علی(علیه‌السّلام) و شهر بی‌آرمان

آن‌چه در دست دارید عین متن پیاده شده گفت‏وگویى است که در ماه مبارک رمضان سال 1379به مدت چهار شب پس از افطار به طور زنده از سیما پخش شد، که بدون هرگونه ویراستارى محتوایى و افزایش مضمون بارهابه چاپ مکرررسیداما. بى‏شک این قبیل آثار را نمى‏توان تألیف پنداشت بلکه فى‏الواقع همان چند سخنرانى و گفت‏وگوست، بنابراین از حیث رعایت معیارهاى یک مقاله علمى مى‏توان نسبت به آن تساهل ورزید.

متن سخنرانی

 دانلود فایل PDF کتاب

 

  حکومت آرمانی، حکومت شکست‌خورده نیست

جلسه اول (18 رمضان 79)

 

توفیق یافتیم با میهمان گران‌قدر و استاد با فضیلت، جناب آقاى رحیم‏پور در خصوص مکتب فکرى و عملى امام على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)  در این شب‌هاى قدر و ایام سوگوارى امام(علیه‌السلام) به گفت‏وگو بنشینیم. استدعا مى‏کنم برادر عزیز، بحث را آغاز کنند تا سپس سؤالاتى را طرح کنم.

 

بسم ‏اللَّه الرّحمن الرّحیم. سلام بر على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، امام بزرگ انسان و معجزه بزرگ اسلام که در ماه مبارک رمضان، در واقع همه ما میهمان على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) هستیم و ایشان نه فقط حجت ما در برابر همه ملل و تمدن‌ها و مذاهب، بلکه حجت خدا بر همه بشریت است.

تشکیل جمهورى اسلامى ایران و بیست سال تلاش و مجاهدت و تقدیم شهیدان سرافراز به خداوند سبحان، همان‏گونه که در بیانات حضرت امام، و در وصیت‌نامه ایشان منعکس است، همه براى تشکیل یک حکومت اسلامى، حکومتى حداقل مشابه حکومت امیرالمؤمنین على(علیه‌السلام) صورت گرفته است. به نظر جناب‏عالى دولت اسلامى در گفتمان حضرت على(علیه‌السلام) چگونه تعریف شده است؟ حقوق مردم در این جامعه چگونه است؟ ارتباط مردم با یکدیگر و ارتباط دولت با مردم به چه صورت است؟

شاید اشتباهى لفظى بود که فرمودید «حکومتى حداقل شبیه به حکومت على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، در حالى‏که ما به عنوان یک حداکثر و یک الگوى عقیدتى باید به حکومت على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) نگاه کنیم؛ باید الگوهاى علوى حکومت همواره پیش چشم هیئت حاکمه و مردم، حاضر باشد. فلسفه على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، یک فلسفه ضد ضربه است. به همه فرهنگ‌ها مى‏شود گفت که پیش پاى على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) بلند شوید و به همه تمدن‌ها مى‏شود گفت که از سر راه على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) کنار بروید. براى این که اراده على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، اراده معطوف به عدالت بود، نه اراده معطوف به قدرت. این‌ها دو گفتمان است و این درس بزرگ على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) به همه حاکمیت‌هاست. شب 19 رمضان، على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) را هدف ضربه مستقیم قرار مى‏دهند، چون فراتر از ظرفیت کوچک تاریخ بود. ایشان بیش از چهل سال انتظار این لحظه را مى‏کشیدند. شب‌هاى آخر، هر شبى میهمان یکى از فرزندانشان، حسن(علیه‌السلام)، حسین(علیه‌السلام) یا زینب‏(علیها السلام) بودند و با این که عادت به گرسنگى داشتند و هیچ ‏وقت سیر نمى‏خوردند، مع‏ذلک در افطار این شب‌ها بیش از دو یا سه لقمه نمى‏خوردند و وقتى از ایشان مى‏پرسیدند، چرا چیزى میل‏ نمى‏کنید؟ مى‏فرمودند: «یَأتینى اَمْرُاللَّه وَاَنَا خَمیص» مى‏خواهم با شکم خالى به دیدار خدا بروم. یا شبى که میهمان حضرت زینب(‏علیها السلام)  بودند - یکى دو شب قبل از ضربت‏خوردن - فرمودند: دیگر زیاد نزد شما نخواهم ماند. حضرت زینب‏(علیها السلام) پرسیدند: این حرف‌ها چیست که مى‏زنید؟ فرمودند: پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را دوباره در خواب دیدم و ایشان غبار از صورتم پاک کردند، مرا در آغوش گرفتند و فرمودند: «هلمَّ اِلَیْنا» على بشتاب و به نزد ما بیا. ایشان، همواره توقع شهادت را داشتند و باید گفت که حضرت امیر(علیه‌السلام) از این که چرا دیر شهید شده، گله‏مند بوده است. خود ایشان نقل مى‏کنند که قبل از جنگ احد، پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به من وعده شهادت داد. پس از آن نبرد که بسیارى از برادران ما شهید شدند و من مجروح شدم، نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) رفتم و گلایه کردم که شما به من وعده شهادت داده بودید، پس چه شد؟ «اِنَّکَ قُلْتَ لى‏ یَوْمَ اُحُد حینَ اُخِّرتْ عنى الشَّهادَةَ وَاسْتُشْهِد مَنِ اسْتُشْهد...» شما به من وعده شهادت دادید، اما همه شهید شدند و من ماندم. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) به ایشان مى‏گوید: شهادت پشت سر توست، وقتش که برسد، به سراغ تو نیز خواهد آمد. دست‌پاچه نباش، نوبت تو هم خواهد رسید. روحیه و صبر تو چه میزان خواهد بود وقتى که محاسنت به خون سر خضاب شود؟ حضرت امیر(علیه‌السلام) در سن بیست و چند سالگى یعنى حدود چهل سال قبل از چنین شبى به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) عرض مى‏کنند: یا رسول‏اللَّه «لیْسَ ذلِکَ مِنْ مَواطِن الصَّبْر» این‌جا جاى صبر نیست که شما از صبر من مى‏پرسید، بلکه «مِنْ مَواطِنِ البُشْرى‏ وَالکَرامة» است، این‌جا جاى مژدگانى و بشارت است، نوبت به صبر نمى‏رسد و من تنها یک سؤال دارم: «اَفى‏ سَلامَةٍ مِنْ دینى؟» آن لحظه که کشته مى‏شوم آیا دین من و اعتقاداتم درست است و بر سر اصول ایستاده‏ام یا تجدید نظر کرده‏ام؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏فرمایند: نه؛ دین و عقاید تو در لحظه شهادت، درست است. ایشان مى‏گویند: همین براى من کافى است. خوب! همه مى‏دانستند که ایشان از جزییات زمان و نحوه و مکان شهادتشان خبر دارند. عایشه هم نقل مى‏کند که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، على(علیه‌السلام) را که مى‏دید، گاه ایشان را در آغوش مى‏گرفت و مى‏گفت: پدرم فداى شهید وحید. که به معناى شهید تنهاست و کسى‏که در غربت به شهادت مى‏رسد و در مرکز حکومت خودش و جامعه اسلامى، تنها و غریب خواهد مرد. امشب من بنا دارم گفتمان على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) - گفتمان معطوف به عدالت - را از زبان خود ایشان به بحث بگذارم. بعد از مقدماتى که خواهم گفت، روایاتى را از خود ایشان در حوزه اجتماعیات، عدالت و حقوق مردم و تعریف جامعه اسلامى و دولت اسلامى نقل مى‏کنم که ایشان چگونه مى‏اندیشیدند و چگونه عمل مى‏کردند. زیرا تشکیل یک حکومت دینى، کار بسیار پیچیده‏اى است. مقام معظم رهبرى نیز در حضور کارگزاران نظام فرمودند: ما نظام اسلامى و چهارچوب درستى تشکیل داده‏ایم، اما هنوز نمى‏توان گفت که هیئت حاکمه اسلامى داریم، یعنى ما هنوز نمى‏توانیم بگوییم دولت اسلامى به معنى عام آن شامل سه قوه یعنى هیئت حاکمه اسلامى داریم و بنابراین هنوز نمى‏شود گفت که کشورى طراز اسلامى و جامعه دینى داریم. البته در مسیر تحقّق آن هستیم، ولى تا آن مقصد، فاصله داریم. یا در خطبه‏هاى نماز جمعه فرمودند: مردم، مسئولان حکومت را تحت نظارت بگیرند و آن‌ها را امر به معروف و نهى از منکر کنند و معنى این امر و نهى هم فقط خواهش و تقاضا نیست، بلکه مطالبه است. یعنى مردم شرعا حق دارند و باید از مسئولان حکومت در قواى سه‏گانه از بالا تا پایین مطالبه کنند که ما فرزندانمان را به‏ نام على(علیه‌السلام) و براى عدل علوى، به میدان‌ها و جبهه‏ها فرستادیم و بنابراین حق داریم از شما بخواهیم که در شیوه و سلوک حکومتى به سیره على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) و یا لااقل کارگزاران على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) تا جایى که مى‏توانید وفادار باشید. اگر مردم از روایاتى که در این شب‌ها نقل خواهم کرد، آگاهى نیابند، نمى‏توان گفت عشقشان به على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) فروکش مى‏کند. نمى‏شود گفت اگر مردم درباره عشق، چیزى نخوانند یا نشنوند، عاشق هم نمى‏شوند؛ چنین نیست. ولى براى این که این عشق و محبت على و آل على(علیهم السلام) در ما نهادینه شود، دکترین حکومتى و اجتماعى على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) را باید بشنویم سپس خودمان و مسئولان حکومت را محک بزنیم که ما و هیئت حاکمه ما چه‏قدر شیعه على(علیه‌السلام) هستیم و هستند؟ تاچه حد با این ملاک‌ها تطبیق مى‏کنیم و چه باید کرد که به این ملاک‌ها نزدیک شویم؟ ما دوستدار اهل بیت‏(علیهم السلام) هستیم و محبت على و آل على(علیهم السلام) در همه هست، ولى مئونه این‏گونه دوستدارى، کم است. آن چه اهل‌بیت‏(علیهم السلام) مى‏خواهند، تشیّع است و تشیّع، فراتر از محبت است. نقل مى‏کنند که بعضى از همشهری‌هاى ما خراسانى‏ها به محضر امام صادق(علیه‌السلام) رفته و ادّعا کرده بودند که: آقا، خراسان پر از شیعه است، دلتان گرم باشد. امام(علیه‌السلام) فرمودند: یعنى چه که آن‌جا پر از شیعه است؟ آیا شما از حال یکدیگر خبر مى‏گیرید؟ به گرسنگانتان مى‏رسید؟ هر ماه، هر هفته و هر روز از هم مطّلعید و هواى یکدیگر را دارید؟ ارتباط صمیمى و انسانى بین شما برقرار هست؟ گفتند: نه، چنین نیستیم. فرمودند: پس نگویید که شیعه ما هستید، بگویید محبّ و دوستدار ما هستید.

 ممکن است کسانى بگویند خواندن این روایات چه ضرورتى دارد؟ عرض مى‏کنم که خواندن و شنیدن این روایات عملا و نظرا مهمّ و مفید است، چون «عمل» در مضمون همین مقولات لفظى پنهان شده است و باید آن را پیدا کرد. مثل مجسمه‏اى که در دل سنگ پنهان است. بعضى مى‏گویند سنگ‌تراش، سنگ را مى‏تراشد و تبدیل به مجسمه مى‏کند، ولى تعبیر دیگرى هم مى‏شود کرد که مجسمه، در دل آن سنگ پنهان است و مجسمه‏ساز، اطراف مجسمه را باید بتراشد و آن را از دل سنگ بیرون بکشد و رهایش کند. این روایات، گزاره‏هایى است که هم دل را آتش مى‏زند و هم عقل را بیدار مى‏کند و هم تخم عمل مى‏پاشد و درست است که عشق و نفرتى ایجاد مى‏کند، اما عشق و نفرتى انسانى است نه حیوانى، زیرا حماسه را به درون این جهان خالى و مادى، فشار مى‏دهد. هم‌چنین ممکن است گفته شود که على(علیه‌السلام)، معصوم است و اصلا یک استثناى تاریخى است، بله، درست است که امام معصوم(علیه‌السلام) در یک عالم خصوصى و با استدلال‌هایى غیر از استدلال‌هاى ما زندگى مى‏کند و براساس میل و غضب، رفتار نمى‏کند اما وقتى وارد حوزه عمومى شد و حکومت تشکیل داد و امام شد، دیگر با زبان عمومى سخن مى‏گوید و خواهیم دید که زبان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، زبان روشنى است و حکومت دینى هم تعریف روشنى دارد، منتها ایشان خواستند به این احکام عمل کنند که دیگران او را در شرایط جنگى قرار دادند و تضادها به‏گونه‏اى شد که دیگر به روش مکانیکى سابق، قابل حل نبود. نکته‏اى که مى‏خواستم بگویم همین بود که ما، هم به فهم على(علیه‌السلام) احتیاج داریم هم به عشق على(علیه‌السلام) و بدون فهم على(علیه‌السلام) نمى‏شود شیعه ایشان شد. محبت هم بدون این فهم، عمیق نخواهد شد. البته در حد انجام بعضى از مناسک و مراسم در شب‌هاى عاشورا و شب‌هاى قدر، همه ما مذهبى مى‏شویم و این، مثل جمله معترضه‏اى است بین همه جمله‏هاى زندگى ما، یعنى پرانتزى باز مى‏شود و بعد مجدّداً به همان سیره عادى زندگى خود برمى‏گردیم. این روایات، احتمال دارد دیگر نگذارد ما به روش‌هاى قبلى برگردیم.

پس ما دو نوع گفتمان داریم: یک گفتمان معطوف به عدالت و یک گفتمان معطوف به قدرت، یعنى یک نوع طرز حکومتدارى برپایه عدالت است و یک طرز تفکر و حکومتدارى برپایه اصالت قدرت. قبل از این که از دید امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، گفتمان معطوف به عدالت را مورد بررسى قرار دهیم، مى‏خواستم در ارتباط با گفتمان معطوف به قدرت براى ما صحبت کنید. چون مى‏دانیم یکى از راه‌هاى شناخت هر چیز، این است که ضد آن را بشناسیم.

وقتى از انسان فوق‏العاده‏اى مثل على‏بن‏ابى‏طالب و آل على(علیهم السلام) که تربیت‌شده‏هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و اسلام مجسم بودند، سخن مى‏گوییم، موى دماغى داریم که ابتدا باید از آن خلاص شویم و آن، همان گفتمانى است که شما فرمودید. یک گفتمان ماتریالیستى خنّاق‏آور و خفه‏کننده‏اى در مورد انسان، تاریخ و جامعه وجود دارد که همه با آن فى‏الجمله آشنا هستند و نخبگان جامعه آن را مى‏شناسند. فرهنگى است که آشکارا مى‏گوید شما از «انسان نمونه»، «جامعه نمونه» و «حکومت نمونه» اصولا سخن هم نگویید و اوهام نسازید. فرهنگى که تا شما از انسان صالح، از انسان کامل و الگو و کسى چون على(علیه‌السلام) حرف مى‏زنید، مى‏گویند ما احتیاج به «سوپرمن» نداریم و همین که از جامعه صالح و «مدینه فاضله ممکن» مى‏خواهید حرفى بزنید، مى‏گویند ما احتیاج به «اتوپیا و ایدئولوژى» نداریم و بدون اینها مى‏توانیم سر کنیم. این فرهنگ، فرهنگ سرمایه‏دارى است، فرهنگ لیبرال سرمایه‏دارى که امروز فرهنگ حاکم و هژمونى قدرت و ثروت در دنیاست و به همه منتقدان خودش از دم، «تمامیت‏طلب» و «فاشیست» و لقب‌هاى این‏چنینى مى‏دهد، در حالى‏که خودش از مارکسیسم، توتالیترتر و از فاشیسم، خشن‏تر عمل مى‏کند، منتها کانون اصلى جاذبه و دافعه این گفتمان، «منافعش» است نه «عقایدش». خودشان هم به صراحت مى‏گویند هیچ ارزشى وجود ندارد که به‏طور قطعى و مطلق باید از آن دفاع کرد و بشود دفاع کرد. همه ‏چیز به وقتش زیر پاى ماست. این گفتمانى است که اصلا از الگوتراشى براى جامعه و فرد بیزار است و مى‏گوید ما از همه اندیشه‏هایى که مبتنى بر رمانتیزم تاریخى و تفسیر احساساتى از جهان و جامعه است، بیزاریم و در دکترین خود، و در بحث‌هاى آکادمیک در دنیا تصریح مى‏کنند که براى تاریخ و جهان و انسان، هیچ غایت شرافتمندانه‏اى وجود ندارد و ما هیچ‏چیز را تلئوکراتیک و غایت‏مدار نمى‏بینیم، و رجز مى‏خوانند که نقطه پایان تاریخ هم جامعه طبقاتى سرمایه‏دارى و همین تمدن حیوانى است و سعى مى‏کنند با رسوخ‏دادن عناصر این ادبیات ماتریالیستى، همه ادیان و انقلاب‌ها و عدالت‏خواهی‌ها را در دنیا مسخره کنند، مسخ نمایند و بعد نسخ کنند. تزشان هم اصالت قدرت و اصالت «لذت، سود و غریزه» است و همین را مى‏خواهند به عنوان اصول نهایى تمدن، در قطعنامه گفت‏وگوى تمدن‌ها هم بگنجانند. ولى این گفتمان، که دقیقا در تقابل با گفتمان على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) است، هیچ استدلال تام و تمامى در آستین ندارد و تا کنون ارائه نکرده است و کم‏کم معلوم مى‏شود که همه داستان‌هایى که اینان در دو سه قرن اخیر در گوش بشر خواندند، دروغ بوده است. باید گفت داستان شما دروغ بود؛ داستان على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، راست بود.

 اینان ابتدا دروغى گفتند و بعد دنبال مابه‏ازاى آن گشتند. در قرون اخیر، بشر تا مدت‌ها نمى‏دانست افتخار آشنایى با ارباب قدرت و ثروت و چه تمدنى را در مدرنیته پیدا کرده است. اینک کم‏کم همه متوجه مى‏شویم که اگر کسى بخواهد به عنوان یک شرقى با غرب، گفت‏وگو کند او را با سلاح‌هاى شیمیایى، میکروبى و هسته‏اى از پنجره زندگى به بیرون پرتاب مى‏کنند. اما کم‏کم مجبور مى‏شوند که گاهى گوش کنند و از اسب فاخرشان پایین بیایند و ببینند این غلام‌هایى که زنجیر پاره کرده‏اند چه مى‏گویند؟ در واقع، باید گفت در این سال‌ها از زخم‌هاى کهنه مجدّداً خون‌هاى تازه بیرون مى‏زند و جهان اسلام، بیدار شده است و ملتى که بیدار شد، دیگر نمى‏تواند به دنیاى پیشین، به دنیاى ماقبل هوشیارى باز گردد.

 پس جنگ واقعا بین دو گفتمان است؛ گفتمان علوى و گفتمان سرمایه‏دارى لیبرال در سطح جهان و دنباله‏اش در ایران. و من فقط یک مقایسه سمبلیک مى‏کنم - البته نمى‏خواهم به ساحت مقدس امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) جسارت بکنم - براى آن که اجمالا تفاوت این دو گفتمان حکومتى را بشناسید. على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) در یکى از سخنرانی‌هایشان فرمودند: «واللَّهِ ما کَتَمْتُ وَشْمَةً وَلاکَذِبْتُ کِذْبَةً» به خدا سوگند در تمام دوران حکومت و مبارزات، من حتى یک دروغ به مردم نگفتم و هیچ‏چیزى که به مردم مربوط بود، از آنان پنهان نکردم. این گفتمان علوى است و در برابرش گفتمانى است که آن را فلسفه سیاسى مدرن مى‏نامند و پدرش ماکیاولى است. گفتمان ماکیاولیستى، گفتمان سکولار است و قرن شانزده - هفده به بعد را به همین مناسبت، مبدأ فلسفه سیاسى مدرن و سکولار مى‏دانند. این آقاى ماکیاولى که کتابى به نام شهریار دارد، در دستورالعمل حکومتى خود خطاب به حاکمان مدرن (و این عهدنامه را باید در برابر عهدنامه مالک‌اشتر گذاشت) مى‏گوید: این اخلاقى که تاکنون انبیا از آن حرف زدند، اخلاق پیرزن‌هاست؛ اخلاق خصوصى است و به درد حکومت نمى‏خورد. اینکه راست بگویید و دروغ نگویید، خیانت نکنید، خادم مردم باشید، این حرف‌ها بی‌راه است. سپس به شاهان و شهریاران آموزش مناسک ورود به مدرنیته مى‏دهد که تفکیک دین از حکومت و تفکیک اخلاق از سیاست، اذن دخول در آن است. مى‏گوید: دربرابر ده فرمان موسى‏بن‏عمران(‏علیه و علی نبینا السلام) و عیسى‏بن‏مریم(‏علیه و علی نبینا السلام) که «دروغ نگویید»، «سرقت نکنید»، چه و چه نکنید، من ده فرمان جدیدى آورده‏ام. ده فرمان من خطاب به حکومت‌ها - نه پیرزن‌ها! - است. از جمله این ده فرمان این‌هاست که مى‏گوید: «دشمنانت را بکش و اگر مى‏توانى دوستانت را نیز». هم‌چنین مى‏گوید: «به حاکمان سفارش مى‏کنم که دروغ بگویید و وانمود کنید که راست مى‏گویید». آموزشى که دکترین سکولار مى‏دهد، همین است که به مردم، دروغ بگو و وانمود کن که راست مى‏گویى، چون تنها با این روش مى‏شود حکومت را ادامه داد. اما على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) مى‏گوید: به خدا سوگند من در تمام دوران حکومتم، حتى یک دروغ به مردم نگفتم.

 البته گفته باشم که خطرناک‏تر و بدتر از این سکولاریزم نظرى، سکولاریزم عملى است، چون چه بسا ممکن است در جامعه ما و در مناسبات ما، دکترین سکولار حاکم باشد منتها عبارات مذهبى به کار ببریم، یعنى دکور صحنه را مذهب بگیریم ولى پشت صحنه، خودمان به همین مضامین، دچار باشیم.

à در ارتباط با نظام سرمایه‏دارى و گفتمان قدرت صحبت کردید. بحث رایجى در حوزه کلان اقتصادى در دنیا و حتى در ایران مطرح است که نسبت میان عدالت و توسعه را مطرح مى‏کند. در گفتمان امام على(علیه‌السلام) آیا نزاع و تعارضى میان عدالت و توسعه وجود دارد؟

در گفتمان امام على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) نزاعى بین عمارت و آبادى با عدالت و تأمین حقوق انسان‌ها وجود ندارد. چون اساسا توسعه در بستر عدالت و در راستاى آن تعریف مى‏شود. ما به این نتیجه رسیدیم که دعوا بین دو دکترین در اجتماعیات و در امر حکومت است. در دکترین سرمایه‏دارى لیبرال، عدالت واقعا یک کلمه شاعرانه بیشتر نیست. این را اگر قدما و نظریه‏پردازان کلاسیک آنان تصریح نمى‏کردند، امروز دیگر ابایى از گفتن این ندارند که اصلا ما دنبال عدالت نیستیم و دولت را مسئول اجراى عدالت نمى‏دانیم، بلکه دولت تنها مسئول اجراى امنیت اقتصادى است و کارى به عدالت ندارد. حتى عدالت را، عدالت توزیعى را مورد تمسخر قرار مى‏دهند و از گالاتاکسى یا نظم خودجوش بازار و رقابت آزاد سخن مى‏گویند یعنى هرکسى، هرکسى را له کرد، کرد. این تئوریزه‏کردن سرمایه‏دارى لجام‏گسیخته است. معنى‏اش این است که اصلا عدالت، یک شعر و شعار و یک خرافه بیشتر نیست. این گفتمان درست در نقطه مقابل گفتمان امام على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) قرارمى‏گیرد. این‌ها نه عدل فردى را، به معناى «عدالت اخلاقى» که به مفهوم فضیلت و سایر مفاهیم ارزشى، ارجاع مى‏شود، قبول دارند و نه «عدل کیهانى» و عدالت فلسفى - کلامى را، به این معنا قبول دارند که نظام آفرینش، حکیمانه طراحى شده و مدیریت مى‏شود، چون مفهوم دینى «خیر و شر» را از اساس، منکرند، و نه هم به‏طور خاص، به عدالت اجتماعى و اقتصادى، معتقدند. اینان در آثار کلاسیک خود مى‏نویسند که عدالت اجتماعى، یک مفهوم اساطیرى و مفهوم اتوپیک است، و عدالت اقتصادى را هم با عنوان عدالت توزیعى، مفهومى عوامانه مى‏دانند و مى‏گویند که این رؤیاى گدایان است و متعلق به سوسیالیزم تخیّلى یا اساطیر مذهبى است، والا عدالت، نه امکان دارد و نه معنى دارد و اصلا دنبال آن نباید بود. این همان تز سرمایه‏دارى لیبرال است که امروز درست در جبهه مقابل تز على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) قرار دارد و گفتمان حاکم بر جهان هم متأسفانه همین است و امروز بر دنیا در واقع، به‏جاى پاپ‌ها، کمپانی‌هاى سرمایه‏دارى و صهیونیستى با همین ایدئولوژى حکومت مى‏کنند و داخل کشور هم در بعضى مطبوعات و رسانه‏ها و برخى محافل آکادمیک یا روشنفکرى، همین بحث آشکارا تعقیب مى‏شود و حتى در بعضى از محافل حاکمیت هم کسانى هستند که به این دکترین دلبستگى دارند، حال یا از پیش، دلبستگى داشته‏اند و کم‏کم در سال‌هاى بعد از جنگ و در دهه اخیر رو مى‏کنند، یا قبلا نداشته‏اند و این دلبستگى کم‏کم برایشان پیدا شده است. در هر صورت، این دیدگاه، دیدگاهى غالبا پوزیتیویستى است و مفهوم عدالت را مفهوم انتزاعى و مغلوط مى‏داند. اینان فقط با سوسیالیزم مخالف نیستند، بلکه با عدالت اسلامى و با سراسر نهج‏البلاغه هم مخالفند و این تفکر، عدالت را، حتى کلمه عدالت را ضدّ توسعه مى‏داند و علتش هم این است که تعریفشان از توسعه، توسعه رفاه براى طبقات خاص، توسعه براى طبقات سرمایه‏دارى در جامعه و نه براى همه مردم است. اما عدالت على(علیه‌السلام)، به معناى توسعه به نفع همه مردم است و توسعه لیبرال سرمایه‏دارى، توسعه به نفع سرمایه‏داران علیه توده محرومان در جامعه و توسعه‏اى است که فاصله‏هاى طبقاتى و شکاف‌هاى بزرگ طبقاتى را تئوریزه و حتى توصیه مى‏کند و توسعه را نه در طول عدالت و در جهت عدالت، آن‏گونه که در نهج‏البلاغه معنى شده است، بلکه در عرض عدالت و در تعارض با عدالت قرار مى‏دهد و افکار عمومى را مجبور به انتخاب میان «عدالت یا توسعه» مى‏کند. آن وقت مى‏پرسند، عدالت، مقدم است یا توسعه؟ این سؤال اصولا در گفتمان سرمایه‏دارى لیبرال مطرح مى‏شود ولى در گفتمان على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) چنین پرسشى قابل طرح نیست که عدالت، مقدم است یا توسعه؟ «توسعه» در گفتمان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، غیر از  Development در تقریر سرمایه‏دارى لیبرال است. در گفتمان دینى، «توسعه» یعنى «رفاه براى همه»، نه رفاه براى سرمایه‏داران و نه رفاه براى کسانى که از رانت‌هاى حکومتى استفاده مى‏کنند. مقام رهبرى نیز همین را تعبیر کردند که در واقع، ملهم از نصّ حضرت امیر(علیه‌السلام) است که فرمود: با خدا و با مردم، در باب استفاده خصوصى از امکانات حکومتى انصاف داشته باشید، رانت‏خوارى نکنید.

 و نیز فرمود: مبادا خویشانت «خاصَّةَ اَهْلِکْ» فرزندت، دامادت، پسرعمویت، رفیقت «و مَنْ لَکَ فیه هوىً مِنْ رَعیَّتِکْ» و آنان که در گروه و حزب تو هستند، از رانت‌ها استفاده کنند. پس تقریر لیبرالى و سرمایه‏دارى از توسعه، خلاف دین است. روایت صریح از حضرت امیر(علیه‌السلام) است که فرمود: «لا عِمارَةَ مَعَ الجُور»، این تعبیر بلندى است و جواب همین سؤال شماست، یعنى بدون عدالت، عمارت و توسعه و آبادى در کار نخواهد بود و بیهوده گمان مى‏کنید که توسعه است. بدون عدالت، توسعه به معنى درست و واقعى آن اتفاق نخواهد افتاد.

 نکته دیگرى که از مبانى تئوریک گفتمان غیرعلوى است، این است که این گفتمان، مدّعى است که «زیست جهان» جدیدى به ‏وجود آمده است که در آن، تمام جوامع از جمله جامعه ما باید براساس کاربست فرمول‌هاى سرمایه‏دارى غرب و جهانى، در مکانیزم بازار غرب، ادغام شوند و ما تبدیل به مصرف‏کننده شویم و وابسته و از رعایاى آنان باشیم. و لازمه آن، این است که فرهنگى در جامعه پدید آید که مردم را به سوى مصرف، تجمل، واردات، عیش، لذت و حماقت، سوق دهد. شعارش هم همان شعارى است که در قرن هفده در اروپا مطرح شد که شعار تجارت و مدارا، دارایى و آزادى و منافع فردى با همان وجه افراطى مادى بود که هر نوع ریاضت و قناعت و ایثار و انفاق و انصاف را عین حماقت مى‏دانند و مى‏گویند کار آدم‌هاى ابله است. درواقع این همان ایدئولوژى سرمایه‏دارى است. نظریه‏پردازان این ایدئولوژى در این «زیست جهان»، دین را، اخلاق را، ارزش‌ها را و همه ‏چیز را قدسیت‏زدایى و سکولاریزه مى‏کنند، ولى یک اصل مى‏ماند که این‌ها مى‏گویند قدسى و خدشه‏ناپذیر است، یعنى همه مقدسات باید تقدس‏زدایى بشوند، جز این اصل، و آن چیست؟ مالکیت خصوصى نامحدود و تجمع ثروت در کانون‌هاى خاصى که عبارت از سرمایه‏دارى جهانى و سرمایه‏دارى داخلى است و جاى همه مقدسات را در فرهنگ و گفتمانى که در تقابل با گفتمان على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) است، مى‏گیرد و مبانى آن عبارت است از دیکتاتورى پول و شهوت، انسان‌هاى آزاد، دموکراسى در خدمت ثروت، احزاب بعنوان ابزار قدرت، و کارشان هم مشروع‏سازى همه امور نامشروع است، مشکوک‏کردن همه ارزش‌ها، نسبى‏کردن همه اخلاقیات، قراردادى‏کردن همه حسن و قبح‌ها و منسوخ‏کردن تکالیف، وضعى‏کردن حقوق، «مسئولیت» را در برابر «حق» نشاندن و از تقدّم «حق» بر «مسئولیت» سخن‏گفتن، شخصى‏کردن اخلاق و خصوصى‏کردن همه ‏چیز از «صنایع» تا «دین». حتى دین هم باید تبدیل به یک امر خصوصى شود که ربطى به مسائل اجتماعى و حکومتى و امور پابلیک (Public) ندارد - و این در واقع، همان مباح‏کردن همه حدود است که با تعابیر مختلفى طرح مى‏شود. اینان تصریح مى‏کنند که انقلابیون و عدالت‏خواهان عالم و کسانى که به دنبال الگوهاى علوى هستند، بیهوده مسائل کوچک را بزرگ مى‏کنند و مى‏خواهند داخل یک لیوان آب، شیرجه بروند، والا روشن است که گسست طبیعى بین جهان مدرن و سنّتى - به تعبیر آقایان - به‏وجود آمده است که اقتضا مى‏کند مدرنها، سنّتى‏ها را ببلعند! و اگر سنّتى‏ها مقاومت کنند، یاغى هستند و باید دریده شوند. روشنفکران وابسته به این تفکر در داخل نیز همین تبلیغ را مى‏کنند و مى‏گویند که در این زیست جهان، همه‏چیز مشکوک است و احتیاج به سوپرمن هم ندارد، قهرمان نمى‏خواهد و صلاح و فساد در آن، معنى ندارد و همه‏چیز، همه ارزش‌ها، نسبى و فردى و قراردادى است. و دوران گفتمان «سعادت، حقیقت و عدالت» گذشته و جایش را به گفتمان «سود، امنیت و لذت» داده است که این تعریف «جامعه باز» است چون جامعه فضیلت‏مدار در نگاه این‌ها، جامعه‏اى بسته است و جامعه غریزه‏مدار، جامعه باز.

  گاه گفته مى‏شود طرز تفکر امام على(علیه‌السلام)، معطوف به عدالت و یک طرز تفکر ارزشى است. این طرز تفکر چه‏ قدر با شرایط روز ما سازگارى دارد؟ و آیا شکست امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) - اگر تعبیر شکست درست باشد - به‏ خاطر همین ارزشى فکر کردن امام(علیه‌السلام) نبود؟ معاویه بیست سال حکومت کرد و پایه‏هاى حکومتش هم نه براساس عدالت که بر اساس فساد و قدرت و زور استوار بود، اما حکومت امام على(علیه‌السلام) که معطوف به عدالت بود از پا درآمد.

  ابتدا نکته‏اى را روشن کنیم. وقتى از حکومت علوى و مدیریت علوى و گفتمان على در باب حکومت بحث مى‏شود، بدان معنى نیست که بدون هیچ اجتهادى، الگوبردارى صورت بگیرد و ثابتات و متغیرات گفتمان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از یکدیگر تفکیک نشود. همچنین بدان معنى نیست که انتظار مى‏رود همه عینا چون على(علیه‌السلام) و در سطح او حکومت کنند. خود حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: شما نمى‏توانید من باشید «ولکن اَعینُونى» کمکم کنید، سعى کنید این الگو پیش چشمتان باشد. این که فرمودید على(علیه‌السلام) شکست خورد یا پیروز شد؟ من فکر مى‏کنم پاسخ این سؤال، بستگى به تعریف شما از موفقیت و شکست دارد. على(علیه‌السلام) به چه معنا شکست خورد؟ آیا از حیث معنوى و انسانى شکست خورد؟ آیا از بعد تاریخى شکست خورد؟ آقاى مطهرى قضیه‏اى را نقل مى‏کند که در زمان شاه، یکى از آقایان مشکلى داشته و حقّى، ناحق شده بود، خودش را به یکى از وزراى آن زمان رساند و براى این که مشکلش حل شود، بخشى از عهدنامه مالک‌اشتر را روى کاغذى نوشته و آورده بود تا شاید آن صاحب‏ منصب را به خود آورد و مشکل مردم را حل کند. یادداشت را به او نشان مى‏دهد، آن آقا نگاهى مى‏کند و مى‏گوید: این چیست؟ او توضیح مى‏دهد که عبارتى از امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است در عهدنامه مالک‌اشتر که به مسئولان حکومت آموزش مى‏دهد که چگونه به مردم و به حقوق مردم احترام بگذارند. آن صاحب‏ منصب ناراحت مى‏شود و به او مى‏گوید: برو گوشه‏اى بنشین. سه چهار ساعت مى‏گذرد و ارباب رجوع مى‏روند، حتى آبدارچى تشکیلات مى‏خواهد برود. عاقبت آن آقا مى‏گوید: من را چند ساعت این‌جا نشانده‏اى، جوابى بده. آن وزیر مى‏پرسد: این نوشته‏اى که به من دادى، آیا على(علیه‌السلام) خودش به آن عمل کرده یا نکرده است؟ مى‏گوید: چرا، عمل کرد. او پاسخ مى‏دهد و به همین علت هم شکست خورد! اما آن آقا پاسخ دهان‌کوبى مى‏دهد و مى‏گوید: تو چرا چهار ساعت من را معطل کردى تا همه بروند، سپس در خلوت، این جمله را به زبان آوردى؟ چرا؟ على(علیه‌السلام) 1300 و اندى سال است که رفته، ولى تو مى‏ترسى حتى جلوى آبدارچى تشکیلات خود، این جمله را بگویى. مى‏گذارى همه بروند آنگاه آهسته بیخ گوش من مى‏گویى که على(علیه‌السلام) شکست خورد. حال مى‏پرسم آیا به راستى على(علیه‌السلام) شکست خورد؟ این چه شکستى است که با گذشت 1400 سال هنوز تو و امثال تو که همه کاره حکومت هستید، مى‏ترسید نزد چند نفر ارباب رجوع، بگویید که على(علیه‌السلام) شکست خورد؟ پس على(علیه‌السلام) از حیث معنوى و انسانى و تربیتى، شکست نخورده است. اینکه گاهى گفته شده که على(علیه‌السلام) شکست خورد و حکومت او موفق نشد، حرف درستى نیست. حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «مااَصْبَحَ بالکوفَةِ اَحَدٌ اِلّا ناعماً»: من در حکومت خود، آن‌جا که اختیار داشتم کارى کردم که دیگر حتى یک انسان گرسنه و بى‏خانمان نیست. کجا على(علیه‌السلام) شکست خورد؟ فونکسیون حکومت در دنیا مگر چیست؟ تأمین امنیت و تأمین معاش مردم است. حضرت امیر(علیه‌السلام) این کار را بسیار موفق‏تر از دیگران به انجام رساند. حکومت على(علیه‌السلام) حکومت بسیار موفقى بود؛ با همین ملاک‌ها و استانداردهاى مادى هم بسیار موفق بود. ایشان فرمود که امروز در منطقه تحت حکومت من هیچ‏کس نیست مگر این که متنعم است، یعنى دیگر آدم گرسنه بى‏خانمان و «کنار خیابان‏خواب» در جامعه دینى نداریم. فرمود در قلمروى حکومت من، پایین‏ترین سطوح زندگى هم مرفّه‏اند: «اِنَّ اَدْناهُمْ مَنْزِلَةً» یعنى کسانى که سطح زندگى‏شان از همه پایین‏تر است، حتى آن‌ها هم در رفاهند. «لیأ کُلُ الْبُرَّ وَیَجْلِسُ فى الظِّلِّ وَیَشْرِبُ مِنْ ماءِ الفُراتِ» یعنى فقیران هم سایه بالاسر و خانه‏اى دارند و از آب گوارا مى‏نوشند و از بهترین گندم و نان مى‏خورند، یعنى در حکومت دینى، دیگر نگذاشتم کسى فقیر، گرسنه و بى‏خانمان بماند. چگونه مى‏توان این حکومت را شکست‏خورده دانست؟ اگر شیوه‏هاى ماکیاولیستى و سکولاریستى را که براى کسب قدرت و حفظ حاکمیت در دنیا اختراع و ابتکار یا کشف مى‏شوند، بتوان موفقیت مادى نامید، مثل حکومت معاویه، این موفقیت‌ها اولا منحصر به طبقه حاکم یعنى معاویه و دار و دسته‏اش است، نه به مردم. ثانیا موقت است، به گونه‏اى که در طول تاریخ دیگر نمى‏شود اسم آن‌ها را برد، ولى نام مقدس على(علیه‌السلام) را همیشه و همه جا مى‏شود بر زبان آورد. حال با این استاندارد باید قضاوت کرد که چه کسى شکست خورده و چه کسى پیروز است. بنابراین وقتى از توفیق و شکست، حرف مى‏زنیم، باید بگوییم با کدام استاندارد فکر مى‏کنیم؟ با استاندارد عقلانى، چه در حوزه مادى و چه در حوزه معنوى، على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) پیروز است، براى این که حق و عدالت پیروز است و باطل، عرضى و طفیلى است. باطل به دنبال حق باید بیاید و خود را به حق تشبیه کند تا کارش بگیرد. اما این که حضرت امیر(علیه‌السلام) به همه اهدافش نرسید، حرف درستى است. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به بخش مهمّى از اهداف الهى خود نرسید. نمى‏شود گفت که حکومت على(علیه‌السلام) شکست خورد، اما مى‏شود گفت که به بخش مهمّى از اهدافش نرسید. اما چرا نرسید؟ روشن است. اولا بین زمانى که على(علیه‌السلام) باید به قدرت مى‏رسید و آن وقتى که به قدرت رسید 5/2 دهه فاصله افتاد. در این حدود 25 سال که رژیم‌هاى غیر غدیرى بر جامعه اسلامى حکومت کردند، از آن چیزى که پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، بنیانگذارى کرده بود و قرار بود با همان جهت به پیش برود، فاصله زیادى گرفتند. على(علیه‌السلام) این اتفاقات را دیگر نمى‏توانست جبران کند. على(علیه‌السلام) مسئول اعمال خودش است، مسئول اعمال دیگران که نیست. ایشان وقتى به حکومت رسید که در آن چند دهه، اتفاقات و تغییرات مهمّى پشت سرهم رخ داده و حلقه‏هاى واسطه‏اى براى اتفاقات بعدى شده بود. استحاله‏هاى تدریجى - همین تعبیر را باید به صراحت به‏کار برد - در درون حکومت‌هاى دینى بر روى یکدیگر انباشته شده بود. ابتدا به‏جز خصّیصین یعنى امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و اصحابشان، کسى متوجه نبود که این زاویه انحرافى که پس از رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) باز مى‏شود، ده سال، بیست سال یا سى سال دیگر به کجا خواهد رسید، ولى على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) از همان آغاز، عاقبت کار را مى‏دید. حضرت زهرا(علیها السلام) همان موقع مى‏دانست که چه اتفاقى دارد مى‏افتد، ده روز بعد از رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در مسجدالنّبى، آن سخنرانى آتشین را کرد، زیرا مى‏دانست انحرافى در شرف تکوین است که تا ابد، امّت اسلام، چوب این اتفاق را خواهد خورد. آن موقع البته خیلى‏ها متوجه نبودند که این اوضاع، منطقا به کجا خواهد کشید. بعدها وقتى حکومت به على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) بازگشت، معلوم بود که ایشان در آن دوره چهار سال و اندى هر چند سعى مى‏کرد نمى‏توانست حاکمیت اوضاع اقتصادى و فرهنگى جامعه را به آن‌جا که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) مى‏خواست، برگرداند و آن را اصلاح کند. مع‏ذلک، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) اصلاحات زیادى کردند منتها وقتى که از طرف انقلابیون سابق و دوستان خودشان و اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، سه جنگ داخلى بر ایشان تحمیل شد که جنگ جناح‌ها در داخل حکومت بود، عاقبت ایشان از پا درآمد. خوب معلوم است که این واقعیت را «عدم توفیق حکومت على» نمى‏توان نامید. نکته مهمّى که انقلاب ما هم ممکن است به آن دچار شود این است که استحاله و فساد در حکومت، یک امر تدریجى است، اصلا ناگهانى و دفعى اتفاق نمى‏افتد. «آماده باش» نمى‏دهد و توپ، در نمى‏کند. آهسته و گام به گام اتفاق مى‏افتد. انحراف در حاکمیت و در دولتمردان و نخبگان، دهه به دهه، اتفاق مى‏افتد. فسادهایى واقع مى‏شود، سوءاستفاده‏هایى خلاف شرع، خلاف احکام قرآن، خلاف سیره پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و امیرالمؤمنین و آل على(علیه‌السلام) اتفاق مى‏افتد و یک به یک توجیه مى‏شود، مسئول بعدى که مى‏آید آن را توجیه مى‏کند، نفر بعدى هم کار او را توجیه مى‏کند و همین‏طور قدم به قدم فرو مى‏روند و مدام توجیه مى‏کنند که نمى‏شود کارى کرد و این فسادها اجتناب‏ناپذیر است. این اتفاقى بود که در صدر اسلام افتاد و على و آل على(علیه‌السلام)، قربانیان اصلى آن بودند. نکته این است که توده مردم، چشمشان به نخبگان است. وقتى نخبگان و آن‌ها که دین و انقلاب را مى‏شناسند، انتقاد نکنند و جلوى انحرافات نایستند، چه مى‏شود؟ رهبرى در نماز جمعه فرمودند: نهى از منکر، مطالبه از مسئولان حکومت است که شما کجا طبق اسلام، حکومت مى‏کنید؟ فلان مسئول قضایى، فلان مسئول در دولت و وزارتخانه، فلان وکیل مجلس، کجا طبق عهدنامه مالک‌اشتر و دکترین امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) عمل مى‏کنند؟ این‌ها وقتى گفته نشد و روى هم انبار شد، این سکوت‌ها و انحراف‌هاى تدریجى تکرار مى‏شود و آن وقت چه اتفاقى مى‏افتد؟ وقتى نهى از منکر نشود، از این توده جوان‌ها و نسل سوم انقلاب که توقع زیادى نیست. در صدر اسلام هم این‏گونه بود؛ على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) وقتى به حاکمیت رسید که نسل دوم و سوم نهضت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در صحنه بودند. جوانانى که اصلا پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) را ندیده بودند، جنگ بدر و خیبر و احد را ندیده بودند و فقط از بیرون، ناظر اوضاع بودند، خود این‌ها تحلیل روشنى از بسیارى مسائل نداشتند و نمى‏توانستند تشخیص بدهند که به راستى على(علیه‌السلام) و مخالفان على(علیه‌السلام)، کدام درست مى‏گویند؟ همه، اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) بودند، همه در اسلام و انقلاب، سابقه داشتند، همه از اسلام و قرآن سخن مى‏گفتند. براى توده عادى مردم، تشخیص خیلى مشکل بود، به خصوص نسل جدید که به سختى مى‏توانستند تشخیص دهند و این مسئله‏اى است که در مباحث جامعه‏شناسى سیاسى و جامعه‏شناسى انقلاب، مطرح است و مسئله مختصّ به آن دوران هم نیست. باید همواره مراقب بود تا انحراف بزرگ، اتفاق نیفتد. انحرافات ظاهرا کوچک به تدریج جمع و یک مرتبه آوار مى‏شود و دیگر نمى‏توان جلوى آن را گرفت. امروز بیست‏ و سه سال از صدر انقلاب مى‏گذرد و بعضى از کسانى که خود در انقلاب، دست داشتند، دیگر زبان صدر اسلام و صدر انقلاب یادشان رفته و با زبان دیگرى حرف مى‏زنند. کم‏کم حرف‌هایى مى‏زنند که خود قبلا مخالف آن بودند. دقت کنید که این اتفاقى است که در آن دوران هم افتاد و دکترین صدر اسلام کم‏کم زیر سؤال رفت. ائتلاف‌هاى بسیار زشت سیاسى هم اتفاق افتاد بین کسانى که قبلا با هم مخالف بودند ولى علیه على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) ائتلاف مى‏کردند. من راجع به استحاله، تعبیرى به‏کار برده‏ام که این‌جا دوست دارم آن را تکرار کنم. استحاله در انقلاب، بلایى بود که به سر خطّ امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) آمد. استحاله در یک انقلاب وقتى تحقّق پیدا مى‏کند که ضدّ انقلاب، دیگر احتیاج به اسلحه‏خانه مستقلى ندارد، بلکه از زرّادخانه خود انقلاب، اسلحه تهیه مى‏کند، این شروع استحاله است. به قول بچه‏هاى شیمیایى، استحاله، مثل گاز خردل عمل مى‏کند، یعنى وقتى آن را استشمام مى‏کنى، ابتدا تنها یک بوى غیرعادى است و شامّه شما را کمى آزار مى‏دهد، کم‏کم احساس مى‏کنى که گویا مى‏شود تحملش کرد، اما چند سال که مى‏گذرد مى‏بینى با ریه و امعاء و احشاى شما کارى کرده که یک گلوله مستقیم آتشین نمى‏توانست بکند، و تو در تمام این مدت به فکر علاجش نبودى و اکنون دیگر علاج‏ناپذیر است. دشمنانى که در صحنه درگیرى مسلّحانه و رودررو با انقلاب، شکست مى‏خورند، صبر مى‏کنند تا انقلاب، آرام بگیرد و بتدریج از داخل، ترک بردارد. در صدر اسلام این اتفاق افتاد و دشمنانى که در دوران نبردهاى زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) شکست خوردند، گذاشتند تا انقلاب سرد بشود و بیست ‏و پنج سال بعد که نسل، عوض شد، همان کسانى که از در، بیرون رفته بودند، از پنجره برگشتند.

 براى این که مضمون این تحول و تغییر ماهیت تدریجى را بهتر بشناسیم به روایتى سمبلیک و تکان ‏دهنده که مربوط به همین استحاله است اشاره مى‏کنم: استحاله معمولا بدون آن که خود استحاله شونده، متوجه شود اتفاق مى‏افتد؛ اسم، همان اسم است، اما طرز فکر و عقاید و جهت کم‏کم عوض شده است. پوستین، پوستین دوست است ولى داخل آن، به تدریج دشمن جاگرفته است. وقتى خلیفه سوم به قدرت رسید، دار و دسته اموى‏ها به رهبرى ابوسفیان به داخل حاکمیت برگشتند یعنى ابوسفیان که بیست سال قبل رهبر جبهه کفر بود و از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) شکست خورد و تسلیم شده بود، زمانى که قدرت دوباره به دست بنى‏امیه افتاد، ابوسفیان و دار و دسته‏اش که تظاهر به اسلام کردند، وارد حکومت شدند و علوى‏ها و بنى‏هاشم، على(علیه‌السلام) و آل پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) را از صحنه حذف کردند. خوب این‌ها مقدماتى است که بعدها هم به کربلا منجر مى‏شود ولى این‌جا به آن نمى‏خواهم بپردازم، نکته این است که روایت مى‏گوید در دوران خلیفه سوم، روزى ابوسفیان بر سر قبر شهداى احد آمد - که بیست سال پیش، با آنان جنگیده و از آنان شکست خورده بود - «قالَ اَبُوسُفیان فى‏ اَیَّامِ عُثمان وَ قَدْ مَرَّ بقَبْر حَمْزَةَ وَ ضَرَبَهُ بِرِجْلهِ»، ابوسفیان بالاى مزار حمزه سیدالشهدا، حاضر شد و چون چشم‌هایش به دلیل پیرى نمى‏دید، به شخصى که در کنارش بود گفت: آیا کسى من را نمى‏بیند؟ گفت: نه سپس ابوسفیان از سر کینه، قبر حمزه را با لگد زد و مثلا به چزاندن حمزه در قبر پرداخت و گفت: شما شهید شدید و رفتید، ولى ما دوباره با چهره دیگرى برگشتیم. اسلام در درگیرى مستقیم و رودررو با ما پیروز شد و شما قربانى شدید اما پس از بیست سال کجایید که ببینید دوباره قدرت دست ماست؟ بعد هم تئورى حکومتى خود را بیان مى‏کند که: «اِنَّ الْاَمْرَ الّذى‏ اجتلدنا عَلَیْهِ بالسَّیْف اَمسى فى یَد غلماننا الیوم یتلعبّون به». آن حکومتى که با شمشیر نتوانستیم از شما پس بگیریم و شما ما را در جنگ‌هاى صدر اسلام، بدر و... شکست دادید، امروز دوباره به دست بچه‏هاى ما افتاده و دارند با آن بازى مى‏کنند. «یَتَلَعَبُّونَ بِه.» بعد هم روزى همین ابوسفیان در حضور عثمان و در داخل مرکز حکومت اسلامى، از اطرافیانش مى‏پرسد که آیا بیگانه‏اى در جمع ما نیست؟ مى‏خواهم چیزى به تو بگویم. مى‏گوید: نه. ابوسفیان خطاب به خلیفه مى‏گوید: «اِنَّ الْاَمْرَ، اَمْرُ عالمیة» حکومت، حکومت دنیوى است، گول شعارهایى مثل حکومت دینى و این حرف‌ها را نخورى. این‌ها شعارهایى بود که پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و اهل بیتش(علیهم السلام) و یک مشت آدم احساساتى یا قدرت‏طلب دادند، ما دنبال این حرف‌ها نیستیم، ما دنبال قدرتیم. «اِنَّ الْاَمْرَ، اَمْرُ عالمیة» یعنى حکومت، حکومت دنیوى است «وَالْمُلْکُ، مُلْکُ الجاهِلیَه» روش حاکمیت باید به همان روش قبل از اسلام، به روش جاهلیت برگردد. «فاجْعل اَوْتادَ الْاَرضِ بَنى‏ اُمیَّه» بنى‏امیه را در تمام پست‌هاى کلیدى، فورا جایگزین کن و دیگر نگذار این قدرت که به دست ما افتاده، از دست ما خارج شود.

 

   جناب آقاى رحیم‏پور حال وارد بحث توضیح گفتمان عدالت محور علوى شویم. این بحث دو محور دارد: یکى مردم و دیگرى حکومت. فعلا با قطع نظر از حکومت، مى‏خواهیم به سراغ خود مردم، روابط اقتصادى، روابط اجتماعى مردم با یکدیگر و عدالت اقتصادى برویم. مسئله فقر و غنا در جامعه، مسئله مهمّى است. جدا از مسئولیت حکومت در ارتباط با فقرا و اغنیا، خود مردم بخصوص طبقات ثروتمند چه مسئولیتى دارند؟ مى‏خواهیم از نگاه امام على(علیه‌السلام) این مسئله را مورد بررسى قرار دهیم.

 

  روایاتى را از حضرت امیر(علیه‌السلام) درخصوص تکلیف ثروتمندان جامعه نسبت به فقرا و روابط مردم با یکدیگر طرح مى‏کنم تا روشن شود که اساسا در گفتمان علوى، چه تعبیرى از سرمایه‏داران بى‏درد که هیچ دغدغه سایر انسان‌ها را ندارند، شده است؟ ابتدا صورت مسئله را با دقت مرور کنیم، چون در این قضیه گاهى مغالطه یا سوءتفاهم‌هایى مى‏شود. اولا باید بین تولید ثروت و مصرف ثروت، تفکیک کنیم. در باب تولید ثروت، اسلام کاملا مشوّق است. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) صددرصد طرفدار کار و تلاش، نظم، برنامه و تولید ثروت هر چه بیشتر البته از راه حلال و با روش مشروع و بدون ظلم به دیگران است، تولید به معناى واقعى، نه دست‌گردان‌ها و دلالى و بازار سیاه و بازى با پول و مشاغل کاذب، بلکه تولید به این معنا که واقعا خدماتى به جامعه داده شود و نیازهاى جامعه تأمین شود. پس در باب تولید ثروت، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) صددرصد طرفدار تولید هرچه بیشتر است. تعابیر بسیارى نیز از خود حضرت امیر(علیه‌السلام) علیه تنبلى، مفت‏خورى و فقر رسیده است. از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) هم نقل شده است که: «مَلْعُونٌ مَنْ اَلْقى‏ کَلّه عَلىَ النَّاس» آدم مفت‏خوار، ملعون و نفرین‏ شده است و نفرین بر کسى که براى ارتزاق، از دیگران آویزان شده و از مردم بالا مى‏رود و بدون اینکه کار کند، مى‏خورد، البته آنان که سالمند یا بیمارند یا مشکلى دارند، حسابشان جداست زیرا اینان نمى‏توانند و لذا اغنیا و هم حکومت، وظیفه دارند آن‌ها را تأمین کنند. پس در باب تولید هرگز دعوت به کم‏کارى، بى‏نظمى، بى‏انگیزگى و بى‏برنامگى نشده و این ضدّ ارزش‌ها تحریم شده است. در حوزه شخصى هم حضرت امیر(علیه‌السلام) در آن دوران بیست و چند سالى که از قدرت، حذف شده بودند علاوه بر این که انسان‌هاى وارسته‏اى تربیت مى‏کردند و مفاهیم و معارف را نشر مى‏دادند و گاهى هم به انتقاد و نهى از منکر دستگاه مى‏پرداختند، یک کار اصلى ایشان، تولید اقتصادى بود. تولید وسیع کشاورزى داشتند و گاهى غلات تولیدى ایشان به رقمى حدود 60 هزار دینار مى‏رسید که رقم بالایى است. پس از تولید، مقام مصرف است که على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) تولیدات خود را بین فقرا تقسیم مى‏کرد و خودش مصرف بسیار کمى داشت. پس تولید ثروت، چه شخصى و چه حکومتى (یعنى تولید وسیع در ابعاد کلان اجتماعى)، یک وظیفه است و زهد و قناعت و توکل، هیچ صدمه‏اى به تولید و کار و تلاش و نظم نمى‏زند و تولید باید در حدّ بالا ادامه پیدا کند. بعضى مى‏گویند، حکومت دینى به دنیا چه کار دارد و آبادکردن دنیاى مردم به حکومت دینى چه مربوط است؟ امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به ‏عنوان نمونه، در ابتداى عهدنامه مالک‌اشتر، چهار وظیفه اصلى براى حکومت مى‏شمرند که این‌ها را باید فلسفه سیاست و قدرت در اسلام دانست. ایشان مالک را که به شمال آفریقا مى‏فرستند، مى‏فرمایند: این چهار رسالت به عهده تو و وظیفه دینى توست. یکى «عِمارَةُ بِلادُها» یعنى آبادکردن سرزمینهاى اسلامى و ارتقاى سطح زندگى مردم است که تکلیف دینى حکومت است و حکومت، موظف به مبارزه با فقر و فلاکت و بى‏خانمانى و نکبت در جامعه است. یا در مورد دیگرى از ایشان پرسیدند: چنان چه عبادت، وظیفه ماست، آیا آبادکردن زمین هم وظیفه ماست؟ آیا تولید و آبادکردن زمین هم یک تکلیف شرعى است؟ امام(علیه‌السلام) فرمودند: بله، این نیز وظیفه دینى شماست. پرسیدند: با کدام استناد قرآنى؟ فرمود: خداوند مى‏فرماید که خدا شما را آفرید «وَاسْتَعْمرکُم فیها»: و شما را به آبادکردن زمین گماشت. یعنى جزء وظایف الهى و شرعى شما این است که زمین را آباد کنید تا سطح زندگى، سطح رفاه مردم، بالا بیاید. پس این جزء وظایف فردى و حکومتى، هر دو هست. اما مسئله «مصرف»، مسئله دیگرى است. در باب مصرف، حمله‏هاى شدیدى علیه اخلاق سرمایه‏دارى، عیّاشى و شادخوارانى شده است که جز به مصرف و درآمد بیشتر براى خود نمى‏اندیشند و به حلال و حرام، کارى ندارند و کسب درآمد از طریق ظلم به دیگر انسان‌ها و حق‏کشی‌ها را جایز مى‏دانند و در مصرفش هم هیچ دغدغه و باکى ندارند. این فرهنگ سرمایه‏دارى است و زهد و قناعت و توکل هم در مقام مصرف و در مقابله با چنین اخلاقیات و روش‌هایى تکلیف شده است، نه در مقام تولید و به‏ عنوان مانعى در برابر کار و تلاش اقتصادى.

 من براى آن که روشن‏تر صحبت کرده باشم به بعضى روایاتى که حضرت امیر(علیه‌السلام) در این باب و ناظر به این گونه سرمایه‏دارها فرموده‏اند، استناد مى‏کنم.

 این روایات، تنها حکایت عدّه‏اى گردن‏کلفت و سرمایه‏دار و شادخوار معاصر امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نیست، بلکه شامل کسانى هم مى‏شود که همین امروز و در ایران هم چنین رفتار مى‏کنند. ما در این مملکت، هزاران هزار خانواده داریم که این‏گونه زندگى مى‏کنند و ماهانه میلیون‌ها پول بدون حساب و کتاب، از حرام به دست این‌ها مى‏رسد و در مصرفش هم ذره‏اى دغدغه این را ندارند که چند کیلومتر آن سوتر در همین شهر انسان‌هایى از گرسنگى رنج مى‏برند و خانواده‏هایى هستند که پنج شش دختر دم‏بخت دارند، اما نمى‏توانند عروسشان کنند چون پول تهیه ساده‏ترین جهیزیه براى آن‌ها را ندارند. پسران و دخترانى هستند که چون امکان ازدواج ندارند، کارشان به روابط نامشروع کشیده مى‏شود. البته نمى‏خواهم بگویم کسى که امکانات ندارد باید این کار را بکند، خیر، او هم مسئول است. اما این مسئولیت و جرم را به پاى این سرمایه‏داران شمال تهران هم مى‏نویسند. این سرمایه‏داران باید بدانند که نمى‏توانند شب شهادت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، سیاه بپوشند و براى على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) گریه کنند، چون على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) این‌ها را قبول ندارد. کسانى که خانه‏هاى چندهزارمترى دارند، هر فرزندشان، یکى دو ماشین ده - بیست میلیونى زیر پایشان است، سالى دو سه بار به سفرهاى تفریحى خارجى مى‏روند، مى‏خورند و از فرط خوردن، دارند مى‏ترکند، آن هم در همین جامعه‏اى که نه در دهات و شهرهاى دورافتاده بلکه در همین تهران، خانواده‏هایى هستند که از گرسنگى، بچه‏هایشان نمى‏توانند درست سرپا بایستند، صرف دلسوزی‌هاى مقطعى و اشرافى از نوع سکه انداختن پیش گدا از سر تظاهر، یا عذاب وجدان موقّت هم کافى نیست.

 البته بعضى از آن‌ها گاهى ممکن است تحت تأثیر قرار بگیرند و احساساتى بشوند و براى تسکین وجدان خودشان، چیزى هم به کسى بدهند. این قبیل خانواده‏ها با این وضع زندگى مى‏کنند و زندگی‌هاى مرفهى را غالبا از راه حرام، تأمین شده، در راه حرام، خرج مى‏کنند و گاهى هم نواله‏اى جلوى فقیرى مى‏اندازند براى این که قضیه از حیث فرمالیته هم رعایت بشود، بدانند که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) طبق این روایات، تصریح فرمودند که اینان اهل جهنّم هستند. پس جایگاه روایات باید روشن شود، چون ممکن است این روایات خوانده و شنیده شوند، اما تطبیقشان با مورد، به ذهن‌ها نیاید. باید تطبیق با مورد کاملا صورت بگیرد. حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏گویند این گونه سرمایه‏دارها مردارخوارند: «اَقْبَلوُا عَلى‏ جیفةٍ قَدِ افتَضَحُوا بِاَکْلِها وَاصْطَلَحُوا عَلى‏ حُبِّها» یعنى این دنیاداران که خودشان مرده متحرکند، زنده نیستند، قلبشان مرده است، رو به مردارى کرده‏اند که با خوردن آن رسوا مى‏شوند «وَاصْطَلَحُوا عَلى‏ حُبِّها» اینان بر سر حبّ دنیا با یکدیگر مصالحه مى‏کنند و همداستانند «وَمَنْ عَشِقَ شیئاً اَعشى‏ بَصَرَهُ وَ اَمْرَضَ قَلْبه» لذا به جاى این که عاشق خدا باشند، عاشق مال و ثروت هستند و کسى که فریفته چیزى شد، چشمش کور و قلبش بیمار مى‏شود «فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحیحَة» پس با چشم غیرانسانى به مسائل نگاه مى‏کنند و با گوش غیرانسانى همه ‏چیز را مى‏شنوند.

 تعبیر دیگر حضرت امیر(علیه‌السلام) این است: آن‌هایى که اموال بسیار زیادى جمع مى‏کنند و در راه درستى مصرف نمى‏کنند و آن را به شادخوارى و عیاشى صرف مى‏کنند، دینشان فاسد مى‏شود «کثرةالمال مَفْسَدةٌ للدّین» یعنى تکاثر و تجمیع اموال و مصرف نادرست آن، براى آنان، دین باقى نمى‏گذارد «وَمَقْساةٌ لِلقُلُوب» و قساوت دل مى‏آورد. این خرپول‌ها قسى‏القلب هستند، چون به مردم و محرومان، ترحم نمى‏کنند. در جاى دیگر تعبیر مى‏فرمایند که اینان دل‌هایشان مرده است، به خنده‏هاى دروغین چهره‏هایشان ننگرید. حرص، غم و آرزوهاى دراز، شبانه‏روز آن‌ها را عذاب مى‏دهد، منتها مردم عیب‌هایشان را نمى‏بینند، چون آدم پول‌دار، عیبهایش دیده نمى‏شود «مَنْ کَساهُ الْغنى ثوبَه خَفِىَ عَنِ العُیُوب عِیبهُ» کسى‏که ثروتمند است، ثروتش، عیبش را پوشش مى‏دهد. حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: آن‌ها مست هستند، عقلشان کار نمى‏کند و شعور ندارند. «تسکُرُونَ مِنْ غَیْرِ شَراب» یک جایى فرمود: این‌ها اهل تکبر هستند. یک جا هم به آیه قرآن استشهاد کردند که فرمود: «یأکُلُونَ کَما تاکُلُ الانْعام» اینان مى‏خورند، چنان چه چهارپایان مى‏خورند «والنَّارُ مَثْوىً لَهُم» و جایشان در آتش جهنّم است.

 در جایى فرمود: این‌ها اشتهاى سیرى‏ناپذیر دارند و در همه نوع شهوترانى، تنوّع طلبند. اگر به اینان بگویند در جاى دیگرى، یک لذت دیگرى هم هست، مى‏گویند خوب بروم آن را هم تجربه کنم. تابع مکتب «اصالت لذّتند».

 حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «کَثْرَةُ الْمال یُنْسى الذُّنُوبَ» اینان گناهانشان را فراموش مى‏کنند و کثافتکارى‏هایشان را در خاطرشان هیچ‏وقت نمى‏سپارند، روز به ‏روز براى تجربه لذت‌هاى بیشتر و جدیدتر، حریص‏تر مى‏شوند. هم‌چنین امام(علیه‌السلام) تعبیر مى‏کنند که حرص پول، شقاوت است. مى‏فرماید: این آدم‌ها بخیل هستند و گاهى اگر بخشش هم مى‏کنند از سر تشریفات و یک عمل تجملاتى است. در جایى هم خطاب به اصحابش مى‏فرماید: شما فریب این دنیاداران را که هم‌چون سگ، یکدیگر را بر لاشه دنیا مى‏جوند، نخورید، نگویید اینان بر سر دنیا با هم دعوا مى‏کنند، پس نکند خبرى باشد، ما هم برویم. نه خبرى نیست. حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «مَنْ اَحَبَّ الدّینار و الدّرهم فَهُوَ عَبْدُ الدُّنیا» هرکس حبّ پول و ثروت و سرمایه، در دلش است، محال است عبد خدا باشد، بلکه عبد دنیا و بنده ثروت و قدرت است. در فرموده ایشان، این تیپ پول‏پرست، اصولا مؤمن نیستند و از مسلمان‌ها به شمار نمى‏آیند. در روایت دیگرى، از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل مى‏کند که ثروتمندانى را که در فکر فقرا نیستند، «مسلمان» نخوانید زیرا از امّت من نیستند. امام على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) مى‏فرمایند: دنیا و باد به هر طرف که برود، این‌ها به همان طرف مى‏روند، چون دنبال دنیا هستند. «تَعَبَّدوا الدُّنْیا اىَّ تَعَبُّدٍ وَ آثروها اَىَّ ایثارٍ» این‌ها فقط نسبت به یک چیز تعبد دارند و آن دنیاست، نسبت به خدا و احکام او تعبّد ندارند. و از این نوع تعبیرها زیاد است. خود پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) هم فرمودند که در آخرالزمان در امّت من، کسانى پیدا مى‏شوند که هیچ علاقه‏اى به من ندارند، چون «شَرَفُهُم الدّرْهَم و الدّینار» شرافتشان تنها به پول است و به ارزش و شرافت دیگرى بالاتر از آن معتقد نیستند.

  تعابیر امام على(علیه‌السلام) در ارتباط با سرمایه‏دارانى که اهل حرام‏خوارى هستند، انفاق نمى‏کنند و عیاش و خوش‏گذرانند، تعابیر بسیار تندى است. آیا توجه نداشتن به اینکه کسانى در جامعه هستند که دارند از گرسنگى مى‏میرند، به اصل دیانت افراد هم آسیب مى‏زند؟

  بهترین روش، این است که روایات دیگرى را هم عینا از حضرت امیر(علیه‌السلام) در این باب نقل کنم و قبل از آن، آیاتى از قرآن مى‏خوانم که حضرت خودشان به این آیات، استشهاد کرده‏اند. سرمایه‏دارانى که دغدغه حلال و حرام ندارند و از طریق حق‏کشى، پول جمع مى‏کنند و خانه‏هاى چندهزار مترى و ماشین‌هاى آن چنانى و ثروتى به‏هم مى‏زنند و در مصرفش هم به فکر سایر انسان‌ها نیستند، مى‏بینند کسانى جلوى چشمشان از گرسنگى پرپر مى‏زنند ولى خونسردانه نگاه مى‏کنند و مى‏خندند و گاهى هم سکه‏اى یا نواله‏اى مى‏اندازند، حضرت امیر(علیه‌السلام) صریحا این‌ها را متهم مى‏کند که دین ندارند. بعضى آیات قرآن را که حضرت امیر(علیه‌السلام) به آن اشاره مى‏کنند، بخوانم تا تکلیف ما با قرآن و بعد با على(علیه‌السلام) روشن بشود.

 در قرآن کریم، سوره ماعون، این آیه را همه ما مى‏خوانیم و مى‏شنویم: «أرأیت‏الّذى یکذّب بالدّین» آیا دیدى کسى را که دین را و روز جزا و قیامت را تکذیب مى‏کند و مى‏گوید اصل دین و معاد، همه دروغ است؟ بعد توصیف مى‏کند که اینان چه‏کسانى‏اند. «فذالک الّذى یدعّ‏الیتیم» این‌ها کسانى‏اند که یتیم و انسان بى‏پناه را مى‏بینند ولى از کنارش بى‏تفاوت عبور مى‏کنند و برایشان این سؤال مطرح نمى‏شود که آیا من مسئولیتى در برابر این فرد دارم یا ندارم؟ آیه بعدى تکان‏دهنده‏تر است: «ولا یحضّ على طعام‏المسکین» نمى‏گوید خودش به فکر فقرا نیست، «لایحضّ» یعنى چه؟ یعنى جامعه را تحریک نمى‏کند. یعنى نه تنها خودش باید به فکر طعام مسکین و فقرا و بیچاره‏ها باشد، بلکه باید داد بزند و دیگران را هم در جامعه تشویق و تحریک کند، چون «تحضیض» به معنى «تحریک» است. مى‏گوید کسى که جامعه را به نفع گرسنگان، تحریک نمى‏کند و داد نمى‏زند که آقا، به فکر فقرا و محرومان جامعه باشید، یک عدّه در این جامعه گرسنه هستند، چه‏طور این‌ها را مى‏بینید و در خانه‏تان آرام مى‏گیرید؟ چنین شخصى ایمان ندارد و منکر قیامت است.

 قرآن در توصیف آدمى که قیامت را قبول ندارد مى‏فرماید: او کسى است که به یتیم و به انسان بى‏پناه رسیدگى نمى‏کند و به فکر نان فقرا و گرسنگان نیست. کسانى که دغدغه انسان‌هاى گرسنه را در جامعه ندارند و فاصله طبقاتى برایشان مهمّ نیست، این‌ها مصداق همان «یکذّب بالدّین» هستند. آیه بعد باز تکان‏دهنده‏تر است. «فویلٌ للمصلّین» واى بر نمازگزاران! یعنى آن «مکذّب»، ممکن است حتى جزء نمازگزاران هم باشد. یعنى نماز هم ظاهرا بخواند و مثلا مذهبى باشد، اما واى بر نمازگزاران! «الّذین هم عن صلاتهم ساهون» کسانى که لُبّ نماز را نمى‏فهمند و فقط اداى نماز را در مى‏آورند. چون حقیقت نماز و عبودیت، اقتضا مى‏کند که باید به امورات فقرا رسیدگى کرد. سپس مى‏فرماید: «الّذین هم یرآءون» آن‌ها ریاکارند، «و یمنعون الماعون» و مانع انفاق به فقرا و رسیدگى به محرومان مى‏شوند. اگر قرآن فقط همین یک سوره را داشت و همین یک آیه بود، کافى بود که ادّعاى حضرت امیر(علیه‌السلام) ثابت بشود، در حالى‏که آیات و سوره‏هاى بسیار دیگرى هم هست.

 خداوند در آیه کریمه دیگرى مى‏فرماید: «فى اموالهم حقٌّ معلومٌ للسّائل والمحروم»: ثروتمندان، آن‌ها که دستشان به دهانشان مى‏رسد، بدانند که این اموالى که جمع کردند ولو از راه حلال هم به دست آورده باشند حال آن که بسیارى هم از حرام جمع مى‏کنند - باز همه آن در اختیار مطلق آن‌ها نیست. بلکه در اموال آن‌ها حقّ معلومى است که باید به سائلان و محرومان جامعه، رد کنند. «سائل»، کسى است که احتیاج دارد و عرض احتیاج هم مى‏کند و مى‏گوید: آقا، من محتاجم، مشکل دارم، به من کمک کن. قرآن مى‏فرماید که در این شرایط، مقدارى از اموال مازاد بر نیاز شما حق شما نیست، گرچه جزو اموال شماست، اما اگر به محرومان ندهید، شما دزد و سارق و غاصب هستید. این تعبیر در روایات نیز هست که این نوعى سرقت است، چون شرعا مال محرومان است. درست است که داخل اموال شماست ولى به مصرف محرومان باید برسد. کلمه «محروم»، هم غیر از «سائل» است و لذا عطف به «سائل» شده است. سائل، آن محرومى است که تقاضا مى‏کند، اما محروم که در جامعه زیاد است، اشاره به فقر نامرئى است یعنى ممکن است اصلا کسى نفهمد این‌ها فقیرند، آدم‌هاى باشخصیتى هستند که تکدّى نمى‏کنند. قرآن مى‏گوید: در اموال شما، تا وقتى در جامعه، در شهر، انسان «سائل» وجود دارد و یا انسان محروم - گرچه غیرسائل و غیرمتقاضى - بخشى از اموال اغنیا، مال اغنیا نیست، بلکه مال محرومان و سائلین است و باید به آنان برسانند تا آنان مصرف کنند، والا خلاف صریح حکم قرآن عمل کرده‏اند. قرآن کریم در جایى دیگر، آدم‌هاى فاسدى را که منفور خدا و پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) هستند، مذمّت مى‏کند، در سوره همزه مى‏فرماید: واى بر اینان! «ویلٌ لکلّ همزةٍ لمزةٍ» واى بر هر طعنه‏زن عیب‏جوى! سپس آن‌ها را توصیف مى‏کند: «الّذى جمع مالاً و عدّده» کسانى که مدام پول جمع مى‏کنند، ثروت‏اندوزى مى‏کنند، مى‏شمرند، چرتکه مى‏اندازند و چیز دیگرى سرشان نمى‏شود. خدا مى‏فرماید: واى بر اینان! «یحسب انّ ماله اخلده» فکر مى‏کند این سرمایه‏ها، او را جاودانه مى‏کند. خداوند، خود جواب مى‏دهد: «کلّا» یعنى هرگز چنین خیالاتى در ذهنتان نباشد. «کلّا» یعنى چنین چیزى محال است «لینبذَنَّ فى‏الحُطمة» این‌ها با سر، به قلب آتش جهنّم خواهند افتاد. آیا این قرآن است یا نه؟ نمى‏گوید اگر طرف، خودش خیال مى‏کند مذهبى است، او را به جهنّم نمى‏فرستیم، بلکه بنحو کلى مى‏گوید. طبق فرموده خداوند، اینان که فقط ثروت‏اندوزى مى‏کنند و به فقرا نمى‏رسند و مدام پول مى‏شمرند و روى هم انبار مى‏کنند و به انسان‌هاى محروم نمى‏رسانند، بدانند که اهل جهنّم‏اند. یا این آیه کریمه در سوره بقره مى‏فرماید: «لیس البرّ ان تولّوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب»، از ابراربودن، به این نیست که شما سرتان را به شرق یا به غرب بگردانید و یک سلسله مناسک مذهبى انجام بدهید. مناسک مذهبى، کافى نیست. پس ملاک، چیست؟ ملاک، فقط آش نذرى دادن و سینه‏زدن و لباس سیاه پوشیدن، نیست. این به صراحت در آیه قرآن گفته شده است. پس چه کسى جزء ابرار است؟ «ولکنّ البرّ من آمن باللَّه و...» کسى‏که ایمان مى‏آورد به خدا و قیامت و کتاب و انبیا و سپس چیزى اضافه مى‏کند که بسیار مهمّ است: «و آتى المال على حبّه» مى‏گوید ملاک دیندارى، این است که از اموالت بگذرى و به فقرا و محرومان برسى. اگر نگذرى، ایمان ندارى.

  مشابه آیاتى که گفته شد در قرآن زیاد به چشم مى‏خورد. مثلا همین عبارت «فى اموالهم حقّ معلوم للسّائل والمحروم» در دو سوره دیگر هم هست. پس نباید گمان کرد که اگر مثلا نام یک سوره برده مى‏شود، فقط منحصر به همان است. این مضامین مکررا در قرآن آمده است.

  بله، نکته مختصر دیگرى هم عرض کنم. در روایتى از امام حسن عسگرى(علیه‌السلام) در باب فاصله‏هاى طبقاتى در جامعه پرسیده شد که بالاخره غنى، غنى است و فقیر هم فقیر. بگوییم خدا خواسته است که عدّه‏اى همیشه و به هر شیوه، غنى باشند و عدّه‏اى هم همیشه و به هر دلیل، فقیر بمانند. امام حسن عسگرى(علیه‌السلام) فرمودند: بدانید در جوامعى که فاصله‏هاى طبقاتى وجود دارد و نابرابرى و بى‏عدالتى است «اغنیائهم یسرقون زاد الفقراء» سرمایه‏دارهاى آن جامعه، روزى فقرا را مى‏دزدند. از این نوع روایات کم هم نیست. قرآن کریم هم به صراحت مى فرماید که غنایم و اموال عمومى را باید در جامعه به درستى توزیع کنید و در شهر اسلامى، نباید عدّه‏اى از فقر و گرسنگى بمیرند و عدّه‏اى از پرخورى بترکند. تعبیر قرآن کریم این است: «کى لا یکون دولةً بین الاغنیاء منکم» یعنى نباید ثروت فقط بین سرمایه‏دارها دست به دست شود. اموال عمومى باید درست توزیع شود. حکومت، مسئول است، ثروتمندان هم مسئولند. براى این که سرمایه و ثروت جامعه فقط در دست یک گروه و مافیاى ثروت دست به دست نشود و یک عدّه‏اى که همه با هم رفیق و قوم و خویش و فامیلند مشغول خوردن باشند و بقیه هم نگاه کنند، مطابق موضع‏گیرى صریح قرآن که در ادامه همین آیه مى‏فرماید، ثروت در جامعه نباید فقط میان سرمایه‏دارها دست به دست بشود، بلکه باید در جامعه، در قاعده جامعه، مصرف شود تا سطح زندگى همه بالا بیاید و همه بتوانند زندگى کنند و عدالت اقتصادى اجرا شود. سپس قرآن مى‏فرماید: «و ما آتیکم الرّسول فخذوه و ما نَهاکُم عَنه فَانْتهُوا» آن چه را رسول‏اللَّه(صلى الله علیه وآله و سلم) دستور مى‏دهد عمل کنید و از آن چه نهى مى‏کند فاصله بگیرید، یعنى این‌ها ملاک دین و دیندارى است و این توزیع ثروت، فرمان رسول‏اللَّه و حکم خداست. بعد مى‏فرماید: «واتّقوا اللَّه» یعنى اگر ثروت فقط در دست یک عدّه سرمایه‏دار مانده و بقیه محرومند، این جامعه، جامعه‏اى براساس تقوا نیست. بعد از موعظه هم تهدید مى‏کند: «انّ‏اللَّه شدید العقاب»  یعنى اگر ثروت عمومى را عادلانه توزیع نکنید بدانید که خدا به حسابتان خواهد رسید.

 

   اقتصاد اسلامی، اقتصاد انسانی

    جلسه دوم (19 رمضان 79)

 

  اگر کسى در جامعه اسلامى، مالیات شرعى و رسمى را هم بدهد، آیا با توجه به روایاتى که گفته شد باز هم مسئولیت‌هاى شرعى دیگرى دارد؟ و اگر نسبت به محرومان کوتاهى کند، اصل دیانت او در بعضى مواقع ممکن است زیر سؤال برود؟

  بنده به خودم اجازه نمى‏دهم که راجع به دینداربودن یا نبودن کسى قضاوت کنم، چون خود ما محکوم به همین احکام هستیم و دین درستى نداریم ولى عرض من این بود:  ما که همه، محبّ على(علیه‌السلام) و آل على‏(علیهم السلام) هستیم، حداقل با کلمات و مفاهیم دینى آشنا شویم و از سکّوى محبت به سمت سکّوى تشیّع، یک گام جلو برویم. بنده بیشتر مایلم آیات و روایات را بخوانم و قضاوت را به عهده خود مردم بگذارم. این آیات و روایات را از قرآن کریم و منابع محکم و معتبر شیعه نقل مى‏کنم و اهل سنّت هم بخشى را که مربوط به پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) یا تفسیر آیات است، نقل کردند. اگر گوهر دین و دیندارى، به درستى و همان‏گونه که در قرآن و روایات آمده، درک شود، خیلى راحت مى‏توانیم بپذیریم که چرا حضرت امیر(علیه‌السلام) تعبیر کردند که سرمایه‏دارانى که دغدغه «از کجا آورده‏اى؟» ندارند، دغدغه «کجا و چگونه مصرف مى‏کنى؟» هم ندارند و مشغول عیش ‏و نوش هستند و کارى ندارند که در همین شهر و شهرهاى دیگر، انسان‌هاى گرسنه‏اى، خانواده‏هاى درمانده‏اى وجود دارند که ابتدایى‏ترین نیازهاى زندگیشان را نمى‏توانند تهیه بکنند، اگر کسى گوهر دین و دیندارى را بشناسد آن طورى که در قرآن و روایات آمده است، روشن است که چنین تیپى نمى‏توانند در قاموس على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) «دیندار» شناخته شوند. البته از نظر حقوقى و با ملاک‌هاى فقهى، هرکس که شهادتین بگوید مسلمان است. چون «فقه» در باب کفر و ایمان، بسیار اهل تسامح است یعنى همین که کسى شهادتین گفت، حتى اگر باطنا هیچ‏چیز را قبول ندارد، از نظر فقهى، «مسلمان» محسوب مى‏شود. اما آن ایمانى که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از چنین سرمایه‏دارانى، نفى مى‏کنند، ایمانى است که به درد آخرت مى‏خورد و دیگر خیلى از ما از دایره‏اش خارج مى‏افتیم. آن اسلام حقوقى البته به درد دنیا و مناسبات حقوقى دنیا مى‏خورد، اما ایمانى که براى آخرت، لازم است، ایمانى نیست که فقط با گفتن شهادتین، تضمین شود بلکه باید به دستورهاى قرآن و روایات تا جایى که مى‏توانیم عمل کنیم. حال دین چه مى‏گوید؟ در سوره حجرات (آیه ده) آمده است: «انّما المومنون اخوةٌ»: مؤمنین و مسلمان‌ها همه با هم برادرند؛ برادر و خواهرند. ممکن است کسى بگوید: جمله سمبلیک شاعرانه‏اى گفته شده تا قافیه عبارت، درست شود براى این که به زیبایى تلاوت شود! اما ما باید بفهمیم که بار مهمّ معنایى در آیه است. یعنى طبق قاموس قرآنى، همه مسلمان‌ها، همه کسانى که در این جامعه زندگى مى‏کنند، برادرند. واگر «برادرند» پس باید به احکام برادرى عمل کنند. احکام برادرى چیست؟ اوایل انقلاب همه به یکدیگر، خواهر و برادر مى‏گفتند، متأسفانه این برادر گفتن‌ها هم برافتاد و همه، «شهروند» شده‏ایم و دیگر کسى به کسى، برادر و خواهر نمى‏گوید. اما در اسلام، برادرى، احکامى دارد. یکى از احکامش این است که برادر نمى‏تواند گرسنگى برادر و خواهر خود را ببیند. اگر کسى توانست تحمل کند که در شهرش، در فامیلش، بستگانش، بین دوستانش و سایرین، کسانى گرسنه‏اند و مایحتاج اولیه زندگیشان را نمى‏توانند تأمین کنند، مع‏ذلک از کنار این‌ها بى‏دغدغه گذشت، در حالى‏که سرمایه هم دارد، این شخص به احکام «برادرى» عمل نکرده است. بنابراین از مصداق  «انّما المؤمنون اخوة» خارج است. یعنى چه؟ یعنى مؤمن نیست، چون علامت ایمان، همین اخوّت و برادرى است. آیه، به صراحت این را مى‏گوید. حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در ذیل آیه فرمودند: «لایشبع المؤمن و اخوة الجائع» نمى‏شود یک مؤمن، سیر بخوابد، حال آن که برادرش گرسنه است. ایشان این گونه مؤمن و ایمان را تعریف مى‏کنند. شما مى‏پرسید آن روایتى که در جلسه پیش خواندید، آیا ایمان سرمایه‏دارها را هم زیر سؤال برد؟ من زیر سؤال نبردم، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و خود قرآن، زیر سؤال برده است. ایشان مى‏فرماید که نمى‏شود مؤمنى سیر بخوابد، در حالى‏که برادرش گرسنه است. حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «لایکلّف المرء اخاه الطّلب الیه اذا عرف حاجته» اگر کسى را مى‏شناسید که احتیاج دارد ولى منتظر بایستید تا از شما خواهش کند و گدایى کند، شما دیگر از ما نیستید. طبق فرمایش امام على(علیه‌السلام) قبل از این که او مجبور شود از تو خواهش کند، به دادش برس. این علامت «ایمان» از زبان حضرت است. از امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) پرسیدند: دین چیست و دیانت به چیست؟ فرمود: دین، انصاف‏ورزیدن در روابط اجتماعى است و همه مردم را برادر خود دانستن و همه را در مال خود شریک‏کردن و هم‏سفره دانستن، و این همان «مواسات» است. ایشان به عنوان تکلیف به همه شیعیان فرمودند: «تزاوروا»: به دیدار یکدیگر بروید، «تعاطفوا»: با یکدیگر براساس عطوفت و مهربانى، روابط انسانى برقرار کنید و «تباذلوا»: به یکدیگر کمک مالى کنید، پول و اموالتان را در اختیار نیازمندان بگذارید، امکانات بدهید و به هم کمک کنید. «ولا تکونوا بمنزلة المنافق» و منافق نباشید. یعنى چه؟ یعنى اگر به دیدن یکدیگر نمى‏روید و به داد یکدیگر نمى‏رسید و کمک نمى‏کنید، منافقید و مؤمن نیستید. البته بنده خودم هم مشمول این احکام هستم و این روایات که مى‏خوانم بیشتر به ضرر خودم است تا دیگران، ولى بالاخره باید زمانى این‌ها را بگوییم و بشنویم.

 در سوره حاقّه، آیات کریمه 33 و 34 در توصیف بعضى از جهنّمى‏ها آمده است: «انّه کان لایؤمن باللَّه العظیم» او به خداى بزرگ، ایمان ندارد «ولا یحضّ على طعام المسکین» و نسبت به گرسنگى گرسنگان، بى‏تفاوت است. یعنى بى‏تفاوت بودن نسبت به گرسنه‏ها در جامعه را در کنار کفر به خدا قرار مى‏دهد و جزء عوامل جهنّمى شدن مى‏شمارد. خوب این‌ها قرآن است و یقه خیلى از ما را مى‏گیرند. تعبیر «لایحضّ» را هم جلسه پیش عرض کردم، نمى‏گوید که خود فرد به فکر گرسنه‏ها نباشد، بلکه مى‏گوید اگر خودت به فکر باشى باز هم کافى نیست، بلکه باید داد بزنى و جامعه را تحضیض و تحریک کنى که: مردم، به فکر گرسنه‏ها باشید! با این حساب اگر کسى، گرسنه‏اى در جامعه ببیند و داد نزند، مصداق کفر به خداست.

 هم‌چنین در سوره تکاثر که با «اَلهاکم التّکاثر» شروع مى‏شود خطاب به بشریت مى‏گوید که زیاده‏طلبى و تکاثر و کثرت‏طلبى، شما را سرگرم کرده است و این حالت لهو و فریب‏خوردگى، ادامه پیدا مى‏کند تا به زیارت قبرها بروید، تا مرگ. البته آیه طور دیگرى هم معنا شده که تکاثر بشر حتى تا شمردن قبرها و تفاخر به آبا و اجداد هم دامن مى‏کشد و حتى آن‌جا هم زیاده‏طلبى مى‏کند.

 یا «ویلٌ للمطففّین»؛ قرآن مى‏گوید: واى برکم‏فروشان! واى بر کسانى که به دیگران، ستم اقتصادى مى‏کنند و از راه خوردن حق دیگران، زندگى‏شان را تأمین مى‏کنند! یعنى ما حسابتان را مى‏رسیم و اگر در دنیا هم از خطر جستید، در آخرت، نمى‏گذاریم آسوده باشید. حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏فرماید: اینان اهل سودهاى سنگین هستند، مزد کارگر را به اندازه و به موقع نمى‏دهند، ربا مى‏خورند، دروغ مى‏گویند و احتکار مى‏کنند.

 قرآن در چند نقطه در توضیح فلسفه نبوّت انبیا و فلسفه دین مى‏فرماید: انبیا براى دو کار آمده‏اند: یکى «ان اعبدوا اللَّه»: موحّد باشید و دیگرى «و اوفوا الکیل و المیزان»: ترازوهایتان را درست تنظیم کنید، پیمانه‏هایتان را درست کنید، یعنى عدالت اقتصادى، در کنار توحید، پیام اصلى انبیا(علیهم السلام) بوده است. من دوستان را ارجاع مى‏دهم به مجلّدات کتاب الحیات که این روایات و آیات را تقسیم‏بندى کرده و آن‌ها را به بحث گذاشته است، کسانى که اهل فضل و مطالعه‏اند، به آن‌جا رجوع کنند.

 چند روایت هم در این باب برایتان بخوانم: حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏فرمایند: «ان‏اللَّه سبحانه فرض فى اموال الاغنیاء اقوات الفقراء»: خداوند در ثروت سرمایه‏داران، روزى فقرا را واجب کرده و قرار داده است. یعنى همه این اموالى که در دست سرمایه‏دارهاست، متعلق به خود آنان نیست و حقّ ندارند آن‌ها را هرطور بخواهند مصرف کنند و به عیّاشى بگذرانند، بلکه باید به خانواده‏هایى برسانند که گرسنه‏اند و نمى‏توانند نیازهاى اولیه زندگى‏شان را تأمین کنند. مستحب هم نیست، بلکه واجب است. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مى‏فرماید که بخشى از اموال سرمایه‏دارها، مال فقراست. و مى‏فرماید: «فما جاع فقیرٌ الّا بما منع غنىٌّ»: هیچ فقیر و گرسنه‏اى در جامعه نمى‏بینید مگر این که یک سرمایه‏دار، حق او را خورده است. علت گرسنگى عدّه‏اى، آن است که سرمایه‏داران و ثروتمندانى، مانع حقّ اینان شده و نگذاشته‏اند لقمه آن‌ها به دهانشان برسد. این منطق امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و منطق تشیّع است. بعد حضرت(علیه‌السلام) - براى این که این تصور بوجود نیاید که این‌ها فقط موعظه‏هاى اخلاقى است - مى‏فرماید: «واللَّه سائلهم» خداوند در قیامت از آن‌ها خواهد پرسید. این هم جزء سؤال‌هاى شب اول قبر است که به فقرا کمک کردى یا نکردى؟ حضرت(علیه‌السلام) مى‏گویند: «من یستأثرمن الاموال یهلک» کسانى که در ثروت عمومى، انحصارطلبى مى‏کنند و مافیاى ثروت در جامعه تشکیل مى‏دهند، هلاک مى‏شوند. در همان «لایکون دولةً بین الاغنیاء منکم» هم قرآن دقیقاً به همین مافیاهاى ثروت و سرمایه‏دارى اشاره دارد. طبق فرمایش حضرت(علیه‌السلام)، کسانى که انحصارطلبى اقتصادى مى‏کنند و قطب‌هاى سرمایه تشکیل مى‏دهند «یهلک و یهلک» اینان هم خودشان را هلاک مى‏کنند که هلاکت انسانى است و هم جامعه را هلاک مى‏کنند. در جاى دیگر مى‏فرماید که این‌ها محاربند و با خدا و رسول(صلى الله علیه وآله و سلم) اعلام جنگ داده‏اند، چون حقوق مردم را پایمال مى‏کنند. یا در توصیف جامعه فاسد و اهل دنیا و سرمایه‏داران شادخوار و عیاش مى‏فرماید: «کلابٌ عاویة» این‌ها سگ‌هاى زوزه‏کشند و در قیامت هم به شکل انسان، محشور نمى‏شوند بلکه به شکل سگ و خوک و حیوانات محشور مى‏شوند، این‌ها سگ‌هاى زوزه‏کشند که «یأکل عزیزُها ذلیلَها»: قدرتمندها، ضعیف‌ها را مى‏خورند. «و کبیرُها صغیرَها» بزرگانشان هم کوچکترهاى خود را مى‏خورند، یعنى سرمایه‏دارهاى گردن‏کلفت‏تر، سرمایه‏دارهاى جزء را له مى‏کنند. «قد اضلّت اهلها عن قصد السّبیل»: اصلا این‌ها مانع راه درست هستند و راه خدا را مى‏بندند. این نظام آکل و مأکولى است. یا فرمود: «جناة ایدیهم لاتکونُ لغیر افواههم» یعنى: دسترنج زحمتکشان و رزمندگان، مال دهان خودشان است نه دهان دیگران. این هم جمله‏اى از حضرت امیر(علیه‌السلام) در نهج‏البلاغه است که مى‏فرماید: من این منطق را قبول ندارم و این جامعه را دینى نمى‏دانم که عدّه‏اى کار کنند، جهاد کنند، مبارزه کنند، ولى عدّه‏اى دیگر بخورند. حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏فرماید، این دقیقا خلاف منطق ماست.

  آیا در دین ما ثروت، حد مشخصى دارد؟ که مثلا بگویند از صدمیلیون بیشتر، دیگر نمى‏توان پول داشت و مازادش را به محرومان باید داد! ممکن است کسى مالیات بدهد، انفاق هم کند، ولى باز مثلا یک میلیارد پول دستش بماند.

  حساب تولید ثروت را با مصرف آن باید جدا کنیم. درواقع، در مقام تولید، اصل این است که هر که هرچه بیشتر تولید کند، بیشتر عبادت کرده است چون به جامعه و به بشریت خدمت مى‏کند. خود حضرت امیر(علیه‌السلام) جزء بزرگ‏ترین تولیدکنندگان جامعه در دورانى بودند که در رأس حکومت قرار نداشتند. پس بحث ما درباب سرمایه‏دارى، مخالفت با اصل ثروت نیست. در قرآن، از ثروت و مال، تعبیر به «خیر» شده، منتها ثروتى که درست مصرف شود. این روایاتى که علیه سرمایه و سرمایه‏دارى مى‏خوانم، علیه «پول» و علیه «ثروت» نیست، علیه «تولید» نیست، علیه «توسعه» نیست. این‌ها همه مربوط به مقام «مصرف» است، حال که تولید کردید، باید درست هم مصرف شود. شما مى‏گویید چند میلیارد تولید کردید. اگر واقعا چند میلیارد بدون ظلم‏کردن به دیگران و حقّ‏کشى، تولید کردید که خوب، دست مریزاد! باید از شما تشکر کنند، اما پس از مقام تولید و کار، حال نوبت مقام مصرف است. آیا در مقام مصرف هم مى‏توانى تمام این میلیاردها را به تنهایى صرف کنى، آن هم در جامعه‏اى که همسایه تو گرسنه است؟ نه، دیگر نمى‏توانى. اگر کسى شیعه على‏بن‏ابى‏طالب‏علیه‌السلام و اهل‌بیت‏(علیهم السلام) باشد، واقعا نمى‏تواند.

  آیا در روایات به طور مشخص آمده که حضرت امیر(علیه‌السلام) فرموده باشند، از این مقدار بیشتر نمى‏توانید داشته باشید؟

  بله، البته کمیّت تابع کیفیت است. یک حدّ کمى به‏طور مطلق و براى همیشه تعیین نمى‏کنند چون نمى‏شود؛ نرخ پول عوض مى‏شود، ابزار تولید، تغییر مى‏کند، جامعه عوض مى‏شود، شرایط عوض مى‏شود. اما یک ملاک کیفى وجود دارد که این ملاک کیفى، یک وقتى تبدیل به حد کمّى مى‏شود. حضرت امیر(علیه‌السلام) اتفاقا در زمان خودشان در دورانى - که کدام دوران از حضرت امیر(علیه‌السلام) بوده، الآن نمى‏دانم و باید ببینم دقیقا چه وقت بوده - ولى در شرایط اقتصادى آن روز، فرمودند: «مازاد على اربعة آلاف فهو کنزٌ»: در این شرایط، اگر کسى بیشتر از چهار هزار براى مصرف شخصى نگه دارد، این مصداق کنز است. نظر قرآن راجع به کنز چیست؟ سوره توبه، حکم کنز را بى‏تعارف بیان فرموده است: «و الّذین یکنزون الذّهب و الفِضّه...» همان‏گونه که مى‏دانید، سوره توبه، سوره جنگ و مبارزه است. آیه علیه سرمایه‏دارها هم در این سوره آمده است. روشن است که منظور من از سرمایه‏دارها، همه پولدارها نیست، والا عرض کردم کسانى که از راه درست، پول درآورند و به فقرا کمک کنند و اهل اسراف هم نباشند، در روایات داریم که این‌ها در واقع، وکیل خدا و امین خدا هستند تا از طرف خدا به مردم کمک کنند. آن‌ها حسابشان جداست و محترمند. بحث از کسانى است که «از کجا آورده‏اى» و حلال و حرام نمى‏شناسند و در مصرفش هم لاابالى‏اند. شما مى‏گویید زکاتشان را بدهند، حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «مازاد على اربعة آلاف فهو کنزٌ» اگر کسى بیش از چهارهزار داشته باشد (نه این که این مقدار تولید بکند، بلکه مصرف کند و این قدر براى ریخت‏وپاش خودش نگه دارد)، در این شرایط، این همان کنز و گنج‏اندوزى است. سپس فرمود: «ادّى زکاته اولم یوءدّه» یعنى چه زکاتش را داده باشد، چه نداده باشد. این دقیقا جواب شماست، پس حتى اگر زکات رسمى و مالیات رسمى را دادى، ولى هنوز هم در جامعه، آدم‌هاى فقیر و گرسنه‏اى هستند، باز هم مسئول هستى: «حقُّ معلومٌ للسّائل والمحروم». تازه، بسیارى از این سرمایه‏دارهایى که ما مى‏شناسیم اصلا نمى‏دانند زکات چیست؟ این‌ها مالیات قانونى‏شان را هم نمى‏دهند، چه برسد به وجوه شرعى!! طبق فرموده حضرت امیر(علیه‌السلام)، حتى اگر زکات و خمس هم داده باشى، باز باید مصرف شخصى خود را مهار کنى. البته باید به اندازه نیاز خود و خانواده‏ات در حدّ یک زندگى شرافتمندانه، داشته باشى. اینک فرصت نیست که بگوییم حدّ زندگى در اسلام، چه حدّ بالایى است. این‏طور نیست که بگویند همه مردم باید نان خشکى بخورند و سایه‏بانى داشته باشند و بگوییم اسلام، همین را خواسته و بیشتر از این جلو نروید و راحت زندگى نکنید. نه، اسلام این را نخواسته است. خیلى بالاتر از این خواسته، منتها براى همه خواسته است. سعه‏دار یعنى خانه بزرگ، امکانات راحت، غذاى تقویتى، استحمام، بهداشت، عطریات و این‌ها همه در روایات هست، منتها بحث این است که وقتى تو شش کیلو امکانات دارى و همسایه‏ات ده گرم ندارد، در این شرایط اگر تو به او اعتنا نکنى، این کنز است، حتى اگر زکاتت را هم داده باشى. کنز چیست؟ کنز یعنى سرمایه‏اندوزان، ثروت اندوزان، آن‌ها که پول روى هم مى‏گذارند و در راه خدا آن را به محرومان انفاق نمى‏کنند و به دیگران نمى‏دهند «الّذین یکنزون الذَهَب و الفضّة و لایُنْفِقُونَها فى‏ سَبیلِ اللَّه» «فَبَشِّر هم بعذابٍ اَلیم» آن‌ها را به عذاب دردناک بشارت بده. خداوند رسما تهدید مى‏کند و مى‏فرماید: در قیامت هم حسابتان با من است. البته رقم چهارهزار مربوط به آن شرایط بوده و عوض مى‏شود. مثلا در روایتى از امام باقر(علیه‌السلام) آمده است که: شیعه نیست کسى که در این شرایط، صدهزار یا پنجاه‏هزار براى خودش نگاه دارد. بعد فرمود، حتى مى‏خواهم بگویم سى‏هزار و بگذار بگویم در این وضعیت، ده‏هزار هم از حلال به دست نمى‏آید. این روایت از امام باقر(علیه‌السلام) است و من از شما سؤال مى‏کنم در شرایط اقتصادى فعلى ما، کسانى که ماهى پنجاه‏میلیون، بیست‏میلیون و گاهى بیشتر درمى‏آورند، آیا واقعا از راه حلال است؟ وقتى پیگیرى کنید پشت قضیه، رانت‏خوارى است، ارتباطات است، پارتى است، نفوذ و مسائل دیگر است. این آن مصداقى است که حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود. یا امام صادق(علیه‌السلام)، در زمان خود رقم دیگرى فرموده‏اند: «لیس من شیعَتِنا مَن لَهُ مِئةُ الف و لاخَمسون الفاً و لا اَربَعونَ الف» صحبت از صدهزار، پنجاه‏هزار است، پس یک حد کمّى ثابت براى همیشه نیست.

 یک حد کیفى است و کمیّت آن بستگى به شرایط جامعه دارد. در جامعه فعلى ما هم مى‏توان حدّى وضع کرد. مثلا در این شرایط، اگر کسى صدمیلیون هم تولید کرد دستش درد نکند، ولى حق ندارد صد میلیون تومان در ماه، مصرف کند. باید این را در جامعه، توزیع کند، به گونه‏اى که انسان‌هاى محروم هم مصرف کنند. من نمى‏خواهم بگویم خط تشویق مفت‏خورها را راه بیندازیم. نه؛ آن‌ها که کار نکنند حقّى هم ندارند. اسلام با گداپرورى و تکدّى، به شدت مخالف است و آن فقرایى که اسلام مى‏گوید کمکشان کنید، کسانى هستند که صبح در هواى تاریک، از خانه بیرون مى‏زنند و شب که هوا تاریک است به خانه برمى‏گردند، روزى دو نوبت کار مى‏کنند و باز هم نمى‏توانند خانواده‏شان را تأمین کنند یعنى آدم‌هاى تن‏پرور و راحت‏طلبى نیستند، به اینان باید کمک کرد و نیز به بیماران و نیازمندان دیگرى که در جامعه هستند.

  اصطلاح معروفى است که مى‏گویند: پول، پول مى‏آورد. بعضى مى‏گویند: قسمتش این است که ثروتمند باشد و قسمت دیگرى این است که فقیر باشد. مثلا پدرم آدم پولدارى بوده، از او به من رسیده، حالا این پول، چرخش خودش را دارد و سود خودش را مى‏آورد و به من مى‏رسد. این را چگونه تعبیر مى‏فرمایید؟ اصلا خدا خواسته که ما فقیر بشویم، یا خدا به ما داده است.  ما که گناهى نکرده‏ایم.

  مثلا مى‏خواهند بگویند تقدیر است. اولا این برداشت از مفهوم «تقدیر»، برداشت نادرستى است. ثانیا اگر  فرض کنیم که درست باشد، همان خدایى که مى‏گویى تو را غنى و او را فقیر کرده، همان خدا به تو امر کرده که باید به فقرا کمک کنى. چرا بخش نخست خواست خدا را قبول دارى و این بخش دوم را قبول ندارى؟!

  لااله‏اش را قبول دارد، الا اللَّه‏اش را قبول ندارد.

  بله، حالا فرض کنیم خدا فقر او و غناى تو را خواست و البته به یک معنا، همین‏طور هم است، یعنى هیچ اتفاقى در عالم تکوین نمى‏افتد مگر این که خدا بخواهد، اما این «خدا بخواهد»، «خدا بخواهد» تکوینى است، نه «خدا بخواهد» تشریعى. هر اتفاقى که در عالم بیفتد حتى وقتى یزید هم سر سیدالشهدا(علیه‌السلام) را مى‏برد، به یک معنا، خدا خواسته است یعنى تکوینا خدا امکانش را به او داده است. اما آیا تشریعا هم خدا خواسته است؟ آیا خدا اجازه چنین کارى را هم داده است؟ پس باید «خدا خواسته» تکوینى با «خدا خواسته» تشریعى تفکیک شود. «خدا خواسته» به معنى تکوینى، فرض کنیم درست باشد و به یک معنى، درست است و البته این که راضى به تقدیرتان باشید، اصلا به این معنى نیست که راضى به ظلم باشید و تکلیفى ندارید، بلکه این رضایت به تقدیر الهى، یک مفهوم قلبى است و در واقع به نوع جهان‏بینى و به فلسفه آفرینش برمى‏گردد، نه به این که در دنیا حق خود را نگیر و کارى نکن. نباید از تقدیر الهى، چنین برداشتى و نتیجه‏اى گرفته شود.

 دیگر این که همان خدا و همان دینى که این تقدیر را قایل شده است،  از آن طرف هم از عدالت اجتماعى و مواسات و انفاق مى‏گوید. حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «لِلْمُسْرف ثَلاثُ عَلامات» آدمى که اهل اسراف و مورد غضب خداست، سه کار مى‏کند. مسرف یعنى کسى که بیشتر از نیاز واقعى خودش مصرف مى‏کند و به دیگران نمى‏دهد. مى‏گویند: «یَأکُلُ مالَیْسَ لَه، یَشْتَرى مالَیْسَ لَه، یَلبسُ مالیس له». آن‌چه او مى‏خورد، مال خودش نیست، آن‌چه مى‏خرد، مال او نیست،آن‌چه مى‏پوشد، مال او نیست، با این که ظاهرا مال خودش است ولى شرعا مال او نیست و این‌ها را خداوند در قیامت، غصب و دزدى، حساب خواهد کرد. چون بیش از نیاز خودش مصرف کرده در حالى‏که انسانى دیگر، کمتر از نیازش را نیز ندارد با آن که صبح تا شب مى‏دود. آن خدایى که شما مى‏گویید قسمت کرده که شما فقیر و ما غنى باشیم، همان خدا، همان دین، همان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مى‏گوید: «لَولااَخَذَاللَّهُ على العُلَماء ان لایُقارّوا على کِظَّةِ ظالم و لا سَغَبِ مظلوم...». چرا من خلافت و رهبرى را قبول کردم؟ براى آن که خداوند پیمان گرفته از آگاهان. که چه؟ «لایقارُّوا» یعنى آرام نگیرند، سازش نکنند. مُقارَّة به معنى سازش‏کردن و کوتاه‏آمدن است. خدا از علما پیمان گرفته که سازش نکنند بر شکم‌بارگى ستمگران (کِظَّةِ ظالم) و گرسنگى مظلومان (سَغَب مظلوم). پس همان خدایى که این اموال را به تو داده، این احکام را هم از تو خواسته است. اما از این که خدا یکى را غنى و دیگرى  را فقیرکرده است؛ از این هم برداشت نادرستى مى‏شود. ما شیعه معتقدیم که «خدا عادل است». خدا عادل است یعنى چه؟ این که جزء اعتقادات اصلى ماست. یعنى نه در عالم تکوین، از خداوند، ظلمى سرزده و نه در عالم تشریع و دین.

 اگر خدا خواسته کسى غنى باشد، ولو از راه حرام درآورد و بخورد تا بترکد و دیگرانى هم از گرسنگى بمیرند، و اگر خدا خواسته که او هرچه هم تلاش کند، نتواند خود را از راه حلال تأمین کند و دیگرى همیشه از حرام باید تأمین بشود، اگر بگویید خدا این را خواسته، معنى‏اش آن است که خداوند، ظلم را خواسته است، در حالى‏که شیعه، معتقد است که خداوند، عادل است و خداى عادل نمى‏تواند ظلم را بخواهد و بى‏عدالتى را امضا کند. پس این نگاه به قضا و تقدیر، دیدگاه قضا و قدرى شیعه نیست. شیعه به قضا و قدر و تقدیر الهى کاملا معتقد است و آن، یک سرّ بسیار مهم و مستودع در اصل خلقت است، اما معنى‏اش آن نیست که این آقایان مى‏گویند. قرآن مى‏فرماید: «ظَهَرَ الفساد فى البِرِّ و البحر بما کسَبتْ ایدِى الناس» هرجا فسادى مى‏بینید، بى‏عدالتى مى‏بینید، به پاى خدا ننویسید، چون در دریا و خشکى، هرجا فساد هست «بماکَسَبَتْ اَیْدِى الناس» کار خودتان است، کار آدم‌هاست، خدا ظالم نیست. پس خدا، قسمت ظالمانه نکرده است، خداوند، قسمت عادلانه کرده است و همان خدا مى‏گوید: «اَنفِقوا فى‏سبیل‏اللَّه - در راه خدا بدهید و انفاق کنید - ولا تُلقوا بِاَیْدیکُمْ اِلى‏ التَهْلُکَة» و جامعه را به دست خودتان به نابودى نکشانید. این خودکشى اجتماعى است که یک جا ثروت جمع بشود و یک جا برهوت مالى باشد. چنان‌چه باید به همه جاى بدن خون برسد، جامعه نیز همین‏طور است و به همه جاى آن باید پول برسد، نه این که در یک جا ثروت انباشته شود و یک جا هیچ خون نرسد. این نظامى است که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و اهل‌بیت‏(علیهم السلام) خواسته‏اند و فقهاى شیعه نیز همین را گفته‏اند. این آیه هم اتفاقا جواب شماست. چون ظاهرا از حضرت امیر(علیه‌السلام) هم این سؤال پرسیده شده و ایشان در جواب این را گفته‏اند. این روایت واقعا جواب سؤال شماست. فرض کنید از امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) پرسیدند که: خدا، سرمایه‏دار را سرمایه‏دار، و فقیر را فقیر کرد، بگذار او از گرسنگى بمیرد و این هم از سیرى بترکد، چون خدا خواسته است!! اما امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «اِنَّ اللَّهَ عز و جل خَلَقَ الخَلْق» خداوند همه را آفرید «و خَلَقَ مَعَهم ارزاقَهُم حَلالاً طیِّبا» و هرکسى را که خداوند آفرید، رزق و روزى او را هم از راه حلال آفرید، یعنى هرکسى که به دنیا مى‏آید، روزى‏اش هم از طرف خدا خلق شده و «قَسمَ ارزاقَهُ»  خدا رزق را بالسّویه و عادلانه تقسیم کرده است. حالا سؤال: اگر کسى بگوید فرزند من در خانواده‏اى فقیر به دنیا آمده و از ابتدا گرسنگى کشیده، تا آخر که مرده، پس کجاست این «روزى» که حضرت(علیه‌السلام) مى‏گویند خدا روزى همه را تقدیر کرده است؟ جوابش این است: کارى که به عهده خداست، انجام شده است، دیگر اگر این روزى به او نرسیده باشد، یکى از چند علت را دارد: یا خود او تنبلى کرده و اهل کار و تلاش نیست، از زیرکاردررو و مفت‏خور است و روزى آدم مفت‏خور نباید هم به او برسد. یک عدّه البته این‏گونه هستند و من نمى‏خواهم بگویم هرکسى گرسنه است، حتما به او ظلم شده است، چون ما آدمهاى فقیر و گرسنه‏اى داریم که خودشان به خودشان ظلم مى‏کنند. این هم هست، اما خیلى اوقات هم واقعا این طور نیست، چون گاهى ممکن است که جامعه نگذاشته که روزى‏شان به آن‌ها برسد و جامعه، مقصّر است، ثروتمندان جامعه و یا حکومت، مقصّرند. طبق فرموده حضرت امیر(علیه‌السلام)، اگر کسى، صبح تا شب، حمّالى مى‏کند، باز هم گرسنه است، نگویید خدا به او ظلم کرده، چون خداوند، روزى او را با خود او آفریده است، بلکه بگویید کسانى در جامعه به او ظلم مى‏کنند، سرمایه‏دارها به او ظلم مى‏کنند، یا حکومت، کوتاهى مى‏کند. از امام صادق(علیه‌السلام) و هم از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده است: «اِنَّ الناس ما افْتَقَروا و لااحْتاجوا و لاجاعوا و لاعرَوْا اِلّا بذنوبِ الاَغْنیاءِ»: مردم فقیر نشدند، محتاج نشدند، گرسنه نشدند، برهنه نشدند، مگر به خاطر گناه و ظلم و فساد سرمایه‏دارها. پس طبقاتى، حقّ این‌ها را از حلقومشان بیرون مى‏کشند که خودشان با ماشین چهل‏میلیونى، با دو سگ در کنار آقازاده‏هایشان در خیابان، ویراژ مى‏روند. این‌ها از کجا آمده است؟ حکومت، مسئول است. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مى‏فرماید: حکومت مسئول است، سرمایه‏دارها مسئولند، باید رسیدگى کنند، مردم و همه مؤمنان هم مسئول‌اند، باید نهى از منکر و امر به معروف کنند.

  نظر اسلام راجع به فقر چیست؟ اسلام دعوت به زهد و دورى از مال دنیا مى‏کند. فرق بین زهد و فقر چیست؟ وقتى مردم را دعوت به زهد مى‏کند، آیا دعوت به فقر نمى‏کند؟ از طرفى هم  آیات و احادیث بسیارى مبنى بر رسیدگى به فقرا وجود دارد. آیا این‌ها تناقض ندارند؟

نه، هیچ تناقضى ندارند. این سؤال گاهى مطرح مى‏شود که آیا زهد، همان فقر است؟ خیر، زهد به معنى فقر نیست. زهد به معنى وارستگى است. زهد، یک صفت قلبى و شخصیتى است، اما فقر، یک صفت بیرونى و فقر مادى است. زاهد باش، یعنى وابسته به چیزى نباش، اسیر پول، نوکر رئیس و نوکر سرمایه‏دار نباش. زهد، یعنى مستقل باش و به حرمت و کرامت خود اعتماد کن و اعتبار انسانى و ایمانى خودت را حفظ کن. قلبت بنده چیزى نباشد. وارسته باش، وابسته نباش. اما فقر، معنى‏اش این نیست. البته زهد، ظاهرا ممکن است گاهى به فقر، شبیه باشد ولى زهد، فقر اختیارى است. فقرى که از سر بزرگوارى و کرامت و گذشت است. در واقع، فقر نیست. اگر در برخى روایات، از فقر، تجلیل شده است و مثلا پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرموده‏اند: «الفَقرُ فَخْرى‏» فقر، افتخار من است، یا مثلا خود حضرت امیر(علیه‌السلام) و اهل‌بیت(علیهم السلام)، فقیرانه زندگى مى‏کرده‏اند، مراد، زندگى زاهدانه است، نه این که نداشته‏اند. والا در روایات آمده که حضرت امیر(علیه‌السلام)، غلات تولیدى‏شان در سال ده‌ها هزار دینار بود و همه آن را به فقرا، انفاق کردند. در حالى‏که راوى مى‏گوید همان روزها من دیدم ایشان آمده‏اند تا در بازار، شمشیرشان را بفروشند. گفتم شمشیر فروختن، ننگ عرب است، شما چرا شمشیرتان را مى‏فروشید؟ حضرت امیر(علیه‌السلام) خندید و فرمود: «لو کانَ العِشاءُ عندى ما بِعتُه» اگر شام امشب‌مان را داشتیم، شمشیرم را نمى‏فروختم. ایشان که فقیر نبود، شصت‏ هزار دینار، درآمد تولیدشان بود، ولى همه را بین فقرا تقسیم مى‏کند براى این که زاهد است. این زهد در مقام مصرف است. زهد، ضدّ تولید نیست. چنین نیست که آدم زاهد بنشیند گوشه خانه و کار نکند. نه، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) زاهد است و در عین حال، بزرگ‏ترین تولیدکننده است. انگل نیست. بزرگ‏ترین مجاهد خط اول جبهه سیاست و جنگ هم هست. زاهد یعنى کسى که در مقام مصرف، پرخور نباشد و این با فقر، فرق مى‏کند. در اسلام، تعریف کاملى از زهد، ارائه شده و البته به فقرا هم گفته شده است جایى که به شما ظلم مى‏شود حقتان را مطالبه کنید، یعنى وظیفه دارید. «مَنْ قُتِلَ دونَ حَقِّهِ فهوَ شَهید» پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: حقتان را مطالبه کنید، حتى اگر شهید شوید. پس کسى که حقّش را - البته از راه درست و مشروع و قانونى - مطالبه کند و کشته شود، شهید فى‏سبیل‏اللَّه است. از آن طرف هم خطاب به فقرا، گفته شده که شما چه به خاطر ظلم دیگران - البته باید با ظلم مبارزه کنید - و چه به خاطر مشکلات دیگر، اگر دچار فقر شدید ضعف نشان ندهید، ایمان خود را از دست ندهید، تسلیم نشوید و صبر کنید. «صبرکن» بدین معنى نیست که گوشه خانه بنشین و کارى نکن، یا اگر به تو ظلم شده، حق خود را مطالبه نکن. «صبر کن» یعنى وقار و کرامت انسانى خود را به خاطر شکمت فدا نکن. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «مَن تَواضَعَ لِغَنّى...» اگر کسى در حضور ثروتمندى، به خاطر ثروتش خضوع و تواضع کند، دوسوم دینش بر باد رفته است. مى‏گویند اگر ببینم فقیرى نزد آدم سرمایه‏دارى به خاطر ثروت او و به خاطر شکم خودش، تملّق بکند، دیگر از من نیست و دوسوم دینش بر باد رفته است. پس از یک سو، اسلام به مردم و به فقرا مى‏گوید که تلاش براى کسب روزى و تأمین زن و فرزندتان را یک اجبار فیزیکى و یک عمل حیوانى، تلقى نکنید، بلکه آن را یک عبادت بدانید. مى‏گوید: «الکادُّ على‏ عَیالِهِ کالمجاهدِ فى سبیلِ‏اللَّه» یعنى آنان که صبح از خانه مى‏آیند براى این که نان حلال براى خانواده تأمین کنند، گمان نکنید که یک عمل مادى انجام مى‏دهند، بلکه این یک عمل مقدس است و اینان مجاهد در راه خدا هستند و فکر کنند که در خط مقدم جبهه در راه خدا مى‏جنگند، و در جاى دیگرى مى‏گوید: «کالمُتشَحِّطِ بِدَمِهِ فى سبیل‏اللَّه» یعنى کسى که به خاطر نان حلال، رنج مى‏برد و به خاطر خانواده‏اش، صبح تا شب تلاش مى‏کند، مثل کسى است که خونش در جبهه و در راه خدا و در رکاب پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) ریخته شود، گویى هر روز شهید مى‏شود. از طرفى، دعوت به کار و تلاش شده و از آن طرف هم علیه فقر سخن گفته‏اند. در روایتى از حضرت على(علیه‌السلام) نقل شده است: «القبرُ خیرٌ مِنَ الفَقْر»: قبر، از فقر بهتر است. پس یک جا از فقر به آن معنا دفاع مى‏کنند و یک جا هم علیه فقر به این معنا موضع‏گیرى مى‏کنند و مى‏گویند: قبر، فقر است. روایت از حضرت امیر(علیه‌السلام) است: «الفَقْر المُوتُ‏الاَحْمَر» فقر، مرگ سرخ است. یعنى فقر در حکم قتل و کشته‏شدن است. البته آدم‌هایى که تربیت شده باشند، اگر فقیر هم باشند، ایمانشان را حفظ مى‏کنند، ولى تعداد آن‌ها کم است. ما اینگونه نیستیم، اگر مشکل مالى پدید آید و مقدارى به ما فشار بیاید، دین و ایمانمان را کنار مى‏گذاریم، عقلمان هم تعطیل مى‏شود و همه ارزش‌ها ناگهان در ذهن ما معلّق مى‏شود. روایات و واقعیت‌هاى اجتماعى، هر دو مى‏گویند که توده مردم همین گونه‏اند. وقتى دچار فقر شوند، در برابر وسوسه‏ها خیلى تاب نمى‏آورند: «الفقرُ مَنْقَصَةٌ لِلدّین»: دینشان سست مى‏شود، یقینشان تعلیق مى‏شود، و دچار ضعف عقل مى‏شوند. دیگر نمى‏توانند به درستى محاسبه کنند و حق و باطل را تشخیص بدهند و پاى حق بایستند.

à تشکیل جامعه دینى یک امر نسبى است یا تدریجى؟ جامعه دینى مفهوم نسبى دارد یا مطلق؟ از دیدگاه امام على(علیه‌السلام)، حکومت در برابر مردم، از لحاظ اجتماعى و از لحاظ اقتصادى چه مسئولیتى دارد؟

این پرسش بسیار بنیادین است؛ تشکیل یک جامعه دینى، یک بار و براى همیشه اصلا معنى ندارد. یک بار و براى همیشه مى‏شود بنیان یک جامعه دینى یا حکومت دینى را گذاشت، اما چون جامعه و حکومت دینى بالاخره توسط افراد بشر اجرا مى‏شود آن‏هم افراد غیرمعصوم - یک امر تدریجى است، مثل ساختمانى که در هر دوره، مى‏توان کاملترش کرد و یا مى‏شود خرابترش کرد. مفهوم حکومت دینى را باید در سپهر اندیشه دینى، مورد مُداقّه قرارداد. فلسفه‏هاى بسیارى در دنیا هست که فضاى خالى زیادى دارند و پر از نقطه‏چین است یعنى بسیارى از سؤالات مهم انسانى را بى‏جواب مى‏گذارد. ولى گفتمان اسلامى چنین نیست و اگر دین از حکومت هم بحث کرده، حکومت را در راستاى مصالح بنیادى‏تر انسانى، طرح و حل کرده است. چون دین، یک حقیقت تنومند و ریشه‏دار است و بقایش غیرطبیعى نیست، یک پدیده موقتى نیست تا روزهایش را بشمارند و لذا وقتى از دین و حکومت دینى، حرف مى‏زنیم، نمى‏خواهیم فقط یک سلسله اندیشه‏هاى انتزاعى را ردوبدل کنیم که عدّه‏اى بگویند آقا، اندیشه‏هایت را براى خودت نگه دار. نه، واقعا بحث از احکام خدا و عدالت است که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و اولادشان(علیهم السلام) همگى براى آن شهید شدند. شهادت، آغاز راحتى امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و فوز بزرگ براى ایشان بود، به چند دلیل و از جمله به این دلیل که بار خردکننده تکلیف تاریخى که بر دوش حاکمان اسلامى است و باید حقش را درست ادا کنند، حضرت امیر(علیه‌السلام) با شهادت خویش از آن خلاص مى‏شود. مسئولان حکومت ما هم باید در ارزش‌هاى اسلامى، زبده مردم و چکیده جامعه باشند. ما باید افکار عمومى را بسیج کنیم، باید کمیته‏هاى هوشیارى اسلامى، همه‏جا در ایران تشکیل شود و مردم مواظب عملکرد دولتمردان باشند. حکومت دینى، ضابطه دارد، هرکدام از دولتمردان، از این ضوابط پا را آن ‏طرف گذاشتند، قابل سؤال، قابل استیضاح، قابل نقد و قابل محاکمه‏اند. این‏گونه نیست که کسانى داخل حکومت شده و بگویند حکومت، دینى است و ما داریم حکومت مى‏کنیم، بنابراین دیگر شما مردم به دنبال کار و زندگى‏تان بروید، ما هم بر شما حکومت مى‏کنیم. چنین نیست. باید لحظه به لحظه بر آن‌ها نظارت بشود که مطابق روایات و آیات، عمل مى‏کنند یا نه؟ مردم به نصّ صریح امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) حقّ نظارت و حقّ سؤال دارند و مقام معظم رهبرى در سخنانشان پیوسته بر این قضیه پافشارى مى‏کنند. رهبر نظام به‏جاى این که محافظه‏کارى کند و به ‏جاى این که ضعف‌ها و بعضى مفاسدى را که احیانا در حکومت هست، پوشش بدهد، دعوت به نقد مى‏کند. ایشان به مردم مى‏گویند که باید مسئولان را نهى از منکر کنید. بزرگ‏ترین نهى از منکر و امر به معروف هم، نهى از منکر خطاب به مسئولان حکومتى در هر سه قوه است، وقتى که خلاف عدالت و خلاف اسلام عمل مى‏کنند مردم باید ملاک‌هاى دینى را بشناسند تا بتوانند داورى کنند که کدام یک از مسئولان، واقعا دینى عمل مى‏کنند و کدامشان نمى‏کنند؟ البته من نمى‏خواهم کسانى را با على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) مقایسه کنم. نه، استانداردهاى على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، استانداردهاى بالاى اسلام است و بسیار عالى است. قرائت عبارات نهج‏البلاغه - براى کسانى که در علوم سیاسى آموزش کلاسیک دیده‏اند - واقعا تکان‏دهنده است. ایده‏آل‌هاى بسیار جدیدى است. بسیار به روز است، از روز جلوتر است. در نهج‏البلاغه فقط فن بلاغت و دیالکتیک نیست، زبان على(علیه‌السلام)، ذهن على(علیه‌السلام) و عمل على(علیه‌السلام) هم قافیه دارد و منظم است، زیرا در یک مکتب، آموزش دیده است و حرف‌هاى معمولى حضرت امیر(علیه‌السلام) که در مقیاس کوچکى صادر شده، در مقیاس‌هاى خیلى بزرگ‏تر هم صحیح است و فونکسیون دارد. متأسفانه خواندن این متون مثل هزاران متن دیگر چون عهدنامه مالک‌اشتر، در محافل کلاسیک دانشگاهى ما هنوز هم میوه ممنوعه است. البته رسما نمى‏گویند، ولى عملا چنین است. متون ترجمه‏شده غرب در علوم سیاسى همه، خط قرمز و متون مقدس در دانشگاه‌هاى ما شده‏اند و آن‌ها را نجویده قورت مى‏دهیم و اصلاً براى تفکر استقلالى با مراجعه به نهج‏البلاغه فضا نداریم تا یک فلسفه سیاسى - دینى منظم در دانشگاه‌هاى ما تدوین شود. بعد از بیست‏ سال که از انقلاب گذشته است، با این نظام آموزش، من فکر مى‏کنم این قافله تا به حشر لنگ است. البته حوزه‏هاى ما هم متأسفانه در حق على‏بن‏ابى‏طالب و اهل‌بیت‏(علیهم السلام) از این حیث کوتاهى کرده‏اند که دیدگاه‌هاى ایشان را در باب حکومت و اجتماع، بعد از بیست سال که حکومتى به ‏نام جمهورى اسلامى تشکیل شده، تبیین نکرده‏اند. ما نظام اسلامى داریم، و چهارچوب و مبانى و اهداف این نظام، درست است، اما هنوز نمى‏توانیم بگوییم دولت اسلامى یعنى یک قوه قضائیه اسلامى و قوه مجریه اسلامى و قوه مقننه اسلامى داریم. نمى‏توانیم بگوییم همه مسئولان این حکومت، اسلامى مى‏اندیشند و دینى، عمل مى‏کنند و نمى‏توانیم بگوییم جامعه ما عینا جامعه‏اى است که اسلام خواسته است. ما به آن‌جا نرسیده‏ایم، در مسیریم و باید اصلاح کنیم. البته اصلاحات پشت به نهج‏البلاغه و رو به کعبه آمال لیبرال سرمایه‏دارى هم اصلاحات نیست، افسادات است. اصلاحات، همین است که به عهدنامه و روایات، عمل شود. آیا جامعه دینى یک جامعه نسبى است یا مطلق؟

تشکیل یک جامعه اسلامى، هم واقعیت است و هم آرمان. سطوحى از آن، واقعیت است و سطوح بالاترى از آن، آرمان است که آن نیز دو دسته است:

بخشى، آرمان‌هاى دست یافتنى است که باید به آن‌ها رسید و بخشى هم البته دور از دسترس ماست و مراتبى از آن در دسترس بشر غیرمعصوم نیست و باید منتظر بمانیم حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیایند و حکومت دینى جهانى آخرالزمان، آن بخش را تحقّق دهد. ما اگر بخواهیم واقع‏بین باشیم و در عین حال، ارزشى باشیم، باید این‏گونه فکر کنیم که در دوران غیبت باید با الگوهاى ناقص‏تر حکومت دینى سر کنیم. و این ناقص‏بودن البته به معنى کم‏اهمیت‏بودن آن یا کم‏ بودن اختیارات حکومت و وظایف حکومت نیست. بدیهى است که در هر جامعه‏اى، سطحى از اسلامیّت، قابل تصور است و مراد بنده، قرائت‌هاى متضاد و جعلى از حکومت دینى هم نیست که همه آن‌ها را درست بدانیم. مراد، مراتب مختلفى از اعمال عدالت و شریعت اسلامى از حیث صحّت عمل و حجم عمل است. ما نمى‏توانیم نظریه «یا همه یا هیچ» را بپذیریم. یعنى یا حکومت صددرصد اسلامى یا حکومت اصلا غیراسلامى. نه، این ایده غلطى است. نظریه «یا همه یا هیچ»، نظریه مشروع و معقولى نیست. نمى‏توان گفت که حکومت، باید یا حکومت معصوم باشد و یا حکومت طاغوت باشد و هیچ‏ یک از قانون‌هاى اسلام، اجرا نشود. وقتى حکومت معصوم نیست، حکومت عادل غیرمعصوم، بهتر از حکومت طاغوت است و تشکیل حکومت، وظیفه است.

امام هم بر همین اساس قیام کرد. امام نگفتند ما صددرصد احکام اسلام را مى‏توانیم اجرا کنیم، بلکه گفتند ما اگر به شصت‏درصد آن مى‏توانیم عمل کنیم، باید براى همان شصت‏درصد، قیام کنیم و آن‌چه مى‏توانیم انجام بدهیم. نگوییم «یا هیچ یا همه» یعنى یا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیاید و یا هیچ اقدامى نکنیم. نه، ما تا آن‌جا که مى‏توانیم باید کار خود را بکنیم. در عین حال ادعا هم نمى‏توانیم بکنیم که الگوى کامل حکومت دینى و جامعه دینى را اعمال کرده‏ایم چرا که مراتبى دارد و باید همواره ارتقا یافت. مفهوم حکومت دینى، مطلق و روشن است و هزار قرائت جعلى ندارد. حکومت دینى، یک قرائت دارد و آن همان است که در عهدنامه مالک‌اشتر و امثال آن آمده و قرائت دیگرى ندارد و اگر هست، نظر اسلام و تشیّع نیست. اما نحوه تشکیل و اجرا و تحقّق عینى آن، نسبى و متنوع است، مراتب دارد، تدریجى است، به‏نحو «یک بار براى همیشه» نیست و سیر تکاملى مى‏تواند داشته باشد. ممکن است پدیده‏اى پنج سال پیش، غیر اسلامى محسوب مى‏شد، ولى الان مجبور باشیم از باب تزاحم، تحمل کنیم، چون مراتب پایین‏تر است یا به عکس. این البته، کار اجتهادى مى‏طلبد و نباید به توجیه مفاسد موجود در جامعه منجر شود. در برابر ظلم‌ها یا مفاسدى که در جامعه یا حکومت پیش مى‏آید، مى‏شود سه نوع عکس‏العمل نشان داد: بعضى مى‏گویند اصلا ظلم و فسادى در جامعه ما نیست، اینان، خود را فریب مى‏دهند. مردم شعور دارند و مى‏بینند که هست. حضرت امیر(علیه‌السلام) در عهدنامه به مالک‌اشتر مى‏گویند: «اَلنّاسْ یَنظُرونَ مِن اُمورِک» مردم نگاه مى‏کنند، تو حکومت مى‏کنى و مردم نظارت مى‏کنند، شما تحت نظارت مردم هستید. «مثل ما کنتَ تَنْظُرُ فیهِ مِن اُمورِ الوُلاةِ قَبلَکْ» همان‏گونه که تو حاکمان پیشین را تحت نظر داشتى. «یَقولونَ فیکَ ما کنتَ تقولُ فیهم» مراقب باش، همان حرف‌هایى که تو راجع به حاکمان قبل مى‏زدى، مردم راجع به تو خواهند زد. پس مردم مى‏بینند که گاه خلاف عدالت و خلاف احکام اسلام در ادارات حکومتى و وزارتخانه‏ها و... مى‏شود. راه‏حل دوم، راه‏حل دشمنان است که تبلیغ مى‏کنند که فساد و ظلم‌هایى اگر مى‏بینید علت، آن است که این حکومت، دینى است و راه‏حل هم این است که حکومت، غیردینى باشد. اما موضع علوى این است که نه به خودمان دروغ بگوییم و نه ریشه حکومت دینى را بزنیم. براساس موضع علوى، باید گفت که خلاف دین و خلاف عدالت در جامعه و حکومت صورت مى‏گیرد، بعضى رشوه مى‏گیرند، اختلاس مى‏کنند، باندبازى مى‏کنند، رانت‏خوارى مى‏کنند، این‌ها هست، منتها بدانید که هرجا خرابکارى هست، به دین، عمل نمى‏شود، نه این که چون به دین، عمل شده، چنین شده است و لذا راه‏حل نیز در «دینى‏ترکردن حکومت» است. پس تحقّق خارجى جامعه و حکومت دینى، به اصطلاح حکما «مقول بالتّشکیک» است، مراتب دارد و تدریجى است، البته یک حداقل داریم، نصابى داریم که پایین‏تر از آن را دیگر، حکومت و جامعه دینى نمى‏توان نامید. بلکه باید گفت دینى‏نماست. اما یک طرف قضایا، خود اسلام است و یک طرف هم مجریان و دولتی‌ها و مسئولان هستند. مع‏ذلک اکیدا پیشنهاد مى‏کنم که براى اجتناب از رلاتیویزم و نسبى‏گرایى باید مرزى بین جامعه و حکومت دینى با جامعه و حکومت غیردینى مشخص شود تا مسئولان در دولت و وزارتخانه‏ها و مجلس و قوه قضائیه، نتوانند هر کارى که کردند، بگویند این هم یک مرتبه از «دینى‏بودن» است. نه، ما باید حد نصابى نشان دهیم که مادون آن دیگر مرتبه‏اى از دینى‏بودن نیست. مرزها باید مشخص شود، آن‌چه سرشت خود اسلام است، باید مرز ما با غیر ما باشد، و البته از حداقلّ اسلامیت تا حداکثر اسلامیت ممکن در این دوران، راه زیادى است که باید طى شود. ظرفیت آدمى در این قضیه، دخالت دارد. منتها سؤال این است که چرا؟ ما مسئله آزمون و خطا را مى‏پذیریم. تشکیل حکومت اسلامى نیز واقعا یک پروژه سعى و خطا دارد. این را مى‏پذیریم، اما نمى‏توانیم بپذیریم که بعد از بیست سال هنوز مطمئن نباشیم که بعضى از مسئولیت‌هاى کلیدى در این جامعه به دست کسانى است که معلوم نیست آموزش دینى دیده‏اند یا ندیده‏اند؟ و یک بار در عمرشان نهج‏البلاغه خوانده‏اند یا نخوانده‏اند؟ امتحان  شده‏اند یا نشده‏اند؟ تفکر دینى دارند یا ندارند؟ آیا عمل دینى دارند؟ چرا بعد از بیست‏سال، رهبرى نظام مجبور شود بصراحت به مسئولان حکومتى بگوید که؛ قوم‏وخویش‏بازى نکنید، رانت‏خوارى نکنید، آمار دروغ از کارهایتان ندهید، منت بر سر مردم نگذارید و تکبر نداشته باشید، آمرانه با مردم برخورد نکنید، زندگی‌هاى اشرافى نداشته باشید و مثل سرمایه‏دارها زندگى نکنید، مردم از شما یاد مى‏گیرند؛ «النّاس على‏ دین مُلوکِهم»، یک واقعیت جامعه‏شناختى است. این مسئله اشرافیت و تجمل‏گرایى از داخل حکومت به داخل جامعه، سرریز کرد. تا وقتى که امثال رجائى و ابوترابى و چمران در حکومت باشند، لااقل متدیّنین و طبقه متوسط، حواسشان جمع است. مى‏گویند رئیس جمهورمان هم در خیابان‌ها دست‏فروشى کرده، خانه‏اش را مى‏بینیم، زندگى‏اش را هم مى‏دانیم. ولى وقتى مردم، اعتمادشان را از دست بدهند که وزیر، چگونه زندگى مى‏کند؟ مدیرکل چگونه است؟ استاندار و وکیل و قاضى دادگسترى و رئیس دادگسترى شهر کجا زندگى مى‏کنند؟ اوضاع خطرناک مى‏شود. من یک‏ بار عرض کرده‏ام که شک‏کردن در انقلاب، از خود انقلابیون شروع مى‏شود. تا خود انقلابیون در انقلاب، شک نکنند بقیه جرأت نمى‏کنند شک کنند و انقلابى که با «یقین»، شروع شده است با «شک» نمى‏تواند ادامه پیدا کند. فرهنگ‏سازى براى مردم هم با سخنرانى، عملى نمى‏شود. عمل مسئولان، فرهنگ مى‏سازد، نه حرف‌هایشان.

 پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمودند: دو گروه، در جامعه هستند که اگر صالح باشند، امید به اصلاح جامعه هست، ولى اگر خود عیب داشته باشند، امیدى نیست: «الحُکَّام و العُلَماء» یعنى نخبگان و روشنفکران و آگاهان جامعه که به خصوص شامل علماى دین مى‏شود و حاکمان که جامعه دینى را اداره مى‏کنند. فرمودند که این دو قشر باید سالم باشند تا امیدى به اصلاح جامعه باشد. اصلاح به این معنى، اختیارى هم نیست. مسئولان حکومتى، خودشان باید بفهمند که ملت ما و خانواده سیصد هزار شهید حق دارند از آنان مطالبه کنند، از دولت، از مجلس، از قوه قضائیه مطالبه کنند که باید براساس نهج‏البلاغه عمل کنید. زیرا بچه‏ها در منطقه، با شعار على(علیه‌السلام) و آل على‏(علیهم السلام) جنگیدند و شهید شدند و به عشق پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) رفتند. در عملیات بدر، بچه‏ها سى‏ساعت در هورالهویزه پارو زدند وقتى خط را گرفتند، حدود 72 ساعت زیر بمباران گاز خردل بودند. مقاومت بچه‏ها، همه به عشق تشکیل حکومت علوى بود. در عملیات بدر، وقتى یک عدّه از بچه‏ها و شهدا و مجروحان آن‌جا ماندند و بقیه برگشتند به عقب، دوباره گفتند که اگر مى‏توانید، بلند شوید به محور برگردیم، نیرو لازم است. دوباره بچه‏ها به نام امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و به نام اهل‌بیت(علیهم السلام) بلند شدند و آمدند. این بچه‏ها که شیمیایى شدند و الان شانزده ‏سال است که نمى‏توانند یک نفس راحت بکشند، بچه‏هایى که مطابق آمار، در 96 درصد از وصیتنامه‏هایشان کلمه «ولایت فقیه» آمده‏است، به خاطر حکومت دینى و اجراى احکام، شهید شدند. روشن باشد به خاطر اجراى این روایت‌ها سیصد هزار خون ریخت. در عملیات کربلاى چهار، بچه‏هاى غواص که وارد آب مى‏شدند، من کنار آب بودم. بچه‏ها به سجده مى‏رفتند و وارد آب مى‏شدند. اخوى ما هم جزو آن‌ها بود. هیچ‏کدام آن شب برنگشتند و همه مفقود شدند. من به برادرم گفتم، فلانى این‌جا محور عمل چگونه است؟ محکم گفت: «ما را مى‏زنند، ولى ان‏شاءاللَّه بچه‏هاى موج دوم که پشت سر ما مى‏آیند، جزیره را مى‏گیرند»، به همین راحتى! بعد هم بچه‏هاى ستون غواص وارد آب مى‏شدند و این بسیجی‌ها، دم گرفتند «لبّیک، اللّهم لبّیک» و داخل آب شدند. این ستون در باتلاق‌هاى هورالهویزه و جزیره بوآرین فرو رفت و هیچ‏کدام برنگشتند، ولى وصیت‌نامه‏هایشان هست. آن‌ها نوشته‏اند که ما براى اجراى عهدنامه مالک‌اشتر رفتیم و شهید شدیم. در عملیات والفجر هشت، مین منور منفجر شد، یک بچه بسیجى «یا على» گفت و خود را روى مین منور با هزار درجه حرارت انداخت و ذغال شد تا منطقه روشن نشود و بچه‏ها لو نروند و خط بشکند. این‌ها شریف‏ترین بچه‏هاى این مملکت بودند. آن‌ها رفتند و عرض من این است که مسئولان حکومت که این امانت الهى بردوش آن‌هاست (بنا به گفته حضرت امیر(علیه‌السلام) حکومت، امانت خدا و مردم است) باید قدر این‌ها را بدانند. بحث، وعده و شعار انتخاباتى و میتینگ و مسابقه سخنرانى نیست، وقتى عمل به عهدنامه مالک‌اشتر نشود اگر مسئولان به زبانشان عسل بمالند و شیرین‏ترین حرف‌ها را بزنند، گوش مردم تلخ مى‏شنود. هرچه هم شیرین صحبت کنید، مردم تلخ مى‏شنوند. من این عرایض را جز در چنین شبى که شب شهادت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است به خود اجازه نمى‏دهم بگویم ولى این‌ها را گفتم چون دیگر بعید مى‏دانم این حرف‌ها را بشود گفت و به یاد برادرانى افتادم که در والفجر هشت، آموزش غواصى مى‏دیدند، آن‌ها در زمستان شبى شش - هفت ساعت در آب سرد بودند و وقتى که از آب بیرون مى‏آمدند پنجه‏هایشان از شدت سرما قفل مى‏شد و بعضى که شهید شدند، گاهى با چهل ‏درجه تب داخل آب مى‏شدند و یکى‏شان مى‏گفت که در آب هم عرق مى‏کنم ولى وقتى مى‏گفتند امشب استراحت کن، پاسخ مى‏داد که مسئله آزادکردن کلّ بشریت و اجراى احکام دین است. آنان این‏گونه بودند. از آب اروند که بچه‏ها مى‏خواستند عبور کنند، یکى از برادرهاى غواص به دیگرى - که هر دو شهید شدند - گفت جایى که ما آموزش دیده‏ایم، عرض آب این‏قدر نبود، شدت آب هم این‏قدر نبود، اینجا کوسه دارد امشب چه مى‏شود؟ آن دهاتى نوزده ساله پاسخ داد که: تو ابتدا توحید خود را اصلاح کن چون اگر این طرف اروند، دلت آرام است و آن طرف اروند، ناراحت هستى معلوم مى‏شود که خداى این طرف اروند را خداى آن طرف اروند نمى‏دانى. به او گفت ما امشب وارد آب مى‏شویم و اگر عراقى‏ها ما را نزنند، کوسه‏ها مى‏زنند و اگر کوسه‏ها نزنند آن‌ها مى‏زنند، اگر هیچ کدام نزنند ما لابه‏لاى تله‏هاى انفجارى گرفتار مى‏شویم ولى من امشب وارد آب مى‏شوم تا به امام خبر بدهند که بچه‏ها به آب زدند. امام باید از ما راضى باشد. مى‏گفت اصلا برایم مهمّ نیست که از آب بیرون بیایم، براى من مهمّ است که داخل آب بشوم. مگر چند نمونه از این بچه‏ها در کل تاریخ ایران بوده‏اند که ما با خون این بچه‏ها این‏قدر راحت معامله مى‏کنیم؟

à آقاى رحیم‏پور اجازه دهید درود بفرستیم به شهیدان سرافراز میهن اسلامى، مردان مردى که اروند خروشان، قله‏هاى سر به فلک کشیده غرب، دشت تفتیده جنوب، خبر از عاشقى و جوانمردى‏شان مى‏دهد. آخرین سؤال امشب من این است که حضرت على(علیه‌السلام) نسبت به حکومت قبلى چه انتقاداتى داشتند؟

  حضرت امیر(علیه‌السلام) نسبت به حکومت‌هاى پیش از خود، حالت انتقادى داشته‏اند. در اصل مشروعیت از ابتدا نظرى داشتند و به ‏طور خاص در مورد خلیفه سوم به خصوص سال‌هاى آخر حکومتش اشکالات اساسى مطرح بود که در مدارک برادران اهل سنّت هم هست که حتى آن مراعات‌هایى هم که خلیفه اول و دوم مى‏کردند ایشان نمى‏کرد. چون خلیفه اول و دوم ساده‏زیستى را رعایت مى‏کردند، ولى خلیفه سوم به خصوص در سال‌هاى آخر، به قوم ‏و خویش‌ بازى و رانت‏خوارى میدان داد. بعد، انقلاب شد. در این انقلاب، هم جریان‌هاى فاسد و منحرف و هم جریان‌هاى خوارج و هم خطّ طلحه و زبیر و عایشه و هم عدّه‏اى از اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) جریان‌هاى مختلفى با انگیزه‏هاى مختلفى دست داشتند. اما جریان سالمى مثل جریان مالک‌اشتر و کمیل هم بود. انقلاب که شروع شد، عثمان به حضرت امیر(علیه‌السلام) گفت: تو وساطت کن و به مردم بگو که به من فرصت بدهند. من بعضى موارد را درست مى‏کنم. من قبول دارم که اشتباه کردم، ولى اصلاح مى‏کنم. به مردم گفت: هر کدام از کارگزارانى را که من این طرف و آن طرف گذاشته‏ام و مردم، آن‌ها را نمى‏خواهند بگویند. هرچه شما از طرف مردم بگویى من قبول دارم. حضرت امیر(علیه‌السلام) به او فرمود: «اِنَّ الحقَّ ثَقیلٌ مُرٌّ» حقیقت، تلخ و سنگین است «واِنَّ الباطلَ خفیف» و حرف یاوه زدن و حرف یاوه شنیدن هم آسان است. «انتَ رجلٌ اذا صُدِقْتَ سَخَطْتَ و اذا کُذِبْتَ رَضیتَ» تو آدمى هستى که وقتى به تو راست بگویند و انتقاد بکنند، عصبانى مى‏شوى و وقتى به تو دروغ بگویند که همه چیز عالى است، و آسوده بخواب که اوضاع رو به ‌راه است خوشحال مى‏شوى. «وقد بَلَغَ الناسَ عنکَ امورٌ تَرکُها خیرٌ لکَ مِنَ الاِ قامَةِ عَلیها» بالاخره در این سال‌ها خبرها به مردم رسید، مردم مى‏فهمند که بعضى در داخل حکومت، چگونه عمل کردند. فرمودند: «فَاِتَّقِ‏اللَّه» تقوى داشته باش، از خدا بترس. «و تُبْ اِلیه» توبه کن و مفاسدى را که در حکومت است اصلاح کن. «مِما یَکرَهُه الناسَ» یعنى آن چیزهایى که مردم از آن متنفر و عصبانى‏اند و حقّ و ناحقّ‏هایى که شده جبران کن. امام(علیه‌السلام) فرمودند:

 «اَلا تَنهى‏ سُفَهاءَ بَنى امیه؟» چرا نهى نمى‏کنى و مانع نمى‏شوى از آن که این سُفها، یک مشت احمق از باند بنى‏امیه بر حیثیت و آبروى مسلمان‌ها و جان و مالشان مسلّط شده‏اند؟ فرمود: «واللَّهِ لو ظَلَمَ عامِلٌ مِن عُمّالِک حَیثُ تَغْرِبُ الشَمس لکانَ اِثْمُهُ مُشتَرکاً بینَهُ و بینک» به خدا اگر یکى از کارگزاران تو به مردم ستم کند و بر خلاف دین خدا و رسولش عمل کند گناه آن بین تو و او مشترک است و نمى‏توانى از خودت رفع مسئولیت کنى. معنى‏اش این است که وزرا، وکلا، مسئولان قوه قضائیه و رؤساى سه قوّه هم در کوچک‏ترین بى‏عدالتى که در جامعه اتفاق بیفتد، طبق نصِّ صریح امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، باید احساس مسئولیت بکنند و بگویند ما هم شریکیم و تا جایى که مى‏توانند مانع شوند و جبران کنند.

 

   انقلاب در حکومت، بازگشت به اصول

     جلسه سوم (20 رمضان 79)

 

با شهادت امام على(علیه‌السلام)، خداوند، امانت بزرگ خودش على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) را از بشریت پس گرفت و این شب را نه فقط به شیعیان على(علیه‌السلام) و دوستدارانش، و نه فقط به همه بشریت بلکه حتى به دشمنان على(علیه‌السلام) باید تسلیت گفت، چون على(علیه‌السلام) براى دشمنانش هم رحمت بود؛ براى آن‌ها که بیش از چهل‏سال، این مجاهد خستگى‏ناپذیر راه خدا را مزاحم خود مى‏دیدند و چه قبل از حکومت او و چه در دوره حکومت او، زهر عدالت ایشان را چشیده بودند و همواره آرزو مى‏کردند یک روز دنیاى بدون على(علیه‌السلام) را شاهد باشند. فکر مى‏کنم حتى آن‌ها هم پس از شهادت ایشان، احساس کردند که جهان بدون على(علیه‌السلام)، خالى از معنا شده است. وقتى امام على(علیه‌السلام) حکومت را به دست گرفتند، انتقاداتى نسبت به حکومت قبلى، بلکه حکومت‌هاى قبلى، به خصوص خلیفه سوم داشتند. انتقادات حضرت على(علیه‌السلام) به حکومت قبلى و وضعیت پیشین چه بود؟

 

  تشکیل جامعه دینى یا حکومت دینى از حیث تئوریک لااقل در گفتمان اسلام - شیعى، ابهام و اجمالى ندارد، ولى در مقام تحقّق عینى و خارجى، البته مراتب دارد. تحقّق خارجى آن، تابع امکانات عینى و اجتماعى است. در زمان خود پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هم این گونه بود. در دوره‏اى مهمّ از دوران صدر اسلام، صاحبان حقّ ولایت و حکومت امکان تشکیل حکومت را پیدا نکردند و بخشى از آن‌ها که این امکان را یافتند، باز براى تشکیل این حاکمیت و ساختن جامعه دینى، باید مراحل تدریجى را طى مى‏کردند. آن‌جا هم به یک معنا با این که امام معصوم در راس جامعه بود، این روند آزمون و خطا درباره کارگزارانشان و آدم‌هاى دیگرى که معصوم نبودند وجود داشت. شما در نهج‏البلاغه، مکرر مى‏بینید که حضرت على(علیه‌السلام)، استاندار، قاضى و یا کارگزاران مختلفى را منصوب مى‏کردند و بعد آن شخص فاسد مى‏شد و حضرت او را عزل مى‏کردند، احضار مى‏کردند، مجازات مى‏کردند یا او فرار مى‏کرد و از معاویه، پناهندگى سیاسى مى‏گرفت. بنابراین ساختن جامعه و حکومت دینى، یک پروژه لاینقطع است و احتیاج به مهندسى اجتماعى دایمى و اجتهاد مستمر دارد و ضریبى از خطاپذیرى هم در آن باید به رسمیت شناخته شود بخصوص در دوران غیرمعصوم. اما راجع به سؤالى که مطرح شد مقدمه‏اى عرض کنم که هم فضاى دوران امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بعد از خلیفه سوم مقدارى روشن‏تر شود و هم اشاره‏اى باشد به مخالفت‌هایى که با اصول‌گرایى علوى، نه تنها در آن دوران، بلکه در این دوران نیز با ادبیات و واژگانى دیگر مى‏شود.

 امام على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) در وضعیتى به حکومت رسید که مردم به دروغ ‏شنیدن و دروغ گفتن به تدریج عادت کرده بودند و وقتى کسى با آن‌ها راست مى‏گفت و صمیمى و صادقانه صحبت مى‏کرد، در او شک مى‏کردند، پذیرش امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در آن اولین سخنرانى و خطابه بعد از خلافتش، اصلا براى افکار عمومى و جامعه‏اى که به دروغ شنیدن و دروغ گفتن عادت کرده بودند، آسان نبود و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، میراث‏بر حکومتى شد که مرده به دنیا آمده بود. در منطق عدّه‏اى، روش حرف زدن با مردم فقط زاییده یک اقتضاى سیاسى بود، یعنى وقتى با مردم سخن مى‏گفتند، نعل وارونه مى‏زدند و قصدشان تفهیم و تفاهم و طرح مسائل صادقانه با مردم نبود. اگر از دین هم حرف مى‏زدند، براى این بود که جنسشان جور باشد. بالاخره در جامعه مذهبى که نمى‏شود از مذهب، هیچ نگفت. لذا اسلام، یک بمب خنثى‏شده‏اى بود که قبلا چیزى بوده و حالا دیگر نیست. قبلا خطرى براى صاحبان زر و زور داشته و حالا دیگر ندارد.

 خوب، این طرز فکر از طرفى هم تناقض‌هاى خودش را داشت، چون با محکمات اسلام، ناسازگار بود و نمى‏شد ادامه داد. معلوم بود که جامعه اسلامى نمى‏تواند تا ابد در آن چنبره تناقض باقى بماند. یعنى یک واژه غلط مذهبى و ارزشى، مصرف شود و واقعیت در جهت معکوس با نظر، حرکت کند. مسئله هم مسئله فوق‏العاده مهمّى بود و مطلقا از ناحیه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) قابل تساهل نبود. ایشان باید اعتراض مى‏کردند و کردند.

 امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) گاه با انسان‌واره‏هایى رو به ‏رو بود که با خرافات، زندگى مى‏کردند؛ خرافاتى که در واقع متعلق به دوره جاهلیت قبل از اسلام بود و بعد از دو دهه دوباره به افکار عمومى برگشته و در داخل حاکمیت هم نفوذ کرده بود. امام با کسانى مواجه بود که از بردگى و جهل خود به روش خودشان دفاع مى‏کردند و مى‏دانید همان ‏طور که آدم خرافاتى، دلایلش هم خرافاتى است، آدم‌هاى فاسدى هم بودند که دلایلشان براى مخالفت با على(علیه‌السلام)، مثل خودشان فاسد بود و این‏گونه بود که ائتلافى نوشته یا نانوشته بین حزب نادانان و حزب فریبکاران اتفاق افتاد یعنى ائتلاف روباه و الاغ در واقع، کار را بر مصلحان و بر امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) تنگ کرد. از یک طرف هم تبیین مواضع اسلام ناب علوى، آسان نبود، یعنى باید منطق ویژه خودش را پیدا مى‏کرد. چون هر حرفى را در هر شرایطى و راجع به هر مضمونى نمى‏شد زد، بالاخره کلمه، بو دارد، طعم دارد، مزه دارد، رنگ دارد. هر کلمه، بارى دارد، بعضى کلمه‏ها سردند، بعضی‌ها گرمند، بعضى کلمه‏ها شیرین هستند، بعضى ترش، بعضى کلمه‏ها شجاعند، بعضى بزدل. با هر کلمه‏اى هر معنایى را نمى‏شد ادا کرد و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در بین همه این تنگناها باید اداى تکلیف مى‏کرد و کرد. فضا در آن دوران به روى على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) بسته بود، با آن که ایشان وصىّ رسول‏اللَّه(صلى الله علیه وآله و سلم) و در غدیر خم، منصوب خداوند (نه منصوب پیامبر) بود و اگر یک حکومت انتصابى به معنى انتصاب الهى داشته باشیم، حکومت على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) است که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: خدا به من امر کرد که او پس از من ولایت دارد و دشمن او دشمن من و ولىّ او ولىّ من است. مع‏ذلک، همین انتصابى‏ترین حکومت در تاریخ اسلام، مردمى‏ترین حکومت در تاریخ اسلام بلکه بشر بود و اگر کم‏کم اطراف على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) خلوت شده بود، براى آن بود که آن‌جا حلوا خیرات نمى‏کردند. اطراف على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) هرچه بود، شهادت و اهانت بود و یک مشت آدم‌هایى در آن دوران بودند چنان‌چه الان هم هستند - که در یک فضاى دو در سه، فکر مى‏کردند و اصلا آن افق وسیع نگاه على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) به آینده و به همه بشریت را نداشتند. چون امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فقط براى زمان خودش مبارزه نمى‏کرد، بلکه براى همه تاریخ و براى همه بشریت مبارزه مى‏کرد. در روایت داریم که اگر به وصیت پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در غدیر، عمل شده بود و على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) به موقع به ولایت رسیده بود، امروز سرنوشت کل بشر، طور دیگرى بود، سرنوشت کل مسلمانان، طور دیگرى بود. خوب این گونه آدم‌ها هم بودند، کسانى که در فضاى دو در سه، بلکه تنگ‏تر فکر مى‏کردند و اصلا فکر مى‏کردند امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) براى قدرت و مقام مبارزه مى‏کند. خود حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: اگر من سکوت کنم مى‏گویند ترسید، اگر داد بزنم مى‏گویند دنبال قدرت است. هم‌چنین فرمود: از شانزده سالگى تاکنون که بیش از 60 سال از عمرم مى‏گذرد، در جبهه و در خط مقدم، درگیر هستم و براى برقرارى احکام خدا و اجراى عدالت آن‏قدر سرنیزه و تیغ به سر و صورت من خورده که چهره‏ام عوض شده است. ایشان یک جانباز به تمام معنى بودند و زیر بار همه این فشارها و جنگ‌هاى روانى عمل مى‏کردند. از طرفى یک گونه آدم‌ها هم بودند که اصلا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را نمى‏فهمیدند و فکر مى‏کردند که مى‏فهمند؛ کسانى که اگر مى‏توانستند چشم‏اندازشان را گسترش بدهند، مى‏دیدند که کلّ قضیه، محتاج به تجدید نظر است. در یک چنین فضاى خطیرى است که على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، کیفرخواستى علیه همه ظلم‌ها چه از نوع آماتورش چه از نوع حرفه‏اى‏اش صادر کردند و این کیفرخواست امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) علیه دستگاه‌هاى ظالم، دیگر به پیشانى تاریخ حقوق سیاسى، چسبیده و نمى‏شود جدایش کرد و قابل حذف از تاریخ نیست. ولى سخنان حضرت امیر(علیه‌السلام) که فقط یک نمونه‏اش، عهدنامه مالک‌اشتر است در لحظات تحریک‏پذیرى یا غلیان روح یک آدم معمولى سیاسى صادر نشده بلکه این‌ها حاصل یک فرآیند عظیم الهى - انسانى است که جز در اقیانوس روح انسان معصوم، تولید نمى‏شود. مى‏گویند مردان بزرگ در دوران غربت چنان ماهرانه سکوت مى‏کنند که انگار زبان مادرى‏شان سکوت بوده، ولى امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) علاوه بر این، مشکل دیگرى هم داشت و آن این که حتى وقتى هم حرف مى‏زد، عدّه‏اى حرف‌هاى ایشان را متوجه نمى‏شدند و معلوم است کسانى که سرشان آکنده از دروغ و ریا بود، پاسخ‌هاى امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را نمى‏شنیدند و اگر مى‏شنیدند، باز ارضا نشده، باقى مى‏ماندند. آن‌ها هیچ درکى از ایمان علوى نداشتند که مى‏تواند کل جهان را اشباع و معماى بزرگ زندگى و مرگ را حل کند، یعنى ایمان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را شیعیان واقعى او در آن دوران و در این دوران نمى‏فهمیدند.

 پس همه کسانى که با على(علیه‌السلام) جنگیدند، معاند بالفعل نبودند؛ عدّه معتنابهى از کسانى که با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) جنگیدند، آدم‌هاى بى‏تشخیص و صغیرى بودند و یا آدم‌هاى ضعیف‏النّفسى که حق و باطل را مى‏فهمیدند، ولى حاضر نبودند مسئولیت آن را بپذیرند. چون افراد ضعیف، منفعلند و این انفعال در واقع، دندان لقِّ خودشان است. «انفعال» از بیرون به آدم اصابت نمى‏کند. انفعال در درون آدم‌هاى مردّد، متولّد مى‏شود، همان‏جا تخم‏گذارى مى‏کند و همان‏جا تکثیر مى‏شود.

 پیشتر روشن شد که ملاک تعریف یک حکومت دینى، تطابق با معیارهاى دینى است. هر حکومتى که به عهدنامه مالک‌اشتر عمل مى‏کند، به همان میزان، دینى است و اگر عمل نمى‏کند، به همان میزان، غیردینى است. حال اگر معذور هم باشد بحث دیگرى است، ولى ملاک‌ها همین است؛ متونى مثل عهدنامه مالک‌اشتر هم مهر خصوصى یا محرمانه نخورده و به دست ما رسیده است منتها متأسفانه عدّه‏اى همواره خواسته‏اند و الان هم مى‏خواهند که در این جامعه و در این حکومت، دکترین عهدنامه مالک‌اشتر بایگانى شود و یکى از روش‌هاى آن‌ها هم از حیّز انتفاع و اقتدا، برانداختن الگوهاى صدر اسلام است. مى‏گویند این‌ها تاریخ است و اتفاقات هزار سال پیش، به ما چه مربوط؟ فقط مرثیه‏اى بخوانیم و عزادارى بکنیم و ثوابى ببریم. حال آن که اگر ما بحث «على(علیه‌السلام) و مرگ» را مطرح مى‏کنیم و باید هم بکنیم، بحث «على(علیه‌السلام) و زندگى» را هم باید مطرح کنیم. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) درس‌هایى را که براى زندگى فردى و اجتماعى دارد، به مراتب بیشتر و مهمّ‏تر است و نمى‏دانم چرا جامعه ما که شیعى‏ترین جامعه دنیا از حیث شناسنامه‏اى است، این درس‌ها را این‏قدر مسکوت گذارده و راجع به آن خیلى بحث و گفت‏وگو نمى‏شود. کسانى هم تئوریزه مى‏کنند که دوران حکومت علوى و اصول‌گرایى و این قبیل حرف‌ها گذشته، حرفش را نزنید. تنها عزادارى بکنیم و عبور کنیم والا این‌ها درسى براى حکومت و براى زندگى نیست. اینان غافلند از این که آن جامعه‏اى که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ساخت و داشت مى‏ساخت، جامعه‏اى نبود که صرفا با امر و نهى شدید بارآمده باشد و فرصت تفکّر پیدا نکرده باشد تا به محض قطع سلسله یک آمریّت، به حال خودش رها شود و یا مأمور امر آمران دیگر شود. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به دنبال تربیت یک ملت بود؛ ملتى که راه خدا را، راه خودش بداند، ولو با چشم مجروح و با پاى شکسته، این راه را تا آخر برود. ما در ایران هم داریم کسانى‏که شب‌هاى شهادت این امام، سیاه مى‏پوشند و شاید علاقه هم به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) دارند، ولى معتقدند که على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام)، امام واجب‏الاطاعه ما نیست، بلکه قطعه‏اى متعلق به تاریخ گذشته است و این مراسم هم یک یادمان است پس فقط یادى و ذکر خیرى کنیم و همین. اینان در واقع دانسته یا ندانسته، مروّجان همان گفتمان سرمایه‏دارى لیبرال هستند که به تقلید از آقامعلّم‌هایشان در غرب، علیه جامعه اصول‌گرا و نظام ایدئولوژیک علوى حرف مى‏زنند، در حالى‏که اصلا شناخت درستى از جامعه‏اى که على(علیه‌السلام) مى‏خواست بسازد، ندارند. این ساخت فکرى تا حدودى هم به تقلید از ماشین تبلیغاتى لیبرالیزم جنگ سرد در دهه‏هاى 50 و 60 در آمریکا و اروپاى غربى است که ادعاى مرگ ایدئولوژى مى‏کردند، این‌ها هم اصول انقلابى و حاکمیت علوى را در نقطه مقابل عقلانیت و واقع‏بینى تجربى، عَلَم مى‏کنند. هدفشان چیست؟ هدفشان کوبیدن الگوهاى دینى براى جامعه‏سازى است، تا به ما بگویند که هیچ الگویى پیش چشم شما نیست.

 روششان چیست؟ این است که ابتدا به اصول‌گرایى، به آرمان‌گرایى علوى، معنایى ضرورتا موهن مى‏دهند، یعنى ایدئولوژى علوى را تعمّداً به ‏نحوى غیردقیق و سیاه تعریف مى‏کنند که شنونده، بدون درک درست موضوع، حکم به محمولى که آن‌ها مى‏خواهند بکند و در واقع، شنونده هم در خصومت گوینده این حرف‌ها علیه اصول ایدئولوژیک سهیم شود. این کاراکترى که دشمنان حکومت دینى از «حکومت دینى» و «اصول‌گرایى علوى» ارائه مى‏دهند، بیشتر به خودشان شبیه است تا به حکومت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و اصول‌گرایى علوى، یعنى بیشتر به درد اقامه علیه خودشان مى‏خورد. ما باید بدانیم که این مبارزه با اصول‌گرایى، یک پروژه جهانى است و در ایران هم تعقیب مى‏شود و کارش را در ایران با شکستن الگوهاى معصوم در حکومت و سیاست و با ساختارشکنى سکولار شروع کرده است و یک عدّه هم متأسفانه ناآگاهانه در داخل این طرح جامع قرار گرفته‏اند و باز متأسفانه فقط تعداد کمى از بازیگران این صحنه مى‏توانند درک کنند که چگونه دارند مورد سوءاستفاده قرار مى‏گیرند.

 امّا فضایى که براى امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) قبل از خلافت ایشان ساختند، بعد هم منتفى نشد و تا آخر خلافت ایشان و تا لحظه شهادت ایشان باقى بود. حضرت امیر(علیه‌السلام) نامه سرگشاده‏اى دارند مربوط به ماه‌هاى آخر حکومت ایشان که مصر و شمال آفریقا سقوط کرد و به دست نیروهاى معاویه و اموى‏ها افتاد. در آن زمان، بعضى از اصحاب حضرت امیر(علیه‌السلام) در حالى که ایشان از سقوط مصر خیلى ناراحت بودند، از ایشان پرسیدند که با خلیفه اول و دوم بر سر چه مسائلى اصطکاک داشتید؟ حضرت گفتند: حالا وقت این حرف‌هاست؟ نیروهاى معاویه آمده‏اند مصر و شمال آفریقا را گرفته‏اند و در منطقه پیشروى مى‏کنند، آمده‏اید از من مى‏پرسید که بیست‏ و چند سال قبل چه شده بود؟ بعد فرمودند که من نه به شما، بلکه جواب مکتوبى به همه مسلمان‌ها و هرکسى که این نامه را بخواند مى‏دهم. این نامه سرگشاده حضرت به کل امّت اسلام پس از سقوط مصر است که در واقع نامه‏اى به تاریخ است و خود ایشان مى‏گویند: «مِنْ عَبْداللَّه» که در واقع بَثّ شکوایى از بنده خداست، خیلى دردناک است مى‏گویند: «مِنْ عَبْداللَّه عَلى امیرالمؤمنین الى‏ مَنْ قَرَاَ کتابى هذا من ‏المؤمنین والمسلمین» این نامه‏اى است از بنده خدا على امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به هرکسى که این نامه را بخواند، این در واقع یک نامه سرگشاده و افشاگرانه است، آن‌جا مى‏گوید که بر من چه گذشت. «السّلام عَلَیْکُمْ» درود بر شما، بعد توضیح مى‏دهد که ما اکنون با چه کسانى مى‏جنگیم که این‏قدر در جبهه‏ها سستى مى‏کنید؟ فرمود: داریم با «طُلقاء و ابناءِ الطّلِقاءِ» مى‏جنگیم، با کفّار و مخالفان انقلاب پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) که در صدر اسلام با ما مبارزه کردند و شکست خوردند و تسلیم شدند و پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) آن‌ها را آزاد کرد، حال ما با همان آزادشده پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و فرزندان آن‌ها و نسل بعدشان داریم مى‏جنگیم. این‌ها جبهه معاویه، کسانى هستند که به ریا و دروغ، اسلام آوردند، به دروغ گفتند که ما انقلاب را قبول کردیم و بعد از 25 سال، حال دوباره با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) درگیر شده‏اند. این‌ها همان کسانى هستند که 25 سال پیش، خودشان و پدرانشان به زور، تسلیم نهضت شدند. اینان، دشمنان قرآن و سنن الهى‏اند که تاکتیک عوض کرده‏اند.

 حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «أَهل البِدَعِ و الاحداث» یعنى اینان اهل بدعت‌گذارى هستند. اینان دین را قبول مى‏کنند براى این که عوضش بکنند. ما داریم با چه کسانى مى‏جنگیم؟ با «اَکَلَةُ الرُّشاء» رشوه‏خواران و «عَبَدَةالدّنیا» با بندگان دنیا. ما با این‌ها مى‏جنگیم. جبهه مقابل ما این‌ها هستند که حکومت را براساس رشوه و بندگى دنیا بنا کردند. فرمود «البایعُ دینه بِدُنیاه» این‌ها دین به دنیا فروش هستند، این‌ها مشروب مى‏خورند. «یُعَرفُ بالفسادِ فى الدّینِ و الفعلِ السَّیّئى» این‌ها شناخته شده‏اند به این که آدم‌هاى فاسد و بى‏دینى هستند، دینشان درست نیست و بدکار هستند. «فهؤُلآءِ قادَتُهم» بیایید رهبرانشان را نگاه کنید تا این جبهه را بشناسید. بنگرید که چه کسانى این خط را هدایت مى‏کنند؟ مى‏فرماید: «هؤلاءِ الذین لَوْ وَلُّوا عَلَیْکُمْ لاَظهروا فیکُم الْفسادَ وَالکبرَ وَالفجورَ وَالتَّسَلُطَ بِالْجَبرّیه» یعنى اینان کسانى هستند که اگر پیروز بشوند و بر شما ولایت پیدا کنند و اگر حکومت من براندازى شود و سقوط بکنم و این‌ها بر سر کار بیایند، فسادى را که تا حال مخفى بود، علنى مى‏کنند. تاکنون فساد در خانه‏هاى آن‌ها بود، اما از این پس آن را به خیابان‌ها مى‏آورند، اهل تکبر هستند، اهل فجور هستند، اهل تسلط بالجَبرِیه یعنى دیکتاتورى‏اند، اهل استبداد هستند، اهل فساد در ارض هستند، اهل تبعیت هواى نفس هستند. بعد خطاب به اصحابشان مى‏گویند: «فیکُمُ العُلماء والفقهاء والنُجباء» بین شما آدم‌هاى بزرگ، فقها و علما هستند، آدم‌هاى نجیب، حکما، حافظان قرآن، متهجّدان در سحر هستند. «افلاتسخطون»؟ چرا شما عصبانى نمى‏شوید؟ چرا ایستاده‏اید و همین‏طور مرا نگاه مى‏کنید؟ چرا حرکت نمى‏کنید؟ «اَفَلا تَهتَمُّون»؟ چرا همت و اهتمام نمى‏کنید؟ معلوم مى‏شود دوره‏اى بوده که دیگر هرچه حضرت امیر(علیه‌السلام) داد مى‏زده، کسى گوش نمى‏داده و همه مى‏گفتند: عجب! صحیح مى‏فرمایید، ولى حالا شما خودتان را خیلى ناراحت نکنید، مى‏گذرد. خوب، حضرت با چنین آدم‌هایى رو به ‏رو بوده‏اند. ایشان در آخر یکى از سخنرانی‌هایشان بر سر منبر گریه مى‏کنند. مى‏گویند که چرا به خود نمى‏آیید؟ چرا تکان نمى‏خورید «اَن یُنازِعَکُم الولایةَ علیکم سفهائُکم» آیا نمى‏فهمید که یک مشت احمق دارند بر شما حاکم مى‏شوند؟ آیا نمى‏فهمید که سفهاى جامعه بر شما حاکم خواهند شد؟ «والاشرارُ الارَاذِل»، یک عدّه اشرار و آدم‌هاى رذل دارند بر شما مسلّط مى‏شوند چرا نشسته‏اید و نگاه مى‏کنید و به من کمک نمى‏دهید؟ بعد فرمود: «فاسمعوا قولى اذا اقول» گوش کنید به حرفم وقتى حرف مى‏زنم. «أطیعوا امرى اذا امرتُ»: وقتى دستور مى‏دهم اطاعت کنید، من چه‏قدر دستور بدهم که در هوا معلّق مى‏ماند؟ به‏خدا اگر به تنهایى با همه دشمنان درگیر شوم، وحشت ندارم «لا اسْتَوحشتُ» فرمود: به شما بگویم؛ من هیچ تردیدى در این صف‏بندى ندارم. «اِنّى مِن ضَلالَتِهُم الّتى‏ هُم فیها وَالهُدىَ الذّى نحن علیه لَعلى‏ ثِقَةٍ وَ بَیّنهٍ» من در این که آنان باطل هستند و من بر حقّ هستم، ذرّه‏اى تردید ندارم و مثل روز برایم روشن است که حق و باطل کجاست. حال آن که طرف مقابل کیست؟ طرف مقابل، کافر و مشرک نیست. رهبرش معاویه است که برادرزن پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و از کتّاب وحى و اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) محسوب مى‏شود و در جبهه‏اش بسیارى از اصحاب یا فرزندان اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و بزرگان جامعه اسلامى در کنار او هستند. این تازه معاویه است که احتیاج به توضیح ندارد، چه رسد به طلحه و زبیر و دیگران که فضایل و سوابق زیادى داشتند. پس تشخیص براى عدّه‏اى سخت بوده است که على(علیه‌السلام) درست مى‏گوید یا آن‌ها؟ همه از خویشان پیغمبرند، اصحاب پیغمبرند.

 حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: مردم بدانید: «اِنّى‏ اِلى‏ لِقاء ربّى‏ لَمُشتاق» من مشتاق مرگ و منتظر شهادت هستم و تمام تأسف و حزن من نه بابت خودم، بلکه بابت شماست و بر شما مى‏ترسم. تعبیر بسیار زیباست: «اِنّى اِلى لقاء رَبّى لَمُشتاق وَ لِحُسنِ ثواب ربّى لَمُنتظر» من تنها منتظر پاداش خدا و آماده مرگ و منتظر شهادت هستم، اما همه نگرانى من به خاطر شماست: «من اَن یلى امر هذه الامّة سفهاءها و فجّارها» من مى‏ترسم یک مشت آدم سفیه و نادان و یک مشت آدم فاسق و فاجر بر شما حاکم شوند. «وَ یَتَّخذوا مال اللَّه دُوَلاً وَعِباد اللَّه خَوَلا» و مى‏ترسم اموال عمومى را که «مال‌اللَّه» یعنى مال خدا و مال همه مردم است یعنى اموال عمومى را بین خودشان دست به دست کنند و بخورند و بندگان خدا را تبدیل به بردگان خود کنند. این‌ها در واقع فلسفه مبارزات و حکومت اسلامى است. فرمود: مى‏ترسم آنان به صالحان و انسان‌هاى درستکار، اعلام جنگ کنند و آن‌ها را قلع و قمع کنند. «وَالصَّالحین حَرباً والفاسِقینَ حِزباً» آدم‌هاى فاسق را در جامعه، سازماندهى و منسجم کنند و با کمک این‌ها به سراغ آدم‌هاى صالح بیایند. «فَوا للَّه اِنّى لَعَلى‏ الْحَقّ» به‏ خدا سوگند من بر حقّ هستم. «وَ اِنّى‏ لِلشَّهادَةِ مُحِبٌّ» و عاشق شهادت هستم.

 ایشان یک‏ بار هم بر سر منبر گریه کردند؛ زمانى که دیدند همه ایستاده‏اند و فقط نگاه مى‏کنند ناگهان حضرت، وسط سخنرانى‏شان سکوت کردند، سکوت، سکوت و سپس سرشان را پایین انداختند. بعد ناگهان دیدند که شانه‏هاى امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مى‏لرزد. ایشان گریه مى‏کردند، اول آرام بود و بعد هق‏هق على(علیه‌السلام) بلند شد. بلند بلند گریه مى‏کند، روى منبر و وسط سخنرانى گریه مى‏کند. فرمود: «ما ضرَّ اِخوانُنَا الذینَ سُفِکتْ دمائهُمْ اَنْ لایکونوا الیومَ احیاءً» ضرر نکردند آن برادران ما که خونشان ریخته شد و شهید شدند از این که امروز زنده نیستند و این روزهاى سیاه را نمى‏بینند، خوشا به‏ حال آن‌ها که شهید شدند. آن‌ها دیگر نیستند که  «یُسیقونَ الغُصَص وَ یَشْرِبونَ الرّنق» غصه بخورند و رنج بکشند و مثل شمع آب بشوند، خوشا آنان که شهید شدند و نماندند مثل من که این‏ همه رنج ببرند. بعد مى‏گوید: «قد وَاللَّه لَقوا اللَّه» به ‏خدا سوگند آنان به لقاى خدا رفتند و خداوند، اجرشان را داد و به امنیت و دارُاْلاَمْن الهى رسیدند. جمله بسیار دردناکى است. فرمود: «اَیْنَ اِخْوانى؟» کجایند برادران من. و اصحابشان را که شهید شده بودند یکى‏یکى اسم بردند. گفت کجایند برادرانم که بر مسیر حقّ بودند؟ عمّار کو؟ کو ذوالشّهادتین؟ اَیْنَ ابن التیّهان؟ اَینَ نظرائْهُم مِنْ اخوانهم؟ کو امثال این برادران؟ «الّذینَ تَعاهدوا عَلىَ الْمَنّیة» آن‌ها که زیر پرچم من پیمان مرگ بسته بودند و دشمنان، سرهایشان را نزد آدم‌هاى فاسد هدیه مى‏بردند. یعنى هر لحظه آماده شهادت بودند. حضرت آن‏قدر روى منبر گریه کرد که صورت و محاسنش خیس شد. بعد فرمود: «اَوِّه عَلى‏ اِخوانى» آه برادرانم! «الّذینَ تلووا القُرآن و اَحکموه» آن‌ها که اهل تلاوت قرآن بودند و قرآن را حاکم مى‏کردند، آن‌ها که فریضه و واجبات الهى را اقامه مى‏کردند، آن‌ها که سنّت خدا را احیا مى‏کردند و بدعت را مى‏میراندند.

 «وَ دُعُوا اِلىَ الْجهاد فَاَجابُوا» و وقتى به جهاد و مبارزه دعوتشان مى‏کردم، فورا بلند مى‏شدند. «و وثقوا بِالْقائد» به رهبرشان اعتماد داشتند «فَاتّبَعُوه» و اطاعت مى‏کردند. این‌ها دردهاى امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در اواخر حکومتش است و این وضعیت ایشان بود. اما از انتقادهایى که به خلیفه سوم مى‏کردند، فقط یک نمونه را این‌جا عرض کنم: شورش که شد، جمعیت اطراف دارُالْاِماره ریخت و دارالخلافه را محاصره کرد.

  ببخشید، هر کدام از این مطالبى که مى‏فرمایید مثلا همین نامه سرگشاده که فرمودید یا همان که حضرت امیر(علیه‌السلام) بر منبر خود گریه مى‏کنند این‌ها همه پیام دارد و جا دارد که هر کدام را بحث جداگانه بکنیم و خیلى جالب است.

  و خیلى هم دردناک است. بله آن‌جا جمعیت فشار مى‏آورد. خلیفه حدود یک‏ ماه مقاومت مى‏کند. این محاصره و درگیری‌ها طول مى‏کشد، مدّتى متارکه مى‏شود، دوباره درگیرى مى‏شود، بالاخره قرار مى‏شود که خلیفه سوم، در رفتار پیشین تجدید نظر کند و تعهداتى بدهد که مفاسدى را در جامعه و حکومت جبران کند، مردم مى‏گویند که ما على(علیه‌السلام) را قبول داریم که با خلیفه از طرف ما صحبت کند و تعهد بگیرد که این مفاسد را اصلاح کند. حضرت به خلیفه گفتند: چیزى بنویس و تعهد کن که کارها را درست مى‏کنى. چون در مواردى بر خلاف سنّت پیغمبر و قرآن عمل شده است. خلیفه گفت: تو بنویس، من امضا مى‏کنم. مى‏دانید که اگر امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) داماد پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) بود، عثمان هم دو بار داماد پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) بود، و از همرزمان سى‏ساله بودند. خلیفه گفت: تو هرچه بنویسى که مردم راضى بشوند، من امضا مى‏کنم. این در واقع عذرخواهى از مردم و تعهد به آن‌هاست که متن آن را حضرت امیر(علیه‌السلام) نوشتند با این مضمون:

 «بسم اللَّه الرحمن الرحیم. اِنَّ لَکُمْ عَلىَّ اَنْ اَعْمَلَ فیکُمْ بِکتابِ اللَّه عَزَّوَجَلَّ» خلیفه به مردم مى‏گوید که حقّ شما به گردن من است که از این پس دیگر به کتاب خدا و طبق قرآن و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) حکومت کنم. قبول دارم که مواردى خلاف کتاب و سنّت عمل شده، آن‌ها را اصلاح مى‏کنم. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به نفع مردم تعهد مى‏گیرد که چه؟ «اِنَّ الْمَحرومَ یُعْطى‏» به محرومان جامعه باید رسیدگى شود، چون در جامعه اسلامى، انسان فقیر، گرسنه و بى‏خانمان نباید باشد. «اِنَّ المحرومَ یُعْطى‏» محرومان باید تأمین شوند «وَالْخائف یُؤمَن وَ الْمَنْفىَّ یُرَدَّ» آن‌ها که به ‏خاطر نهى از منکر، تبعید شدند و تحت فشار قرار گرفتند مثل مالک‌اشتر، ابوذر و کمیل‏بن‏زیاد که تبعید شدند و یا کسانى که زندانى شدند و با آن‌ها برخورد شده، همه کسانى که شیعیان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بودند، اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) بودند و به خاطر امر به معروف و نهى از منکر، تهدید یا تبعید شدند، این‌ها باید جبران شود. «وَ اَنَّ المال یُرَدُّ الى‏ اَهلِ الحقوق» کسانى که از اموال بیت‏المال سوء استفاده کردند، اختلاس کردند، همه اموال باید به مردم و به صاحبان حقّ برگردد. این‌ها را تعهد کن تا حکومت به راستى اسلامى شود «وَ اَنْ یُعْزَل» بعد هم عزل کسانى چون عبداللَّه بن سعد ابى‏سرح، حاکم مصر، و حاکمانى را که فاسدشده بودند، مطالبه کردند. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: کارگزاران فاسد شده را عزل کن و کسانى را بر سرکار آور که در چهارچوب کتاب و سنّت عمل کنند. «وَ یُوَلىَّ عَلَیهِم مَنْ یَرضُوهُ» و مردم هم راضى باشند. از مردم پرسیدند: چه کسى حاکم مصر باشد؟ مردم گفتند: محمدبن‏ابى‏بکر را مى‏خواهیم. عثمان هم پذیرفت. «لَکُمْ ذلِک»: حاکم را عوض کردم، تو برو حاکم شو. باز مردم راضى نشدند. گفتند: این تعهد کتبى کافى نیست باید على(علیه‌السلام) ضمانت کند. على(علیه‌السلام) باید امضا کند و ضامن خلیفه شود تا ما قبول کنیم. لذا حضرت زیر آن نامه نوشت: «انّ على بن ابى‏طالب ضمینٌ للمؤمنین بِالْوفَاءِ لَهُمْ بِما فى‏ هذا الْکِتاب» على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) ضمانت مى‏کند براى مؤمنین به آن چیزى‏که در این عهدنامه آمده وفا و عمل شود. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) امضا گذاشت تا مردم قبول کردند به خلیفه مهلت بدهند که کارها را درست کند. بعد هم شاهد گرفتند: «شَهِدَ على ذلِک... زبیر، طلحه، سعدبن‏ابى‏وقّاص، عبداللَّه بن عمر، زیدبن‏ثابت و...» همه زیر نامه را امضا کردند که ما شاهد این قرارداد و تعهدنامه بودیم. به تاریخ ذى‏الحَجّه سال 35.

 البته مردم بعدها دیدند که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) چگونه حکومت کرد و مزه حکومت دینى را چشیدند. از امام باقر(علیه‌السلام) در روایتى مى‏پرسند که پدر شما چگونه حکومت کرد که هنوز که هنوز است هرکس نام حکومت على(علیه‌السلام) را مى‏آورد زیر زبانش مزه مى‏کند؟ امام باقر(علیه‌السلام) فرمود: «لَقَدْ وَلى عَلىٌ خَمْسَ سنینَ و ما وَضَعَ اجُرَّةً عَلى‏ اجُرَهُ» مى‏گوید: پدر ما، على، نزدیک به پنج سال ولایت کرد و در تمام آن دوران، یک آجر روى آجر براى خودش نگذاشت. در تمام دوران حکومت، یک خشت روى خشت براى خود نگذاشت. پدر ما، على(علیه‌السلام)، این‏گونه حکومت کرد «وَ لا اَقْطَعَ قَطیعاً» و از بیت‏المال براى خویشان و دوستانش و حزبش حاتم بخشى نکرد. «وَ لا اَوْرَثَ بَیْضاءَ و لا حَمراء» از خود، طلا و نقره‏اى ارث نگذاشت. این در حالى بود که بعضى از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) که یاران سابق امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بودند و سوابقى در جنگ و انقلاب داشتند هم‌چون طلحه و زبیر، وقتى که مردند و قرارشد اموالشان را میان ورثه‏شان، تقسیم کنند، آن‏قدر طلا داشتند که باید با تبر مى‏شکستند و معلوم است که چرا با على(علیه‌السلام) درگیر شدند. شما حسّاسیت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را در باب رشوه یا چیزى که نزدیک به رشوه است، ملاحظه کنید. این قضیه در نهج‏البلاغه آمده است. خود حضرت امیر(علیه‌السلام) نقل مى‏کند که کسى براى من چیزى آورد، ظرفى سربسته که معلوم بود معجون خوش‌مزه‏اى در آن است. حضرت این‌جا با تنفّر صحبت مى‏کند، مى‏گوید: انگار با آب دهان مار و با زهر مار، سر آن ظرف را مهر کرده بودند. با تنفّر نسبت به این هدیه حرف مى‏زند. مى‏گوید: آورد جلوى من گذاشت. از او پرسیدم که این چیست براى حاکم اسلامى آورده‏اى؟ «صَدقهٌ اَوْ زکاةٌ اَم صِلةٌ؟» این صدقه است که براى من آورده‏اى یا زکات یا صِله؟ هرکدام باشد براى ما حرام است و به من تعلق نمى‏گیرد. براى من چه آورده‏اى؟ گفت: «هَدیةٌ» هدیه‏اى است که خدمتتان آورده‏ام. چه‌قدر مقدس‏بازى در مى‏آورید؟ حضرت امیر(علیه‌السلام) چه جواب داد؟ گفت: خدا مرگت بدهد. آمده‏اى سر من کلاه شرعى بگذارى و از راه مذهب وارد شوى؟ اسمش را رشوه نمى‏گذارى، اسمش را هدیه مى‏گذارى؟ و براى این که کارش یک‌سره شود فرمود: به ‏خدا سوگند اگر هفت سرزمین را همین الان به‏نام من کنند و قیمتش فقط این باشد که دانه گندمى را از دهان مورچه بگیرم، این معامله را نخواهم کرد و در حد گرفتن یک دانه گندم از دهان مورچه‏اى هم معصیت نمى‏کنم. حال تو آمدى با یک ظرف خوراکى مرا بخرى؟ از این قبیل موارد در روایات، زیاد است.

 این‌جا لازم است تذکرى بدهم که وقتى ما راجع به خلیفه سوم و خلفاى قبل بحث مى‏کنیم، به آن معنا نیست که زحمات و تلاش‌هایى را که آن‌ها در دوران پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) کشیده بودند، انکار کنیم. من بنا را بر این مى‏گذارم که برادران اهل سنّت ما نسبت به این قضیه توجیه هستند که قصد ما این‌جا اهانت به کسى العیاذباللَّه نیست، ولى بالاخره نکته‏اى است و بین امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) با خلیفه سوم و خلفاى قبل، اختلاف نظرى بود و این دیگر چیزى نیست که کسى کتمان کند، بحث تاریخى است و اسنادش هم روشن است. واقعا اختلاف نظر و اختلاف سیره وجود داشته است والا قصد توهین به خلفاى قبل از حضرت امیر(علیه‌السلام) را نداریم، منتها مسیرى که ما معتقدیم، مسیر على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) است ضمن احترام به زحماتى که دیگران در راه دین کشیده‏اند.

  Ãآیا حضرت‏علیه‌السلام، خودشان حکومت دینى را تعریف کرده‏اند؟

  بله، سرتاسر زندگى و رفتار حضرت امیر(علیه‌السلام) در واقع، تعریف حکومت دینى بود و راجع به حکومت دینى هم مکرّراً تعریف‌هایى ارائه داده‏اند. من فقط به یک نمونه اشاره مى‏کنم. ایشان در همان ابتداى عهدنامه مالک‌اشتر وظایف حکومت دینى را مى‏شمارند و چهار رکن را مطرح مى‏کنند که حکومت دینى، حکومتى است که این چهار رسالت را بگزارد. فلسفه سیاست و قدرت در اسلام از جمله، این چهارتاست. در تعریف امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) حکومتى دینى است که به این چهار وظیفه تا جایى که مى‏تواند عمل کند. حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرماید: «هذا ما اَمَرَ بِهِ عبداللَّه امیرالمؤمنین‏علیه‌السلام» این امریه و فرمان بنده خدا على(علیه‌السلام) است. جالب است که در اوامر حکومتى‏شان، نخستین صفتى که براى خود مى‏آورد «عبداللَّه» است. مى‏گوید: این دستور بنده خدا، سپس امیرالمؤمنین است. یعنى عبداللَّه و عبودیت را قبل از امیرالمؤمنین و امارت و آمریّت قرار مى‏دهد، زیرا «آمریّت» کاملاً به «عبودیت» مربوط است. در منطق على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) که منطق قرآن و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است، کسى «حقّ آمریّت و ولایت» دارد که بیش از دیگران «عبودیت» دارد و لذا حکومت دینى دقیقا ضد استبدادى است. کسى حقّ حکومت بر مردم دارد که «عبد خدا» باشد. چه کسى عبد خداست؟ کسى که حقوق مردم را رعایت کند لذا استبداد دینى، ذاتا منتفى است. استبداد دینى در منطق امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) معنى ندارد، مگر این که کسانى با سوء استفاده از دین و تظاهر به دین، استبداد بورزند که این نفاق است و در واقع، ایمان نیست. در همان آغاز عهدنامه، حضرت امیر(علیه‌السلام) به مالک مى‏فرماید: تو را براى چهار کار مى‏فرستم که چهار رکن تعریف حکومت دینى و چهار وظیفه حاکمان دینى در همه دوران‌هاست. فرمود: تو را اولا براى «جبایَةُ الخِراج»، جمع‏کردن مالیات‌هاى حکومتى مى‏فرستم. یعنى مالیات را از سرمایه‏دارها به نفع فقرا و محرومان بگیر. به تعبیر امروز، توزیع عادلانه ثروت و پرکردن فاصله‏هاى طبقاتى، یک وظیفه حکومت اسلامى است که همان اجراى عدالت اقتصادى است.

 دوم: «عِمارةُ البلاد» تو را مأموریت مى‏دهم براى این که سرزمین‌هاى اسلامى را آباد کنى. پس وظیفه دینى حکومت، آبادکردن جامعه اسلامى و پیشبرد امور جامعه اسلامى در همه علوم، صنایع، دانشگاه‌ها، پزشکى، کشاورزى و همه مسائل معاش و نیازهاى دنیوى و طبیعى مردم است. حکومت اسلامى باید در همه این حوزه‏ها جلودار در صحنه جهانى باشد. «عِمارة البلاد» به‏ معناى آبادکردن سرزمین‌هاى اسلامى است، چون جامعه مخروبه، جامعه عقب‏افتاده، جامعه وابسته و محتاج و مصرف‏کننده، جامعه دینى نیست و در تعریف امام، یکى از وظایف حکومت دینى، آن است که سرزمین‌هاى اسلامى را آباد کند و سطح زندگى و رفاه عمومى را ارتقا دهد.

 سوم: «جهاد عَدوِّها» یعنى مبارزه با دشمنان اسلام و مسلمین، تأمین امنیت داخلى، تأمین امنیت خارجى و استقلال و عزت جامعه اسلامى است.

 چهارم که بسیار مهمّ است: «اِسْتِصْلاح اهْلِها» تربیت فرهنگى و اخلاقى و معنوى مردم و اصلاح جامعه هم جزء وظایف حکومت دینى است. این که بعضى مى‏گویند حکومت نباید در مسائل اخلاقى و معنوى دخالت کند و باید بى‏طرف بماند، حرفى غلط و غیردینى است. دولت اسلامى در مسائل فرهنگى نباید «دولت بى‏طرف» باشد و یک سند شرعى‏اش همین است که حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏فرماید تو وظیفه دارى براى تربیت و اصلاح فرهنگ و افکار عمومى در جامعه، برنامه‏ریزى کنى و نمى‏توانى بگویى که فرهنگ، ربطى به من ندارد و اگر دخالت کنى مى‏گویند دین، دولتى مى‏شود! نه، یکى از وظایف دولت دینى این است و این، غیر از دین دولتى است.

 با توجه به این که حضرت على(علیه‌السلام) در زمینه مصرف بیت‏المال و حقوق مردم هم خیلى حساسیت نشان مى‏دادند، لطفا درباره بیت‏المال و حقوق مردم هم توضیح بفرمایید.

  در این باب هم روایت زیاد است و من فقط به یک یا دو نمونه اکتفا مى‏کنم. حضرت امیر(علیه‌السلام)، شبکه بازرسى مخفى و علنى در حکومت داشتند. در نهج‏البلاغه آمده است که: «أَخْبَرَنى عینى بِفُلان یا اَخْبَرنى عیونى» یعنى چشمان من (نیروهاى بازرسى مخفى) به من خبر دادند که تو آن‌جا چه مى‏کنى. مثل موردى که درباره عثمان‏بن‏حنیف، حاکم بصره، اتفاق افتاد. نیروهاى اطلاعاتى حضرت چه دقیق به حضرت گزارش مى‏کنند که عثمان‏بن‏حنیف استاندار بصره، به میهمانى سرمایه‏دارهاى بصره رفته و بر سفره چرب نشسته است، در حالى‏که در این میهمانى، فقرا را راه نمى‏دادند و فقط سرمایه‏دارها در مجلس حاضر بوده‏اند. تا این گزارش به حضرت مى‏رسد، فورا برخورد شدید مى‏کند. به او مى‏نویسد که من فکر نمى‏کردم تو این‏قدر تربیت نشده باشى که دعوت کسانى را بپذیرى که فقرا را بر سر سفره‏شان راه نمى‏دهند و تنها ثروتمندان بر سر این سفره حاضر بوده‏اند. شنیده‏ام بر چنین سفره‏اى نشستى و برایت خوراکى مى‏آوردند و تو پى‏درپى مى‏خوردى.

 یا خبر مى‏دهند که در بازار اهواز، متصدى امور اقتصادى منطقه، اموال مردم را بالا مى‏کشد، رشوه و اختلاس مى‏کند و بین مردم اهواز پچ‏پچ راه افتاده که این حکومت دینى چه حکومتى است؟ حکومت على(علیه‌السلام) چه حکومتى است که مسئول حکومتى‏اش رشوه مى‏گیرد؟ حضرت امیر(علیه‌السلام) فورا به فرماندار ناحیه اهواز دستور حکومتى صادر مى‏کند. ملاحظه کنید که برخورد قاطع، سریع و خشن با کسانى که به حقوق مردم تجاوز مى‏کنند و اهل اختلاس و ظلم به مردمند، چگونه است؟ حضرت به فرماندار ناحیه دستور مى‏دهند که در مورد ناظر مالى بازار اهواز که خیانت کرده، چنین کن: بلافاصله او را عزل کن، مسامحه و مماشات نکن و او را چنان که هست، بى کم و بیش به مردم معرفى کن. این هم نکته مهمّى است، چون منطق بعضى - ولو با حسن نیّت - این است که حالا اگر کسى در حکومت، رشوه خورد؛ صدایش را درنیاورید چون اگر علنى شود، مردم بدبین مى‏شوند. این عکس منطق على(علیه‌السلام) است که مى‏گوید: اتفاقا اگر صدایش را درنیاورى، مردم بدبین مى‏شوند. شفاف به مردم بگو و معرفى‏اش کن. فرمود: او را به مردم معرفى کن و آبرویش را بریز. چرا؟ براى این که او آبروى حکومت دینى را نزد مردم ریخته است. فرمودند: او را حبس کن و اگر در مجازات او کوتاهى کنى، خودت را عزل و خوار مى‏کنم، این حکم خداست و باید اجرا کنى. قاطعیت را ببینید. فرمودند او را در نماز جمعه پیش چشم مردم اهواز، شلاق بزن تا مردم ببینند. او را در کوچه‏هاى اهواز بگردان تا همه ببینند و هرکس مدرکى دارد، طلبش را از او بستاند. حدود الهى، مهمّ است و حقوق مردم هم جزو حدود خداست و حضرت امیر(علیه‌السلام) که غیرت‏اللَّه است، این‏قدر محکم مى‏ایستد. مى‏گوید: پایش را در زنجیر کن و به ‏جز وقت نماز زنجیرش را باز نکن. زنجیرش کن براى این که حیثیت دین و حکومت دینى را ضایع کرده و مردم را به دین و حکومت دینى، بدبین کرده است. فرمودند: ملاقاتى نداشته باشد تا راه پاسخ‌گویى به دادگاه را به او نیاموزند و او را به آزادى امیدوار نکنند. ملاقات ممنوع باشد تا نکند قبل از دادگاه به او بگویند که هواى تو را داریم، این‏گونه بگو، آن‏گونه نگو. ما خلاصت مى‏کنیم. حضرت، کارگزار خائن را حبس انفرادى و بایکوت مى‏کنند و مى‏گویند وقتى زندانیان را براى هواخورى بیرون مى‏برى، او را نبر، مگر بترسى که مریض شود و اگر کشش داشت یک نوبت دیگر هم در نماز جمعه 35 ضربه شلاق بزن.

 این حسّاسیت راجع به بیت‏المال و اموال عمومى است.امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) این گونه عمل مى‏کرد که مى‏گفتند خشن است. بله، نسبت به دفاع از حقوق مردم، خشن بود. اصحاب ایشان مى‏گویند که هروقت على(علیه‌السلام) را در جبهه گم مى‏کردیم، مى‏گشتیم ببینیم که کجا بیشتر خون دشمنان خدا ریخته و سازماندهى صفوف دشمن از هم گسسته است، مى‏فهمیدیم على(علیه‌السلام) آن‌جاست، ولى همین على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) در دو جا ضعف نشان مى‏دهد و پاهایش مى‏لرزد: یکى موقع اذان است که تا صداى اذان مى‏آمد، زانوان على مى‏لرزید و رنگش مى‏پرید، و دیگر وقتى که یک یتیم یا انسان محرومى را مى‏دید، به خود مى‏لرزید و کم مى‏آورد. این نیز در واقع، ضعف نیست و عین قوت است. او وقتى مى‏دید کسى در حکومت، اموال عمومى و حقوق همسر شهید، زن بیوه و یتیم شهید و خانواده‏هاى فقرا و محرومانى را که بچه‏هایشان گاهى یک ماه مى‏گذرد و نمى‏توانند یک وعده گوشت بخورند، بالا مى‏کشد؛ وقتى مى‏دید به آن‌ها خیانت روا مى‏شود؛ آن وقت خشمگین مى‏شد، چون شنیده بود که پیغمبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: در جامعه اسلامى اگر خانواده‏اى را دیدید که چهل روز بر او گذشت و نمى‏تواند یک وعده گوشت بخرد «لیَستَقْرِضْ عَلى‏اللَّه وَلْیَاکل الْلَّحم» باید دولت به آن‌ها وام بدهد تا گوشت بخرند و بخورند. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: در جامعه اسلامى، دولت اگر مى‏تواند نباید بگذارد حتى یک خانواده مسلمان، بدهکار از دنیا برود و خانواده‏اش بعد از او تحقیر بشوند.

 یک نمونه دیگر هم عرض کنم: یکى از نزدیک‏ترین دوستان و بستگان و یاران امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) که ایشان هم متأسفانه به على(علیه‌السلام) خیانت کرد، پسرعموى ایشان بود که از افراد برجسته بود و حضرت به او اعتماد داشت. او را حاکم بصره کرد و بعد خبر رسید که وى گفته حالا که فلانى و فلانى بالا کشیدند، ما هم این کار را بکنیم. حضرت با او هم تعارف نکردند. ایشان هرگاه مطلع مى‏شد، فورا برخورد مى‏کرد. امام در نامه تندى خطاب به او نوشت: «اِنّى کُنتُ اَشرکتُک فى اَمانتى» من تو را شریک خودم در این امانت الهى قرار داده بودم. حکومت، امانت خدا و مردم است. امانه‌اللَّه و امانه‌الناس است. من تو را شریک در این مسئولیت و امانت کردم و تو به من خیانت کردى: «خُنت مَعَ الخائنین»، «فَلمّا رَایتَ الزّمان على‏ابن‏عمّکَ قَدْ کَلِب» دیدى بسیارى اطراف من را خلوت کرده‏اند و به من پشت مى‏کنند. دیدى اوضاع برگشته و همه مرا تنها گذاشته‏اند، تو هم گفتى معلوم مى‏شود دیگر اواخر حکومت على(علیه‌السلام) است و ضعیف مى‏شود، عدّه‏اى مى‏خورند ما هم بخوریم! حضرت مى‏گوید: تو هم به من خیانت کردى؟ این آدم، سابقه جهاد، سوابق خوبى داشته که امام فرمود: معلوم مى‏شود از آن مبارزات و جهادهاى گذشته هم خدا را اراده نکرده بودى و نیّت خدایى نداشتى. چگونه مى‏شود براى خدا جنگیده باشى و خواسته باشى جانت را تقدیم کنى، ولى اینک از مال نتوانى بگذرى؟ معلوم مى‏شود آن وقت هم عیبى داشتى که اکنون روشن مى‏شود. گویا بیّنه آشکارى از طرف خداوند نداشتى «وَکانّکَ اِنّما کُنتَ تکیدُ هذِهِ الامّه» مثل این که مى‏خواهى کلاه این امّت را بردارى و دنیایشان را به نفع خود مصادره کنى و مى‏خواهى در بهره‏گیرى از اموال عمومى فریبشان بدهى. اینک که مجال خیانت یافتى، شتاب کردى و آن‌چه توانستى از مالى که براى بیوه زنان و یتیمان و محرومان نهاده بودند ربودى، چنانکه گرگ، بز زخم‏خورده را به نیش مى‏کشد. تو اموال مردم را به نیش کشیدى و به حجاز بردى بى‏آن که احساس گناه کنى. با اموال مردم چنان کردى که گویى ارث پدر و مادرت بود. سبحان‏اللَّه. «اَوْ ما تؤمن بالمعاد؟» آیا تو به معاد اعتقاد ندارى؟ «اَوْ ما تؤمن بنقاش الحساب؟» تو از روز حساب نمى‏ترسى؟ اى کسى که تو را عاقل مى‏دانستیم، چگونه اموالى را که مى‏دانى حرام است و مال تو نیست، بالا مى‏کشى؟ چگونه مال مساکین، مؤمنین، مجاهدین و رزمندگان را صرف خود مى‏کنى؟! بعد فرمودند: از خدا بترس و اموال عمومى را برگردان. «فَانّکَ اِن لَمْ تَفْعل لاضربنَکَ بسیفى...» اگر این اموال را برنگردانى با شمشیرى تو را مى‏زنم که هرکسى را با این شمشیر زدم، به جهنّم رفت. با تو درگیر مى‏شوم و بر سر بیت‏المال مسامحه نمى‏کنم.

 «واللَّه لَوْ اَنَّ الحسنَ و الحسین....» و به‏خدا سوگند اگر حسن و حسین هم کارى را که تو کردى مى‏کردند، با ایشان نیز همین برخورد را مى‏کردم. نمونه دیگر این که سوده، زنى بسیار بافضیلت بود که حتى بعد از شهادت حضرت امیر(علیه‌السلام)، وقتى معاویه او را احضار مى‏کند و مى‏گوید راجع به على(علیه‌السلام) بگو و من را با على(علیه‌السلام) مقایسه کن. این خانم مى‏گوید: من نمى‏توانم على و حسن و حسین را با تو مقایسه کنم، اما غلام على، بر تو و امثال تو و کلّ اولاد تو فضیلت دارد. یک بار در دوران حکومت حضرت امیر(علیه‌السلام)، پس از آن که حضرت، نماز جمعه را خواندند، این خانم آمد و کنار حضرت امیر(علیه‌السلام) نشست و گفت: آقا، شما این‌جا نشسته‏اید، اما مسئولى را که براى شهر ما نصب کرده‏اید، خائن است و چه و چه مى‏کند. حضرت(علیه‌السلام) گزارش ویژه‏اى پرسیدند و تأیید شد و وقتى یقین کرد که سوده درست مى‏گوید، رو به قبله کرد و در حضور این خانم و حضّار، استغفار کرد و گریست و حکم عزل او را همان‏جا نوشت و به خانم سوده داد و به آن خانم گفت: خود تو از طرف ما مأمور هستى که حکم عزلش را ببرى، او دیگر مأمور ما نیست و بعد هم باید محاکمه شود. حضرت نسبت به حقوق مردم و حقُ‌النّاس که جزو مقدّسات و محترمات فقه شیعه است، حساس بود. همه فقهاى شیعه بر مسئله حقُ‌النّاس تأکید اکید کرده و گفته‏اند که خداوند از حقُ‌‏اللَّه مى‏گذرد، ولى از حقُ‌النّاس نمى‏گذرد. حقُ‌النّاس، همین حقوق بشر است منتها حقوق بشر در تعریف الهى و انبیایى آن، نه در تعریف لیبرالى و سرمایه‏دارى و غربى.

حضرت در همان ابتدا حکومت خود را چگونه ترسیم کردند؟ مانیفست ایشان چه بود؟

  حضرت از همان ابتداى حکومت با کسى تعارف نداشت، اصلا دوپهلو حرف نمى‏زد و بسیار شفاف سخن مى‏گفت. مى‏دانید بعد از خلیفه دوم وقتى در شوراى رهبرى که ایشان هم عضو بودند، بحث خلافت مطرح شد نامزد اول براى رهبرى ایشان بودند. عبدالرحمن‏بن‏عوف خدمت ایشان رسید و گفت که آراى تو و عثمان، مساوى و مثلا دوبه‏دو شده و نظر من تعیین‏کننده است. اگر من به شما راى بدهم، شما خلیفه مى‏شوید، منتها شرطى دارم. شما اعلام کنید که به همان روش شیخین، حکومت مى‏کنید و اوضاع را تغییر نمى‏دهید، همین. ایشان کافى بود مثلا بگوید: خیلى خوب، حالا یک کارى مى‏کنم. قدرت را بگیرد و سپس کار خود را بکند اما این‏کار را نکرد. گفت: نه، من به کتاب خدا و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، با اجتهاد خودم عمل مى‏کنم. همین که مردم با حضرت بیعت کردند، با مردم هم تعارف نکرد، چون عدّه‏اى براى این که از مردم بیعتى بگیرند، رایى بگیرند، چاپلوسى مردم را مى‏کنند که شما چه و چه هستید و ما چه هستیم، نه، حضرت امیر(علیه‌السلام) این‏گونه با مردم حرف نمى‏زد. جایى که حدود الهى بود محکم مى‏گفت؛ آن‌جا هم که حقوق مردم مطرح بود، محکم مى‏ایستاد و هدفش هم واقعا خدمت به مردم بود، ولى با مردم هم ریاکارى نمى‏کرد و تملّق مردم را هم نمى‏گفت. ایشان در اولین سخنرانى هنگام بیعت و خلافت گفت: «دَعُونى‏ وَالْتَمسوا غَیرى‏» دست از سر من بردارید و بروید سراغ کسان دیگر. چون من باور نمى‏کنم که همگى تا آخر این راه با من بمانید. فکر نکنید من هم مثل دیگران که در دنیا حکومت مى‏کنند، حکومت مى‏کنم. این بیعتى که با من مى‏کنید، عواقب دارد. فرمود: «اِنّا مُسْتَقبِلونَ امراً لَهُ وجوهٌ و اَلْوانٌ» وقتى با من بیعت کردید، من ولایت را قبول کردم. البته خلافت از ابتدا، حقّ من بود و الان هم اگر قبول مى‏کنم چنان نیست که شما فکر کنید همیشه به همین راحتى و راضى مى‏مانید. نه، تیغ عدالت، عدّه زیادى از شما را ناراضى مى‏کند و من با بعضى از شما درگیر مى‏شوم، نمى‏گذارم که حقوق محرومان را بالا بکشید. این اولین سخنرانى حضرت امیر(علیه‌السلام) است و عدّه‏اى گفته‏اند که جرقه آن سه جنگ از همین نخستین سخنرانى حضرت زده شد. بعضى گفتند: آقا، شما دیپلمات باش، این چه طرز حرف‏زدن در آغاز حکومت است؟ عوض این که پایه‏هاى حکومت خود را تثبیت کنى، به همه اعلان جنگ مى‏دهى؟ ایشان فرمودند: وقتى من این مسئولیت را قبول کنم، وضعیتى شروع خواهد شد که «لایَقُومُ لَها القُلوب وَلایثبِتُ علیها العقُول» دل‌هایتان مى‏لرزد، عقل‌هایتان مى‏جنبد، بین راه، شک مى‏کنید و خط اصلى را گم مى‏کنید، نمى‏توانید تشخیص بدهید و مشکل تحلیل پیدا مى‏کنید، چون من مجبور مى‏شوم با کسانى درگیر شوم که نزد شما آدم‌هاى محترمى هستند. «لایثبتُ علیهاالعقول» یعنى قدرت تحلیل و تشخیص نخواهید داشت و اشتباه خواهید کرد، و بعد همین شد. فرمود: «اِنَّ الآفاقَ قداَغامت»: افق‌هاى روشن را ابرهاى تیره گرفته‏اند و من آینده را روشن نمى‏بینم. این مسئولیت را قبول مى‏کنم و به تکلیفم عمل مى‏کنم، اما با شما نه تعارف دارم نه ریاکارى مى‏کنم. حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏گوید: من این‌ها را گفتم، ولى با وجود این مردم مثل یال انبوه که دور گردن کفتار حلقه مى‏زند، زنجیروار اطراف من ریختند و فشار جمعیت آن‏قدر بود که حسن(علیه‌السلام) و حسین(علیه‌السلام) نزدیک بود زیر دست و پاى جمعیت له شوند، لباس من پاره شد، چون جمعیت براى بیعت هجوم آورد، ولى وقتى عمل به تکلیف را آغاز کردم، عدّه‏اى پیمان شکستند، عدّه‏اى از دین بیرون رفتند و از سر لجبازى با من، با دین نیز مخالفت کردند و عدّه‏اى دیگر ستم کردند. حضرت در یکى از سخنرانی‌ها مسئله نظارت بر حکومت را در حکومت اسلامى شیعى روشن مى‏کند. فرمود: مردم، مرا ببینید که چگونه وارد حکومت مى‏شوم، اما وقتى از حکومت بیرون مى‏آیم، اگر دیدید اموال من - به طور غیرعادى و غیرمتعارف - زیاد شده است «فَانَا خائن» بدانید که من خائنم. این جمله امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) خیلى عجیب است. امام معصوم، انسان بزرگى که بعد از پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم)، از همه انبیا مقامش بالاتر است، حکومت تشکیل دهد، ولى به مردم بگوید حتى بر من نظارت کنید پس شما هم اگر دیدید که کسى از مسئولان، با اموالى در حکومت داخل مى‏شود و با چند برابر آن از حکومت بیرون مى‏آید، بدانید که به شما خیانت شده است. معلوم است که حضرت امیر(علیه‌السلام) خیانت نمى‏کند، بلکه به مردم درس مى‏دهد که در جامعه اسلامى و حکومت اسلامى، نسبت به مسئولان و حکّام باید حسّاس باشند، باید سؤال کنند و آن‌ها نیز باید جواب بدهند.

 در مورد دستگاه قضایى هم نمونه‏اى عرض کنم. یکى از اصحاب خاص حضرت، جناب ابوالاسود دوئلى است که آدم بسیار صالحى بود و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به ایشان اعتماد داشت و به او حکم قضاوت داد، اما بعد از مدتى او را عزل کرد. ابوالاسود، شیعه و مخلص حضرت بود، آدم سالمى هم بود، از حضرت مى‏پرسد: «لِمَ عَزَلْتَنى؟ وَ ماخُنْتُ وَلاجَنَیْتُ» من نه خیانت کردم و نه جنایت، چرا عزل شدم؟ جالب است که حضرت، شیعیان و کارگزاران خود را طورى آموزش مى‏دهد که بیایند سؤال کنند چرا عزل شدم و چه اشتباهى کرده‏ام؟! حضرت هم جمله بسیار عجیبى فرمود: نه، تو خیانت یا جنایت نکردى. «اِنّى‏ رَاَیْتُ کَلامکَ یَعْلُوا کَلامَ خصمک»، در دادگاه، صداى تو از صداى متّهم و شاکى، بلندتر بود و قاضى در حکومت اسلامى نباید در دادگاه، داد بزند. باید آرام صحبت کنى، به‏گونه‏اى که شاکى و متهم، هر دو راحت حرفشان را بزنند. تو آدم سالمى هستى، دزد و خائن نیستى، اما در دادگاه، صدایت از صداى متّهم و شاکى، بلندتر بود و تو دیگر حقّ قضاوت ندارى. فقها در باب قضاوت، مى‏گویند - و سند روایى هم دارد - که قاضى وقتى مى‏خواهد به دادگاه برود، نباید عصبانى باشد، والا شرعا حق قضاوت ندارد. اگر قاضى، گرسنه یا تشنه یا خواب‏آلود است، نباید به دادگاه برود، اگر کفشش تنگ است و پاى او را مى‏زند، قضاوت نکند. باید کفشش را عوض کند بعد به دادگاه برود، نکند کفش، پایش را بزند و باعث شود که او حکم را شتابزده صادر کند. ملاک حکومت دینى، این‌هاست. آیا به راستى این دین از سیاست و دنیا جداست؟

 با این دقت و حساسیت بالا، پس چه کسى براى حکومت مى‏ماند؟ مگر چه تعداد مدیر با این همه صلاحیت، وجود دارد؟!

متوجه باشید که این درس حکومت است. نخستین نتیجه‏اى که باید از این روایات بگیریم، آن است که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان ولىّ خدا و وصىّ پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله و سلم)  و حکومت اسلامى، دکترین دینى را این گونه بیان مى‏کند. ما باید بدانیم که این‌ها الگوست و اسلام به حقوق مردم و عدالت در دستگاه قضایى، حسّاس است و شرایطى سخت براى وزیر، وکیل و استاندار قرار داده است چون با حقوق و سرنوشت مردم، سروکار دارند. باید روشن شود که حکومت دینى در تعریف اسلامى و شیعى، در مورد حقوق مردم، فوق‏العاده حسّاس است، چه در قضاوت، چه در مسائل اقتصادى و بیت‏المال و چه در حوزه مسائل سیاسى. نکته بعدى این است که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، وقتى خطایى مى‏بیند، نمى‏تواند سکوت کند، باید برخورد کند. حال شما ممکن است بگویید، اگر قرار باشد این‏قدر دایره صلاحیت براى حاکمان را تنگ بگیرید و این‏قدر دقیق باشید، پس به قول حضرت‏عالى چه کسى مى‏ماند؟ خوب، اگر زمانى فرد اصلح نماند، دیگر حضرت هم مجبور است به حداقل اکتفا کند و مى‏کند اما دست از تکلیفش برنمى‏دارد. سؤال این است که ما چند نفر مدیر صالح و قوى داریم؟ چه تعداد کادر تربیت شده داریم؟ من عقیده ندارم که فقط همینان که در نظام هستند بلدند حکومت کنند. من معتقدم که بسیارى نیروها در جامعه، در دانشگاه‌ها، در حوزه و در میان قشرهاى مختلف و اصناف هستند که از بعضى کسانى که مسئولیت دارند، بهتر بلدند حکومت کنند. باید مشارکت عمومى باشد، باید ارتباط برقرار کنند و از این‌ها مشورت بگیرند و نظر بخواهند و آن‌ها را دخالت بدهند و همه هم بپذیریم که الگوى ما این دین باشد، قبول کنیم بعضى کارهاى ما غلط است، بعد به فکر اصلاح باشیم. حضرت امیر(علیه‌السلام) البته گاهى مجبور بود تن به افراد متوسط هم بدهد، مثلا شُریح را به عنوان قاضى، منصوب مى‏کند؛ همان کسى که بعدها در کربلا، فتواى قتل امام حسین(علیه‌السلام) را مى‏دهد. شریح قاضى، کسى بود که حدود 20 سال بعد فتوا داد حسین(علیه‌السلام) علیه دولت قانونى، خروج کرده و خونش هدر است، به علاوه در حکومت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هم بودند آدم‌هایى که دزدى و اختلاس کردند، منتها حضرت برخورد مى‏کرد. اگر جایى نمى‏توانست، آن بحث دیگرى است، ولى باید روشن باشد که قاعده و ملاک در حکومت دینى، این است.

 حضرت امیر(علیه‌السلام) در باب مسئولیت‏پذیرى حکومت در برابر مردم و وفا به وعده‏ها و شعارهایى که مسئولان به مردم، مى‏دهند تأکید بسیار دارند. به مردم وعده ندهید و اگر دادید، عمل کنید و اگر نتوانستید، عذر بخواهید. حضرت در یک سخنرانى، وعده‏هایى دادند و برنامه‏اى اعلام کردند و سپس جمله‏اى گفتند: فکر نکنید که من سخنرانى کردم و احساساتى شدم، نه. «ذِمّتى‏ بِمااَقولُ رَهینةٌ» گردن من در گروى حرف‌هایى خواهد بود که زدم. «وَاَنا بِهِ زَعیم» و من خودم جلو مى‏افتم تا در حد امکان به شعارهایم عمل کنم. این نشان مى‏دهد که مسئولان حکومت اسلامى نباید به مردم وعده‏اى بدهند که اصلا نمى‏خواهند و نمى‏توانند عمل کنند و اگر دادند و نشد، از مردم عذرخواهى کنند. حکومت دینى، موظف است اوضاع طبقاتى و سیاسى جامعه را به هم بریزد و تغییر دهد. حاکمان دینى نمى‏توانند محافظه کار باشند. حاکم علوى اصلا ضدّ محافظه‏کارى و طرفدار عدالت است. امثال ما اگر به قدرت برسیم، شروع مى‏کنیم به تملّق مردم و این که اوضاع، خوب است و بهتر از این خواهد شد و این جور چیزها، یا مثلا هواى همه را داریم، کارى مى‏کنیم که همه راحت شوند و... اصلا در هر انتخاباتى در دنیا وضع به همین منوال است؛ در غرب و شرق. اما حضرت امیر(علیه‌السلام) چه مى‏گوید؟ مى‏فرماید: سوگند به خدا در امتحان حاکمیت من، شما در هم مى‏ریزید و غربال مى‏شوید و همان گونه که کفگیر، دیگ را به هم مى‏زند و بالایى‏ها را پایین و پایین‌ها را بالا مى‏برد، من شما را زیرورو مى‏کنم و نمى‏گذارم این‏گونه ادامه بدهید «حَتّى یَعودَ اَسْفَلَکُمْ اَعْلاکُم وَ اَعْلاکُمْ اَسْفَلَکُمْ» ایشان فرمود: «واللَّه ماکَتَمْتُ وَشْمَةً» به ‏خدا سوگند هرچه به مردم مربوط بود، به آن‌ها گفتم و چیزى را از مردم پنهان نکردم. «وَلاکَذِبْتُ کِذْبَةً» به‏خدا سوگند در تمام دوران حکومتم حتى یک دروغ به مردم نگفتم.

 ایشان در همان سخنرانی‌هاى ابتداى حکومتشان، خطاب به بعضى دوستان سابق خود که سابقه خوبى داشتند اما سوءاستفاده‏هایى هم کردند، فرمودند: عدّه‏اى از شما در دنیا و مزایاى حکومت غرق شدید و شیفته زمین و املاک و نهرهاى خصوصى و اسب‌هاى گران و کنیزکان نازک‏بدن شدید، اما من شما را از این ننگ خارج مى‏کنم. نگویید على(علیه‌السلام)، حق ما را گرفت. هرکس گمان کند به‏ خاطر سابقه‏اش یا نسبتش با پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، حق مادى بیشترى از بقیه دارد، بداند که اجر جهاد و تقوا، نزد خداست و شما با هرکس که هم‏اکنون مسلمان شود و رو به قبله ما آورد، در حقوق و حدود، یکسان هستید. اما اعتراض‌ها و مبارزه‏ها علیه حکومت دینى ایشان بلافاصله آغاز شد.

    آزادی، قرائت‌ها، خودی و غیر خودی

 

      جلسه چهارم (21 رمضان 79)

 

 

 شب 21 ماه مبارک رمضان است و دیگر على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) رفت و بعضی‌ها راحت شدند. خود على(علیه‌السلام) هم راحت شد. این «فُزْتُ وَ ربِ‏الکعبه» که حضرت هنگام ضربت خوردن فرمود، یک معنى‏اش هم آن بود که دیگر تکلیف ما تمام شد. ایشان بارها پیش از این نیز گفته بود که از دست این مردم، خسته شده‏ام، سرانجام به جوار خدا رفتند و مى‏دانید که ایشان مخفیانه دفن شدند و تا سال‌هاى سال، کسى حتى از محل دفن و مَضْجَعِ شریف ایشان مطلع نبود، جز بعضى از خِصّیصینْ؛ اصحاب و شیعیان و اولادشان.

 بعد از على(علیه‌السلام)، طرفداران ایشان دو دسته شدند: عدّه‏اى بریدند و از سر ترس یا طمع به تدریج تجدید نظر کردند و دیر یا زود دچار استحاله شدند و عدّه‏اى هم کسانى بودند که عقل استوارى داشتند و به ایمان خود مطمئن بودند و با هر بادى که به بادبانشان مى‏وزید، تغییر مسیر نمى‏دادند و از ترس مردم، به خدا پشت نمى‏کردند و بعد از على(علیه‌السلام)، در راه على(علیه‌السلام) استوار ماندند. اینان تربیت‏شده مکتب على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) بودند که از تصمیم‏گرفتن نترسیدند و در کشاکش سوداهاى اقتصادى و سیاسى، چرب و شیرین قدرت و ثروت، زیر زبانشان مزه نکرد و دست از راه على(علیه‌السلام) برنداشتند. این‌ها آدم‌هایى نبودند که ده - بیست سال بعد از على(علیه‌السلام)، همان حرف‌هایى را بزنند که دشمنان على(علیه‌السلام) قبلا مى‏زدند و کسانى نبودند که بعد از ده - بیست سال از على بگذرند و علیه گذشته خودشان تبلیغات کنند. حضرت امیر(علیه‌السلام) اواخر عمرشان خطاب به دو دسته، یکى اکثریتى که تابع جو مى‏شدند و یکى هم اقلیتى که خط و خطوط را درست مى‏شناختند، دو پیغام داشتند: ایشان اواخر عمر شریفشان درباره اغلب مردم کوفه فرمودند: من متأسفم که گرفتار شما هستم. شما گوش دارید و نمى‏شنوید، زبان دارید و لال هستید. فرمود: شما نه در برخوردهایتان، حریّت و صداقت دارید و نه در گرفتاری‌ها و جنگ‌ها و مبارزه، قابل اعتماد هستید. گاهى ایشان مردم را به جهاد و جنگ، فرا مى‏خواند: «فَسَکَتُوا ملیّاً» یعنى همه خفقان مى‏گرفتند و سکوت مى‏کردند، هیچ جواب نمى‏دادند که مى‏آیند یا نمى‏آیند. و نمى‏آمدند. به‏گونه‏اى که حضرت(علیه‌السلام) یک بار در یکى از سخنرانی‌ها فرمودند که بالاخره در این جنگ‌ها، من یا ظالم هستم یا مظلوم، و در هر دو صورت شما باید در جبهه، حاضر باشید، یا با من و یا علیه من، باید بجنگید. چرا بى‏تفاوت نشسته‏اید؟ امام على(علیه‌السلام) پیش از شهادتشان، سپاهى صدهزار نفرى را براى نبرد نهایى با معاویه آماده مى‏کردند تا کار آن‌ها را یک‌سره کنند. قبل از آغاز نبرد، ایشان به شهادت رسیدند ولى به امام حسن(علیه‌السلام) وصیت کردند که حتما این سپاه را سازماندهى کنید و کار معاویه را یک‌سره کنید والا او کار شما را یک‌سره خواهد کرد یعنى سرنوشت به نقطه تعیین‏کننده و نهایى رسیده است. مردم پس از شهادت ایشان، با امام حسن(علیه‌السلام) بیعت کردند ولى حکومت امام حسن(علیه‌السلام) بیش از شش ‏ماه نپایید و در یک عملیات پیچیده براندازى سقوط کرد. معاویه کل سرزمین‌هاى اسلامى را گرفت و وقتى به کوفه نزدیک شد، امام حسن(علیه‌السلام)، مردم را به جهاد فراخواند، اما آنان سست بودند. امام(علیه‌السلام) سخنرانى مهمّى در مسجد دارند که امر، بین شرف و زندگى، دایرشده است! بیایید نبرد سرنوشت با معاویه را به سامان برسانیم، اما از بین جمعیت، سر و صدا بلند شد و شعار دادند: «البقیّه البقیّه» یعنى دیگر بس است. در این سال‌ها، هرچه کشته و شهید دادیم، هرچه جنگیدیم و مصیبت دیدیم بس است، دیگر از جنگ و شهادت، خسته شده‏ایم. گفتند که حکومت شما بر حق است و ما مى‏دانیم که تو امام عادلى و درست مى‏گویى و آن‌ها فاسدند، ولى ما حال جنگیدن نداریم. امام حسن(علیه‌السلام) از منبر پایین آمدند و فرمودند: تکلیف ما عوض شد و وقتى شما نمى‏خواهید، من با چه بجنگم؟ و بعضى از سران و افسران ایشان هم قبلا خیانت کردند. مسائلى پیچیده اتفاق افتاد که در نهایت، حکومت صالح دینى، براندازى شد. این وضع توده عوام بود. از آن طرف هم حضرت امیر(علیه‌السلام) یک پیام براى اقلیت داشت که عضو حزب باد و تابع فضا نبودند و خط و خطوط را درست مى‏شناختند. به این عدّه گفته بودند: بعد از این که من بروم، فاسدترین و جانى‏ترین آدم‌ها بر شما حکومت خواهند کرد. زمانى که معاویه آمد، به کل سرزمین‌هاى اسلامى بخش‌نامه حکومتى کردند که هرکس هرجا سخنرانى بکند - در عروسى و عزا - بعد از بسم‏اللَّه الرّحمن الرّحیم، باید على را لعن کنند، و چیزى نزدیک به هشتاد نود سال در بخش مهمّى از سرزمین‌هاى اسلامى، همه منبرهاى حکومتى با لعن على(علیه‌السلام) شروع مى‏شد. یک چنین جوسازى وسیع و شدیدى علیه على(علیه‌السلام) و آل على‏(علیهم السلام) و اهل‌بیت پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) ایجاد شد. حضرت به این اصحاب خاص گفته بودند بعد از ما، این اتفاقات خواهد افتاد و چنین فضایى پیش مى‏آید ولى «لاتَسْتَوْحِشُوا فى طَریق الهُدى‏ لِقِلَّةِ اَهْلِهِ» راه درست و راه حق، صعب‏العبور است و جمعیتش کم است، ولى نکند شما بترسید و به ‏خاطر کمبود همراهان، وحشت کنید، این راه را تا آخر بروید. خود حضرت امیر(علیه‌السلام) نقل مى‏کند که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) روزى در حضور ما به درختى دستور دادند که: اگر به ‏خدا و رسالت من ایمان دارى، با ریشه‏هایت از خاک بیرون آى و جلوتر بیا. درخت به اذن‏اللّه از خاک بیرون آمد و به سوى پیامبر‏(صلى الله علیه وآله و سلم) رفت. تعبیر من این است که درخت‌ها هم از رسول اللَّه ‏(صلى الله علیه وآله و سلم) اطاعت مى‏کردند، اما امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را بعضى از سربازان و نیروهاى قدیمى خودش هم دیگر اطاعت نمى‏کردند. خود ایشان هم مى‏گویند زمستان‌ها به شما مى‏گویم به جبهه بروید، مى‏گویید سرد است، تابستان‌ها مى‏گویم، مى‏گویید گرم است. خوب، شما که از گرما و سرما مى‏ترسید، از مرگ و شهادت نمى‏ترسید؟ چنین فضایى حاکم بود. ایشان به همان خواص فرموده بودند که بعد از من، خط و خطوط، درهم خواهد شد، اما بدانید: «الضّلالَةُ لا تُوافِقُ الهُدى‏» مبادا سعى کنید حق و باطل را با هم جمع کنید و در صف‏بندی‌هاى عقیدتى، اهل تساهل و تسامح باشید. راه خدا را بشناسید و صریحا موضع بگیرید و با کسى معامله نکنید، ولو همه تبعید یا شهید شوید ولى تحمل کنید و بر سر این اصول، معامله نکنید.

  با اجازه شما حال چند سؤال در حوزه مباحث فرهنگى و اجتماعى روز طرح مى‏کنیم. رابطه دین و آزادى از نظر حضرت على(‏علیه‌السلام) چگونه توصیف مى‏شود؟ دین به مسئله آزادى اجتماعى چه نگاهى دارد؟ آیا دین با آزادى قابل جمع است و اصلاً آزادى را چگونه باید تعریف کرد؟

  قبل از پاسخ به حضرت‏عالى براى اداى دین از خداوند براى همه عالمان، فقیهان، محدثان و بزرگانى که میراث پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و اهل‌بیت(علیهم السلام)، این روایات گران‌قدر و راهگشا را در سخت‏ترین شرایط، حفظ و طبقه‏بندى کردند تا امروز در تاریکى این عالم، مشعل‌هاى نورانى را به دست ما برسانند، طلب رحمت مى‏کنم و هم‌چنین براى امام عزیز و شهدا طلب علوّ درجه مى‏کنم که نظامى ساختند که در این نظام بتوان این مطالب را طرح کرد، ولو جنبه انتقادى دارد. برادران اهل سنّت نسبت به عرایضى که پیش از این مطرح شد، سؤال یا ابهام نداشته باشند عرض مى‏کنم آن‌چه راجع به خلیفه سوم نقل شد، قضاوت شخصى نبود، نقل تاریخى بود و این نکات را محدثان و مورخان اهل سنّت نیز نقل کرده‏اند و بعضى روایات را از منابع اهل سنّت نقل کردم. خود اهل سنّت قبول دارند که روش خلیفه سوم با روش خلیفه اول و دوم به خصوص در سال‌هاى آخر - قدرى متفاوت بوده است و در عین حال، قصد اهانت به کسى نداریم.

اما راجع به سؤال شما، روایتى از حضرت امیر(علیه‌السلام)، در باب آزادى نقل مى‏کنیم. ایشان در سال‌هاى آخر حکومتشان خطاب به مردم فرمود: «لَقَدْ اَحْسَنْتُ جِوارَکُمْ» من حقّ همسایگى و حقّ زندگى در کنار شما را خوب ادا کردم و به وظیفه‏ام در برابر شما عمل کردم و همه تلاش خود را براى نجات شما به کار بستم. «اَعْتَقْتُکُمْ مِن رِبَقِ الذُّلِّ وَ حِلَقِ الضّیم» من شما را از بندگى و ذلت و خوارى و از توسرى‏خورى و ستم‏کشى و تحقیرشدگى، آزاد کردم، کارى کردم که در این جامعه دینى، انسان‌ها تحقیر نشوند، مورد اهانت قرار نگیرند، ذلیل و مورد ستم نباشند. یعنى در واقع، من به عنوان حاکم، ضامن آزادى شرافتمندانه شما بودم، زیرا این نیز وظیفه حکومت دینى است.

 در روایت دیگرى فرمود که فلسفه بعثت و نبوّت این است که خداوند، پیامبرش را برانگیخت تا مردم را از پیمان ولایت انسان‌ها و اطاعت مردم، به سوى ولایت و اطاعت خدا نجات دهد و خلاص کند: «بَعَث اللَّه  نَبیَّهُ لِیُخرِجَ النّاسَ من عُهودِ وِلایةِ العِبادَ وَطاعتهم الى‏ ولایةَ اللَّه و طاعَتِه»: انبیا آمدند که بشر، اسیر، بنده و برده هیچ‏کس و هیچ طبقه‏اى نباشد و جز از خدا فرمان نبرد. هیچ انسانى حق ندارد به انسان دیگرى، از طرف خود، امر و نهى کند. فرمود: «لاطاعَةَ لاَمیرٍ فى مَعصیةاللَّه» از هیچ حاکم و حکومتى اطاعت نکنید، اگر خلاف شرع و خلاف عدالت دستورى مى‏دهد، چنین حاکمى واجب‏الاطاعه نیست بلکه جایزالاطاعه هم نیست. اگر مسئولان، برخلاف دین خدا، امر و نهى مى‏کنند، اطاعتشان لازم نیست بلکه جایز نیست و این نص صریح روایت از پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) و از حضرت امیر(علیه‌السلام) است. على(علیه‌السلام) خطاب به همه بشر فرمود: «قدجَعَلَکَ اللَّه حُرّا فَلاتَکُنْ عَبْدَ غَیرِک» خدا شما را آزاد آفرید، پس عبد و برده دیگران نباشید، آزاد باشید و کرامت خودتان را حفظ کنید. حسّاسیت اسلام و تشیّع در مورد آزادى، حریّت و کرامت انسان‌ها فوق‏العاده است. اما یک نکته هم عرض کنم که گاهى مغالطه و سوء برداشت‌هایى در این خصوص، صورت مى‏گیرد. آزادى، یک امر فراحقوقى و فراقانونى نیست، همان حقوق بشر است که در گفتمان دینى و غیردینى، جداگانه باید تعریف شود و هر جا که «حقوق» هست، «حدود» نیز هست. آزادى مطلق، عبارت از «حقوق» بدون «حدود» است و این علاوه بر آن که مفهوما متناقض است، مصداقا هم محال است. هیچ‏کس هم در دنیا تا حال نتوانسته از آن، دفاع نظرى متقنى بکند. در عمل هم کسى نتوانسته به این تئورى وفادار بماند، چون عین هرج‏ومرج و انهدام نظام اجتماعى است. البته در روزنامه‏ها یا هنگام انتخابات ممکن است کسانى از آن حرف بزنند، والا در آکادمی‌ها و حلقه‏هاى علمى، هیچ کس از آزادى مطلق و از «حقوق بشر» بدون «حدود بشر» - نه در شرق و نه در غرب - حرف نزده است. منتها بعضى دوستان تعبیراتى دارند مثل این که ما باید هم جانب «دین» را داشته باشیم و هم جانب «آزادى» را، یعنى رعایت حال هر دو را باید داشته باشیم. این تعبیر البته ممکن است از سر حُسن نیّت باشد ولى دقیق نیست و عارى از دقّت علمى است. چرا؟ زیرا اگر گفتیم، که کارى کنیم تا هم «دین» و هم «آزادى» حفظ شود، بدان معنى است که خود «دین»، حاوى و ضامن «آزادى» نیست، بلکه آزادى را از بیرون، جداگانه باید به دین الصاق کرد و این نقض غرض خود دوستان است. چون اینان مى‏خواهند با حسن‌نیّت، اثبات کنند که دین، ضدّآزادى نیست، اما وقتى تعبیر مى‏کنند که هم دین و هم آزادى را باید داشت، این تعبیر، اثبات نمى‏کند که دین، ضدّآزادى نیست، ولى اثبات مى‏کند که دین، دست کم، مغایر با آزادى و چیزى غیر از آزادى است، به این معنى که آزادى در خود دین، تضمین نمى‏شود بلکه از خارج باید به دین، ضمیمه شود و این، نقض غرض آقایان است. اگر گفتیم که هم «آزادى» داشته باشیم و هم «دین» را، یعنى آزادى و دین به‏ نحو طبیعى و ذاتى، جدا از هم و رقیب یکدیگر هستند و ما مى‏خواهیم این‌ها را به هم گره بزنیم. رقیب هستند، ولى سعى کنیم آشتى بدهیم یا با روش مکانیکى نزدیک‏شان کنیم. اما در نگاه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، اساسا آزادى، چه آزادى معنوى یعنى آزادگى و چه آزادی‌هاى اجتماعى و سیاسى و حقوق بشر، جز در خود دین و ضمن کتاب و سنّت، قابل احراز و دستیابى نیست. آزادى در تعبیر حضرت امیر(علیه‌السلام)، امرى دینى است نه امر غیردینى که به دین، سنجاق شود. از سوى دیگر، «آزادى بدون پسوند» یعنى خود کلمه آزادى، نیز اصولا معناى علمى ندارد و نمى‏توان در مورد آن با این ابهام، بحث علمى کرد.

 هیچ تعریف علمى و آکادمیک و دقیقى از «آزادى بدون پسوند» وجود ندارد چه در شرق و چه در غرب، چه قدیم، چه جدید. همه‏جا آزادى در ضمن مکاتب حقوقى، مطرح مى‏شود. آزادى در ذیل تعریفى که از حقوق بشر دارید، طرح مى‏شود. هر مکتبى، تعریفى از انسان داده و به همان نسبت، تعریفى از حقوق و حدود انسان و آزادی‌هاى او داده است. بنابراین همه مکاتب، چه دینى و چه الحادى، آزادى را تقسیم به «مشروع و غیرمشروع» کرده‏اند، مسئله این است که کدام مکتب، چه آزادی‌هایى را مشروع و چه آزادی‌هایى را نامشروع مى‏داند؟ اختلاف بین مثلا اسلام و لیبرالیزم و سایر مکاتب در این نیست که «آزادى، آرى یا نه؟»، بلکه اختلاف در این است که کدام آزادی‌ها آرى؟ و کدام آزادی‌ها نه؟ آنجا گاهى اشتراک نظر دارند، گاهى اختلاف نظر دارند. پس به این دلیل، آزادى، خارج از دین، خارج از حقوق و حدود دینى، معنى ندارد بلکه باید در داخل دین معنا شود. البته در جامعه دینى چنین است، والا براى جامعه لائیک، «آزادى»، و حقوق بشر حتما امر غیردینى و برون دینى است. البته آن‌جا هم آزادى، امر فراقانونى نیست و باید در قانون، تعریفش کنند و آن‌جا هم بشر داراى «حقوق» و «حدود» است، آن‌جا نیز آزادى، هم حدود و هم پسوند دارد، منتها حدود آن مادى است نه انسانى.

 اما در منطق امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، حدود آزادى، الهى و انسانى است. بنابراین در منطق حضرت امیر(علیه‌السلام) اگر کسى پرسید که آزادى با دین، قابل جمع است یا نه؟ و آیا شعار «هم آزادى و هم دین»، شعار درستى است؟ باید پاسخ داد که اگر مراد، آزادی‌هایى است که در ذیل مکاتب غیردینى چون لیبرالیزم تعریف شده‏اند این سؤال، غلط است، زیرا مبناى اسلام، بر عبودیت است - و نه بر اباحه‏گرى و لاابالى‏گرى - حال آن که آزادى لیبرالیزم، مبتنى بر لاابالى‏گرى و نفى عبودیّت الهى است. اگر بگویند که مراد، آزادی‌هاى دینى و مشروع است، باز هم سؤال غلط است، زیرا در واقع، پرسیده‏اند که آیا دین با آزادی‌هاى دینى، قابل جمع است؟ معلوم است که قابل جمع است، زیرا این آزادی‌ها ذاتا جزء حقوق دینى و خود دین هستند. بنابراین در هر دو صورت، طرح این مسئله که چه کنیم تا هم آزادى باشد و هم دین، فکر مى‏کنم عارى از دقّت علمى است، مگر این که با تسامح گفته شده باشد، همچون بحث‌هاى روزمرّه تبلیغاتى و روزنامه‏ها و... .

  مسئله دیگرى که در بورس مباحث فرهنگى - سیاسى جامعه ما هم گاهى مطرح مى‏شود، این است که آیا مى‏شود از دین قرائت‌هاى مختلف داشت؟ مسئله تأویل قرآن و تفسیر به راى که در زمان حضرت على(علیه‌السلام) هم مطرح بوده است، هم از لحاظ فکرى - سیاسى و هم از لحاظ اجتماعى. مثل سوءاستفاده یا سوءتعبیرهاى خوارج یا تفسیر به رای‌هاى معاویه در ارتباط با حضرت على(علیه‌السلام)، چه پاسخى داشته است؟

  بحث تأویل دین یا تأویل قرآن، بحث بسیار مهمّى از همان صدر اسلام تاکنون بوده است و هم در حوزه کلام و تفسیر و هم در حوزه مسائل سیاسى، منشأ آثار مهمّى بوده و هنوز هم هست. پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) این مسئله را از قبل پیش‏بینى کردند و در یکى از جنگ‌هاى صدر اسلام به حضرت امیرعلیه‌السلام فرمودند این جنگ‌هایى که ما اکنون درگیر آن هستیم، نبرد «تنزیل» است؛ نبردى براى اصل تثبیت اسلام و قرآن، نبرد با کفار و مشرکان، و جنگى رو در رو و واضح میان حق و باطل. اما وقتى خواهد رسید که من نیستم، در دوران تو نبرد «تأویل» صورت خواهد گرفت و تو با بعضى دوستان کنونى که اینک همرزم تو هستند، در آن دوران بر سر تأویل قرآن و تفسیر دین، درگیر خواهى شد. مسئله تأویل و تنزیل مخصوص صدر اسلام نیست، بلکه همیشه چنین است که وقتى نهضتى پیروز و تثبیت شود، مرحله تنزیلش پایان مى‏یابد و سپس دوره تحریفش آغاز مى‏شود و کسانى که دیگر نمى‏توانند آشکارا با آن نبرد کنند، شروع به تأویل و تحریف آن پدیده مى‏کنند. با این توجیه که برداشت ما از مسئله چنان است و قرائت‌ها مختلف است و تأویل یا تفسیرهاى دیگرى هم مى‏توان کرد، به شکل پیچیده‏اى با آن حقیقت، در مى‏افتند. البته ما یک‏ بار و براى همه موارد نمى‏توانیم بگوییم تأویل، جایز نیست یا هست. بسته به مورد، حوزه‏هایى است که در آن‌ها اجتهاد و اختلاف نظر، جایز است آن هم مشروط به آن که استدلال قاطع عقلى یا نقلى داشته باشد، نه بدون وجه. آن‌جا البته امکان اختلاف راى و قرائت‌هاى متعدد وجود دارد و همه هم محترمند، البته نه این که همه درستند، بلکه همه محترم و مأجورند، مشروط به آن که استدلال قاطع عقلى یا نقلى، آن را حمایت کند و برخلاف مبانى و محکمات دین نباشد، نه این که کسانى بگویند ما قرائت جدید داریم، اما تحت تأثیر مکاتب انحرافى، آیات قرآن را با اهداف لیبرالیستى یا مارکسیستى، تأویل و قرائت کنند و آن را «قرائت نو از دین» بنامند. چنان‌چه از دهه 40 و 50 و اوایل انقلاب، این تحریف دین با گرایش مارکسیستى مى‏شد و قرآن را به گونه‏اى قرائت و تفسیر مى‏کردند که با مارکسیسم، مناسب بیفتد و یا کسانى، تحت تأثیر دکترین لیبرالى به قرآن نزدیک شوند و آیات و روایات را با لیبرالیزم محک بزنند و تفسیر به راى یا اصلى - فرعى کنند و برخى از مفاهیم مذهب را کنار بگذارند، چون بر خلاف لیبرالیزم است و بقیه را هم تأویل و تفسیر به راى کنند تا با لیبرالیزم، موافق بیفتد. مثل آن بنده خدا که روى تختى خواباندند تا اگر پاى او کوتاه بود، بکشند و اگر بلند بود ارّه کنند. بعضى جریانات خواستند با دین این‏گونه برخورد کنند، تأویل و قرائت‌هاى نو و نواندیشى به این معنا ما نداریم.

 اما به معناى اجتهاد و نوگرایى در راستاى نصوص، البته نواندیشى داریم، در متشابهات و ظنّیات دینى و عقلى، نوبت به اختلاف نظر و تکثّر قرائات، اجتهاد و اختلاف‏نظر مى‏رسد و جایز و بلکه به یک معنى، واجب و حتما محترم است. اما تحت عنوان نواندیشى، نمى‏توان علیه یک نصّ شرعى یا یک قطع عقلى، تفسیر به راى کرد. بخشى از دین، منعطف و قابل اجتهاد است و باید با روش درست در آن، اجتهاد صورت گیرد اما دین را نمى‏شود با هر مکتبى تطبیق داد و قابل جمع دانست و نامش را نواندیشى گذاشت. قرائت جدید از دین، نباید به معناى تحریف دین باشد. دین، بالاخره مرزهاى سلبى هم دارد. در این مورد روایتى بخوانم. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: مبادا قرآن را به راى خود تفسیر کنى و هرگونه بخواهى، قرآن را معنا کنى مگر از علماى حقیقى بشنوى «حتى تَفَقَّهُوا عَنِ العلماءِ». معناى قرآن را باید از آنان‏که اهل علم و دانا هستند، بشنوى و بفهمى. همچنین در روایات ملاحم، ایشان درباره اتفاقاتى در آخرالزمان که ظاهرا راجع به حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است مى‏فرماید: ایشان وقتى مى‏آیند: «یَعطفُ الرأى على القرآن اذْ عطفواالقرآنَ على‏الرأى» یعنى در شرایطى که بسیارى، قرآن را بر اساس راى خود معنا مى‏کنند و از قرآن آویزان مى‏شوند تا معتقدات یا منافع خود را توجیه کنند، ایشان مى‏آیند و قضیه را معکوس و اصلاح مى‏کنند، به همه مى‏گویند آرایتان را با قرآن تطبیق بدهید، نه قرآن و دین را با آراى خودتان. در روایتى دیگر حضرت فرمود: قرآن مکتوب، صامت است و «لایَنْطِقُ بِلِسان» زبان ندارد، اما «لابُدَّ له من ترجمان» یعنى حتما مفسّر مى‏خواهد و مفسرش هم فقط مردان الهى هستند. سپس فرمود: «نَحنُ اَحقُّ النّاس به» ما اهل‌بیت معصومین‏(علیهم السلام) باید قرآن را تفسیر کنیم. پس در مواردى هم که اختلاف نظر است، هر تفسیرى نمى‏توان کرد.

  نظر حضرت‏(علیه‌السلام) در مورد ارتباط دین با عقل و با امور دنیوى چیست؟

  ظاهراً در این چند جلسه تقریبا همه روایاتى که مطرح شد، جواب همین پرسش بوده است. اولا توجه کنیم که به علت برخى واردات ترجمه‏اى از غرب در مباحث آکادمیک دین‏شناسى در حوزه جامعه‏شناسى دین، روان‏شناسى دین، فلسفه دین و... ، عدّه‏اى وقتى از دین سخن مى‏گویند، دین را اولا در ردیف جادو و توتم و اساطیر و از این قبیل بررسى مى‏کنند و وقتى از دین بحث مى‏کنند تقریبا همه این پیش‏انگاری‌ها را مسلم مى‏گیرند. کسانى هم تحت عنوان کلام جدید و قرائت‌هاى غربى از دین، کلام مسیحى نیم‏قرن اخیر را ترجمه مى‏کنند و مى‏خواهند با اسلام و تشیّع همان کارى را بکنند که با مسیحیت و بودیزم و... شده است. در این تفکر که از غرب، سرازیر شده، دین امرى کاملا غیرعقلانى است، فقط یک احساس و یک حادثه درونى است، چیزى مثل «روان‏درمانى» یا داروى آرام‌بخش که مردم، مشکلات زندگى را با بعضى توجیهات و توهمات مذهبى و اساطیرى، تحمل کنند یا حداکثر دین را در حوزه «فراروان‏شناختى» مثل تله‏پاتى و... مى‏شمارند و اصلا آن‏گونه که دین در نهج‏البلاغه، معنى شده در متون جامعه‏شناسى دین، روان‏شناسى دین و فلسفه دین مطرح نشده است. عدّه‏اى مى‏خواهند با مفاد قرآن و نهج‏البلاغه همان بکنند که دیگران با سایر ادیان کردند اما اینجا هم خودشان دچار مشکل مى‏شوند و هم جامعه را دچار مشکل مى‏کنند. هم‌چنین در مباحثى که راجع به دین در غرب مى‏شود، دین اصلا به امور حکومت، زندگى، اجتماعیات، حقوق و تکالیف مردم کارى ندارد و واقعا جدا از سیاست و حکومت و حیات مدنى و اجتماعى است، حوزه دین جدا از حوزه عقل و جدا از حوزه علم است. پس دین اولا فردى است و ثانیا یک احساس است که نه به «عقل»، کارى دارد و نه به «عدل» و نه به امور استدلالى و نه به امور اجتماعى و نه به علوم تجربى.

 اما در اسلام، «عقل» و «عدل» از ارکان دین به شمار مى‏آیند، یعنى بدون عقل نمى‏توان به دین رسید و بدون دین هم حق «عقل» به درستى ادا نمى‏شود. در فرهنگ اسلام و تشیّع، بدون اجراى عدل و عدالت، ما جامعه دینى نداریم و تنها نامش دینى است و از طرفى، بدون اجراى دین هم عدالت اجرا نمى‏شود. روایتى است که ایشان در باب فلسفه دین و فلسفه نبوت مى‏فرماید: «بَعَثَ فیهِم رُسُله لیثیروالَهُمْ دَفائن العقول». خداوند، انبیا را یکى از پى دیگرى فرستاد براى چه؟ سه فلسفه در این‌جا مطرح شده است: یکى براى آن که عقل مردم را بیدار و فعال کنند. یعنى انبیا آمده‏اند تا گنجینه‏هاى عقلانى بشر را استخراج و فعال کنند. کسانى که مى‏گویند دین، غیرعقلانى یا ضدعقل است، مخالف با تعریف امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از فلسفه دین مى‏اندیشند، چون در منطق اسلام، انبیا آمدند تا عقلها را بیدار کنند. آن‌ها براى تعطیل عقل نیامدند، صرفا براى اینکه چند مسئله خارج از حوزه عقل را طرح کنند نیز نیامدند، بلکه تمام عقاید دینى، مستقیم یا با واسطه، به نوعى با عقل، اثبات مى‏شود و عقلانى است. بعضى محتویاتش هم البته فوق عقل و فراعقل است، ولى آن هم مبانى و ریشه‏هاى عقلانى دارد که قابل استدلال عقلانى‏اند. در این روایت، حضرت در واقع مى‏گویند انبیا و ادیان، حق حیات به گردن «عقل» دارند. از یک طرف، روایاتى مى‏گویند که انبیا، «عقل بیرونى»اند و عقل، «پیامبر درونى» است که از پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده است، یعنى انبیا و عقل، هر دو یک کار مى‏کنند و یک پروژه را پیش مى‏برند و اصلا عقل در فرهنگ تشیّع، یکى از منابع چهارگانه دین است. تشیّع، در کنار «قرآن و سنّت»، از «عقل»، بحث مى‏کند. از آن طرف هم روایاتى داریم که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: «لادینَ لِمَنْ لا عَقْل لَهُ» یعنى بدانید کسى که عقل درستى ندارد، دین درستى هم ندارد. این بسیار جالب است که پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) از کسانى که نفى عقل و عقلانیت شود، نفى دیانت هم مى‏کنند و مى‏گویند که اصولا جایى‏که عقل نیست، دین هم نمى‏تواند باشد. عدّه‏اى نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) کسى را توصیف کردند که فلانى خیلى آدم خوبى است، اهل تهجّد و دعاست و مقدّس است.

 پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) وقتى خوب حرف‌ها را شنیدند، فرمودند: «کَیْفَ عَقْلهُ»؟ عقلش چه‏طور است؟ گفتند عقلش البته یک مقدار مثلا از استاندارد ممکن پایین‏تر است، ولى آدم مقدّسى است. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) دوباره فرمودند: «کَیفَ عَقْلُهُ»؟ عقلش چه‏طور است؟ یعنى این آدم به درد نمى‏خورد. البته در همان حدّى که عبادت مى‏کند، مأجور است ولى این آدم، آدمى نیست که انبیا مى‏خواهند بسازند چون انبیا، به دنبال بیدارکردن عقل و عقلانیت در انسان‌ها نیز هستند. در فرهنگ تشیّع، «عقل» در برابر «دین» نیست، این تضاد «عقل و دین» یا تضاد «علم و دین»، هیچ‏یک متعلق به فرهنگ اسلام و تشیّع نیست، این‌ها همه از غرب آمده و متعلق به فرهنگ مسیحى بوده است. والا در تاریخ تمدن اسلامى مى‏بینید که اصولا عقل و علم، علوم تجربى و مفاهیم عقلى، همه در زیر سایه اسلام و تحت‏الحمایه اسلام رشد کردند و اسلام، استارت علوم جدید و تمدن جدید را زده است. چه‏قدر تشویق به علم در دین ماست؟ دومین فلسفه نبوت در همان روایت حضرت امیر(علیه‌السلام) این است که انبیا آمدند تا: «یُرُوهُمْ الْآیاتِ المُقدّرَه من سَقف مرفوع و...»: این به بحث «علوم تجربى» مربوط است، یعنى انبیا آمدند تا به بشر بیاموزند که چگونه آیات طبیعى را رؤیت کند که همین مطالعات علمى و تجربى را شامل مى‏شود. با استناد به چنین روایاتى و به تاریخ علم و تمدّن، اصولا باید گفت استارت علوم تجربى هم از ناحیه انبیا بوده است.

 بخش سوم این روایت به عنوان فلسفه دین، این است که مى‏فرماید: خدا انبیا را فرستاد براى «معایش تحییهم» یعنى آمدند که راه‌هاى زندگى و معیشت دنیا را هم به مردم بیاموزند. حکومت و اقتصاد هم به دین، مربوط است و هرگز از دین، جدا نیست. پس «عقلانیت»، «علم» و «زندگى دنیوى»، همگى در فلسفه دین لحاظ شده است. روایت دیگرى هم که بسیار قابل توجه مردم و نخبگان و مسئولان حکومتى باید باشد آن است که حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمودند: «اِذا بُنِىَ الْمُلک عَلى قواعِدِ الْعَدل» وقتى که سازمان دولت بر پایه‏هاى عدالت بنا شود و «دُعِىَ بِدَعائمِ العقل» و براساس خردگرایى و عقلانیت، مهندسى شود یعنى اگر حکومتى بتواند با مسئله «عدالت» و مسئله «عقلانیت» بدرستى کنار بیاید، خداوند آن نظام و طرفدارانش را تقویت مى‏کند و دشمنانش را خاذل و تضعیف مى‏کند.

  نگاه حضرت على(علیه‌السلام) به مسئله قانون و قانون‌گرایى چگونه است؟ مسئله تبعیض در قانون و نیز مسئله فراقانونى بودن یا مصونیت قانونى؟ آیا حضرت در این خصوص هم نکاتى فرموده‏اند؟

  بله، سؤال بسیار مهمّى است. در اسلام و تشیّع، مطلقا چیزى به عنوان «فراقانونى» به این معنا که کسانى یا نهادها و افرادى باشند که هر کار دلشان بخواهد بکنند و تابع هیچ ضابطه و قاعده و قانونى نباشند، نداریم و هیچ‏یک از فقهاى ما چنین چیزى نگفته‏اند. امام(‏رضوان‏اللَّه علیه) هم مطلقا به چنین معنایى معتقد نبودند. البته توضیح خواهم داد که یک معنا از «فراقانونى» هست که بکلى تفسیر دیگرى دارد و به نظر بنده، در مورد آن هم تعبیر فراقانونى نباید کرد. منتها گاهى چون این تعبیر شده است من توضیح خواهم داد.

 نخست در خصوص «تبعیض در قانون»، روایتى از حضرت امیر(علیه‌السلام) را نقل مى‏کنم که خطاب به خلیفه دوم است که گاهى به ایشان رجوع و مشورت مى‏کرد، کمک مى‏خواست و حضرت هم کمک مى‏کردند و به ابوبکر و عمر مشورت مى‏دادند، به عثمان هم انتقاد مى‏کردند و هم مشورت مى‏دادند. حضرت امیر(علیه‌السلام) به خلیفه دوم فرمودند که سه روش را اگر در حکومت خود پیش بگیرى، بس است:

 نخست - «اِقامَةُ الحُدود عَلى‏القَریبِ و البَعیدِ» یعنى قانون خدا را نسبت به دور و نزدیک، به یک اندازه و بدون تبعیض، اجرا کن و دو مورد دیگر هم یکى تقسیم عادلانه اموال است و دیگرى حکم‏کردن به قرآن در خوشى و عصبانیت. پس اسلام به شدت با مسئله تبعیض در اجراى قانون، مخالف است. قبلا هم عرض کردم که حضرت امیر(علیه‌السلام) به کارگزار خائن فرمودند که این خیانت که به بیت‏المال کردى به‏خدا سوگند اگر حسن و حسین نیز مى‏کردند، آن‌ها را هم با شمشیر مى‏زدم. یا موردى که نقل مى‏کنند یکى از دختران ایشان، ام‏کلثوم، یک‏بار از سر غفلت که البته خطا و تخلف قانونى هم نکرده بود، گردنبندى را از ابن ابى‏رافع، مسئول بیت‏المال، براى سه‏روز عاریه گرفته بود و ضامن هم شده بود که سالم برگرداند و این غیرقانونى نبود، اما به محض آن که حضرت(علیه‌السلام) خبردار مى‏شوند، برخورد مى‏کنند. ام‏کلثوم گمان مى‏کرد کار اشتباهى نکرده است و توضیح داد که من فکر کردم کار درستى است. حضرت(علیه‌السلام) فرمودند: چون نمى‏دانستى بر تو مى‏بخشم، والا اگر این کار آگاهانه صورت گرفته بود، نخستین زنى که در حکومت من دستش قطع مى‏شد تو بودى و بعد خطاب به دختر خود فرمودند که آیا همه زنان و دختران شهر، چنین گردنبندى مى‏توانند ببندند؟ گفت: نه. فرمودند پس تو هم که دختر خلیفه هستى، چنین حقى ندارى.

 از این موارد زیاد است و در جامعه اسلامى نباید قانون را در مورد ضعیفان اجرا کرد و در مورد قدرتمندان و ثروتمندان، تساهل و تسامح به خرج داد. وقتى پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) حکومت تشکیل دادند دختر رئیس یکى از قبایل بسیار مهمّ که حضورش در جبهه اسلام بسیار استراتژیک بود، سرقتى مرتکب شده بود. حال باید حدّ الهى جارى مى‏شد و دستش را قطع مى‏کردند. ده - بیست شرایط قطع دست را داشت. اما «لابى»ها و گروه‌هاى فشار به اطرافیان پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و خود ایشان مى‏گفتند که اگر با این دختر برخورد شود، ممکن است این قبیله و هم‏پیمانانشان عصبانى شوند و از اسلام، خارج و مرتدّ بشوند و حتى با ما درگیر شوند. هر چه کردند، پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) فرمود: محال است. از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده که فرمود «امّت‌ها و تمدن‌هاى پیشین، زایل و منهدم شدند براى آن که قانون را در مورد ضعفا اجرا مى‏کردند و در مورد، قدرتمندها و ثروتمندها اجرا نمى‏کردند.»

 وقتى در جامعه‏اى، آفتابه‏دزد را مجازات کنند ولى از کنار دزدی‌هاى کلان بگذرند یا سر و ته آن را به هم بیاورند، به نصّ امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، به نصّ پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم)، این جامعه، هنوز جامعه دینى نیست و در خطر انهدام و سقوط است و پایه‏ها و ارکان آن جامعه، متزلزل است. پس «فوق قانون» به این معنا که کسانى در جامعه اسلامى یا حکومت، هر کارى که بخواهند بکنند مطلقا نداریم حتى در رأس حکومت، خود پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله و سلم)، بیش از همه مردم، تابع قانون اسلام بود و ولىّ امر هم بیش از همه مردم در مسائل شخصى، تابع قانون الهى باید باشد.

 اما این‌جا مسئله دیگرى هست که گاهى خلط مى‏شود، و آن اختیارات حکومتى است که بحث «ولایت مطلقه فقیه» امام‏ راحل هم در این رابطه طرح شد. «ولایت مطلقه»، تنها یک شباهت لفظى با «حکومت مطلقه فردى» در علوم سیاسى دارد که آن‌جا حکومت مطلقه در برابر حکومت مشروطه است اما این «ولایت مطلقه» که امام گفتند به معنى «حکومت مطلقه فردى» در برابر مشروطه نیست چون خود امام فرمودند که ولایت مطلقه فقیه، حکومت مشروطه اسلامى است. «ولایت مطلقه» یعنى این که حکومت در شرایط خاص و بحرانى که بن‏بستى پیش مى‏آید و قانون‌هاى عادى نمى‏توانند مشکل را حل کنند یا مسئله مهم‏تر و مصلحت مهم‏تر اجتماعى پیش مى‏آید، موقتا آن ماده قانون را به‏خاطر قانون اهم یا مصلحت اهم و مهم‏تر اجتماعى به تأخیر بیندازند و این قبل از آن که یک مسئله شرعى باشد، مسئله‏اى عقلى است و در همه حکومت‌هاى عالم به این معنا، ولایت مطلقه، جارى است، یعنى اختیارات فراقانونى براى شرایط بحرانى را قبول دارند. حتى جان‌لاک که پدر «جامعه مدنى» در لیبرالیزم کلاسیک است، تصریح مى‏کند که حکومت‌هاى مشروع در شرایط خاصى باید به «قانون نانوشته» عمل کنند که عبارت از مصالح اجتماعى و موقتى است. مثالى بزنم که ولایت مطلقه روشن‏تر شود و منظور ما از «فراقانونى» به معناى درست آن آشکار گردد. ولىّ فقیه، فراقانون به معناى اول نیست، اما به معنایى که اکنون گفتم، هست. مثالى مى‏زنم: گاهى که سرچهارراه، گره ترافیک، کور مى‏شود شما مى‏بینید که در این شرایط خاص، موقتا با آن که چراغ، قرمز است، افسر راهنمایى اجازه عبور مى‏دهد و در طرف دیگر که چراغ، سبز است، فرمان توقف مى‏دهد. یعنى على‏الظاهر «فراقانونى» عمل مى‏کند و موقتا قانون را تعطیل کرده است، چرا؟ به‏خاطر مصلحت مهم‏ترى. چون گره این ترافیک با اجراى قانون عادى، حل نمى‏شود و باید خود او وارد عمل شود. آن «فراقانونى» که اسلام، قبول دارد و همه مکاتب در همه حکومت‌هاى دنیا هم قبول دارند، این معناست و امرى عقلایى است. منتها این تعطیل قانون عادى، اولا موقتى است نه دائمى، و ثانیا به‏خاطر منافع شخصى نیست، بلکه از سر مصالح اجتماعى است. در انقلاب ما هم ولایت مطلقه به این معنا به‏خاطر مصلحت جامعه چندبار در زمان امام و زمان کنونى، اعمال شد. همه، از باب رعایت مصالح اجتماعى بوده است. یکى همین انتخابات مجلس ششم در تهران بود. اختیارات فراقانونى در ولایت مطلقه به این معنا، براى مهارکردن مشکلات جامعه و رعایت مصالح اجتماعى است که در شرایط خاص، موقتا قانونى به‏خاطر مصلحت مهم‏تر اجرا نشود والا فراقانونى بودن به این معنا که اشخاص یا نهادهایى باشند که در حکومت، هر تصمیمى دلشان بخواهد بگیرند، چنین چیزى در حکومت اسلامى و فرهنگ تشیّع نیست و این حکومت برخلاف شرع و حکومت طاغوت و جور مى‏شود. این اختیارات فراقانونى هم در واقع، قانونى است و در قانون اسلام و قانون عقل و قانون اساسى، تصریح شده است.

  تفسیر حضرت امیر(علیه‌السلام) و نگاه دینى ایشان را درخصوص این که تکلیف مقدم بر حق است یا حق مقدم بر تکلیف، هم تحلیل بفرمایید.

  نحوه ورود مباحثى چون «تقدّم حق بر تکلیف» به بورس مباحث سیاسى، یکى از مغالطه‏هاى سیاسى و روزنامه‏اى بود که متأسفانه در مملکت رایج شد. اصولا حق و تکلیف، نه از نظر مفهومى، بدون یکدیگر معنا دارند و نه از نظر مصداق در خارج، بدون یکدیگر قابل تحقّق هستند. چون حق شما به گردن من، همان تکلیف من در برابر شما خواهد بود و به‌ عکس. این‌ها دو روى یک سکه‏اند و معنى ندارد که حق باشد و تکلیف نباشد یا تکلیف باشد و حق نباشد. رواج این مغالطه‏ها ناشى از دو افراط بوده است و از صدر اسلام هم این دو بیمارى بوده‏اند: یکى از ناحیه کسانى که نسبت به تکالیف شرعى، حساس هستند، اما در مورد حقوق شرعى انسان‌ها و حقوق مردم کمتر حساسند، یعنى گمان مى‏کنند که حقوق مردم، امرى غیر دینى است و مقدس نیست. از آن طرف هم یک جریان ماتریالیستى و مادى داریم که بویژه از غرب، وارد شده و همان اومانیزم الحادى است که براى بشر، فقط «حقوق» قایل است و وظیفه و تکلیف الهى، قایل نیست. یعنى همین که از مسئولیت انسان در برابر خدا و مسئولیت الهى او در برابر دیگران و مسئولیت اخلاقى بحثى به میان بیاید، مى‏گویند تجاوز به حقوق بشر شده و اصولا «تکلیف» را «ضدّ حقوق»، تلقى مى‏کنند، حال آن که «تکلیف»، ضامن «حقوق» است و کسانى که با تکلیف، مبارزه مى‏کنند، در واقع با گوهر انسانیت انسان مبارزه مى‏کنند؛ همان گوهرى که آیه کریمه «الجِبال فَاَبَیْنَ ان یحملنها» به آن اشاره دارد: کوه‌ها ابا کردند و نپذیرفتند، ولیکن انسان پذیرفت. این، همان گوهر تکلیف است، والا «حقوق» را که حیوانات هم دارند و باید هم داشته باشند. در اسلام، گیاهان و حیوانات هم حقوق دارند. حقوق بشر در دین ما امر بسیار مقدسى است، به همان دلیل که تکالیف، مقدّس‌اند یعنى حقوق و تکالیف، هر دو از طرف خدا آمده و فقهاى ما نسبت به حقّ‏الناس، بسیار حسّاسند و حقوق مردم را محترم و شرعا مقدّس مى‏دانند، نه فقط حقوق بشر، بلکه حقوق حیوانات هم مهمّ است. من روایتى از حضرت امیر(علیه‌السلام) بخوانم: ایشان مأمور فرستاد که برود زکات بگیرد. فرمود: این مال زکات را که مى‏آورى شترها را بین راه مراقبت کن. توجه بفرمایید که راجع به حقوق شترها چه مى‏گوید؟ مى‏فرماید: وقتى شترها را مى‏آورى مبادا بین ماده شتر با فرزند شیرخوار او جدایى بیفتد، مواظب باش که بچه و مادر از هم جدا نشوند، مادر را آن‏قدر ندوشید که شیرى براى فرزندش نماند. توجه کنید که ولىّ امر مسلمین راجع به چه چیزهایى دقیق است؟ این که بچه شترى که در دست حکومت است، نکند بین راه گرسنگى بکشد و اسلام براى حقوق او هم نگران است. نه فقط حقوق انسان‌ها و حقوق حیوانات، حتى حقوق گیاهان هم در اسلام، مهمّ است. از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده است که اگر نهالى در دست توست و مى‏خواهى بکارى، اما ناگهان مى‏بینى علایم قیامت آشکار شد، نهال را مینداز، بلکه بکار. حق آن نهال این است که کاشته شود. نگو اینک که قیامت است، کاشتن این نهال چه فایده دارد؟

 پس اولیاى دین نسبت  به حقوق مردم بسیار حسّاس‌اند. ما البته حسّاس نیستیم. براى ما همان‏طور که تکالیف، مهم نیست، حقوق هم مهم نیست. ملاحظه کنید ایشان مى‏گویند شترها را که مى‏آورى زیاد ندوان و خسته‏شان نکن، بین شترها با عدالت رفتار کن، شترهاى خسته را استراحت بده، اگر به آبگیرى رسیدى، شترها را ندوان و آرام ببر، بگذار سیراب شوند، آن‌ها را از زمین‌هاى سرسبز بیاور، نه جاده‏هاى خشک تا بین راه گرسنگى نکشند، ساعاتى به شترها راحت باش بده و موقعى که آب مى‏آشامند یا مى‏چرند، مهلتشان بده و فشار نیاور. این دین و حکومت دینى را که به فکر شترهاى بین راهش نیز هست، آیا مى‏شود متهم کرد که حقوق بشر براى آن مهم نیست و محترم نبوده است؟ حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: «جَعَلَ اللَّه سُبحانَه حُقوقَ عِبادِه مُقَدمةًلحقوقِه». خداوند، حقوق مردم را مقدمه حقوق خودش (حقُ‌اللَّه) قرار داد. «فَمَنْ قامَ بِحقوق عبادِاللَّه» پس کسى‏که به حقوق مردم احترام بگذارد، مى‏تواند به حقوق خدا و حقوق الهى هم قیام بکند، یعنى کسى که براى حقوق مردم، احترام قایل نیست، بدانید که نمى‏تواند بنده درستى براى خدا باشد و کسى که حقُ‌النّاس را درست ادا نکند، حقُ‌اللَّه را هم به نیکى ادا نمى‏کند. یا در عهدنامه مالک‌اشتر ایشان به مسئولان حکومتى مى‏فرماید: اگر مسئولان حکومتى در حکومت اسلامى به مردم، ستم کنند، قوم و خویش بازى کنند، محاربند. این روایت راجع به تبارگرایى و آقازاده‏بازى است. فرمود: این‌ها ظلم به مردم است و کسى که به مردم ستم کند، علاوه بر مردم، خدا خود، دشمن اوست. «کانَ‏اللَّهُ خصْمَه دون عباده» حضرت امیر(علیه‌السلام) دو جا در عهدنامه مالک‌اشتر، تعبیر محارب را به کار بردند یعنى کسى که با خدا اعلان جنگ بدهد و هر دو هم در مورد مسئولانى است که در حکومت اسلامى به حقوق مردم تجاوز و باندبازى کنند. فرمودند: «کانَ حرباً للّه». یعنى کسى که به مردم در حکومت اسلامى، ستم کند، محارب است و به خدا اعلان جنگ داده است. یک‏جا ایشان فرمودند که «حق»، موقع سخنرانى‏کردن و توصیف‏کردن، خیلى وسیع است و راجع به آن خیلى مى‏شود حرف زد، اما موقع عمل، بسیار تنگ مى‏شود و عمل به آن دشوار است. فرمودند: لا یجرى لِاَحد الاّ جَرى‏ علیه، هیچ کس حقوقى ندارد الا این که حقوقى علیه اوست یعنى تکلیف هم دارد و هیچ‏کس نیست که تکلیف داشته باشد الا این که حقوق هم دارد. پس همه، حق و تکلیف دارند و هیچ کس نیست که در جامعه و حکومت اسلامى، تنها حقوق و اختیارات داشته، ولى مسئولیت و تکلیف نداشته باشد یا کسانى باشند که تکلیف داشته و حقوقى نداشته باشند. نه، حضرت امیر(علیه‌السلام) صریح مى‏گویند که همه، هر دو را داریم. یک‏جا مى‏فرمایند: مردم، شما حقوقى بر گردن من دارید که همان تکلیف من در برابر شماست: یکى این که من خیر شما را بخواهم و به شما خدمت کنم، دوم این که من اموال عمومى و سرمایه‏هاى ملى را بین شما و براى خود شما خرج کنم، سوم شما را آموزش بدهم. چون حکومت، مسئول رشد سطح فکر و بینش مردم و ارتقاى علم و فرهنگ جامعه هم هست «تَعلیمُکُم کیلا تَجهَلوا» و چهارم «تَادیبُکم کیما تعمَلوا» یعنى شما را تربیت عملى و تأدیب کنم. پس یکى از حقوق مردم آن است که حاکم، تربیتشان کند. تأدیب و ادب، اشاره به مسئله فرهنگ و اخلاق عمومى است. دولت نمى‏تواند در مسائل فرهنگى، بى‏تفاوت باشد. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمودند: مردم، بدانید که خدا براى همه شما حقوق یکسان قرار داده است «اللَّهُ جَعَلَکُمْ فى الحَقِّ سوآء» همه، حقوق مساوى دارید. این را بدانید تا سرتان کلاه نگذارند. «اَسْوَدکُم و اَحمرکم» سیاه، سرخ و هرکه هستید حقوق مساوى دارید و خداوند رابطه بین حاکم و شما را مثل رابطه پدر و فرزند، خواسته است یا چون رابطه برادر با برادر و خواهرش؛ رابطه‏اى گرم و انسانى. بعد فرمود «اعلموا اِنَّ حَقَّکُمْ علىّ انصافُکم و التّعدیل بینکم» حق شما بر گردن حاکمیت و مسئولان حکومتى، اجراى عدالت است. یعنى حاکمان، موظفند و تکلیف دارند که نسبت به شما انصاف را رعایت و عدالت را اجرا کنند، این حق شماست. حضرت به مردم، آگاهى مى‏دهند که حقوقتان را بشناسید و مطالبه کنید و نگذارید کلاهتان را در جامعه اسلامى بردارند. متأسفانه راجع به همین روایت، در مقاله‏اى از این آقایان روشنفکران خواندم که گفته بود: این‌ها مى‏گویند که حاکمان، والدند و مردم، ولدند و این پدرسالارى و پاتریمونیالیزم و اقتدارگرایى است و خلاصه این که ما رابطه حاکم با مردم را از نوع رابطه پدر و فرزند نمى‏پذیریم، بلکه باید رابطه «شهروند و دولت» باشد. اینان حواسشان نیست که رابطه «پدر و فرزندى» که حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏گویند، به مراتب بالاتر از رابطه «شهروند و دولت» است. رابطه «دولتمرد و شهروند»، رابطه خشک قانونى و رابطه تحکم است، اما رابطه برادرى و پدر و فرزندى در حکومت، بالاتر از قانون است، یعنى علاوه بر قانون، یک رابطه انسانى و عاطفى است. مى‏گوید مثل پدرى که نگران فرزندش است، حاکمان و مسئولان باید با همان حرارت و صداقت، نگران مردم باشند. فرض کنید که مسئولان حکومت، همه چنین باشند که براى مردم، نگران باشند، چنان‌چه براى فرزند خودشان نگرانند. حضرت امیر(علیه‌السلام) یک جا مى‏گویند: من شب را چگونه آرام بخوابم در حالى‏که احتمال مى‏دهم در گوشه‏اى از سرزمین اسلامى، امشب یک خانواده، گرسنه بخوابد؟ رابطه فرزند و پدرى ربطى به پاتریمونیالیزم ندارد. نباید تنها رابطه خشک قانونى باشد. ایشان به مسئولان حکومتى مى‏گویند: «اَشْعِر قلبَکَ الرّحمة»، به دلتان حالى کنید و بفهمانید که با مردم باید براساس رحمت، محبت و لطف، حکومت کنید و مدار حکومت اسلامى، این است و فقط با قانون و آمریّت نمى‏توان جامعه را اداره کرد. فورمالیته هم نباید باشد که ظاهرا لبخند بزنند ولى باطنا تکبّر داشته باشند. بلکه باید احساس درد مشترک با مردم کنند و این احساس را وارد قلبشان کنند. از پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) نقل شده که ایشان روزى خطاب به مردم محروم، فرمودند: «مَعَکُمُ المَحیا و مَعَکُمُ المَمات»: زندگى در کنار شما، مرگ در کنار شما.

 این رابطه حاکم اسلامى با مردم است؛ زندگى و مرگ در کنار توده‏هاى محروم باشد. فرمود زندگى با شما، مرگ با شما. اساس حکومت، احساس درد انسانى و برادرى دینى است. حضرت در عهدنامه مالک‌اشتر به مسئولان حکومتى مى‏گویند که نسبت به مردم مثل گرگ درنده‏اى نباشید که خوردن و پاره‏کردن مردم و سوءاستفاده از موقعیت را غنیمت بدانید چون مردم دو گروه هستند: یا برادر دینى شما هستند، متدیّن و انقلابى هستند و یا اگر هم‌فکر شما نیستند «نظیرٌ لک فى الخلق»: انسانند و زیر سایه حکومت شما زندگى مى‏کنند و حقوقشان محترم است. این سوء تفاهم در مورد کلمه «رعیّت» هم پیش آمده است. مى‏بینم گاهى مى‏نویسند که اسلام سنّتى، رابطه حاکم با مردم را رابطه ارباب و رعیّت مى‏داند. اینان نمى‏دانند که «رعیّت» در کلام عرب و لسان روایت بدان معنى نیست که در زبان فارسى است و آن را کلمه توهین‏آمیزى مثل نوکر و در مقابل ارباب مى‏دانند. چنین نیست، چون در لغت عرب، «رعیت» از ریشه «رعایت» مى‏آید. رعیت یعنى کسانى که باید حقوق و حرمتشان رعایت شود. حاکم را «راعى» مى‏نامیم، یعنى کسى که باید مردم را رعایت کند. پس رعیت، کلمه توهین‏آمیزى نیست، هم‌چنین معنى کلمه «ولایت» و بسیارى از کلمات دیگر، هیچ‏یک این نیست که همه مسئولیت تنها به حاکمان، منتقل مى‏شود و مردم هیچ مسئولیتى ندارند و مردم صحنه مشارکت سیاسى را ترک کنند. و لذا در همان ابتداى خلافت، حضرت امیر(علیه‌السلام) در نخستین سخنرانى خود خطاب به مردم فرمود: «یا ایّها الناس اعینونى على انفسکم»، مردم، به من کمک کنید، در مورد خودتان به من کمک کنید، آن‌جا که باید اطاعت کنید، قانون را رعایت کنید. ایشان، مردم را به مشارکت فراخواند و این یعنى که من بدون شما نمى‏توانم حکومت اسلامى و جامعه دینى بسازم، شما باید به من کمک کنید. حضرت فرمود: «یا ایّهاالنّاس» نه «یا ایّهاالمؤمنون»، یعنى از همه مردم و همه کسانى‏که در جامعه دینى زندگى مى‏کنند، کمک خواست. از طرفى هم پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) خطاب به همه مردم مى‏گویند: «کُلُّکُم راع و کُلُّکُم مسئولٌ عن رعیته» یعنى چنین نیست که تنها حاکمان، مسئولند و به مردم بگویند شما دنبال کار خودتان بروید و ما حکومت مى‏کنیم. نه، همه مردم در این قضیه باید حاضر باشند و نظارت و کمک کنند.

  Ã رابطه حاکم با مردم باید رابطه‏اى انسانى و برادرانه و نسبت پدر و فرزندى باشد، اما در ابعاد اجتماعى، با مسئله خشونت هم روبه‏روییم. حضرت امیرعلیه‌السلام در این رابطه چه نظرى داشتند؟

  بحث خشونت هم از بحث‌هایى است که به علل سیاسى و غیرمعرفتى، مورد سوءتفاهم و القائات بدى قرار گرفت. اگر مراد از خشونت، خشونت‌هاى حیوانى و صدمه‏زدن به جان و مال و آبروى مردم باشد، این مصداق ظلم و بَغْى و محاربه با خداست، اما اگر مراد از بحث خشونت، زیر سؤال ‏بردن احکام دین است، نکته دیگرى است. چنان که متاسفانه بعضى روزنامه‏ها در این سال‌ها نوشتند که امام حسین(علیه‌السلام) اگر در کربلا شهید شد، قربانى خشونت جدّش شد، چون پیغمبر در بدر، خشونت کرد و با مشرکان درافتاد و آن‌ها را کشت، آنان هم از اولاد پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم)، در کربلا انتقام گرفتند. یکى از همین روزنامه‏ها، قصاص را حکم خشن و قرون وسطایى خواند. اگر مراد از خشونت ستیزى، این است، توطئه علیه دین خواهد بود، چون مگر چه کسى را قصاص مى‏کنند؟ کسى را که علیه انسان بى‏گناهى، خشونت مرتکب شده، قصاص مى‏کنند. قصاص، نوعى اعمال خشونت است، اما خشونتى است که براى محدودکردن خشونت‌هاى ظالمانه و مهارکردن خشونت، اعمال مى‏شود. بحث جهاد و مراتب شدید نهى از منکر، خشونت حیوانى نیستند، بلکه قاطعیت در راه اجراى عدالت و مصلحت مردمند. این خشونت نیست. آرى، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، علیه کسانى‏که به حقوق مردم تجاوز مى‏کردند، خشونت نشان مى‏داد. مثل همان مورد اهواز که قبلا عرض کردم، ایشان علیه کسانى که به حریم خدا اهانت مى‏کردند، البته بعد از موعظه، خشونت مى‏ورزید و تعبیر «خشن» راجع به خود حضرت امیر(علیه‌السلام) هم به‏کار رفته است. پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) ایشان را یک ‏بار به یمن فرستادند و موقع حج در سفر بازگشت بودند که حضرت، کاروان را به کسى سپردند و از کاروان جدا شدند تا سریع‏تر خود را به پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) برسانند، تا در حج با پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) همراه باشند، بعد به دلیلى لازم شد که ایشان برگردند و دوباره همراه کاروان شوند. حضرت برگشتند و دیدند که نیروهایشان بخشى از پارچه‏هاى یمنى را که متعلق به بیت‏المال بوده، بین خود تقسیم کرده‏اند تا براى لباس احرام استفاده کنند. حضرت پرسیدند: با اجازه چه کسى این کار را کردید؟ این اموال باید ابتدا به ولی‌امر و پیغمبر برسد و سپس توزیع شود.

 سپس دستور داد هرکه هرچه را برداشته، دوباره برگرداند. بعضى ناراحت شدند و نزد پیغمبر، شکایت حضرت امیر(علیه‌السلام) را کردند که ایشان با ما رفتار تندى داشتند و به‏خاطر چند تکه پارچه، با ما برخورد کردند.

 پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) در دفاع از حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: «على، خَشِنٌ فى ذات اللَّه». على(علیه‌السلام) در راه خدا و براى اجراى عدالت، خشن است، و این یک ارزش است. اما اگر مراد از خشونت، خشونت‌هاى حیوانى و ظلم به مردم باشد، ابدا اسلامى نیست، و غرب، خود مظهر خشونت در تاریخ است. در این صد سال اخیر، خشونتى که از طرف غرب در دنیا اعمال شده، در کل تاریخ بشر، بى‏سابقه بوده است. این سلاح‌هاى شیمیایى، بمب‌هاى میکروبى و هسته‏اى و دو سه جنگ بین‏المللى و... هرگز این همه کشتار در تاریخ نشده بود که این متمدن‌ها به راه انداختند. روایت زیبایى از حضرت امیر(علیه‌السلام) راجع به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رسیده که فرمود: وقتى حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مى‏آیند و قیام آخرالزمان را شروع مى‏کنند، عهدنامه‏اى دارند که میثاق بین ایشان و اصحابشان یعنى 313 نفرى است که در واقع، افسران نهضت جهانى اسلام و مدیران حکومت جهانى عدالت هستند. آن‌ها به اصطلاح گِلوبالیزِیْشِنْ مهدوى را در برابر گِلوبالیزِیْشِنِ سرمایه‏دارى غرب مدیریت مى‏کنند که جهانى‏شدن به سبک امام مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است نه به سبک سرمایه‏دارى غرب. در روایت است که از این 313 نفر، 50 نفر زن هستند که انقلاب جهانى و حکومت جهانى را با کمک آن‌ها تشکیل مى‏دهند و همه این بلوک‌هاى قدرت جهانى را سرنگون مى‏کنند. این یک ملحمه کبرى است، انقلابى بسیار بزرگ و خونین است، خشونت بزرگى است که همه انبیا هم وعده آن را دادند که در آخرالزمان، عدالت جهانى، در مواردى باید با خشونت شدید و خونریزى اجرا شود چون کسانى که با مدارا و نصیحت، اصلاح نمى‏شوند، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با شمشیر و خشونت، آنان را علاج خواهد کرد. ولى در عین حال، همین انقلابى که یک بعد خشونت‏آمیز وسیع هم از جهاتى در برابر ظالمان خواهد داشت، مع‏ذلک حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏گویند جزء عهدنامه امام ‌زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) با اصحاب اصلى و آن 313 نفر در ابتداى قیام این است که خشونت بیجا نورزند و از آن‌ها پیمان مى‏گیرد. در آن روایت آمده است:

 «قائم ما از اصحابش پیمان مى‏گیرد که در این انقلاب جهانى و حکومت جهانى، به کسى دشنام ندهند، حریمى را هتک نکنند، به خانه‏اى بى‏اجازه هجوم نبرند، کسى را به ناحق نزنند».

باید توجه داشت که یک واعظ منزوى در گوشه‏اى و براى عدّه‏اى پاى منبر موعظه نمى‏کند، بلکه رهبر بزرگ‏ترین انقلاب تاریخ و یک جنبش خونین جهانى است که مى‏آید تا نظام اقتصادى و سیاسى بین‏الملل را به هم بریزد، اوست که با اعضاى اصلى این انقلاب جهانى چنین سخن مى‏گوید و مى‏گوید که خونى از دماغى به ناحق نباید بریزد و در این انقلاب، یک فحش نباید بدهند، به خانه کسى بى‏اجازه نباید حمله کنند و فرمود: بعد از پیروزى این نهضت، مسئولان حکومت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) براى خود نباید چیزى بیندوزند. این هم در همان عهدنامه است:

 «براى خود، طلا و نقره گنج نکنند، سرمایه اندوزى خصوصى و رانت‏خوارى نکنند، غذاى عمومى مردم را انبار نکنند، مال یتیم و انسان بى‏پناه را نخورند، لباس خز و حریر نپوشند، کمربند زرّین نبندند و صورت بر خاک بگذارند و در راه خدا جهاد کنند و اهل عبادت باشند».

 اما بخش دوم این عهدنامه جالب‏تر است. حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏گویند که متقابلا مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ما هم تعهداتى مى‏کند: «یَشْتَرِطُ على نفسِه لهم» یعنى خود مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم متعهد مى‏شود: «یمشى حیثُ یمشون» همان گونه رفت و آمد کند و از همان راهى برود که دیگران مى‏روند، راه و روش اختصاصى نمى‏خواهد، «یلبس کما یلبسون» همان لباسى را مى‏پوشد که دیگران مى‏پوشند که در حدّ طبقه پایین مردم است و سوار بر همان مرکبى مى‏شود که آنان مى‏شوند «یرضى بالقلیل» در زندگى خصوصى خود، حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به اندک، بسنده خواهد کرد و جامعه بشرى را در شرق و غرب از عدالت خواهد آکند. همه این تعابیر در روایت آمده است.

 

 بحث دیگرى که به همین سبک، مطرح شده، بحث «خودى و غیرخودى» است. حضرت على(علیه‌السلام) در این خصوص چه مى‏فرمایند؟

  اگر مراد از دغدغه «خودى و غیرخودى»، این است که آیا نیروهاى یک انقلاب، حقّ دارند با مخالفان اصول و مبانى آن نهضت، ائتلاف کنند و با آن‌ها در یک جبهه قرار بگیرند و علیه مبانى انقلاب، کارى کنند، حتما مرز «خودى» و «غیرخودى» بسیار مرز روشن و قاطعى است. یعنى نباید با غیرخودى و کسانى که مخالف با جبهه حقّ هستند و ضدّ انقلاب‌اند، کنار آمد و مرزهاى عقیدتى را محو کرد. اگر مراد این است که در حکومت اسلامى را باز بگذارید تا هرکس آمد وارد حکومت شود، ولو این که اصل این حکومت را قبول ندارد یا اصلا شرایط حکومت را ندارد، بله، اسلام، مرز خودى و غیرخودى را به نحو اکید مشخص کرده است و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) حتى بسیارى از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و دوستان قدیمى خود را غیرخودى دانست و از حکومت، حذف کرد و راهشان نداد و به همین علت هم سه جنگ داخلى میان جناح‌هاى ظاهرا اسلامى با ایشان درگرفت. اما اگر بحث «خودى و غیرخودى»، ناظر به حقوق مردم است، به این معنا همه، خودى بودند حتى کسانى که حکومت اسلامى را قلبا قبول نداشتند و با على‏بن‏ابى‏طالب(علیه‌السلام) مخالف بودند، حضرت(علیه‌السلام) مى‏فرمود: با من مخالف هستید، باشید ولى تا وقتى قانون نشکسته‏اید و علیه حکومت، وارد براندازى و مبارزه نشده‏اید و زندگى عادى دارید، با شما کارى ندارم، حتى حقوقشان از بیت‏المال هم محفوظ بود. خوارج تا وقتى درگیر نشدند، از بیت‏المال حقوقشان را مى‏گرفتند، حقّ حیاتشان از دست نمى‏رفت و در جامعه دینى، از همه حقوق اجتماعى متعارف مثل بقیه مردم برخوردار بودند. یعنى یک حزب‏اللّهى و یک مخالف ولایت فقیه، در جامعه اسلامى، هر دو از نظر حقوق اجتماعى در زندگى عادى یکسان هستند. در این‌جا و از حیث حقوق عادى اجتماعى، خودى و غیرخودى نداریم، ولى بحث ورود غیرخودی‌ها و دگراندیشان به حکومت و ائتلاف‌هاى سیاسى فاسد، بحث دیگرى است. من چند روایت مى‏خوانم تا روشن شود که حضرت امیر(علیه‌السلام) هیچ‏کس را به این معناى دوم، غیرخودى نمى‏دانست و همه، خودى و تحت‏الحمایه حکومت دینى بودند. قضیه آن دختر یهودى را که همه شنیده‏اید: خبر رسید نیروهاى معاویه به روستاهاى مرزى حمله کرده‏اند و در روستایى، خلخال از پاى دختر یهودى درآورده‏اند و به او توهین کرده‏اند و او زیر سایه حکومت اسلامى زندگى مى‏کرد، اما کسى نبود که به داد او برسد و این دختر یهودى، خدا را صدا مى‏زده و بى‏پناه بوده است. وقتى خبر به حضرت امیر(علیه‌السلام) رسید، حضرت خیلى برآشفت. ایشان اهل شعار و اغواى افکار عمومى و تملّق مردم گفتن نبود و تنها به عنوان وظیفه شرعى خود، به مردم خدمت مى‏کرد، یعنى حتى اگر مردم به او پشت مى‏کردند، باز هم او خدمت مى‏کرد و دنبال کف و هورا نبود. وقتى شنیدند، فرمودند: جا دارد که همه ما دق کنیم و بمیریم، چون یک دختر یهودى زیر سایه حکومت اسلامى زندگى کرده و به او توهین شده است و ما نبودیم که از او دفاع کنیم. از این موارد بسیار است. در مورد دیگرى، مسلمانى، زمینى را از یک مسیحى به قیمت ارزان خرید و آن مسیحى بنده خدا هم ترسید از این که این‌ها مسلمان هستند و حکومت هم با این‌هاست و پدر ما را درمى‏آورند. خبر به حضرت رسید و ایشان با این مسلمان برخورد کرد و فرمود: این که او مسیحى است دلیل آن نیست که تو زمینش را ارزان بخرى: «لَهُ مالنا و علیه ماعلینا» یعنى سود او، سود ماست و ضرر او، ضرر ماست. زمینش هرچه مى‏ارزد، باید به او بدهید. فرمود: حق ندارى به حقوق او تجاوز کنى. آن تعبیر «نظیر لکَ فى‏الخلق» را هم مدّ نظر داشته باشید. مورد دیگرى هم عرض کنم. ایشان علاوه بر بازرسی‌هاى مخفى، خودشان هم گاهى سرزده به حوزه‏هاى مختلف مى‏رفتند. حضرت تازیانه به دست مى‏گرفت و در بازار راه مى‏افتاد، اگر مى‏دید کسى احتکار کرده، گران‌فروشى کرده، او را به شلاق مى‏بست و حدود الهى را جارى مى‏کرد و تعزیر شرعى مى‏کرد. روزى در خیابان، پیرمرد کورى را دید که گوشه خیابان گدایى مى‏کند. فرمود: این چه وضعى است؟ ما در جامعه اسلامى نباید گدا داشته باشیم. چون در جامعه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، گدایى و تکدّى نبود و هرکس مى‏توانست کار بکند، باید کار مى‏کرد و اگر نمى‏توانست، باید حکومت و اغنیا، کمکش مى‏کردند والا این که عدّه‏اى کنار خیابان بنشینند و دست‌ها را دراز کنند و گدایى بکنند اصلا در جامعه علوى و دینى، معنى نداشت. حضرت(علیه‌السلام) پرسید: این پیرمرد چرا گدایى مى‏کند؟ گفتند: مسیحى است، مسلمان نیست. یعنى مهمّ نیست. حضرت(علیه‌السلام) عصبانى شدند و برخورد کردند که یعنى چه مسیحى است؟ او تا وقتى جوان بود و در این جامعه، کار مى‏کرد، نمى‏گفتید مسیحى است و حال که پیرشده و از کار افتاده، مى‏گویید مسیحى است؟ و دستور داد او را از بیت‏المال، بیمه و تا آخر عمر تأمین کردند. هم‌چنین حضرت(علیه‌السلام) به مأموران مالیاتى خود مى‏فرمود:

«ایّاک اَن تضربَ مسلماً او یهودیاً او نصرانیاً فى درهمِ خراجٍ»: مبادا براى گرفتن حتى یک درهم مالیات، مسلمانى یا یک یهودى یا مسیحى را کتک بزنید و با خشونت، مالیات بگیرید.»

 

آیا در منطق دینى امام على(علیه‌السلام) مسئولان و کسانى که عنان اختیار دولت را در دست دارند، فقط باید انسان‌هاى خوبى باشند و احکام فردى را رعایت کنند یا اینکه تخصص هم نیاز است؟

  اگر کسى واقعا متعهد و دیندار باشد، مسئولیت کارى را بلد نیست نمى‏پذیرد. اگر کسى متعهد است کارى را که بلد نیست نمى‏پذیرد و حرام است که بپذیرد، مگر اضطرار باشد.

 اگر کسى کارى را که نمى‏داند، قبول کند، نه تنها متخصص نیست، بلکه متعهد هم نیست. اولا در اسلام، حکومت، «مسئولیت محور» است نه «قدرت‏طلب»، یعنى حکومت، یک امانت است. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: قدرت، امانت خداست و این مردم، بندگان خدایند و ما خادم مردم هستیم. رقابت احزاب بر سر قدرت و جناح‏بندى براى تصاحب قدرت، منفور است. حضرت(علیه‌السلام) فرمود: اگر دو گرگ از دو طرف به یک گله بى‏چوپان بزنند، خطرش کمتر است از این که ریاست‏طلب‌ها و قدرت‏طلبان به جان جامعه بیفتند. یا فرمود:

«ملعونٌ مَن تَرَأَّسَ و ملعونٌ من هَمَّ بها»، نفرین بر ریاست‏طلبان، نفرین بر آنان‏که نقشه مى‏کشند که چگونه از نردبان قدرت بالا بروند.

 اما این که تخصص چه نقشى دارد؟ حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: «مَن تَقَدَّمَ على‏المسلمین و هویَرى‏ اَنَّ فیهم من هو اَفضَلُ مِنه فهوَ خائِن» هرکس در حکومت اسلامى، مسئولیتى قبول کند اعمّ از مسئولیت فرهنگى، سیاسى، نظامى، قضایى و اقتصادى یا علمى، هرکس در حکومت اسلامى، مسئولیتى و شغلى بپذیرد در حالى‏که شایسته‏تر از او هست، خیانت کرده است. نمى‏گوید کار بلد نیست، بلد است، امّا: «هویَرى‏ اَنَّ فیهم مَن هو افضَلُ مِنه» کسى را مى‏شناسد که بهتر از او این کار را مى‏شناسد، مع‏ذلک قبول کند، خائن است «فهو خائن». در روایت دیگرى فرمود: «فَقَد خانَ اللَّه و رسولَهُ والمؤمنین» یعنى چنین کسى به خدا و به پیغمبر(صلى الله علیه وآله و سلم) و به کل جامعه دینى، خیانت کرده است. پس بحث کارآمدى به این معنایى که عرض کردم از مشروعیت جدا نیست، یعنى کسى که کارى را نمى‏داند، مشروع هم نیست که آن را قبول کند و خائن است. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: به ‏خدا من مشتاق شهادت هستم، ولى مى‏ترسم که قدرت به دست سفها و فجّار بیفتد و تنها براى همین به صحنه آمدم. شما به آیه قرآن توجه کنید که مى‏فرماید: «ولاتؤتوا السُّفهاء اموالَکم الّتى جَعَلَ اللَّهُ لکم قیاماً». یعنى زمام امور مالى و اقتصادتان، چه اقتصاد خانواده، چه اقتصاد جامعه را به دست آدم‌هاى سفیه ندهید. «سفیه» در اینجا به معنى خُل و چِل نیست، بلکه به معناى کسى است که مدیریت اقتصادى نمى‏داند، ولى مسئولیت اقتصادى قبول مى‏کند. قرآن مى‏فرماید: زمام امور مالى و اقتصادتان را به دست سفها و کارنشناسان و غیرمتخصصان ندهید، چون «جَعلَ‏اللَّهُ لکُم قیاماً»: خداوند، اقتصاد را باعث سرپا ماندن خانواده و جامعه قرار داده است. در ذیل آیه، روایتى از امام حسن(علیه‌السلام) آمده است که از ایشان پرسیدند: مراد از «سفیه» کیست؟ امام(علیه‌السلام) فرمودند: «الاحمقُ فى‏المال» یعنى سفیه اقتصادى، آدمى است که در مدیریت اقتصادى، احمق است. قرآن از ما مى‏خواهد که مدیریت اقتصادى جامعه یا خانواده را به افراد ناوارد ندهیم که آن را ضایع مى‏کنند. حضرت به حاکمان اسلامى فرمودند: «اکثِر مدارسَةَ العلما و مناقشهَ الحُکَماء» یعنى یک ستاد نخبگان باید در حکومت، تشکیل بدهید. به مالک‌اشتر فرمودند که تا مى‏توانى، رفت و آمد خود را با علما، دانشمندان، متفکران و نخبگان زیاد کن و بدون مشورت با آنان، تصمیمى در حکومت نگیر. پس حکومت دینى، حکومت متعهّدان و حکومت متخصّصان است.

 در پایان، نکته مهمّى که راجع به آن کمتر بحث شد ولى حضرت امیر(علیه‌السلام) نسبت به آن خیلى حسّاس بودند یعنى تبارگرایى و قوم‏وخویش بازى در حکومت باید عرض کنم که اکنون هم در حکومت دینى باید مراقب آن بود؛ مسئله باندبازى، تبارگرایى و رانت‏خوارى به این معنا که وقتى کسى مسئولیتى قبول کند، فورا آقازاده‏اش، پسرعمویش و دخترخاله‏اش همه نابغه شوند و همه متخصّص‏ترین آدم‌ها شوند و انواع مشاغل به آن‌ها پیشنهاد شود، این بسیار غلط و خلاف شرع است. البته اگر کسانى هم صلاحیت دارند و از خویشان یک مسئول حکومتى هستند، نباید به دلیل این که از تبار اویند، با این که صالحند، حذف شوند و از آن‌ها استفاده نشود، این هم غلط است. ملاک تقسیم مسئولیت در حکومت اسلامى، حزب‏بازى و خویش‏بازى و تبارگرایى نباید باشد. مسئله آن‏قدر مهمّ است که حضرت‏امیر(علیه‌السلام) حتى به مالک‌اشتر که آدم بزرگى است، اخطار مى‏کنند. در حکومت ما مثل مالک‌اشتر وجود ندارد و این دستورهایى که حضرت امیر(علیه‌السلام) به مالک مى‏دهد، نه به این دلیل است که مالک، آدم کوچکى بود. زیرا وقتى خبر شهادت مالک آمد، حضرت(علیه‌السلام) فرمود: «ما مالک»؟ کسى چه مى‏داند مالک کیست؟ و فرمود: نقشى که من براى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) داشتم، مالک براى من داشت. مالک آدم بسیار بزرگى است، از اولیاءاللّه بود و علاوه بر اینکه یک افسر نابغه و استراتژیست بزرگى است و در دوره‏اى، فرمانده کل قواى حضرت امیر(علیه‌السلام) بود، یک عابد و زاهد بزرگ بود. نقل مى‏کنند که روزى ایشان در خیابان مى‏رفت، یک آدم مریضى، فحشى به ایشان داد ایشان عکس‏العملى نشان نداد و عبور کرد. کسى که در مرکز قدرت است، این‏قدر متواضع بود. بعضى از اطرافیان به آن فرد گفتند: فهمیدى این آقا که بود؟ گفت: نه. گفتند: مالک‌اشتر بود، سپهسالار امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)! او خجالت کشید یا ترسید و دوید تا مالک را پیدا کند و از او عذرخواهى کند. کوچه به کوچه آمد و فهمید که مالک به مسجد رفته است. داخل شد و دید او نماز مى‏خواند، نماز که تمام شد، آمد جلو و گفت: آقا، ببخشید سوءتفاهمى شده است. مالک گفت: من اصلا به مسجد آمدم تا دو رکعت نماز براى تو بخوانم و براى تو استغفار کردم که آخر این چه اخلاقى است که تو دارى؟! مالک واقعا ولى‏اللَه بود. فرماندهان سپاه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) که به قول آقایان، مظهر خشونت هستند، رقیق‏القلب‏ترین انسان‌ها بودند. خشونت را براى عدالت به کار مى‏بردند، نه علیه مردمان بى‏گناه. اما حضرت امیر(علیه‌السلام) حتى به مالک با این عظمت، مى‏فرمایند که مسئولان حکومت اسلامى به طور طبیعى، خویشان، نزدیکان و دوستانى صمیمى دارند که این‌ها ممکن است وسوسه بشوند و استئثار کنند. استئثار، ضدّ ایثار است. ایثار، ترجیح دیگران بر خود است و استئثار، ترجیح خود بر دیگران و ویژه‏طلبى یا همین رانت‏خوارى است. طبق فرموده حضرت، این‌ها ممکن است هوس رانت‏خوارى کنند، و به حقوق دیگران و به بیت‏المال، تطاول و دست‏درازى کنند و اگر تربیت‏شده نباشند، تقوى نخواهند ورزید. حضرت فرمود: خویشان بعضى از مسئولان در معامله، انصاف هم ندارند، کم انصافند اما ریشه طمع این‌ها را قطع کن، آن‌ها نباید وسوسه شوند و در تو طمع کنند. به گونه‏اى برخورد کن که هیچ‏ یک از خویشان و دوستانت با این امید به تو نزدیک نشوند و حاتم بخشى نکن «والّا تَضُرُّ بالنّاسِ» والّا این ضررزدن به مردم و خیانت به خداست. بعد به مصداقى اشاره مى‏کنند که معلوم مى‏شود آن زمان هم بوده است: «فى شِربٍ او عملٍ مُشترکٍ یَعملونَ مئونتهُ على غیره» فرمودند: مواظب باش که خویشانت با مردم، شرکت‌هاى مصنوعى و قلابى یا پوششى تشکیل ندهند که رنج آن براى مردم و نانش براى خویشان تو باشد و آن‌ها به خاطر اسم تو و نفوذ فامیل تو بخواهند در حکومت، سوءاستفاده اقتصادى بکنند. حضرت امیر(علیه‌السلام) در جاى دیگرى فرمودند کسانى که در حکومت، قوم‏وخویش بازى مى‏کنند، اعلان جنگ به خدا کرده‏اند: «لاتنصبنّ نفسک لحرب اللَّه»: با خدا نجنگ. کسانى که در حکومت، قوم‏وخویش بازى و باندبازى مى‏کنند محارب هستند و به خدا و رسولش اعلان جنگ داده‏اند.

 اگر واقعا بخواهند اصلاحاتى انجام شود، این‌هاست، نه اصلاحاتى که دکترین آن از رادیو بى بى سى و رادیو اسرائیل و رادیو آمریکا بیاید. آن، اصلاحات نیست، اصلاحاتى که با نفى «ولایت فقیه» و توهین به شهدا و بسیجی‌ها شروع شود و با نزدیک‏شدن به آمریکا ختم شود، اصلاحات نیست. اصلاحات، اصلاحات علوى است و عهدنامه مالک‌اشتر، دستورالعمل اصلاحات است. اصلاحات، با اصلاح حاکمان باید شروع شود و ابتدا حکومت‌ها باید درست شوند و به اصلاح مردم، ختم شود. اگر حکومت واقعا دینى شود، مردم واقعا دینى مى‏شوند، والا نمى‏شود توقع یک طرفه داشت. مسئولان قواى سه گانه ما، محب امیرالمؤمنین هستند، ولى واقعا کوچک‏تر از آن هستند که بتوانند اصلاحات علوى را انجام دهند. اصلاحات علوى، قدرت، جرأت و ایمان بالایى مى‏خواهد، ولى لااقل در مسیرى که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) گفته است، حرکت کنیم و به خون بچه‏هایى که شهید شدند، احترام بگذاریم. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: ما جامعه‏اى مى‏خواهیم بسازیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) گفت، جامعه‏اى که انسان‌هاى ضعیف بتوانند بدون ترس، حقّشان را از قوى‏ها بگیرند. اصلاحات، آن است که حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: «لم‏اَجعَلها دولَةً بین الاغنیاء» یعنى من نگذاشتم در حکومت من، اموال عمومى فقط بین سرمایه‏دارها بچرخد و کارى کردم که ثروت عمومى به سمت طبقات پایین جامعه برود و در برابر سرمایه‏دارهاى گردنکش ایستادم. دنبال اصلاحات آمریکایى نباشیم. اصلاحات علوى این است که: «ضادُّ والجورَ بالعدل»، یعنى با جور، درافتید اما نه با شعار، بلکه با اجراى عدالت. اصلاحات، آن است که حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: خداوند پیمان گرفته است از علما که نسبت به سیرى ظالمان و گرسنگى مظلومان، سکوت نکنند. اصلاحات، آن است که بدانیم اقتصاد بازار آزاد سرمایه‏دارى، ضدّ مکتب امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است. حضرت امیر(علیه‌السلام) به مالک گفت که بیخ گلوى سرمایه‏دارهاى دزد و اهل احتکار را بگیر، چون آن‌ها اهل سختگیرى با مردم در معاملات هستند، اهل بخل هستند، اهل احتکار منافع هستند. فرمود: «تحکُّماً فى البیاعات» یعنى این‌ها اهل نرخ‏گذارى آزاد و زورگویى و ستم اقتصادى هستند و این باب «مضرّةٌ للعامّة» یعنى صدمه‏زدن به توده‏هاى محروم و فقیر است و «عیبٌ على‏الوُلاة» یعنى ننگ حاکمیت است. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: «نَکّل به و عاقِبهُ» سرمایه‏دارهایى را که چنین هستند مجازات کن و با آن‌ها برخورد شدید کن والا هیچ راه حلّى در کار نیست. این تعبیر هم از ایشان است که فرمود: «استَعمَل العَدل و احذر الحیف» اجراى عدالت کن و نگذار ظلم به مردم شود. «الحیف یدعوا الى السّیف» یعنى ظلم، باعث شورش اجتماعى و خشونت خواهد شد. فرمود: اگر دولت و ملت، وظایف خود را بشناسند، مردم، حق حکومت را ادا کنند و آن را اطاعت کنند و به قانون احترام بگذارند، مالیات بدهند و از این طرف هم حاکمان، حق مردم را رعایت کنند و عدالت را اجرا کنند و این قوم و خویش بازی‌ها نباشد، «عزّالحقُّ بینَهُم» حق، عزّت مى‏یابد و دین، سرپا خواهد ایستاد.

 و بگذارید آخرین نکته را بگویم: حضرت، نسبت به فقرا خیلى حسّاس بود و به مالک‌اشتر فرمود: «اللَّه اللَّه فى الطّبقه السُفلى» یعنى مواظب طبقه پایین جامعه باش. فرمود: آن‌ها، فقیرند، اما عدّه‏اى از آن‌ها فقر خود را مى‏گویند و عدّه‏اى نمى‏گویند و آن را پنهان مى‏کنند. مقام، تو را از فقرا، غافل نکند. نگو کارهاى مهم‏تر دارم، حق فقرا و محرومان، کوچک نیست. نگذار فقرا در جامعه، تحقیر شوند. امور فقیران را که خبرشان به کسى نمى‏رسد و مردم متکبّر از نگاه‏کردن به آن‌ها هم کراهت دارند و در جامعه، تحقیر مى‏شوند، خودت آن‌ها را تحت‏نظر بگیر. افراد متواضع را مأمور رسیدگى به امور فقرا کن که آن‌ها بیش از دیگران، شایسته انصاف هستند و در محضر خدا در مورد حقوق فقرا، عذرخواهى کن که هرچه خدمت کنى، کم است. چون پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در آخرین سخنرانى خود همین را فرمودند و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، معلم امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) با همه عظمتشان، شاگرد پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) است که گفت: «انا عبدٌ من عبید محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)». وقتى جبرئیل به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) عرض کرد که وقت رفتن است. ایشان براى آخرین سخنرانى به مسجد آمدند و فرمودند: مردم، من مى‏میرم، مردم گریه مى‏کردند. این همان سخنرانى است که مردم بارها با گریه خود، آن را قطع کردند. فرمود: هرکسى، حقّى به گردن من دارد، بگوید. یکى گفت: شما یک روز بدون عمد، با چوبدستى‏تان به من ضربه‏اى زدید. پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: مرا مى‏بخشى یا قصاص مى‏کنى؟ گفت: مى‏خواهم قصاص کنم. جلو آمد و گفت: شانه‏ام لخت بود و شما هم باید شانه‏تان لخت باشد. پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) شانه خویش را لخت کردند و او آمد و شانه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را بوسید. سپس پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «اذکرُاللَّه الوالىَ من بعدى على‏امّتى ان یرحم جماعة المسلمین» به حاکمان حکومت اسلامى پس از خودم سفارش مى‏کنم که در مورد مردم، خدا را به یاد داشته باشید و با مردم براساس رحمت و مهربانى حکومت کنید. «فَاَجَلَّ کبیرهم و رحم ضعیفهم»، به بزرگانشان احترام بگذارید و به ضعیفانشان رحم کنید، آرام در خانه‏هایتان نخوابید و عدّه‏اى در جامعه، گرسنه باشند. این تعبیر خیلى تکان‏دهنده است «و لم یُفقرهُم فیُکفرهم» یعنى نگذارید مردم فقیر شوند تا کافر شوند. این آخرین سخنرانى پیامبر(صلى الله علیه وآله و سلم) است که: نگذارید مردم فقیر شوند تا کافر شوند «و لم یغلق بابه دونهم» و در حکومت را به روى توده‏هاى مردم نبندید. «فیأکل قویُّهم ضعیفَهم» تا قوى‏ها، ضعیف‌ها را پشت درهاى بسته حکومت نبلعند. من در پایان عرایضم باید، عرض سلام به محضر امام و شهدا و اساتیدمان و همه کسانى بکنم که به گردن ما حقّ مادى و معنوى دارند. و تشکر مى‏کنم از مردم شریفى که عرایض ما را تحمل کردند و امیدوارم که بتوانیم حق این فرمایشات سرنوشت‏ساز بزرگ اولیاى دین را ادا کنیم.

هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha