شبکه چهار - 31 تیر 1392 - ماه مبارک رمضان

چه نیازی است به دین؟

دانشگاه شهید بهشتی رمضان 89

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت برادران عزیز عرض سلام دارم. انشاالله نماز و روزه‌های شما قبول باشد و این ایامی که دور هم جمع شده‌اید هم به لحاظ علمی و هم معنوی و هم رفقای خوب نعمت‌هایی است که واقعاً آدم در شرایط عادی پیدا نمی‌کند. گاهی چهار نفر دوست خوب و همفکر اگر مبنای فکری نداشته باشیم، نگاه درست به انسان، به خود، دیگران، زندگی، مرگ، سیاست، اقتصاد، ازدواج، مباحث حقوق بشر نداشته باشیم وارد عرصه‌ی سیاست و علم و اقتصاد هم بشویم حتی اگر خیلی به لحاظ دانش نظری ملا بشویم یا به لحاظ تکنیک عملی آدم‌های قوی از کار در بیاییم مجموعاً ضرر ما از نفع ما بیشتر می‌شود. این هم برای خودمان است و هم برای دیگران است. ما کم نداشته‌ایم و نداریم تکنولوژیست‌ها و دانشمندان مذهبی و غیر مذهبی که چون این مبانی برای آن‌ها حل نشد و قبلاً با خودشان تسویه حساب عقیدتی و معنوی نکردند، صدماتی که به بشر زدند از منافعی که داشتند بیشتر بوده. تمام این جنایاتی که در دنیا اتفاق می‌افتد به دست دانشمندان اتفاق افتاده است و به دست جاهلان نبوده است. یعنی آدم‌های عامی نمی‌توانند تا این حد به بشر ضربه بزنند. این سلاح‌های شیمیایی و میکروبی و جنگ‌هایی که در دنیا راه می‌افتد و مسائل که در مورد تجاوز به حقوق بشر پیش می‌آید و صدمات عظیمی که به مسئله‌ی عفت و اخلاق و انسانیت وارد می‌شود از آدم‌های عامی نیست. آدم‌های عامی نمی‌توانند این‌قدر صدمه بزند. یک آدم عامی خیلی که زور داشته باشد یا خودکشی می‌کند یا به یکی، دو نفر اطراف خودش صدمه می‌زند. این دانشمند است که یک مرتبه بشریت را با تکنولوژی و علم و قدرت از بین می‌برد. حتی دانشمند ظاهراً مذهبی که دین ندارد و ایمان حقیقی ندارد به بشر صدمه می‌زند. بنابراین مسئله‌ی بحث‌های اعتقادی را نباید دست کم بگیریم. این‌ها خیلی مهم است. ممکن است این بحث‌ها مثل مسائل سیاسی خیلی هیجان نداشته باشد. این‌جا نه قرار است پاچه‌ی کسی را بگیریم نه قرار است یقه‌ی کسی را بگیریم. در بحث‌های اعتقادی قرار نیست کسی، دیگری را گاز بگیرد. بلکه باید خودمان را گاز بگیریم. یعنی باید عقل خودمان را گاز بگیریم. اول با خودمان تسویه حساب کنیم. جلوی آینه بایستیم و ببینیم ما به چه چیزی در این عالم معتقد هستیم. این اعتقادات خیلی مهم است. بعداً‌ تکلیف ما را هم در زندگی خانوادگی و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی روشن می‌کند. بعداً هر کسی که بشویم تا این مسائل برای ما حل نشود، تا مسئله‌ی توحید، نبوت، معاد، صلاح و فساد حل نشود در باقی جاها لنگ هستیم ولو به لحاظ ظاهری هم خیلی رشد کنیم. لذا این نوع بحث‌ها ولو ممکن است خشک و خسته‌کننده باشد ولی ارزش دارد که برای آن وقت بگذاریم. کتاب بخوانیم، برنامه‌ی آشنایی با متفکران اسلامی را داشته باشیم. اصلی‌ترین مسائل ما این است که این‌جا چه می‌کنیم، از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم. این‌ها اصلی‌ترین مسائلی که انسان‌ها با آن مواجه هستند ولی ما تغافل می‌کنیم و روی آن‌ها خاک می‌پاشیم و از آن عبور می‌کنیم و می‌گوییم کارهای مهم‌تری داریم که باید به آن‌ها برسیم. هیچ کاری مهم‌تر از این‌ها نیست. هر کاری که بخواهی بکنی در آخر بر می‌گردی و می‌بینی به این 3، 4 سوال چه جوابی داده‌ای. بر اساس پاسخی که به این سوالات می‌دهیم در کارهای خود تصمیم درست یا غلط می‌گیریم. شما از همین الان تا آخر عمر باید در مورد خودتان هزاران تصمیم بگیرید. حالا بعضی از این تصمیم‌ها دامن بقیه را هم می‌گیرد. مثل خانواده و دوستان و همکاران و همکلاسی‌های شما که درگیر می‌شوند ولی قطعاً دامن خود ما را می‌گیرید. در این انتخاب‌ها اصلی‌ترین چیزی که خیلی مؤثر است این است که به این سوالات چطور جواب بدهیم. یعنی در مسائل اقتصادی، سیاسی، جنسی، مدیریتی هر تصمیمی که می‌گیرید نهایتاً به دو دسته تقسیم می‌شود. این تصمیم یا توحیدی است یا مشرکانه است. یا الهی است یا مادی است. یا با اعتقاد به معاد است یا بدون اعتقاد به معاد است. آدم معادباور در هر رشته‌ای که باشد متفاوت است. یک فیزیک‌دان معادباور و یک فیزیک‌دان غیر معادباور در زندگی خود دو نوع تصمیم می‌گیرند. حتی یک آدم عامی و یک کارگر سر گذر هم همین‌طور است. در این قشر هم معادباور و غیر معادباور دو نوع تصمیم می‌گیرند. توحیدی و غیر توحیدی دو نوع تصمیم می‌گیرند. این‌ها مسائل مهمی است. همه‌ هم بر سر اصطلاحات فنی و محفوظات نیست. اصل مسئله بدون اصطلاحات خیلی راحت تبیین می‌شود. حالا آن‌چه که من عرض می‌کنم بحث‌هایی است که در متون عادی آموزشی اعتقادات ما و مباحث اعتقادی و کلامی ما هست. به زبان ساده هم هست. به زبان پیچیده‌تر هم در آثار فلسفی و تفسیری و عرفانی و کلامی به صورت عمقی و علمی و همراه با اصطلاحات آورده‌اند. ولی به زبان ساده در همین متون آموزشی هست که من بخشی از این‌ها را در این‌جا بازخوانی می‌کنم. این‌که عرض کردم اصطلاحات حرف اول را نمی‌زند و مسئله حرکت کردن به سوی کمال است و به سن و اصطلاحات مربوط نیست. خدا یک ظرفیت‌های فطری در همه‌ی ما و شما گذاشته که گاهی کلاس نگذاشته یک شبه ره صد ساله را می‌رویم. من الان یک نمونه عرض می‌کنم. امام خطاب به عرفا و متصوفین و که استاد عرفان نظری هستند در زمان جنگ گفت که شما چله نشستید. این همه چله می‌نشینید و ریاضت و سلوک و اذکار و اوراد می‌خوانید و خدا از شما قبول کند ولی یک بار هم به این بچه‌های کم سن و سالی که در جبهه‌ها هستند نگاه بکنید و وصیت‌نامه‌های این‌ها را بخوانید و ببینید این‌ها چطور استادندیده همین دقت‌هایی که یک عارف بزرگ در اعمال خود انجام می‌دهد را در اعمال خودشان انجام می‌دهند. این‌ها را ما با چشمان خودمان دیده‌ایم. همین امروز یکی از دوستان برای من پیامک فرستاد. اجازه بدهید برای شما بخوانم. نوشته در تفحص شهدا استخوان‌های یک شهیدی را پیدا کرده‌اند که 16 ساله بوده است. دفترچه‌ یادداشتی در جیب او پیدا شده که روی آن نوشته یادداشت گناهان روزانه. هر روز هر کاری که می‌کرده شب یادداشت می‌کرده که امروز چه خطاهای کردم که باید جبران کنم. حالا گناهان یک روز او را نوشته است. ببینید چه چیزهایی را نوشته است. امروز سجده‌ی نماز ظهر من طولانی نبود. این گناه اول اوست. حالا این یک بچه‌ی 16 ساله است. دو سال است که بالغ شده و دارد گناهان خود را می‌نویسد. امروز سجده‌ی نماز ظهر من طولانی نبود. دوم، بیش از اندازه و زیادی خندیدم. سوم، موقع فوتبال شوت قشنگی زدم و احساس غرور کردم و از خودم خیلی خوشم آمد. این یک بچه‌ی 16 ساله است که نه عرفان خوانده، نه فلسفه خوانده، نه تفسیر خوانده است. این در یک آزمایشگاه عملی قرار گرفته و صادقانه بر اساس فطرت خود عمل می‌کند. این‌قدر روی خودش حساس می‌شود که این‌ها را می‌بیند. ما به کثافت عادت کرده‌ایم و اصلاً این چیزها را نمی‌بینیم. از بس لباس ما کثیف است نمی‌بینیم و عادت کرده‌ایم. چون لباس او این‌قدر تمیز است که وقتی یک نقطه‌ای که سفید نیست روی آن می‌افتد می‌فهمد. این نقطه سیاه هم نیست، این‌ها که گناه نبود. وقتی این نقطه روی لباسش می‌افتد این می‌بیند و حساس می‌شود و به خودش تلنگر می‌زند و می‌گوید مراقب باش. می‌گوید امروز سجده‌ی نماز من طولانی نبود. حالا نماز ما یا قضا می‌شود یا آخر وقت با بدبختی می‌خوانیم. می‌گوید سجده‌ی نماز ظهر من طولانی نشد. می‌گوید چرا عشق من به خدا کم شده است؟ دوم می‌گوید چرا زیادی خندیدم. باید بخندد ولی حدی دارد. زیادی خندیدن را علامت غفلت دانسته و گفته شاید از مسئله‌ی زندگی و مرگ و این مسئولیت مهمی که به عنوان یک انسان روی دوش من است غافل شده‌ام. سوم می‌گوید شوت قشنگی زدم و یک مقدار مغرور شدم و حد خودم را نفهمیدم. این‌ها حرف‌های عرفای بزرگ است که این‌قدر در اعمال خود دقت می‌کنند که حتی لذت حلال بدون یاد خدا را گناه می‌دانند. در زندگی امام و سلوک خود امام در جایی خواندم که یک وقتی در گرمای نجف یک هندوانه‌ی سرد شیرینی برای ایشان آوردند. ایشان قاچ اول را که در دهان خود گذاشت دید خیلی کیف دارد. امام آن را نخورد. تشنه‌اش بود ولی نمی‌خواست غفلت کند. روی آن نمک پاشید و آن را بدمزه کرد و بعد خورد. حالا این به آن معنا نیست که نعمت خدا را خراب کنی یا اگر هندوانه‌ی خوشمزه خوردی ضرر دارد. این‌ها برای ما اوج حلال است. ولی یک آدم سالکی که می‌خواهد بر خودش مسلط بشود، یعنی هیچ تصمیمی را برای لذت نگیرد و همه را بر اساس عقلانیت بگیرد این‌قدر حساس است. این بچه‌ی 16 ساله کارهایی را می‌کند که امام و بعضی از عرفای بزرگ و سالکین و فقهای درجه‌ یک انجام می‌دهند. بدون این‌که اصطلاح خوانده باشد و بدون این‌که این مسائل را بداند. یعنی این‌طور می‌شود. آدم‌ها به حدی رشد می‌کنند و شامه‌ی روح آن‌ها به حدی حساس می‌شود که کوچک‌ترین عیب‌ها را در خودشان نمی‌توانند تحمل بکنند. چیزهایی که ما اصلاً آن‌ها را عیب نمی‌دانیم. مثل چیزی است که مولوی می‌گوید کار یک نفر تخلیه‌ی فاضلاب بود. منطقه‌ی ما به این‌ها چاخو یا چاهو می‌گفتند. این یک سره با مدفوع و ادرار سر و کار داشت و به بوی گند عادت کرده بود. یک وقت داشت از بازار عطرفروش‌ها عبور می‌کرد که بی‌هوش شد. حالش به هم خورد و به زمین افتاد. مولانا این را نقل می‌کند. هر کاری کردند و به سر و صورت او آب زدند دیدند این به هوش نمی‌آید. گفتند یک مقدار بوی بد یا عفونت و کثافتی پیدا کنید و جلوی دماغ این بگیرید تا به حال بیاید. ما الان این‌طور هستیم. به این‌طرف عادت کرده‌ایم و در بازار عطر‌فروش‌ها از حال می‌رویم. حالا این بچه‌ی 16 ساله و این بچه‌ها به مقامی رسیده بودند که از دور کوچک‌ترین بوی بد و خوب را در مسائل معنوی و اخلاقی را می‌فهمیدند. یعنی این سه چیزی که برای خودش عیب می‌داند جزو افتخارات ما و بالاتر از آن است. این نگاه انسان یک نگاه دیگری به زندگی و خوب و بد است. یک نگاه هم نگاه‌های دیگری است که بین اکثریت بشریت رایج است. این‌ یک طرز دیگری از زندگی است. اتفاقاً این‌ها از زندگی بیشتر لذت می‌بردند. من به چشم خودم از نزدیک این آدم‌ها را دیده‌ام. دیده‌ام که من در شبانه‌روز اضطراب داشته‌ام و این اضطراب نداشته است. من دچار خوف بودم و او نبود. من دچار حزن و غم هستم و این نیست. راحت است. ما ناراحت زندگی می‌کنیم. این‌ها راحت زندگی می‌کنند. اگر برایشان مشکلات پیش می‌آید حمل بر این‌ نمی‌کنند که این دنیا یک طویله است و هر کسی به هر کسی لگد می‌زند و من باید مواظب باشم که کم‌تر بخورم و بیشتر بزنم. این یک نوع نگاه است که دائم استرس و اضطراب و خوف و حزن است. یک نوع هم که این‌ها به عالم نگاه می‌کنند که کل این عالم معبد و مسجد است و ما در حال سلوک به سوی خدا هستیم. دنیا برای دنیا نیست، اصالت با زندگی نیست، هدف آخرت و خداست و من از دنیا عبور می‌کنم. مشکلات دنیا پله‌‌هایی برای رشد است. لذائذ دنیایی هم یک پله‌های دیگری برای رشد است. هر دو امتحان است. من باید هم از امتحان لذت و هم از امتحان درد موفق بیرون بیایم. باید انسانیت خودم را حفظ کنم و پاک بیرون بیایم. خب این هم یک نگاه به زندگی است. این چطور زندگی می‌کند و ما چطور زندگی می‌کنیم. اگر بیماری به سراغ ما بیاید زجر می‌کشیم ولی این کیف می‌کند. از همان بیماری لذت می‌برد. ما از سختی فرار می‌کنیم و این‌ها استقبال می‌کردند. من در عملیات دیده‌ام که وقتی در بدترین شرایط ما می‌خواستیم زودتر به عقب برویم برادری بود که شهید و مفقود هم شد، شهید سعیدی تیر خورده بود و مجروح بود. تقریباً از اکثر شما سن کم‌تر و هیکل نحیف‌تری داشت. این به مسئول محور گفت کاری در خط هست که هیچ کس حاضر نباشد انجام بدهد؟ این بچه‌ها همه خسته هستند. کاری هست که مانده باشد و هیچ کس حاضر نباشد آن را انجام بدهد؟ بگو من انجام بدهم. نه این‌که بخواهد جلوی کسی بگوید و پز بدهد که ما خیلی معنوی هستیم. داشت خصوصی به او می‌گفت ولی من مخفیانه استراق سمع کردم و شنیدم. این‌ها درست به استقبال همان چیزهایی می‌رفتند که ما از آن فرار می‌کنیم. چیزهایی که ما بد می‌دانیم را این‌ها خوب می‌دانند. چیزهایی که ما خوب می‌دانیم را این‌ها بد می‌دانند. چیزی که ما سود می‌دانیم را این‌ها ضرر می‌بینند. چیزی که ما ضرر می‌بینیم را این‌ها سود می‌بینند. یک عده‌ای به شکل دیگری زندگی می‌کنند. ما یک نوع دیگر و در عوالم دیگری هستیم. علت اصلی آن نوع هستی‌شناسی، انسان‌شناسی و خداشناسی است. یعنی چطور به زندگی نگاه کردن است. این‌ها را توضیح دادم که نگوییم این حرف‌های انتزاعی و خسته کننده است. نگوییم مگر این‌ها برای نان و آب می‌شود. این‌ها چیزی مهم‌تر از آب و نان می‌شود. نگاه ماتریالیستی به سیاست، اقتصاد، خانواده، علم، فلسفه، کار و زندگی داشته باشیم یا نگاه توحیدی و الهی داشته باشیم؟ این‌ها دو نوع نگاه است. در هر دو زندگی هم همه‌ی این‌ها هست. در هر دو زندگی هم خانواده و سیاست و اقتصاد و لذت و تفریح و پیشرفت هست. منتها آن یک سنخ است و این یک سنخ است. آن تاریک است و این روشن است. آن ظلمات است و این نور است. من بعضی از این مفاهیم بنیادین در حوزه‌ی انسان‌شناسی و هستی‌شناسی را عرض می‌کنم تا ببینید راه طرز فکر مادی و طرز فکر الهی از کجا از هم جدا می‌شود و از این‌جا به مسئله‌ی نیاز به دین مشخص می‌شود. این‌که ما به پیغمبران چه نیازی داشتیم؟ چرا خداوند پیامبر فرستاد و چرا باید می‌فرستاد؟ دین چه ضرورتی داشت؟ مگر بدون دین نمی‌توان زندگی کرد؟ چرا، می‌توان زندگی کرد. همه دارند زندگی می‌کنند و خود ما هم زندگی می‌کنیم. چه کسی می‌گوید بدون دین نمی‌توان زندگی کرد؟ بدون دین می‌توان زندگی کرد منتها چه نوع زندگی می‌شود؟ همین زندگی می‌شود که می‌کنیم. دین و انبیا آمدند تا به ما بگویند زندگی به این شکل در شأن شما نیست. شما لایق زندگی بالاتر از این‌ها هستید. شما لایق حیات طیبه هستید. همین آیه‌ای که ایشان خواند چه بود؟ «اذا سئلک انی عبادی...» ای پیامبر وقتی بندگان من و مردم از تو راجع به من می‌پرسند که این خدا کجاست و چه هست و چطور می‌توان به او رسید؟ به آن‌ها بگو «انی قریب...» من نزدیک هستم. خداوند به پیامبر می‌گوید به بشریت و مردم بگو کجا به دنبال من می‌گردید؟ «انی قریب...» من نزدیک هستم. خیلی نزدیک هستم. نزدیک‌تر از آن چیزی هستم که فکر می‌کنید. «اجیبُ دعوة الدعا...» هر کس من را صدا بزند من می‌شنوم و نه تنها می‌شنوم بلکه جواب می‌دهم. تو جواب من را نمی‌شنوی. «اجیب دعوة الدعا...» من صدای هر کسی که صدا می‌زند را می‌شنوم و جواب می‌دهم. «فالیستجیبوا...» من صدای شما را شنیدم، جواب شما را هم دادم، چرا شما جواب من را نمی‌دهید. به آن‌ها بگو آن‌ها جواب من را بدهند. بعد فرمود اگر من را اجابت بکنید به شما حیات طیبه می‌دهم. حیات حقیقی می‌دهم. مزه‌ی زندگی را به شما می‌چشانم. یعنی می‌گوید شما تا به این طرف نیایید مزه‌ی زندگی را نمی‌چشید و خیال می‌کنید که زندگی می‌کنید. این زندگی نیست. شما مرده‌ی متحرک هستید. اصلاً انبیا می‌گویند کسانی که در چهارچوب غرایز و منافع خود زندگی می‌کنند در واقع اصلاً زندگی نمی‌کنند. بلکه این مرگ است. شما مرده‌اید. میت متحرک هستید. به این سمت بیا تا به تو بگویم زندگی یعنی چه؟ در همین دنیا هم به تو می‌گویم. از همین دنیا چشیدن زندگی را شروع می‌کنی و تا بعد از مرگ ادامه می‌دهی. بعد از مرگ خواهی دید زندگی حقیقی چه هست. خب این یک طرز نگاه به زندگی و مرگ و جزئیات آن است. مثلاً می‌گویند سیاست اسلامی و غیر اسلامی ندارد، اقتصاد اسلامی و غیر اسلامی ندارد. چطور ندارد؟ ما اقتصاد حیوانی داریم، اقتصاد انسانی هم داریم. سیاست انسانی و الهی داریم، سیاست حیوانی هم داریم. سیاست حیوانی اصالت قدرت است. من باید به قدرت برسم و این قدرت را به هر قیمتی حفظ کنم. سیاست و قدرت نه ربطی به اخلاق دارد و نه ربطی به شریعت دارد. چطور فرق ندارد؟ اقتصاد اسلامی و اقتصاد حیوانی چطور با هم فرق ندارند؟ اقتصاد مادی و ماتریالیستی یعنی حداکثر سود و ثروت به هر قیمتی که باشد. ولو با ربا و رشوه و ستم و دروغ و خیانت و احتکار ظلم باشد. اقتصاد اسلامی یعنی اقتصاد به علاوه‌ی اخلاق باشد. اقتصاد غیر اسلامی یعنی اقتصاد منهای اخلاق باشد. چطور اقتصاد اسلامی و غیر اسلامی ندارد؟ اقتصاد اسلامی یعنی اقتصاد به علاوه‌ی عدالت، به علاوه‌ی شریعت، به علاوه‌ی انسانیت، به علاوه‌ی حیات طیبه، به علاوه‌ی معنویت باشد. اقتصاد مادی و ماتریالیستی چه مارکسیستی باشد و چه لیبرالیستی باشد اقتصاد منهای این‌هاست. چطور فرق ندارد. می‌گویند جامعه‌شناسی اسلامی و غیر اسلامی ندارد. روانشناسی غیر اسلامی و اسلامی ندارد. یعنی چه؟ یعنی تعریف الهی از انسان با تعریف مادی از انسان مساوی است؟ مارکسیست و لیبرالیست و روانشناسی و جامعه‌شناسی ماتریالیستی می‌گوید انسان همین جسم و بدن است و سقف زندگی انسان همین 60، 70 سال است. برای یک حیوان دوپای 60، 70 ساله برنامه بریزیم که چطور به لذت و سود و امنیت برسد. این هدف جامعه‌شناسی مادی می‌شود. این هدف روانشناسی ماتریالیستی می‌شود. آن هم هدف اقتصادی مادی می‌شود. خب انسان‌شناسی اسلامی و جامعه‌شناسی و روانشناسی اسلامی یعنی انسان به علاوه‌ی معاد و نه منهای معاد است. برای او باید برنامه بریزی. انسان به علاوه‌ی اختیار است و منهای اختیار نیست. انسان دچار جبر نیست. نه به جبر مادی و نه جبر طبقه و نه جبر اقتصاد و نه جبر شهوت دچار نیست. این‌ها همه شرایط و اقتضاعات و نیازهای او هست ولی هیچ کدام جبر نیست. انسان حق انتخاب دارد و حرف آخر را خودت می‌زنی. انسان به علاوه‌ی اراده و اختیار همان انسان‌شناسی اسلامی می‌‌شود. انسان منهای اراده و اختیار علوم انسان‌شناسی ماتریالیستی و مادی و سکولار می‌شود. انسان به علاوه‌ی فطرت علوم انسانی اسلامی می‌شود و انسان منهای فطرت غیر اسلامی است. انسان به علاوه‌ی ابدیت و معاد اسلامی است. این می‌گوید انسان ابدی است و او می‌گوید انسان 50، 60 سال بیشتر نیست. خب از این‌ها دو نوع علوم انسانی بیرون می‌آید. کجای این‌ نفهمیدنی است؟ فهمیدن کجای این سخت است؟ تمام علوم انسانی را یکی یکی بگو تا ببینیم مبنای این‌ها کدام انسان است. انسان به علاوه‌ی فطرت است یا منهای فطرت است؟ به علاوه‌ی معاد است یا منهای معاد است؟ به علاوه‌ی ابدیت است یا انسان موقت است؟ انسان فقط جسم و غریزه و هورمون و قدرت است یا این‌که انسان جسم و روح با هم است و اصالت هم با روح است؟ از این‌ها دو نوع علوم انسانی در می‌آید. توصیف و توصیه‌هایی که به این انسان می‌کنی فرق می‌کند. توصیه‌های اقتصاد سرمایه‌داری چه هست؟ ببین مبنای آن چه هست؟ حداکثر سود و لذت در دنیا است. قیمت اخلاقی هم هر چه بود بپرداز. اخلاق چه هست؟ شرع چه هست؟ آخرت چه هست؟ عمل صالح و فاسد چه هست؟ اقتصاد لیبرال این‌ها سرش نمی‌شود. اقتصاد مارکسیستی‌ هم این‌ها سرش نمی‌شود. ولی اقتصاد اسلامی این‌ها سرش می‌شود. می‌گوید فرمول عرضه و تقاضا به علاوه‌ی فرمول رشد انسان با هم است. چطور این‌ها را از هم تفکیک می‌کنی؟ لذا در اقتصاد سرمایه‌داری انفاق عین حماقت می‌شود. یعنی تو که داری برای چه به کسی بدهی که ندارد؟ مگر دیوانه هستی؟ چرا من از لذت خودم برای او بگذرم؟ در تعلیم و تربیت مادی روزه و نماز معنی ندارد. ما یک شهروند دموکرات می‌خواهیم و چیز بیشتری نمی‌خواهیم. یک کارگر کارخانه‌ی صنعتی می‌خواهیم. چیز بیشتری نمی‌خواهیم. در تعلیم و تربیت و اقتصاد و علوم سیاسی و جامعه‌شناسی و روانشناسی و حقوق آن همین است. انسان چه حقوقی دارد؟ اگر انسان را یک حیوان دوپای 60 ساله و به علاوه‌ی غریزه و منهای روح و ابدیت فرض کردی یک حقوقی برای او قائل می‌شوی و اگر گفتی انسان یک موجود خلیفه‌ الله است که استعداد خلافت الهی را دارد و فطرت و ابدیت دارد و به مقامی می‌رسد که فرشتگان الهی در برابر او سجده می‌کنند، حقوق و وظایفی که برایش می‌نویسی فرق می‌کند. لذا هموسکسوالی و همجنس‌گرایی در آن مکتب جزو حقوق بشر می‌شود. اگر کسی زنای محصنه کرد، یعنی زنی که شوهر دارد با مرد دیگری رفت، مردی که زن دارد با زن شوهرداری رفت و گفتند حکم این اعدام است او می‌گوید چرا؟ این خلاف حقوق بشر است. نه، این عین حقوق بشر است. حقوق بشر کجاست؟ حدود بشر کجاست؟ بشر را تعریف کن تا بگوییم حقوق و حدود او چه هست. تو بشر را بد تعریف کرده‌ای. بشر یک موجود لذت‌طلب است و بس. اگر این است حتماً همه‌ی چیزهای عالم که لذت دارد جزو حقوق بشر است. هر چه مزاحم بشر است ضد حقوق بشر است. تو راست می‌گویی. با این مبنا همین‌طور است. منتها بشر تو با الاغ و زرافه چه فرقی دارد؟ این بشری که انبیا گفته‌اند زرافه نیست. خلیفه الله است. تمام علوم انسانی از این جهت به دینی و غیر دینی تقسیم می‌شوند. یک علوم انسانی نام ببرید که از این جهت تقسیم نمی‌شود. بله، بخش مربوط به فنی و تجربی و فرمول تجربی که فرق نمی‌کند. مسائل عقلی و تجربی دینی و غیر دینی ندارد. اما بسیاری از این گزاره‌ها از انسان یک تعریف الهی می‌دهد یا یک تعریف مادی می‌دهد؟ از همین‌جا شروع می‌شود. اگر همین توحید و معاد و نبوت را نام‌بر کردیم و گذشتیم درست نیست. باید برگردیم و ببینیم این‌ها یعنی چه؟ اگر همین اصول دین را درست بفهمیم در همه‌ی عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، خانواده مسائل درست می‌شود. در خانواده زن و شوهر چه رابطه‌ای با فرزندان خود داشته باشند؟ فرزند در مقابل والدین چه وظایف و حقوقی دارد؟ یک وقتی کسی می‌گوید برو. تو برای ما شبکه‌ی حقوق و وظایف درست کرده‌ای؟ ما ازدواج کرده‌ایم که تفریح کنیم. خوش باشیم و مشکلات من حل بشود. خیلی خوب، وقتی به این شکل ازدواج کردی پشت سر آن این طلاق‌ها و خیانت‌ها و جنایت‌ها هست. اما اگر بر اساس نگاه توحیدی ازدواج کردی تشکیل خانواده یک معنای دیگری پیدا می‌کند. خود این هم یک بستر تکامل الهی است. خدمت تو به زنت، خدمت زن تو به تو عبادت، خدمت شما به بچه‌ها عبادت می‌شود. دائم رشد می‌کنی. لذت هم می‌بری. لذت زندگی و خانواده و همه‌ی لذائذ را می‌بری. لذت همه‌ی نیازهایی که زن و شوهر به هم دارند را می‌بری. به لحاظ عاطفی، به لحاظ این‌که تنها نباشند، از نظر احساس، عاطفه، زندگی لذت می‌برید. او تلاش کند که بخشی از زندگی این را تأمین کند، این تلاش کند تا بخشی از زندگی او را تأمین کند. یک نفری که نمی‌تواند. تمام لذائذ آن را می‌بری و رشد هم می‌کنی. می‌خواهم بگویم اگر توحید و نبوت و معاد و همین اصول عقاید را درست بفهمی تمام زندگی ما زیر و رو می‌شود و تمام مشکلات دیگر حل می‌شود. همه‌ی بدبختی‌ها برای همین است که این ریشه‌ها حل نشده است. حالا بعضی از این نقاط تضاد را ببینید. در متون آموزشی اعتقادات ما راجع به این‌که بشر چه نیازی به دین دارد و چرا باید عقلاً می‌آمدند صحبت کرده‌اند. چرا پیامبران آمده‌اند؟ نمی‌گوییم چون خدا گفته است. اول باید مشخص بشود که خدا چه هست. از پیغمبرها بپرسید تا پیغمبرها به شما بگویند خدا هست. اول باید خدا روشن بشود تا بعد پیغمبرها روشن بشوند. برهان می‌آورند. استدلال‌های متنوع و متعدد راجع به این‌که این عالم نمی‌تواند بدون واجب الوجود و بدون خدا باشد. این هستی که می‌توانست نباشد چرا هست؟ هیچ ضرورت عقلی برای وجود ما و شما نبوده است. محال نبوده که ما نباشیم. وجود ما به علتی وابسته است. اگر قرار باشد همه چیز به علتی تکیه کند و یک تکیه‌گاه واحدی نباشد دومینووار همه‌ی این‌ها فرو می‌ریزد و هیچ چیز نباید باشد. یا خدای واجب‌الوجود بی‌نیاز از علت هست یا اگر او نیست هیچ چیز نباید باشد. چرا؟ چون همه چیز به یک چیزی تکیه می‌کنند. یک جایی باید باشد که همه‌ی این‌ها به یک چیزی تکیه کنند که او به چیز دیگری تکیه نکرده است.  الان در این جلسه به ما بگویند از این جلسه بیرون برو. به ایشان می‌گویند بیرون برو و ایشان می‌گوید من بیرون نمی‌روم به شرطی که این برود. اگر همین‌طور همه شرط بگذارند هیچ کس از این‌جا بیرون نخواهد رفت. باید به یک کسی برسد که بگوید من نامشروط هستم. من بیرون می‌روم. وقتی او برود بقیه هم می‌روند. هیچ چیزی در این عالم وجود پیدا نمی‌کند چون وجود هیچ کس ضروری نیست. برهان بیاورید که چرا باید باشد. هست چون علت آن هست. آن هم هست چون علت آن هست. باید به یک حقیقتی برسیم که او هست نه چون علت آن هست. همه‌ی این‌ها باید به آن تکیه کنند و الا هیچ کدام نباید باشند. اصلاً به لحاظ عقلی تصور عالم بدون خدا محال است. یا خدا هست با همین اوصافی که اغلب برای او اثبات می‌شود یا اگر نیست هیچ چیز نباید باشد چون همه چیز وابسته هستند و باید یک غیر وابسته‌ای باشد که این‌ها به او وابسته باشند. حالا این‌ها را شما در بحث‌های معارف خود خوانده‌اید. این ساده‌ترین تقریر از ساده‌ترین دلیل عقلی برای خداست. ما حالا نمی‌خواهیم بحث خداشناسی بکنیم ولی وقتی بحث خدا می‌شود و اوصافی برای خداوند اثبات می‌شود، یعنی خدای غیر حکیم، غیر رحیم، غیر قادر و غیر علیم قابل اثبات نیست. خدای جاهل قابل اثبات نیست. گفتیم واقعیات عالم نیست یا اگر هست حتماً خداست و خدا یا نیست یا اگر هست نمی‌تواند جاهل و علیم و قادر نباشد. برای تک تک این‌ها در مباحث فلسفی و کلامی برهان آورده‌اند. ساده‌ترین برهان‌ها را در کتاب‌های معارف می‌آورند که معمولاً بچه‌ها همان‌ها را هم درست نمی‌خوانند. می‌خواهند نمره بگیرند و بروند. برهان‌های خیلی پیچیده‌تر و خیلی دقیق‌تر در متون فلسفی، کلامی، تفسیر، حدیث هست. ما الان نمی‌خواهیم این‌جا خدا و پیغمبر را اثبات کنیم. می‌خواهم بگویم تفاوت دو نوع انسان‌شناسی و هستی‌شناسی از کجا شروع می‌شود که بعد یکی می‌گوید ما بدون دین هم زندگی می‌کنیم. خب معلوم است که زندگی می‌کنی. حیوانات هم بدون دین و پیامبران زندگی می‌کنند. مگر کسی گفته اگر الان دین نباشد یا تو دین نداشته باشی همین الان می‌میری؟ نه، زندگی طبیعی خود را می‌کنی ولی برای یک زندگی ماورای طبیعی، برای تأمین سعادت و ابدیت به دین نیازی داری. برای زنده ماندن و نفس کشیدن که به آن نیاز نداری که بگویی این همه جوامع و تمدن‌ها بوده‌اند که دین نداشته‌اند و بین خود ما این همه آدم هستند که بی‌دین هستند و زندگی می‌کنند و ثروت و قدرت هم دارد. خب این هم یک نوع انسان‌شناسی است. یعنی اگر سعادت و کمال بشر را در تمتع دنیوی 50، 60 ساله دیدی حتماً نیازی به دین نیست. این دو تعریف از انسان است. بنابراین در یک تعریف دین ضروری است و فرستادن انبیا عقلاً واجب و ضروری است. یعنی محال است که دین و انبیا نباشند و وجه نیاز بشر به انبیا و دین هم روشن است. این‌ها جزو بنیادی‌ترین مسائل نبوت است که در متون اعتقادی آمده است. حالا من از جمله عرض بکنم که دو، سه پایه‌ی اصلی که بعد از آن به این موضوع می‌رسند که عقلاً ضرورت دارد که خداوند پیامبر بفرستد و محال بود که دین نفرستد چه چیزهایی است و تفاوت‌های ما با این دیدگاه‌های ماتریالیستی و مادی در چه چیزی است. مثلاً در گزاره‌های بنیادی تفکر که به ضرورت نبوت می‌رسد صحبت از آفرینش انسان است. گزاره‌ی اول این است. ببینید می‌خواهم تفاوت‌های دو گزاره‌ی مادی و الهی را ببینیم. این‌ها آثار خود را در همه‌ی زندگی می‌گذارد. در سیاست، جنگ، صلح، عشق، ثروت، قدرت، نحوه‌ی مواجهه با مسائل آثار خود را می‌گذرد. یک دیدگاه معتقد است مفهومی به نام آفرینش نداریم و آفریده و آفریننده وجود ندارد. انسان همین‌طور در عالم طبیعت مثل کرم از درون خاک سر در آورده است. ما همین‌طور به دنیا آمده‌ایم. فقط هم به علل مادی آن نگاه می‌کند. یک نگاه به انسان این است که هیچ پروژه‌ی الهی پشت ورود انسان به این عالم نیست و یک مرتبه سبز شده‌ایم. از همین‌جا اختلاف و دعواها شروع می‌شود. یکی معتقد است یک پروژه‌ی الهی و یک برنامه‌ی الهی است و آفریده شده‌ایم و شخص تو مورد نظر بوده‌ای که چه زمانی و چه وقت و در چه شرایطی به دنیا بیایی و می‌آیی. شما می‌بینی یک کسی به اصل تولد خودش به این شکل نگاه می‌کند که یک پروژه‌ و حساب و کتاب و حکمت الهی است. چون خداوند هیچ فعلی را انجام نمی‌دهد که در آن رحمت، حکمت و علم نباشد. این‌ها صفات ذاتی خداوند است. در هر فعل خداوند رحمت، حکمت، علم و قدرت هست. یک وقت این‌طور نگاه می‌کنی که شروع زندگی ما در این عالم یک پروژه‌ی الهی است و با رحمت و حکمت و علم و قدرت الهی تنیده شده است و همه‌ی صفات ذاتی خداوند پشت این پروژه هست. یک، انسان آفریده شده است یا همین‌طور به دنیا آمده است. بین این دو تفکر اختلاف از همین‌جا شروع می‌شود. دوم، این آفرینش و این حیات هدف دارد یا هدف ندارد و عبث است؟ این‌ها مفاهیمی است که قرآن کریم روی آن تأکید دارد. در این باب آیات مکرر نازل شده است. آفرینش هست یا نیست؟ یک پروژه‌ی الهی است یا نیست؟ هدف دارد یا ندارد؟ قرآن چندین بار از ما می‌پرسد که «خلقناکُم عبثا؟» یعنی اولاً خلق است. ثانیاً عبث نیست. دوم این‌که زندگی برای ما هدفی هست یا نیست؟ این تفاوت دوم الهیون و مادیون است. سوم، ما می‌توانیم به این هدف برسیم یا نمی‌توانیم. دین به این سوالات یکی یکی پاسخ می‌دهد. شما آفریده شده‌اید و این آفرینش، الهی است. شما خلق شده‌اید. آفریده شده‌اید و همین‌طور نیامده‌اید. این آفرینش فعل الهی است از طریق مجاری و علل طبیعی یعنی پدر و مادر است. چون پدر و مادر علت حقیقی شما نیستند، علت اعدادی هستند، بستر و زمینه و شرط هستند، مجرای خلق هستند، مجرای آفرینش هستند. پس یک، ما را آفریده‌اند. دو، هدف داشته یا همین‌طور آمده‌ایم؟ هدف بوده است. به تک تک این سوالات هر طور که جواب بدهی روش زندگی ما تغییر می‌کند. شما فکر کنید ما هر بار صبح و شب دوباره به این سوالات جواب بدهیم و بازخوانی بکنیم. آیا اثر نمی‌گذارد بر روی این‌که دزدی بکنیم و رشوه بگیریم؟ با پاسخی که به این سوال‌ها می‌دهیم اثر می‌کند یا نمی‌کند؟ سه، ما می‌توانیم به این هدف برسیم یا نمی‌توانیم؟ دین می‌گوید می‌توانی. به تو قدرت و اختیار داده شده است. تکامل معنا دارد یا ندارد؟ به لحاظ ماتریالیست‌ها چیزی به نام تکامل معنوی یعنی تعالی معنا ندارد. لذا شما در فلسفه‌ی اخلاق اکثر گرایش‌های فلسفه‌ی اخلاق در غرب ببینید وقتی صحبت می‌کنند از تعالی معنوی حرف نمی‌زنند. سعی می‌کنند خوب و بد را به سمت مفاهیم نسبی یا علی السویه یا قرارداد اجتماعی ببرد و کمال معنوی در آن دیده نمی‌شود. آیا انسان تکامل‌پذیر است؟ آیا تکامل معنا دارد؟ یک عده می‌گویند بله و یک عده می‌گویند نه. ما فقط تکامل مادی را می‌فهمیم. یک وقتی با ابزار ساده کار می‌کردیم و حالا زندگی موتوریزه شده و تکنولوژی آمده است. تنها پیشرفتی که ما می‌فهمیم همین است. پیشرفت معنوی، تکامل اخلاقی، عقلانی، روحانی قبول دارید یا نه؟ دیدگاه الهی نه تنها این را قبول می‌کند بلکه می‌گوید این مبنا و هدف زندگی است. اصلاً می‌گوید فلسفه‌ی زندگی شما همین است و اصلاً برای همین آمده‌ای. در فلسفه‌ها و ایسم‌ها و ایدئولوژی‌های چپ و راست عالم می‌بینید که هیچ کدام از این‌ها به عنوان هدف زندگی تعیین نمی‌شود. هر کدام از این‌ها یا قدرت را هدف می‌گیرد، یا ثروت را هدف می‌گیرد، یا برابری مادی و اقتصادی را هدف می‌گیرد، یا آزادی را هدف می‌گیرد، به این معنا که ما بتوانیم هر کاری که برای ما لذت‌بخش است بکنیم. آزادی فرد را هدف می‌گیرد. اصلاً مبنای اندویدوالیزم همین است. اباحه‌گری است. هر کس از هر چیزی لذت می‌برد و آن را دوست دارد بتواند آن کار را انجام بدهد. اقتصاد درست اقتصادی است که زمینه را برای این فراهم کند. اقتصاد سرمایه‌داری این است. نظام سیاسیی درست و نظام سیاسیی لیبرال دموکرات نظامی است که بستر را برای این فراهم بکند. چون تعالی وجود ندارد و هدف لذت بیشتر با تشخیص فردی است. نگاه غریزی و جسمانی به من و زندگی و عالم است و حقوق و اخلاق و تکامل و شریعت باید تفسیر مادی پیدا کنند یا حذف بشوند. خب از همین‌جا اختلاف شروع می‌شود. یکی می‌گوید اصلاً برای تکامل معنوی به این‌جا آمده‌ای. اصلاً اگر امکان تکامل معنوی نباشد این زندگی عبث و بی‌خود است. یعنی واقعاً آن‌هایی که خودکشی می‌کنند کار منطقی انجام می‌دهند. برای این‌که منهای این نگاه زندگی به زندگی کردن نمی‌ارزد. مشکلات آن از فوائد آن بیشتر است. واقعاً سختی‌های آن بیشتر است. مگر خودت را خر کنی. مگر این‌که خودت را غافل کنی و مثلاً بروی با مواد مخدر و انواع سرگرمی‌ها و سکس و شراب و رقابت کور بر سر پول و قدرت سر خودت را بند کنی و الا اگر یک لحظه خلوت کنی و با خودت فکر کنی که ما برای چه آمده‌ایم اگر نگاه انبیا را قبول نکنی واقعاً این‌جا جای ماندن نیست. کار درست را همان صادق هدایت و امثال این‌ها کردند. گفت نگه دار که من می‌خواهم پیاده بشوم. دیگر به من حالت تهوع دست داده و سرگیجه گرفته‌ام. این چه وضعی است که صبح و شب و صبح و شب بشود. یک هدف‌های کوتاه‌مدت و 3، 4 ساله برای خودت تعریف می‌کنی و مثلاً می‌گویی فلان سال دیپلم می‌گیرم، بعد لیسانس می‌گیرم، 3، 4 سال دیگر فلان می‌کنم. در آخر می‌بینی همان اضطرابی که ده سال پیش داشته‌ای را الان هم داری. می‌بینی همان احساس کمبودی که داشته‌ای را الان هم داری. اصلاً به چیزی نرسیده‌ای. اتفاقی نیفتاده است. فقط یک مقدار هوس‌های تو جابجا شده و چیزی که فکر می‌کردی اگر به آن برسی راحت می‌شوی و نفسی می‌کشی را به دست آورده‌ای و می‌بینی باز هم راحت نیستی. فقط کسانی می‌توانند دنیا را تحمل کنند که یکی از این دو حالت را داشته باشند. یا منطق انبیا را قبول کنند که ما برای تکامل معنوی و اخلاقی به این‌جا آمده‌ایم. اگر این را قبول کنند این‌جا نه فقط قابل تحمل است بلکه دیگر از این‌جا قشنگ‌تر نمی‌شود بلکه مشکلات آن هم معنادار و منطقی می‌شود. زلزله، مرگ، بیماری، یتیم شدن، فقر و گرفتاری معنادار می‌شود. چون همه می‌تواند به درد تکامل معنوی بخورد. یا این است یا باید خودت را غافل کنی. باید به سراغ مواد مخدر و سکس و شراب و هدف‌های کوتاه مدت پشت سر هم بروی و خودت به خودت مهلت ندهی که فکر کنی. باید سرت را بند کنی. اجازه نده فکر کنی. اگر به خودت فرصت تفکر دادی بدبخت هستی. بعد می‌بینی همه چیز پوچ و الکی است و این‌جا جای ماندن نیست. بعد شروع می‌کنی و خودت و دیگران را آزار می‌دهی. باید یکی از این دو راه را رفت. البته «باید» که می‌گویم یعنی این دو راه منطقی است و الا معلوم است کدام راه را باید رفت. انبیا می‌گویند آفرینش هست، حکمت و هدفداری هست، شما مختار هستید. تکامل‌پذیر هستید. ناقص هستید ولی تکامل‌پذیر هستید. تکامل حقیقی، تکامل عقلانی، اخلاق، معرفتی است. این تکامل باید اختیاری باشد. تکامل اجباری در انسان معنا ندارد. در حالی که شما اگر بروید و به ایسم‌ها و ایدئولوژی‌ها مراجعه بکنید می‌بینید اغلب ایدئولوژیی شرق و غرب انسان را مختار نمی‌دانند. بروید و دقیق ببینید. انبیا به ما می‌گویند هدف از آفرینش شما این است که افعال اختیاری را انجام بدهید و مسیر تکامل خود را به سوی کمال نهایی طی کنید و همه‌ی این‌ها تعریف می‌شود که کمال نهایی چه هست و جز از راه آزادی و آگاهی به دست نمی‌آید. معرفت و علم و اختیار جز با آزادی و آگاهی به دست نمی‌آید. انسان آفریده شده است. برای چه؟ برای این‌که شایسته‌ی رحمت ویژه‌ی الهی بشود و به ضریب‌های انسان کامل و کامل‌تر نزدیک بشود تا شایسته‌ی رحمت خدا قرار بگیرد. چطور؟ با عبادت و اطاعت. این فلسفه‌ای است که دین برای زندگی آورده است. چرا زندگی می‌کنیم؟ برای تکامل نهایی، برای این‌که ظرفیت دریافت رحمت ویژه‌ی خداوند را داشته باشیم. تکامل این است. چطور به آن برسیم؟ با عبادت و اطاعت به آن برسیم. راه آن چه هست؟ یک، معرفت یعنی دانستن همین مسائل و دو، عمل صالح با انتخاب و اختیار خودمان است. این خلاصه‌ی این بحث است. ظاهر آن خیلی ساده است. ولی به شما بگویم این موضوع این‌قدر پیچیده است که سر تک تک این گزاره‌ها با بسیاری از ایدئولوژی‌ها و فلسفه‌های بشر می‌توان پنجه در پنجه شد. از مارکسیزیم و لیبرالیزم بگیر و تا بودیزم و هندوایزم برو. در همین سه اصل ساده...



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha