شبکه چهار - 4 آذر 1392

"دین"، منهای"معرفت" و "شریعت" ("دین الحادی"؛ ترکیب"دین" و "الحاد")

در جمع" دانشجویان طلبه" از دانشگاه های کشور{دانشگاه فردوسی}

بسم‌الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام و ارادت به خواهران و برادران عزیز. یک چیزی است که بیش از یک قرن در ایران شروع شده و به طور خاص در دهه‌های اخیر ترجمه‌ها به روز می‌شود. یک چیزی به نام دین عرضه می‌شود که خیلی باید مراقب آن باشیم. در برابر یک دعوای قدیمی دین و ضد دین این یک شق ثالثی است. نه دین است به آن تعریفی که دین از خودش دارد و منشأ آن وحی و نبوت و توحید و معاد و عدل و نبوت است، نه ضد دین است که خیلی رک به چشمان تو نگاه کند و بگوید همه‌ی این حرف‌ها مزخرف است. ماتریالیست عریان نیست. یک چیزی بین این دو هست که نه ماتریالیزم عریان و الحاد عریان است و نه دین است. سعی کرده یک تلفیقی بین دین و الحاد بکند. حالا با انگیزه‌های مختلف این کار را می‌کند. منشأ این هم اروپا و غرب است ولی امروز در آکادمی‌ها و دانشگاه‌های همه‌ جای دنیا تحت عنوان روشنفکری و نواندیشی و بازفهمی دین منتشر می‌شود. من می‌خواهم بعضی از مشخصات این را به شما بگویم که باید خیلی به آن توجه کنید. ما در کنار مفهوم اصیلی به نام روشنفکری اسلامی و دینی که قبلاً عرض کرده‌ام که آن را هم ممکن می‌دانم و هم مفید می‌دانم و بلکه ضروری می‌دانم و یک چیزی به نام روشنفکری دینی لازم است با معنایی که باید توضیح بدهیم. چون این کلمه یک مشترک لفظی بین چند معنا هست که بعضی از معانی با هم متضاد هم هستند. آن معنای خاصی که فرصت نیست الان در مورد آن توضیح بدهم. دین در غرب یک سیر تتور تاریخی و مفهومی پیدا کرد که ما اگر به آن توجه نکنیم نمی‌توانیم این معنای سوم که دین را به یک مفهومی تبدیل می‌کند که به لحاظ معرفتی شکاکانه و نسبی‌گرایانه و به لحاظ عملی و اجتماعی و معرفتی کاملاً جدا از روشی است که دین ابراهیمی به بشر آموخته است. این سیر چه بوده است؟ الان این دینی که به عنوان دین روشنفکرانه و نواندیشانه و مدرن مطرح می‌شود چیست؟‌ این در اروپا هست و بعد این‌ها آن را به همه‌ی ادیان و در کل جهان تعمیم دادند. معیار اصلی این شق سوم این است که تعریف دین در چهارچوب مکتب‌های معرفت‌شناختی تجربه‌گرا یا شکاک که با هم متفاوت هستند یا مکاتب معرفت‌شناختی دیگری که وجه مشترک همه‌ی آن‌ها این است که معرفت‌شناسی دینی را قبول ندارند که وحی یک معرفت اصیل مستقل است و از علوم تجربی و علوم عقلی و فلسفی جداست. وحی یک معرفت است. یک معرفت معتبر، مستقل و خطاناپذیر است. اصلاً بنیان دین در تعریف ما این است. اگر کسی بگوید من دین را طوری تعریف می‌کنم که مبنای نبوی نداشته باشد، یعنی وحی کلام خدا نباشد و کلام بشری باشد و شخصیتی به نام پیام‌آور نداشته باشیم که در انتقال تعالیم الهی به بشر خطاناپذیر باشد، درست نیست. نبوت بدون عصمت که نبوت نیست. شما یک پیام‌آوری را تصور بکنید که در مورد آن احتمال خطا یا خیانت می‌دهی. این که دیگر پیام‌آور نیست. شما دیگر نمی‌توانی به این پیام اعتماد بکنی و بنابراین اصل دین مشکوک و اصلاً منتفی می‌شود. بنابراین هر تلاشی برای این‌که نبوت و پیام‌آوری و وحی را بشری و خطاپذیر و نسبی کنیم و آن را ساخته‌ی خود پیامبر و خود بشر بدانیم، با هر اسمی که بر آن بگذاریم به مفهوم انکار نبوت است. یعنی ستیز با اصل جوهر دین است. این کار در طول تاریخ در برابر انبیا انجام شده است. قرآن هم به آن اشاره می‌فرماید. با عنوان «مکذبین» یاد می‌کند. مکذب یعنی کسی که اصل نبوت را دروغ می‌داند و می‌گوید ما این را قبول نداریم که شما کلام خداوند را بدون خطا و خیانت به ما منتقل می‌کنی و تو در این وسط ظرف انتقال مفاهیم بین بشر و خداوند هستی. البته تا این ظرفیت نباشد تو ظرف نمی‌شوی. هیچ کس جز شما انبیا این ظرفیت را ندارد و هیچ نبی ظرفیت پیامبر اکرم(ص) را ندارد و لذا ایشان خاتم انبیا است، چون اشرف انبیا است، چون بیشترین ظرفیت را بین همه‌ی انبیا دارد. در غرب این را گفتند. می‌گویند این دینی که عرض کردم اسم آن را دین مدرن گذاشته‌اند و در این یکی، دو قرن اخیر در غرب ساخته شده و به خصوص خوب پرورده شده و همه جا ترجمه می‌شود و به شکل آکادمیک گسترش پیدا می‌کند، این دین جدید و جعلی اساسا بشری است و الهی نیست. نبی هم نبی نیست، کاشف نیست، مخترع است. انبیا حقیقت الهی را کشف نکرده‌اند بلکه آن را ساخته‌اند. در این نوع دین نبوت، عصمت، اعجاز، خطاناپذیری با ادبیات‌های مختلف نقض می‌شود. حالا بعضی‌ها که رک هستند صریحاً می‌گویند این‌ها خضعبلات است. همان‌طور که در طول تاریخ به انبیا گفته‌اند که شما دروغ می‌گویید. بعضی‌ها به آن لعاب می‌دهند و با تعارف و به شکل شاعرانه طوری به تو فحش می‌دهند که نفهمی. این یک تکنیک است که یک طوری تکذیب و انکار کنی و بگویی همه‌ی این‌ها مزخرف است ولی با یک زبانی بگویی که خود مؤمنین و متدینین هم تو را تشویق کنند و از تو تشکر کنند و بگویند خیلی ممنون که ما را تکذیب فرمودید ولی به شکلی تکذیب کردی که ما خوشمان آمد. این یک روش است و شما باید با این روش آشنا بشوید. این یک روشی است که دین را در چهارچوب فلان مکتب معرفت‌شناختی تجربه‌گرا یا شکاک و یا در چهارچوب آن مکتب روانشناختی سکولار و یا آن ایسم در جامعه‌شناسی یا در ذیل فلان مکتب حقوقی و حقوق بشری تعریف بکنیم. مسیحیت را با فلان مکتب زبان‌شناسی یا بهمان مکتب اخلاقی دنیاگرا و سکولار تطبیق بدهند. این اتفاقی است که در غرب راجع به مسیحیت افتاده است. اسم آن را هم عصر روشنگری دینی و نواندیشی دینی و دین مدرن گذاشتند. راجع به مسیحیت این حرف‌ها را زدند ولی الان آن را به همه‌ی ادیان و از جمله اسلام تعمیم می‌دهند و مترجمان این‌ها در جهان اسلام به خصوص در این صد و پنجاه سال اخیر حرف‌های این‌ها را وارد جهان اسلام می‌کنند و هر چند دهه‌ یک بار هم ادبیات و گرایشات این‌ها عوض می‌شود و بعضی‌ها گرایش به فلان مکتب غربی دارند و بعضی‌ها گرایش به فلان ایدئولوژی دارند. بسته به گرایش و نوع آموزشی که می‌بینند یکی پوزیتیویست‌تر است، یکی گرایش اگزیستانسیالیستی دارد، یکی گرایشات مارکسیستی بیشتری دارد، این‌ها بسته به این است که حاملان و مبلغان آن‌ها در چه بخشی تربیت شده‌اند و به کدام بخش مفاهیم لاییک معتقد باشند و همان گرایش از دین به عنوان روشنفکری دینی مطرح می‌شود. من دوباره تذکر می‌دهم که من عقیده ندارم کل کسانی که به نام روشنفکر دینی یا مقوله‌ی روشنفکری دینی در طول تاریخ مطرح شده‌اند، همگی از این سنخ باشند. نه،‌ یک تعریف درست و ضروری از روشنفکری دینی هم وجود دارد که عمیقاً به آن معتقد هستم و از آن دفاع می‌کنم. چون پیامبر(ص)‌ها اصل مقوله‌ی روشنفکری دینی را قبول ندارند. حالا بعضی‌ها از موضع دفاع از دین و بعضی‌ها از موضع دفاع از روشنفکری این را قبول ندارند. دو دسته هستند که مقوله‌ی روشنفکری دینی را اساساً قبول ندارند. ما قبول داریم اما با تعریف خاصی که در جای دیگری توضیح داده‌ایم. ولی در مورد تلقی‌های نادرست از روشنفکر دینی، نواندیشی دینی، بازخوانی مدرن از دین و تفسیر مدرن از دین باید هوشیار باشیم و من الان در مورد همین هشدار می‌دهم که باید به آن توجه بکنیم و الا نواندیشی دینی در جهان اسلام و در فکر اسلامی شیعی به معنای لغوی در سنت ما معادل‌های کاملاً برجسته‌ی سنتی مثل اجتهاد داشته و دارد و ما هیچ وقت نواندیشی را ذاتاً بدعت تلقی نکرده‌ایم. در سنت ما هیچ وقت بدعت تلقی نشده است. ذاتاً هر نوع نواندیشی بدعت تلقی نشده است. الان هم در مورد روشنفکری و نواندیشی به مفهوم اصطلاحی آن بحث می‌کنیم. این مفهوم اصطلاحی یک مفهوم غربی است. محصول تاریخ نقدهای غیر دینی بر سنت مسیحی بوده است. این منشأ را داشته است. یعنی شاید اگر دعوای به اصطلاح سنت و مدرنیته، دعوای بین سکولاریزم و مسیحیت و فئودالی و کلیسایی در اروپا نبود، یک مفهوم به نام روشنفکری، چه از نوع لاییک و غیر دینی و ضد دینی و چه نوع به اصطلاح دینی آن با این بار معنایی که امروز برای ما و شما دارد، پیدا و مطرح نمی‌شد. یک موجی در قرن به خصوص 16 و 17 پیش آمد و در قرن 19 کم کم وارد جهان اسلام شد. مثلاً در دوره‌های مشروطه‌ی ایران، وارد شد. منتها با این تفاوت که نواندیشی در غرب ابتدا دینی بود، مسیحی بود و هدف آن تقویت و دفاع از مسیحیت بود. منتها چون دفاع عقلی از مسیحیت ممکن نشد، هر چه جلوتر آمدند دیدند با مسیحیت کاتولیک مشکل عقلی دارند و این دین توجیه عقلی ندارد. برای همین کم کم نواندیشی و روشنفکری سبقه‌ی غیر دینی پیدا کرد و بعد از یک مدتی سبقه‌ی ضد دینی و دین‌ ستیزانه پیدا کرد و امروز در چند دهه‌ی اخیر این مدل من‌درآوردی دین شکوفا شد که همان جریانی است که ضد دین هم نیست، بلکه می‌گوید به جای این‌که با دین بجنگیم بیاییم دین را با مبانی غیر دینی تعریف کنیم. یعنی ارائه‌ی یک تعریف غیر دینی از دین. خیلی دقت کنید که چه می‌گویم. ارائه‌ی یک تعریف غیر دینی از دین و یعنی پذیرش برخی از فواید فردی و اجتماعی دین بدون پذیرش مبنای دین که توحید و نبوت و معاد است. پس نواندیشی دینی در غرب در یک دوره ابتدا نواندیشی دینی و مسیحی بود و تحت تأثیر جهان اسلام هم پیدا شد که باز تاریخ مهمی دارد که ما از آن غفلت می‌کنیم. اصلاً تحول در فکر مسیحی که در قرن 13 و 14 شروع شد از کتاب‌های اسلامی مثل فلسفه‌ی اسلامی، حقوق اسلامی بود که ترجمه می‌شود و به آن‌جا می‌رفت. البته از قبل از این هم بود ولی در قرن 12 و 13 بخشی از این‌ها تبدیل به متون درسی شد. بعد از مقاومت‌هایی که کلیسا می‌کرد و اسلام‌ستیزی‌هایی که می‌کرد مجبور شد. چون کشیش‌های مسیحی کتاب‌های بوعلی و فارابی را مخفیانه دست به دست می‌کردند و با هم می‌خواندند. آن‌ها می‌گفتند نباید بخوانید و این‌ کتاب‌ها کفر است و این‌ها هم مخفیانه می‌خواندند. بعد از یک مدتی تن دادند و مجبور شدند با یک سری حذفیات بخش‌هایی از این‌ها را بپذیرند که اصلاً الهیات مسیحی کم کم تغییر کرد. در قرن 16 هم پروتستانتیزم آمد. تمام این تحولات دینی که در غرب به وجود آمد به لحاظ تاریخی و معرفتی تحت تأثیر ارتباط اروپا با جهان اسلام بود. همان‌طور که رنسانس، همان‌طور که آشنایی اروپا با متون ادبیات کهن یونانی و فلسفه‌ی کهن یونانی ماقبل مسیحی از طریق جهان اسلام بود که حالا وقت نیست و نمی‌خواهیم به این‌ها بپردازم. پس در آن‌جا نواندیشی اول دینی بود، بعد کم کم انتقادی و غیر دینی شد، بعد ضد دینی شد و چیزی که الان مطرح می‌شود و به عنوان نواندیشی دینی ترجمه می‌شود و تحت عنوان الهیات جدید و الهیات لیبرال و الهیات مدرن و تفسیر انسانی و اومانیستی از دین به داخل کشورهای اسلامی و به خصوص ایران می‌شود جریانی است که با دین مبارزه و ستیز نمی‌کند، بلکه دین را مال خود می‌کند. دین را تحریف می‌کند و می‌گوید ما دین را رد نمی‌کنیم بلکه خودمان آن را بازسازی می‌کنیم طوری که با مبانی سکولار جور در بیاید. این چیزی است که باید به آن خیلی توجه کرد. اول نقد درون مسیحی تحت تأثیر اسلام شروع شد. بعد به نقد مسیحیت و خود دین تبدیل شد. بعد به نفی مسیحیت و الحاد تبدیل شد و حالا تبدیل به جعل مسیحیت شده است. این یک مسیحیت جدید است. به سیر آن دقت کنید. اول مسیحیت کلاسیک پاپیستی و جزمیات و خرافات کلیسا، بعد تحت تأثیر جهان اسلام موج نقد درون مسیحی یعنی پذیرش اصول مسیحیت و نقد فروع مسیحیت اتفاق افتاد و در مرحله‌ی سوم هم نقد درون مسیحی به نقد مسیحیت تبدیل شد. این به معنی نقد ارکان مسیحیت است. دورانی که پروتستانتیزم به وجود آمد. پروتستان‌ها مسیحیت تقریباً سکولاریزه شده هستند و تحت تأثیر موج تهاجم فرهنگی اسلام به اروپا به وجود آمده است. البته یک واکنش غلط بود ولی در هر حال یک واکنش مربوط به موج جهان اسلام بود. در مرحله‌ی سوم نقد درون مسیحی به نقد مسیحیت تبدیل می‌شود و در مرحله‌ی چهارم تبدیل به نفی مسیحیت می‌شود و می‌گویند همه‌ی این دین خرافه است و نمی‌توان با این دین زندگی کرد و نمی‌توان فکر کرد و نمی‌توان تمدن ساخت که اتفاقاً راست هم می‌گفتند و با این مسیحیت نمی‌شد این کارها را کرد و به همین دلیل مسیحیت توسط اسلام نسخ شد. چون این دین دستکاری شده بود و کم آورد و چون پیام حضرت عیسی بن مریم(ع) تحریف شده بود. حالا مرحله‌ی جدید چه هست؟ مرحله‌ی مابعد دین‌ستیزی و دین‌گریزی چیست؟ مرحله‌ی دین‌سازی است. چیزی که الان درگیر آن هستیم همین است. باید مواظب باشید. لذا می‌بینید بعضی از این افراد می‌روند و با این مفاهیم جدید آشنا می‌شوند و این ترجمه‌ها را می‌خوانند و بر می‌گردند و می‌گویند چه کسی می‌گوید این‌ها ضد دین هستند؟ می‌گوید این‌ها اتفاقاً خیلی دین لطیف و انسانی و پلورالیستی و اومانیستی و انسان‌گرایی دارند. دین آسان و دینی که شریعت و احکام و واجب و حرام و تکلیف ندارد و دائم از حقوق حرف می‌زنند. از طرفی هم الهیات سنگین و توحید و نبوت و متافیزیک و عصمت و آخرت و بهشت و جنم در آن خیلی مهم نیست. نه سر دارد و نه ته دارد. نه عقاید و معارف مهمی دارد که باید به آن معتقد باشی و نه الزامات عملی و شریعتی دارد. یک دینی که نه متافیزیک درست و محکم و مبنای معرفتی دارد و نه شریعت دارد. این وسط یک مقدار به تلطیف اخلاق و تلطیف معنویت کمک می‌کند و یک حالی به تو می‌دهد. مرحله‌ی جدید که یک مرحله‌ی فوق‌العاده جدید و مهمی است و در دنیا خیلی‌ها فریب آن‌ را خورده‌اند و می‌خورند، مرحله‌ی دین‌زدایی و دین‌گریزی و دین‌ستیزی نیست بلکه مرحله‌ی دین‌سازی است. خیلی باید دقت کنید. همین چند مرحله و کپی‌برداری که از روی وضعیت اروپا در برابر مسیحیت شد تحت عنوان موج یک و دو و سه و چهار و پنج روشنفکری توسط ترجمه وارد جهان اسلام شده است. الان طبق بعضی از تقسیم‌بندی‌ها ما جزو موج پنجم یا ششم روشنفکری هستیم. آن روشنفکری که مبنای آن ترجمه است. گفت سوارخ ترجمه را بگیری نفس آن بند می‌آید. خودش تولید فکری ندارد. منظور ما آن روشنفکری دینی نیست که ما هم آن را قبول داریم و هم مدافع آن هستیم و آن را ضروری می‌دانیم. این هم یک نکته بود. علت این‌که این سیر در غرب طی شد این بود که اندیشه‌ی دینی و بنابراین نواندیشی دینی در آن‌جا ممتنع بود. یعنی با دینی روبرو بودند که خیلی ظرفیت اندیشیدن نداشت و لذا مفهومی به نام عقلانیت مسیحی و عقل مسیحی تقریباً نتوانست به طور مستقل به وجود بیاید. یک مقدار تحت تأثیر عقلانیت اسلامی و فیلسوفان مسلمان بود و یک مقداری هم انواع انشعاب‌ها و فروپاشی و اصطکاک‌ها پیش آمد که سر و ته آن را بستند و گفتند حوزه‌ی عقل را از حوزه‌ی ایمان جدا کنیم. اصلاً تفکیک دین از عقل، تفکیک دین از علم، تفکیک ایمان از عقل، دیوار کشیدن بین عقل و دل، راه حل‌های غربی برای نجات مسیحیت بود. چون اگر مسیحیت این دیوار را بر می‌داشت آسیب‌پذیر می‌شد. اصلاً کانت که بعضی‌ها گفته‌اند به لحاظ فلسفی و معرفت‌شناختی پدر مدرنیته است برای نجات مسیحیت حساب عقل و علم را از حساب ایمان جدا کنیم. تفکیک کانتی بین عقل و دل همین است و لذا گفت شما برای دین به دنبال مبنای عقلی نگردید چون مبنای وجدانی کافی است. این‌ها دین مدرن است. اصلاً دین مدرن در غرب بر اساس جدایی دین از عقل است. خود کلیسا هم این را پذیرفت چون دید به نفع آن است. این را در برابر فرهنگ اسلام بگذارید. یک وقتی عرض کردم که در فرمان‌نامه‌ی کلیسای کاتولیک می‌گفتند عقل شیطان است. این ادبیات مسیحیت بوده است. هنوز هم هست. پروتستان‌ها که به اصطلاح مترقی‌های این‌ها بودند چه گفتند؟ می‌دانید که پروتستان‌ها حتی شدیدتر از کاتولیک‌ها هستند. چون باز کاتولیک‌ها یک الهیات مکتوبی دارند و می‌گویند ما از آن دفاع هم می‌کنیم. پروتستان‌ها می‌گویند الهیات نقلی و عقلی لازم نیست. بلکه الهیات تجربی و فردی و درونی است. می‌گویند ما اصلاً الهیات نداریم. ما تجربه‌ی دینی داریم. گفتند اصلاً باید قید الهیات را بزنیم. لذا پروتستان‌ها در تفکیک عقل از دین خیلی متعصب‌تر از کاتولیک‌ها هستند و می‌گویند حتماً باید این‌ها از هم جدا بشوند چون حساب این‌ها از هم جداست. اگر کاتولیک‌ها می‌گفتند عقل شیطان است رهبران پروتستان مثل لوتر می‌گوید عقل پتیاره است، می‌گوید عقل فاحشه است. می‌گوید هر کس بخواهد به وساطت عقل به انجیل ایمان بیاورد از نظر ما کافر است. حالا این فرهنگ را در کنار فرهنگ اسلام بگذارید که پیامبر اکرم(ص) فرمودند «العقل رسول الحق...». فرمود عقل رسول و حجت خداست. فرمود اگر با عقل و برهان به چیزی رسیدید و با عقل مخالفت کنید با الله و با پیامبران مخالفت کرده‌اید. فرمود عقل پیامبری است که خدا فرستاد تا از درون با شما سخن بگوید. همان‌طور که ما انبیا از بیرون با شما سخن می‌گوییم و این دو رسول خلاف هم حرفی نمی‌زنند. آن‌چه که عقل و فطرت به شما می‌گوید همان چیزی است که انبیا به شما می‌گویند. لذا ما اصلاً دعوای عقل و دین، دعوای درون و بیرون، دعوای عقل و دین، دعوای عقل و وحی نداریم. تجربه یک سطح از معرفت را تأمین می‌کند، عقل یک سطح از معرفت را تأمین می‌کند، وحی یک سطح بالاتری از معرفت را تأمین می‌کند. معرفت عقلی و تجربی خطاپذیر هستند، معرفت شهودی و عرفانی و شخصی هم که یک سطح چهارم است بیشتر فردی و شخصی است و بر خلاف معرفت عقلی و تجربی است که تأمین‌پذیر است. معرفت و عرفان و شهود شخصی به لحاظ معرفتی تأمین‌پذیر نیست مگر این‌که دیگران هم آن را تجربه کنند اما تعلیم‌پذیر هست. اما یک معرفت بالاتر از همه‌ی این‌هاست که آن وحی است که خطاپذیر نیست و بلکه خطاناپذیر است اما تعلیم‌پذیر هست. آن‌جا تعبد دینی و مسیحی بر اساس نفی تفکر و ضدیت با عقل پیش آمد. اندیشه ذاتاً سهم مهلک برای ایمان مسیحی اعلام شد. مبنای فکر مسیحی چیست؟ تثلیث، تجسد، فدیه است. تجسد برای این‌که خدا بشر بشود و به زمین بیاید. فدیه برای این‌که خدا همه‌ی بشر را نجات بدهد به زمین آمد و دوباره به صلیب رفت. همه‌ی این‌ها تا امروز که ما با شما صحبت می‌کنیم نه برهان درست عقلی و نه برهان درست نقلی ندارد. دلیل نقلی برای این‌که خود آن‌ها انجیل را به این معنا که ما قرآن را وحی می‌دانیم، وحی نمی‌دانند. خودشان هم چنین عقیده‌ای ندارند. جزمیات کلیسا است. بعد از این سنت دینی تردید‌ها شروع شد و بعد حمله‌های معرفت‌شناختی و جهان‌شناختی و روان‌شناختی و زبان‌شناختی و جامعه‌شناختی شروع شد و بعد کم کم علوم اجتماعی، اقتصاد، سیاست، حقوق از دین جدا شد و سکولاریزه شد و به مصاف فرهنگ فکری و دینی اروپایی و غربی آمد و کم کم تئوری‌های سکولار اخلاق را درست کردند. اخلاق دنیاگرا، اخلاق سکولار و اخلاق جدا از دین درست کردند. کم کم معنویت‌های دنیاگرا و عرفان و معنویت سکولار را درست کردند. این‌ها دقیقاً قرص‌های آرامبخش است. خود دنیا را طوری تعریف کن که به تو آرامش می‌دهد. دلیل هم لازم نیست. حالا می‌گویند از معنویت صحبت نکنید چون در این عالم معنویتی وجود ندارد. صحبت از معنادار کردن زندگی بکنید. این تعبیر را شنیده‌اید؟ این‌ها دو تفکر است که یکی می‌گوید این عالم معنویت دارد و خود عالم معنوی است و فقط عالم طبیعت نیست. ریشه و اصل عالم طبیعت یک عالم ماورای طبیعت است. نیروهای غیبی در این عالم هستند. ایمان به غیب باید باشد و باید نیروهای غیبی را ببین. این عالم فقط ماده و ماتریال حسی که موضوع علوم تجربی هست، نیست. حقایق به مراتب بیش از این‌ها هستند و حقایق اصلی آن‌جا هستند که آن‌ها را با چشم و گوش و بینی نمی‌توان بویید و چشید و دید و شنید. برای درک آن‌ها باید معرفت درونی داشت. بخشی معرفت عقلی، بخشی شهودی و بالاتر از آن معرفت انبیایی و معرفت الهی که نبوت و وحی است. این یک تعریف است. جهان معنوی است، انسان معنوی است. دو بعد داریم. بعد مادی و معنوی که این‌ها از هم جدا نیستند و نباید مادیت را از معنویت تفکیک کرد. یک سری امور و زمان‌ها و مکان‌ها و اشخاص و اشیا قدسی هستند و بقیه‌ی امور و اشخاص و اشیا و زمان‌ها و مکان عرفی هستند. این‌ها معنوی هستند و این‌ها مادی هستند. این تفکر اسلام نیست بلکه این تفکر مسیحیت است. خود این مبنای سکولاریزم است. سکولاریزم از داخل کلیسا بیرون آمد. خود کلیسا سکولار است و دیدگاه سکولار را بنیادگذاری کرده است. اسلام می‌گوید نباید ماده و معنا را از هم جدا کرد. نباید دنیا و آخرت را از هم جدا کرد چرا که دنیا مزرعه‌ی آخرت است. باطن و ظاهر از هم تفکیک نمی‌شوند. معاد و معاش از هم جدا نیستند. «من لا معاش له، لا معاد له...». معاد خود را باید در همین معاش خود تضمین کنی. معاش تو و معاد تو باید در هم آمیخته باشد. ماده و معنا باید در هم آمیخته باشد. تو پزشک و مهندس و راننده و کارگر و نانوا و کشاورز هستی، تو در همان لحظه‌ای که مشغول معیشت مادی هستی، می‌توانی و باید معنوی باشی. فقط مسجد معبد نیست، بلکه همه‌ی زندگی تو معبد است. کلاس درس تو معبد است، کارخانه و آزمایشگاه تو می‌تواند معبد باشد، خانه‌ی تو معبد است. جهان را به معبد تبدیل کن. این فرهنگ اسلامی است. یک فرهنگ دیگر هم پیدا شد که بودیزم و مسیحیت آن را درست کردند و جریان سکولار هم همین را قبول کرده و گفته همین خوب است و به درد ما می‌خورد. زمان و اشخاص و مکان خاص قدسی هستند و بقیه‌ی جاها دنیای عینی واقعی ماتریال است که موضوع علم است و ربطی به دین ندارند. اگر می‌خواهی معنوی باشی، جداگانه معنوی باش. و لذا دانشمند متدین و روشنفکر دینی به این دیدگاه‌ها تبعید می‌شود. یک بیماری که دچار اسکیزوفرنی است. یک شخصیت دوگانه دارد. جداگانه دین‌دار است و جداگانه دانشمند است. موقعی که می‌خواهد فکر کند و برای جامعه و خانواده و زندگی خودش تصمیم بگیرد و یا می‌خواهد در عرصه‌ی حقوق و اقتصاد و سیاست کتاب بنویسد و تدریس بکند و فکر کند و حرف بزند و نظریه بدهد و مدیریت بکند سکولار است. بعد که به حریم قدسی می‌رود، نماز جمعه می‌رود، حج می‌رود، اذان می‌گوید. ماه رمضان می‌شود و یک مرتبه قدسی می‌شود. این یک موجود دو شخصیتی عرفی قدسی است. اسلام می‌گوید ما این را قبول نداریم. فکر یکدست، شخصیت یکدست درست است. این اسکیزوفرنی معرفتی است و خیلی‌ها به آن دچار هستند. در دانشگاه‌های ما روشنفکران مذهبی ما خیلی‌ها به این دچار هستند. آدم‌های خوبی هم هستند و سوء نیت ندارند اما گرفتار و بیمار هستند. بیماری معرفتی دارند. من نمی‌خواهم بگویم بیمار روحی و اخلاقی هستند. این‌ها بیمار معرفتی هستند. باید خیلی مراقب این باشید. همه‌ی بچه‌هایی که می‌خواهند هم دین‌دار باشند و هم در عرصه‌های جدید کار کنند در خطر این بیماری هستند. اگر بنیان‌های فکری و دینی آن‌ها درست نباشد. اگر با قرآن و شریعت درست آشنا نباشند و آشنایی عمیق نداشته باشند. اما دیدگاه دوم می‌گوید جهان معنوی نیست و باید معنویت را بسازی. تو به زندگی معنا بده و لذا راجع به تکنیک‌های معنادار کردن زندگی بحث می‌کنند. چگونه زندگی را معنادار کنیم. یک عالمه کتاب تحت این عنوان هست. اتفاقاً خیلی هم پرطرفدار است. یکی از پرتیراژترین کتاب‌ها در همه جای دنیا همین است. به نظرم در ایران هم همین‌طور است. همین کتاب‌هایی است که ترجمه می‌شود و می‌آید و در مورد این است که چگونه به خودمان برای کار و زندگی انگیزه بدهیم؟ یعنی خود دنیا معنا ندارد و ما باید چگونه آن را معنادار بکنیم؟ ما در ذهن خود چگونه تصور و تخیل بکنیم تا بتوانیم مشکلات را تحمل بکنیم؟ در حالی که فرهنگ اسلام و انبیا می‌گوید لازم نیست تو تخیل کنی. واقعیت جهان را درست بشناس که خود آن معنوی است. «انا لله و انا الیه راجعون». اول و آخر ما خداست. «هو الاول، هو الاخر، هو الظاهر، هو الباطن». در این عالم چه چیزی است که معنوی نباشد. تو باید درست نگاه کنی. تو معنوی نیستی. همه‌ی جهان معنوی است. آن تعبیری که امام می‌کرد و می‌گفت عالم محضر خداست برای همین است. همین که عالم را محضر خدا بدانی یعنی همه چیز معنوی است. ما این‌ها را قبول نداریم. آن‌جا می‌گویند ما که سکولار هستیم، ما که معنویت و آخرت و انبیا و خدا و نبوت را قبول نداریم. این‌ها خرافات است. از آن طرف من می‌بینیم اگر این‌ها را قبول نکنم چطور باید زندگی کنم؟ پول و امکانات و زندگی و مدرک و همه چیزهای دنیوی را تهیه کرده‌ام ولی باز هم افسرده هستم. تهوع فلسفی دارم. دارم در کل زندگی بالا می‌آورم برای این‌که هیچ چیز برای من معنا ندارد. انبیا می‌گویند شما نمی‌توانید با فرضیات زندگی را معنادار کنید. حقیقت جهان معنادار است. آن را درست بشناس و ایمان بیاور که آن درست می‌شود. این دو نگاه به معنویت است. یکی معنوی دیدن جهان همان‌گونه که هست و بر اساس تفکری که انبیا آورده‌اند و یکی سکولاریزه کردن علم و معرفت و دنیا و سیاست و اقتصاد است. سکولاریزه کردن به چه معنی است؟ به معنی معنویت‌زدایی است. سکولاریزه کردن علم و فلسفه و اقتصاد و سیاست و حقوق به معنی معنویت‌زدایی و خدازدایی و شرع‌زدایی از همه‌ی زندگی است. خب خود تو از همه چیز معنویت‌زدایی می‌کنی و همه چیز را سکولاریزه می‌کنی و به عالم و آدم نگاه سکولار داری و بعد هم می‌گویی که می‌خواهم بالا می‌آورم و به معنویت نیاز دارم. خب معنویت هم که دروغ است. می‌گویند پس بیایید بنشینیم یک معنویتی دست و پا کنیم. آن وقت این عرفان‌های قلابی درست می‌شود. معنویت‌های جعلی و دست‌ساز بشری که مملو از خرافات هستند. این را بدانید که یکی از بالاترین آمارهای فال‌بینی و جادوگری را آمریکا دارد. یکی از بالاترین و بیشترین مراجعات به فال‌بین‌ها و کف‌بین‌ها و جادوگرها در خود آمریکاست. من سال‌ها قبل در آن‌جا بودم و پرسیدم. می‌گفتند این‌جا فال‌بین‌های مدرن داریم که باید دو سال و نیم یا سه سال برای آن‌ها در نوبت باشی. وقت اینترنتی می‌گیرند. خرافات مدرن شده است. حالا همان جریانی که می‌گفت نبوت خرافه است، همین جریان معرفتی، تاریخی که گفت نبوت خرافه است و کلام‌ الله نیست و کلام بشر است و این‌ها خطاناپذیر نیستند و معصوم نیستند و این حرف‌ها دروغ است، همان جریانی که گفت خدا و آخرت خرافه است و نبوت دروغ است حالا برای کف‌بینی و رمالی باید دو سال و نیم وقت بگیرد. برای چه؟ برای این‌که خودش را فریب بدهد. می‌داند که این حرف‌هایی که او می‌زند دروغ است ولی می‌گوید من به همین آرامش دروغین موقت نیازمند هستم. یکی باشد که به من آرامش بدهد، ولو به من دروغ بگوید. من نمی‌توانم این زندگی را تحمل کنم. همه‌ی امکانات من هم تأمین است. بیمه‌ی اجتماعی، بیمه‌ی کار، بیمه‌ی بیکاری، مسکن، حقوق، شغل، امکانات لذت و تفریح، لذت زندگی، لذت جنسی من تأمین است ولی باز هم می‌خواهم بالا بیاورم. برای این‌که من برای این‌جا ساخته نشده‌ام. البته او این را نمی‌گوید ولی انبیا جواب او را داده‌اند. انبیا به ما جواب داده‌اند و می‌گویند اگر تمام دنیای شما تأمین باشد ولی شما به ریشه‌ی معنا توجه نداشته باشی باز هم افسرده و فقیر هستی. همه‌ی شما فقرای الی الله هستید. شما فقط به خدا نیازمند هستید. شما فقط باید به الله وصل بشوید تا به آرامش برسید. علی بذکر الله. فقط با یاد الله آرامش می‌آید. الله هم فرضی و دروغی و معنای ساختگی نیست. الله حقیقت است. نه این‌که حقیقت دارد، بلکه الله حقیقت است و نه این‌که حقیقت است، بلکه الله تنها حقیقت است. هیچ چیز جز الله حقیقت نیست. این فکری است که انبیا به ما داده‌اند. این یک نگاه به دین است. حالا شما وارد سیاست و علم و اقتصاد و زندگی و خانه و تمدن‌سازی می‌شوی اما نگاه الله‌محور و توحیدی داری. با اعتقاد به معاد و این‌که دنیا محل عبور است وارد می‌شود. با اعتقاد به این‌که من برای این‌جا ساخته نشده‌ام. با اعتقاد به این‌که من برای این‌جا ساخته نشده‌ام، من برای خدا هستم، من برای خدا ساخته شده‌ام و خدا من را برای خودش ساخته و من برای ابدیت هستم. همه‌ی این‌ها وسیله و بهانه و موقت است. همه‌ی این‌ها امتحان است. این یک نگاه است و آن هم یک نگاه است که می‌گوید همه‌ی این‌ها دروغ است و در آخر می‌بینی خدا و ملائک و انبیا دروغ هستند و فقط شیاطین راست هستند. این‌جاست که در این زندگی مشکلات پیدا می‌شود. خودش را شکنجه می‌دهد و بقیه را هم شکنجه می‌دهد. این دو نوع زندگی است. آن زندگی سکولار است که کم کم مملو از خرافه می‌شود لذا شما می‌دانید که الان هندوایزم که یک مذهب معنوی است مملو از شرک و خرافه است. بروید و خدایان آن‌ها را ببینید. خدای میمون، خدای فیل، خدای مار هفت‌کله دارند. بت‌پرستی به معنای مبتذل است. البته یک سری مفاهیم مهم معنوی که معلوم می‌شود هندوایزم هم همین تفکر انبیایی و دینی تحریف شده و مخلوط شده با خرافات و شرک است. همین هندوایزم که یک بت‌پرستی تمام عیار است در غرب بیشترین طرفدار را در جریان‌های معنوی دارد. یعنی وقتی گفتی که توحید و معاد و نبوت خرافه است به زندگی مادی می‌آیی در حالی که به معنویت نیاز داری و به دنبال خرافات می‌روی. برای این‌که از طریق خرافات به آرامش برسی. الان این اتفاق افتاده است. کل معارف کلیسا، اخلاق و ارزش‌های دینی به حاشیه رفت، به موزه رفت، در کلیسا حبس شد، الان با این مبنای جدید مادی بازسازی می‌شود و هر چه که به درد این نگاه بخورد را می‌آورند و هر چیزی هم که به درد این نگاه نخورد را می‌گویند حذف شده و دوره‌ی آن گذشته است. خرافه یا باید کاملاً حاکم بشود و یا باید کاملاً حذف بشود و الا اتفاقی که الان افتاده می‌افتد. همزیستی خرافه‌های مسیحی، خرافه‌های بودایی و هندو و معنویتی که یک معنویت مخدوش است. ترکیب حق و باطل است. ترکیب حقیقت و خرافه است. حالا در فرهنگ اسلامی ما و به خصوص اسلام عقل‌گرا و عدالت‌خواه که اهل بیت(ع) آن را تفسیر کرده‌اند، اندیشه‌ی دینی و نواندیشی دینی و عقل اسلامی ماجرای دیگری داشته است. هم معنادار بوده و هم فراتر از این‌که بخواهیم بگوییم معنادار و موجه بوده الزامی است. به خصوص در فرهنگ اجتهادمحور مکتب اهل بیت(ع) که مخطئه هستیم. نه مصوبه هستیم و نه معطله هستیم. یعنی وقتی یک مکتب تعطیل است و می‌گوید در این قضیه امکان فکر کردن نیست تعطیل می‌شود. یک وقتی هم می‌گوید باید برویم فکر کنیم و نواندیشی کنیم و اهل تصویب می‌شود که هر کسی هر چیزی گفت درست است. ما یک تصویب اشعری داریم و یک تصویب معتزلی داریم که با هم فرق می‌کنند. ولی یک مکتب تصویبی که الان هم شکل مدرن آن بازسازی شده است و می‌گویند همه درست می‌گویند و همه‌ی قرائت‌ها درست است و هر کسی یک قرائتی دارد. همه درست می‌گوید در واقع یعنی همه مزخرف می‌گویند. مؤدبانه‌ی این است. همه درست می‌گویند. هم آن کسی که می‌گوید شب است و هم آن کسی که می‌گوید روز است. هر دوی شما درست می‌گویید. هر دوی شما درست می‌گویید یعنی هر دوی شما احمق هستید. در حالی که باید گفت فقط تو هستی که احمق هستی. یکی از این دو نفر درست می‌گوید و یکی غلط می‌گوید و این تو هستی که احمق هستی و می‌گویی هر دو درست می‌گویند. ظاهر این نگاه مؤدبانه و تعارف‌آمیز است ولی در باطن تعطیل معرفت است. چه کسی به شما بگوید معرفت تعطیل است و امکان شناخت نیست و چه کسی که بگوید نه‌خیر، امکان شناخت هست. همه‌ی شناخت‌ها و معرفت‌ها درست است و همه درست می‌گویند.

در مورد گروه مقاومت خدا تحت سرپرستی یک فرد مسیحی که خانم «مروه شردینی» را به شهادت رساند نیز صحبت بفرمایید.

من این گروه را نمی‌شناسم و تازه همین الان متوجه شدم همچین گروهی هست. ولی این گروه‌های افراطی متعصب هستند. گروه‌های افراطی متعصبی که خشونت یک طرفه را اعمال می‌کنند. این جور جاها هیچ وقت صحبت از خشونت ضد اسلام نمی‌شود. اسم مقاومت اسلامی، خشونت می‌شود. اسم اعتراض مسلمین، خشونت می‌شود. ولی خشونت علیه مسلمین خشونت نیست. این‌ها یک بام و دو هوایی است که متأسفانه نه فقط بر فرهنگ تبلیغاتی بلکه بر فرهنگ حقوق بشری دنیا هم مسلط است. چون فرصت زیادی نمانده باید جمع‌بندی کنم. دو سنخ دین‌داری و دو تعریف برجسته و دو مدل تعریف از دین هست که این‌ها نباید با هم مخلوط بشود. یکی دین‌داری به مفهوم سنت کلیسایی بوده و یکی هم دین‌داری به مفهوم مابعد کانتی است. حالا اصطلاحاً این‌طور می‌گویند. این دسته‌ی دوم به دسته‌ی اول در غرب می‌گفتند الهیات سنتی کلیسا زبان محدود و کهنه‌ای دارد چون واقع‌گراست و این نوع معنویت سنتی دیگر منسوخ شده و شکوفا نیست. حالا حرف این‌ها راجع به محدودیت و کهنگی معنویت کلیسا، حرف درستی است. منتها علت آن واقع‌گرا بودن مسیحی نیست بلکه علت آن خرافات مسیحی بود منتها آن‌ها این‌طور تعبیر کرده‌اند و یک اشتباه بزرگی است که انجام شده و هنوز هم ادامه دارد. علتی که اتفاقاً باعث منسوخیت و نسخ الهی خود مسیحیت شد دست‌خوردگی مسیحیت و بدعت‌ها و خرافات و شرک‌آلود شدن مسیحیت بوده است. برای این نبوده که چون دین بوده و واقع‌گرا بوده است. اصلاً باید واقع‌گرا باشیم. واقع‌گرا به این مفهوم که وقتی می‌گویی خدا و قیامت و فرشته هست، واقعاً هست یا می‌گویی ما از این یک تفسیری می‌کنیم که فلان نتیجه و فلان فایده و فلان استفاده را بگیریم؟ اصلاً دین باید واقع‌گرا باشد. وقتی دین می‌گوید من اعتقاد دارم مسیح به صلیب رفت یعنی این ادعا را دارد که واقعاً خدا به زمین آمد و واقعاً به صلیب رفت نه این‌که فرضاً این‌طور شده باشد. این‌ها گفتند مشکل مسیحیت این بوده که واقع‌گرا بوده است. یعنی سنتی‌های آن‌ها عقاید خود را واقعی می‌دانستند. در حالی که اشکال مسیحیت این نبوده است. چون اصلاً ارزش دین به واقع‌گرایی آن است و الا دین همان معنویت ساختگی می‌شود. معنویت حتماً باید ریشه‌های متافیزیک معنوی داشته باشد. باید واقعاً خدا و فرشته و آخرت و عالم غیبی باشد تا به آن ایمان بیاوری و معنویت معنی داشته باشد. اشکال آن در واقعیت نبود بلکه اشکال آن دینی که در اروپا مطالعه‌ی آزمایشگاهی شد و حاکم بود در خرافاتی بودن آن بود. در شرک‌آلود بودن آن دین بود. برای این‌که حرف‌های ضد دین را به نام دین و خدا به خورد بشر دادند. همین که قرآن کریم اشاره می‌فرماید وای بر آن‌هایی که از خودشان حرف‌هایی در می‌آوردند و می‌گفتند این‌ها از طرف خداست و به خدا نسبت دروغ می‌دادند. همین کاری که علمای مسیحی و یهودی کردند و دین را زایل کردند و اصلاً پدران سکولاریزم همین‌ها بودند. پدران الحاد و ماتریالیزم روحانیون مسیحی و یهودی بودند. همین‌هایی که قرآن کریم آن‌ها را نقد می‌کند و به آن‌ها اعتراض می‌کند. می‌فرماید «الکالون لالسحط...»، اهل فساد مالی و رشوه‌خواری بودند. می‌فرماید به مردم می‌گفتند «یتخذون اربابا من دون الله...»، به جای الله آن‌ها را به خدایی بگیرند. قرآن یک متن کاملاً انتقادی نسبت به دین ارتجاعی و دین شرک‌آلود و دین ستمگران و دین توجیه ستم و دین خرافه و دین شرک است. من یک وقتی آیات انتقادی قرآن راجع به دین‌های انحرافی جمع‌آوری می‌کردم و دیدم که چقدر زیباست. چقدر دقیق است. اشاره به فساد اعتقادی و فساد نظری و تئوریک دارد. اشاره به فساد مالی و عملی و اخلاقی دارد. سیدالشهدا در یک خطابه‌ای که در منا داشتند، یک سال قبل از کربلا به اصحاب و علمای اسلام خطاب کردند و فرمودند مراقب باشید همان بلایی که بر سر مسیحیت و انجیل آمد بر سر اسلام و قرآن نیاید. مراقب باشید همان بلایی که بر سر روحانیون مسیحی و یهودی آمد بر سر روحانی و علمای دین نیاید. این یک اخطار عجیبی است که سیدالشهدا در منا داده‌اند. آدم تکان می‌خورد. وقتی این خطبه را می‌خوانی می‌بینی از اول تا آخر دغدغه‌ و اضطراب کامل شما را فرا می‌گیرد که واقعاً تکلیف چیست؟ وظیفه چیست؟ چه باید بکنیم و چه نباید بکنیم و سرنوشت اسلام و مسلمین چه می‌شود؟ حالا من به استدلال خودمان کاری ندارم که ما چرا آن‌ دین را منسوخ می‌دانیم. بلکه می‌گویم آن‌جا دو سنخ دین‌داری است و سنخ دوم یعنی نگاه به اصطلاح مدرنیست‌ها و کانتی‌ها به مسیحیت بلکه کلاً به دین و معنویت این است که آن دین ایدئولوژی زوال بود و ما می‌خواهیم دین و معنویت را درونی و خلاق کنیم و عملاً دین را ناواقع‌گرا کردند. یعنی گفتند دین معرفت‌بخش نباشد، دین واقع‌گرا نباشد و کاملاً تبدیل به یک درون‌گرایی افراطی و شخصی و نسبی و فردی بشود. در این مدل و دیدگاه دوم دیگر دین هیچ گونه ثبات الهی ندارد و بلکه دین ذاتاً متحول و بشری است. به دنبال اعتقاد به هیچ نظم عینی واقعی از جهان نباشید چون به آن نمی‌رسید. به دنبال وفق دادن خودمان با هیچ حقیقت عینی و آبجکتیو و خارجی نباشیم. صحبت از ذات و ذوات و عالم واقع و نفس الامر نکنیم. ذهن ما واقعیت‌نما نیست بلکه واقعیت‌ساز است. حقیقتی جدا از ما وجود ندارد که ما به آن برسیم. حقیقت کار خود ماست. حقیقت و دنیای واقع و واقعیت و معنویت در سر خود ماست و بیرون از ما چیزی و خبری نیست. همه‌ی این‌ها جزو مشخصات مدل دوی دین‌داری است که گفتند در واقع مرحله‌ی دین‌سازی است. گفتند همه چیز درونی و ذهنی و نسبی و شخصی و سیال و ساختنی است. از جمله دین و معنویت و عرفان و اصل حقیقت. حقیقت متعالی و ماورای طبیعی منتفی است و به جای آن باید از دنیای استعلایی سخن بگوییم. آن دیگر مستقل از تجربه‌ی ما نیست، بیرون از تجربه‌ی ما نیست و صرفاً درون تجربه‌ی است. به جای تسلیم ما در برابر حقیقت متعالی سخن از تجربه‌ی درونی ما از خودمان و در خودمان می‌شود. ما باید به مقولاتی که تجربه‌ی ما را می‌سازند متعهد باشند و این تجربه‌ی شخصی من است که دنیا را می‌سازد و دنیایی نیست که جز دنیای من باشد و برای هر کسی دنیای من است. از دنیا و من حرف نزن که نسبت خود را با دنیا و عالم و حقیقت چطور برقرار کنم تا آن را درست بشناسم بلکه از دنیای من حرف بزن. دنیایی برای من وجود ندارد الا همان که در ذهن و تجربه‌ی من است. ما نمی‌توانیم یقین کنیم چه چیزی راست یا ناراست است و صرفاً فرهنگ و زبان ما به ما امر می‌کند که جهان و حقیقت باید این‌گونه باشد و معنویت و حقیقت را این‌گونه بسازم که به درد من بخورد. خداوند واقعی متافیزیکی به جهان واقعی بیرون از ذهن ما نظم نمی‌دهد و هر چه هست فرایند ذهن من است. به این عبارات خوب دقت کنید. حقیقت ثابت جاودانه‌ی واقعی قابل فهم مقدم بر من و مستقل از من نداریم، نظم جهان هم ساخته‌ی ذهن من است که در طول تاریخ کم کم پخته و پرداخته شده است. این همان چیزی است که انقلاب کوپرنیکی کانت در بحث شناخت است و بحث در این مسلک حقیقت دستاورد بشر می‌شود. معنویت جزو اختراعات بشر است و اکتشاف بشر نیست. کشف به کمک انبیا و عقل و وحی نیست. حالا این‌ها مشخصات دیگری هم دارد که وقت نیست. فقط خواستم شما به این مراحل مختلف توجه بکنید و این‌که ما در این دوران در کنار اجتهاد دینی و روشنفکری دینی به معنای درست آن که به آن معتقد هستیم و همان نواندیشی متدیک صحیح است یک چیزی به نام دین‌سازی مدرن داریم که اصالت را نه به وحی می‌دهد و نه به نبوت و کلام‌ الله می‌دهد و نه به خطاپذیری و عصمت پیامبر و اولیای دین می‌دهد. حتی اصالت را به متن الهی و شرع و عقل نمی‌دهد بلکه اصالت را به قرائت من، تجربه‌ی من، منافع من، لذت من، درک من و ذهنیت من می‌دهد. در این صورت دین وجود ندارد و فقط تفسیر من از دین وجود دارد. حقیقتی مستقل از من وجود ندارد. آن چیزی که من می‌خواهم، آن چیزی که به نفع من است، آن چیزی که با تجربه‌های من سازگار است، آن چیزی که با پذیرفته‌های من می‌سازد، دین است و من آن را می‌پذیرم. لذا در این دین‌داری مدل دوم که حدوداً صد سال است که ترجمه می‌شود و به ایران می‌آید و در این 20، 30 سال اخیر هم ترجمه کردند و به ایران آوردند که حتی بعضی از آن‌ها روحانی هم بودند و معمم هم بودند که البته من از یکی از آن‌ها خیلی تشکر می‌کنم که لباس را کنار گذاشت. با خودش تعارف داشت و با خودش درگیر بود ولی عبا و عمامه را کنار گذاشت. من یک وقتی تصمیم گرفتم بروم و از او تشکر کنم. خودت را بازی نده. شما که اصل نبوت را قبول نداری چرا این عمامه را می‌گذاری؟ ما در کنار مشکل آخوند مرتجع و قشری و نادان یک مشکل دیگر هم به نام آخوند سکولار و آخوند بی‌دین داریم. این هم یک مشکل جدیدی است که در این چند دهه‌ی اخیر پیدا شده است. معمم لاییک و معممی که قائل به عصمت انبیا نیست. قائل به نبوت نیست. قائل به این‌که قرآن کلام خدا باشد، نیست. این هم جزو بیماری‌های معرفتی است. هم با خودشان تعارف دارند و هم با مخاطب خود تعارف دارند. خواستم یک هوشیاری و بیداری بدهم تا یک زاویه‌ی نگاهی را باز بکنید و داشته باشید که ما به نواندیشی دینی معتقد هستیم اما به این نوع دین‌سازی معتقد نیستیم که هر کسی هر چیزی خواست بگوید، و هر تفسیری که از دین کرد، بگوید و امکان داوری نیست و حقیقت مطلقی جدا از من و تو نیست، یکی بپرسد فرمان خدا به من چیست؟ که مدل یک دین و دین واقع‌گراست. خدایی هست و من هم هستم و من برای رسیدن به کمال و آرامش مطلق در دنیا و آخرت راهی ندارم جز این‌که مطیع خداوند و عاشق خداوند باشم. می‌پرسی فرمان خداوند به من چیست؟ اما در مدل دوم می‌گویی انتظار ما از دین چیست؟ انتظار من از خداوند چیست؟ در مدل یک من باید با خداوند و مشیت الهی تطبیق پیدا بکنم و در مدل دو خداوند است که باید خودش را با معیشت انسانی و منافع و تجربه‌ی من تطبیق بدهد. اگر خدایی هست به آن سلام برسانید و بگویید اگر می‌خواهی تشریف داشته باشی باید خودت را با من تطبیق بدهی چون ما دین اومانیستی را قبول داریم و باید خودت را با من تطبیق بدهی. من اصل هستم و تو فرع هستی. اما در نگاهی که انبیا آورده‌اند خدا اصل است و ما فرع هستیم. خدا خورشید است و ما شعاع هستیم. این‌جا شعار «انا لله و انا الیه راجعون» است و آن‌جا شعار «الله لی و هو الی راجع» است. شروع و پایان خدا من هستم و خدا باید خودش را با من تطبیق بدهد. این دو نگاه به دین است. آن دین ارتجاعی و فاشیستی و متحجران که خیلی دین بد و بی‌تربیتی است که ما اصلاً از اساس با آن مخالف هستیم.

با توجه به این‌که عمق اعتقاد ما به غیب قائل به تجربه‌ی دینی است، آیا بدون درک غیب اعتقاد به معاد ممکن است ؟

اولاً تجربه‌ی دینی یک اصطلاح است و این‌جا معنای لغوی تجربه نباید شما را فریب بدهد. تجربه به این معناست که هر کاری که می‌کنیم تجربه است. الان بنده این‌جا نشسته‌ام و این یک تجربه است و شما هم گوش می‌کنید که این هم یک تجربه است. این تجربه‌ی دینی که این‌ها می‌گویند فقط به این مفهوم لغوی خلاصه نمی‌شود. تجربه‌ی دینی یک بار معرفت‌شناختی دارد که اساساً طبق آن دیدگاه معرفت عقلی و معرفت وحیانی نیست و صحت عقلانی ندارد و بحث به تجربه‌های بیرونی و درونی و ظاهری و باطنی شخص بر می‌گردد. در مورد تجربه هم این صفت که تجربه واقع‌نماست و تجربه‌ی دینی ما واقعاً ما را به یک حقیقت خارج از ما می‌رساند، هم قائل نیستند. آن چیزی که الان در عرفان پروتستانی و بودایی مطرح شده که این‌ها را با هم مخلوط کرده‌اند صحبت از رسیدن من به حقیقت نیست. صحبت این است که من با یک حقیقتی که ولو خودم آن را ساخته باشم و تجربه کرده باشم به آرامش برسم. این‌که ما بخواهیم به آن چیزی که انبیا رسیده‌اند برسیم باید دو کار بکنیم. البته ما که به آن حد نمی‌رسیم ولی اگر بخواهیم در آن مسیر پیش برویم باید دو کار بکنیم. نه ذهنیات محض است و نه مسائل روحی و روانی محض است. ترکیبی از معرفت و سلوک است و لذا گفته‌اند ایمان و عمل صالح و هم تهذیب نفس را گفته‌اند که سلوک است و هم ایمان که مبتنی بر معرفت است. ایمان که بدون معرفت نیست. معرفتی باشد و به آن ایمان بیاورید. ترکیبی از این دو هست. ما می‌توانیم مسیر انبیا را برویم. ما به آن معنای خاص نمی‌توانیم نبی باشیم. اما می‌توان مسیر انبیا را رفت و خداوند در قرآن وعده داده و در روایات هم هست که کسانی که این مسیر ایمان و عمل صالح را بروند حتی خداوند با آن‌ها سخن خواهد گفت. فرشتگان به سراغ آن‌ها هم خواهند آمد. اما نبوت به این معنای خاص نیست. اما الهام حقایق الهی به ما و شما کاملاً ممکن است. فرمودند از خودتان حرکت و ایمان و عمل صالح نشان بدهید تا الهامات الهی به شما بشود. به شما نور نازل می‌شود. خداوند به شما صبر نازل می‌کند. این‌ها را در قرآن وعده داده‌اند. می‌فرماید فرشتگان بر کسانی که اهل ایمان و عمل صالح هستند نازل می‌شوند. «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنذل علیهم الملائکه...». فرشتگان بر آن‌ها نازل می‌شوند. این‌ها انبیا نیستند. به آن‌ها می‌گویند «الا تخافوا و لا تحزنوا...»، مترسید و غم مخورید. یعنی این ایمان به جایی می‌رسد که انسان غیر نبی در دنیا ترس و غم از دلش بیرون می‌رود و به آرامش می‌رسد. «و ابشر بالجنة التی کنتم توعدوا...»، یکدیگر را بشارت بدهید به بهشتی که به آن سمت می‌روید و به شما وعده داده شده است. پس این راه بسته نیست. ترکیبی از معرفت و سلوک است. ترکیبی از علم و عمل، ایمان و عمل صالح است. البته ما به آن معنای خاص نبی نمی‌شویم ولی معلم ما انبیا هستند و در آن مسیر حرکت می‌کنیم. این تجربه‌ی دینی و باطنی که این‌ها ترجمه می‌کنند و از الهیات پروتستان می‌آورند که نه عقلی است و نه نقلی است چیز دیگری است. این‌هایی که من می‌گویم حرف‌های خودشان است که می‌گویند ما نه الهیات عقلی را قبول داریم و نه الهیات نقلی داریم. الهیاتی در کار نیست. تجربه‌ی شخصی است. تجربه‌ی شخصی انواع و اقسام دارد. اولاً خطاپذیر بودن یا نبودن، درست بودن یا نبودن،‌ التزامات عملی، مبنا و پشتوانه‌ی معرفتی آن چه می‌شود؟ و الا اگر این‌طور صحبت بکنی هر کسی هر حرفی بزند یک تجربه‌ی معنوی کرده است. شیطان‌پرست یک تجربه‌ی معنوی دارد. گاوپرست یک تجربه‌ی معنوی دارد. مشرک و بت‌پرست یک تجربه‌ی معنوی دارد. مسیحی و یهودی و مسلمان و بهایی یک تجربه‌ی معنوی دارد. همه به این معنا دینی و معنوی هستند و لذا در این منطق می‌گویند شما در مورد ادیان داوری نکنید چون ما دین حق و دین باطل نداریم. ما خاتم ادیان نداریم. ما خاتم انبیا نداریم. دین کامل نداریم. دین بدتر و بهتر نداریم. همه‌ی دین‌ها به یک اندازه هستند چون در همه‌ی این‌ها یک نوع تجربه‌ی معنوی هست. آن بت‌پرست و گاوپرست و الاغ‌پرست هم یک تجربه‌ی معنوی دارد و در برابر بت خود خضوع می‌کند و یک حالت معنوی پیدا می‌کند پس آن هم یک تجربه‌ی دینی است. در این دیدگاه اصلاً صحبت از حق و باطل و خرافه و شرک و توحید و کفر نیست و همه‌ی این‌ها با هم مساوی است. اشکال این است. لذا گفتم این نوع معنویت و تجربه‌ی دینی معرفت‌ستیز و حق‌ستیز است و این همان چیزی است که انبیا آمده‌اند تا با آن مبارزه کنند. خیلی ممنون و متشکر هستم. صلوات بفرستید.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha