محمد(صلی‌الله علیه و آله) پیامبری برای همیشه

متن سخنرانی

دانلود فایل PDF کتاب

 

  کلمه‌ی اول

آن چه در دست دارید (مجموعه گفتار «طرحی برای فردا») دیدگاه‌های استاد حسن رحیم‌پور ازغدی را بازتاب می‌دهد. این مجموعه، که غالبا برگرفته از سخنرانی‌های ایشان و یا تقریرات دانشجویی برخی شاگردان می‌باشد، محصول نشست‌های آزاد یا آموزشی، همایش‌‌ها و مصاحبه‌ها و حلقه‌های نقد و بررسی از سال 63 تا امروز است.

بخش اندکی از این جلسات قبلا در شماری از رسانه‌های دیداری و شنیداری یا نوشتاری، منتشر شده و بخش عمده‌تر آن به تدریج و برای نخستین ‌بار منتشر می‌شود.

این سلسله مباحث، چنان که ملاحظه خواهید فرمود، از تنوع بسیاری برخوردار است که ظرف دو تا سه دهه، به لحاظ موضوع در عرصه‌ی وسیعی از ملتقای مفاهیم علومِ انسانی (سیاست، اقتصاد، حقوق، تعلیم‌وتربیت، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، تاریخ، هنر و ادبیات) و فلسفه‌های مُضاف- به مفهوم جدید کلمه- با معارف اسلامی و علوم حوزوی(فقه، اصول، کلام، فلسفه، تفسیر و حدیث) ارائه گشته و بدین علت است که برای  تفکیک آسان‌تر مباحث و احترام به حق انتخاب خواننده، گرایش اصلی موضوع هر مجّلد، بر روی جلد آن ثبت شده‌است.

مجموعه مباحث «طرحی برای فردا» شامل چندگروه می‌باشد:

1ـ غالب مجلدات، محصول سخنرانی‌ها و همایش‌‌هایی است که در جمع اساتید و دانشجویان دانشگاه‌ها و فضلای حوزه‌های علمیه در موضوعات متنوع معرفتی و با محوریت اندیشه‌ی اسلامی ایراد شده است.

2ـ بخشی نیز محصول همایش‌‌های خارج از کشور است که عمدتا در دانشگاه‌های گوناگون برگزار شده است.

3ـ بحث‌های تخصصی‌تری نیز در «حلقه‌های نقد و بررسی» و جمع‌های محدودتری از اساتید و پژوهش‌گران یا گروه‌های تحقیقی دانشجویی و بعضی کلاس‌های درسی جریان داشته و بخشی از آن‌ها، که عمدتا حاوی نقد اندیشه یا مکتبی و گاه نقد مقاله یا کتاب خاصی بوده، اینک به تدریج منتشر می‌گردد. البته در این سلسله از انتشارات سعی می‌شود نام آن افراد یا کتاب‌های خاص ـ حتی‌الامکان ـ حذف شده و الغای خصوصیت شود تا بحث‌ها جنبه شخصی یا موردی نیابد و کفه معرفتی و عمومی آن بر جنبه شخصی‌اش بچربد.

4ـ موارد اندکی، پیاده شدۀ سخنرانی‌هایی در محافل عمومی‌تر و مناسبت‌های انقلابی و اسلامی و یا متن مصاحبه‌های منتشر شده و یا نشده است.

5ـ نمونه‌هایی نیز، که در مقدمه‌ی آن‌ها تصریح خواهد شد، محصول کار قلمی و نوشتاری است.

6ـ نمونه‌های متفاوت‌تری وجود دارند که مستقیما اثر شفاهی یا کتبی ایشان نیست بلکه در واقع، یادداشت‌ها و تقریرات دانشجویی برخی شاگردان و یا محصول جمع‌بندی‌شده‌ی جلسات پرسش ‌و پاسخ و گفت‌وگوی آنان با ایشان است که آن‌ها را می‌توان غیرمستقیم، مرتبط با دیدگاه‌ها و از سنخ نظریات ایشان دانست که اینک زمینه انتشار آن‌ها نیز فراهم شده است.

پیش‌تر در برخی از پایگاه‌های مجازی، کتاب‌ها و مجلات گوناگون و غالبا بدون هیچ ویراستاری یا حتی هماهنگی، ده‌ها سخنرانی از ایشان منتشرشده است! این بار با هماهنگی و اطلاع مولف محترم، مؤسسه‌ی «طرحی برای فردا» اقدام به انتشار مکتوب آن‌ها می‌کند با این توضیح از جانب ایشان برای خوانندگان محترم که این مباحث، غالبا از سنخ کتاب‌های تألیف شده، که در آن به ذکر منبع پرداخته می‌شود و ویراستاری ویژه و نظم ‌و نسقی مناسب کار مکتوب دارد، نیست؛ بلکه عمدتا متن سخنرانی‌هایی است که پیاده شده و با ویراستاری بسیار مختصری توسط نمونه‌خوانان، در حد تبدیل ساختار جملات شفاهی به عبارات کتبی و جابه‌جایی برخی فعل و فاعل‌ها، منتشر می‌شود؛ بنابراین، منطقی است که مطالبه‌ی خواننده‌ی محترم نیز باید در این حد باشد.

   طبیعی است که بازنگری مفصل و دقیق این مباحث و ارتقای آن‌ها به سطح مقالات رسمی،کاری زمان‌بَر خواهد بود که ایشان آن را به دلیل ضیق وقت نپذیرفته و به انتشار همین مجموعه نیز با کراهت، تن داده است. امید آن که در آینده چنین مجالی برای بازنگری و ویراستاری دقیق‌تر و تکمیلی این مباحث پیش آید.

   مؤسسه‌ی «طرحی برای فردا»، ضمن تشکر از ایشان و خوانندگان محترم، تمایل و آمادگی خود را برای دریافت پیشنهادها و نقدها اعلام می‌دارد و امیدوار است که گامی کوچک در جهت گسترش مفاهیم نظری اسلام و گرم کردن شعله‌ی تفکر و ارتقای افکار عمومی برداشته باشد.

 

گرامی باد هم‌یاری شما

مؤسسه‌ی طرحی برای فردا

فهرست مطالب  

  چه باید کرد؟ (سیره‌ی حکومتی)

 

 میلاد مقدّس نبىّ اکرم(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) را تبریک عرض مى‏کنم، مرد بزرگ تاریخ و سلطان عالم طبیعت و ماوراء طبیعت که ما را از ظلمت جهل و شرک رهایى داد و درس محبّت، انسانیت، آگاهى و آزادى آموخت، براى تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه نفوس بشرى آمد و سرمشق اقامه قسط و اجراى عدالت شد. خداى متعال در توصیف ایشان فرمود:

«عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ»؛(1) یعنى رنجى که شما مى‏برید بر او گران است و او نسبت به سرنوشت و حقوق شما حریص است.

در هفته وحدت از وحدت تبلیغاتى سخن گفتن، کافى است. امروز وحدت سیاسى و ایمانى در سطح جهان اسلام، تنها یک توصیه اخلاقى و استحبابى نیست، یک ضرورت حیاتى است؛ زیرا اسلام و مسلمانان در سراسر جهان، هدف‏گیرى شده‏اند و علیه آن‌ها برنامه‏ریزى مى‏شود. بر ماست که محتوا و روش این توطئه‏ها را تشخیص بدهیم.

مضمون اصلى پروژه استعمارى ضدّ وحدت، متوقف‏کردن نهضت بیدارى جهان اسلام است که به‏ویژه در دو سه دهه اخیر، به برکت امام و انقلاب اسلامى گسترش یافته است. روش اصلى در این پروژه، دامن زدن اختلاف بین مذاهب اسلامى و ملت‌هاى پراکنده مسلمان از راه مبالغه‏آمیزکردن وجوه تفاوت بین مذاهب اسلامى است.

امروز اتحاد عقیدتى در مشترکات و وحدت سیاسى مسلمانان در برابر دشمنان اسلام را فقط از طریق آفات داخلى مى‏توان درهم ریخت و اتفاقا در رأس طرح‌هاى عملیاتى مخالفان اسلام، همین سازمان دادن به فتنه‏هاى داخلى در پشت جبهه جهان اسلام قرار دارد.

آن بذرى که سیّدجمال‏الدّین‏ها و محمد عبده‏ها تا  کاشف‏الغطا و حسن‏البنّا و نواب صفوى‏ها و سیّد قطب‏ها و سایر مجاهدان جهان اسلام و متفکران و بیدارگران اسلامى، شیعه و سنّى در سده گذشته پاشیدند، بذر جهاد و بیدارى‏اى بود که با زحمات امثال مرحوم آقاى بروجردى و مرحوم شلتوت، شیخِ الازهر مصر و دیگر افراد در باب ضرورت وحدت همه مذاهب رسمى اسلامى تلفیق شد و کم‏کم هسته اولیه و اصلى تشکیل «امّت واحد و مجاهد اسلامى در عصر حاضر» را تشکیل داد و کار اصلى البته به دست امام عزیز صورت گرفت و میوه‏ها رسید تا امروز که  شما مى‏بینید خون شهداى حزب اللّه لبنان و جهاد اسلامى و حماس فلسطین، شیعه و سنّى در صف مقدّم جهان اسلام، در هم آمیخته و از یکدیگر قابل تشخیص نیست.

بنابراین، امروز هر کس به هر بهانه و دلیل و با هر زبانى، در ایران و جهان اسلام، به فتنه تفرقه مذاهب اسلامى و جنگ‌هاى مذهبى و توهین به مذاهب رسمى اسلام دامن بزند - ولو ناآگاهانه - باید شریک صهیونیست‌ها دانسته شود، و توجه داشته باشیم که به‏خصوص در سال‌هاى اخیر، دوباره همان دست‌هایى که در یکى، دو قرن گذشته با مذهب سازى و فرقه‏پردازى و افراط‌پرورى، کینه‏هاى مذهبى را بین مسلمانان علیه یکدیگر رشد دادند، در دهه اخیر دوباره فعّال شده‏اند.

در یک دوره انگلیسی‌ها در خاورمیانه و شبه جزیره هند و شمال آفریقا، حتى دست به مذهب‏سازى مى‏زدند و خزعبلاتى مى‏ساختند و به شیعه یا سنّى براى درگیرکردن آنان با یکدیگر و حتى براى ایجاد درگیرى بین خود اهل سنّت به هر یک نسبت‌هایى مى‏دادند.

از یکسو در همین منطقه خاورمیانه، جریان وهّابیت و ناصبى‏گرى از سویى دیگر، صوفى‏گرى و درویش‏بازی‌هاى انگلیسى و انحرافى، و از یک‌سو بابى‏گرى و بهایى‏گرى را دامن زدند و سپس حتى در میان شیعیان، جریان‌هاى غالى‏گرى و افراطى را پدید آوردند که به نام محبّت اهل‏بیت، نسبت خدایى و الوهیت به اهل‏بیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏دادند و نیز روش‌هاى غلط و نامشروع عزادارى را ترویج کردند و بدین ترتیب، با تقویت افراطیون از هر طرف به جنگ‌هاى مذهبى دامن زدند.

ما محبّت به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  و اهل‏بیت(علیهم السلام) و اظهار برائت از دشمنان آن‌ها را لازم و واجب مى‏دانیم امّا رعایت موازین اسلام و مصالح امّت را در کیفیت اظهار این مودّت و برائت نیز، واجب مى‏دانیم. دشمنان اسلام، بدعت‌هاى خلاف شرع در این مفاهیم را ترویج مى‏کردند و حتى آموزش مى‏دادند. چنان‌چه بعدها در اسناد وزارت خارجه انگلیس منتشر شد که دست‌کم در ایران، عراق و هند، دشمن، سرمایه‏گذارى کلانى کرده تا در محافل و هیئت‌هاى مذهبى، از جمله بین شیعیان نفوذ کند و از جریان پاک و ارزشمند مدح اهل‌بیت(علیهم السلام)  سوءاستفاده نماید و این جریان مبارکِ مؤثّر در تاریخ شیعه و انقلاب را به عامل مخدّر و تفرقه در میان مسلمانان تبدیل کند و حتى بین بعضى هیئت‌هاى مذهبى، با چند واسطه، اشعارى را براى مدّاحى ترویج مى‏کردند که کاملا بدعت و نقض معارف اهل‏بیت(علیهم السلام) و تشیّع بود، یا بین عزاداران با بودجه خودشان، قمه توزیع مى‏کردند و این‌ها همه دست‌هایى است  که پشت پرده در این تفرقه افکنی‌ها دخالت دارد و باید این دخالت را دید.

البته ممکن است یک مدّاح از سرِ ناآگاهى و با اخلاص، دروغ بگوید و یک عزادار هم بى‏توجه و با اخلاص قمه بزند. امّا توجه داشته باشیم که پشت این جریان‌ها گاهى چه دست‌هایى در کار است تا فتنه کند و این ادبیات افراطى، روش‌هاى غالى‏گرایانه، بدعت و هتّاکى را به پیروان سایر مذاهب اسلامى باب کنند تا مسلمانان را از جبهه اصلى و نبرد اصلى منحرف کنند.

ببینید دست‌هایى که ناصبى‏گرى و وهّابى‏گرى را ترویج مى‏کنند، جریانى که درویش‏بازی‌هاى انگلیسى و صوفى‏گری‌هاى اِباحى‏گرایانه را ترویج مى‏کند، همان‌ها ممکن است در پشت پرده، خط غلوّ شرک‏آمیز در شأن اهل‏بیت(علیهم السلام) را هم دامن بزنند و گاهى کسانى بدون توجه و با حسن نیّت تعبیر کنند که من على اللّهى‏ام، رضااللّهى‏ام، حسین اللّهى‏ام و این در حالى است که خود حضرت امیر(علیه السلام) فرمودند: جاهل متنسّک، کمر مرا مى‏شکند.(2)

از حضرت رضا(علیه السلام) نقل شده است که کسى نزد ایشان عرض کرد: آقا راجع به شما از طرف دستگاه حکومت، شایعه‏اى در شهر پخش کرده‏اند که شما و پدرانتان، مردم را بنده و برده خود مى‏دانید. حضرت رضا(سلام اللّه علیه) رو به آسمان نمودند و عرض کردند:

«خدایا، تو شاهد باش این اولین ستمى نیست که بر ما مى‏رود. به خدا سوگند، چنین کلمه‏اى نه از دهان من و نه از دهان پدران من هرگز خارج نشده و نخواهد شد که ما مردم را بنده و یا برده خودمان بدانیم؛ ما افتخارمان، بندگى خداست.»(3)

این‌ها نکاتى است که باید به آن‌ها توجه داشت. روش‌هاى انحرافى و اهانت و فحاشى به مقدّسات هیچ مذهبى از مذاهب رسمى اسلام به ویژه در این دوره جایز نیست. البته افتخار ما تشیّع است و حبِّ اهل‏بیت پیغمبر (علیهم السلام)، هویت و فخر ماست و ما در دنیا و آخرت، این مذهب را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد.

امّا نکته‏اى که مى‏خواستم بابت آن، دقایقى مصدّع بشوم، به ‏نظرم رسید که تحت عنوان  چه باید کرد، بتوان به بعضى از مختصّات و کلیات آن اشاره کرد.

چه باید کرد؟ پرسشى است که ما مطرح مى‏کنیم براى شفاف کردن جریاناتى که در صفوف ملت ما به نمایندگى خود خوانده، از طرف ملّت و به زبان‌هاى مختلف مى‏گویند: آقا دیگر خسته شدیم. دوره حکومت دینى تمام شده است، عصر ایدئولوژى گذشته است، انقلاب به پایان رسیده است و شعارهاى دینى جاذبه‏اش را از دست داده است، ارزش‌ها فرسوده شده‏اند، جامعه خسته شده است، مردم دیگر خواهان دین نیستند. مردم اگر حکومت دینى را نخواهند، چه کسى را باید ببینند؟

تحت عناوین مختلف، فضاى بسیار سنگین تبلیغاتى در خارج و داخل، یک صدا در دست تبلیغ و جریان‏سازى با همین مضمون است.

هزار بهانه مى‏آورند و هیچ‏یک حاضر نیستند که به جاى دین، انقلاب و ارزش‌ها خودشان را متهم کنند و بگویند ما خودمان مشکل داریم، مردم از ما خسته شده‏اند یا مى‏شوند. مردم از دین و حکومت دینى، خسته نشده و نخواهند شد. مردم با ما مشکل پیدا مى‏کنند، نه با دین و با حکومت دینى. به‏راستى چه باید کرد؟ در اقتصاد چه باید کرد؟ در سیاست داخلى و خارجى چه باید کرد؟ در قضاوت چه باید کرد؟ در حوزه فرهنگ چه باید کرد؟ این‌ها همه درس‌هایى است که بسیارى از ما نیاموختیم و وارد حکومت اسلامى شدیم.

اولین مسئله، آسیب‏شناسى حاکمان در حکومت دینى است. کسانى که چه باید کرد را از سنّت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و آموزه‏هاى اهل‏بیت(علیهم السلام) نیاموخته‏اند و وارد حکومت دینى شده‏اند و به نام دین در حوزه‏هاى مختلف خواسته‏اند بر مردم اعمال حکمرانى کنند، چنین کسانى اولین مشکل مردم متدیّن و حکومت دینى‏اند و اولین تکلیف ما در حوزه چه باید کرد، مواجهه شفاف با جریاناتى است که نه عقلا معارف و احکام دین را مى‏شناسند و نه قلبا به دکترین دینى براى حکومت ایمان دارند و نه عملا به آن التزام دارند. در عین حال ادّعا مى‏کنند که مردم از دین و حکومت دینى خسته شده‏اند.

من به شما عرض مى‏کنم که بخش عمده‏اى از این گفته‏ها، تبلیغات و جنگ روانى است. کار اصلى من، حضور در میان نسل جوان تحصیل‏کرده، دانشجو، استاد و طلبه است و به نوبه خود به شما عرض مى‏کنم که هرگاه نسل جدید سخن مى‏گوید، یا اشکال مى‏کند، یا ابهامى دارد به این معنا نیست که بریده است یا متزلزل و ضعیف است و ما هرگز نشنیده‏ایم که از حکومت دینى و از دین، خسته شده باشند. هر چه ما از این نسل شنیده‏ایم این است که چرا به دینى که از آن دم مى‏زنید، عمل نمى‏شود؟ نمى‏گویند: چرا حکومت، دینى است.

مى‏گویند: چرا در برخى از حوزه‏هاى مدیریتى، حکومت، دینى نیست؟ امروز دشمن شبهات را در دهان مردم و نسل جوان مى‏گذارد که مردم و نسل جوان مى‏گویند: ما حکومت دینى نمى‏خواهیم و چرا حکومت، دینى است؟ در حالى که واقعیت، عکس این است.

پرسش اصلى نسل جوان این است که چرا حکومت و حاکمان در همه حوزه‏هاى اختیاراتشان، در اقتصاد، سیاست، فرهنگ و قضاوت، دینى عمل نمى‏کنند؟

فرق است میان اینکه بگوییم اشکال در دینى بودن حکومت است یا این مطلب که چرا حکومت، دینى نیست و باید دینى بشود. اگر زاویه نگاه عوض شود، راه حل و پاسخ حتما تغییر مى‏کند. ما باید بدانیم که دین، زنده است، ارزش‌ها جاذبه دارند و آن شعارهایى که بر اساس آن‌ها انقلاب شد و امروز انقلاب ایران، مرکز توفنده و قلب انقلاب جهانى اسلام است و در سراسر دنیا دارد تغییرات عمده ایجاد مى‏کند، همان ارزش‌هایى که انقلاب در ایران ایجاد کرد و جنگ را پیش برد. آن ارزش‌ها هم‌چنان زنده است، توفنده است، جاذبه دارد و اگر به‏درستى اَدا شود و اگر آنان که اَدا مى‏کنند، عاقل و صادق باشند - به همان سرعت و قدرتى که اوضاع ایران را عوض کرد - اوضاع کلّ جهان اسلام را در یکى، دو دهه آینده تغییر خواهد داد. اگر رسانه‏هاى فرهنگى و تبلیغاتى ما اصلاح شوند، اگر دستگاه قضایى ما، دولت و مجلس ما کمتر حرف بزنند و به دکترین پیغمبر و اهل‏بیت(علیهم السلام) بیشتر عمل بکنند، خواهید دید که این ارزش‌ها زنده است و جاذبه دارد و هنوز تنها نبضى که در دنیا مى‏تپد، نبض دین و حکومت دینى و انقلاب دینى است. این‌ها مسائلى است که باید روشن بشود که چه کسانى در این جامعه چه مى‏کنند و به حساب دین گذاشته و نوشته مى‏شود.

این دین، احتیاج به فهم و عمل دارد، احتیاج به اصلاح ندارد. ما خودمان را باید اصلاح کنیم، نه دین را.

دینى که بنیانگذارش پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) است، در آخرین سخنرانى، در حال بیمارىِ منجر به رحلت، پیام‌هایى که مى‏دهد، بزرگ‏ترین و ناب‏ترین پیام‌هاى انسانى در باب کرامت انسان و حقوق بشر و آزادى بیان است؛ یعنى همان چیزهایى که مى‏خواهند امروز با آموزه‏هاى غربى به ما آموزش بدهند! یکى، آن پیامى است که ایشان علاوه بر جنبه‏هاى معنوى‏اش و تبرّکى که مردم به او مى‏جستند و حتى قطرات آب وضویش را از یکدیگر مى‏ربودند؛ در آن هنگام لااقل، قدرت مطلق در جزیرة العرب بود و در آخرین سخنرانى، سخنرانى وداع، خطاب به مردم مى‏گوید:(4)

هر کسى حقّى برگردن من دارد که اَدا نشده است - حقّ جانى، مالى، و یا حیثیّتى - امروز بگوید و حساب مرا تصفیه کند، مرا ببخشد و از من بگذرد، یا قصاص و جبران کند تا حساب ما به آخرت نیفتد.

مردى که قدرت مطلق دارد و حاکم دینى است، با مردم این گونه سخن مى‏گوید که جمعیت با صداى بلند گریه مى‏کنند و شخصى به نام سوادةبن‏قیس بر مى‏خیزد و مى‏گوید: یک روز  از جبهه بر مى‏گشتیم، شترهاى ما در کنار یکدیگر قرار گرفت، تازیآن‌هاى در دست شما بود؛ نمى‏دانم از روى عمد به من اصابت کرد یا به اشتباه. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: به خدا پناه مى‏برم که از روى عمد بوده باشد. مرا مى‏بخشى یا قصاص مى‏کنى؟ گفت: قصاص مى‏کنم. فرمودند: همان تازیانه را یکى از خانه بیاورد. بلال به خانه حضرت زهرا(علیها السلام) مى‏رود و عرض مى‏کند که پدرت مى‏گوید: آن تازیانه را بده! حضرت زهرا(سلام الله علیها) مى‏پرسد: چه خبر شده است؟ مگر جهاد است؟  گفتند: پدرت خود را براى شلاق خوردن عرضه کرده است. حاکم حکومت مطلقه اسلامى و خاتم انبیا خود را براى شلاق خوردن، عرضه کرده است.

زهرا(علیها السلام) مى‏گوید: «چه کسى حاضر شده است پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را شلاق بزند؟» گفت: فلان کس. حضرت زهرا(علیها السلام) در حالى که اشک مى‏ریخت، تازیانه را مى‏آورد و به او مى‏دهد و مى‏گوید: «آیا حسن و حسین(علیهما السلام) آن‌جا نبودند که از او بخواهند به جاى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن‌ها را بزند؟»

این ابرقدرت که از موضع قدرت معنوى با همه قدرت‌هاى مادى عالم سخن مى‏گفت در برابر بندگان خدا، چنین متواضع بود. این‌ها کرامت انسان و حقوق بشر و آزادى بیان - از نوع اسلامى، نه غربى - است که یک نفر بلند شود و در برابر حاکم بگوید که آقا یک روز از جبهه برمى‏گشتیم، شترهاى ما در کنار یکدیگر قرار گرفت، تازیا‌نه‌اى در دست شما بود؛ نمى‏دانم از روى عمد به من اصابت کرد، یا به اشتباه! من باید قصاص کنم و پیامبر بگوید: «درست است، حق دارى.»

 شلاق را آورد. اتفاقا حسن و حسین(علیهما السلام) که کودکان هفت، هشت ساله‏اى بودند، هر دو به نزد آن مرد آمدند که آقا اگر مى‏شود این حقّ قصاصتان را درباره ما اعمال کنید. آیا ممکن است که به جاى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ، ما را بزنى؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «خود من باید قصاص شوم.» او گفت که شانه من عریان بود و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  نیز شانه را عریان کردند و آن مرد، کتف پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) را بوسید و گفت: «من تنها بهانه‌اى مى‏خواستم تا کتف شما را ببوسم.» این است فرهنگ دینى و حکومت دینى.

این فرهنگ، احتیاج به اصلاح ندارد؛ بلکه حاکمان و مدیران ما نیازمند اصلاح‏اند و باید خود را با این فرهنگ تطبیق بدهند. هر گاه مسئولان رده‏هاى مختلف حکومت در سه قوه، خود را با این فرهنگ، تطبیق دادند، آن روز بدانید که دیگر هیچ مانعى جلوى راه این حرکت و این انقلاب، در سراسر جهان نخواهد ایستاد؛ زیرا بشریت جز عقلانیت در حوزه نظر، و انسانیت در حوزه عمل، چیز بیشترى نمى‏تواند بخواهد و معارف اسلام، مظهر عقلانیت و احکامش مظهر و مجلاى بزرگ انسانیت و انسان‏گرایى به معناى حقیقى است.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در همان آخرین سخنرانى، به حکومت‌ها موعظه مى‏فرماید و به حاکمان پس از خود مى‏گویند: «از همه آنان مى‏خواهم که خدا را به یاد داشته باشند». این آخرین جمله‏هاى پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است. فرمود: « نگذارید در پشت درهاى بسته حکومت، قوی‌ها، ضعیفان را پاره‌پاره کنند. نگذارید پشت درهاى بسته دولت، سرمایه‏داران و اغنیا، فقرا را له کنند.»

آقایان وقتى به کنفرانس‌هاى بین‏المللى براى گفت‌وگوى تمدن‌ها مى‏روند، نباید ایدئولوژی‌هاى خود غربیان را به آن‌ها پس بدهند تا آنان نیز زیر لب به ما بخندند، بلکه باید با آن‌ها معارف و احکام و منطق اسلام را در میان گذاشت. منطقى که در آن پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم)، ادب را حتى در برابر دشمن رعایت مى‏کرد. خداى متعال به پیامبر (صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

 

«اِصْبِرْ عَلى‏ ما یَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلاً»؛(5) با اینان که برخورد مى‏کنى، حتى وقتى طردشان هم مى‏کنى، به زیبایى طرد کن، صبر کن و تحمل داشته باش و از پا منشین و فرمود: «مردم را به راه خدا با حکمت و موعظه حسنه بخوان.»(6)

مکتب و پیامبرى که با استدلال و برهان بشریت را خطاب مى‏کند و خداى متعال در قرآن کریم فرمود: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ»؛(7) برهان بیاورید. ما با شما بر اساس برهان سخن مى‏گوییم و به کسى تحمیل غیرمنطقى نمى‏کنیم. مکتبى که حجیّت عقل را ذاتى مى‏داند و مى‏گوید اصلا احتیاجى به استدلال شرعى براى عقل نیست، مکتبى و پیامبرى که دنیاگرایى را به مفهوم مثبتش در طول آخرت‏گرایى و در کنار آن قرار داد. پیامبر(صلى‌الله‌علیه‌وآله و سلم) مى‏فرمود: تقرّب به خدا منافاتى با ازدواج و کار اقتصادى و عمران ندارد؛ بلکه همه این امور وقتى رو به خدا باشد، باعث تقرّب به خداست.

مى‏دانید که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وقتى دست به جیب مى‏برد، بیشترین مخارج شخصى‏اش، براى عطر بود.(8) سرو صورتش را آب مى‏زد و آرایش مى‏کرد،(9) یکى از همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل مى‏کند: کسى در زد، پیامبر در حیاط بود، خواست سر و صورتش را مرتب کند، ظرف آبى در محوطه بود، ایشان در همان آب نگاه کردند و سر و صورتشان را مرتب کردند و سپس براى گشودن در رفتند. گفتم: آقا دیگر تا دم در رفتن و به خود رسیدن؟ پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) همین را نیز احترام به حقوق مردم تلقّى مى‏کرد. آن کسى که به در خانه من مى‏آید، به همین مقدار بر من حق دارد و مى‏فرمود: آن‌ها که دنیا را براى آخرت و آخرت را براى دنیا ترک مى‏کنند از ما نیستند.(10) این همان مکتب و خطى است که باید در پىِ آن بود. پاسخ چه باید کرد در همه حوزه‏هاى حکومت و زندگى، عمل به سنّت پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) با تفسیر اهل‏بیت(علیهم السلام) آن حضرت است که اوصیاى خاص پیامبراکرم‏اند.

در این‌جا من به دو نکته هم اشاره کنم که گاه مغفول واقع مى‏شود. ما، حکومت و همه جناح‌هاى موجود باید به سنّت پیغمبر و اهل بیت پیغمبر(علیهم السلام) رجوع کنیم، باید آن گونه انقلاب و جامعه را هدایت و مدیریت کرد که پیامبر اکرم‏ (صلى الله علیه وآله و سلم) کرد، باید آن گونه حکومت کرد که پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) حکومت کرد. مشکلات این جامعه، غالبا به دست همین مردم و برخى از همین مسئولان قابل حل است. مشکل نه از دین و نه از حکومت دینى است، تا عده‏اى به دنبال راه حل غیر دینى بگردند.

کسانى گفتند و نوشتند که چون از دین، سوء استفاده مى‏شود بنابراین، راه حل، تفکیک دین از حکومت است. ما به آن‌ها عرض مى‏کنیم که مگر از علم سوء استفاده نمى‏شود؟ مگر از تکنولوژى، از آزادى، از مفهوم روشنفکرى، از همه مفاهیم سوءاستفاده نشده و نمى‏شود؟ شما آیا هرگز به این بهانه گفته‏اید که چون از علم سوءاستفاده مى‏شود، ما علم را کنار بگذاریم؟ پس چرا درباره دین، چنین سخنى به زبان جارى مى‏شود؟

نکته دوم، اینکه حکومت دینى و جامعه دینى یافتنى نیست؛ ساختنى است. بعضى فکر مى‏کنند چون مبانى و احکام اسلامى الهى، قدسى و آسمانى است، پس قرار است یک حکومت دینى کامل و یک جامعه دینى حاضر و آماده از بالا، از آسمان ناگهان جلوى پاى ما بیفتد، مثل یک ساختمان پیش ساخته، نصب شود و ما فقط زحمت زندگى‏کردن در آن جامعه را به خود بدهیم؛ چنین نیست. جامعه دینى و حکومت دینى را باید بر اساس دکترین اسلام و ثابتات و قطعیات اسلام بسازیم. این خانه را باید ساخت و در آن وارد شد و نشست. خانه از پیش آماده‏اى وجود ندارد. باید طراحى کنیم، باید بر اساس ارزش‌ها و احکام اسلامى، میلى‏متر، میلى‏متر برنامه‏ریزى کنیم و آجر به آجر بسازیم.

اوّلا باید عقل ورزى و اجتهاد کرد و تئورى داشت. نخستین سؤال این است که ما چه تعداد نظریه‏پرداز اسلامى براى تئورى دادن و ساختن حکومت و جامعه دینى کامل‏تر، هم اکنون و در آغاز دهه سوم انقلاب و حکومت اسلامى در اختیار داریم؟ کم و انگشت شمار.

دوم، چه تعداد مدیران عاقل و صادق و با سواد و مسلمان در اختیار داریم؟

سوم، هماهنگى و عمل کردن در یک طرح جامع و هندسه واحد است که متأسفانه به قدر کافى وجود ندارد. ما در همه حوزه‏ها توفیقاتى داشته‏ایم، امّا نسبت به آرمان‌ها و اهدافى که اعلام کرده‏ایم، ضعیفیم، در عین حال عقل، عمل صالح و اجتهاد دینى، تنها ابزار ماست. امروز من به چند درس پیامبرانه در باب حکومت اسلامى الگو اشاره مى‏کنم تا پاسخى اجمالى به پرسش چه باید کرد باشد.

پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «اَلْمُسْلِمُ اَخُو الْمُسْلِمِ لایَظْلِمُهُ وَ لایُسلمُهُ»؛(11) میان همه مسلمانان باید رابطه برادرى برقرار باشد، نه به یکدیگر ستم کنند و نه یکدیگر را در برابر هیچ ظلمى تنها بگذارند و تسلیم کنند. همه باید شب و روز به فکر یکدیگر باشیم و مثل یک شبکه درهم پیچیده، در قلمرو اقتصاد، سیاست و فرهنگ، به فریاد یکدیگر برسیم و کمک کنیم.

باید این شعار جامعه و حکومت اسلامى در همه عرصه‏هاى اقتصادى، سیاسى ، حقوقى و فرهنگى باشد، تا مناسبات ظلم و ستم برداشته شود. فاصله‏هاى طبقاتى در جامعه اسلامى، یعنى کوخ‏نشینى اکثریتى و کاخ نشینى اقلیتى ـ این که کسانى در شمال تهران، در خانه‏هاى چند میلیاردى زندگى کنند و در پایین همین شهر، خانواده‏هایى با ده، پانزده سر عائله، در دو اتاق یا یک اتاق زندگى کنند، این فاصله طبقاتى، با آن دستورالعمل پیغمبر(صلی‌الله علیه و آله و سلم) سازگار نیست.

تبعیض در نهادهاى دولتى و حکومتى با این دستورالعمل پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) سازگارى ندارد. سلطه سیاسى دیگران بر جوامع اسلامى از افغانستان تا فلسطین با این دستورالعمل سازگارى ندارد. دستگاه قضایى پر ادعا و کم کار، دولت پر حرف و کم کار، مجلس پر سر و صدا و کم کار، با این دستورالعمل پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم)  سازگارى ندارد.

نهادهاى دولتى و حکومتى به جاى خدمت به مردم، به تدریج وَبال گردنِ مردم مى‏شوند. این اولین مسئله ما در پاسخ به سؤال چه باید کرد است. تا وقتى که دولت وَبال بر مردم باشد و مالیات بگیرند و خدمت رسانى اندک بکنند؛ مجلس از منابع عمومى و بیت‏المال استفاده بکند و گام‌هایى بسیار کوتاه و خدمات قطره‌چکانى به این ملت بکند؛ قوه قضائیه، ادّعاى بزرگ اجراى عدالت و پیش‌گیرى از جرم را بکند، ولى ابتدایى‏ترین ظلم‌ها و جرم‌ها در تهران - پایتخت مملکت - اتفاق بیفتد و جلوى آن را نتوانند بگیرند و در برابر ستم‌هاى بزرگ و فشار، گاه مجبور شوند کوتاهى بکنند؛ این روند با پیام حکومت دینى سازگارى ندارد. دادگسترى اسلامى، دادگاهى است که خلیفه مسلمانان، امیرالمؤمنین على‏بن‏ابى‏طالب(علیه السلام) را به خاطر یک یهودى و ادّعاى دروغ او، به دادگاه احضار مى‏کند و امیر المؤمنین‏(علیه السلام) بدون کمترین تصنّعى، تظاهرى، ناراحتى و گلایه‏اى در دادگاه، حاضر مى‏شود و در کنار او مساوى مى‏ایستد و وقتى ایشان را با کنیه صدا مى‏زند، به قاضى مى‏گوید: «چرا مرا به کنیه صدا زدى در حالى که این یکى را با اسم عادى صدا مى‏کنى؟ این‌جا من آشناى تو یا امیرالمؤمنین‏(علیه السلام) نیستم، این‌جا من- على‏بن ‏ابى‏طالب(علیه السلام) - هستم، مثل همین آدم یهودى که با من مرافعه دارد.»

در سنّت اسلام و سیره پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و اهل‌بیتش ما این مضامین را خوانده‏ایم و این الگوهاى برتر بود که قلب ما را لرزاند. ملاک مشروعیت دستگاه قضایى ما این است که به این روایات عمل کند. دولت ما، دولتمردان، وزرا و وکلایى که منازلشان در مناطق مرفّه تهران است، در خانه‏هاى وسیع و تجمّلاتى، زندگى مى‏کنند و دم از حکومت دینى یا جامعه مدنى مى‏زنند، این‌ها اگر به احکام غربى عمل کنند، قدرت و ظرفیتش را ندارند که به احکام اسلامى در باب حکومت دینى عمل کنند.

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) درباره ائمه حق(علیهم‌السلام) فرمود: در حکومت اسلامى، روحانیون یا علماى دین و حاکمان دینى باید سطح زندگى‏شان از سطح متوسط مردم، پایین‏تر باشد تا بتوانند دین را به درستى تبلیغ و به درستى اجرا کنند. اگر روحانیت یا مسئولان حکومت در سه قوّه، در خانه‏هاى اشرافى، زندگى کنند و با سفره‏هاى آن‏چنانى و روابط فامیلى آن‏چنانى، با ازدواج‌هاى حکومتى، کاست‌هاى طبقاتى تشکیل دهند، اینان نمى‏توانند حکومت دینى را در این مملکت اجرا کنند؛ بلکه تنها دین و حکومت دینى زیر سؤال خواهد رفت و نسل‌هاى بعدى ما از اصل دین و حکومت دینى مأیوس خواهند شد. این تکلیف اصلى ماست. تکلیف همه خطبا در نماز جمعه‏هاست که بر روى این اصول تأکید کنند.

ما در برابر آمریکا چه وقت کوتاه مى‏آییم و تن به سازش مى‏دهیم؟ در برابر جریان‌هاى انحرافى ضدّ دینى تحت عناوین روشنفکرى، چه وقت متزلزل مى‏شویم؟ تنها وقتى که خودمان فاسد شده باشیم، دیگر جرأت نمى‏کنیم نهى از منکر و نقد بکنیم. آدم‌هایى که خودشان فاسد مى‏شوند، نمى‏توانند در برابر منکرات فریاد بزنند.

چرا نهى از منکر در یک جامعه، ضعیف مى‏شود؟ زیرا آن‌ها که باید نهى از منکر بکنند، خود آلوده مى‏شوند، سست مى‏شوند، آدمى که از درون مى‏پوسد و فرو مى‏ریزد، دیگر جرئت ندارد فریاد بزند و وقتى که ظلم مى‏بیند، وقتى شرک و نفاق و الحاد مى‏بیند، وقتى فساد اخلاقى مى‏بیند، جرئت نمى‏کند اعتراض کند؛ زیرا به چیزى بسته شده است. کسانى مى‏توانند حُرّ و آزاد باشند و نهى از منکر کنند که به چیزى آلوده نباشند.

پیامبر اکرم (‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«دو گروه ممکن است امّت مرا اصلاح کنند و به رتبه‏هاى بالاى انسانى ارتقا دهند و همین دو گروه مى‏توانند امّت اسلامى را فاسد کنند و به منجلاب بیندازند. دو گروه‏اند که اگر صالح باشند امّت، صالح مى‏شود و اگر فاسد باشند، امّت فاسد مى‏شود: اَلْعُلَماءُ وَ الْحُکَّامُ؛(12) یکى روحانیت و دیگرى مسئولان و فرمانروایان (حکومت اسلامى).»

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: این مضمون از امیر المؤمنین(‏علیه السلام) هم نقل شده ‏است:

«هر جا ستمى بر مردم برود و حکومت‌ها بى‏اطلاع بمانند و یا مطّلع بشوند، ولى مدارا کنند، نقض پیمان رسول‏اللّه(صلى الله علیه وآله و سلم) و نقض پیمان الهى شده است.»

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«جامعه‏اى که در آن، حقوق ضعیفان از قدرتمندان، از صاحبان قدرت، صاحبان ثروت و صاحبان شوکت، بدون لکنت زبان، مطالبه نشود، جامعه اسلامى نیست.»

این است آن جامعه دینى و حکومت دینى که ما باید بسازیم. حضرت امیر(علیه السلام) در سخنرانى‏شان فرمودند که این جمله را از پیامبر بارها شنیدیم و فقط یک نوبت نبود که ایشان چنین تعریفى را از جامعه قدسى و دینى داده باشند، بلکه بارها این جمله را پیغمبر فرمود. ما هم مى‏خواهیم جامعه و حکومتى بسازیم که اگر فردا یک آدم عادى، یک روستایى برخاست و به تهران آمد و گفت: آقا، حقّ مرا فلان آدم ثروتمند یا قدرتمند، غصب کرده است، نترسد و بدون لکنت زبان، حرفش را بزند و دادگسترى هم حقّ او را اقامه کند. این است آن جامعه و حکومت دینى که انقلاب خمینى (ره) مى‏خواهد.

کدام نسل جوان از چنین جامعه و حکومت دینى رو برگردانده و پشت کرده است؟ نباید نسل جوان را متهم کنیم. نسل جوان، یک نسل مظلوم و ناآگاه است. نه آگاهى دینى درستى به او داده‏ایم، نه نمونه‏هاى عالى ارائه مى‏کنیم، سپس توقّع داریم که این‌ها همه، نماز شب خوان باشند! ریشه‏هاى مشکل را بدانیم که کجاست. حضرت امیر(علیه السلام)، بزرگ‏ترین تربیت شده پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) ، خطاب به خلیفه سوم فرمود:

«کارگزاران حکومت اسلامى تا هر جا که خورشید بر آن بتابد، اگر ظلمى و فسادى کنند، ما نیز مسئولیم. چون اعتراضاتى مى‏شد که فلان جا فساد مى‏شود، دزدى کردند، حق‏کشى یا باندبازى کرده‏اند، او هم مثلا مى‏گفت: من خبر ندارم. حضرت امیر(علیه السلام) فرمود: نمى‏توانى بگویى که من خبر ندارم؛ باید خبر داشته باشى.»

پیامبر اکرم(‏صلى‌الله‌علیه‌وآله وسلم) به ما آموخت که مسئولان حکومت اسلامى، دولتی‌ها، مجلسی‌ها، دستگاه قضایى در برابر مردم، متواضع و مؤدب سخن بگویند و از موضع قدرت و سلطه با مردم حرف نزنند. مردم، ذَوِى‏الحقوق‏اند. این‌ها عین روایت پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم)  و حضرت امیر(علیه السلام) و اهل‏بیت(علیهم السلام) است. ابن مسعود مى‏گوید: روزى مردى با پیامبر(‏صلى‌الله علیه‌وآله‌وسلم) سخن مى‏گفت و بدنش مى‏لرزید. هیبت پیغمبر ‏(صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، او را گرفته بود. امّا پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، به دنبال شوکت مادى نبود، شوکت معنوى داشت. پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) متوجه شدند که این مرد، در حین صحبت دست و پایش مى‏لرزد. فرمود:

«هَوِّنْ عَلَیْکَ، فَلسْتُ بَمَلِکٍ»؛ بر خودت آسان بگیر. برادر، راحت باش. من شاه نیستم. «اِنَّما اَنَا ابْنُ امْرَأَةٍ کانَتْ تَأْکُلُ الْقِدَّ.»(13)؛ من پسر همان زنى هستم که مثل شما غذاى مانده و ساده مى‏خورد، من با دست خودم، شیر بز مى‏دوشم.(14)

یا نقل شده است که روزى سلمان و بلال خدمت پیغمبر(‏صلى‌الله علیه وآله و سلم) آمدند. سلمان به رسم ایرانی‌ها به روى پاى پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) افتاد تا آن را ببوسد. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«سلمان، کارى را که ایرانیان و عجم با شاهانشان مى‏کنند، انجام نده. «اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبیدِاللّهِ آکُلُ مِمَّا یَأْکُلُ الْعَبْدُ اَقْعُدُ کَما یَقْعُدُ الْعَبْدُ»؛(15) من بنده‏اى از بندگان خدا هستم، آن گونه که بردگان مى‏خورند و بردگان بر خاک مى‏نشینند، من نیز همان گونه مى‏خورم و مى‏نشینم.»

این‌ها درس چه باید کرد است. هرگاه همه مسئولان حکومت، این‏گونه اسلامى شدند، شما بدانید که همه مشکلات، پیاپى حل خواهد شد.

حضرت امیر(علیه السلام) در توصیف پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏گوید:

«پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، دعوت بردگان را براى غذا مى‏پذیرفت؛ بر خاک مى‏نشست، با دست خود، بز مى‏دوشید؛ چهره بر خاک مى‏مالید؛ نزد مردم، متواضع و فروتن بود؛ پایش را نزد مردم حتى کودکان، دراز نمى‏کرد؛ وقتى به او مراجعه مى‏کردند، تکیه نمى‏داد؛ به احترام مردم کارهاى سخت را مى‏پذیرفت و انجام مى‏داد؛ همواره گرسنه بود؛ ظاهر حالش مانند ضعیفان بود، امّا قلبش قوى بود، هم‌چون بردگان مى‏نشست؛ بر کفش خود پینه مى‏زد و لباسش را وصله مى‏کرد؛ بر خر برهنه سوار مى‏شد.»(16)

حالا بعضى افراد نگویند که توقع دارى مسئولان، یک خر یا یک بز به خانه‏هایشان ببرند و سوار بر خر برهنه، به مقرّ حکومتى بیایند یا صبح‌به‌صبح، بز بدوشند. ما برداشتى قشرى از دین نداریم، ولى پیامش این است که آقایان همه شما باید این سیره و روش را دنبال کنید؛ چون در همان دوره هم مى‏گفتند: آقا این کارها کسر شأن پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و حاکم اسلام است. مى‏فرمود:

«نه، من مثل برده‏ها بر زمین مى‏نشینم و به دست خود، شیر بز مى‏دوشم»

 و در روایت است او هیچ‏گاه در حال تکیه دادن، نه چیزى خورد و نه چیزى گفت؛(17) و خوش نمى‏داشت که به شاهان شبیه باشد و مى‏فرمود:

«تا زنده‏ام پنج چیز را ترک نخواهم کرد: سلام کردن بر کودکان، غذا خوردن در کنار بردگان ، نشستن بر خاک و سوار شدن بر الاغ برهنه (که پایین‏ترین طبقات سوارش مى‏شدند)، دوشیدن شیر بز به دست خود و پوشیدن لباس پشمى.»

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«سه گروه‏اند که صداى نمازشان از گوش خودشان بالاتر نخواهد رفت و دعایشان به خداوند و ملکوت نخواهد رسید، یک گروه، مسئولینى‏اند که بر جامعه‏اى مدیریت مى‏کنند در حالى که مردم از آن‌ها خوششان نمى‏آید،
«
وَ اَنْتُمْ لَها کارِهُون».(18)

فرمود: «لاتُحْرَمُ عَلَیْکَ اَعْرْاضُهُمْ»؛(19) چند گروه‏اند که آبرویشان محترم نیست و باید در ملأ عام آن‌ها را نهى از منکر و نقد کرد و باید پُز آنان را شکست. از جمله، کسانى که بر مسند قدرت‏اند یا ثروت در اختیار دارند امّا ستم مى‏کنند. این است فرهنگ اسلام.

فرمود:

«بر صاحبان قدرت و ثروت، نظارت کنید، متهمشان کنید! سکوت نکنید!»

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«در برابر روحانیونى که نان دین مى‏خورند و به دنیاى خودشان خدمت مى‏کنند، سکوت نکنید، به خاطر حفظ دین، متهمشان کنید».

و فرمود:

«حاکمانى را که از قدرت، سوء استفاده مى‏کنند، متّهم کنید و نیز ثروتمندانى که حقُ‌‌اللّه و حقُ‌النّاس را در ثروت و سرمایه ادا نمى‏کنند.»

البته از سوى دیگر هم فرمود:

«سه گروه‏اند که دعاى آن‌ها حتما مستجاب است و رد نخواهد شد: یکى، امام و رهبر و حاکم عادل است، «اَلْاِمامُ‏الْمُقْسِطُ»؛(20)

پس، از هر دو سو داریم، هم بزرگ‏ترین تجلیل‌ها از مسئول صالح و هم بزرگ‏ترین اتهامات و حمله‏ها به مسئولان فاسد را داریم.

یکى از اساتید ما در حوزه مشهد، در دورانى که در محضرشان طلبه بودم، مى‏فرمودند: «حالا که آخوند شدى و درس طلبگى مى‏خوانى بدان که در آخرت، یا مقامات عالى بهشت را به ما خواهند داد و یا جاهاى بد جهنّم را، امّا در آن وسط‌ها جایى به ما نمى‏دهند. اگر به وظیفه‏مان درست عمل کنیم، عالى‏ترین درجات بهشت، در ردیف پس از انبیاء(علیهم السلام) و قبل از شهدا را خواهیم داشت امّا اگر به وظیفه عمل نکردیم و سوء استفاده کردیم، پایین‏ترین درکات جهنم، منتظر ماست. این نگاهى است که دین به مسئله دارد.»

نکته دیگر در شخصیت پیامبر اکرم‏ (صلى الله علیه وآله و سلم) چند وجهى‏بودن و جامعیت ایشان است که از اسرار خاتمیّت ایشان نیز هست. ایشان پیامبر رحمت است. بعد از فتح مکه، بیست و سه سال شکنجه و اهانت و تجاوز و ظلم را، همه این‌ها را یک‌جا بخشید. حتى بزرگان دشمن و رؤساى ایشان را بخشید، این‌ها همه جزء پاسخ‌هاى چه باید کرد ماست. در عین حال، پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) منطق است به حدى که آیه نازل شد که اگر وسط جنگ با مشرکین، یکى از آنان اجازه خواست و گفت: من سؤالى دارم و مى‏خواهم راجع به اسلام پرسشى بکنم و پاسخى بشنوم، آیه آمد که به او فرصت و امنیت کامل بدهید و با احترام و امنیت او را همراهى کنید(21) و بیاورید، به سؤالاتش با دقّت و یک به یک پاسخ بدهید و بعد هم همان‏جا بلافاصله از او جواب نخواهید که چه شد، قبول کردى یا نه؟ بلکه او را با امنیت و احترام دوباره به جبهه خودش برگردانید تا خودش هر تصمیمى که خواست بگیرد، اگر در جبهه دشمن ماند، با او مى‏جنگیم و اگر ترک کرد و به ما ملحق شد، قدمش روى چشم.

تحمل و استقامت ایشان هم اعجاز بود. چقدر مدفوع حیوانات و محتویات شکم شتر و گوسفند بر سر ایشان ریختند و ایشان سکوت مى‏کرد و با لبخند پاسخ مى‏داد.

قضیه آن یهودى را شنیده‏اید که هر وقت ایشان از آن کوچه عبور مى‏کردند، خاکستر و زباله‏هاى خانه‌اش را روى سر پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏ریخت. یک روز پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) آمدند و دیدند که از این شخص خبرى نشد. پرسیدند: این رفیق ما چه شد؟ کجاست؟ گفتند: مریض شده است. پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: پس به عیادتش برویم. در زدند و به عیادتش رفتند. او در بستر از خجالت، سرش را زیر پتو کرد و عرق ریخت تا وقتى پیامبر (‏صلى الله علیه وآله و سلم) رفت و بعد هم مسلمان شد.

حتى گاه مسلمانان نزد ایشان، ادب را رعایت نمى‏کردند. نقل شده است که کسى به مسجد نزد پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) آمد، پایش را دراز کرد و گفت: ناخن‌هایم را بگیر. چنین توهین‌ها و فشارهاى بسیار دیگرى بر ایشان گذشت و براى خدا و براى رشد مردم، تحمّل کرد. ایشان براى مردم، گوش بود و حرف دل مردم و مشکلات مردم برایش مهم بود، به حدّى که به او طعنه مى‏زدند که شما آقا فقط گوش هستید و مدام نشسته‏اید به همه حرف‌هاى مردم گوش مى‏سپارید. آیه نازل شد که «قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ»؛(22) بله، او گوش است و حرف مردم را مى‏شنود.

این‌ها یک بعد از شخصیت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است امّا این شخصیت، یک اقیانوس است و ابعاد دیگرى هم دارد که همه در یک راستاست و تناقضى ندارند و همه در چارچوب عدالت است.

بعد دیگر در این هدیه الهى آن بود که تشریفات حکومتى نداشت. در روایت نقل شده است:

«پیغمبر و اصحابشان همواره حلقه مى‏نشستند و اگر کسى وارد مى‏شد، به واسطه نداشتن تشریفات نمى‏فهمید چه کسى رئیس و چه کسى مرئوس است».(23)

حکومت اسلامى این‌هاست. چون تشریفات و ادا و اصول نداشت، کسى نمى‏فهمید که بالا و پایین مجلس کجاست. در حکومت اسلامى اصلا ما جایگاه مخصوص مسئولان و دولت‌مردان نداریم، البته مسائل امنیتى، بحث دیگرى است و تنها مسائل امنیتى در این میان، ممکن است دخالت داشته باشد. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) وقتى وارد مدینه شد، همه منتظر بودند که ایشان به کدام محله مى‏رود و در کدام خانه فرود مى‏آید تا آن‌جا پس از این، مهم‏ترین مکان شود.

پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: شترى را رها کنند و فرمودند هر جا که این شتر نشست، من همان جا ساکن مى‏شوم. شتر رفت و رفت تا جلوى در یکى از فقیرانه‏ترین خانه‏هاى مدینه فرود آمد و آن‌جا مقرّ پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) شد.(24) آقا کارها را به شرافت‏مندانه و غیر شرافت‏مندانه، تقسیم نمى‏کرد. نظام ارباب - رعیتى برقرار نمى‏کرد. خودش مثل یک کارگر، یک کارگر ساده، کار مى‏کرد و چوب جمع مى‏کرد. وقتى اصحاب کار مى‏کردند، خودش هم راه مى‏افتاد و اهل عمل بود. مسجد که مى‏ساختند، خود به پا مى‏خاست و کارگرى مى‏کرد.

پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در حکومتش، حلقه‏هاى بسته سیاسى و کاستِ قدرت و باندبازى و قوم و خویش‏بازى نداشت، بین آن همه ریش سفید و اصحاب و آدم‌هاى مهم، گاه جوان صالح نوزده‏ساله‏اى مثل اسامه را فرمانده بزرگ‏ترین لشکرکشى‏اش که جنگ با امپراتورى روم بود، قرار مى‏داد. یا وقتى مکه را فتح مى‏کند، عتاب بن اُسید - جوان بیست ساله - را به حاکمیت مکه مى‏گمارد.

به زنان نیز کاملا توجه داشت و به آنان شخصیت و فرصت مى‏داد. این‌ها فرهنگ‌هایى بود که ایشان تغییر دادند.

در جامعه‏اى که دختر را زنده به گور مى‏کردند و قرآن مى‏گوید: وقتى به کسى خبر مى‏دادند که خانمت دختر زاییده، رنگ از رویش مى‏پرید.(25)

در این جامعه، پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏فرماید:

«هرگز به زنان، اهانت نمى‏کند، مگر افراد پست و لئیم.»

و ایشان به قدرى براى آنان هویت و شخصیت قائل بود که جداگانه به خانم‌ها فرصت بیعت داد.(26) مردان بیعت کردند، سپس گفتند خوب دیگر، ما به جاى خانم‌هایمان هم بیعت کردیم و اهل‏بیت ما هم تابع ما هستند. آیه نازل شد که نه، مردان به جاى زنان، بیعت نکرده‏اند و خانم‌ها جداگانه بیعت کنند، پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) دوباره مراسم بیعت مستقلى براى زنان گذاشت و حضور اجتماعى و سیاسى و تعهّد و مسئولیت‏پذیرى زنان را آموزش داد.

پیامبر(صلى‌الله علیه‌وآله‌وسلم) فرمود:

«بئْسَ الْقَوْمُ قومٌ لایَقُومُونَ لِلَّهِ تَعالى‏ بِالْقِسْطِ»؛(27) بد جامعه و ملّتى است، ملّتى که عدالت‌خواه نیست و براى اجراى عدالت و قسط، عدالت در حوزه اقتصاد، قضاوت، سیاست و فرهنگ قیام نمى‏کند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«کُلُوا جَمیعاً وَ لاتَفَرَّقُوا»؛(28) بخورید! امّا تنها، تنها نخورید و (بر سر سفره نیز) متفرّق نشوید.

این، منطق اسلام است و پاسخ چه باید کرد؟ این‌هاست. نه اینکه یک طبقه، آن طرف شهر بخورند، تا بترکند و بالا بیاورند، از فرط سیرى با دمشان گردو بشکنند و ندانند پول‌ها را چگونه خرج کنند، و یک عدّه هم این سوى شهر از گرسنگى درمانده‏اند، چهار دختر دَمِ بخت، پسر دَمِ بخت دارد و یک جهیزه ساده را نمى‏تواند تهیه کند، خود را از ساختمان هشت طبقه وزارت‌خانه دولتى پایین مى‏اندازد. این‌ها چیزهایى است که باید اصلاح بشود. کسانى که مى‏خواهند دین را اصلاح بکنند، باید خودشان را اصلاح بکنند. کتاب و سنّت، احتیاجى به اصلاح ندارد؛ بلکه احتیاج به فهم و عمل دارد. مشکل جمهورى اسلامى، ولایت فقیه نیست که مى‏خواهید آن را از قانون اساسى حذف کنید، مشکل این انقلاب و حکومت، دینى بودنش نیست که مى‏خواهید دین زدایى کنید. مشکل، خود ما و شماییم. مشکل، ولایت فقیه نیست.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«هر کس سیر بخوابد و در شهر یا همسایگى او کسانى گرسنه‏اند از ما نیست و به خداوند و روز قیامت ایمان نیاورده است.»(29)

ایشان به طبقات محروم و زحمتکش احترام مى‏گذارد، در برابر مفت‏خورها و انگل‌ها موضع مى‏گرفت و مى‏فرمود:

«مَلْعونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقى‏ کَلَّهُ عَلَى النَّاسِ»؛(30) نفرین به آنان که بار زندگى خود را بر دوش دیگران مى‏اندازند و بدون خدمات مادى و معنوى به جامعه، امکانات جامعه را مصرف مى‏کنند.

در جنگ تبوک که از جبهه برمى‏گشتند، مردم به استقبال آمده بودند، زن‌ها، پیرها و از جمله، پیرمردى به نام سعد انصارى به استقبال پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و مجاهدین آمده بود جلو آمد و با ایشان مصافحه کرد، پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) دید که دستش خیلى زِبْر است، چاک چاک است. پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: دست‌هایت چقدر خشن است؟

خود پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) هم آدم ناز پرورده‏اى نبود. از کودکى، چوپانى و... کرده بود. ولى با این وجود، ببینید دست آن پیرمرد چگونه بود. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: دست‌هایت چقدر خشن است؟ گفت: آقا «اَضْرِبُ بِالْمُرِّ وَ الْمِسْحاةِ» من کارگرم، کار مى‏کنم، بیل مى‏زنم، «فَاُ نْفِقُ عَلى‏ عِیالى‏» خانواده‏ام را تأمین مى‏کنم. توجه کنید، پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) از جبهه برگشتند، همه مردم و مجاهدین آن‌جا حاضرند، پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) دست این پیرمرد زارع کارگر را مى‏گیرد و طورى که همه ببینند، بلند مى‏کند و پایین مى‏آورد؛ «فَقَبَّلَ رسُولُ اللَّهِ یَدَهُ» پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) دست این کارگر را پایین مى‏آورد، مى‏بوسد و سپس بالا مى‏برد و خطاب به همه جمعیت مى‏گوید: مردم، «هذِهِ یدٌ وَاللَّهِ لا تَمُسُّهُ النَّارُ»(31) به خدا سوگند، این دستى است که آتش جهنم، آن را لمس نخواهد کرد. این است مردم‌دارى.

در باب رباخواران فرمود: «در شب معراج کسانى را دیدم که شکم‌هایشان پر از مار بود و از بیرون دیده مى‏شدند. پرسیدم: جبرئیل، اینان با چنین عذابى کیستند؟ گفت: سرمایه‌داران مفت‏خوار و رباخوار جامعه هستند که مثل انگل به جامعه آویزان شده‏اند.»

نکته دیگرى هم عرض کنم؛ چون معمولا این نکته را نمى‏گویند. رحمت و ملاطفت و تواضع و ادب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) را دیدید؛ از آن طرف، قاطعیت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) را هم ببینید. وقتى اصل نظام اسلامى و انقلاب و عدالت اجتماعى و احکام‌اللّه در خطر بود، پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) با کسى معامله و مسامحه نمى‏کرد. اولا، حدود هشتاد جنگ را همین پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) رحمت، به راه انداخته است که بعضى از این‌ها را خود آن حضرت، مستقیم فرماندهى کرده است، خود با شمشیر و سلاح، عدّه زیادى را بر خاک انداخت.

نقل شده است که در جنگ اُحُد وقتى ایشان مجروح شده بودند و خون‌ریزى زیاد بود و مسلمانان تقریبا از پا در آمده بودند، سپس که دوباره سازماندهى شدند، یکى از نیروهاى دشمن نزدیک مى‏شد و فکر کرد که این‌ها پراکنده شده‏اند و دیگر نمى‏توانند کارى بکنند، چند نفر از اصحاب بلند شدند او را بزنند، پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: خودم باید او را بزنم. نیزه‏اى برداشت، نشانه گرفت و به دقّت پرتاب کرد، درست به نقطه‏اى میان کلاه‌خود و زره در گردن آن مشرک فرو رفت و افتاد و تا آخر عمر، معلول شد یا وقتى اسراى بدر را گرفتند حتى دو سه تن از آنان را که مى‏دانست اصلاح نخواهند شد، و جرم مرتکب شده بودند، دستور اعدامشان را داد.

وقتى یهود بنى‏قریظه، پیمان شکنى و خیانت کردند و در جنگ احزاب و خندق از پشت ضربه زدند، پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) آنان را محاصره کرد، سپس دستور داد ششصد نفر از مردان جنگى آنان را اعدام کردند. این قاطعیت نیز در منطق پیامبرى وجود دارد، همان پیامبر رحمت و ادب و تواضع، این بعد را هم داشت. بعضى این ابعاد را نمى‏بینند؛ بعضى هم آن ابعاد را نمى‏بینند، مشکل همه ما برخورد گزینشى با دین است. بخشى از این ابعاد را مى‏بینیم، و بقیه را نمى‏بینیم. یک عده هم تنها طرف دیگر را مى‏بینند و هر کسى هم مدعى دین مى‏شود و مى‏گوید این قرائت من است.

آخرین نکته‏اى که عرض مى‏کنم مربوط به سال نهم است که پیغمبر(‏صلى‌الله علیه‌وآله و سلم) آماده جنگ روم و حمله به جبهه غرب مى‏شوند، جنگ روانى شدیدى پشت جبهه شروع شد که آقا باید صلح کنیم. مذاکره کنیم و جاى جنگ نیست، امپراتورى روم با این قبایلى که ما با آن‌ها جنگیدیم فرق مى‏کند. این ابر قدرت است؛ هوا هم گرم است و خشک‌سالى است، موقع جمع محصول است، شعار جنگ بس است، خشونت بس است، پشت جبهه پیغمبر(‏صلى‌الله علیه‌وآله و سلم) راه افتاد. حتى بعضى شُبهه شرعى و مقدّس‏بازی‌هاى افراطى مى‏کردند.

یک عدّه با صراحت مى‏گفتند جنگ و این مبارزه با استکبار، حرف مُفت و شعار مُفت است، برو به زندگى‏ات بچسب و منافع ملى، یعنى فقط شکم و زیر شکم خودت، و الا اصول و ارزش و عدالت، مطرح نیست این منافع ملى به قرائت آن‌هاست. امّا عده‏اى از راه مقدّس‌مآبى وارد شدند؛ یکى از آن‌ها گفت: آقا مرا معاف کن. پیغمبر(‏صلى‌الله علیه‌وآله و سلم) فرمود: آقا جان، عازم جبهه هستیم؛ آماده شو. گفت: آقا مرا معاف بفرمایید. فرمودند: چرا؟ گفت: آخر به طرف روم مى‏روید و این دخترهاى روم و شام، خیلى خوشگل‏اند، من هم آدم ضعیفى‏ام، خودم را نمى‏توانم کنترل کنم، اگر ما به این منطقه رفتیم و من کنترل خود را از دست دادم و به فتنه افتادم، چه کسى جواب شرعى‏اش را بدهد؟ عذر شرعى مى‏آوردند که جبهه نروند. جریان‏سازى وسیعى به راه افتاد که به جبهه نروند و جنگ با روم و نبرد و مقاومت در مقابل استکبار صورت نگیرد. گروه جنگ روانى، تشکیلاتى پیدا کرده بودند. پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمان داد که مرکز اصلى تشکیلات آن‌ها و آن خانه را که سازماندهى جنگ روانى و مقاومت در مقابل فرمان جهاد مى‏شود، آتش بزنند و بر سر ساکنینش خراب کنند. وقتى از همین جنگ، برگشتند و خیانت منافقین و حتى طرح ترور پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) مطرح شد، برخورد شدیدترى هم با آنان کرد که قضیه مسجد ضرار است. آن‌ها در چند کیلومترى مدینه، مسجدى ساخته بودند، به عنوان ذکر و دعا و نیایش و قبلا هم از پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) خواسته بودند که آقا شما تشریف بیاورید مسجد ما را افتتاح بکنید.

پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: هر وقت فرصت کنم مى‏آیم. امّا از جنگ که برگشتند معلوم شد که حتى این مسجد هم پایگاه توطئه علیه نهضت شده است؛ لذا ایشان دستور دادند که مسجد را بر سر آنان خراب کنند و آتش بزنند.(32)

هم‌چنین در شرایطى که پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) در بدترین شرایط از نظر مادى و نظامى و در محاصره مطلق بودند، ایشان آن نامه مشهور را به سران جهان، به امپراتورى روم و ایران و مصر و حبشه مى‏نویسند و یک‌جا همه حکومت‌هاى دنیا را به اسلام دعوت مى‏کند. شما ببینید در آن شرایطى که در بدترین موقعیت ضعف در جنگ احزاب و خندق در محاصره‏اند و خود پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) کلنگ مى‏زند و اصحاب مى‏گویند: آن قدر گرسنه بود که به شکمش سنگ بسته بود. البته معمولا پیامبر چیزى نمى‏خورد و علاوه بر ریاضت‌هاى همیشگى‏اش، اکنون در محاصره، دیگر چیزى هم نبود که بخورد.

راوى مى‏گوید: در این شرایط، پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) در خندق، کلنگ مى‏زد، کلنگ به سنگى خورد و جرقه‏اى پرید، فرمود: من فتح ایران و روم را در پرتو این جرقه مى‏بینم.

بعضى از این آقایان خندیدند، مسخره کردند که شکمش گرسنه است و ما یک لقمه نان نداریم بخوریم و در محاصره‏ایم، او مى‏خواهد ایران و روم را فتح کند. روشنفکر بازى براى سازش و تسلیم درگرفت و شروع کردند به مسخره کردن ایشان، و در چنین اوضاعى است که آن نامه را مى‏نویسد. پیام ایشان هم اصلا تعارف نیست؛ یعنى ایشان به امپراتور ایران و روم نامه نمى‏نویسد که آقا حالا بیایید، مثلا با هم یک گفت‏وگویى بکنیم و ببینیم که آیا شما راست مى‏گویید یا ما. این گونه نبود. ببینید نامه‏هایش به پادشاه یمن، پادشاه حبشه، شاه حیره، حاکم مصر، امپراتور روم و شاه ایران این است که همه این‌ها را یک‌جا به اسلام مى‏خواند.

ادبیات پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) در این نامه‏ها چنین است:

«سلام بر کسى که تابع هدایت باشد؛ تو را به پرچم اسلام فرا مى‏خوانم؛ اسلام بیاور تا سالم بمانى و اگر مبارزه کنى مسئولیت همه مردمت با تو خواهند بود».

این گونه بود، بحث صدور انقلاب و گفت‏وگو با قدرت‌هاى استعمارى جهان چنین بود. و قضیه صلح حدیبیه هم اصلا بحث سازش و تسلیم نبود. قضیه صلح حدیبیه را که بعضی‌ها مطرح مى‏کنند. من خواهش مى‏کنم بروند تاریخش را درست بخوانند. اصلا صلح حدیبیه، امتیازگیرى بود، نه امتیاز دادن. یک صلح تاکتیکى موقّت براى فتح مکه بود که چند ماه بعد از همین قضیه اتفاق افتاد.

 

  گفتار دوم

 

  محمّد(صلی‌الله علیه و آله و سلّم) پیامبری برای همیشه

 ما و کلّ بشریت از راه دور با پیامبراکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) ارتباط برقرار مى‏کنیم و با شمایلى از ایشان آشنا هستیم، سیدالشهداء(علیه السلام) از شخصیت پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، توصیفى دارند که به ‏نظر مى‏رسد اگر با این توصیف شروع کنیم مقدارى در نزدیک شدن ما به ساحت مقدس پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) به ما کمک کند. تعابیرى که امام حسین(علیه السلام) راجع به ایشان دارند، تعابیر بسیار بلندى است. مى‏فرمایند: پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) «دائمُ الْفِکْرِ» بود؛ همیشه در تفکر بود، هرگز از فکر کردن خسته نمى‏شد، «مُتَواصِلُ الاْحْزانِ» بود؛ یعنى همواره در غم شیرین با وقارى فرو رفته بود و معلوم مى‏شد که غم متصلى است و بخش اعظم این غم، در دل پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) است، حال آن که معمولا بر لبش، لبخند جارى بود امّا غم سنگین و ریشه‏دارى در دل با او بود. آیا غم ناشى از درک یک حقیقت بزرگ بود؟ غم مردم بود؟ «وَ لَیْسَتْ لَهُ راحَة»؛(33) هرگز پیامبر(‏صلى الله علیه  وآله و سلم) را بى‏غم و بى‏دغدغه نمى‏دیدم، همیشه دغدغه چیزى داشت.

«طَویلُ السَّکْت» بود، پیامبر اهل سکوت‌هاى طولانى بود، «لایَتَکَلَّمُ فى‏ غَیْرِ حاجَة»، جز وقتى که لازم و مفید بود، سخن نگفت. بناى پیامبر بر سکوت بود، الا وقتى که حرف زدن، ضرورت و فایده‏اى مى‏داشت و باید حقیقتى را آشکار مى‏کرد، یا باید از عدالتى دفاع مى‏کرد، در برابر منکر یا بى‏عدالتى بر مى‏آشفت و مشکل کسى را حل مى‏کرد و الا ساکت بود. سپس مى‏فرماید که او لَیّنْ و اهل مدارا بود اما توخالى و جافى نبود، در عین حال ترسناک هم نبود، پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) همیشه در بین ما حُرمت و ابهّت داشت اما هیچ وقت از او نمى‏ترسیدیم، نعمت هرچند اندک، نزد او بزرگ بود. بدِ هیچ چیز و هیچ کس را نمى‏گفت. هرگز براى امر دنیوى و براى منافع خود، عصبانى نشد. در مورد حقوق شخص خود اهل گذشت بود اما در مورد حقوق مردم حقُ‌‏النّاس یا حقُ‌اللّه- ایشان فورى بر مى‏آشفت و موضع مى‏گرفت و وقتى غضب مى‏کرد خشمش، خشم شخصى و مادى نبود، خشم عقیدتى بود، خشم براى مردم بود، خشم براى عدالت بود، و وقتى خشم مى‏کرد «لَمْ یَقُمْ لِغَضَبِهِ شَىْ‏ءٌ حَتّى‏ یَنْتَصِرَ لَهُ»؛(34) تا باطل و ظلم را به زانو در نمى‏آورد، از پا نمى‏نشست. وقتى خشم مى‏کرد، مى‏ایستاد تا به هر قیمتى حقیقت را به کرسى بنشاند. این‌ها اوصاف پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) از زبان سیدالشهداء(علیه السلام) است. مى‏فرماید: پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) هرگز قاه‏قاه نخندید اما همواره تبسم بر لب داشت، ظاهر و باطنش با مردم یکى بود، در خلوت و جَلْوَت، یک شخصیت داشت، بر خلاف من و ما. همواره بخش مهمى از وقت خود را به طور ثابت، به مردم و امت براى حل مشکلات آنان و کمک به مردم اختصاص مى‏داد، «فَمِنْهُمْ ذُوالْحاجَةِ وَ مِنْهُمْ ذُوالْحاجَتَیْنِ وَ مِنْهُمْ ذُوالْحَوائِج»؛ بعضیها یک مشکل داشتند؛ دیگرى، دوتا مشکل داشت؛ یکى دیگر، هزار مشکل؛ پیامبر براى همه، صبور بود. «فَیَتَشاغَلُ بِهِمْ»؛ پیامبر یک شغل اصلى داشت و آن خدمت به مردم بود. یک انسان‏گرا به معناى واقعى کلمه منتها در مسیر افکار و اهداف توحیدى و الهى بود. پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏فرمود: «اَبْلِغُونى‏ حاجَةَ مَنْ لایَقْدِرُ عَلى اِبْلاغِ حاجَتِه»؛ این تعبیر بلند و زیبایى است، بارها مى‏فرمود:

«صداى کسانى را که صدایشان به من نمى‏رسد، به من برسانید و هر کس صداى مطالبات مردم را به مسئولان و به حاکمیت برساند اهل بهشت است، هر کس خبر حقوق پایمال شده‏اى را به حاکمان برساند، در قیامت که پاى همه خواهد لرزید، پاى او نمى‏لرزد، «ثَبَّتَ اللَّهُ قَدَمَیْهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ»؛ یعنى مشکلات مردم را به گوش تصمیم‏گیران جامعه برسانید در واقع، مشکلات مردم و حقوق پایمال شده مردم را به آستان حاکمیت برسانید.»

    رفتار پیامبر در جامعه با مردم چگونه بود؟ سیدالشهداء(علیه السلام) مى‏فرماید:

«بناى پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) بر دوستى و جذب و وحدت و محبت و اُلفت با مردم بود، نه ایجاد نفرت. «کانَ یُؤْلِفُهُمْ وَ لایُنَفِّرُهُمْ»؛(35) »

صفت او این بود که مردم را به اُلفت و دوستى مى‏خواند، مردم را متنفّر نمى‏کرد، «وَ یُکْرِمُ کَریمَ کُلِّ قَوْمٍ وَ یُوَلّیهِ عَلَیْهِمْ»؛ در هر شهرى و جامعه‏اى آنانى را که اهل کرامت بودند، شخصیت داشتند و نزد مردم، محترم بودند، انسان‌هاى سالمى بودند، آن‌ها را مى‏یافت و بر آن مردم مى‏گماشت، حاکم بر آن شهر و جامعه مى‏کرد.

«کان یُحَسِّنُ الْحَسَنَ وَ یُقَبِّحُ الْقَبیحَ»؛ هر گاه ارزش و ضدارزشى را مى‏دید، قطع نظر از این که از چه کسى سرزده، ارزش‌ها را پاس مى‏داشت و در برابر ضد ارزش‌ها موضع مى‏گرفت. بررسى نمى‏کرد که این کار خوب را قوم و خویش و دوست و رفیق ما کرده، یا دیگرى تا بعد عکس‏العمل نشان بدهد، بلکه هر جا و از هر کس، عمل درستى مى‏دید، واکنش درست نشان مى‏داد و تشویق مى‏کرد، «یُقَوِّیهِ»؛ تقویتش مى‏کرد و از هر کس ولو نزدیک‏ترین کسانش خطا یا خیانت و عمل زشتى مى‏دید، منکرى مى‏دید، سوء استفاده و بى‏عدالتى مى‏دید، موضع مى‏گرفت، «کانَ یُقَبِّحُ»؛ یعنى تقبیح مى‏کرد و «یُهَوِّنُ»؛ یعنى او را خوار مى‏داشت. پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) «مُعْتَدِلُ الاَمْر»بود؛(36) اهل اعتدال بود، در هیچ کارى اهل افراط و تفریط نبود. با فضیلت‏ترین افراد نزد پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) کسى بود که بیش از همه به مسلمانان و مردم خدمت مى‏کرد. هر کس به مردم خدمت‌گزارتر بود، نزد ایشان هم شأنش بالاتر و احترامش بیشتر بود، مى‏دید که چه کسى بیشتر به مردم، به ‏ویژه محرومین خدمت مى‏کند، او را بیشتر تکریم مى‏کرد و بزرگ مى‏داشت؛ ملاکش براى نزدیکى و دورى به افراد، خدمت به مردم و مسلمانان بود.

سپس سیّدالشهداء(علیه السلام) فرمود:

«بزرگ‏ترین منزلت را نزد پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، کسانى داشتند که بیش از همه با مردم مواسات داشتند.»

مواسات، یعنى مردم را در سود و شادى خود، شریک‏کردن و در غم و مشکلات مردم، شریک شدن. پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏فرمود:

هر یک از شما که به مردم نزدیک‏تر است و در مشکلات و مصیبت‌ها در کنار مردم است و به آن‌ها کمک مى‏کند، نزد من عزیزتر و محترم‏تر است.»

 این منطق پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) بود. ما پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) را از زبان کسى بشناسیم که بیش از همه او را مى‏شناخت؛ زیرا پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «حُسَیْنٌ مِنِّى‏ وَ اَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»؛(37) حسین(علیه السلام) از من است و من از حسین(علیه السلام)؛ حسین(علیه السلام)، من است و من حسینم. اگر دقیق‏تر به این حدیث نگاه کنید، در واقع معنایش این است که ما یک شخصیت هستیم، یک راهیم، یک فکریم، یک ایده هستیم. سیّدالشهداء(علیه السلام) فرمودند: محترم‏ترین اشخاص نزد پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، کسانى بودند که بار مردم را برمى‏داشتند، انگل نبودند، از جامعه آویزان نمى‏شدند، بلکه بار جامعه را برمى‏داشتند؛ یا بار مادى یا بار فکرى و یا بار معنوى؛ اما بارى را از مردم بردارند و مشکلى از مشکلات آنان را حل کنند.

بعد فرمود:

«مَنْ سَأَلَهُ حاجَةً لَمْ‏یَرْجِعْ إِلّا بِها أَوْ بِمَیْسُورٍ مِنَ الْقَوْلِ»؛(38) هر کس به پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) رجوع مى‏کرد و از او چیزى و کمکى مى‏خواست، محال بود که بى‏جواب و با دست خالى برگردد، پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) اگر داشت، مى‏داد و اگر نداشت، او را با کلمات زیبا بدرقه مى‏کرد، از او عذر مى‏خواست، به او آرامش مى‏داد، و به گونه‏اى سخن مى‏گفت که از دادن آن چیز هم نزد آن فرد عزیزتر بود.

هیچ کس از محضر پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) ناراحت بیرون نمى‏رفت، حتى دشمنانش وقتى نزد ایشان مى‏رفتند و در ساحت قدس پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) قرار مى‏گرفتند، از جلسه که بیرون مى‏آمدند، نمى‏توانستند از او متنفر باشند، «وَ صارَ لَهُمْ أَباً»؛ پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) براى مردم پدر بود، «وَ صارُوا عِنْدَهُ سِواء»؛(39) و همه مردم بدون استثناء در چشم او مساوى بودند، براى هیچ کس بى‏دلیل، احترامى بیش از بقیه یا بى‏احترامى قائل نمى‏شد. پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، اهل «تَسْوِیَةُ النَّظَرِ وَ الْاِسْتِماعِ بَیْنَ‏النَّاسِ»(40) بود؛ یعنى حتى نگاهش بین مردم به تساوى مى‏چرخید و حتى به سخنان افراد که گوش مى‏داد، به طرز مساوى گوش مى‏داد. تا این حد بر حقوق بشر تأکید و دقت داشتند. حتى حق نگاه کردن به او و حق گوش‏دادن به سخنانش.

سیدالشهدا(علیه السلام) فرمود:

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) حتى در این حقوق، مساوات را رعایت مى‏کرد. محال بود که بى‏دلیل به کسى دو برابر دیگرى نگاه کند و یا به حرف‌هاى کسى با اشتیاق گوش کند و به سخنان دیگرى بدون دلیل. اصحاب ایشان مى‏گفتند که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) به‏گونه‏اى به حرف‌هاى ما  گوش مى‏سپرد که ما فکر مى‏کردیم ایشان استفاده مى‏کند و ما عجب نکته جالبى گفتیم؛ یعنى گمان مى‏کردیم که چیزى نمى‏دانست و اکنون توسط ما دانا مى‏شود، حتى در گوش‏دادن به سخنان کسى، اجازه نمى‏داد که گوینده تحقیر بشود. وقتى کسى فکر مى‏کرد دارد حرف مهمى مى‏زند، پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) چنان با توجه و جدّیت به سخنانش دل مى‏داد که او خجالت نکشد.

مى‏فرماید:

مجلس پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، مجلس حلم، حیا، صدق و امانت بود. در حضور او هیچ‏وقت صدا بلند نمى‏شد، در مجلسى که پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) حضور داشت، همه متعادل بودند، همه بر اساس تقوا سخن مى‏گفتند، همه متواضع بودند. در جلسه‏اى که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) حضور داشتند، همه به بزرگان و مسن‏ترها احترام مى‏گذاشتند و با کوچک‏ترها با مهربانى برخورد مى‏کردند «وَ یُؤْثِرُونَ ذَاالْحاجَةِ» و نیازمندان را بر خود مقدم مى‏داشتند «وَ یَحْفَظُونَ الْغَریبَ»؛(41) محال بود که آدم بیگانه و غریبه‏اى وارد جلسه بشود و پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) به احترام او بلند نشود و جمع هم تحت تأثیر تعالیم پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، نسبت به او بى‏اعتنا باشند، محال بود که از کنار فرد غریب و بیگانه‌ای بى‏تفاوت عبور کنند، بلکه حتما حرمت و حقوقش را حفظ مى‏کردند، حتى اگر خودش نمى‏دانست وقتى یک غریب وارد جمع مى‏شد، خود را غریب احساس نمى‏کرد. همواره شادى در چهره پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) بود. در عین حال که همیشه غم متصلى در دل او بود، ولى چهره‏اش شاد و خندان بود، شادى براى مردم، لبخند بر لب اما غم همواره در درونش بود، با آن غم در درون، زندگى مى‏کرد و در بیرون با مردم، با لبخند روبه‏رو مى‏شد.

چهره پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) شاد بود، ابرو گره نمى‏کرد، مگر آن گاه که بى‏عدالتى یا منکرى را مى‏دید. «سَهِلُ الْخُلْق» بود؛ یعنى خیلى راحت مى‏شد با او رابطه برقرار کرد. «لَیْسَ بِفَظٍّ وَ لاغَلیظٍ»؛ پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) خشن و تندخو نبود «وَ لافَحّاشٍ وَ لاعَیَّابٍ»؛ هرگز فحش بر لب او جارى نشد، عیب‏گیر نبود، عیب مردم را تعقیب نمى‏کرد. «وَلا مَدَّاح».(42) در عین حال مدّاح و اهل مبالغه در تمجید از افراد هم نبود.

امام حسین‏(علیه السلام) توصیف پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) را با این تعابیر ختم مى‏کنند، فرمود:

«وقتى سخن مى‏گفت، همه ساکت بودند، انگار پرنده روى سرشان نشسته باشد، تا یک کلمه از سخنان پیامبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) را از دست ندهند. وَ لایَتَنازَعُونَ عِنْدَهُ حَدیثٌ»؛(43) در حضور پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) مردم میان حرف یکدیگر نمى‏دویدند.»

 پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) این ادب را به آن‌ها آموخته بود که هر کس سخن مى‏گوید، همه سر تا پا گوش باشند تا وقتى سخنش تمام شد، اظهار نظر کنند. این شخصیت بزرگى که تاریخ را تکان داد، و باید ایشان را کانون آفرینش نامید، در طول ده سال حکومتش نزدیک به هشتاد جنگ را یا مستقیم در جبهه فرماندهى کرد و شمشیر زد و یا براى جنگ با دشمنان نیرو فرستاده است و حکومت تمام عیارى تشکیل داد. همه ابعاد مختلف ایشان را به این صورت در کنار هم باید ملاحظه کرد.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) لحظه‏هاى فاخر قدسى دارد که کاملا دور از دسترس درک بشریت است، ولى در عین حال مى‏تواند آن‌ها را مبناى عمل صالح و سعادت و زندگى بشر قرار دهد.

پیامبرى چیست؟ پیامبرى، یک تلقّى بى‏آفت از آن امر متعالى و قدّوسى است و در عین حال، منشأ آموزه‏هاى خیلى روشن و عملى براى زندگى فردى و اجتماعى است. یک جنبه اطلاقى و قدسى دارد که بدون خطا، بدون نسبیت، بدون سوءتفاهم‌هاى بشرى، به پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) رسیده اما در عین حال مفاهیم روشن و غیرمبهمى در شریعت، در اخلاق و در عقاید براى همه بشریت هم به ارمغان آورده است. اگرچه خود «پیامبرى»، مفهومى دور از دسترس ماست اما مفاد و دستاوردى داشته که در دسترس ماست، قابل فهم براى ماست، بر حسب مراتب براى ما قابل عمل است. البته پیامبران، همان نوابغ نیستند، و نوابغ نیز آدم‌هاى کوچکى نیستند.

نوابغ کسانى‏اند که فکرشان سریع‏تر از خودشان پخته شده، نوابغ به همان دلیل معمولا در جامعه مى‏سوزند و وارد یک پیکار بى‏صدا با عصر و دوران خودشان مى‏شوند، براى این که آن عصر را تغییر بدهند. اگر نوابغ نبودند، بشر هنوز غارنشین بود و بالاتر از آن، پیامبران اگر نبودند، نوابغ نمى‏توانستند هیچ تأثیرى در ساختار تاریخ بشر بگذارند. در واقع باید گفت پیامبران اگر نبودند، بشر، حیوان بود.

نوابغ، کسانى‏اند که با عصر خودشان دائماً به یکدیگر تنه مى‏زنند و همین باعث مى‏شود که دوران معاصر آن‌ها با آن‌ها وارد درگیرى بى‏صدایى بشود و آنان در واقع از درون و بیرون، کیفر ببینند؛ زیرا هماهنگ با دوران خودشان نیستند، چند قدم جلوتر از زمان پریده‏اند، مدتى جلوتر به‏دنیا آمده‏اند، زود به ‏دنیا آمده‏اند و معمولا آن‌ها که ذهنشان تندتر است، لبخندشان هم تلخ‌تر است.

بعضى مى‏گفتند که این انسان‌هاى پیشتاز و نوابغ، خنده را به دیگران آموختند، براى این که خودشان به اندازه همه رنج مى‏بردند، مجبور شدند خنده را اختراع کنند تا مقدارى به این رنجى که به علت جلو افتادن از بقیه بشریت مى‏برند، تسکین بدهند. بنابراین، درست است که نبوغ براى نوابغ معمولاً  گران تمام شده، یعنى هم آن‌ها را به زحمت انداخته و هم مخاطبانشان را اما انبیا به مراتب، فوق نوابغ‏اند.

نبوّت اصلا از سنخ نبوغ‌هاى عادى بشرى نیست، همان فاصله‏اى که انسان‌هاى عادى با نوابغ دارند، بلکه به مراتب بیش از آن فاصله را نوابغ با انبیا دارند؛ زیرا نبوّت از سنخ نبوغ نیست، چیز دیگرى است، عالم دیگرى است. چون ما و شما نبى نشده‏ایم، نمى‏دانیم چیست؟ تا پیغمبر نشویم، نمى‏دانیم پیغمبرى چیست؟ و هیچ وقت نخواهیم دانست! شجاعت انبیا هم از سنخ جنون نیست، بلکه ناشى از یقین است، البته آن جنونى که به انسان، قدرت تکلّم مى‏دهد على‏رغم همه، آن ایمان است و این ایمان و این یقین چون در طول تاریخ، همواره محاسبات مادّیون را برهم زده و خواهد زد «جنون» خوانده شد. یکى از توصیفاتى که تقریبا در همه دوران‌ها راجع به انبیا به کار رفته، صفت «مجنون» است و در قرآن کریم اشاره شده که هیچ نبى و پیامبرى نیامده است، جز این که جامعه معاصرش او را مسخره کرده و دیوانه خوانده است. گفته‏اند این شخص آنرمال (unnormal) است، مالیخولیا دارد، بر خلاف عرف حاکم و جارى در دنیا حرف مى‏زند، جن زده است.

انبیاء جلوتر از تاریخ و زمان دویدند و جلوتر از همه نوابغ، زمان و تاریخ را یک تنه به دنبال خود کشیدند. انبیا چنین‏اند. آن‏گاه وقتى که به خاتم‌الانبیاء(‏صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏رسیم، مسئله باز هم بیشتر متفاوت مى‏شود. یقین، چیز کوچکى نیست؛ یقین باعث مى‏شود که آدم با مژه‏اش کوه‏ها را سوراخ کند. یقین، که این همه با آن مبارزه مى‏شود و کسانى حتى شک را بر آن مقدّم مى‏دارند، منشأ بزرگ‏ترین تحولات و پیشرفت‌هاى انسان در ابعاد مادى و معنوى در تاریخ بوده است و اگر ملّتى یقین را از دست دهد، دیگر همه چیز را از دست داده است. آن‌ها که اهل یقین‏اند، از هیچ مبدئى به این فلسفه «لاادرى» نزدیک نمى‏شوند. لاادرى، یعنى «نمى‏دانم»، شاید باشد، شاید نباشد. شاید الان روز است، شاید شب است. شاید حق است، شاید باطل.

دو نفر بحث مى‏کردند، اوّلى نظرش را گفت، فرد ناظر گفت که شما درست مى‏فرمایید. دومى خلاف آن را اظهار کرد و او گفت که شما هم اتفاقا درست مى‏فرمایید. نفر سوّمى گفت آقا نمى‏شود که هم این درست بگوید، هم او. گفت: اتفاقا شما هم درست مى‏فرمایید. پلورالیزم و نسبیّت جدید دقیقا همین است. شما درست مى‏فرمایید، شما هم ضد ایشان فرمودید، درست مى‏فرمایید. تو درست مى‏گویى، تو هم درست مى‏گویى. انبیا آمدند تا با این شک و جهل و دو دلى مبارزه کنند، انبیا طرفدار جزم ابلهانه نبودند اما طرفدار شک هم نبودند، مگر شک مقدمه‏اى، شک به عنوان یک منزل بین راه، به عنوان یک مقرّ موقت، نه شک به عنوان منزلى که دیگر اردوگاه تو باشد و بار خود را آن‌جا بیندازى. آن‌ها به مؤمنین آموختند که اولا وقتى نمى‏دانید بگویید: لاادرى، «نمى‏دانم»، امّا بعد که دانستید و ایمان آوردید محکم بگویید: «ادرى، مى‏دانم». من مى‏دانم، کور نیستم، من فرق حق و باطل را مى‏فهمم و به پاى دفاع از حقیقت و عدالت مى‏ایستم، براى من فضیلت و رذیلت، مساوى نیست، همه اعمال با هم مساوى نیست، من موضع دارم و این ایمان است، این یقین آگاهانه است، نه یقین عوامانه.

یقین آگاهانه همیشه آدم‌هاى لاغر و کم خون را در تاریخ به آدم‌هاى بسیار دلیر تبدیل کرده که مى‏توانند همه فرمول‌هاى سیاست، طبیعت و تاریخ را حتى قبل از این که آن‌ها را بیاموزند، تغییر بدهند و این فرمول‌ها را عوض کنند، ولى نبوّت حتى از سنخ این ایمان و یقین عادى و بشرى هم نیست، چیزى فراتر از آن است. گرچه این ایمان و یقین چیز بسیار مهم و اساسى است؛ یعنى چنان نیست که وقتى 4 نفر، 40 نفر، 400 نفر، 4000 نفر، 4 میلیون نفر در برابر شما ایستادند و گفتند آقا دو دو تا، چهار تا نمى‏شود، بگویید که بله دیگر نمى‏شود. یقین آگاهانه، یقینى که منشأ آن آگاهى است و دانش بر یک واقعیت عینى است؛ در برابرش، 4 نفر یا 4 میلیارد نفر بایستند، برایش مساوى است. از این جاست که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارید، همه شما یک طرف بایستید و من یک طرف، من کوتاه نمى‏آیم».(44)

از حضرت امیر(علیه السلام) نقل شده که فرمود:

«اگر همه عرب در برابر من بایستند، من نمى‏ترسم و شک نمى‏کنم و عقب نمى‏روم».(45) دو دو تا، چهارتاست و لو چهارصد هزار نفر بگویند پنج تاست.»

البته به آن درجه از آگاهى و شناخت و صلابت شخصیتى رسیدن، کار سختى است؛ ما به دو دو تا چهار تا هم تحت فشار افکار عمومى، شک مى‏کنیم. گفتند یک بنده خدایى مى‏گفت: دو دوتا مى‏شود چهارتا. یکى آمد و گفت: نه آقا مى‏شود پنج‏تا. نفر دوم آمد و گفت: پنج‏تا. ده، پانزده، بیست نفر تکرار کردند که پنج تاست این بنده خدا هم گفت: بله، اگر از این جهت مى‏فرمایید پنج‏تاست، نه. آقا از هیچ جهتى دو دو تا پنج‏تا نیست، چهارتاست. انبیا گره‏هاى کور تاریخ را این‏گونه باز کردند. لذا وقتى مبعوث شدند، در برابر اجماع تاریخ بر جهل، یک تنه ایستادند و آن اجماع را درهم شکستند. پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) دو خدمت بزرگ به بشر کرده است: یکى خدمت معنوى و معارفى، دیگرى خدمت حقوقى و اجتماعى است که با ذکر بعضى از آموزه‏هاى ایشان درباره اجتماع و حقُ‌النّاس  به آن اشاره مى‏کنم.

اساسا یکى از بزرگ‏ترین خدماتى که پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) به بشریت کردند، وصل کردن ارتباط دو جانبه بدون پارازیت میان خدا با بشر و بشر با خدا بود؛ یعنى این ارتباط را ایشان دوباره و براى همیشه برقرار کردند و رفتند، علاوه بر این که صداى مقدّس خداوند را با امانت و عصمت کامل به ما رساندند و این کار بسیار بزرگى است، از این طرف هم به ما آموختند که خدا را چگونه بنامیم و با چه نام‌هایى بخوانیم؟ از او چه بخواهیم؟ چگونه بخواهیم؟ توحید و معاد را به ما آموخت، ارتباط معاش و معاد و تعامل ماده و معنا را به ما آموخت. روش حرکت از دنیا به سمت آخرت را به ما آموخت، بدون این که دنیاى ما را ضایع کند، بدون اینکه واقعیت طبیعى ما را نبیند و این در حالى است که ما به هیچ‏یک از این‌ها دسترسى نداشتیم.

اگر پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) نبود، هیچ ‏یک از این راه‏ها در دسترس ما نبود. ما تنها حدسیاتى مخلوط با خرافات مى‏زنیم.

این خدمت بزرگى است که ایشان به بشریت کرد؛ این‌ها اختراعى نیست، امور عینى است، او بود که خداوند را براى ما توصیف کرد.

اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) خدا را براى ما توصیف نمى‏کرد، بین بت و خدا و خدایان چه فرقى مى‏توانستیم قائل شویم؟! مگر بقیه اقوام بشرى که بت‏پرست‏اند، تابویى‏اند، توتم پرست‏اند، این‌ها دنبال حقیقت نبودند؟ آنان  هم به دنبال حقیقت و خدا بودند، ولى به اینجا رسیدند؛ زیرا دستشان به دامان پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) نرسید و الا آن‌ها هم در پى همین مطلوب بودند، ولى کجا رفتند؟ به کجا رسیدند؟ چه مى‏خواستند و چه شد؟

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، خداوند را براى ما توصیف کرد، او ما را از بزرگ‏ترین خرافه، یعنى الحاد، چه الحاد بسیط و چه الحاد پیچیده و مرکب نجات داد. از انواع معنویت‌هاى انحرافى، بت‌پرستى، توتم‌پرستى، تابوها، از این سحر و جادو جمبل‌هاى شیطانى، از ریاضت‌هاى غلط غیرانسانى، از شطحیات و طامات‏سرایى و از این همه آدرس‌هاى تقلّبى از خدا که در دنیا هست، ما را نجات داد.

علاوه بر این که ایشان دگم‌هاى مادى و جزم‌هاى ماتریالیستى را شکست و پنجره به سوى ماوراى طبیعت را براى ما باز کرد که ما هیچ وقت به دست خود نمى‏توانستیم این پنجره را باز کنیم؛ او این پنجره را گشود و به ما آموخت که چگونه انسان باشیم و چگونه از گاو و چرنده و خزنده، فاصله معقولى بگیریم که ما را با آن‌ها عوضى نگیرند. غیر از این خدمت بزرگ، از آن سو هم به ما آموخت حال که به دنبال حقیقت هستید، آدرس درست، این است پس خدا را با توهّمات خودتان اشتباه نگیرید و این خدمت بسیار بزرگى است که ما به آن خیلى بى‏توجه هستیم.

امام سجاد(علیه السلام) در یکى از دعاهاى رسیده مى‏فرمایند:

«خدایا، سپاس که به بشر اجازه دادى تا تو را خطاب کند، تو را بخواند و نام مقدّس تو را بر زبان جارى کند. سپاس که به ما اجازه دادى تا نام تو را بر زبان بیاوریم و هر جا و هر وقت که بخواهیم از تو بگوییم و از تو هر چه مى‏خواهیم، بخواهیم؛ و خدایا تو را سپاس که به ما از طریق انبیا و از طریق خاتم‏الانبیاء(‏صلى الله علیه وآله و سلم) آموختى تا چگونه با تو سخن بگوییم و چگونه به تو نماز و نیاز بیاوریم و چگونه از تو کمک بخواهیم و تو را چگونه صدا بزنیم.»

این‌ها آموزش‌هاى بزرگى است. اگر شما بروید در حلقه‏هاى مختلف معنوى و عرفانى در شرق و غرب دنیا، ببینید چقدر محتاج چنین آموزش‌هایى هستند که به طور مجّانى در دسترس ماست و ما استفاده نمى‏کنیم، بحث دیگرى است. امّا این کمک بزرگى به بشریت بود.

شما مى‏بینید که فلاسفه الهى در تاریخ، همه زورشان را به قصد قربت زدند، از اثبات علت‏العلل بالاتر نرفتند و خودشان هم دلشان نیامد عاقبت وقتى که دارند مناجات مى‏کنند با این نام‌ها خدا را بخوانند که اى علت اولى یا علت‏العلل، یا واجب الوجود. خودشان هم دلشان نیامد که خدا را این‏گونه صدا کنند، عرفان بشرى هم همین است. عرفان بشرى هم مستقل از انبیاء نتوانست به حقیقت دست یابد، بلکه از دور با چشم بسته گاهى بو کرده‏اند، ولى حرف‌هایى که عرفاى بشرى در شرق و غرب عالم زده‏اند، على‏رغم همه زحماتشان، این‌ها کجا و آن‌چه انبیا و خاتم‏الانبیا(‏صلى الله علیه وآله و سلم) گفته‏اند کجا؟ تصویرى که ایشان از خداوند ارائه داده کجا؟

آیا معنویتى که اسلام ارائه داده با معنویتى که تائوئیسم و بودیسم و آیین شین‏تو و این‌ها ارائه مى‏دهند، یکى است؟ عرفاى الهى هم که آمدند حداکثر به جاى «علیّت» مفاهیمى چون «تجلّى ذاتى و حبّى» و «تجلّى وجودى و شهودى» و «فیض اقدس» و «فیض مقدّس» را مطرح کردند و به قصد قربت هم بود اما باز آن توحیدى که انبیا آوردند، توحیدى که خاتم‏الانبیا آورد، کجا و این وحدت وجود صوفیان کجا؟ تازه! من آن «وحدت وجود» الهى را مى‏گویم که غیر از «وحدت وجود» مادّیین است. «وحدت وجود» الهى که خود طریقه‏هاى مختلف هم دارد، از فلوطین و رواقیّون تا بزرگانى مانند ابن‏عربى و دیگران، گرچه همه فلاسفه و عرفاى الهى، همه آن‌ها مأجورند و خدمات بزرگى هم به معارف بشرى کرده‏اند و مى‏خواستند همین توحید انبیا را بفهمند و بفهمانند، ولى راه کشف راز اصلى این جهان و این حیات را انبیا، به ویژه خاتم‏الانبیاء(‏صلى الله علیه وآله و سلم) به بشر آموختند و ملاک ما براى داورى در خصوص معارف فلسفى و مکاشفات عرفانى همه بزرگان، همین وحى خاتم‏الانبیاست.

بنده متأسفانه خیلى اهل عبادت و معنویت نیستم، ولى این‏قدر مى‏فهمم که اگر مأثورات و ادعیه اولیاى معصوم الهى نبود، واقعا نمى‏دانستم که خدا را حتى به چه نامى باید خواند و اصلا با او چگونه باید سخن گفت. این‌جا دیگر جاى جعل اصطلاح و آفرینش‌هاى ادبى و حرف‌هاى من درآوردى نیست. مسئله خیلى جدى است، مسئله ابدّیت است، مسئله مواجهه با کمال مطلق است، شما پیچیده‏ترین تلاش‌هاى عقلى و لطیف‏ترین مکاشفات عادى عرفاى بشرى را در شرق و غرب ملاحظه کنید! از مکاتب عرفانى یونان تا هند و چین، بر روى این‌ها یک تأمل گذرا داشته باشید، مى‏بینید چقدر این دست و پا زدن‌هاى آن‌ها نجیبانه، مظلومانه و در عین حال مذبوحانه است و امروز هم ما، اگر نبود تعالیم پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) از ماوراى طبیعت، معرفة‌الله و این عقلانیت که دستاورد ایشان بود - اگر نبود، امروز از ماوراى طبیعت و از ملکوت عالم، یک کور سویى بیشتر، پیش چشم ما نبود.

بدون تعالیم پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) ما فقط معنویتى مبهم و عشق مجملى به او داشتیم که در معرض انواع خرافات و شرک‌ها و تابوها و گاهى حتى توأم با خرافات و جنایت‌ها بود. اگر تعالیم پیغمبر(‏صلى الله علیه وآله و سلم) ما نبود، باید حالا مانند سرخپوست‌ها دور آتش مى‏رقصیدیم یا جلوى پاى جادوگرها بچه‏هایمان را براى تقرّب به خدا قربانى مى‏کردیم یا براى این که خدا راضى بشود، زن شوهر مرده را همراه جنازه شوهرش، زنده زنده دفن مى‏کردیم، یا براى تقرّب به خدا، خودزنى و یا خودکشی‌هاى دسته‏جمعى ترتیب مى‏دادیم.

این‌ها چیزهایى است که حلقه‏هاى عرفانى الان در شرق و غرب دارند انجام مى‏دهند. در هزاره‏هاى قبل هم انجام مى‏دادند، الان هم انجام مى‏دهند. وقتى راه درست سخن گفتن با خدا و تقرّب به او را از پیامبران نیاموزیم و به یک معنویت مبهم و مجملى دست بیندازیم، همین قبیل کارها را باید کرد، یا باید زمستان‌ها ساعت‌ها در آب بروى، تمرکز بگیرى، در آب یخ براى تقرّب به خدا و براى ثواب، تمرکز بگیرى و اورادى را که از شیاطین آموخته‏اند، براى تقرّب به خدا، آن‌ها را بر لب جارى کنى و بخوانى.

این همه فرقه‏هاى معنوى و باطنى در دنیاست که البته در هر یک هم رگه‏هایى از حقیقت هست که با شرک و با خرافه، مخلوط شده است، با آن معنویت توحیدى که خاتم‏الانبیاء(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، ناب‏ترین نوع و کامل‏ترین سطح آن را به بشریت عرضه کرد و حقیقت مطلق است، بسیار متفاوت است؛ منتها در حدّ ظرفیت ما آدم‌ها.

بنده این بخش از عرضم را با این توضیح که آشنایى با خداوند و آموزش طرز گفت‏وگو با خدا، یکى از برکات بزرگ مبعث پیغمبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) است، خاتمه بدهم.

ما باید از پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) مستقلا بابت آموزش‌هاى بزرگ ایشان تشکر کنیم، والا ما هم باید وقت مى‏گذاشتیم به دنبال این چپق مقدّس و رقص ارواح و خدایان و جادوجمبل آمریکاى بومى مى‏رفتیم و همین الان هم در آمریکا، همان نیویورک و کالیفرنیا یکى از گرم‏ترین بازارها، هنوز بازار فال‌گیرهاست؛ یعنى طبقات مرفه تحصیل‌کرده و دانشگاهى، یکى از بیشترین مراجعات را به این فال‌گیرها دارند و یا قاعدتا سر و کارمان با طبل‌هاى آفریقایی‌هاى بدوى و جشن آدم‌خوارى و این قبیل چیزها مى‏افتاد.

اگر آموزش‌هاى پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) نمى‏بود عرفان با خرافات چه تفاوتى داشت؟ حال عرفان یهودى یا عرفان مسیحى که از قرن‌ها قبل با شرک رومى و با اساطیر یونان مخلوط شد، حسابش جداست. برویم سراغ شرق که مرکز عرفان است، منطقه هند و چین که ادیان چین و تبّت و خاور دور شاخه‏هاى مختلف هندوئیسم، بودیسم و معارف کنفوسیوسى، الگوهاى تائویى و آیین شین‏تویى و ادیان جدیدترى که در ژاپن ظهور کرده، مثل آیین پیون کیودان یا ادیان جدید آمریکایى مثل نورمون، یا مکتب روح‏گرایى اسپکتوالیزم که در آمریکا الان طرفداران زیادى دارد پیدا مى‏کند و یا سرزمین هند که فستیوال ادیان است به معناى واقعى کلمه که دین بودایى، دین پورانایى، دین جنى، تانترایى، سیک‌ها و... همین طور روى هم ریخته‏اند، فرقه‏هاى مختلف و برهمن‌ها، شمنیزم، همه به قصد قربت به حقیقت مطلق کورمال کورمال درپى نورى مى‏گردند که آن نور را خاتم‏الانبیاء(‏صلى الله علیه وآله و سلم) مجانى در اختیار ما گذاشته است و آن‌ها محروم‏اند. به معناى واقعى کلمه مستضعف‏اند، البته ما هم به معناى واقعى کلمه مستکبریم؛ یعنى این مطالب در اختیار ماست و به آن اعتنا نمى‏کنیم. عرض کردم نمى‏خواهم ارزش‌هایى را که در آیین‌هاى مختلف عرفانى در دنیا وجود دارد، کتمان کنم؛ نمى‏خواهم بگویم که همه این‌ها به کلى، عارى از ارزش و صد در صد سیاه و باطل است.

شما در خیلى از همین ادیان، در وداها، اوپانیشادها مفاهیم آموزنده الهى، زیاد مى‏بینید که معلوم است رگه‏هایى از عالم اله در آن‌ها واقعا وجود دارد، منتها آمیخته با انواع خرافات و شرک است که گاهى باید عطایش را به لقایش بخشید. بیایید این‌ها را با توصیف‌هایى که قرآن از خدا دارد، با کلمات و دعاهاى پیغمبر و صحیفه سجادیّه و صحیفه علویّه بى‏طرفانه مقایسه کنید. به علاوه که اصولا عرفانى که اسلام یا تشیّع از آن بحث مى‏کند، یک بعدى نیست، یک عرفان منفى نیست؛ بلکه به سراسر زندگى عینى بشر، به مشکلات مادى‏اش حتى به شکمش، به حقوق جنسى‏اش، به حقوق سیاسى‏اش به همه این‌ها هم توجه دارد. این هنر بزرگى است که بتوانید لطیف‏ترین عرفان را در کنار عینى‏ترین و عملى‏ترین دستگاه‏هاى حقوقى و فقهى به بشر عرضه کنید. این جامعیت هم مزیّت عرفان اسلامى است.

بنابراین فرق اسلام با آیین شین‏تو و یا بودیسم و یا مسیحیت، فقط در شریعت اسلام نیست، در عرفانش هم هست؛ یعنى معنویتش هم متفاوت است. بهترین دلیل هم این است که توصیف این مکاتب از معنویت  و نوع نتایجى که مى‏گیرند و نوع توصیه‏هاى معنوى آن‌ها کاملا متفاوت است. مسئله دیگرى که در این‌جا مى‏خواهم اشاره کنم خود مفهوم وحى و نبوّت است. با مفهوم نبوّت، نباید بازى کرد و خیلى‏ها مشغول این بازى شده‏اند، نه فقط به‏تازگى بلکه از زمان بعثت خود انبیا. این بازى، خیلى بازى خطرناکى است و نه فقط آثار شوم معرفتى، بلکه آثار فاجعه‏بار تاریخى و اجتماعى داشته و خواهد داشت.

کسانى بوده‏اند و هستند و پس از این نیز خواهند بود که جرئت ادعاى نبوّت و یا انکار صریح نبوّت را ندارند. بنابراین، مفهوم نبوّت را دور مى‏زنند و سعى کرده‏اند که این مفهوم را خراب کنند؛ یعنى چون به سطح نبوّت نمى‏توانند برسند، مفهوم نبوّت را پایین مى‏کشند و مى‏خواهند به هر قیمتى که شده این امر ماوراى طبیعى را طبیعى جلوه بدهند و فلسفه‏هاى مادى که براى دین و براى نبوّت و کار انبیاء تراشیده‏اند همه از این سنخ است. شما بحث‌هایى که پدیدارشناسان در جامعه شناسى دین، روان‏شناسى دین و فلسفه دین مى‏کنند و بحث‌هایى که فنومنولوژیست‌هاى دین کرده‏اند بررسى کنید، تصویرى که آن‌ها مى‏خواهند از دین، از نبوّت و از وحى وارونه کنند، پایین کشیدن مفاهیم از مراتب بالاى الهى و آسمانى‏اش به مراتب کاملا مادى و زمینى است. نبوّت را با شاعرى مقایسه کرده‏اند، الآن هم مى‏گویند زبان دین، زبان شعر و مجاز و تشبیه و استعاره است.

در صدر اسلام هم به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏گفتند که او کاهن است، اکنون نیز مى‏گویند که نوعى تجربه روحانى و شخصى آنرمالى است که به یک فرد دست مى‏دهد. پایین کشیدن سطح نبوّت به سطح مسائل طبیعى و یا اگر غیرطبیعى است، غیرطبیعى. مفهوم آنرمال است، از نوع مادون طبیعى، نه از نوع فوق طبیعى.

نمى‏دانم دوستان چقدر به آثارى که در جامعه شناسى دین، روان شناسى دین یا فلسفه دین یا کلام جدید ترجمه و تبلیغ مى‏شود آشنا هستند؟ آیا ملاحظه فرموده‏اید که تقریبا همه این‌ها کذب بودن آن ادّعاى اصلى انبیاء را که همان وحى و نبوّت است مفروض گرفته‏اند؛ یعنى جزء اصول موضوعه‏شان این است که وحى الهى قطعاً دروغ و باطل است و بعد مى‏گویند گرچه این ادّعا دروغ است امّا درباره کسانى که در طول تاریخ، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نامیده شده‏اند بحث کنیم که چرا این ادّعا را کرده‏اند؟ یا آثار فردى و اجتماعى ناشى از باور کردن ادّعاى پیامبران را بررسى مى‏کنند امّا با فرض قطعى که این‌ها دروغ است. نگاهشان به دین هم به‏گونه‏اى است که در آن، بت‏پرستى و توحید، به یک معنا، معنویت است و فرقى نمى‏کند، همه این‌ها معنویت خوانده مى‏شود، غافل از این که آهن و فولاد هم که از یک کوره در بیایند، یکى مى‏شود نعل الاغ، دیگرى شمشیر آبدیده. چطور تا یک نفر چشم‌هایش را مى‏بندد، مى‏گویید این‌ها معنویت و عرفان است؟ همین‏که چشمانش را بست، معنویت و عرفان شد؟!

فرض آن‌ها این است که این مفهوم تکلّم الهى، کلام‌الله، تشریع الهى، احکام‌الله، اصل وحى به معناى دینى‏اش، دروغ است، بلکه محال است؛ این را ابتدا فرض مى‏گیرند، بعد وارد بحث مى‏شوند که ببینیم حالا علت این فعل، علّت ادّعاى پیامبرى چیست؟ این‌ها چه مشکلى داشتند که ادّعاى پیامبرى کردند و کسانى که حرف‌هاى این‌ها را باور بکنند، در آن فرد یا جامعه‏اى که حرف‌هاى این‌ها را باور بکند، چه تأثیرات روان شناختى یا جامعه شناختى قابل بررسى است؟ آیا آن کسى که ادّعاى پیامبرى کرده است؛ مثلاً هدفش آرامش دادن به اضطراب‌هاى شخصى‏اش بوده و این هم نوعى تخدیر است؟ آیا کارکرد ایدئولوژیک دارد؟ این خدمت به اغنیاست؟ پوششى است براى جهل بشر؟ براى ترس بشر از نیروهاى ناشناخته؟ این چیست؟ و الا اصل نبوّت که کذب است.

پس بیاییم بررسى کنیم که نتیجه این ادّعا و نتیجه باور کردن آن در جامعه، در تاریخ و در نفس بشر چه بوده و چه مى‏تواند باشد؟ این است موضوع مطالعاتى که در غرب، راجع به ادیان مى‏شود. چون در حدود هفت حوزه معرفتى راجع به دین در دنیا بحث مى‏شود؛ یعنى از هفت منظر مطالعه مى‏شود. گاهى هم مى‏گویند ما از بالا نگاه مى‏کنیم و داورى مى‏کنیم و در واقع، تمام فرضیاتى که براساس آن بررسى مى‏کنند، مبتنى بر همین است که اصلش دروغ است و فرقى بین نبى و متنبّى نیست، همه انبیا متنبّى بودند و بلکه اگر درست‏تر بگوییم همه متنبّیان، نبى هستند.

کسانى که ادعاى نبوّت کرده و خواهند کرد، به یک اندازه، حق دارند ادعاى نبوّت بکنند و به یک معنا نبىّ‏اند، آن وقت این‌جا سؤالاتى که مطرح مى‏شود، داراى همین پیش فرض‌هاى غلط است. ببینید سؤال وقتى که پیش‏فرض غلط داشته باشد، مغالطه است. منطقیّون ما به آن مى‏گویند: «جَمْعُ مَسائِلَ فى‏ مَسْئَلَةٍ واحِدَةٍ»؛ یعنى چند مسئله را در ظاهر یک مسئله، جواب دادن و طرح کردن. چیزى نزدیک به همان مغالطه‏اى است که غربی‌ها به آن مى‏گویند: (questions complex)؛ یعنى این که شخص سؤالى را مطرح مى‏کند، ولى در واقع، یک سؤال نیست، بلکه در ضمن آن دو سه ادعاست. چیزى را مفروض گرفته و شما به آن سؤال هر طور پاسخ بدهید چه مثبت و چه منفى، آن ادعاى شخص مقابل را پذیرفته‏اید؛ مثلا از شما بپرسند شما به طلبکارانتان چک مى‏دهید یا پول نقد؟ شما چه بگویید چک مى‏دهم و چه بگویید پول نقد، در هر دو صورت، یک چیز را قبول کرده‏اید و آن بدهکار بودن خودتان است. این مغالطه در تمام حوزه‏هایى که در باب دین، وحى و نبوّت، بحث کرده‏اند تقریبا رایج بوده است؛ مثلا سؤال مى‏کنند: آیا انتظار ما از انبیا و دین، دخالت در اجتماعیات باشد یا نباشد یعنى چه؟ یعنى این که خود دین چیست و چه مفادى دارد و چه گفته است و دخالت در اجتماعیات دارد یا ندارد؟ این اصلا منتفى است و فقط بحث از این است که ما دین را چگونه تفسیر کنیم؟ و چه انتظارى از آن داشته باشیم؟ همه چیز تابع ماست و هر تفسیرى مى‏شود از آن به دست داد. پس حال که هر تفسیرى مى‏شود از آن به دست داد، چه تفسیرى را بهتر است ارائه بدهیم، این یک مغالطه (questions complex) است. یا مى‏گویند حال که زبان دین، یک زبان غیرمعرفتى و سمبلیک، اساطیرى، مجازى و شاعرانه است پس دین در تاریخ، به دنبال چه چیزى است؟ آقا اصل مسئله این است که چه کسى گفته که زبان دین، زبان شاعرانه، مجازى و اساطیرى است؟ چه کسى این را گفته است؟ اصل این ادّعا ابتدائا باید جداگانه ثابت شود. بهترین جواب به این نوع مغالطه‏ها، همان جوابى است که آن بنده خدا داد؛ آمدند به او گفتند: آقا بچه‏ات با ماشین زده یکى را زیر گرفته است. گفت: اوّلا ماشین بچه من خراب است، دوم این که بچه من اصلا ماشین ندارد، سوّم این‌ که من اصلا ازدواج نکرده‏ام، و بچه ندارم. این‌ها ادّعایشان را راجع به دین، سر و ته مى‏کنند و این را مفروض مى‏گیرند که اصل وحى و نبوّت و بعثت، دروغ است؛ بعد بحث مى‏کنند که حالا ببینیم این دروغ ادعا شده چه نتایجى دارد و چگونه باید با آن مواجه شد؟ دقت مى‏کنید؟ و عرض کردم راه حل و پادزهرش این است که شما باید فروع سؤال را به سؤالات واقعى، یعنى به اجزاى خودش تجزیه کنید و تک تک سؤالات را مستقلا جواب بدهید. تا سؤالات به‏سادگى جواب نگیرند نباید به سراغ سؤالات مرکّب رفت.

در پایان عرائضم مى‏خواهم روایاتى از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را تقدیم کنم که مربوط به آن خدمات دسته دوم، خدمات حقوقى و انسانى به جامعه بشرى است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دقیقا بر خلاف کاهنان و ساحران و شاعران که دنبال مرید و حقّ‏الزحمه و امتیاز و صِله و این جور چیزها بودند عمل کردند، به دنبال مرید شخصى نبودند، براى خود، مرید نمى‏خواست، بلکه مى‏خواست از همه، عبد خدا بسازد. بنده خدا مى‏خواست نه مرید من و عبد من. درست بر خلاف کسانى که با هر بهانه‌ای باید بازارگرمى بکنند ولو با زبان شاعرانه و مجازى. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و پیامبران(علیهم السلام)، درست برخلاف این عمل کردند. اولا، شعار همه پیامبران این جمله بود که در قرآن کریم بارها ذکر شده است: «لااَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً»؛(46) من بابت این زحمات و مجاهدت‌ها از شما مردم، کمترین پاداشى نمى‏خواهم، براى خود در پى هیچ چیز نیستم، به دنبال مرید درست کردنى که با پا روى حق گذاشتن توأم باشد نبودند.

نقل مى‏کنند که وقتى پسر ایشان ابراهیم، در دوران خردسالى از دنیا رفت، پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) موقع دفن او بالاى سر جنازه گریستند. بعضى از اصحاب گفتند: پیامبر و گریه؟ آن هم براى مرگ؟ فرمود: آرى پیامبر و گریه، چون پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چشمه جوشان عاطفه و احساس است؛ مى‏گریم اما شکایت و جزع نمى‏کنم، من پدرم، گریه مى‏کنم اما برداشتى از مرگ نمى‏کنم که خلاف توحید باشد و باعث خشم خداوند بشود، جزع نمى‏کنم. فرمودند: قلب من مى‏شکند، چشم من مى‏گرید، اما با مرگ، به‏درستى مواجه مى‏شود. من احساسات دارم، پدرى که بر فراق فرزندش نگرید، پدر نیست.

حالا این نکته‏اى که مى‏خواهم به آن استشهاد کنم این است: آن روز اتفاقا خورشید گرفت، کسوف شد و میان مردم شایع شد خورشید گرفتگى به خاطر این است که آسمان عزادار ابراهیم است؛ یعنى چون پسر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، خورشید گرفت. پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) در همان وضع، همان روز مردم را خواست و در خطبه‏اى فرمودند:

«مردم! این خورشید که امروز گرفت، آیه خداست، و گرفتگى آن، هیچ ربطى به مرگ ابراهیم من ندارد. خورشید و ماه براى مرگ کسى یا تولّد کسى نمى‏گیرد»؛(47)

 یعنى این کار را براى کسانى که بعد از این تا الان بخواهند با خسوف یا کسوف، حقّه‏بازى راه بیندازند، عوام‏فریبى بکنند، خط آن‌ها را تا آخر کور کرد؛ چون بعضی‌ها ممکن بود بعدها بگویند که حالا شما نخواستید استفاده کنید، چرا کار و بار ما را براى بعد کساد کردى؟ گفت: خورشید و ماه گرفتگى براى مرگ کسى رخ نمى‏دهد، هر وقت دیدید خورشید و ماه گرفت «فَاِذَا رَأیْتُمْ فَصَلُّوا»؛(48) نماز بگزارید. این‌ها آیه خداست؛ یعنى اولا به مردم مى‏گوید من با شما در احساسات انسانى تفاوتى ندارم، برخلاف این مرید بازیها و متنبّیان ساحر و کاهن و شاعر که همیشه به دنبال مریدند، به دنبال تفاوت‌هاى دروغین با بقیه مردم و بعد بهترین بهانه براى بازار گرمى نبود که مردم هم شاید واقعا نمى‏توانستند ابطال بکنند، بگویند که نخیر، این براى مرگ ابراهیم نبوده، نه تنها او را عمدا از دست مى‏دهد، بلکه خرابش مى‏کند که بعدها هم کسى نتواند از آن سوءِ استفاده کند و سوم این که از همین حادثه هم براى آرمان توحیدى‏اش و براى ارتقاى سطح درک مردم و براى نشر تفکر توحیدى استفاده مى‏کند.

    نگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم و به حقوق مردم را شما ببینید! سراسر بحث حقوق مردم و هدایت مردم است. در جنگ اُحد، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را مجروح کردند، دندانش را شکستند و پیشانى‏اش را شکستند. پایش مجروح شد، بعضى از اصحاب خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، گفتند: آقا این مردم را نفرین کن، تو براى هدایت این‌ها مبارزه مى‏کنى، به خاطر سعادت آن‌ها مبارزه مى‏کنى اما بعد آن‌ها این‏گونه برخورد مى‏کنند. اما پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) دندانشان را روى  دست گرفتند و رو به آسمان گفتند:

«اَللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمى‏ اِنَّهُمْ لایَعْلَمُونَ»؛(49)

«خدایا، مردم را هدایت کن، راه را به آن‌ها نشان بده، این‌ها نمى‏دانند.»

 

 مردم توجه ندارند که من به آن‌ها چه مى‏گویم و نمى‏دانند من در پى چه هدفى‏ام؛ یعنى نفرینش هم دعا بود. گفت: خدایا، راه را به آن‌ها نشان بده، آن‌ها کورند. در جنگ بدر وقتى اسراى دشمن را به زنجیر بسته بودند و مى‏آوردند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر یک از شما که به ده مسلمان سواد خواندن و نوشتن بیاموزد، آزاد مى‏شود و بعضى از این دشمنان قدیمى پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان اسرا بودند، از دور دیدند که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده، لبخند مى‏زند، وقتى اسرا را آوردند تا از جلوى پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عبور دهند، یکى از آن‌ها به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: باید هم بخندى، ما را اسیر کردى و شکست دادى و ما در دست توییم، باید هم بخندى. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: نه من به آن دلیلى که تو فکر مى‏کنى نخندیدم، من مى‏خندم از این که شما را با زنجیر باید به بهشت ببرم، من مى‏خواهم به شما خدمت کنم و شما به روى ما شمشیر مى‏کشید؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اصولا فرهنگ زندگى، فرهنگ سیاست، فرهنگ حکومت، فرهنگ تعلیم و تربیت، فرهنگ خانواده و روابط انسانى را تغییر داد. ایشان فرمودند: مردم! «کُلُّکُمْ راعٍ وَ کُلُّکُمْ مَسئُولٌ عَنْ رَعیَّتِهِ»؛(50) من چوپان نیستم و شما گوسفند. همه شما چوپانید و شما خود را در برابر مردم و سرنوشت جامعه مسئول بدانید. نگویید پیغمبر هست، رهبرى هست، حکومت هست، این‌ها مسئول‏اند و خودشان مى‏فهمند و عمل مى‏کنند، به ما چه مربوط! ایشان حس مسئولیت‏پذیرى و شخصیت دادن به مردم؛ جزء سیاست‌هاى اصولى‏شان بود. در باب حکومت، پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏فرمود:

«به حکومت، به چشم امانت الهى و امانت مردم نگاه کنید نه به چشم یک ارزش مستقل. با مردم مدارا کنید و به‏ نفع حقوق مادى و معنوى آنان وسواس داشته باشید. ایشان معاذ بن جبل را براى یمن مى‏فرستادند، از جمله آموزش‌ها و دستوراتى که به او دادند این بود که فرمودند: «یَسِّرْ وَ لاتُعَسِّرْ»؛ بر مردم آسان بگیر و سخت‏گیر نباش. «بَشِّرْ وَ لاتُنَفِّرْ»؛ مردم را از دین متنفّر نکن، به مردم بشارت بده. ظرفیتشان کم است، این‌ها تازه مسلمان‏اند، ظرفیتشان را رعایت کن.»

وقتى حضرت امیر(علیه السلام) به یمن مى‏رفتند، خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردند: «عِظْنى‏»؛ اى رسول خدا، مرا موعظه کن! رهنمود بده! من عازم یمن هستم. از جمله پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) به ایشان فرمودند:

«وقتى با مردم به نماز مى‏ایستى، نماز جماعت را طول نده، مراعات ضعیف‏ترها را بکن، نماز را زود تمام کن، تازه مسلمان‏اند، هنوز براى تعقیبات و نوافل و مقدمات آمادگى ندارند، یک نماز در حدّ همان واجبات، بسیار مراقب باش! آن‌ها که ظرفیتشان کمتر است، از دین و عبادت متنفّر نشوند، باید کمکشان کرد، پله‌پله باید بروى، یک‌باره آن‌ها را روى سقف مبر، ظرفیت مردم را مراعات و با آن‌ها مدارا کن، سخت‏گیرى نکن.»

البته این آسان‏گیرى و مدارا، غیر از مداهنه و سهل‏انگارى و سازشکارى بر سر حقایق است. و تعالیم مسلّم اسلام است. خداوند خطاب به پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «شاوِرْهُمْ فِى الاَمْر»؛ با مردم در امور اجتماعى‏شان، در چارچوب وحى، آن‌جا که خلاف دین خدا نیست مشورت کن، مشاوره از مردم بخواه، شریکشان کن، در مسئله حکومت درگیرشان کن؛ یعنى حاکمان جامعه را بدون مشارکت مردم و مستقلا اداره نکنند و مردم جداگانه زندگى بکنند. در مسئله اداره جامعه و حکومت با مردم مشاوره کن، مردم را مشارکت بده، کارى کن مردم احساس کنند که همه درگیر این کارند، همه مردم احساس کنند که خودشان حکومت را اداره مى‏کنند، این منطق قرآن و منطق پیغمبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) است که دستور بدهید اما فقط دستور ندهید، بلکه مردم را با مسئله حکومت درگیرشان کنید.

مسئله دیگر، اصالت عقل، اصالت علم و توجه دادن به علم و عقل است که آیات و روایات، در این باب هم بسیار است و من تنها یک نمونه عرض مى‏کنم که این تعبیر پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است که فرمودند: هر کس عملى را بدون علم و آگاهى و تخصص انجام دهد، «کانَ ما یُفْسِدُ اَکْثَرَ مِمَّا یُصْلِحُ»؛(51) خراب کاری‌هایش از خدماتش بیشتر است؛ یعنى وقتى بدون علم و آگاهى و تخصص وارد کارى بشوى، آن کار را بیشتر خراب مى‏کنى. بدون علم و آگاهى وارد هیچ کارى نشوید و هیچ مسئولیتى را نپذیرید. این توصیه مؤکّد پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به مسلمانان است، پس توجه دادن به علم و اصالت علم و عقل هم جزء تعالیم پیامبر است. آمدند نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و راجع به کسى گفتند: ایشان آدم بسیار خوبى است. پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدند: «کَیْفَ عَقْلُهُ»؛(52) عقلش چه وضعى دارد؟ گفتند: عقلش در حدّ استاندارد نیست، ولى آدم خوبى است، مقدّس و متدیّن است. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دوباره فرمودند: «کَیْفَ عَقْلُهُ»؟ عقلش چگونه است؟ گفتند: آقا از عقلش خیلى سؤال نفرمایید.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: عیبى ندارد، آدم بدى نیست اما آن آدمى که انبیاء مى‏خواهند بسازند هم نیست. مسئله عقل و عقلانیّت براى ما مهم است. البته او را هم ممکن است یک جایى در بهشت بدهند و بگویند آقا برو یک گوشه‏اى، خوش باش اما آن چیزى که انبیاء مى‏خواهند انسان عابد زاهد مجاهد و عاقل است. این تعبیر از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که دعوت به عقل و عقلانیت و دعوت به علم و آگاهى و این که اگر کارى را کسى بلد نیست، به او نسپارید. ببینید نظیر ابوذر، واقعا کم کسانى در تاریخ بوده‏اند که به استاندارد ابوذر برسند. ابوذر، انسان بسیار وارسته و بزرگى است، کسى است که پیغمبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏فرمایند:

«کانَ اَکْثَرُ عِبادَةِ اَبى‏ذَرٍّ التَّفَکُّر»؛(53) بیشترین عبادت ابوذر، تفکر بود، منتها ایشان قدرت مدیریت نداشت؛ مدیر نبود. وقتى پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در مدینه حکومت تشکیل دادند، به هرکسى مسئولیتى دادند و به بعضی‌ها ندادند، از جمله به ابوذر. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در حکومت، هیچ مسئولیتى به ابوذر نداد، خود ابوذر نقل مى‏کند که من به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردم: آیا در خدمت به جامعه و دین و حکومت، کارى از من بر مى‏آید، کارى هست که انجام دهم؟

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: نگاه ابوذر به حکومت و مدیریت، نگاه مادى نیست که بگوید آقا یک سهمى هم به ما بدهید؛ چون بعضی‌ها موقع تقسیم مسئولیت‌ها مى‏آمدند و جمع مى‏شدند که بله در محضر حضرت‌عالى هستیم، در خدمتتان هستیم، تکلیف چیست؟ و چون معمولا جایى که جهاد و جبهه و دفاع و گرسنگى است، اهل تکلیف نیستند، ولى موقعى که شغل و تقسیم غنائم و این‌هاست همه اهل تکلیف‏اند. هم از پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و هم از حضرت امیر(علیه السلام) نقل شده است که دور این‌ها را مى‏گرفتند، آقا ما در خدمت شماییم، کارى، چیزى، مسئولیتى اگر هست بفرمایید. مى‏فرمود:

«ما به آن‌هایى که به‏دنبال قدرت‏اند مسئولیتى نمى‏دهیم. این رسم و عادت ماست.»

هم از پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده است و هم از حضرت امیر(علیه السلام)  به آن‌هایى که دنبال شغل‏اند مسئولیتى نمى‏دهند. چون معلوم مى‏شود چنین کسانى فکر مى‏کنند که خبرى هست، انگار آش نذرى پخش مى‏کنند و حال آن که این‌ها مسئولیت است، ولى بعضى مثل ابوذر واقعا به عنوان تکلیف مى‏آیند. ایشان به پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) گفت: آقا کارى از من بر نمى‏آید؟ همان گونه که براى جهاد و شهادت آماده بود، براى این کار هم آماده بود. ابوذر مى‏گوید از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدم: «أَلا تَسْتَعْمِلُونى‏؟»؛ کارى، مسئولیتى به من نمى‏سپارى؟ «فَضَرَبَ بِیَدِهِ عَلى‏ مِنْکَبى‏»؛ با دست روى شانه‌ام زد و فرمود: «یا اَباذَرٍّ اِنَّکَ ضَعیفٌ»؛ ابوذر! براى مدیریت، ضعیف هستى. «وَ آن‌ها اَمانَةٌ»؛ و مسئولیت‌هاى حکومتى امانت است، امانت خدا و مردم است، یک ذره از حقوق مردم نباید پایمال بشود، نباید به مردم توهین بشود. این وسط، البته ابوذر اهل حق‏کشى و توهین نبود، ولى بحث مدیریت و اداره تخصصى هم مسئله‏اى در اسلام است که در مشروعیت مقامات، دخالت دارد. اگر کسى کارى را قبول کند که بلد نیست، مشروعیت ندارد؛ مگر اضطرار و اجبار باشد که آن بحث دیگرى است و در آن شرایط، هر کارى را باید انجام داد. ابوذر مى‏گوید: پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) به من فرمودند:

آن‌ها «یَوْمَ الْقِیامَةِ خِزْىٌ وَ نَدامَةٌ»؛ این مسئولیت حکومتى براى کسانى که به تکلیفشان درست عمل نکنند و حقّ مردم را پایمال و حدود الهى را ضایع بکنند، روز قیامت، جز رسوایى و پشیمانى هیچ چیز نمى‏آورد؛ «اِلّا مَنْ اَخَذَها بِحَقِّها»؛ مگر آن‌ها که این حق را داشته باشند «وَ اَدَّى الَّذى‏ عَلَیْهِ»؛ بتوانند این تکلیف را به ‏درستى ادا بکنند.

درباره قدرت‏طلب‌ها و ریاست‏طلب‌ها هم مى‏گوید: کسى نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: «یا رَسُولَ اللَّهِ اَمِّرْنا عَلى‏ بَعْضِ ما وَلّاکَ»؛ یک کارى هم به ما بده، ما سال‌ها در محضر شما بودیم، یک پستى هم لطفا به ما بدهید. این از سنخ ابوذر نبود، از سنخ دیگر بود. پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمودند: «اِنّا وَاللَّهِ لانُوَلّى‏ عَلى‏ هذَا الْعَمَلِ اَحَداً سَأَلَهُ وَ لا اَحَداً حَرَصَ عَلَیْهِ»؛ به خدا سوگند، ما هیچ مسئولیت حکومتى را به کسانى که حرص مى‏ورزند و به دنبالش مى‏دوند نخواهیم داد؛ زیرا چنین کسانى اصولا از مسئله حکومت، درکى غیر دینى دارند.

در باب رعایت حریم خصوصى که باید مردم را به دقت رعایت بکنید، از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده است که اگر کسى به شما چیزى گفت و بعد اطراف را نگاه کرد «فَهِىَ اَمانَةٌ»؛ معلوم مى‏شود که او یک مسئله خصوصى را به شما مى‏گوید، اگر اطراف را مى‏پاید و آهسته سخن مى‏گوید پس این یک راز است و باید مواظب باشید که دیگرى نشنود. اگر کسى به شما چیزى گفت، در عین حال نگران است، شما به عنوان یک امانت شرعى تلقّى کنید و مراقب حرمت و آبروى او باشید، این سرّ اوست نزد شما، و مثل سرّ خداست.

در باب اصالت عمل این تعبیر از حضرت پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده است که فرمود: «لا قَوْلَ اِلّا بِعَمَلٍ»؛(54) یعنى فقط شعار ندهید، عمل کنید، جامعه‏اى که سر تا پا شعارچى باشند و اهل عمل نباشند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این، جامعه دینى نیست. صرف شعار دادن و حرف زدن کافى نیست، حتما باید پشتش عمل باشد.

هم‌چنین نیازهاى عینى مردم را دیدن هم آموزش اسلامى بسیار مهمى است. این دعا را پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آموزش مى‏دادند که «اَللَّهُمَّ اِنّى‏ اَعُوذُ بِکَ مِنَ الْجُوعِ ضَجیعاً»؛ (55) خدایا، به تو پناه مى‏برم از گرسنگى که «بِئْسَ الضَّجِیع»؛ چون گرسنگى، بد هم‌خوابى است. نمى‏گذارد آدم بخوابد. خدایا، پناه بر تو از گرسنگى و فقر. اسلام، طرفدار یک جامعه فقیر گرسنه مفلوک نیست؛ آن گرسنگى که از باب زهد و ریاضت و عبادت است، بحث دیگرى است، آن گرسنگى اختیارى است، نه گرسنگى ناشى از فقر و فلاکت. در عین حال کارى مى‏کرد که مسلمانان، مردم و جامعه در مادیات، قفل نشوند. مادى‏ترین مسائل را به معنویت، گره مى‏زد، این تعبیر نیز از ایشان است که فرمود:

«هرکس چهل روز نان حلال بخورد؛ یعنى اگر چهل روز بدون ظلم کردن به دیگران، بدون قاپیدن لقمه دیگران، زندگى کند «نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ»؛(56) خدا دلش را نورانى مى‏کند.»

 یعنى او وارد ملکوت عالم مى‏شود، یک آدم ملکوتى مى‏شود. شما مى‏دانید مسئله نان خوردن به قول آقایان جامعه شناسان غربى، یک مسئله بسیار غیر قدسى است، یک مسئله عرفى است، امّا «نَوَّرَ اللَّهُ  قَلْبَهُ»؛ وارد ملکوت عالم شدن، دیگر مسئله کاملا قدسى است، گره زدن یک امر قدسى با عرفى و عدم تفکیک بین امر قدسى و امر عرفى هم از اصلى‏ترین آموزه‏هاى محکم پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) است که پنبه سکولاریزم را مى‏زند.

 

 

     السلام علیکم و رحمة الله و برکاته‏

 

  گفتار سوم

 

  پیامبری و  خاتمیتà

 

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى نَبِیِّنا نَبِىِّ الرَّحْمَةِ اَبِى‏الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ آلِ الِلَّهِ.

    عرض ادب مى‏کنم به ساحت یکى از بزرگ‏ترین متفکران مسلمان و نظریه‏پردازان برجسته دینى که حق حیات عقلانى و معنوى به گردن همه ما دارد و خواهد داشت. من اگر بخواهم درباره یکى از خصوصیات برجسته ایشان تعبیرى بیاورم، اشاره مى‏کنم به روحیه استشهادى مرحوم مطهرى در حوزه نظر و تفکر.

عملیات استشهادى فقط مخصوص به حوزه عالم سیاست و مجاهدت اجتماعى نیست. دوره‌هایى مى‏رسد که در حوزه تفکر و نظریه پردازى نیز کسانى باید استشهادى عمل کنند یعنى از سویى در برابر جریان‌هاى متحجّر در جهان اسلام و تشیع و به طور خاص در محافل دینى ایران و هم‌چنین در برابر جریان بدعت‏گذار که تحت عنوان نواندیشى به خروج از ضروریات، ثابتات و قطعیات دین دعوت مى‏کنند و نامش را قرائت جدید از دین و نواندیشى در حوزه دین مى‏گذارند، کسانى که بتوانند در آن واحد در برابر این هر دو جبهه دست به یک مقاومت فکرى سنگین و یک جهاد مستدل و دامنه‏دار تئوریک بزنند، در طول تاریخ، تعداد بسیار کمى بوده‏اند. یکى از این مردان بزرگ، استاد شهید مرتضى مطهرى است. خفقانى که متحجّرین و بدعت‏گذاران در حوزه تفکر دینى، تحت عناوینى چون تقدّس‏گرایى و یا روشنفکرى به وجود مى‏آورند، به مراتب سنگین‏تر و خفه کننده‏تر از خفقان‌هاى پلیسى است و در سال‌ها و دهه‏هایى که استاد مطهرى وارد عرصه تفکر دینى شد، به واقع باید گفت با جبهه‏اى که گشود و به‏خاطر صراحت و دقت در اظهار نظرهایش در واقع، دست به یک عملیات استشهادى زد، استشهاد غیر از انتحار است. عملیات انتحارى، کار مجانین است اما عملیات استشهادى، کار عاقلانى است که بالاتر از چرتکه‏اندازی‌هاى خودخواهانه، محاسبه مى‏کنند. این تفاوت عملیات استشهادى با عملیات انتحارى است. در حوزه نظر و تفکر هم ممکن است افراد فاقد بضاعت فکرى و بى‏سواد، وارد دفاع از حوزه دین و پاسخ به شبهات و یا وارد حوزه نواندیشى و نظریه پردازى بشوند چنان که شدند و لذا صدماتى که به دین و جامعه دینى زدند به مراتب بیشتر از خدماتى بوده که ارائه دادند.

مطهرى به عنوان یک فیلسوف، یک ملّا و یک نظریه‏پرداز، حقّ نظریه‏پردازى را هم منطقا و هم اخلاقا داشت، بر خلاف کسانى که منطقا حق نظریه‏پردازى ندارند و اخلاقا هم این حق را ندارند.

ایشان در آن دوره، در برابر هر دو جریان ایستاد و اینک من مى‏خواهم به یکى از نظریات آقاى مطهرى که شاید از مهم‏ترین مسائلى بود که ایشان جان خودش را بر سر آن گذاشت و من فکر مى‏کنم در نقشه ترور شهادت استاد مطهرى از جمله موضعگیرى‏اش بر سر این مفهوم هم بسیار مؤثر بود و نقش داشت و شاید اگر از کنار این مفهوم عبور مى‏کرد، مطهرى ترور نمى‏شد بپردازم. ضمن این که ایشان سال‌ها قبل از این که هدف ترور علنى قرار بگیرد، ترور شخصیت او شروع شده بود و متأسفانه گلوله خشونت از سلاح کسانى به سوى مغز مطهرى شلیک شد که شعار نواندیشى دینى و قرائت مدرن از دین مى‏دادند. شما بیانیه‏هاى گروه فرقان را بخوانید. در تاریخ ثبت است، آن‌ها دقیقا تحت این عنوان که ما یک قرائت مدرن از دین داریم و دوران قرائت سنّتى، قرائت عقلانى و وحیانى از دین گذشته، بیانیه‏اى در محل ترور آقاى مطهرى پخش کردند و بیانیه‏ها و کتاب‌هایشان چنین مضمونى داشت و اولین گلوله‏هاى خشونت از سلاح کسانى بیرون آمد که مدّعى قرائت نوینى از دین بودند و مخالف با قرائت متدیک و عقلانى و پاسخگو از دین.

بحث، بحث بسیار مهمى است. آثار سیاسى تاریخى مهمى هم دارد، همین امروز هم آثار سیاسى دارد اما من از نقطه عزیمت سیاسى به این بحث نمى‏پردازم؛ چون آثار سیاسى‏اش به نظر من یکى از آثار جنبى این بحث است که البته آن هم مهم است و آن تلاشى است که براى تخریب مفهوم نبوّت و پیامبرى در جامعه ما باز تحت عنوان نواندیشى صورت مى‏گیرد. در برابر جریانى که ما را مخیّر مى‏کند که بین دیانت و زندگى، یکى را برگزینیم و مى‏گوید اگر مى‏خواهید متدیّنانه زندگى بکنید، باید دست از نواندیشى و اجتهاد و تفکر انتقادى بردارید، در برابر فشار این جریان متحجّر که در جامعه ما هنوز هم زنده و فعال است، با خطر نواندیشى انحرافى مواجه هستیم. ما در حوزه تفکر دینى واقعا با یک مؤلّفه طالبانیست در کشور مواجه هستیم که فضایى به وجود مى‏آورند که عملا و مآلا به افراط دیگرى منجر مى‏شود که متقابلا تحت عنوان نواندیشى به هتک حرمت دین و نقض مرزهاى تفکّر دینى، منجر مى‏شود.

یک تلاش بسیار متمرکز با حمایت لجستیکى و فلسفى از جانب تفکر لیبرال سرمایه‏دارى و الهیات لیبرال پروتستان در غرب در کشور ما صورت مى‏گیرد.

ده تا پانزده سال است که تلاش فرهنگى براى خراب کردن مفهوم نبوّت در درجه اول و به تبع آن، تخریب یا تغییر مفهوم خاتمیت دوباره احیا  و تجدید شده. این تلاش، چهل سال پیش هم به شکل دیگرى صورت مى‏گرفت و مطهرى در برابر آن ایستاد و آماج دشنام و تهاجم تبلیغاتى و سپس تهاجم فیزیکى قرار گرفت.

پیامبرى معناى مرکزى دین است؛ بنابراین، نقطه تمرکز همه مجاهدت‌هاى نظرى و عملى و منازعات فکرى و اجتماعى لَه و علیهِ دین در طول تاریخ با نبوّت در ارتباط است؛ یعنى اگر کسانى بتوانند پیامبرى را تکذیب و انکار کنند، یا مفهوم پیامبرى را به گونه‏اى تغییر و تحریف کنند که دیگر حجیّت قول و فعل پیامبر و اوصیاى پیامبر منتفى بشود، چیزى به نام دین معنا نخواهد داشت مگر همان دین سلیقه‏اى فردى و مبهم و متشابه، سرتاسر قابل هر گونه تفسیر و تأویل و فاقد محکمات، فاقد قطعیات به دست خواهد آمد که با چنین دینى، هر کس هر کارى مى‏تواند بکند؛ یعنى دینى ژله‌اى خواهد بود که هر نقطه آن انگشت بزنى تا آخر فرو مى‏رود. دینى است که نه دکترین معرفتى روشن و قطعى دارد و نه دکترین اخلاقى واضحى و یا تعریفى از ارزش‌ها و نه قوانینى براى زندگى اجتماعى و حکومت یا قوانینى براى اجراى عدالت و براى تعیین تکلیف، حق و تکلیف در حوزه‏هاى سیاست و اقتصاد و حقوق در دنیاى معاصر. چرا در طول تاریخ، پیامبرى معناى مرکزى دین و نقطه تمرکز درگیری‌هاست؟ زیرا پیامبرى، منشأ بزرگ‏ترین انقلاب‌ها در زندگى و تاریخ انسان بوده است: 1- انقلاب معرفتى، 2- انقلاب ارزشى یا تربیتى، 3- انقلاب اجتماعى.

پیامبران آمده‏اند تا در این سه حوزه، در برابر جهل و شرک و خرافه در حوزه نظر، در برابر ظلم و بى‏عدالتى و تجاوز به حقوق بشر و تجاوز از حدود بشر در حوزه عمل و به ویژه عمل اجتماعى، یعنى تنظیم رفتارها انقلاب کنند. مسئله‏اى که در ذیل اقتصاد، حقوق و سیاست، سازماندهى و صورت‏بندى مى‏شود و در هر سه حوزه، پیامبران با این جریان‌ها سینه به سینه شدند. کسانى که بخواهند، در این سه حوزه، على‏رغم دکترین انبیاء موضع بگیرند و عمل کنند، در هر سه حوزه، به جنگ آموزه‏هاى انبیا، مستقیم و غیرمستقیم آمده‏اند.

این مسئله فقط مربوط به 40 سال پیش که به‏ علت یکى دو دهه تلاش، خون مطهرى در راه تبیین آن به زمین ریخت نیست؛ بلکه ادامه دارد و مسئله همین امروز ما هم هست و به شما بگویم که ما در این دهه و دهه‏هاى آینده باز بر سر دفاع از این اصول، قربانیانى خواهیم داشت، و کسانى در آینده نیز براى دفاع از این حریم، کشته خواهند شد. ابتدا، هتک شخصیت و سپس کشته خواهند شد و این مسئله‏اى نیست که به سادگى بتوان از کنار آن عبور کرد و از آن‌جا که این اصل، گرانیگاه تفکر انبیاست؛ حوزه و خاکریزى است که اگر از آن عقب نشستید از بقیه خاکریزها هم باید عقب بنشینید، حریمى است که اگر رعایت عقلانى و دقیق نشود بقیه حریم‌ها نیز رعایت نخواهد شد و اساسا قابل دفاع نخواهد بود.

بنابراین، مسئله‏اى که با شما در میان مى‏گذارم مسئله دیروز ما نیست، یک یادمان براى اتفاقى که 23 سال پیش افتاده نیست، یک قضیه و مسئله‏اى  است که همچنان مسئله امروز و فرداى ما نیز هست.

مخالفت‌هایى که با آموزه پیامبران شده و خواهد شد، به چند دسته قابل تقسیم است و من مى‏خواهم به یکى از این اقسام اشاره کنم که به گمان من جزء پیچیده‏ترین آن‌هاست؛ یعنى تلاش تئوریک براى تغییر مفهوم نبوّت است که صریحا پیامبرى را تکذیب و انکار نمى‏کنند؛ اما معناى پیامبرى را تغییر مى‏دهند.

جریان‌هایى که به جاى انکار صریح پیامبران، مفهوم و مصادیق پیامبرى را تخریب کنند؛ یعنى بگویند ثبوتا و در عالم واقع، خبرى نیست یا در مقام ارتباط با بشر و در مقام اثبات، بگویند که اگر هم خبرى باشد معلوم نیست که چه خبرى است؟ یعنى کاملا مبهم است و هزار گونه مى‏توان برداشت کرد، و مآلا کارى مى‏کنند که مفهوم نبوّت و دکترین انبیا به طور کلى، مبهم، مجمل، بى‏سروته و بى‏فایده و نامفهوم شود تا حجّت عقلى بر بشر تمام نباشد یا به قدرى مفهوم نبوّت و نبى و نبأ، آن خبرى که انبیا آورده‏اند، سیّال و شناور و خاکْ‏مال بشود که همه، یک‌پا پیامبر بشوند، و در این صورت هم باز، حجّت عقلى، یعنى حجیّت عقلى نبوّت و انبیاء ضربه خواهد خورد و وحى اگر هم صریحا انکار نشود، بى‏فایده خواهد شد و یک چیزى خواهد بود که روى دست ما مانده، جزء مناسک و شعائر و مواریث فرهنگى مى‏شود که احترام صورى و سنّتى به آن مى‏گذاریم و از کنارش عبور مى‏کنیم؛ ولى براى زندگى کردن و براى تنظیم جدول حق و تکلیفمان در حوزه سیاست و اقتصاد و حقوق سروکارى با آن نخواهیم داشت و تنها از دور به آن‌ها سلام و عرض ادبى مى‏کنیم و رد مى‏شویم.

یکى از بزرگان قبل از انقلاب تعریف مى‏کرد در دوره‏اى که ما در مشهد دانش‏آموز دبیرستان بودیم، مارکسیسم و توده‏اى‏گرى و بهایى‏گرى در دبیرستان‌ها و دانشگاه‏ها نفوذ داشت و ما با همکلاسى‏مان بر سر این که خدا هست یا نیست، بحث مى‏کردیم.

روزى از خیابان رد مى‏شدیم، رسیدیم به میدان شهدا که حرم حضرت رضا(علیه السلام) دیده مى‏شود، همه از آن‌جا به امام‏(علیه السلام) سلام مى‏دهند. مى‏گوید ما دو تا بحث مى‏کردیم، او مى‏گفت خدا نیست، من مى‏گفتم خدا هست، وقتى به مقابل حرم رسیدیم هر دو رو کردیم به حرم و گفتیم: السّلام علیک یا علىّ‏بن‏موسى‏الرضا و دوباره بحث را ادامه دادیم.

آن دین، یا احترام به انبیا، آیا یک مفهوم قدسى است و یا یک توده نورى است که نمى‏دانیم چیست؟ کارى به کار ما نباید داشته باشد؛ بلکه در حاشیه زندگى ما باشد و به آن هم گاهى سلام عرض کنیم، فاتحه‏اى هم بخوانیم؛ ولى در حوزه عقلانیت و معرفت و در حوزه اندیشه‏هاى اخلاقى و زندگى و حیات، کارى به کار ما نداشته باشند و انبیا از کنار ما بى‏تفاوت و بى سر و صدا عبور کنند، دین عبور کند، ما هم به آن‌ها سلام عرض کنیم؟ این همان استدلالى است که مى‏گویند انبیا اگر وارد عرصه دعواى سیاسى و اجتماعى و اقتصادى و درگیری‌ها نمى‏شدند، اگر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حکومت تشکیل نمى‏داد و در مدت ده سال، هشتاد جنگ راه نمى‏انداخت که در بعضى از آن‌ها خود ایشان فرماندهى مستقیم جنگ را به عهده مى‏گرفت و اگر قضاوت و اجراى حدود الهى نمى‏شد، اگر کارى به اینها نداشت، احترام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خیلى بیشتر مى‏شد، ولى وارد این مسائل شدند در حالى این امور به جوهر و گوهر دین هم مربوط نبود امّا نمى‏دانم چرا وارد این عرصه‏ها شدند؟! کسانى که مى‏خواهند درس مسلمانى به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بدهند، کسانى که از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مسلمان‏تر و از خدا معنوى‏ترند، چنین اشکالى را به سیره اولیاى دین دارند.

چنین دکترینى که تبلیغ مى‏شود، خلاصه مفهومش این است که نبى، خیلى هم نبى نیست؛ بلکه ما مریدها ایشان را نبى و انبیا نامیده‏ایم؛ حال آن که این‌ها هم یک عده شاعران و درویش مسلکانى بودند که درون غارهایشان به تجربه باطنى و مکاشفات شاعرانه مشغول بودند و با بقیه شعرا و درویش‌ها فرقشان این است که از درون غارشان بیرون آمدند و کاریزماى اجتماعى داشتند، جریان راه انداختند، یک عده مرید را دنبال خود به راه انداختند یا این که بگویند ما هم مى‏توانیم نبى باشیم، ما هم مى‏توانیم تجربه دینى و باطنى‏اى که انبیا داشتند عینا داشته باشیم. ایشان با ما چه فرقى دارند؟ آن دوران، دوران سنّت بود که فعل و قول و مکاشفه کسى براى دیگران حجّت بود، او کاریزما داشت، ما که تسلیم کاریزما نمى‏شویم. پیغمبر براى خودش جداگانه به نتایجى رسید که براى خودش محترم است، بعد هم به بقیه شهروندان مکّه، مکاشفات شاعرانه خودش را با یک ادبیات و فرهنگ عربى هزار و چهارصد سال قبل قبیله‏اى پر از خرافات منتقل کرد، شهروندان مکّه هم مخیّر بودند که بپذیرند یا نپذیرند، ما هم مخیّریم که بپذیریم یا نپذیریم. البته این سخن از کسى که خارج از تفکر اسلامى سخن مى‏گوید طبیعى است اما کسانى که مدّعى نظریه‏پردازى دینى هستند این حرف از آنان قابل فهم و قابل قبول نیست و چنین کسانى نمى‏توانند بگویند که در حوزه دین نظریه پردازى مى‏کنیم و در عین حال چنین اعتقاداتى داریم. عده‏اى این نگاه به نبوّت و وحى را که از الهیات لیبرال پروتستان به جهان اسلام ترجمه مى‏شود پذیرفته و مبناى اندیشه و عمل خود قرار داده‏اند و نامش را نواندیشى دینى و بازسازى دین گذارده‏اند تا بگویند آقا اگر هم نبى بوده حرف‌هایش خیلى واضح نیست و صد قرائت متضاد مى‏شود و همه هم نه فقط محترم است؛ بلکه درست است و داورى هم نمى‏شود کرد که کدام درست و کدام غلط است؟ این دین، یک آش شلغم شوربایى است که هر کس از هر جا رسید یک ملاقه بردارد و دیگرى هم نباید معترض بشود، هر نسبتى را مى‏شود به دین داد، در عین حال هیچ نسبت قطعى را هم به دین نمى‏شود داد؛ یعنى شما روى هیچ مفهومى راجع به عقاید و اخلاق یا اجتماعیات نمى‏توانى انگشت بگذارى و بگویى این دین است. مى‏گوید این قرائت تو از دین است. آن چیست که قرائت من از دین نیست، بلکه خود دین است! هیچ، سر تا پاى دین مجمل، متشابه، نامفهوم و قابل هر نوع برداشتى بدون امکان داورى است؛ یعنى هیچ متدى براى استنباط فهم دینى وجود ندارد، اصلا راه استنباط قطعى بسته است و دین، همواره مجهول یا مشکوک است و محکماتى و قطعیاتى ندارد. چیزى به نام ضروریات دین و مفاهیم روشن قطعى نه در معارف و نه در اخلاق و نه در احکام دین باقى نمى‏ماند؛ پس این دین به چه درد مى‏خورد؟ هیچ.

پیامبرى و دینى را فرستاده‏اند، این بیان هم «بَیانٌ لِلنَّاسِ» نیست، این تحیرٌ لِلنَّاس است، تعارفى کرده‏اند. این یعنى دور زدن مفهوم نبوّت و وحى به جاى انکار صریح آن. مجبورند مفهوم وحى، فلسفه دین و حکمت بعثت را تغییر بدهند.

انتظار بشر از دین، زبان دین و کارکرد دین، یا فونکسیون دین را محدود یا به کلى منحرف کنند و حجیّت فراتاریخى، یعنى ابدیت، یعنى دوام اعتبار دین را همین که از آن تعبیر به خاتمیت اسلام مى‏کنیم، دستکارى و یا انکار بکنند. این‌ها تلاش‌هایى است که مخصوص امروز نیست، از صدر اسلام تا امروز صورت گرفته و گاهى ادبیاتش عوض شده، ولى لُبّ کار، همانى است که قبلا بوده و آقاى مطهرى یکى از دژبانان عقیدتى فرهنگ انبیا بود که در پایان قرن بیستم میلادى بر سر مقاومت و دفاع از حقیقت پیامبرى و مفهوم خاتمیت به دست خشونت‏طلبان و منادیان قرائت مدرن و متدیک از دین کشته و به خون کشیده شد.

البته مطهرى کار خودش را کرد؛ یعنى راه فکر کردن را باز کرد. ملت‌ها، جامعه‏ها گاهى دهه‏ها مى‏گذرد که فکر نمى‏کنند و گاهى سده‏ها بر یک ملت مى‏گذرد که فکر نمى‏کنند و خود نیز نمى‏فهمند که فکر نمى‏کنند و کم‏کم مجارى تفکر در ذهن آن‌ها لاى مى‏گیرد و احتیاج به لاى‏روبى دارد. آن‏گاه کسانى بایستى وارد عمل شوند و موانع را برطرف کنند تا مجارى تفکر دینى دوباره باز شود، یکى از مردان بزرگى که استشهادى عمل کرد (و مى‏دانست که کشته مى‏شود) و این کار را در عصر ما کرد، آقاى مطهرى بود. مطهرى در مقدمه علل گرایش به مادیگرى صریحا این خطر را پیش‏بینى مى‏کند و مع‏ذلک در برابر آنان سکوت نکرد.

نکته دوم این است که براى بعثت انبیا به ویژه خاتم‏الانبیا، نه یک فلسفه، بلکه شئون و علل متعددى در متن دین و منابع ما و به تبع در استدلال متألهین و متکلّمین اسلامى آمده است؛ یعنى در آیات و روایات مختلف، در این خصوص که چرا انبیا آمده‏اند و دین از ما چه مى‏خواهد و از دین چه انتظارى باید داشت؟ فلسفه‏هاى متعددى گفته شده و بعضی‌ها که به طور جامع مطالعه نمى‏کنند و یا مطالعاتشان را ادامه نمى‏دهند؛ آشفتگى مى‏بینند امّا به‏راستى انبیاى الهى براى چه آمده‏اند؟ و ما چه نیازى به آنان داریم؟

در بعضى از متون ما آمده است: انبیا براى گشودن باب معرفت‌اللَّه آمدند. بخشى از این منابع مى‏گویند: براى تعلیم کتاب آمدند. در بعضى روایات و آیات مى‏گوید: براى تعلیم و تربیت آمدند. براى تهذیب نفوس بشرى و تزکیه آن‌ها تشریف آوردند. بعضى از روایات و آیات مى‏گوید: انبیا براى اقامه قسط آمدند؛ یعنى شما از دین باید انتظار آموزش اقامه قسط داشته باشید؛ و یکى از کارکردهاى اصلى دین اولا تعریف عدالت و ثانیا، کمک به اجراى عدالت اجتماعى است. قرآن مى‏فرماید: انبیاء نمى‏آیند تا به ملت‌ها عدالت را کادو شده، هدیه کنند، بلکه مى‏فرماید: آن‌ها مى‏آیند تا با مردم و ملت‌ها و با بشریت سخن گویند «لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛(57) یعنى با مشارکت مردم با حضور خود مردم در صحنه، عدالت اجرا شود. انبیا نمى‏آیند به مردم بگویند شما بنشینید کنار، ما به جاى شما فکر و عمل مى‏کنیم، عدالت را که تعریف مى‏کنیم، خودمان هم اجرا مى‏کنیم، بعد که جامعه عادلانه ساخته شد شما بیایید در جامعه‏اى که عدالت در آن مستقر شده، به خوبى و خوشى، زندگى کنید. اصلا چنین نیست. قرآن مى‏فرماید: انبیا را خداوند فرستاد «لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ براى آن که مردم، قسط و عدالت را در همه حوزه‏ها در جامعه به‏پا دارند و اقامه کنند و مردم، عدالت اجتماعى را به وجود بیاورند، منتها انبیا به مردم آموزش مى‏دهند و جلوى مردم حرکت مى‏کنند اما مردم‏اند که تصمیم نهایى را مى‏گیرند و عمل مى‏کنند و اگر نخواهند، عدالت حتى با حضور انبیا هم اجرا نخواهد شد. البته انبیا در هر حال، عدالت فردى خود را دارند اما اجراى عدالت اجتماعى بدون کمک و مشارکت مردم نمى‏شود. هم‌چنین در بعضى منابع آمده است که انبیا براى تنظیم حکیمانه زندگى و تعلیم حکمت، و اصلاح روابط اجتماعى و روابط انسانى آمده‏اند. در بعضى روایات مى‏گوید انبیاء براى اعاده حیثیت عقل آمده‏اند تا بازار عقلانیت را گرم کنند. عقل‌ها خوابیده بود، تعطیل شده بود، انبیا آمده‏اند تا «یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ»؛(58) یعنى عقول بشرى را  گردگیرى کنند و بگویند: آقا چرا از عقلتان استفاده نمى‏کنید؟ عقل، حجّت باطنى خداست و حرف ما انبیا - که حجّت بیرونى خدا هستیم - با حجّت باطنى خدا که عقل و فطرت شماست، یک چیز است و تناقض ندارد. شما چرا فرکانس صدا را نمى‏گیرید؟ در واقع عقل، همان چیزى را که انبیا مى‏گویند رِله مى‏کند و این دو، یعنى عقل و وحى یکدیگر را حمایت مى‏کنند. هر گاه بین عقل و دین، تضادى دیدید، بدانید که یا صداى عقل را به‏درستى نشنیدید و یا صداى انبیا را به‏دقّت نشنیدید.

محال است که دین در تفکّر اسلامى با علم یا با فطرت یا عقل، در تعارض قرار بگیرد. هر جا تعارضى به نظر مى‏رسد حتما طرفین این تعارض به‏خوبى شناخته نشده‏اند و باید دوباره دقّت کرد. انبیا آمده‏اند تا اعاده حرمت عقل و دفاع از عقل کنند، در بعضى از روایات و آیات در پاسخ به این سؤال که انبیا براى چه آمدند و از وحى و از دین چه انتظارى داشته باشیم، مى‏گوید: براى آموزش دادن مفهوم حقّ و حقوق و مصادیق آن به بشریت یا براى آموزش دادن مفهوم مسئولیت و مصادیقش، یعنى آموزش تکلیف به مردم آمده‏اند. آمده‏اند تا به مردم بگویند که شما حقوقى دارید و تکالیفى، و این دو به هم مربوطاند؛ یعنى یک شبکه است و حقّ بى‏تکلیف و تکلیف بى‏حق وجود ندارد و ما آمده‏ایم تا به شما بگوییم که در برابر خداوند، چه حقوق و تکالیفى دارید و خداوند چه چیزهایى براى شما لحاظ کرده است؟ و در برابر یکدیگر چه حقوق و تکالیفى دارید؟ در حوزه سیاست، اقتصاد، حقوق یا در رابطه با عالم، طبیعت، حیوانات، گیاهان، و زمین چه حقوقى و چه تکالیفى دارید؟ پس یکى دیگر از فلسفه‏هاى دین این است که نظام حقوق و تکالیف ما را به ما آموزش دهد. در بعضى از روایات آمده است که انبیا براى گردگیرى از فطرت شکوهمند انسان و یادآورى آن سرّ بزرگى که همه مى‏دانیم و فراموش کرده‏ایم، یعنى براى مطالبه میثاق فطرى ازلى از انسان آمدند و یادآورى این که تو یک گوریل باهوش ایستاده برپا نیستى! تو را براى خلیفة‌اللّهى نامزد کرده‏اند، خلیفه‌الله باش.

این‌ها همه از جمله فلسفه‏هایى است که براى دین و نبوّت در آیات و روایات آمده است که چرا انبیا آمدند؟ و چه انتظارى از دین داشته باشید؟ این انتظاراتى است که از دین باید داشت و در قرآن و سنّت آمده و اگر کسى بگوید از این همه هدف، بالأخره کدام‏یک اصلى و کدام فرعى است؟ چون براى یک کار نمى‏شود در عین حال، چند هدف اصلى در عرض یکدیگر وجود داشته باشد. باید گفت که همه این اهداف حتما فرع بر یک هدف اصلى‏اند و این همان مسئله‏اى است که آقاى مطهرى در باب فلسفه نبوّت طرح کرده و جوابى که او مى‏دهد با استفاده از آیات و روایات این است که اگر مى‏خواهید این تشتّت ظاهرى را به یک وحدت واقعى و عقلانى برگردانید به شما مى‏گویم که فلسفه اصلى دین، تقرّب و عبودیت است؛ یعنى انبیا براى یک چیز آمدند و آن رشد دادن و به تکامل رساندن انسان است، تکامل عقلانى و معنوى، هدف نهایى و اصلى است.

سایر موارد مقدمه همین است. اقامه قسط و اجراى عدالت، ارزش اسلامى دارد، اما براى چه؟ براى آن که که مقدمه‏اى باشد و زمینه‏اى بسازد تا رشد عقلانى و معنوى انسان میسّرتر شود. این که ما حقوق و تکالیفى داریم و باید به حقوقمان برسیم و محتاج عدالت هستیم از این باب است. ما براى تکامل معنوى و عقلانى و براى استفاده از حقوق شرعى و اداى وظیفه‏مان به آزادى احتیاج داریم، چون بدون آزادى، دین فونکسیون تکامل بخشى خود را ندارد. با زور گفتن و زور شنیدن نمى‏توان به کمال رسید و در فقدان آزادی‌هاى مشروع، دین هم به کارکرد خود نمى‏رسد و نمى‏تواند به‏درستى عمل بکند؛ زیرا تکامل انسان، تکامل اختیارى است.

تفاوت انسان با حیوانات دیگر در همین است که تکامل آن‌ها غریزى و قهرى است و این وسط، بین موجودات مادى و زمینى، انسان و موجود دیگرى که از آن در قرآن، تعبیر شده به نامرئى، یعنى جن، موجوداتى که آن‌ها را با چشم عادى نمى‏بینیم راجع به این دو در قرآن آمده که تکاملشان در عالم طبیعت، اختیارى است و بقیه موجودات، اختیارى نیست. تکامل اختیارى هم بدون آزادى و بدون انتخاب، محال است.

اگر مرا به زور بخواهید تکامل دهید، امکان ندارد و این تکاملى نیست که خداوند از من خواسته است. من باید بتوانم انتخاب کنم و باید راه‏هاى مختلف انتخاب را بشناسم و بدانم تا به تکامل اختیارى، یعنى آن چه خداوند از من خواسته است برسم، البته در برابر دروغ‏گویى و جوّسازى و مبارزات غیر منطقى و غیرعادلانه با دین و با پیام انبیا باید ایستاد؛ آن‌جا جهاد هست، شهادت هست و اگر جرم مرتکب بشود حدود الهى هست؛ اما در مقام انتخاب، من به عنوان یک انسان باید انتخاب بکنم، باید بشناسم، دین را درک کنم، تصمیم بگیرم و خود به راه بیفتم. این همان ایمانى است که از من مى‏خواهند.

در جنگ بدر بعضى از سران مشرکین اسیر شده بودند، کسانى که سیزده، چهارده سال پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را آزار داده بودند اسیر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شدند، بعضى از سران مشرکین را بسته بودند و مى‏آوردند. اینان از دور دیدند که پیغمبر کنارى ایستاده و لبخند بر لبانشان دارد. ناراحت شدند و جلوى پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که رسیدند یکى گفت: بله، باید هم بخندى، ما آقا بودیم و شما رعیت ما، و اینک ما در چنگ شماییم، باید هم بخندى و خوشحال باشى از این که ما را اسیر کردى. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: خنده من از این نیست که تو را اسیر کردم، من به چیز دیگرى مى‏خندم. مى‏خندم که چرا باید دست و پایتان را ببندند و به زور به بهشت ببرند؟ من آمده‏ام شما را احیا کنم، علیه من شمشیر مى‏کشید؟ من خنده‏ام از این است که باید با زنجیر شما را به بهشت ببرم.

جهاد در اسلام، در مقابل کسانى است که در برابر حقیقت و عدالت مى‏ایستند و زبان و منطق و اخلاق سرشان نمى‏شود؛ آن‌ها را البته باید با شمشیر ساکتشان کرد؛ زیرا دروغ مى‏گویند، جوّسازى مى‏کنند، پاسخ نمى‏دهند، هتک حرمت مى‏کنند، زور مى‏گویند، و حتى علیه حق، شمشیر مى‏کشند. به انبیا تهمت مى‏زنند، قرآن را تحریف مى‏کنند، بعد حاضر نیستند نه به مناظره، نه به گفت و گو، نه به پاسخ، نه به هیچ چیز، سنگى پرتاب مى‏کنند و مى‏روند.

این روش فکرى و روشنفکرى نیست، کلاه‏بردارى است. پس آنچه مرکز اصلى فلسفه دین است، به نظر مى‏رسد که همین معرفه‌الله و تقرّب به خدا، یعنى به آن کمال و جمال مطلق رسیدن است که از راه عبودیت و اطاعت خدا حاصل مى‏شود منتها براى این که ما به این مقام برسیم احتیاج به عدالت اجتماعى، حقوق اقتصادى، حقوق خانواده، حقوق سیاسى و حقوق اجتماعى داریم و سیر باید باشیم. نیازهایى که یک انسان دارد، همه آن چه شارع مقدّس براى انسان، حق دانسته است: حقّ ازدواج، حقّ مسکن، حقّ اشتغال و حقوق دیگر و از همه مهم‏تر حقوق معنوى و عقلانى است: حقّ رشد فکرى، حقّ آگاه شدن، این‌ها جزء حقوق مسلّم اسلامى است و بدون تحریف و فریبکارى و تفسیر به رأى و حُقّه‏بازى، تحت عنوان روشنفکرى یا تحت عنوان عناوین ارتجاعى، فرقى نمى‏کند، باید حقوق بشر را شناخت و در جهت تحقق آن، تلاش کرد پس در منطق انبیا همه چیز مهم است.

لذا دین در جزئى‏ترین مسائل دخالت کرده است؛ زیرا این مسائل ظاهرا جزیى است اما در واقع، هیچ‏یک از این مسائل اخلاقى، اجتماعى و اقتصادى بى‏اهمیت و مستقل از دین نیست مى‏گوید: آقا دستشویى مى‏خواهى بروى، به فلان روش برو، ازدواج، فلان گونه باشد، لباس پوشیدن، کسب مال و اگر خداى نکرده طلاق مى‏خواست واقع بشود، چنین و چنان باشد. از کوچک‏ترین مسائل در حوزه‏هاى مختلف صرف نظر نکرده‏اند. به‏راستى انبیا چرا در همه این حوزه‏ها دخالت مى‏کنند؛ زیرا عدالت، آزادى، اقتصاد، جنگ، صلح، حکومت، مدیریت، عبادت، اخلاق، دعا و روابط زناشویى همه این مسائل در تقرّب به آن کمال مطلق یا هدف نهایى تأثیر مى‏گذارد، پس به اندازه تأثیرگذارى‏شان، دین با آن‌ها سروکار دارد و انبیا در آن حوزه‏ها نظرا و عملا دخالت کرده‏اند و باید هم دخالت کنند و شما باید در تمام این حوزه‏ها از دین انتظار داشته باشید. دیانت، ایمان و معنویت نه از حوزه عقلانیت، مى‏تواند جدا باشد و نه از حوزه عالم نظر و نه از حوزه عدالت و حقوق بشر و حکومت در حوزه عمل و اداره اجتماع و عقل عملى. همه چیز براى انبیا مهم است و در عین حال، همه چیز، بهانه است، همه چیز، مقدمه است، حتى حکومت که پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) تشکیل مى‏دهد مقدمه است. شأن انبیا، بزرگ‏تر از این است که براى تشکیل حکومت بیایند واقعا هم حکومت کردن بر مدینه یا بر کل کره زمین، چه ارزشى دارد؟ براى پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چه ارزشى مى‏آورد؟ ارزش پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به این‌ها نیست اما چون دکترینش را که اصلاح و تربیت و تکامل بشریت است نمى‏تواند کامل و به نحو احسن انجام بدهد، الا با تشکیل حکومت، الا با جنگ، الا با تعلیم و تربیت، الا با دخالت در قضاوت و اجراى عدالت و دخالت در مسائل ظاهرا جزیى، بنابراین پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) که غیر مادى‏ترین و لطیف‏ترین وجودى است که از ازل تا ابد ظهور کرده است، در همه این قلمروهاى ظاهرا مادى و خشن و زمینى هم دخالت مى‏کند.

ما هیچ روحى در تاریخ، لطیف‏تر از روح پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نداریم؛ یعنى از ازل تا ابد، لطیف‏ترین روح انسانى، روح پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است و به همین علت نیز ایشان خاتم‏الانبیاست؛ زیرا وسیع‏ترین قلب و لطیف‏ترین روح است، ولى ایشان در مادى‏ترین و جزیى‏ترین و ظاهرا خشن‏ترین صحنه‏هاى مادى، حاضر مى‏شوند؛ زیرا این‌ها به هم مربوط است و انسان، معاشش از معادش، حقّش از تکلیفش، دنیایش از آخرتش، اقتصادش از اخلاقش، سیاستش از معنویتش جدا نیست. هر یک از ما مجمع‏الجزائر نیستیم که هر بعدى در ما جزیره‏اى مستقل از ابعاد دیگر باشد. سکولاریزم مى‏خواهد انسان را مُثله بکند. بنابراین مى‏کوشد تا اسلام را هم مُثله و تکه‌تکه بکند و مى‏گوید: احکام اسلام، اجتماعیات و سیاسیاتش، معارف و عقایدش را کنار بگذاریم پس چه بماند؟ یک مأموریت مجمل مبهم پا در هوا که هیچ حجّیت معرفتى قابل استدلال عقلانى هم ندارد.

این بحث‌هایى که از چند قرن قبل، جریانات فیدئیستى در غرب حتى از دوران قرون وسطى در اروپاى مسیحى و سپس در دوران جدید مطرح بوده و تفکیک ایمان از عقل، تفکیک معنویت از معرفت را در حوزه نظر، و تفکیک سیاست و حکومت از معنویت و ایمان را در حوزه عمل، ترویج مى‏کنند در واقع از همان قرون وسطاى مسیح به اروپاى جدید به ارث رسیده است.

اروپاى جدید هم همین را مى‏گوید، کانت هم همین‌ها را مى‏گوید که حوزه عقل از حوزه ایمان جداست و این تفکیک دین از عقل و از حکومت در غرب، البته خدمت به مسیحیت بوده است و راست هم مى‏گوید. خدمت به مسیحیت هست؛ چون اگر قرار شد شما ادیان دیگرى را مانند بودیسم و مسیحیت و مذاهب دیگر را در شرق و غرب عالم با عقل و عدل، یعنى با عقل در حوزه نظر و با عدل در حوزه عمل، محک بزنید، ته کاسه‏شان چیزى نمى‏ماند، و باید تفکیک کرد. این تفکیک به نفع آن ادیان است، تفکیک دین از عقلانیت در  حوزه نظر و تفکیک دین و معنویت از عدالت و حقوق بشر و سیاست و حکومت در حوزه عمل، حتما به نفع همه آن ادیان دیگر است اما به نفع اسلام نیست؛ بلکه به ضرر اسلام و مسلمین است.

زیرا دعاوى اصلى نظرى و عملى اسلام اصولا با عقل و عدالت، درک و حفظ مى‏شود، یک پاى آن بر شانه عقل و یک پایش بر شانه عدل است. اسلام در حوزه نظر، معتقد به حجّیت ذاتى عقل و اعتبار خود به خودى عقل است و در حوزه عمل هم معتقد به حسن و قبح ذاتى و عقلى براى عدالت و ظلم است. این تفکیک‌ها به ضرر اسلام است. بعضى متحجّرین و مقدّس‌ها فکر مى‏کنند که این جدایى به نفع دین است. جریان لائیک هم که همواره در پى آن است تا معامله‏اى که با مسیحیت کردند، با اسلام هم بکنند پس هر دو مى‏گویند که اسلام محترم‏تر از این است که با عقل و عدل، سنجیده بشود و وارد این حوزه‏ها گردد! البته این که اسلام با عقل و عدل سنجیده بشود، بدان معنا نیست که ما جدا از اسلام قادر به درک همه فروع و جزئیات عقل و عدل هستیم و تمام کوچه پس کوچه‏هایش را بدون نیاز به اسلام و وحى مى‏شناسیم. خود عقل و عدل هم براى آن که دقیقا تبیین شوند و جزئیاتشان دانسته شود به وحى احتیاج دارند. این یک تعامل دوجانبه است.

عقل بدون وحى نمى‏تواند پروژه عقلانیت را به سرانجام برساند، چنان که در غرب، امروز عقلانیّتى وجود ندارد و آن چه هست، نسبیّت و شکاکیّت و لاادرى‏گرى (Scepticism Relatinism) است در مقام عمل، حقوق الهى که هیچ، حقوق طبیعى سکولار را هم امروز قبول ندارند و بحث‌هایى که در قلمرو پوزیتیویسم و یا اصالتِ قرارداد صورت مى‏گیرد حتى حقوق طبیعى غیر الهى را هم که صبغه راسیونالیستى دارد نفى مى‏کنند و بشر، قبل از قرارداد اجتماعى در این منطق اصلا حقوقى ندارد و هر کارى مى‏توان با آن انجام داد، چون حقوق، قراردادى‏اند؛ یعنى اگر ما قرارداد دیگرى کردیم، بشر دیگر این حقوق را نخواهد داشت. اگر جدول حقوق و حدود، به‏کلى تابع دموکراسى و قرارداد و راى اکثریت شد، در واقع، بى‏ریشه مى‏شود.

اما اسلام مى‏گوید: بشر این حقوق را دارد، چه قرارداد بکنى چه نکنى؛ براى این که کمال او در این است و استحقاق این حقوق را دارد و آن دینى و مکتبى عادلانه است که این حقوق را براى انسان به رسمیّت بشناسد و اسلام به رسمیّت شناخته و سپس جزئیاتش را و تکالیف متقابل آن را بیان کرده است. حکومت، اقتصاد، آموزش، تفریح، کار، جهاد، عدالت، شهادت، صلح، برادرى و گفت‏وگو، شمشیرزنى و... همه، وسیله و مقدمه براى تأمین همان تکامل عقلانى و معنوى انسان است و انبیا به این دلیل، سیاسى بودند که عدالت خواه بودند. مگر مى‏توانى عدالت خواه‏باشى و سیاسى نباشى؟

سیاست یعنى چه؟ چه وقت شما وارد عالم سیاست مى‏شوى؟ همین که از حق و تکلیف در حوزه اجتماع بحث کنى، عملا وارد سیاست شده‏اى، منتها نه سیاست به معناى پدرسوختگى و حقّه‏بازى، بلکه سیاست به معناى تلاش اجتماعى براى اجراى عدالت و حدود الهى. این راهکارى است که انبیاى الهى دادند. نکته سوم این است که من مى‏خواهم مدرن بودن این شبهات به‏اصطلاح جدید را مقدارى مخدوش کنم. آن چه تحت عنوان شبهات جدید و کلام جدید ترجمه مى‏شود، اساسى‏ترین آن‌ها جدید نیست؛ به دلیل آن که قرآن خود به اغلب این شبهات اشاره کرده است.

من براى این که در خلأ صحبت نکرده باشم، مشتى از خروار، چند نمونه از آیات را که در یک نگاه بسیار سریع یادداشت کرده‏ام برایتان مى‏خوانم تا ببینید زاویه حمله به مفهوم نبوّت در طول تاریخ تقریبا ثابت بوده، یعنى همواره کوشیده‏اند که مفهوم نبوّت را خراب کنند. به‏عنوان نمونه، پوزیتیویست‌ها، جریان نوپوزیتیویستى، جریان فلسفه تحلیلى، شبهاتى که در مورد توحید و نبوّت طرح مى‏کنند تقریبا بلکه تحقیقا همان بهانه‏هاى دهریّون ارتدوکسى هزاره قبل درباب اسلام و قرآن است.

آیه 55، سوره بقره یکى از شبهات آن زمان را مطرح مى‏کند که بنى‏اسرائیل به حضرت موسى(‏علیه و علی نبینا السلام) مى‏گویند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً؛ ما به خداى تو، به آن مدّعیات معنوى و باطنى تو ایمان نمى‏آوریم، مگر آن که خداى تو را تجربه کنیم. این ملاک، دقیقا ملاک پوزیتیویست‌هاى قرن نوزدهم است و کمى رقیق که مى‏شود، ملاک نوپوزیتیویست‌هایى که ذیل مباحث کلام جدید در غرب سخن مى‏گویند و یک عده هم این‌ها را ترجمه مى‏کنند، منتها در مملکت ما، مترجم بدون Reference، چهره نظریه پرداز مى‏گیرد. فیلسوفان تحلیلى و جریان‌هاى پوزیتیویستى مى‏گویند: تا خدا را تجربه حسّى نکنیم نمى‏پذیریم و گزاره‏هایى که مابازاء تجربى نداشته باشند و از راه منفى، اثبات‏پذیر یا ابطال پذیر نباشند بسته به این که پوزیتیویست باشید یا نوپوزیتیویست باشید، بى‏معنا مى‏دانیم! آیه 21 سوره فرقان همین را مى‏فرماید:

«اَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ أَوْ نَرى‏ رَبَّنا»؛ چرا پیامبر مثل ما آدم‌هاست؟ چرا فوق بشر نیست؟ چرا خدا را نمى‏بینیم؟ آن وقت که نمى‏بیند، مى‏گوید چرا نمى‏بینیم؟ وقتى هم که پیامبر خدا و معجزاتش را مى‏بیند مى‏گوید چرا مى‏بینم؟ باید فرشته باشد، باید فوق بشر باشد. شما مقایسه کنید آخرین استدلال‌هایى که در سالیان اخیر در حوزه معرفت‏شناسى و الهیات متأخر لیبرال - مسیحى ترجمه شده و بعضى هنوز ترجمه نشده است.

دقت بفرمایید که روشنفکران ما در عالم ترجمه هم تأخر فرهنگى دارند و معمولا 20 تا 25 سال بعد از مصری‌ها و لبنانی‌ها و شبه جزیره هند شروع به ترجمه کلام جدید و مفاهیم غربى مى‏کنند. مثلا 25 تا 30 سال پیش، در مصر بحث نسبیّت معرفت را ترجمه و مطرح مى‏کنند. 20 سالى مى‏گذرد، بعد تازه اینجا مثلا بحث تجربه باطنى با الهام از الهیات لیبرال پروتستان در مى‏گیرد که یعنى نبوّت یک تجربه شاعرانه شخصى است و...

شما استدلال‌هاى تجربیّون و آمپریست‌ها را با بهانه‏هاى بنى‏اسرائیلى در حوزه معرفت و الهیات مقایسه بفرمایید. جریان آمپریسیسم در قرون اخیر در غرب واقعا در ماهیت، هیچ نقطه جدیدى علیه معارف ماوراءالطبیعى انبیا نیاورده است. در تمام دو هزاره اخیر، ماتریالیست‌ها همان حرف‌هاى اسلافشان در هزاره‏هاى قبل را تکرار کرده‏اند، مى‏خواهم بگویم تقریبا شبهه اساسا جدیدى متولّد نشده است؛ یعنى حتى در نحوه مبارزه یا تحریف دین هم اجتهاد صورت نمى‏گیرد و شاید راه اجتهاد در این قلمرو بسته هم باشد؛ زیرا در برابر عقل موضع مى‏گیرند پس هنوز در غرب، شناخت‌هاى فوق تجربى اعم از عقلى و شهودى و به ویژه وحیانى، همان مشکلات سابق را دارد.

هنوز در کلام جدید و فلسفه‏هاى جدید غرب، همان سوفیسم باستانى علیه بدیهیات، علیه عقل، علیه وحى، علیه فطرت و برهان باز تولید مى‏شود. همان گیرهاى قدیمى که دو هزار سال پیش، هزار سال پیش به مفاهیم منطقى و به معقولات ثانیه فلسفى مى‏دادند و همان انکار مفاهیم فلسفى یا علم حضورى همچنان ادامه دارد. هنوز امکان اثبات و ابطال قضایاى عقلى که یک قضیه عقلى در همان بن‏بست‌هاى هزار و چهارصد سال پیش بلکه قدیمى‏تر گرفتار است. شما این مناظره‏هایى که از دوره‏هاى سقراط و افلاطون نقل مى‏شود ملاحظه کنید که عین همان نزاع سقراط با سوفسطایی‌ها اکنون نیز در جریان است. مى‏دانید جریان سوفیسم از کجا رواج گرفت؟ تشکیک در حقیقت ریشه‏اش چه بود؟

جریان سوفسطایى را در درجه اول، یک عدّه سخنرانان و خطیبان برجسته‏اى راه انداختند که به خصوص در دستگاه قضا و دادگاه‏ها به عنوان وکیل یا دادستان حضور پیدا مى‏کردند و به مشتری‌هایشان مى‏گفتند مى‏خواهى این فرد را مجرم کنم یا تبرئه کنم؟ هر که بیشتر پول بدهد من در دادگاه به میل او نتیجه را تغییر مى‏دهم و واقعا همین کار را مى‏کردند یا در آکادمى مى‏گفت آقا من این قدر حق‏الزحمه مى‏گیرم و قرارداد مى‏بندم تا فلان تئورى و ایدئولوژى را شسته و رُفته و تمیز از آب در بیاورم که آخر جلسه همه کف بزنند و بگویند این، اوج روشنفکرى است و اگر هم مى‏خواهى چنان ضایعش کنم که هر جمله‏اى از آن نقل کنند هو بکشند و مسخره شود. فقط چقدر مى‏دهى؟

شما تاریخ سوفیسم را ملاحظه بکنید. اصلا سوفسطایی‌ها لفّاظان و خطیبان برجسته‏اى بودند که مى‏گفتند ما حق را باطل و باطل را حق مى‏کنیم. آگهى تبلیغاتى به روزنامه‏هاى آن موقع مى‏دادند تا حق را باطل کنند و باطل را حق. این‌ها این‏گونه بودند، واقعا حق را باطل و باطل را حق جلوه مى‏دادند. به آن‌ها مبلغ پیشنهاد مى‏شد و این کار را مى‏کردند.

وقتى این شیوه‏ها بارها در جهت نفى و اثبات یک مضمون واحد تکرار شد و افکار عمومى مى‏دیدند یک نفر یک مکتب را با لفّاظى، یک بار روشنفکرى و مترقیانه جلوه مى‏دهد و بار دیگر همان مطلب را کاملا احمقانه نشان مى‏دهد، دفعه بعد باز پول مى‏گیرد دوباره روشنفکرى‏اش مى‏کند کم‏کم مى‏دانید جامعه چه نتیجه‏اى گرفت؟ افکار عمومى به ‏تدریج نتیجه گرفتند: مثل این که هیچ خبرى نیست و اصلا حقیقت ثابتى وجود ندارد و هر حقّى در عین حال مى‏تواند باطل و هر باطلى حق باشد. قضیه نسبى‏گرایى و شکّاکیّت و لاادرى‏گرى و سوفسطایى‏گرى از این‌جا راه افتاد؛ یعنى تقریبا منشأ مالى و سیاسى داشت، عین دوران ما که از قضا، دوباره به همان نحو است. دنیا به 2500 سال پیش برگشته است.

شبهات جدید نیست، همان حرف‌هاى قدیمى است، ما فقط لباسمان و کت و شلوار و ادا و اصولمان عوض شده است والا من فکر مى‏کنم اگر 2500 سال پیش چنین جلسه‏اى بود، غیر از این دوربین‌ها و میکروفون، بقیه چیزها مثل اکنون بود و همین بحث‌ها را مى‏کردند. توجه داشته باشید. من چند دسته از آیات را از باب نمونه براى شما ذکر مى‏کنم که همین به‏اصطلاح شبهات کلام جدید را طرح و پاسخ داده است:

مثلا آن موقع مى‏گفتند «اَساطیرُالْأَوَّلینَ»؛ قرآن اشاره مى‏کند که این جریان در باب کلمات الهى و وحى مى‏گویند «اِنْ هذا إِلّا أَساطیرُ الْاَوَّلینَ»؛(59) بسیار خوب! مگر امروز چه مى‏گویند؟ امروز جزء آخرین نظریات کلام جدید مسیحى که ترجمه مى‏شود و روشنفکرهاى آخرین مدل ما همین‌ها را مى‏نویسند و ترجمه مى‏کنند، تعبیر اساطیرى در باب وحى است.

در دانشگاه ما یکى از آخرین نظریاتى که این سال‌ها ترویج و ترجمه مى‏شود، و شاید مثلا تقلید از نظریات چهل، پنجاه سال قبل در غرب است، این است که زبان دین، زبان اساطیرى است. زبان اساطیرى، یک سمبولیزم مخدّر است، البته نمى‏خواهم بگویم این اساطیر که امروز مى‏گویند با آن اساطیر که قدما مى‏گفتند عین هم‏اند، تفاوت‌هایى دارند اما مآلا نتیجه یکى است و خلاصه هر دو این است که مفاد دکترین انبیا قابل تصدیق عقلى نیست. منتها با دو تعبیر و به شیوه مختلف بحث مى‏شود.

آن روز نبى را تکذیب مى‏کردند، امروز چه مى‏گویند؟ مى‏گویند زبان دین، Noncognitive است؛ یعنى غیر معرفت بخش است. پس این آیات و روایات که گزاره خبرى است، خبر از گذشته است، خبر از آینده است، خبر از ملکوت و باطن غیب عالم است، فکر نکنید به راستى خبر از یک واقعیتى مى‏دهند، نخیر، این گزاره‏هاى دینى، غیر معرفتى است، ظاهرش خبرى است و در واقع انشایى است.

دینى که انشائیاتش هم خبر است، آن‌ها خبرش را هم انشا مى‏خوانند. حال آن که در اسلام، در واقع همان احکام اخلاقى و حقوقى و انشائیاتش که ظاهر انشائى دارند، در واقع خبرند؛ یعنى وقتى مى‏گوییم عمل «الف» خوب است و عمل «جیم» بد است، معنایش این است که خبر مى‏دهند که سعادت و کمال تو در عمل «الف» است و در «جیم» نیست؛ پس باطن انشایش هم خبر است.

در حقوق هم همین است، وقتى مى‏گویند فرد «الف» مى‏تواند و حق دارد که از این زمین یا شى‏ء استفاده کند، ظاهرش انشاى حقوقى است اما در واقع، مى‏خواهد بگوید آن فرد، واقعا مستحق این حق است و شما مستحق نیستى. این دین، گزاره‏هاى انشائى‏اش هم خبرى‏اند ولى آقایان، حتى گزاره‏هاى خبرى دین را نیز قراردادى و انشائى مى‏دانند بدان معنا که وقتى از بهشت و جهنم و... مى‏گوید، گزارش از واقعیت نیست؛ بلکه مثل آن است که مادرى، کودکش را از لولو بترساند و به شیرینى موهوم، تطمیع کند اینها دروغ‌هاى مفیدند. دروغ‏اند اما دروغ‌هاى مفیدى که باید به عوام گفت. دروغ‌هاى انسان‏ دوستانه‌ای است که انبیا از سر حُسن نیّت به بشریت گفته‏اند پس زبان دین، Noncognitive است. اگر تعارف را کنار بگذاریم اینکه زبان دین، زبان خبرى و گزاره‏اى نباشد؛ یعنى چه؟ این تعبیر روشنفکرىِ لاى زرورق پیچیده از تکذیب انبیاست.

دروغ یعنى چه؟ یعنى گزاره خبرى تو در واقع، خبرى نیست و منظور دیگرى دارى گرچه على‏الظاهر خبر مى‏دهى.

دیگر این که آن روز مى‏گفتند پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شاعر است. امروز هم تحت عنوان کلام جدید ترجمه مى‏شود که زبان دین، زبان شاعرانه و مجازى بوده و زبان انبیا، زبان استعارى است لذا از دین، انتظار واقع‏بینى و واقع گویى نداشته باشید؛ بلکه انتظار زبان شاعرانه و سمبولیک داشته باشید. مى‏گویند خبرهایى که از قصص امم گذشته و معجزات و خبر از عالم غیب و از آخرت دادید، اینها همه مجاز، تشبیه و استعاره است، قابل تأویل است و لذا قرائت بازى و تفسیر به راى هم مباح مى‏شود. یعنى در قرآن و روایات، هیچ مفاد صریح، قطعى و مطلق وجود ندارد و دین شما یک توده مَه است، هیچ هسته محکمى ندارد، پیاز است که همه پوست است و هسته‏اى ندارد و پس از حذف قرائات، دیگر چیزى نمى‏ماند. خب این بهتر نیست تا آن که بگوید من دین را قبول ندارم؟ این بهتر نیست؟ مقرون به صرفه‏تر نیست؟ خیلى ابله است کسى که در جامعه دینى در دانشگاه و حوزه بگوید من دین شما را قبول ندارم، قمه‏کش‌هایى که قبلا این‏گونه صریح با دین مبارزه مى‏کردند، جاى خود را به قمه‏کش‌هاى عصر مشروطه تاکنون داده‏اند که به ‏نام تفسیر مدرن از  دین، آن را تحریف و تکذیب مى‏کنند. مى‏گویند شما نمى‏دانید دین چیست. دین یک قلمبه نور است اما براى ما چه دارد؟ این دین براى اخلاق من، براى عقل من، عمل من، حقوق من، تکالیف من، براى حکومت و براى اقتصاد چه دارد؟ هیچ ندارد مقدارى چیزهاى مبهم و بى‏سر و ته دارد. آن‌ها را هم هر جور تفسیر کردى، کردى. متدى ندارد. آن روز مى‏گفتند که پیغمبر، ساحر است، جادو مى‏کند، جوانان را چیزخور مى‏کند. مى‏گفتند ما مى‏دانیم این آدم در هر کاروانى، هر قبیله‏اى، هر جمعى مى‏نشیند و بلند مى‏شود، گویى همه را جادو مى‏کند، جوانان مکه را جادو مى‏کند، پیغمبر در هر جمعى که قرار مى‏گرفت، جوانان زیر و رو مى‏شدند و یکى از صفت‌هایى که به پیغمبر مى‏دادند، سحر است. این آدم جادو مى‏کند، جوآن‌ها را جادو مى‏کند و از پدر و مادرهایشان، و از سنّتهایشان جدا مى‏کند. پیغمبر بزرگ‏ترین سنّت‏شکن تاریخ بود، بزرگ‏ترین انقلابى تاریخ به این معنا بود. آمد و ذهنشان را به هم ریخت، مبارزاتش هم جنبه‌ی (Objective) داشت و هم (Subjective). اصلا براى آن‌ها چیزى باقى نگذاشت. گفت: عقایدتان غلط است، ارزش‌هاى شما ضدّ انسانى است، مناسباتى که بین شما برقرار است ظالمانه است. جامعه مکه که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آن ظهور کرد مبتنى بر چه بود؟ سکس، خشونت، شراب و ربا. این‌ها چیزهایى است که قرآن به آن اشاره کرده است.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر این‌ها انسانیت و عدالت و عقلانیت را مطرح کرد و همه توجّهات را به خدا  به ماوراءالطبیعه جلب کرد. آن روز مى‏گفتند: پیغمبر، ساحر و جادوگر است، امروز چه مى‏گویند؟ کاریزما. امروز مى‏گویند: مى‏دانید چرا این پیغمبران، بازارشان گرفت؟ زیرا کاریزما داشتند، یعنى شخصیت نافذ، چهره نافذ، زبان نافذ. یعنى انبیا با جادو و کاریزما جوامع را مى‏شوراندند و جذبه ساحرانه و قدرت شوراندن تاریخ داشتند و الا حقیقت دیگرى نداشتند. کدام خدا؟ کدام وحى؟ آن روز مى‏گفتند: پیغمبر کاهن است، این همان صفت‌هایى است که در قرآن آمده: کاهن، شاعر، ساحر و مجنون.

دیروز مى‏گفتند کاهن است، امروز چه مى‏گویند؟ مى‏گویند که نبوّت، یک تجربه روحانى روان‏شناختى یا فرا روان شناختى و شخصى است. کهانت، یعنى همین. کاهنان هم در را مى‏بستند و با عالم ماوراءالطبیعه سعى مى‏کردند ارتباط برقرار کنند، و ارتباط کوچکى هم برقرار مى‏کردند. امروز هم مى‏گویند: نبوّت صرفا یک تجربه روحانى شخصى است، یک سیر کاهنانه در عوالم مبهم است، شما چشم‌هایتان را ببندید، کمى تمرکز کنید دیگر پیغمبرید، چشم‌هایتان را ببندید و مقدارى هم «ال- اس- دى» و مارى‏جُوانا باشد که دیگر ختم پیغمبرى و ختم عرفان خواهید بود! این عرفانى که در حلقوم افکار عمومى فرو مى‏کنند این‌هاست. مقدارى غیب‏گویى و پیش‏گویى مى‏ماند که آن را هم اگر ریاضت پیشه بکنند مى‏توانند مثل فال‌گیرها چیزهایى سرهم کنند. انبیا و اولیا در منطق اینان چنین بودند و از کاهنان، متفاوت نبودند.

آن روز مى‏گفتند: پیغمبر مجنون است، جنّى شده، دیوانه است، اختلال دارد، آدم نرمالى نیست. این صفت را به همه پیغمبران نسبت داده‏اند. قرآن مى‏گوید: پیغمبران به هر جامعه‏اى که آمدند یکى از توهین‌هایى که به آن‌ها مى‏شد - فقط توهین هم نبود، بلکه واقعا نسبت مى‏دادند- همین بود که اینان دیوانه‌اند. آخر، آدم عاقل این جور حرف مى‏زند؟ پیغمبر ناگهان از کوه آمده که مردم، خدا با من سخن گفت. چه گفت؟ مسخره مى‏کردند. گفت که دخترانتان را نکشید، به یکدیگر ستم نکنید، دروغ نگویید، از دیوار همسایه بالا نروید، به حرمت و حقوق یکدیگر احترام بگذارید، دنیا همین 50 - 40 سال نیست، شما موجوداتى ابدى هستید.

با تمسخر مى‏گفتند: عجب! همه این‌ها را خدا گفت؟ خُب، دیگر چه گفت؟ تعریف کن تا ما هم بخندیم! مى‏گفتند: مجنون و دیوانه است، مالیخولیایى است؛ زیرا انبیاء(علیهم السلام) خلاف آمدِ دوران، سخن مى‏گویند و همگى شالوده شکن بودند. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) چیزهایى مى‏گفت که در محاسبات مادى آنان نمى‏گنجید. مى‏دانید چرا؟ چون چرتکه سیاسى نمى‏اندازد و غیر دیپلماتیک، عمل مى‏کند و رفتار او با عقلانیت ابزارى که تنها معیار سرمایه‏داران دنیاست مطابق نبود.

امروز چه مى‏گویند؟ امروز هم مى‏گویند که مؤمنین و مجاهدین، دیوانه و آنرمال هستند، آن روز مى‏گفتند: پیامبران کذّاب و دروغگوى‏اند. امروز همان را مؤدّبانه‏تر مى‏گویند. کسى که مى‏گوید گزاره‏هاى دینى، دروغ‌هایى‏اند که از سرِ حُسن نیّت به عوام گفته مى‏شود، افسانه‏هاى مفیدند! آقایان به‏ظاهر از انبیا تجلیل مى‏کنند و در واقع، اصلى‏ترین لوازم نبوّت و مفهوم پیامبرى را انکار یا تحریف مى‏کنند. با دست، پیش مى‏کشند و با پا پس مى‏زنند. گفت: بى‏تو هرگز، با تو عُمراً. این‌ها نسبت به دین، همین موضع دوگانه را دارند.

شما این مدّعا را که دین، ربطى به عقل و عدل ندارد، با آن چه حکماى ما راجع به نبوّت و راجع به وحى و عرفان گفته‏اند، مقایسه کنید.

حکماى ما که وکیل مدافع تسخیرى عقل و عقلانیت در جامعه اسلامى بودند، هرگز در برابر وحى و نبوّت و شریعت، موضع نگرفته‏اند و اگر گرفته‏اند، دیگر حکیم اسلامى نیستند. منابع اصلى فلسفه ما را بخوانید. مشّائیّون مى‏گویند که نبوّت، اتصال به عالم عقل و عقل فعال است؛ یعنى مراتبى براى عقل، طرح مى‏شود و اتصال با عالى‏ترین مراتب آن و درک حقایق ناب عالم و ریشه حقایق عالم، یک تجربه شاعرانه نیست. پس تقریبا چیزى اساسى تغییر نکرده و شبهات جدید، بازگویى شبهات قدیم است و کلام جدید هم بدین معنا ادامه کلام قدیم است. آن روز مى‏گفتند که این جمله‏ها، ساخته پسر عبداللَّه است و با عالم اجنّه، مرتبط شده و اهل شعر و شاعرى شده است؛ یعنى حالى به او دست مى‏داده و سپس وقتى به هوش مى‏آمده جملاتى را به خدا نسبت مى‏داد که مثلا خدا گفت: «بخوان، بخوان به نام پروردگارت»؛ زیرا خدا پرستى پیغمبر با این بت‏پرستی‌ها و خرافات آنان قابل جمع نیست. مدتى که گذشت و مبارزات پیامبر ادامه یافت به او پیشنهاد معامله کردند. گفتند آیا مى‏شود که رشوه‏اى، چیزى بدهیم و ما دَمِ خدایت را ببینیم و خداى تو به تو بگوید که ما هم باشیم، تو هم باشى و با هم بخوریم؟ چه مى‏شود؟ چون فکر مى‏کردند که او هم مثل این‌ها مى‏خواهد دکّانى باز کند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«اگر خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر من قرار دهید، از آن چه گفتم و خواهم گفت یک گام عقب نخواهم نشست.(60)»

 منکران مى‏گفتند که این جملات، ساخته پسر عبداللَّه است؛ چیزهاى مى‏گوید، سپس حرف‌هایش را به خدا نسبت مى‏دهد؛ خود، عبارتى را مى‏سازد، بعد مى‏گوید: قال اللَّه؛ یعنى خدا گفت. عین همین مضامین با عباراتى مدرن‏تر و تحت تأثیر الهیات سکولار غرب، در کتب و مقالاتى در این ده، پانزده سال،  ترجمه و نشر مى‏شود. عیبى هم ندارد، به شرط اینکه تحت نام اسلام نگویند. من دفاع مى‏کنم از این که باید حرف‌ها در دانشگاه، در حوزه قم، کاملا شفاف طرح شود. صریح‏ترین شبهات علیه اصل دین، اصل نبوّت و توحید باید مطرح بشود و حتّى به نظر من نظام اسلامى باید کسانى را استخدام کند پول کلان بدهد و بگوید هر اشکالى، سؤالى و شبهه‏اى به ذهنتان رسید بیایید طرح کنید، منتها با ملاک علمى و در محافل علمى، تا بفهمند که چه مى‏گویى، نه این که عکس مار را بکشید و بگویید مار نوشتیم و بعد هم فرار کنى و حاضر به گفت و گو نباشى. این کلاه‏بردارى است. در مکه مى‌گفتند: پسر عبداللَّه چیزهایى مى‏بافد و به خدا نسبت مى‏دهد عده‏اى مرید هم دارد که حاضرند فدایش بشوند، عده‏اى جوان شوریده و یک عدّه پا برهنه «اَراذِلُنا بادِىَ الرَّأْىِ»؛(61) شوریده و یک مشت اراذل و گرسنه و پا برهنه دنبالش افتاده‏اند، او هم دست‏بردار نیست. عین همین مضمون را امروز با نام مقاله‏هاى روشنفکرى ترجمه مى‏کنند و مى‏گویند: قرآن مجازا کلام‌اللَّه است و در واقع، تعابیر و کلمات و سخنان خود محمد است. البته در ابتداى مقاله یا سخنرانى یک بسم اللَّه الرحمن الرحیم مى‏گویند، سپس ادامه مى‏دهند که خدا اموات شما را بیامرزد ایشان را هم رحمت کند چون ایشان هم در  غار حرا مشغول تجربه دینى مى‏شد و مى‏نشست براى خودش خیالات مى‏کرد و یک حالى به او دست مى‏داد (Exprience Religlos) که اصلا یک اصطلاح خاصّى است که از درون شکم الهیات لیبرال پروتستان بیرون آمده است، بار خاص، مبدأ خاص و مفهوم خاص دارد. این تجربه دینى، تجربه باطنى، تجربه عرفانى، اصطلاح خاصى است که بر اساس فلسفه کانتى - آمپریستى ویژه‏اى در غرب متولّد شده و پرورش پیدا کرده است و تحت تأثیر مدرسه تحلیلى و فلسفه زبانى (Linguistic)  در جهان اسلام و شیعه و به‏ نام روشنفکرى ترجمه مى‏شود. پیغمبر هم درویش بوده که (Exprience) یک تجربه باطنى و مذهبى و شاعرانه داشته‏اند، این‌ها مفاهیمى است که از الهیات لیبرال پروتستان ترجمه مى‏شود و معمولا هم مأخذ نمى‏دهند.

یکى از این آقایان کتابى نوشته که عینا ترجمه ناقص و غلط از یک مقاله‏اى است که مثلا گادامر در بحث هرمنوتیک کرده است امّا در سراسر این کتاب، یک جا آدرس نداده که مال کیست. بى‏انصاف! آن بدبخت، عرق ریخته و این حرف‌ها را در غرب و در برابر انجیل و مسیحیت زده است، او در جهان مسیحیت و با توجه به آن متن دین، چنان مى‏گوید. این تجربه باطنى و معنوى که آقایان مى‏گویند پیغمبران کرده‏اند ما هم مى‏توانیم بکنیم، توجه کنید این تجربه باطنى غربى با مفهوم شهود عرفانى که در جهان اسلام و عرفان اسلامى داریم کاملا متفاوت است. گمان نشود که عرفانى که آنان مى‏گویند همین عرفان ماست یا این حیرتى که مى‏گویند دین براى حیرت آمده، نه براى هدایت؛ گمان نکنید که این حیرت، همان حیرتى است که عرفاى ما در برابر جبروت و عظمت الهى داشتند و متحیّر بودند.

حیرتى که در عرفان ماست، حیرت بعد از علم است، امّا حیرتى که در الهیات لیبرال پروتستان یا فلسفه کانتى در غرب، مطرح است، آمپریستى است و این حیرت، همان حیرت قبل از علم است، به معناى جهل است. این حیرت، یعنى گیجى و این متحیّر، یعنى آدم درمانده در شکیّات که از ظلمات شک و لاادرى‏گرى نمى‏تواند خارج شود. حیرتى که در عرفان اسلام است و مى‏گویند: خدایا، «زِدْنى‏ تَحَیُّراً»؛(62) دعایى به پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) نسبت مى‏دهند که خدایا، تحیر مرا مضاعف کن و بیش از آن چه که حیرت دارم مرا دچار حیرت کن، این حیرتى که در عرفان اسلامى است، بعد از علم و ناشى از کثرت علم است. وقتى شما از عظمت چیزى آگاه مى‏شوید زانو مى‏زنید و مبهوت مى‏شوید امّا برخلاف حیرت عرفان اسلامى؛ حیرتى که الهیات غرب مى‏گوید: حیرت، ناشى از (Scepticism) و شکایت و جهل است، حیرتى که از کانت به بعد، بازسازى شد و به تعطیل عقل در حوزه نظر منجر شد.

عقلى که در دوره قرون وسطا به ‏نام کلیسا، تعطیل بود، بعد از رنسانس هم دوباره به ‏نام شکّاکیت، تعطیل شد، در دوره‏اى به نام قرون وسطا، بعد هم به نام روشنفکرى و مدرنیته، عقلانیت به محاق رفت. یکى از محصولات اخیر مُدرنیته در حوزه نظر، حذف عقل از حوزه نظریات و اتکا به عقل عملى در حوزه ابزار است. این بحث که ماکس وبر در باب عقلانیت ابزارى دارد و من جاى دیگرى گفته‏ام که ما مخالف عقلانیت ابزارى نیستیم، کسى که مخالف عقلانیت ابزارى باشد، حتما با بخشى از عقل که حجیّت الهى دارد، مخالف شده است.

ما مى‏گوییم عقلانیت ابزارى و عقل معاش ضرورى است، ولى کافى نیست و از لحاظ رده بندى، باید پس از عقلانیت بنیادین در حوزه معارف و اخلاق قرار گیرد و این ادامه آن است، حال آن که غرب، عقلانیت در حوزه معارف و عقاید و حوزه اخلاق را ترک و به عقلانیت ابزارى، اکتفا کرده است. ما مى‏گوییم هر سه عقلانیت باید در کار باشد، البته در تئورى و سخنرانى، چنین مى‏گوییم والا در مقام عمل، متأسفانه ما مسلمان‌ها هم عقل نظرى و هم عقل عملى را تعطیل کرده‏ایم و از هر دو جهت، مرخصى گرفته‏ایم؛ ولى در حوزه تئورى اسلام و منابع اسلامى هر سه سطح عقلانیت را تحویل مى‏گیرد. عقل عملى لازم است اما کافى نیست، پس عرفانى که آقایان مى‏گویند چیست؟ مى‏گویند پیغمبر تجربه باطنى اما بشرى داشت و همه پیغمبران چنین بودند. مدهوش بودند، از این دهشت عرفانى که خارج مى‏شدند و به‏خود مى‏آمدند سپس مى‏گفتند گویا ما مکاشفه‏هایى کردیم؛ حال چگونه این مکاشفه‏هایم را با شهروندان مکه درمیان بگذارم؟! جزء حقوق مدنى آن‌هاست که به آن‌ها بگوییم اما چگونه بگوییم که بفهمند و باور کنند؟ براى مثال، پیامبر با خودش نشست و مفهوم‏سازى (Conceptualisation) کرد؛ یعنى گفت چه کنم که این معنا را قیمه قیمه کنم، ملاقه‏اى، قاشقى چیزى پیدا کنم و کمى از آن را به این مخاطب عرب جاهلى سوسمار خوارى که پایین مکه نشسته و هنوز چوب و سنگ را تعظیم مى‏کند تحویل دهم؟ گفت آقا (Conceptualisation) را براى همین موارد درست کرده‏اند. بگویید که در این ادبیات عربى قبیله‏اى 1400 سال پیش چه الفاظ و کلمات و فرهنگى رایج بوده است، حتى چه خرافاتى بین آنان رایج است؟ همان را بچسب و این مضامین شاعرانه خود را در همان قالب در گوش عوام فرو کن؛ یعنى الفاظ و کلماتى که در قرآن است ساخته خود محمد است. حالى به او دست داده و مثل یک شاعرپیشه و یک درویش سپس به‏دنبال کلمه گشته و چون عرب بوده، کلمات عربى و بلکه حتى مفاهیم قبیله‏اى و همان عقاید و آگاهی‌هاى قدمایى و عربى به ذهن و زبان او جارى شده و بر اساس همان فرهنگ، مکاشفات شاعرانه‌هایش را با عرب‌ها در میان گذارده و آن مفاهیم شخصى و تجربى خود را در قالب همان مفاهیم رایج و حتى خزعبلاتى که عرب‌ها معتقد بودند منتها با حُسن‌نیّت ارائه کرده است، دروغ مفید به مردم گفته است و به خدا نسبت داده تا باور کنند و تسلیم شوند! (Conceptualisation) یعنى همین که از دهشت عرفانى به در آمدم و شروع کردم به راسیونالیزه کردن و عقلانى‏کردن تجربه باطنى و نبوّت. این‌ها همان چیزى است که به خورد من و شما مى‏دهند؛ نامش را هم روشنفکرى دینى گذاشته‏اند و نواندیشى دینى و قرائت مدرن از دین است. این توصیف پیامبرى نیست، بلکه تکذیب پیامبرى است، زیرا بدان معناست که در قرآن خرافه هست، منتها با حُسن‌نیت، گفته شده است.

مى‏گویند در قرآن آمده است انبیاء «بِلسانِ قَوْمِهِمْ»(63) مى‏آیند و با زبان مردمشان، یعنى با فرهنگ مردمشان سخن مى‏گویند. سپس لسان قوم را به عقاید قوم ترجمه مى‏کنند و با این تفسیر به راى، نتیجه مى‏گیرند که قرآن معترف است که تابع فرهنگ همان دوران و همان جامعه است  لذا کاملا بشرى و مخصوص به آن دوران است. بنابراین قرآن، کلام خدا نیست و حال آن که بلسان قوم، مربوط به تفهیم مضامین الهى به مخاطب بشرى به تناسب زبان و فهم مخاطب است، نه آن که یک مضمون بشرى، تابع شرایط بشرى باشد؛ زیرا وحى و قرآن کریم، حقیقتا و مجازا کلام خداست، نه آن که کلمه‏هاى خود پیغمبر به ‏عنوان یک بشر داراى تجربه روانى بشرى و تابع فرهنگ جاهلى همان دوران وتئوری‌هاى غلط رایج در آن دوران باشد و قرآن هم دیوان مکاشفات و دیوان شعر پیغمبر باشد که قافیه هم دارد، و عده‏اى ساده‏لوح هم تحت تأثیر کاریزماى او قرار بگیرند و دنبالش راه بیفتند که راه افتادند. روشنفکران از این نوع که خود را دینى هم مى‏نامند مدّعى‏اند که به ‏نام وحى مقدارى تجربیات شاعرانه با استفاده از کاریزماى شخصى و در چارچوب همان آداب و عقاید و خرافات عربى 1400 سال قبل به مسلمانان، قالب شده ولى امروزه که دوران مدرنیته است شما چرا به دنبال این کاریزما به راه افتاده‏اید؟ محمد، یک شهروند است تو هم یکى. او چیزى گفته است، تو هم چیز دیگرى بگو. ما نمى‏گوییم کسى برخلاف اسلام و مفاهیم اساسى ادیان نباید حرفى بزند، نمى‏گوییم کسى برخلاف قرآن و پیغمبر نباید انتقاد بکند، ما مى‏گوییم به اسم مسلمان، به اسم روشنفکر مسلمان، نمى‏توان این ایده‏ها را داشت و آن را به اسلام نسبت داد و قرائت مدرن از پیامبرى داشت والا اگر نه به‏ نام اسلام، بلکه به ‏نام مخالفت با اسلام و با صراحت و شفافیت این ایده‏ها را طرح کنند من از کسانى هستم که طرفدار آزادى بیان براى آنان هستم، یعنى معتقدم کرسی‌هاى رسمى بگذاریم تا سخنانشان را در وضوح و امنیت کامل بگویند، ولى به پرسش‌هاى ما هم پاسخ دهند و حاضر به مباحثه و گفت‏وگویى شفاف علمى هم باشند. ما با فریبکارى مخالفیم نه با کفرگویى شفاف.

هر چه علیه نبوّت و حکومت دینى دارید بیاورید؛ منتها مستند سخن بگویید و بعد هم سرتان را پایین نیندازید و از در بیرون بروید. بازار مسکرها نیست که هر چه گفتى، گفتی و رفتى! بایست، مسئولیت حرفت را منطقا بپذیر و شفاف و منطقى پاسخ بده. این را کم دارند و متأسفانه حاضر نیستند چون همین که شفاف بشوند خیلى چیزها به باد مى‏رود. بعضی‌ها دوست دارند در تاریکى، نظریه‏پردازى در تاریکى، کار کسانى است که مسئولیت سرشان نمى‏شود؛ چون در تاریکى، هر کارى مى‏شود کرد و هر چیزى مى‏شود گفت. نظریه‏سازى در تاریکى و ابهام، اگر دردى از جامعه دینى را حل نکند امّا ظاهرا مشکلات آن نظریه‏سازان را حل مى‏کند!

ما مى‏گوییم شما که مدّعى روشنفکرى و نظریه‏پردازى هستید در روشنایى، زیر نورافکن، نظریه‏پردازى کنید و منطقى باشید و بایستید و به اخلاق نظریه‏پردازى و به منطق روشنفکرى وفادار بمانید و آزادانه بحث بکنید. متحجّرین و مرتجعین که اصولا قابل بحث نیستند؛ چون آن‌ها تصمیمشان را گرفته‏اند. جریان متحجّرین و طالبانى‏گرى تصمیمش را گرفته است. هر که چیزى جز آموخته‏هاى او را بگوید به نظر او کافر است؛ یعنى مخالف او، مخالف خدا و پیغمبر است و با او اصلا نمى‏شود بحث کرد. اگر چیزى بگویید که در ذهن او از قبل نبوده و در دوران کودکى از مامان‏بزرگش نشنیده و جزء دینش نشده، شما چیز دیگرى که بگویى در منطق او مرتد هستید. با چنین کسانى اصولا نمى‏توان بحث کرد اما به کسانى که داعیه روشنفکرى و استدلال دارند مى‏گوییم که چرا از دور، سنگ مى‏پرانید و مى‏روید؟ واقعا در تعریفى که شما از نبوّت ارائه مى‏دهید چه تفاوتى میان پیامبر با شاعران و کاهنان است؟ واقعیت آن است که هیچ تفاوت حقیقى نیست مگر آن که این دسته خاص از شاعران و کاهنان، جریان‏سازى اجتماعى کرده‏اند برخلاف شاعران منزوى و درویش‌ها و کاهنان درون‏گرا که وارد اجتماعى نمى‏شدند. آیا جز این است؟

بنابراین هر چه هست فقط در جادوى نافذ زبان و سِحْرِ نگاهشان است، در همان کاریزماست که برخلاف درویش‌هاى شاعر پیشه، اینان یک شخصیت نافذ اجتماعى دارند که رهبر مى‏شوند، تمدن تشکیل مى‏دهند، جامعه و حکومت تشکیل مى‏دهند، و برخلاف بقیه شاعران، اینان راز مگو را گفته‏اند. این کلمه کاریزما که بعضى بچه مسلمان‌ها هم ناآگاهانه به کار مى‏برند، گمان مى‏کنند که کاریزما بار منفى ندارد و مى‏گویند: آرى در واقع مگر پیغمبر و انبیاء کاریزما نداشته‏اند در سطوح پایین‏تر، امام(ره) مگر کاریزما نداشت؟ داشت. دوستان توجه ندارند که این کاریزما، پیش فرض‌هایى دارد و وقتى یک جنبش اجتماعى را به کاریزما استناد مى‏دهند مى‏دانید به چه معناست؟ یعنى که پشت این جنبش اجتماعى، عقل و شعورى نیست، فقط نفوذ زبان و شخصیت و چهره آن آقاست. آن وقت به همین معناست که مى‏گوید: انبیا کاریزما دارند و بس.

در جامعه‏شناسى سیاسى دقیقا به همین معنا، هیتلر هم کاریزما دارد، لنین هم کاریزما داشته، مائو هم کاریزما داشته است، این کاریزما مخصوص انبیاء نیست که بعضى فکر مى‏کنند. کاریزما چیز مثبتى است، یا خنثى است. کاریزما در جامعه‏شناسى سیاسى غرب چیزى است که در برابر مفاهیم عقلانى قرار مى‏گیرد. اگر چیزى امر عقلانى باشد، در عین حال، نفوذ اجتماعى هم داشته باشد، دیگر آن را به کاریزما مستند نمى‏کنند، بلکه به عقل یا قانون مستند مى‏کنند. در انواع مشروعیت‌هایى که وبر شمرده، مشروعیت‌هاى سه‏گانه و به اعتبارى چهارگانه، مشروعیت کاریزمایى را و مشروعیت سنّتى را در مقابل مشروعیت عقلانى و قانونى مى‏آورد. حواستان باشد. این کاریزما تعبیر دیگرى از جادوى قدمایى است و من از ساحت پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و انبیا عذرخواهى مى‏کنم. این‌ها را عرض کردم که بدانید این شبهات، خیلى جدید و مدرن نیست و چند هزار سالى از عمرشان مى‏گذرد، تقریبا همسال با خود قابیل‏اند؛ همان دوران نیز که آیات خدا به اسلاف اینان عرضه مى‏شد مى‏گفتند که «اَساطیرُ الْأَوَّلِین» است، افسانه‏هاى خرافى پیشینیان است. «وَ اِذا تُتْلى‏ عَلَیْهِمْ آیاتُنا قالُوا قَدْ سَمَعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلّا اَساطیرُ الْاَوَّلینَ»،(64) امروز هم مى‏گویند که زبان دین، سمبلیک است، زبان اساطیرى است، آن موقع مى‏گفتند. «قَد سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا» به پیامبر مى‏گفتند: آقا این کلماتى را که مى‏گویید از جانب خداست شنیدیم ما هم اگر بخواهیم مى‏توانیم از این حرفها بزنیم، مگر ما بلد نیستیم شعر بگوییم؟ ما هم بلدیم پیامبرانه حرف بزنیم، نبوّت یک تجربه‏ى بشرى است و این تجربه را ما هم بلدیم بکنیم. امروز چه مى‏گویند؟ مى‏گویند: نبوّت، یک تجربه است، یک تجربه قابل بسط و گسترش و تعمیم است؛ این همان تعمیم نبوّت است، یعنى شما هم یک پا نبى و پیغمبر هستید؛ ولى خودتان را باور نکرده‏اید. تو چه نیازى دارى که به دنبال پیغمبر راه بیفتى؟ مى‏گویند: پیغمبران، روشنفکران زمان خودشان بودند، زمانه ما روشنفکران دیگرى مى‏طلبد.

در جاى دیگرى مى‏فرماید: «قالُوا یا أَیُّهَا الَّذى‏ نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ»؛(65) به پیغمبر مى‏گفتند: اى آقایى که مى‏گویى به تو وحى شده، تو دیوانه‌ای. مالیخولیا دارى، دچار اختلال شده‏اى، تعادل عقلى ندارى.

هم‌چنین مى‏فرماید: «وَ یَقُولُونَ أَإِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ»؛(66) یعنى ما آیا خدایانمان و الهیات و منافعمان را، سنتهای‌مان را براى یک شاعرپیشه دیوانه رها کنیم؟ آیا به ‏خاطر یک شاعر پیشه دیوانه، از مقدساتمان دست بشوییم و رها کنیم.

یا مى‏فرماید: «ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ»؛(67) به پیغمبر پشت کردند، لجبازى کردند و گفتند؛ این آدم غیرعادى دو خصوصیت دارد:

اولاً (Unnormal) است و قاعده‏هاى جارى و حاکم بر جامعه و سنّت‌هاى اجتماعى عرب را متوجه نمى‏شود، مى‏خواهد شالوده‏ها را بشکند. ثانیا معلم است، یعنى کلاس دیده، چیزهایى از این طرف و آن طرف خوانده و حفظ کرده است. شما مى‏خواهید سنّت‌هایمان را زیر پا بگذاریم؟ منافعمان، قدرتمان و ثروتمان را براى چنین شالوده‏شکن آموزش‏دیده‏اى زیر پا بگذاریم؟ او از حیث تابوشکنى و شالوده‏شکنى‏هایش دیوانه است. سخنان او بسیار مهم و خطرناک است و قبلا هم از پیامبران شنیده شده بود و حال آن که پیغمبر شالوده‏شکن است، دیوانه نیست، کلاس هم ندیده است؛ دست‏کم پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏دانید که امّى است. پیغمبر سواد خواندن نداشت و یکى از عناصرى که خداوند متعال براى مبعوث کردن ایشان در نظر داشته است، همین بى‏سوادى او بود. پیغمبر لااقل وقتى مبعوث شد، سواد خواندن نداشت. پیغمبر بلد نبود شعر بگوید و در این قضیه، عمد بوده است تا نگویند که غریزه شعرپردازى دارد و خودش عبارت‏سازى و مفهوم‏سازى مى‏کند یا کلاس دیده و مفاهیمى را از دیگران مى‏گیرد و مقدارى تغییر صورت مى‏دهد و دوباره به مردم تحویل مى‏دهد، این طرف و آن طرف آموزش دیده و کلاس دیده است یا از فلسفه غرب و شرق دانش آموخته است. پیغمبر استاد ندید، کتابى ندید. کلاس چوپانان، بیابان است.

در آیه هفتم سوره زخرف فرمود: «ما یَأْتیهِمْ مِنْ نَبِىٍّ إِلّا کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ» هیچ پیامبرى در هیچ جامعه‏اى مبعوث نشد، مگر آن که مسخره‏اش کردند چون آن پیامبر، دگم‌هایشان را در عالم نظر در هم مى‏شکست، و منافعشان را در عالم عمل و زندگى اجتماعى در هم مى‏ریخت.

آیه پنجاه ‏و دوم سوره الذّاریات فرمود: «ما أَتَى الَّذینَ قَبْلَهُمْ» هیچ پیامبرى پیش از این به جوامع بشرى خطاب نکرد «إِلّا قالُوا ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ» مگر آن که او را متهم کردند که مردم را، جوانان را و پیروانش را جادو مى‏کند؛ یعنى کاریزما دارد. یا این که دیوانه است و متعادل و نرمال نیست و فنّ جدایى انداختن میان ما و جوانانمان را مى‏داند. آیه بیست‏ودوم سوره تکویر در جواب این نوع شبهات مى‏فرماید: «ما صاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ»؛ این رفیق شما یعنى پیغمبر، دیوانه نیست. اما خبرهاى دیوانه‏کننده‏اى دارد. خبرهایى که براى شما آورده، دیوانه کننده است، خبرهاى بزرگى است، فاصله‏هاى طبقاتى را در هم مى‏ریزد، حکومت جهل و خرافه و ستم را بر هم مى‏زند، دخترکشى و توهین به زن را، هتک حرمت به حقوق زنان را متوقف مى‏کند، برابرى و برادرى و اخلاق و حقوق الهى را جایگزین اخلاق و حقوق و روابط اشرافى و سرمایه‏دارى و شرک آمیز مى‏کند. این نبأ، این اخبار بزرگ پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، پیامى براى آن دوران و آن آدمیان نبود، بلکه پیامى براى همیشه بود و محمد(صلى الله علیه وآله و سلم) پیامبرى براى همیشه بود.

در منطق اسلام، اگر کسى خاتمیت را انکار کرد در واقع، اصل نبوّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) را انکار کرده است. خاتمیت، قابل تفکیک از نبوّت پیغمبر ما نیست.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «لا نَبِىَّ بَعْدى‏»؛(68) پس از من پیامبرى نخواهد بود. و فرمود: مَثَلِ نبوّت، مَثَلِ خانه‌ای است که ساخته شده و یک خشت مانده تا آن خانه تکمیل شود، آن خشت آخرین، منم یا گذارنده خشت آخرین و تکمیل کننده ساختمانى که انبیاى الهى از آدم تا امروز آجر به آجر ساختند، من هستم. «اَنَا موْضِعُ هذِهِ اللِّبنَةِ»؛ من آن خشت آخر را مى‏گذارم یا منم آن خشت آخر.

خاتمیت، یعنى که نبوّت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) کلیدى براى گشودن همه قفل‌هاى زندگى بشر در طول تاریخ تا همیشه خواهد بود و یعنى که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبرى است براى همیشه و براى همه بشریت: «کافَّةً لِلنَّاسِ».(69) خاتمیت یعنى که پیامبر جدیدى لازم نیست نه آن که راه رشد معنوى و رشد فکرى، بسته است. خاتمیت، نه سدّ راه رشد معنوى و نه سدّ راه رشد فکرى بلکه گشاینده همه راه‏ها و بسترساز همه رشدهاست.

اعتقاد به خاتمیت، به‏معناى اعتقاد به فوندانسیون و مبناى محکم و هدایتگر براى رشد عقلى و رشد اخلاقى بشریت در همه عصرهاست. خاتمیت یعنى همه آن چه باید خداوند با بشر در میان مى‏گذاشت و همه آن چه باید از خداوند مى‏شنیدیم از طریق این پیامبر شنیدیم. معناى خاتمیت این نیست که عقل و تجربه شما پس از این دیگر تعطیل خواهد بود و دین مى‏خواهد جاى عقل و تجربه و تخصص و شعور و آراى مردم را در همه حوزه‏ها بگیرد، بلکه خاتمیت، یعنى همه آن چه که خداوند باید با عقل و با بشر، در میان مى‏گذاشت، گذاشت و گفتنی‌ها را  گفت، حتى بعضى ناگفتنی‌ها را هم گفت؛ تا عده‏اى خواص و نوادر و نوابغ بعدها در طول تاریخ بیایند و حتى از آن ناگفتنی‌هاى گفته شده هم بتوانند استفاده کنند. بخشى از آن ناگفتنی‌ها را  هم گفت که براى همه ما نیست، ولى گفت تا فیض الهى، رعایت همه استعدادها را کرده باشد. خاتمیت یعنى همه آن چه خداوند از طریق حجّت بیرونى که پیامبران باشند، باید مى‏گفت؛ گفت. حال مى‏ماند دستاورد دکترین انبیا که به ضمیمه حجت درونى، یعنى عقل و فطرتتان باید عملى شود و مشکلات زندگى را در چارچوب تعالیم انبیا، خودتان حل کنید و عدالت و معنویت و رشد را همگانى کنید و به رستگارى دنیا و آخرت برسید. البته متقابلا تفسیرهاى غلطى از خاتمیت شده است که آقاى مطهرى به چند نمونه آن پرداخته است. یکى آن است که خاتمیت به معناى ختم دوره دیندارى نیست.

عده‏اى به ‏نام روشنفکرى دینى گفتند و مى‏گویند خاتمیت بدین معناست که دیگر دوره دین، خاتمه پیدا کرده است. این خاتمیت جالبى است که دقیقا بر ضدّ فلسفه خاتمیت است. چون خاتمیت، بدان معنا بوده که پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) چیزهایى گفت که تا ابد کافى است و دوره این دین، هرگز خاتمه نخواهد یافت؛ بلکه پس از این باید عقلتان و تجربه‏تان را در چارچوب این اصول الهى به‏کار بیندازید چون آن چه را خداوند باید به شما مى‏گفت همین بود و بیش از این را یا نمى‏فهمید و ظرفیت ندارید و یا لازم نیست که به شما بگویند و ضرورتى ندارد، ظرفیت شما براى درک آن کافى نیست؛ زیرا بشر هستید و محدودیت دارید، خاتمیت یعنى که دوره پیغمبران جدید، خاتمه پیدا کرده است، دوره پیامبرى به معناى خاصّش، پیامبرى تشریعى، یعنى دوران شریعت جدید، خاتمه یافته است. امّا منکرین خاتمیت مى‏گویند خاتمیت، بدان معناست که دوره دیندارى و دوره نیاز به دین به‏کلى خاتمه یافته است.

تفسیر غلط دیگرى مى‏گوید: خاتمیت یعنى که دیگر بشر بالغ شده، عاقل شده، قبلا کودک و نابالغ و ناقص‏العقل بود و احتیاج به انبیا داشت، ولى بشر امروز سرپا ایستاده و دیگر به پیامبران و به شریعت، احتیاجى ندارد؛ زیرا شاگرد، فارغ التحصیل شده و از استاد هم بالاتر رفته است و عصر پیامبران، خاتمه یافته است. ما مریض بودیم، پیامبران بشر را شفا دادند، دیگر مریض نیستیم و از این پس به آنان احتیاج نداریم. این‌ها همه تفاسیر ناجوانمردانه و غلطى است که از خاتمیت مى‏شود.

اولا کدام جامعه بشرى شفا پیدا کرده است؟ آیا این جامعه بشرى که داریم در آن زندگى مى‏کنیم، در آغاز هزاره سوم میلادى شفا یافته و بیمار نیست؟ چگونه شفا یافته حال آن که در طول تاریخ به اندازه یک قرن اخیر کشتار نشده است؟! و هرگز تا این اندازه سلاح‌هاى کشتار جمعى، شیمیایى، میکروبى، هسته‏اى وجود نداشته است؟ این بشر، این انسانیتى که امروز بر کره زمین زندگى مى‏کند آیا از انسانیت هزار سال پیش، بالاتر و بالغ‏تر است واقعا؟ آیا عاقل‏تر و بالغ‏تر است؟ انسان‏تر است؟ به حقوق بشر، تابع‏تر است؟ یا آن که حیوان‏تر، جلّادتر، سفّاک‏تر و خون‏ریزتر است؟ فقط ابزار بشر، مدرن شده است، ولى اهداف او مدرن نشده است. اینان اسطوره‏اى ساختند به‏نام بشر جدید و مدّعى شدند که او بالغ و عاقل شده است و به دین و انبیاء احتیاج ندارد. این در صورتى است که اوّلاً جامعه بشرى فعلى، شفا یافته نیست و این بشر جدید، از همه بیمارتر است. ثانیا شما که مى‏گویید بشر، مریض بود و شفا یافت آیا بدون نسخه انبیا شفا یافت یا با عمل به نسخه انبیا؟! مفهوم خاتمیت آن است که نسخه‏اى که پیغمبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) براى شفاى بیماری‌هاى فردى و اجتماعى آورد، براى همیشه کافى است و البته یکى از توصیه‏هاى اصلى این نسخه هم رجوع به عقل است این غیر از آن است که گفته شود عقلِ شاگرد از استاد، بالاتر زده است.

یکى از استدلال‌هایى که آقاى مطهرى مى‏کند، و آقایان سوء تعبیر مى‏کنند همین است. ما از سه زاویه به خاتمیت نگاه کنیم تا سه دسته علت براى خاتمیت پیدا کنیم. چه اتفاقى افتاد که در آن زمان خاص، دین خاتم آمد؟ چرا پیشتر نه؟ چرا هزار سال بعد نه؟ چه خصوصیتى داشته است؟ آیا آن زمان، خصوصیتى داشته یا بشریت آن دوران؟ یا خود پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) خصوصیاتى داشته و یا ایده‏ها و تعالیم او؟

پاسخ آن است که مى‏توان گفت همه ویژگی‌ها دخالت داشته‏اند. از سویى خصوصیت شخص پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است، ایشان ظرفیتى داشت که هیچ انسانى از ازل تا ابد آن ظرفیت را ندارد، انسانى که ظرف تلقّى و حمل این همه معارف و حقایق شود، در آن دوران و در جزیرة العرب ظهور کرد و آن رسالت سنگین را هیچ انسان دیگرى پیش از او و پس از او نتوانسته و نخواهد توانست بردارد. پس یک علّت خاتمیت، خصوصیتى در شخص پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است؛ لذا صحیح است که خاتمیت از نظر زمانى و تاریخى یک امر افقى است؛ یعنى تا زمانى پیامبران آمدند و از این زمان به بعد، دیگر پیغمبران نیامدند. امّا حقیقت خاتمیت، یک مفهوم عمودى است؛ یعنى در این دوره، انسانى ظهور کرد و چنان ارتفاع گرفت که هیچ انسانى قبل و پس از او نمى‏تواند چنین ارتفاع بگیرد. و این است که او خاتم پیامبران است و دین او خاتم ادیان است؛ به ‏قدرى اوج گرفت و از چنان ارتفاعى نگاه کرد که هیچ پیغمبرى و هیچ انسانى قبل و پس از او نمى‏تواند چنان ارتفاع بگیرد. بنابراین او خاتم است. پس یک خصوصیت خاتمیت، در شخص پیغمبر است. خصوصیت دیگر در جامعه بشرى دوران پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است.

وجه دوم خاتمیت، مربوط به جامعه بشرى و رشد موقعیت بشرى در زمان پیغمبر است. در آن زمان در جامعه بشرى چه اتفاق افتاده که پیش از آن نیفتاده است؟ آقاى مطهرى اشاره مى‏کند که در تاریخ تمدن‌ها مشهود است که بشر تا همین هزاره قبل، چیز نگهدار نبوده است. ببینید که مثلا خط چه وقت اختراع شد؟ کاغذ در چه دوره‏اى اختراع شد؟ اصلا تبادل و حفظ معارف، از چه وقت به بعد مرسوم و ممکن شد؟ این امکانات در همین هزاره پیشین، کم‏کم در میان بشریت رایج مى‏شود. قبل از آن، قدرت حفظ معارف و انتقال نسل به نسل آن بسیار کمتر و ضعیف‏تر بود، پس رشد و پیشرفت امکانات بشرى مؤثر بوده است. بشر در دوره پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) به بلوغى اجتماعى رسیده که مى‏تواند دیگر از پیام وحى و از مواریث دینى و علمى خودش حراست کند و هم مى‏تواند آن‌ها را نشر و تبلیغ بکند. دلیل اول استاد مطهرى آن است که همه کتاب‌هاى آسمانى قبل از این دوران دست خورده‏اند، تحریف شده‏اند و تنها کتاب آسمانى که نگذاشتند به آن دست بخورد و به‏ درستى حفظ شد، قرآن کریم است. حال آن که تا هزاره قبل، هر چند هزاره که بوده، این قدرت حفظ و امکان امانتدارى در بشر نبوده است. تفسیر دین هم ضمانتى نداشت. ادیان قبل پس از رحلت یا معراج حضرت موسى‏(علیه و علی نبینا السلام) و حضرت عیسى‏(علیه و علی نبینا السلام) با فاصله‏هاى کوتاهى تعالیمشان واژگونه و تفسیر به راى شد و اوصیایى که بتوانند آن‌ها را حفظ کنند، عملا موفق نشدند امّا اوصیاى پیامبر خاتم(‏صلى الله علیه وآله و سلم)، اهل‏بیت و عترت پیغمبر(علیهم السلام) که عِدْل قرآن‏اند و قرآن بدون اهل‏بیت(علیهم السلام) و اهل‏بیت(علیهم السلام) بدون قرآن به ‏درستى درک نخواهند شد و از آن‌ها سوء تعبیر و سوء استفاده خواهد شد و در کنار یکدیگر که باشند، پروژه هدایت و خاتمیت تکمیل مى‏شود.

اگر ما با قرآن و عترت، جدا جدا و ارتباط ناقص برقرار کنیم، رابطه ما رابطه نادرستى است و لذا این پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، اوصیایى دارد که گرچه از صحنه سیاست و حکومت، حذفشان کردند و نگذاشتند که با مسلمانان و با بشریت آزادانه حرف بزنند اما در همان محدوده تحت فشار هم اجازه ندادند که این دین و این کتاب، محو و تحریف شود. و مشت خیلى‏ها را در تاریخ باز کردند و خط صحیح را نشان دادند و در دورانى که مکاتب شرق و غرب دنیا ترجمه مى‏شد و بنى‏امیه و بنى‏عباس به همه ادیان و مذاهب و مکاتب شرک‏آمیز غرب و شرق، آزادانه اجازه طرح و گفت‏وگو مى‏دادند اما به بچه‏هاى پیغمبر اجازه نمى‏دادند که یک آیه را هم تفسیر کنند، اهل‏بیت(‏علیهم السلام) را لاى جرز دیوار مى‏گذاشتند تا تفسیر صحیح قرآن و دین، معلوم نباشد و همان طرفداران مدارا و آزادى گفت‏وگو با مشرکان وقتى نوبت به اهل‏بیت(‏علیهم السلام) مى‏رسید، انسدادى و انحصارگرا و سرکوب‏گر مى‏شدند، اما با مذاهب و ادیان و مکاتب الحاد غرب و شرق گفت‏وگو مى‏شد. بنى‏امیه و بنى‏عباس، جزء سیاست‌هاى ثابتشان همین بود، آن همه ترجمه‏ها که شد در همان شرایطى بود که اوصیاى پیغمبر کشته و تبعید و زندانى مى‏شدند آن هم به این جرم که تفسیر درست دین را در سه حوزه عقاید، اخلاق و اعمال عرضه مى‏کردند.

خصوصیت و ویژگى دیگر در تعالیم پیغمبر است که این نیز در خاتمیت ایشان نقش دارد. عرض شد که عوامل مؤثر در خاتمیت، یکى شخص پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) بود. یکى جامعه دوران پیغمبر که تا پیش از آن هزاره از جوامع و تمدن‌ها، تاریخ مدوّن و مکتوب و روشنى در اختیار ندارید؛ لذا از آن دوره به پیش را ماقبل تاریخ مى‏نامند که به معناى ماقبل تاریخ مکتوب است نه ماقبل وجود تاریخ. یعنى که ما از آن دوران چیزى نداریم و همه گزاره‏ها و گزارش‌هاى تاریخى متعلق به همین هزاره است. چیزهاى پراکنده‏اى هم که متعلّق به قبل است، باز به گزارش همان هزاره بوده است. پس در هزاره قبل بود که بشر به این بلوغ رسید و این امکان پیدا شد که تعالیمى بماند و تحریف نشود، و یا اگر تحریف شد در برابر، مسیر درست دین را هم بتوان نشان داد. امّا خصوصیت سوم، در آموزه‏هاى پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و در محتواى این دین است. این ویژگى استثنایى خود اسلام است که آن را خاتم الادیان کرده است و شهید مطهرى برخى از عناصر آن را شمارش کرده است.

آن نقشه کلى که خداوند از طریق انبیاء براى بشر آورد، به دست پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) کامل شد. نقشه‏هایى که در دست انبیاى پیشین بود، الهى بود اما به‏ طور کامل و براى همه بشریت تا همیشه تاریخ نبود. قید زمانى و مکانى داشت. به‏ علاوه که تحریف هم شده بودند اما نقشه کلى و جاوید در زمان پیامبر آمد و این از اسرار خاتمیت است. اسلام، آن طرح کلى و جامع و کاملى است که همه راه‏حل‌هاى جزیى و کانال‌هاى دیگر را هم لحاظ کرده بود. راه فطرى و ثابتى که راه همه انبیاء(علیهم السلام) بود، ولى به‏تدریج علائمش تحریف شده بود به‏دست پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) تکمیل و نهایى شد گرچه خط سیر کلى، همان خط سیر انبیاى قبل بود امّا مسائل متحوّل و غیر قابل پیش‏بینى آینده را کاملا مى‏توانست مهار بکند. مى‏توانیم به‏گونه دیگرى هم تعبیر کنیم که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در دانشگاه انبیا بالاترین کلاس را اداره کرد که به همه کلاس‌هاى پایین‏تر مشرف بود. کلاسى را اداره کرد که انبیاى پیش از ایشان نمى‏توانستند آن کلاس را اداره بکنند. چرا؟ چون برنامه و نقشه‏اى که او آورد، کامل‏ترین بود و الا همه ادیان تا جایى که تحریف نشدند از حقیقت واحدى گفتند و بدین لحاظ است که مسلمانان مى‏توانند مدّعى شوند که مسیحى حقیقى و موسوى راستین و ابراهیمى راستین، ماییم، مسلمان مى‏تواند این ادّعا را بکند. مزیّت دیگر این که برنامه دین و آیین و مکتبى که پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) آورد برنامه متعادلى جامع همه نیازها بود که به این مکتب، استعداد خاتمیت و صلاحیت جاودانگى را داده است.

مرحوم آقاى طباطبایى تنبّه جالبى داده‏اند که مى‏دانید چرا لُبّ دعوت حضرت موسى (علیه و علی نبینا السلام) دعوت جدّى به سیاست و مبارزه علاوه بر زهد و تقوا و آخرت، بود و تأکید بیشتر پیام حضرت عیسى(‏علیه و علی نبینا السلام) زهد و آخرت‌گرایى و معنویت‏گرایى بود؟ زیرا در عصر موسى(‏علیه و علی نبینا السلام) مسائل معنوى، به‏گونه‏اى تحریف شده بود که همه دین و ایمان را در عزلت و دنیاگریزى و زندگى‏گریزى و فرار از جامعه و خلوت‏گزینى و رها کردن تدبیر دنیا و ترک ظلم ستیزى مى‏دیدند. پس حضرت موسى(علیه و علی نبینا السلام) آمد و گفت: این بعد از دین، مغفول مانده، پس بر آن تأکید بیشترى کرد امّا در دوران حضرت عیسى(علیه و علی نبینا السلام) به عکس، جامعه به دنبال لاابالى‏گرى، عیّاشى، سرمایه‏دارى طبقاتى، قدرت و امپراتورى و دنیازدگى افتاده بودند، پس حضرت عیسى(علیه و علی نبینا السلام) این بعد از دین را که مکتوم مانده بود؛ یعنى زهد، توکل، ایثار و انفاق را مورد تأکید بیشتر قرار داد، لذا آن چه از ایشان، معروف شده، زهد عیسى(‏علیه و علی نبینا السلام) است، برخلاف جوامع مسیحى کنونى که مسرف‏ترین و مترف‏ترین جوامع بشرى و آلوده به بیماری‌هاى اخلاقى و مادى نظام سرمایه‏دارى شده‏اند افتخار حضرت عیسى(علیه و علی نبینا السلام) آن بود که مى‏فرمود: تشک من بیابان است؛ لحاف من آسمان و بالش من، سنگ بیابان.

طبق روایات مشهور ایشان سى و چند سال بیشتر در عالم طبیعت نبودند که مسئله معراج و صعود به آسمان اتفاق افتاد و طبق روایات ما ایشان در رکاب امام زمان(علیه السلام) باز مى‏گردند و اگر مسیحیان منتظر ظهور مجدّد ایشان‏اند، ما نیز منتظر ظهور مجدّد ایشان هستیم.

راز دیگر خاتمیت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم)، این است که تعالیم ایشان در دنیاگرایى و دنیاگریزى، حدّ تعادل را که مى‏تواند ابدى باشد، در بر گرفته است. این دین، هر دو جانب را به‏قصد تعدیل کلى بشر در شریعت خویش لحاظ کرد و بر عقل نیز تأکید جدّى و صریح و شفاف کرد.

پیغمبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود:

«لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ»(70)؛ کسى که عقل درستى ندارد، دین درستى ندارد.»

خصوصیت دیگر، جامعیت و وسط بودن اسلام است که در تعالیم و دستورات آن افراط و تفریط نیست و ماده و معنا در تعادل و ارتباط منطقى و معقول به‏سر مى‏برند. هم‌چنین تعالیم پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، راه اندیشه و اجتهاد را بازگذارده و با کلیشه‏هاى کوچک، دست بشر را در حلّ مشکلات جدید نبسته است؛ بلکه اهداف و ملاک‌هاى اصلى را گفته اما در روش، جاى مانور گذاشته است تا در هر دوره‏اى، جامعه اسلامى و حکومت اسلامى اجتهاد و نواندیشى کنند و مشکلات روز خود را حل کنند.

خصوصیت پنجم، فطرى بودن آموزه‏ها و قوانین اسلامى است. احکام اسلام، فوق طاقت انسان نیست، انسان را له نمى‏کند. گفتند هر جا که ضرر بود، عسر و حرج بود، فوق طاقت شما بود، تکلیف نیست و ساقط مى‏شود. نمى‏گویند ما تکلیفى کردیم و کارى نداریم، له شدید که شدید. چنین نیست؛ بلکه قواعدى وضع شده که شاخه وجود انسان نشکند و کاملا انعطاف دارد.

آخرین خصوصیتى که در این فرصت به آن اشاره مى‏کنیم و در خاتمیت این دین، دخالت داشته است این است که اسلام ناظر به مصالح و مفاسد واقعى است و نمى‏گوید که تنها ناظر به مسائل قدسى است و با مفاسد و مصالح عرفى و دنیوى و عمومى، سروکارى ندارد. بلکه حتما به نفع و ضرر واقعى دنیوى و اخروى آدمیان و به ظرفیت و رعایت وسع آنان کاملا توجه داشته است و به این معنا یک دین کاملا انسانى است؛ زیرا حق و تکلیف را با هم دیده و هم‌چنین اختیارات و حق مانور حکومتى که براى حکومتى مشروع گذارده نیز به آن امکان اداره جوامع بشرى تا همیشه تاریخ را داده است که با توجه به همین حقوق و تکالیف اعمال شود.

 

 

 

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته‏

  گفتار چهارم

 

  اجتهاد سرگردان، جهاد بی‏هدف

‏با سلام به محضر مقدّس پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) و تبریک روز مبعث که روز میلاد اسلام است.

بار قبل که دوستان لطف کردند و از بنده براى صحبت در محل نماز جمعه دعوت کردند، به مناسبت میلاد پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) عرایضى کردیم که وجهه انتقادى داشت عده‏اى تأیید کردند و عده‏اى از دوستان هم آن عرایض را نپسندیده بودند. استدلال آن دوستان این بود که خوب پیامبر، پیامبر بود و به روش پیامبرانه حکومت کرد؛ ما که نمى‏توانیم پیامبر باشیم و پیامبرانه حکومت کنیم. بنابراین، آن طرز سخن گفتن و آن آیات و روایات را خواندن که جامعه دینى و حکومت دینى در تعریف پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) چگونه جامعه و حکومتى است، ممکن است در جامعه، منشأ سوءتفاهمى بشود که اگر حکومت دینى، آن است که در روایات پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) و امیرالمؤمنین(علیه السلام) و اهل‏بیت‏(علیهم السلام) آمده است، پس بعضى از آن چه ما امروز در جامعه خود و على‏رغم همه فداکاری‌ها و زحمات و پیشرفت‌ها شاهد آن هستیم، چیست؟ و گفتند که این طرز سخن گفتن، مطالبات اجتماعى را فراتر از حدّ امکانات مى‏برد و بعد ممکن است قابل مهار نباشد و مآلا به تضعیف دولتمردان و یا به تضعیف نظام منجر بشود.

بنده البته امروز نمى‏خواهم آن بحث را ادامه بدهم و امروز شب عید است و قصد جنگ و دعوا نداریم و لباس پلوخورى پوشیدیم اما در پاسخ به آن استدلال، بنده هم استدلال دوستانى را که همفکر با ما هستند. عرض مى‏کنم. متقابلا استدلال ما این است که باید جهت‏گیرى کل نظام و جامعه، معلوم باشد. خواندن آن آیات و روایات حکومتى و اجتماعى، گرچه بخشى از آن، عملى نشده باشد یا فعلا عملى نباشد، امروز دست کم دو فایده دارد: یکى این که کاستی‌ها و نقایصى را که احیانا در جامعه و در نظام وجود دارد دیگر نمى‏شود به نام اسلام و پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) نوشت و هر کسى باید پاسخگوى عملکرد مدیریتى خودش باشد. نمى‏توانیم نقاط ضعفمان را به حساب دین و خدا و پیغمبر واریز بکنیم، هر کسى مسئولیت ضعف‌هاى خود، مسئولیت تقصیرها و قصورهاى خودش را باید بپذیرد و اتفاقا این باعث مى‏شود که امید به دین و حکومت دینى و ارزش‌هاى دینى براى تکامل جامعه هم‌چنان برافروخته‏تر و بیشتر از قبل باشد و با دیدن یکى دو نقطه ضعف در بخش‌هایى از نهادهاى دولتى و حکومتى امیدها به یأس بدل نشود.

فایده دوم، این است که جهت‏گیرى ما معلوم باشد و به وضع موجود، هر چند خوب قانع نشویم و به تکامل دائمى نظام و جامعه بیندیشیم.

استدلال دیگر ما این است که مطالبات اجتماعى، همین الان هم بدون این حرف‌ها که امثال بنده بگوییم وجود دارد، منتها متأسفانه این مطالبات نه به درستى تئوریزه و هدایت مى‏شود و نه احیانا مجاب مى‏شود و لذا گاهى به مطالبات نامشروع و غیرقانونى هم منجر مى‏شود.

لازم هم نیست که یک آدم صد در صد الهى و از هر جهت سالم پیدا بشود و آرمان‏گرایانه صحبت کند و این آیات و روایات را بخواند، بلکه آدم‌هاى متوسطى امثال بنده و شما هم با همه ضعف‌هاى شخصى که داریم، این حق، بلکه این وظیفه را داریم که یکدیگر و متصدیان را امر به معروف کنیم گرچه خود ما هم احتیاج داریم که گاهى نهى از منکر بشویم.

بنابراین با قرائت آن آیات و روایات اسلامى که حکومت الگو و جامعه دینى معیار را ترسیم مى‏کند، در واقع مطالبات را ما افراطى و غیرواقعى نمى‏کنیم، بلکه مطالبات به این وسیله، مشروع و منطقى و اسلامى مى‏شوند. خوب البته مُچِ بعضی‌ها هم گرفته مى‏شود و آن‌ها هم حق دارند عصبانى بشوند؛ چون معمولا بخش‌هایى از دین را که آسان‏تر است و به نفع خودمان است مطرح مى‏کنیم و بخش‌هایى از دین را که تکلیف‏آور است و براى بعضى از ما مشکل ایجاد مى‏کند، معمولا فاکتور مى‏گیریم و آن‌ها را بخش‌هاى غیرقابل اهمیت و غیرقابل ذکر و یا غیر فورى دین تلقّى مى‏کنیم و ما تاکنون از برخوردهاى گزینشى با دین و برخوردهاى افراطى متقابل آن، متأسفانه صدمات زیادى خورده‏ایم.

اصل مسئله این است که ما نباید از اهدافى که براى آن‌ها انقلاب صورت گرفت کوتاه بیاییم، ما نمى‏توانیم موقع انقلاب و جنگ که به مجاهد و شهید احتیاج داریم، با یک ادبیات حرف بزنیم و موقع مدیریت کردن و بعد از این که وارد دولت شدیم و قدرت را به دست گرفتیم یا در مناصب قضایى نشستیم یا بر صندلى مجلس نشستیم و موقعیتى به دست آوردیم، با ادبیات دیگرى حکومت کنیم. نمى‏شود با ادبیاتى دیگر، دوران جهاد و شهادت را گذراند و با ادبیات دیگرى حکومت کرد.

این، اصل مسئله است که من فکر مى‏کنم باید نسبت به آن حسّاس بود و معتقدم اگر با همان منطق و صدق و با همان عقلانیت و صداقتى که در انقلاب و جنگ سخن گفتیم، با مردم و با نسل جوان امروز، همان‏گونه حرف بزنیم، همان اقبال‌هاى مردمى، بلکه به مراتب بیشتر، امروز هم خواهد بود و صدها و هزاران شهید همّت، شهید خرازى و مهدى باکرى در نسل جدید هم حضور دارند و اگر فضاى توحیدى به وجود بیاید، آن‌ها خود را نشان مى‏دهند.

این که چه سخنانى تندروى یا کندروى است، کاملا بستگى دارد که شما چه برآوردى از اوضاع و چه تصویرى از ایده‏هاى اسلامى دارید.

اگر حرکت معیار براى شما حرکت لاک‏پشت‌ها باشد، سینه‏خیز  رفتن یک کودک چند ماهه هم تندروى محسوب خواهد شد؛ امّا اگر حرکت معیار، حرکت اولیاى خدا و پیامبران باشد که پدران بزرگ‏ترین انقلاب‌هاى تاریخ بودند، همه ما و همه جناح‌هاى ما کمابیش عقب‏مانده و محافظه‏کار هستیم و چیزهاى مهمى را دست کم گرفته‏ایم. آن چیزى که من در جلسه قبل خواستم بگویم این بود که اگر انقلاب را بچسبیم، نظام خواهد ماند، سرافراز هم خواهد ماند؛ اما اگر به نظام، منهاى انقلاب و منهاى ارزش‌هاى انقلابى، یعنى به فرمالیزم و بروکراسى حاکمیت بچسبیم، نه فقط انقلاب که روح نظام است، بلکه جسم حاکمیت و خود نظام هم به تدریج از دست خواهد رفت و یا تغییر ماهیت مى‏دهد و دچار استحاله مى‏شود، چنان چه شما مى‏بینید، الان بعضى مسئولان ما، بعضى از شعارهاى امام را دیگر حتى حاضر نیستند بر زبان بیاورند، بلکه قیقاج مى‏روند و عبور مى‏کنند و یا حتى از سر تحریف و مخالفت با آن‌ها هم برمى‏آیند.

این کشف مهم و بزرگى است که اگر جدّى نگیریم ضربات مرگبار واقعیت بر ستون فقرات جامعه ما در دهه آینده فرود خواهد آمد و آن وقت ممکن است براى تصمیم گرفتن دیر باشد؛ چون واقعیت منتظر ما نمى‏ماند تا ما خود را به آن برسانیم و آن را تغییر بدهیم. اگر اوضاع را به درستى، مدیریت و رهبرى نکنیم اوضاع، ما را رهبرى خواهد کرد و مدیریت کردن وضعیت‌هاى اجتماعى، یک امر اعتبارى و قراردادى نیست؛ یک امر حقیقى است که البته اعتباریات هم در خدمت آن قرار مى‏گیرند، ولى اگر صرفا بخواهیم به اعتباریات اکتفا کنیم، عاقبت ما جز شکست تدریجى یا دفعى، چیزى نخواهد بود. انقلاب اگر ادامه پیدا نکند، اگر خطوط جدیدى را نشکند و دست به ترکیب اجتماع نزند، اگر پیش‌روى نکند و اگر تماشاگر بشود، نگه‏دارى خود انقلاب هم مشکل خواهد بود؛ زیرا انقلاب‌ها حرکات قشرى هستند و احتیاج به مقاومت دارند. والا خود انقلاب هم روى دست ما خواهد ماند و منتظر امداد غیبى هم نباید بود، به دلیل این که امداد غیبى به سراغ مجاهدین مى‏آید، نه به سراغ قاعدین و غافلین. از سوى دیگر اگر بى‏هدف و بدون تئورى، وارد مجادلات اجتماعى و سیاسى بشویم، توسط دیگرانى که با هدف و طرح، وارد صحنه مى‏شوند، مصرف خواهیم شد و در طرح جامع دشمنانمان قرار خواهیم گرفت و به نیّت ضربه زدن به دشمن، به خدمت دشمن در خواهیم آمد.

نکته دوم، این است که مى‏پرسند در نماز جمعه‏ها، چرا امام جمعه به سلاح روز تکیه مى‏کند؟ شاید حکمت آن، از جمله این باشد که باید در صحنه مجاهدات عینى روز، حاضر بود. امام جمعه چرا در هر نماز جمعه باید حاکمان و مردم و خودش را به تقوا موعظه بکند؟ این موعظه نمى‏تواند یک موعظه تشریفاتى، یک تشریفات مذهبى صرف باشد؛ بلکه باید به قصد تأثیرگذارى عینى و اجتماعى صورت بگیرد. به صرف «اتّق اللَّه» گفتن امام جمعه‏ها، قضیه نباید خاتمه پیدا بکند. باید مصادیق تقوا، تقواى اقتصادى، تقواى قضایى، تقواى سیاسى، تقواى حکومتى، تقواى خانوادگى در نماز جمعه‏ها کالبدشکافى بشود وگرنه نماز جمعه‏ها کم‏کم کلیشه‏اى خواهند شد، سرد مى‏شوند، خلوت مى‏شوند و این، برخلاف فلسفه نماز جمعه است که باید پایگاه امر به معروف و نهى از منکر صاحبان قدرت و ثروت باشد و مرکز نقد اجتماعى باشد و مردم هر شهر و روستا بدانند که هر جمعه، مشکلات معنوى و مادى آن‌ها در نماز جمعه، طرح و حلاجى مى‏شود و در تصمیم‏گیری‌ها هم مؤثر است.

اما در باب بحث بعثت و نبوّت که بحث اصلى بنده است، من با توجه به فرصت کوتاهى که در اختیار دارم، دو یا سه نکته در این باب، عرض مى‏کنم:

حکما و عرفاى اسلامى، نبوّت را کشف و بسط حقایق دانسته‏اند و گفته‏اند که باطن و حقیقت نبوّت، عبارت از ولایت عرفانى و ادراک و حفظ وحدت و کثرت است و بنابراین، نبوّت نمى‏تواند یک امر اعتبارى و قراردادى باشد؛ زیرا ولایت و خلافت باطنى، امورى حقیقى هستند بنابراین، نبوّت به کمالات نفسانى و به مدارج روحانى نبى، کاملا مرتبط است و ظرفیتى مى‏خواهد که فقط در عدّه خاصى موجود است و بیشترین ظرفیت در پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) بوده است و لذا ایشان اشرف و خاتم انبیا بوده‏اند. قدرت، ظرفیت و وسعت قلب پیغمبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) باعث شد که سقف طبیعت شکافته بشود و بشریت با حداکثر ظرفیتى که در وسع اوست، به عالم بالا واصل بشود. ظرفیت و ارتفاع روح پیغمبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم)، به قدرى است که ایشان خود فرمودند: «آدم و همه انبیا و اولیا، زیر لواى من هستند.»(71) و فرمودند: «که یا على، اگر ما نبودیم، خداوند آدم و حوّا و بهشت و جهنم را هم نمى‏آفرید.»(72) این‌ها گزارش از واقعیت ماوراى ماده است، این‌ها صرف ادّعا نیست.

بنابراین اگر قدرت روحى پیغمبر نبود، هیچ جاذبه‏اى در زمین نمى‏توانست آن معانى متعالى را از غیب الغیوب به مرتبه شهود و لفظ، متنزّل و زمینى بکند. مبعث در واقع، مانور روح بزرگ پیغمبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) است که مى‏تواند آسمان را به زمین بکشاند و وصل بکند و اگر قلب ایشان نبود، هیچ فرودگاه دیگرى براى فرود آن مفاهیم و حقایق بزرگ ربّانى نبود و بشریت هم راه خروج از ظلمات را هرگز نمى‏دانست.

درست است که اکنون و پس از یک هزاره و اندى از بعثت پیغمبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم)، هم‌چنان بسیارى از ما در ظلمات هستیم، ولى خوش‌بختانه مبعث، کروکى کل حیات بشرى و راه‏هاى خروج از ظلمات را به بشر نشان داد. این که ما از این کروکى استفاده نمى‏کنیم، بحث عَلى‏حده‏اى است. اما پیام مبعث این است که جهان، سراسر ظلمت و بن‏بست نیست و راهى براى خروج و رهایى وجود دارد. بعثت راهنماى رهایى است و پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) جنگش و صلحش براى رهایى و رشد بشریت بود.

در جنگ بدر وقتى اسراى مشرکین را به زنجیر بسته بودند و از جلوى پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) عبور مى‏دادند، ایشان وقتى بعضى از بزرگان مشرکین را دید، لبخندى زدند، آن‌ها گمان کردند که ایشان خوشحال است از این که انتقام گرفته و پیروز شده، یعنى لذّت پیروزى و انتقام، خنده بر لبش آورده، یکى از آن‌ها گفت: «باید هم بخندید، بعد از دوران آقایى ما و ذلّت شما، امروز ما اسیر در دست شما هستیم و شکست خورده‏ایم، باید هم بخندید.»

پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: اشتباه نکن؛ خنده من خنده پیروزى و غلبه نیست، خنده از این است که شماها را باید با زنجیر به بهشت ببرم. من قصد نجات و رشد شما را دارم و شما در برابر من مقاومت مى‏کنید تا من به زور متوسل بشوم. آیا شما را با زور باید به سعادت و کمال و انسانیت رساند؟

یا در جنگ احد، ایشان سخنرانى و خطبه طولانى دارند و یکى از تعبیرات بلندى که در آن خطبه است، این است که فرمود: «اِنّی‏ حَریصٌ عَلى‏ رُشْدِکُمْ»؛(73) من نسبت به رشد شما حریصم، همه توجه و حرص من این است که شما حتى کفّار، رشد کنند و اصلاح شوند و به تکامل برسند.

نکته دیگر این است که اگر اسلام، نسخه رشد و شفاست، پس این بدبختی‌هایى که ما مسلمان‌ها گرفتار آن هستیم از چیست؟ چه توجیهى دارد؟ اسلام قرن‌هاست که هست و افراد و جوامع بسیارى البته به درجات بالایى از کمالات و سعادت دنیوى و اخروى تحت تعلیم آموزه‏هاى مبعث رسیده‏اند، امّا اکثریت جوامع مسلمان، چرا هنوز على‏رغم آن که این نسخه در اختیارشان بوده، جوامع عقب‏مانده، تحت ستم و متفرق و پراکنده‏اند؟ شما از این واقعیت نمى‏توانید نتیجه بگیرید که اسلام جواب نداده است؛ چون از شما خواهند پرسید که آیا مسلمانان به این نسخه‏هاى اسلام و پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) عمل کردند و جواب نداد؟ شما اگر بهترین نسخه را تا بکنید و در جیب بغلتان بگذارید، نه یک هزاره، بلکه اگر هزاره‏ها بگذرد، آن جامعه و آن فرد، یک گام هم به جلو برنخواهد داشت. نمى‏توانید نسخه را در جیب بگذارید و بگویید که نسخه جواب نداد و بیمار شفا نیافت! افراد و جوامع به همان اندازه که به این نسخه عمل کردند، به سعادت دنیا و آخرت رسیده‏اند. اگر دین، کروکى راه تکامل انسان است، تکامل انسان را آگاهانه و اختیارى و منوط به داشتن برخى عقاید و اخلاقیات و برخى رفتارها مى‏داند. بنابراین تعریف دین در منطق بعثت، این است و دین عبارت است از عقاید و اخلاقیات و احکامى که راه تکامل انسان را ترسیم مى‏کنند. تعریف حکومت دینى هم بر این اساس روشن مى‏شود. حکومت دینى، حکومتى است که با کمک عقل، علم، تجربه و تلاش و برنامه‏ریزى و با مشاوره و مشارکت مردم «شاوِرْهُمْ فِی الْاَمْرِ»(74) در نشر و گسترش این عقاید و اخلاق و در احیا و اجراى این احکام (و در رأس آن‌ها، قسط و عدالت اجتماعى) در حدّ امکان در هر دوره‏اى بکوشد و اگر گفتند که اسلام‏شناسان عدالت خواه باید در رأس جامعه و نظام اسلامى باشند، علّت این است که احیاى این مفاهیم و ارزش‌ها و اجراى آن قوانین، بدون قدرت و حکومت صالح در مواردى نشدنى است و در مواردى هم به سختى شدنى است. رابطه دین و دولت در همین حوزه مطرح مى‏شود و ما با دو گرایش انحرافى در باب رابطه دین و دولت مواجه مى‏شویم. یک گرایش، گرایش طرفداران دین دولتى است که فکر مى‏کند با حفظ ظواهر از طریق اعمال قدرت ظاهرى و با صرف رعایت مناسک جمعى ظاهرى و با حفظ ظاهر، مى‏توان جامعه دینى ساخت و این خطاست؛ زیرا جامعه‏اى که با عقاید و اخلاق و ارزش‌هاى اسلامى پرورش پیدا نکند و فقط بخشى از ظواهر را با اعمال قدرت دولتى رعایت بکند، این حفظ ظاهرها موقّتى است و این وضعیت، منافق‏پرور و محل پرورش کرم ریا و تظاهر است و چنین افرادى و چنین جوامعى به محض این که از یک فضاى محدود و بسته، خارج بشوند، یا سفرى به اروپا و آمریکا بکنند یا دو مقاله روشنفکرى الحادى بخوانند  یا از فضاى خود خارج بشوند، مقدارى آب به آب بشوند، یا در محیط فاسدى قرار گیرند بلافاصله از همه چیز، دست مى‏کشند و تبدیل به وحشى‏ترین جریان‌هاى ارتدادى مى‏شوند. نمونه‏هایش را ما در تاریخ دیدیم؛ زیرا آن ارزش‌ها و مناسک، تبدیل به عقاید و اخلاق در آن جامعه و آن افراد نشده است و فقط مقدارى ظواهر است. از آن سو، خط انحرافى دیگر، خطى است که مى‏گوید: حال که با دین دولتى، مخالف هستیم، بنابراین دولت دینى هم نباید داشته باشیم؛ یعنى دولت در هیچ حوزه‏اى، قوانین دینى را نباید اعمال بکند. این جریان، جریان لائیک و غیر دینى است که تحت پوشش ظاهرى دفاع از ارزش‌هاى وجدانى و فردى در واقع، به دنبال حذف دین از صحنه قدرت و حکومت است و این هم یک جریان انحرافى است و مغالطه مى‏کند و از این که دین دولتى، یعنى دین بخش‌نامه‏اى و دین زورکى و دین بر اساس حفظ ظواهر و نفاق و ریا نمى‏خواهیم، نتیجه مى‏گیرد که پس اصولا دولت دینى هم نباید داشته باشیم؛ و به امثال: «لا اِکراهَ فِى الدِّینِ»(75) استناد مى‏کند و نمى‏دانند یا تجاهل مى‏کنند که «لا اِکراهَ فِى الدِّینِ»، مربوط به عقاید و ایمانیات و خلوص باطنى فردى است. بله در حوزه اخلاص ایمانى فردى، «لا اِکراهَ فِى الدِّینِ»؛ زیرا آن‌جا جاى قانون و بخشنامه نیست؛ یعنى حکومت باشد یا نباشد، تأثیرى ندارد. اما اسلام و دین که منحصر در مسائل وجدانى و فردى نیست، بخش‌هاى عمده‏اى از اسلام هم ارزش‌هاى اجتماعى متعلق به عرصه عمومى است، (نه عرصه خصوصى) و منوط به اجراى قوانین حکومتى دینى است. مثلا مربوط به حوزه اقتصاد و قضا  یا حوزه سیاست و فرهنگ عمومى است. آن‌جا حتما به اعمال قدرت و قانون و نظم حکومتى از نوع دینى نیاز است. دولت دینى، دولتى است که در آن حوزه، اعمال قدرت و حاکمیت بکند البته با هوشیارى و آگاهى و مدارا.

در حوزه وجدانیات فردى هم البته جاى «لا اِکراهَ فِى الدِّینِ» است. جمع هر دو لازم است، طرفداران دین دولتى و مخالفان دولت دینى، هر دو مغالطه مى‏کنند و متوجه راز ظریفى که در فرهنگ تربیتى مبعث است، نیستند و با هر دوى این جریانات، باید با حساسیّت برخورد کرد.

نکته بعدى این است که حکومت دینى کامل، حکومت معصوم‏(علیه السلام) است و اوست که مى‏تواند عدالت مطلق را در حوزه فردى و جمعى، مادى و معنوى، اجرا  کند؛ اما در دوران غیبت معصوم‏(علیه السلام)، هم باید به عدالت بیندیشیم، ولو قادر به عدالت مطلق نباشیم و صرفا قادر به مراتبى از عدالت نسبى باشیم؛ اما به عدالت نسبى هر چه بیشتر و به مدل‌هاى بشرى هرچه دینى‏تر و کامل‏تر بایستى اندیشید و عمل کرد.

بنابراین دینى بودن، ملاک دارد و تعریف واضحى براى حکومت دینى و جامعه دینى و فرد دینى وجود دارد گرچه تحقق خارجى آن‌ها نسبى و واقع‏بینانه است به شرط آن که از حد نصاب و حداقل دینى بودن، تنزّل و سقوط نکند و به نام دین، ضدّ دین را حاکم نکند. اگر کسى پرسید که حکومت کنونى ما دینى است یا نیست؟ آیا تابع دکترین مبعث هست یا نیست؟ جواب مى‏دهیم که این دولت و حکومت، از جهاتى، دینى است و از جهاتى، دینى نیست. پس هست و نیست. دینى است و نیست؛ دینى است به این معنا که مبنا و غایات و اهداف نظام، مبتنى بر دین و معطوف به اهداف دینى است و حاکمیت و مردم به دنبال تحقّق هرچه بیشتر قوانین، ارزش‌ها و عدالت دینى هستند. امّا دینى نیست به این معنا که البته نقاط ضعف و خلأهاى بزرگى هم‌چنان در نظام، در حاکمیت و در جامعه وجود دارد و هنوز درّه‏هایى بین ما و این آرمان‌ها وجود دارد. بنابراین، دینى بودن حکومت، از دینى بودن جامعه، جدا نیست.

جامعه دینى بدون حکومت دینى؛ و نیز حکومت دینى بدون جامعه دینى، نه مفهوم دارند و نه قابل تحقّق هستند. اما دینى بودن حکومت یا جامعه، هم واقعیت است هم آرمان. یعنى مراتبى از آن واقعیت دارد و خوشبختانه مراتب بالاترى از آن، همواره جزو آرمان‌هاى ماست؛ بنابراین نه یأس و تسلیم، نه غرور و توقف در راه هرچه دینى‏تر کردن حکومت و جامعه در منطق ما نباید راه داشته باشد والا در نیمه راه متوقف مى‏شویم و عقب‏گرد مى‏کنیم و همین پیشرفت‌ها و پیروزی‌هایى هم که در دینى‏کردن جامعه و حکومت تا به حال به دست آورده‏ایم - که در دنیاى امروز استثنا و یک پیروزى بزرگ است - همان هم ممکن است ضایع بشود و از دست برود.

نکته بعدى آن است که بعضى از ما فکر کردیم انقلاب که پیروز شد و جمهورى اسلامى و حکومت دینى به پا شد، صرف تغییر حکومت و بنیانگذارى یک حکومت جدید براى تشکیل یک جامعه دینى و مناسبات دینى، کافى است. این هم توهّم است. انقلاب که مى‏شود بدان معناست که حکومت فاسق غیر دینى را از سر راه برنامه دینى کردن جامعه برداشتیم؛ یعنى از این پس قدرت، ثروت، رسانه‏ها، امکانات جامعه و حکومت در خدمت تحقّق ارزش‌ها و عدالت دینى باید قرار بگیرد؛ تا شروع به ساختن یک جامعه دینى و مناسبات دینى کنیم.

بعضى از ما فکر کردیم پیروزى انقلاب، پایان کار ماست در حالى که دقیقا آغاز کار ما بود. کسانى که توهّم کردند صرف تغییر حکومت براى دینى کردن یک جامعه و حکومت، کافى است، بعد از ده سال، بیست سال، گاهى مى‏بینند که بر خلاف بخشى از ارزشهاى اسلامى و احکام پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) هم عمل مى‏شود، مأیوس مى‏شوند، رها مى‏کنند و مى‏گویند اسلام اصلا جواب نمى‏دهد، عملى نیست یا ابهامات دیگرى. اما اگر متوجه مى‏شدند که تشکیل نهادهاى حکومت دینى، شروع کار جامعه‏سازى‏است نه پایان این کار، و تغییر حکومت، صرفا به مفهوم رفع موانع جامعه‏سازى  است، دچار این توهّمات، یأس‌ها و عقب‏گردها نمى‏شدند.

ما امروز کسانى را مى‏بینیم که 20 سال پیش در صف انقلاب و امام بودند، ولى امروز به آن ارزش‌ها پشت کرده‏اند و علیه آن ارزش‌ها حتى مبارزه مى‏کنند، سوابق خوبى داشتند، ولى به دلیل همین توهّمات تغییر موضع دادند. ساختن جامعه و حکومت هرچه دینى‏تر، به یک مهندسى دائمى اجتهادى براساس عقلانیّت و عدالت و معنویت هرچه بیشتر در جهت دکترین مبعث محتاج است.

پنجمین نکته این است که ما براى ساختن یک جامعه و حکومت هرچه دینى‏تر و هرچه انسانى‏تر باید ظرفیت‌هاى موجود در اسلام را دوباره بشناسیم. این ظرفیت‌ها بسیار بسیار بالاست، ولى متأسفانه نه تنها بسیارى از این ظرفیت‌ها فعّال نشده، بلکه بسیارى از آن‌ها هنوز کشف نشده و مورد اجماع قرار نگرفته است. این ظرفیت‌ها باید احیا بشود. غرور، یعنى این که بگوییم همین که داریم بس است، همین روال و مناسبات که بین ما حاکم است، صحیح و کافى است، خطرناک‏ترین داروى خواب‏آور و مرگ‏آور است.

ما به اجتهاد، احتیاج داریم، اجتهادهایى با روش درست دینى و متد جواهرى اما اجتهادهاى بزرگ، نه اجتهادهاى کوچک و پراکنده و مسئله به مسئله و بدون طرح جامعه که حتما فایده‏اش کم خواهد بود. امروز نظام، نه فقط نظام سیاسى ما، نه فقط نظام اقتصادى ما، حتى نظام فکرى ما مورد تهاجم نظام‌هاى فکرى رقیب و بدیل است پس باید در همه حوزه‏ها دست به اجتهاد زد. براى اجتهاد، روش جواهرى، منطقى‏ترین و دقیق‏ترین راه حل است، امّا داشتن روش خوب، کافى نیست. براى اجتهاد، به علاوه، هدف خوب و استراتژى خوب هم لازم است. یعنى چه، یعنى همه اجتهادهاى کوچک و پراکنده دینى باید در دل یک طرح بزرگ دینى و عقلانى، طراحى بشوند؛ یعنى معارف دینى ما از فلسفه و کلام و عرفان تا فقه و اصول و تفسیر و حدیث باید در ذهن ما به هم مربوط بشوند و در مقام آموزش و پژوهش، معطوف به یکدیگر باید فهمیده بشوند. این که این علوم، ارتباط نفس‏الامرى با هم دارند و فى نفسه در متون اسلامى به یکدیگر مرتبط هستند؛ کافى نیست، نظام هم، متفکران ما هم باید این مفاهیم را متصل به یکدیگر بفهمند؛ مثل ماشینى که همه قطعاتش متصل به یکدیگر معنا مى‏دهد و روی‌هم رفته و هماهنگ، یک کار را انجام مى‏دهند.

معارف و ارزش‌ها و احکام اسلام را نباید مثل یک سمسارى روى هم ریخت و جدا جدا و پراکنده اجتهاد کرد. اسلام را مثل یک ماشین، مثل یک سیستم منسجم باید فهمید و فعال کرد تا این ماشین حرکت کند و کار انجام بدهد و جامعه‏اى و حکومتى بسازیم به مراتب بالاتر از آن چه داریم. آن چه اکنون داریم، از جهاتى البته قابل افتخار است و باید به پاى آن ایستاد، اما نباید توقف کرد، این‌جا منزلگاه نیست، ممر است. ماشین معارف اسلامى و احکام اسلامى باید شناسنامه و ماهیتى یک‌پارچه داشته باشد. باید براى همه ما به تفاهم، معلوم بشود که مبدأ و مقصد این ماشین عظیم فکرى کجاست؟ به نام مبعث، امروز ما مى‏خواهیم چه جامعه‏اى بسازیم؟ انسان ایده‏آل ما کدام است؟ حکومت قرن شانزدهم هجرى چگونه باید ساخته شود؟

مسائل اصلى این‌هاست و هر مسئله دیگرى، مسئله فرعى است و در چارچوب پاسخ به این سؤالات اصلى، باید پاسخ پیدا بکند. هر سؤالى که خارج از این پروژه طرح بشود، سؤال انحرافى است. هر پاسخ بى‏ربط با این هدف، پاسخ بى‏فایده است. هر دانشى باید به نحوى به این بینش گره بخورد در غیر این صورت به تعبیر پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) دانش‌هاى ما هم فضل و زاید است.

روزى پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) در مسجد دیدند همه اطراف یک آقایى حلقه زده‏اند. فرمودند: ایشان کیست؟ گفتند: علامه است. خیلى چیزها مى‏داند. فرمودند: مثلا چه؟ گفته شد که او: علم انساب مى‏داند، نسل هر کسى را مى‏داند به کجا مى‏رسد، تا هفت پشت آدم‌ها را مى‏شناسد. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: این‌ها علوم زایدى است، محفوظاتى است که اگر ندانى، چیزى را از دست نداده‏اى و اگر بدانى، خدمتى به بشریت نکرده‏اى.(76)

ما امروز هم به علامه از این نوع، بسیار کم احتیاج داریم. علامه‏هاى دانشگاهى یا حوزوى فرقى نمى‏کند، علامه‏هایى که علم آن‌ها مفید به حال اسلام و مسلمانان نباشد، به چه دردى مى‏خورند؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: این‌ها فضل است و علم نافع نیست، چه فرقى دارد؛ چه ظاهر علمى، چه ظاهر دینى داشته باشد، مهم نیست. نگویید که صرف ماهیت یک عالم، مثل شمع است. چون ماهیت شمعیّه! اصلا کفایت نمى‏کند، باید آثار وجودى شمع را داشت، یک شمع خاموش با یک تکه چوب چه فرقى دارد؛ شمع باید روشنى ببخشد. باید کارى کرد. بنابراین اگر پیش از فهم هدف اصلى دین، وارد پروژه تعلیم و تعلّم دینى و نظریه‏پردازى و تحقیق و تألیف و تدریس بشویم، مى‏رسیم به یک سلسله احکام پراکنده بى‏ربط و غیرقابل جمع و غیرعملى که امکان اصلى - فرعى کردن آن‌ها را هم نخواهیم داشت و شما مى‏دانید بدون دانستن هدف نهایى دین نمى‏توان احکام را مهندسى کرد. اگر هدف بعثت و دین براى ما معلوم نباشد، اگر توافق نکنیم که دین براى قسط و اجراى عدالت، براى تعلیم کتاب و حکمت و مکارم اخلاق و براى اِثاره عقول، یعنى رشد عقلانیت بشر آمده است، همه جهادها و اجتهادهاى ما بى‏ثمر یا کم‏ثمر خواهد بود، اجتهادهاى سرگردان، اجتهادهاى بى‏هدف و معلّق در فضا، خواهد بود. آن‏گاه هدف، قربانى وسیله و محتوا قربانى فرم خواهد شد؛ اهم و مهم دین، دیگر قابل شناسایى نخواهد بود، بسا امر کم اهمیت که مقدّم بر امر اهمّ مى‏شود و انرژى دین و جامعه و انقلاب دینى، هدر خواهد رفت، ایده‏هاى دین، تحریف خواهد شد، اصل و فرع دین جابه‏جا مى‏شوند، اصول، تضییع مى‏شود و فروع، تبدیل به اصل و مقدّم مى‏شوند و جامعه به نحو معکوس ساخته مى‏شود و اسلام، ظرفیت تطبیق خودش را با شرایط جدید و فطرت بشر از دست خواهد داد، و این تحولات اگر به درستى درک نشود، شریعت و شعائر و شعارهاى اسلامى و انقلابى هم به تدریج خالى از محتوا مى‏شوند و تنها پوسته‏اى از آن‌ها مى‏ماند که بعد از مدتى پوسته هم دور انداختنى خواهد شد. این همان اجتهاد سرگردان و جهاد بى‏هدف است. ما اگر بخواهیم در راستاى مبعث و بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) جامعه بسازیم، باید متوجه این خطر باشیم.

شریعت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) که در مبعث آغاز شد، آمده تا همه عواملى که مانع تکامل انسانى هستند و انسان را از تعقل و سیر الى‏اللّه باز مى‏دارند، برطرف بکند. بنابراین هر نظریه اخلاقى و فقهى و کلامى باید در همین راستا عمل بکند. اگر نظریه‏هاى فقهى، کلامى و اخلاقى ما وقتى که هنوز در ذهن ما دوره جنینى خود را مى‏گذرانند، بدجورى تغذیه بشوند، به یک اسلام ضعیف، یک اسلام تحریف شده، یک اسلام آسیب‏پذیر مى‏رسیم که نخواهد توانست حکومت و جامعه را بسازد و با جهان استکبار دست و پنجه نرم کند، به ویژه استکبار فکرى که از استکبار سیاسى، مهم‏تر است. با بدفهمی‌هاى ما اگر مزاج اسلام خراب بشود و اسلام، کوچک و یک بعدى بشود، این بسیار خطر بزرگى است.

نتیجه‏اى که مى‏خواهم بگیرم این است که نظریه‏هاى دینى ما علاوه بر علمى‏بودن و روشمند بودن‏که شرط صحّت آن‌هاست، باید اولا و حتما جهت‏دار باشند؛ ثانیا جهت استنباط ما باید عینا جهت خود دین و جهت بعثت انبیاء باشد، وگرنه - ولو با حسن نیّت - ما دین را راکد و ضعیف، غیرقابل قبول، یا غیرقابل عمل خواهیم کرد.

اگر فقیه، متکلم، مفسّر و محدّث ما، نظریه‏پردازان دینى ما، پشت به هدف اصلى دین، تفکر کنند؛ حتى اگر از الفاظ دینى استفاده کنند و حتى اگر خیلى علمى، دقیق، عمیق و متتّبع باشند، باز از لبّ دین دور مى‏شویم، نه نزدیک.

اگر جهت اصلى مبعث و نبوّت را نفهمیم، حتى خود قرآن، ما را منحرف مى‏کند؛ همین خداوندى که هادى است، مضلّ هم هست، شما در دعاها مى‏خوانید که یا هادِىُ یا مُضِلُّ مگر خداوند و قرآن، هم هدایت مى‏کنند و هم گمراه؟ آیا ممکن است قرآن گمراه بکند؟

وقتى کسى هدف اصلى قرآن و نبوّت را نفهمید و وارد چالش‌هاى جزیى شد و جمود بر ظواهر نشان داد، همین قرآنى که براى هدایت آمده است، فرد و جامعه‏اى را گمراه مى‏کند. اگر ما نخواهیم بفهمیم حتما نخواهیم فهمید و ضدّ فهم بر ما مسلّط خواهد شد.

قبل از آغاز جنگ نهروان، حضرت امیر(علیه السلام) وقتى ابن‏عباس را فرستادند که با خوارج گفت‏وگو و مذاکره کند، به او گفتند که خوارج مثل تو، بلکه بیش از تو قرآن را حفظ هستند، اگر با آن‌ها احتجاج و استدلال قرآنى کنى، فایده ندارد؛ این‌ها با همین قرآن گمراه شدند؛ زیرا روح قرآن را نیافته‏اند و به پوسته قرآن چسبیده‏اند، چنان که در جنگ صفّین سرشان کلاه رفت، براى این که قرآن ناطق را ندیدند، و قرآن بر سر نى را دیدند.

بنابراین اگر جهت اصلى قرآن را نفهمیم، خود قرآن، ما را منحرف مى‏کند و این همه برداشت‌هاى غلطى که از قرآن و سنّت در جوامع اسلامى، شیعه و سنّى شده و امّت اسلام را فلج و منحط کرده است، از کجا پیدا شده؟ بدعت‌ها یا خرافه‏هایى که به نام مذهب گاهى رایج مى‏شود، علتش این است که بین روح اسلام و جسم اسلام جدایى مى‏اندازیم و آن گاه همه راه‏ها، بى‏راهه خواهد بود. توحیدش هم با شرک، فرق عملى نخواهد داشت؛ عدلش هم توجیه‏گر ظلم خواهد شد، و نبوّتش هم به محو یا تحریف حاقّ دین خواهد انجامید. نباید فقه جدا از کلام، کلام جدا از فقه، هر دو جدا از اخلاق، هر سه جدا از مشکلات امروز ما جدا جدا هر یک راه خودشان را ادامه بدهند، باید مثل واحدهاى عملیاتى از یک اتاق فرمان واحد، هدایت بشوند و یک هدف را تعقیب کنند و طراحى بشوند تا جامعه دینى و حکومت دینى متکامل‏ترى ساخت.

فقه، کلام و اخلاقى که به قرآن نیاز ندارد، و بخش اعظم سنّت فکرى و عملى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) را معطل بگذارد، چگونه مى‏تواند فرد یا جامعه یا حکومت ایده‏آل‏تر اسلامى را بنا بکند؟ با قطع نظر از هدف اصلى بعثت، احکام دین، چه فقهى و چه اخلاقى و چه نظریات کلامى را نمى‏توان به بحث گذارد و داورى کرد. اگر جهت اصلى گم شد، همه چیز بى‏تأثیر و کم‏فایده و بى‏فایده خواهد شد.

اسلام مثله شده، به درد انسان مثله شده مى‏خورد. انسان یک‌پارچه، اسلام یک‌پارچه مى‏خواهد. بنابراین، اخلاق، کلام و فقه ما باید در قالب یک طرح جامع به عنوان عضوى از جبهه واحد فکرى و عملى دین، دیده و طراحى بشوند و هر جا و هر یک در جبهه کلى که اسلام، امروز باز کرده است در شرایط امروز اسلام، جایگاهشان دوباره معلوم شود، نقش نظرى، تربیتى و عملى دین باید در این چارچوب، معنا بشود وگرنه به خودى خود، بى‏معنا خواهند شد و گاهى در جهت عکس اهداف دین، عمل مى‏کنند.

عرضم را با دو سه روایت از پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) خاتمه بدهم. هدف نهایى و اصلى دین، توحید است؛ توحید نظرى و عملى، فردى و اجتماعى. امّا این هدف، بدون رشد عقلانیت و عدالت اسلامى تحقّق پیدا نمى‏کند. مسئله عقل و عقلانیّت در فرهنگ پیغمبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) و مبعث، بسیار مسئله مهمى است.

قرآن بدترین جنبندگان را موجودات «لایَعْقِل» مى‏داند و مى‏گوید که چنین کسانى نمى‏شنوند و تعقّل نمى‏کنند. «اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَاللَّهِ»؛ بدترین جنبندگان نزد خدا، اینان‏اند. «الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لایَعْقِلُونَ»(77) قرآن مى‏فرماید: عقل که نباشد، پلیدى و رجس جایگزینش مى‏شود. «و یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ»؛(78) یعنى قرآن نه فقط براى عقل، سندیّت و اعتبار شرعى قائل است، بلکه بدیل (آلترناتیو) عقل را چیزى جز پلیدى نمى‏داند؛ یعنى عقل که برود، پلیدى خواهد آمد. بالاترین راسیونالیزم و عقل‏گرایى عقل‏گرایى قرآنى است، نه عقل‏گرایى یونانى و نه عقل‏گرایى مدرنیستى و غربى.

این عقل، هم عقل در مقام توحیدى و خداشناسى است و هم عقل در مقام ارزش‌هاى اخلاقى است و هم عقل ابزارى و عقل در مقام اداره جامعه است. روایتى که مى‏خواهم خدمتتان عرض کنم اتفاقا در باب همین عقل ابزارى و ارزش عقل در فرهنگ مبعث پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله) است. اولا پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: «لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ»(79) فرد و جامعه‏اى که عقل درستى ندارد و از عقل استفاده نمى‏کند، دین درستى هم ندارد. در فرهنگ مبعث، عقل رقیب و هَووى دین نیست؛ بازوى دین است و در خدمت اهداف دین است.

در محضر پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) از شخصى سخن به میان آمد که آقا ایشان آدم بسیار متدّین و بسیار مقدّس و خوبى است؛ اهل عبادت و چه و چه... پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) سؤال کردند: «کَیْفَ عَقْلُهُ»؛ عقلش چگونه است؟ گفتند: «آقا حالا آدم خوبى که هست. آدم مقدّسى است». پیامبر سه مرتبه پرسید: «عقلش در چه وضعى است؟» گفتند: «آقا عقلش کیفیتى ندارد.» پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: انبیاء و مطلوب انبیا چنین انسان‌هایى نیستند. مطلوب انبیا، فرد و جامعه و انسان‌هایى هستند که عقل و عقلانیّت را تعطیل نکرده باشند. روایتى هم از مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار و هم شیخ طوسى(رحمه‌اللَه علیه) در امالى، در همین خصوص عرض کنم:

جناب ابوذر با همه عظمتش که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) درباره او فرمود: «بیشترین عبادت ابوذر، تفکر بود.»(80) و واقعا هم ابوذر در تاریخ اسلام و انسان، نمونه بسیار بزرگى است؛ در عین حال، قدرت مدیریتى نداشت. ابوذر نقل مى‏کند که روزى به خدمت پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) رفتم:

«قُلتُ لِرَسُولِ اللَّهِ»؛ به پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) عرض کردم: «اَلا تَسْتَعْمِلُونی»؛ در حکومت اسلامى هیچ مسئولیتى نیست که به عهده من بگذارید؟ کارى از من برمى‏آید؟ «فَضَرَبَ بِیَدِهِ عَلى‏ مِنْکَبِی»؛ پیامبر با دست زد روى شانه‌ام و فرمود: «یا اَباذَرُّ اِنّی أُحِبُّ لَکَ ما أُحِبُّ لِنَفْسِی»؛ من تو را به اندازه خودم دوست دارم و هرچه براى خود بخواهم، براى تو هم مى‏خواهم؛ «اَمّا اِنّی اَراکَ ضَعیفاً»؛ اما واقعیت این است که من تو را براى مدیریت، ضعیف مى‏دانم «فَلا تُؤْمَرُونَّ عَلَى اثْنَیْنِ» شما حتى بر یک جمع دو نفرى هم مدیریت نکن و مسئولیت آن‌ها را نپذیر «وَ لا تُولَّیَنَّ مالَ یَتیمٍ»(81) حتى مسئولیت اداره اموال یک یتیم را هم قبول نکن. چون مسئولیت‌هاى سیاسى و اقتصادى، سراسر امانت‏اند. مسئولیت‌هاى حکومتى، اقتصادى، قضایى، سیاسى و فرهنگى در جامعه اسلامى، امانت مقدّس خدا و مردم است، «وَ آن‌ها یَوْمَ الْقِیامَةِ خِزْیٌ وَ نَدامَةٌ»؛ روز قیامت همه کسانى که در حکومت اسلامى، مسئولیتى را قبول کرده‏اند، ولى صلاحیت، تجربه، تخصص و عرضه‏اش را نداشته‏اند، جز رسوایى و پشیمانی‌هاى بزرگ نخواهند داشت. «اِلّا مَنْ اَخَذَها بِحَقِّها»؛ مگر آن‌ها که بتوانند حق حکومت را در فرهنگ اسلام و مدیریت اسلامى به درستى ادا کنند. مدیریتى عاقلانه، علمى و اخلاقى. «وَ اَدَّى الَّذِی عَلَیْهِ فِیها».

در روایت دیگرى پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: هر کس در جامعه اسلامى مسئولیتى قبول کند؛ مسئولیت اقتصادى، قضایى، سیاسى، امنیتى، اطلاعاتى، فرهنگى یا نظامى، «وَ هُوَ یَرى‏ اَنَّ فِیهِمْ مَنْ هُوَ اَفْضَلُ مِنْهُ»؛ در حالى که مى‏داند فلانى از او براى این مسئولیت شایسته‏تر است، ولى باز هم آن مسئولیت را در حکومت اسلامى قبول کند، «فَقَدْ خانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُؤْمِنینَ»؛(82) او به خدا و به پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) و به جامعه دینى خیانت کرده است.

پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) به ابوذر فرمود: تو انسان خوبى هستى، اما مدیر خوبى نیستى. همه ما لازم نیست که مسئولیت قبول کنیم، مگر در حد اضطرار و وظیفه.

پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «عَلَى الْوالِی خَمْسُ خِصالٍ»؛ حاکمان اسلامى، مسئولان حکومت و دولت اسلامى باید پنج خصلت داشته باشند: یکى این است: «اَیَسْتَعِینُ عَلى‏ اُمُورِهِمْ بِخَیْرِ مَنْ یَعْلَمُ»؛ باید مسئولیت‌هاى مدیریتى و حکومتى به کسانى داده بشود که بیش از دیگران آن کار را مى‏شناسند. کارشناس هستند، «خَیْرِ مَنْ یَعْلَمُ»؛ یعنى کسانى که اعلم و متخصص در آن فن هستند. شما ببینید پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) که مظهر قدس است و براى تهذیب نفوس آمده و هدف اصلى‏اش توحید و معنویت است، در عین حال مى‏فرماید: اگر کسانى وارد مدیریت‌هایى در جامعه اسلامى بشوند و اضطرارى هم در کار نباشد، اما دیگرى را مى‏شناسند که از او آشناتر است، آن کار را نباید بپذیرد. گرچه خود نیز ناوارد نیست ولى دیگرى از او واردتر است.

مى‏فرماید: اگر کسى به کارى آشنایى دارد، اما دیگرى را مى‏شناسد که از او آشناتر است، باز هم خائن است. مشکلى هست، عذرى هست، آن وقت بپذیر؛ چه رسد به اینکه ما کارى را درست آشنا نباشیم و بقاپیم! این رقابت‌هاى انتخاباتى که در فرهنگ دموکراسى غرب است، قاپیدن قدرت، قاپیدن منابع ثروت از یکدیگر، جلو افتادن، گاهى وعده‏هاى دروغ دادن، سراسر بر خلاف فرهنگ اسلام است. در فرهنگ اسلام، انسان‌هاى بزرگ از مسئولیت فرار مى‏کنند، چون از دنیا و آخرتش مى‏ترسند چون با حقوق و سرنوشت مردم سر و کار دارند مگر آن که احساس تکلیف و اجبار کنند.

یکى از اصحاب پیغمبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) روزى به ایشان گفت: «یا رَسُولَ اللَّهِ، اَمِّرْنا عَلى‏ بَعْضِ ما وَلّاکَ»؛ آقا حکومت اسلامى تشکیل دادیم، ما هم در خدمتتان هستیم، اگر مى‏شود مسئولیتى هم به ما بدهید. البته ابوذر از روى اخلاص مى‏گفت نه براى شغل، قدرت و حکومت، ولى این جور آدم‌ها هم بودند که به مسئولیت حکومتى به چشم امتیاز و غنیمت و شغل مى‏نگریستند. من از شما سؤال مى‏کنم اگر امتیازات حکومتى نباشد، باز هم در انتخابات ما این همه کاندیدا و نامزد خواهیم داشت؟ اگر امتیازات نباشد، اگر شهرت و پول و قدرت و خانه و سفر خارج و این مسائل نباشد، اگر امتیازات مادى و دنیوى حکومت نباشد، من از شما سؤال مى‏کنم باز هم در انتخابات براى یک پست حکومتى، هزاران نفر نامزد مى‏شوند؟ معلوم است که نگاه ما به مسائل و مسئولیت‌هاى حکومتى، نگاه محمّدى نیست. یکى از این نوع آدم‌ها به پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) عرض کرد: آقا ما ارادت داریم یک شغلى هم به ما بدهید، ما هم گوشه‏اى از این سفره بنشینیم. پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: «إِنّا وَ اللَّهِ لانوَلّی‏ عَلى هذَا الْعَمَلِ أَحَداً سَأَلَهُ وَ لاَ أَحَداً حَرَصَ عَلَیْهِ»؛ به خدا سوگند، در حکومت اسلامى به کسانى که به دنبال ریاست هستند، هیچ مسئولیتى، حتى مسئولیت کوچکى نخواهیم داد. من در حکومت، به کسانى مسئولیت مى‏دهم که از مسئولیت حکومتى فرار مى‏کنند؛ چون مى‏دانند امانت خدا و مردم است. مى‏روم آن‌ها را از خانه‏هایشان بیرون مى‏کشم و از آن‌ها خواهش مى‏کنم تا مسئولیت بپذیرند. امّا آن‌ها که خود را جلو مى‏اندازند، هرگز. اگر ما همین مفاهیم دینى را بدون اضافات روشنفکرى و بدون لعاب مقدس بازی‌هاى دروغى و افراطى و منافقانه، اگر همین متن دین را ارائه و عمل کنیم، همان ایمانى که نسل دهه اول انقلاب را وارد صحنه‏هاى جهاد و شهادت کرد این نسل و همه نسل‌ها را هم وارد مى‏کند. شهداى نسل قبل هم آدم‌هاى معمولى و متوسطى مثل ما بودند منتها وقتى در فضاى توحیدى تنفس کردند و بوى اخلاص از طرف منادیان حرکت به مشامشان خورد، آن‌ها هم لبیک گفتند و از همه چیز گذشتند و مرگ را به بازى گرفتند. آن تجربه که در دهه اول انقلاب شد، دوباره و همواره قابل تکرار است و خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

منابع و ماخذ:

 

1) سوره توبه (9): 128.

2) بحار الانوار: ج 2،  ص 111.

3) عیون اخبار الرضا(علیه السلام): ج‏2 ، ص 184.

4) امالى شیخ صدوق: صص 635 - 634 .

5) سوره مزّمل (73): 10.

6) سوره نحل (16): 125.

7) سوره نمل (27): 64 .

8) کافى: ج 6، ص 512 .

9) مستدرک الوسائل: ج 1، ص 408.

10) بحارالانوار: ج 78، ص 321.

11) نزهة الناظر: ص 41.

12) بحارالانوار: ج 77، ص 156.

13) بحارالانوار: ج 16 ، ص 229.

14) خصال: ج 1، ص 271.

15) بحارالانوار: ج 76، ص 63 .

16) رک. بحارالانوار: ج 79، ص 314.

17) محاسن برقى:  ص 383.

18) سوره هود (11): 28.

19) النصائح الکافیة: ص 150.

20) بحارالانوار: ج 93، ص 360.

21) سوره توبه (9): 6.

22) سوره توبه (9): 61.

23) مکارم الاخلاق: ص 16.

24) المناقب ابن شهر آشوب‏: ج 1، ص 133.

25) سوره نحل (16): 58.

26) فرازهایى از تاریخ پیامبر؛ تألیف جعفر سبحانى: ص 5.

27) بحارالانوار: ج 22 / ص 311.

28) همان: ج 62، ص 291.

29) همان: ج 75، ص 362.

30) بحارالانوار: ج 77 ، ص 142.

31) اسدالغابه: ج 2، ص 269.

32) تفسیر على بن ابراهیم قمى: ج 1، ص 305.

33) معانى الاخبار:  ص 81.

34) معانى الاخبار: ص 81.

35) عیون اخبار الرضا(علیه السلام): ج‏1، ص 317.

36) همان.

37) الارشاد: ج 2، ص 127.

38) معانى الاخبار: ص 82.

39) بحارالانوار: ج 16، ص 152.

40) همان: ص 153.

41) عیون اخبار الرضا(علیه السلام): ج 1، ص 318.

42) همان.

43) معانى الاخبار: ص 83.

44) بحارالانوار: ج 18، ص 182.

45) امالى شیخ صدوق: ص 513.

46) سوره شورى (42): 23.

47) التنبیه و الاشراف : ص 238.

48) الخلاف: ج 1، ص 678.

49) بحارالانوار: ج 20، ص 96.

50) بحارالانوار: ج 75، ص 38.

51) بحارالانوار: ج 77، ص 152.

52) امالى شیخ صدوق: ص 341.

53) بحارالانوار: ج 22، ص 431.

54) بحارالانوار: ج 77، ص 148.

55) بحارالانوار: ج 17 ، ص 232.

56) همان: ج 103 ، ص 16.

57) سوره حدید(57):  25.

58) نهج البلاغه: خطبه اول.

59) سوره انعام(6: 25.

60) بحارالانوار: ج 18، ص 182.

61) سوره هود(11): 27.

62) نفائس الفنون فى عرایس العیون: ج 2، ص 68 .

63) سوره ابراهیم (14): 4.

64) سوره انفال (8): 31.

65) سوره حجر (15): 6.

66) سوره صافات (37): 36.

67) سوره دخان (44): 14.

68) مفاتیح الجنان، دعاى ندبه.

69) سوره سبأ(34) : 28.

70) تحف العقول : ص 54.

71) بحارالانوار: ج 16، ص 402؛ «آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوائى‏ یَوْمَ الْقِیامَةِ».

72) عیون اخبارالرضا(علیه السلام): ج 1، ص 262؛ «لَوْلا نَحْنُ ما خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ علیه‏السلام وَ لاَ الْحَوَّا وَ لاَ الْجَنَّةَ وَ لاَ النَّارَ...».

73) بحارالانوار: ج 20، ص 126.

74) سوره آل‏عمران (3): 159.

75) سوره بقره (2): 256.

76) امالى شیخ صدوق: ص 220.

77) سوره انفال (8): 22.

78) سوره یونس (10): 100.

79) بحارالانوار: ج 1، ص 94.

80) بحارالانوار، ج 22، ص 431؛ امام صادق‏u: «اَکْثَرُ عِبادَةِ اَبى‏ ذَرٍّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ التَّفَکُرُ وَ الْاِعْتِبارُ».

81) امالى شیخ طوسى: ص 384.

82) التعجب من اغلاط العامة : ص 319. «مَن تَوَلّى‏ شَیْئاً مِنْ أُمُورِ الْمُسْلِمینَ فَوَلّى‏ رَجُلاً شَیْئاً مِنْ اُمُورِهِمْ وَهُوَ یَعلَمُ مَکانَ رَجُلٍ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُؤْمِنِینَ».

 

هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha