشان به لحاظ مشرب فلسفی و این‌ها مخالف امام بود. چون امام صدرایی و اهل فلسفه و عرفان بود. ایشان و شاگردان میرزا مهدی اصفهانی، این‌ها مخالف این جریان بودند. می‌گفتند این یک جریان التقاطی است درست نیست. ولی به لحاظ مبارزه و انقلاب، همین حاج شیخ مجتبی قزوینی در یک دوره‌ای واقعاً انقلابی‌ترین و وفادارترین شخص به امام و انقلاب بود. همان دوران سال 42- 43. چون شما دارید بحث انقلاب اسلامی را می‌کنید، این دو تا خاطره را داشته باشید. این‌ها خیلی مهم است.

از دو نفر در دو جریان. یکی استاد امام، مرحوم شاه آبادی که استاد فلسفه و عرفان و این‌ها بود. یکی حاج شیخ مجتبی قزوینی، درست در نقطه مقابل آن تفکر. حاج شیخ مجتبی قزوینی، راوی‌اش پدر خود ماست. آقای شاه آبادی، راوی‌اش، نوه آیت‌الله شاه آبادی است که به خود من گفت که طلبه، روحانی اهل علم است.

پدر ما می‌گفت که وقتی مرحوم آقای بروجردی از دنیا رفت، ما در فکر بودیم که حالا برای مرجعیت چه کسی تبلیغ کنیم؟ راجع به افرادی مطرح شد و خدمت استادمان، همین حاج شیخ مجتبی قزوینی آمدیم گفتیم آقا ما برای مرجعیت چه کسی را تبلیغ کنیم؟ ایشان گفت: من هم دارم فکر می‌کنم. پدرم می‌گوید من خودم آن‌جا چندتا اسم گفتم. گفتیم مثلاً فلانی و فلانی. ایشان هیچی نگفتند. بعد گفتم که این حاج آقا روح‌الله چی؟ یعنی امام، که آن موقع به اسم حاج آقا روح‌الله مطرح بود و شناخته می‌شد. حاج شیخ مجتبی قزوینی گفت ایشان نه. اصلاً مرجعیت باید خارج از ایران برود، به نجف برود چون شاه می‌خواست از مرجعیت استفاده بکند.

می‌گوید ایشان این حرف را زد. ما هم رفتیم یک اعلامیه‌ای چاپ کردیم که به عنوان مرجعیت، دوتا از مراجعی که در نجف بودند، مرحوم حاج سیدهادی شیرازی و مرحوم آقای شاهرودی. ما برای این دوتا تبلیغ کردیم. یک اعلامیه‌ای چاپ کردیم که از این به بعد برای مرجعیت از این‌ها تقلید کنند. ایشان می‌گوید این کار را کردیم. صبح هنوز اذان صبح نشده بود یا شده بود، من دیدم در خانه‌مان را دارند محکم می‌زنند، آمدم دیدم که آقای فردوسی‌پور است. آقای فردوسی‌پور مرحوم شد که ایشان از جانبازان هفت تیر در حزب سال 60 بود که بعد هم در دستگاه قضایی بود. یکی دو سال پیش از دنیا رفت. می‌دانید ایشان هم دوتا توفیق داشت. بچه‌ای بود در روستا، که حاج شیخ مجتبی قزوینی ایشان را به خانه خودش می‌آورد و بعد هم نجف رفت و جزو نزدیک‌ترین خواص به امام در بیت امام شد. یعنی دقیقاً بیت دو تا جریان متضاد را به لحاظ فکری، ایشان در کنار رهبرانشان زندگی کرده بود و هر دو هم دوستش داشتند و به او خیلی اعتماد داشتند. یعنی هم محرم بیت حاج شیخ مجتبی قزوینی بود هم بعدها محرم بیت امام در نجف بود.

مرحوم پدرم می‌گوید من دیدم صبح زود هوا تاریک است دارند در می‌زنند. آمدم دیدم فردوسی‌پور است. گفتم چی شده؟ برای حاج شیخ اتفاقی افتاده؟ گفت نه، حاج شیخ گفتند که حیدرآقا بیاید من می‌خواهم ایشان را ببینم کارشان دارم. گفتم ما که یک ساعت دیگر اول آفتاب با ایشان درس داریم، حتماً.یک اتفاقی افتاده؟ گفت نه، هیچ اتفاقی نیفتاده. ایشان فقط گفتند که برو بگو زودتر بیاید. من نگران شدم، دستپاچه لباس پوشیدیم دویدم. گفتم باز هم حتماً یک اتفاقی افتاده. آمدم گفتم آقا کاری، چیزی شده؟ گفتند نه. گفتم چه کار داشتید؟ بعد این جمله را گفت. حاج شیخ مجتبی قزوینی می‌گوید که آن حرفی که من گفتم که آقای خمینی مرجع نباشد، کسی دیگری باشد از قول من به کسی نقل کردید؟ گفتم از قول شما نه، ولی ما بر اساس حرف شما رفتیم کسانی را معرفی کردیم و اعلامیه چاپ کردیم. گفت به هر کس گفتید، بگویید که حجت خدا روی زمین امروز آقای خمینی هستند و خداوند اراده کرده به دست ایشان کارهای بزرگی را انجام بدهد و من برای دیدن ایشان و برای بیعت با ایشان به قم خواهم رفت و بگویید علما، بازاری‌ها، هر کس که می‌خواهد آماده شوند، همه با هم برویم. باید از ایشان تجلیل بشود. - دقت کنید - هنوز مبارزات امام هم به طور جدی شروع نشده. قضایای سال 41، 42 و 43 اتفاق نیفتاده. آقای بروجردی تازه از دنیا رفتند. این اتفاق می‌افتد و یک هیئتی راه می‌افتد و خود حاج شیخ مجتبی هم جلوی هیئت و علما و بازاری‌های مشهد و این‌ها به قم برای دیدن امام(ره) می‌روند که آن هم یک ماجرایی دارد که نمی‌خواهم وارد جزئیات آن بشوم.

ابوی ما می‌گفت استاد ما، حاج شیخ مجتبی قزوینی در یک جلسه خصوصی به ما گفت که یادتان باشد این شاه آخرین شاه ایران است. سلطنت کلاً با این شاه تمام می‌شود. بچه این به سلطنت نخواهد رسید. از طریق همین جفر و علوم غریبه می‌گفت چون حاج شیخ مجتبی قزوینی در این جهات انسان فوق‌العاده‌ای بود. این‌ها اهل طی‌الارض و تسخیر اجنه و این حرف‌ها چیزهای ابتدایی‌شان بود. اهل طی‌الارض و باطن‌بینی و تصرف در اراده فرد و از این جور کارها بودند. آدم‌های بسیار برجسته‌ای بودند.

پدر ما گفت ما گفتیم حاج شیخ این‌ها را گفته حتماً این اتفاق می‌افتد. نهضت 15 خرداد و مبارزات شروع شد گفتیم خب درست شد. همان که ایشان می‌گفت دارد می‌شود. 15 خرداد شکست خورد بعد هم امام را گرفتند و بعد هم تبعید کردند و یک عده‌ای کشته شدند، یک عده‌ای زندان رفتند و سرکوب شد. دوباره کل قضایا خوابید. من یک وقتی پیش ایشان آمدم گفتم حاج آقا شما گفتید که این شاه آخرین شاه است و تمام می‌شود و فلان، این‌ها که قوی‌تر از قبل ماندند، آقای خمینی را هم که برداشتند تبعید کردند و تمام شد که. ایشان گفت نه. این که حالا چه اتفاقی افتاده، الان می‌شود، بعداً می‌شود بحث دیگری است، ولی آنچه که گفتم دوباره تکرار می‌کنم. آقای خمینی وضعیت ایران و جهان و جهان اسلام را تغییر خواهد داد. این از این قضیه و همین اتفاق افتاد.

مورد دوم قضیه استاد خود امام است. این نوه‌ی استاد امام، ایشان این را به خود من گفت. گفتش که عموی من که می‌شود پسر استاد امام، حالا کدام پسرش بوده، نمی‌دانم. به نظرم شاید همین آقایی بود که چند ماه پیش فوت کردند. گفت که بعد از انقلاب، عموی من پیش امام رفت که پسر استاد امام می‌شود. صحبت‌هایی شد. آن جا امام به ایشان گفت که این ماجراهایی که در انقلاب اتفاق افتاد، بخش مهمی از این‌ها را پدر شما به من گفته بود. حتی این که جنگی می‌شود. یکی از پسرهای من هم در آن جنگ کشته می‌شود. که آن شخص همین شهید شاه‌‌آبادی، پدر همین آقایی بود که به من این حرف‌ها را می‌زد. ایشان پسر شهید شاه‌ابادی بود. گفت: امام به عموی من گفت که یکی از بچه‌های من هم در آن جنگ کشته خواهد شد. و این اتفاق می‌افتد.

یک بار هم امام در صحبت‌هایش نمی‌دانم از دهنش در رفت، چی بود؟ گفتش که بعضی‌ها می‌گفتند انقلاب زود انجام شد. ما هنوز آماده نبودیم. امام گفت: نه، انقلاب دیر انجام شد. این انقلاب قبلاً قرار بود باید پیروز می‌شد. اتفاقاتی افتاد.

یک چیزی را هم چند وقت پیش خواندم از یکی از آدم‌های شناخته شده اطرافیان امام بود. اسم او را الان یادم رفت. گفتش که آقای بهاءالدینی یا آقای اراکی، از این آدم‌های اهل معنا بودند. مثل این که پیش امام می‌رفتند. با امام بحث داشتند. آن جا این جمله را ظاهراً از امام می‌شنوند که امام گفته بود که این انقلاب باید همان سال 42 پیروز می‌شد. اما یک اتفاقاتی افتاد که تأخیر افتاد و شاید یکی از آن عوامل این بود که وقتی که موقع 15 خرداد بود و گفتند که رژیم می‌خواهد به طرفداران شما حمله کند و همه را لت و پار کند، من با یک حالت به اصطلاح اعجاب به نفسی تقریباً گفتم که مگر می‌تواند؟ مردم مگر می‌گذارند که من در این قضیه کشته شوم؟ یک حالت این جوری. و من فهمیدم این حرف و این نگاه، تأثیر داشت در این که... یعنی یک کمی توحید ما آن‌جا خش برداشت. یک کمی توجه به خود در ذهن من آمد و من فکر می‌کنم همین عامل، دخالت داشت در این که این ده پانزده سال عقب افتاد. این هم با این مضمون بود. حالا عین عباراتش را نمی‌دانم اما با این مضمون بود.

هر آدم خالصی که بود به او ایمان آورد و پایش ایستاد. حتی آن‌هایی که مخالفش بودند. همین حاج شیخ مجتبی قزوینی مخالف مبنای ایشان بود.

پدر ما می‌گفت که شما می‌گویی ایشان مرجعیت باشند، پس آن حرف‌ها چی می‌شود که این همه در درس‌ها شما اسفار را نقد کردی، ابن‌عربی را نقد کردی، همه حرف‌های اساتید آقای خمینی را رد کردید حالا باز ایشان حجت خدا روی زمین می‌شود؟ می‌گفت حاج شیخ مجتبی خندید، گفت آقا به هم ربطی ندارد. آن‌ها اشتباهات علمی است ما سر آن بحث‌ها هستیم. این‌ها حسن نیت دارند. ولایت‌شان درست است. هدف‌شان خدمت به دین است. کارشان خدایی و الهی است. آن یک بحث علمی است. باز هم همچنان خواهیم گفت. این مسئله اصلی است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha