حسین(علیه‌السلام)؛ عقل سرخ

آن‌چه پیش رو دارید، عین متن پیاده شده سه جلسه گفت‏وگو در خصوص نهضت سیدالشّهدا، امام حسین بن على‏(علیه‌السلام) و آرمان شهداى عاشوراست که در سه روز متوالى 9، 10 و 11 محرّم‏الحرام سال 80 صورت گرفت و به طور زنده از شبکه یک سیما پخش شد. عقل سرخ، سومین حلقه از مجموعه گفتار «طرحى براى فردا» است که بدین وسیله در نشر«طرح فردا» چاپ مى‏گردد. این مجموعه گفتار و انتشارات به فضل خدا ادامه خواهد یافت و عناوین دیگرى از این زنجیره در آینده عرضه خواهد شد. کلیه روایات امام حسین بن على‏(علیه‌السلام) در این گفت‏وگوها از «مسند الامام الحسین‏(علیه‌السلام)» و «موسوعة کلمات الامام الحسین‏(علیه‌السلام)»، «بحارالانوار» و «تحف العقول» نقل شده است.

متن سخنرانی

    با «عقل» در عاشورا

     نشست اول - تاسوعاى 80

  سال شصت‌ویکم هجرى، پنجاه سال از رحلت رسول اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) و بیش از دو دهه از شهادت امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) و براندازى حکومت امام حسن‏(علیه‌السلام) گذشته است. در این فاصله زمانى چه چیز باعث شد که معادله قوا در جامعه و حکومت، یک صد و هشتاد درجه تغییر کرد و همه چیز معکوس شد؛ معروف به جاى منکر نشست و منکر به جاى معروف؛ و جامعه اسلامى با چه فرآیندى از اسلام فاصله گرفت؟

 

  بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم. به ساحت مقدّس امام حسین بن‏على‏(علیه‌السلام) و خواهر کریمه ایشان و اولاد و اصحابشان که طى بیست و چهار ساعت، یک دوره فشرده اسلام‏شناسى به تاریخ بشر ارائه کردند، عرض ارادت و خضوع مى‏کنیم و در برابر عظمت آن ستاره‏هاى درخشان تاریخ بشر که جمع عشق و عقلانیت را به نمایش گذاشتند زانو مى‏زنیم و درود مى‏فرستیم بر همه انقلابیون عالم که در طول تاریخ با الهام از عاشورا براى عدالت و آزادى جنگیدند و شهید شدند.

 در سال شصت و یک هجرى، همه چیز به ظاهر درست و طبیعى بود و توده مردم و افکار عمومى، اوضاع را چندان غیرطبیعى نمى‏دیدند. همه چیز در دستگاه‌هاى تبلیغاتى توجیه شده بود. در سال شصت‌ویک هجرى هم مثل قبل بر مأذنه‏ها شعار توحید مى‏دادند و مردم رو به قبله نماز مى‏گزاردند؛ اما طعم اسلام تغییر کرده بود. شهر، شهر اسلام بود و نبود. مردم، مسلمان بودند و نبودند. حکومت، دینى بود و نبود. «بود» به این معنا که در مجالس، حرف از دین  و پیغمبر و قرآن بود؛ «نبود»، به این معنا که بیشتر احکام حکومتى اسلام و در رأس آن، اجراى عدالت اسلامى و اجراى بدون تبعیض حدود الهى و قوانین حکومتى، ترک شده بود. در حاشیه همین شهر اسلامى بود که گردن حسین بن على‏(علیه‌السلام) را زدند و دختران بنیان‌گذار و مؤسّس مدینه دینى و جامعه اسلامى را بدون حجاب به زنجیر کشیدند. مسئله شما و ما این است که چه شد شهر اسلامى، جامعه دینى و حکومت دینى تا این حد منحط شد؟ و آیا فرهنگ کوفه سال چهل هجرى یک‌باره به فرهنگ کوفه سال شصت‌ویک هجرى بدل شد؟ کوفه چهل هجرى، مقر حکومت على بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) بود و حسین‏(علیه‌السلام) و زینب‏(علیها‌السلام) بیست سال قبل از عاشورا در آن حکومت و در همان شهر، در میان مردم حضور داشتند. در این بیست سال چه اتّفاقى افتاد که از کوفه على‏(علیه‌السلام) تا کوفه حسین‏(علیه‌السلام) و زینب‏(علیها‌السلام) آن مسیر به این سرعت طى شد؟

 البته خصّیصین، از همان ابتدا، وقتى انحرافات زاویه باز مى‏کنند، متوجه مى‏شوند، نگران مى‏شوند و فریاد مى‏زنند. آنان از همان سال‌هاى ابتدایى، آینده نزدیک و دور را مى‏دیدند که بیست سال بعد، چه اتّفاقاتى خواهد افتاد؛ مثل اسبى که بوى زلزله را از قبل مى‏شنود و قبل از وقوع زلزله شیهه مى‏کشد و پا به زمین مى‏کوبد و ناآرامى مى‏کند، و بقیه که نمى‏فهمند گمان مى‏کنند که او غیر طبیعى است. بعد از شهادت على بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) که مردم با امام حسن‏(علیه‌السلام) بیعت کردند، اردوگاه امام، آکنده از سربازان بى‏انگیزه بود و پشت جبهه ایشان، مملو از جمعیتى تردید کرده و به ستوه آمده از مقاومت و شهادت شده بود. پس از برافتادن حکومت امام حسن‏(علیه‌السلام)، که حدود شش ماه طول کشید، یک دوره بیست ساله طى مى‏شود تا به ‏تدریج همه راه‌ها به کربلا ختم مى‏شود.

 سؤالى که جناب‏عالى پرسیدید، همیشه پرسیدنى است که  در این چند دهه به تدریج بر سر افکار عمومى چه آمد؛ چون محال بود که کسى چون یزید بلافاصله بعد از پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) در رأس حکومت اسلامى بنشیند. در سه دهه‏اى که چهار خلیفه، حکومت مى‏کنند و سه تن از خلفاى راشدین کشته مى‏شوند (خلیفه دوم، عمر ترور مى‏شود؛ عثمان، خلیفه سوم در شورش خیابانى کشته مى‏شود و خلیفه چهارم، امیرالمؤمنین هم ترور مى‏شوند) در این بیست و پنج سال، اتّفاق‌هاى به ظاهر کوچک قبلى، فجایع بزرگ بعدى را  کم‌کم زمینه‏سازى و توجیه کردند و این ساختار انحراف، آجربه‌آجر بالا آمد؛ ساختمان پیش‏ساخته‏اى نبود که ناگهان نصب شده باشد و مردم صبح از خواب بیدار شوند و ببینند که حکومت صدر اسلام، به حکومت یزید تبدیل شده است. چنین نبود؛ بلکه این اتّفاقات به‏تدریج پیش چشم مردم مى‏افتاد تا یک روز دیدند که اسلام به ظاهر، همان اسلام است و مردم، همان مردم‏اند و حکومت، همان حکومت است؛ اما در واقع دیگر نه این اسلام، آن اسلام است؛ نه این حکومت، آن حکومت است و نه این مردم، آن مردم هستند. منطق ابوسفیانى آرام آرام به زیر پوست جامعه محمدى خزید و معادله نبرد «محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) - ابوسفیان»  به معادله نبرد «یزید - حسین‏(علیه‌السلام)» تبدیل شد و جابه‌جایى کثیفى صورت گرفت که موقعیت فرزندان پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و ابوسفیان در حکومت، جابه‌جا شد یعنى یزید بر حکومت، سوار شد و حسین بن على‏(علیه‌السلام)، قانون‏شکن و فتنه‏جو خوانده شد. حسین‏(علیه‌السلام) و اصحابشان شدند خوارج و کسانى که فرهنگ خوارجى دارند و به دنبال قانون‏شکنى و درگیرى و تفرقه و فتنه و خشونت و خون‏ریزى هستند و یزید و عمالش، جانشینان پیغمبر و دولت قانونى شدند که ادعا مى‏کردند خط و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را قبول داریم. شما مى‏دانید على بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) که به سرکار آمدند، در آن چهار سال و اندى، با کفّار و مشرکین و ارتش‌هاى روم و ایران نمى‏جنگید و سه جنگ خونین که در گرفت، هر سه در داخل مرکز حکومت اسلامى و با برادران سابق و دشمنان لاحق، با همرزمان دیروز و کینه‏جویان امروز و با جناح‌هاى داخلى حکومت اسلامى‏که همه، همرزمان حضرت امیر(علیه‌السلام) بودند، صورت گرفت و عاقبت هم با همان سه جنگ و عواقبش و در نبرد براى اجراى عدالت و احکام دین، على‏(علیه‌السلام) و حکومتش از پا در آمدند. به تعبیر بعضى بزرگان، اسلام در تمام این تاریخ هزار و چهار صد ساله‏اش، در هیچ جبهه رویارویى شکست نخورده است. پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در جنگى که با قبیله هوازن مى‏جنگیدند و چند هزار نیرو بسیج شده بود، فرمودند که اسلام هرگز به‏خاطر قلّت عدد شکست نخواهد خورد. خطر، این است که اسلام مثل پوستین مغلوب و وارونه پوشیده شود و زننده شود تا بتوانند به آن خیانت بکنند و آن را زیر پا بگذارند. در شکل و محتوا هرگز اندیشه مذهب به ‏دست ضدمذهب از صحنه خارج نشده است؛ ولى وقتى ابوسفیان به‏ظاهر تسلیم مى‏شود و از آن سوى خندق به این طرف خندق مى‏آید و کسى که خانه‏اش بیست سال کانون توطئه علیه اسلام بوده، تظاهر مى‏کند که من هم اسلامى شدم و شام به دست فرزندش یزید - (عموى آن یزید و برادر معاویه) - فتح مى‏شود و پسرش فاتح اسلامى، لقب مى‏گیرد و پسر دیگرش معاویه، جزء کاتبان وحى و خالُ‏المؤمنین نامیده مى‏شود، بعد از این است که اینان مى‏توانند شکستى را که در بدر خورده بودند، اینک در صفّین جبران کنند و به شکلى عمیق‏تر و جدّى‏تر در کربلا تلافى کنند؛ یعنى پسر همین معاویه، پسر همان على‏(علیه‌السلام) را به‏جرم مخالفت با دولت قانونى اسلامى!! به خاک و خون مى‏کشد. در زیارت‏نامه هم داریم که این‌ها احقاد بدریّه و خیبریّه و حنینیّه بود؛ کینه‏هایى که در بدر و حنین به دل گرفتند و در کربلا و صفّین جبران کردند.

 بحث جنگ قبیله با قبیله نبود. جنگ بر سر اصول در گرفت و سپس آنان جبهه عوض کردند و تظاهر کردند که ما هم نهضت را قبول داریم و وقتى از دژهاى انقلاب عبور کردند و وارد حریم اسلام شدند، ضربه زدند و این بار موفق شدند. این که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود هیچ وقت اسلام به علت کمبود نیرو شکست نخواهد خورد، بلکه با همین شیوه‏ها شکست مى‏خورد و هرگز اسلام از کفر ضربه نمى‏خورد، بلکه از نفاق ضربه مى‏خورد، نمونه بارز آن همین وقایع بود. اینان کسانى بودند که وقتى در بدر با اسلام مى‏جنگیدند، به هُبَل سوگند خوردند؛ اما در صفّین و کربلا به «اللَه» سوگند مى‏خوردند. نامش عوض شد ولى خط، همان خط بود. در بدر، قرآن را با تیر زدند و در صفّین، قرآن را بر سر نیزه بردند. آن‌جا از على‏(علیه‌السلام) و آل‌پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) ضربه خوردند؛ اما این‌جا توانستند به على‏(علیه‌السلام) و آل‌پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) ضربه بزنند و انتقامى تاریخى بگیرند. دین‏فروشان و مردم‏فروشان، همواره با ظاهرى دینى و مردمى مى‏آیند و مجاهدین اسلام را خلع سلاح مى‏کنند؛ براى آن که صحنه، مشتبه بشود؛ همه چیز متشابه بشود؛ همه اصول مبهم شود؛ تا دیگر نشود تشخیص داد که دقیقا مرز حق و باطل کجاست؛ همان که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به حضرت امیر(علیه‌السلام) گفت که دوران من، دوران جنگ «تنزیل» است و از حیث نظرى، شناخت دوست و دشمن، آسان است؛ اما در دوران تو و پس از من، جنگ «تأویل» سر خواهد گرفت که دیگر شناخت دوست و دشمن، آسان نخواهد بود. نبرد تأویل بسى پیچیده است زیرا همه مى‏گفتند ما قبول داریم؛ حتى آنان که دشمن بودند و قبول نداشتند. در نبرد تأویل، همه چهره‏ها گریم شده است. هیچ‏کسى با چهره واقعى‏اش نمى‏آید و حرف دلش را در صحنه نمى‏زند. عقاید واقعى و اهداف نهایى‏شان را رو نمى‏کنند. با کلمات، بازى مى‏کنند. همه به ‏نام دین، حرف مى‏زنند و بعد هم مى‏گویند این درک ما از دین است. اسلام را خنثى، بى‏جهت و بى‏طرف مى‏کنند؛ براى آن که قابل سوء استفاده بشود و بتوانند دین مردم را غارت کنند. على‏(علیه‌السلام) از مشرکان ضربه نخورد. على‏(علیه‌السلام) از رفقاى سابق خودش ضربه خورد. ابوذر در جهاد قبرس، با کفار، مشرکین و روم و اروپا کشته نشد. ابوذر در ربذه، داخل سرزمین‌هاى اسلامى و به فتواى مفتى حکومت  یک یهودى تازه‏مسلمان که نظریه‏پرداز تجدیدنظر طلب در حکومت اسلام شده بود و دین اسلام را تحریف مى‏کرد، سرمایه‏دارى را توجیه مى‏کرد، فاصله‏هاى طبقاتى را مشروع مى‏کرد - تبعید شد. صحابى بزرگ پیامبر، در غربت و گرسنگى، در داخل سرزمین اسلامى، غریب و تنها مرد؛ در جهاد قبرس، جهاد با امپراتورى روم و بیزانس کشته نشد. حسین‏(علیه‌السلام) و حرم پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هم به‏دست قیصر و سزار در یرموک یا قادسیه کشته نشدند؛ بلکه در کنار کوفه کشته شدند؛ کوفه‏اى که پایگاه حکومت اسلام و مرکز حکومت پدرش در بیست سال قبل بود؛ کوفه‏اى که پادگان مجاهدین اسلام در نبرد با امپراتورى ساسانى ایران بود. آنان این‌جا کشته شدند. حسین‏(علیه‌السلام) به فتواى مؤبد مجوس و کشیش نصارى‏ و احبار یهود یا به فتواى برهمن‏هاى سومنات کشته نشد؛ به فتواى شریح قاضى، کسى که قبلا هم قاضى بلندمرتبه‏اى در حکومت دینى در زمان عثمان و هم در زمان على بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) بود، کشته شد و به فرماندهى عمر، پسر سعد بن ابى‏وقّاص، فاتح بزرگ اسلام. سعد، کسى بود که امپراتورى ایران را در هم شکست و اسلام را وارد ایران کرد. پسر او، فرمانده سپاهى است که حسین بن على‏(علیه‌السلام) را محاصره مى‏کنند و سر از تنشان مى‏برند. این نکات که متفکران نکته‏سنج ما قبلا هم تذکر داده‏اند به نظر من بسیار مهمّ و سزاوار بررسى است. قاتلان امام حسین‏(علیه‌السلام) به پاس پیروزى در این که فتنه را برطرف کرده‏اند و قانون دوباره برقرار شده!!، نذر کردند که مسجد بسازند و در کوفه به پاس این پیروزى، مسجدها ساختند.

 این تاریخ دردناک اسلام است، روح اسلام، قربانى کالبدش شد و محتوایش پیش پاى فرم‏اش شهید گشت و بنابراین، اسلام با سلاح رستم فرّخ‏زاد ایرانى یا هراکلیوس روم یا با زبان شبهات کافرانه ابن ابى‏العوجاء و کفرگویى امثال او و نظریات جاثلیق، زمین‏گیر نشد؛ اسلام با روایات جعلى ابوهریره و ابودرداء، و با فتواى کعب الاحبار، ابوموسى اشعرى و شریح قاضى کشته شد. سیدالشّهدا در کربلا قربانى تحریف اسلام شد. این روند مسخ مذهب، تفکیک مذهب از حکومت، تفکیک اخلاق از سیاست، حذف «محتوا» و «حفظ شکل» بود که به مبهم و مجهول‏الهویه کردن اسلام، هزار قرائتى کردنش، تفسیر به راى قرآن، تحریف دین و منحط کردن اسلام انجامید و همین، هدف آن‌هاست؛ نه از صحنه روزگار برانداختن اسلام، که مى‏دانند ممکن نیست. آنان نمى‏خواستند اسلام را محو کنند؛ مى‏خواستند اسلام را مات کنند. اسلامى مى‏خواستند و مى‏خواهند بسازند که دیگر با گنج قارون و تخت فرعون، کارى نداشته باشد. یک اسلام بى‏طرف که با سیاست و اجتماعیات و حکومت و عدالت و حقوق بشر، کارى نداشته باشد. یک مذهب فردى و عبادى و خصوصى که ربطى به این مسائل عینى نداشته باشد و در حوزه حقوق بشر، دخالت نکند. مى‏خواستند دین را به مقدارى شعائر خنثى و غیر عینى و غیر سیاسى تبدیل کنند و یک اسلام خواب و گیج و کور بسازند و تحویل مردم بدهند. مى‏گفتند و بارها مى‏گفتند که دعواى ما با امام حسین‏(علیه‌السلام)، با حسن‏(علیه‌السلام) و پدرشان، دعواى اسلام و کفر نیست. چرا على‏(علیه‌السلام) و فرزندانش مدام مى‏خواهند بگویند که آنان عین اسلام هستند و مخالفانشان چون بنى‏امیّه، مظهر کفر هستند؟ نخیر، نبرد شما با ما، نبرد اسلام و کفر نیست؛ بلکه نبرد دو قبیله است با دو قرائت از اسلام. همه هم در پیروزى انقلاب اسلام، سهم داشتیم. درست است که ما بنى‏امیّه دیرتر از شما پیوستیم و بعد از فتح مکه، مسلمان شدیم و شما چند سال زودتر؛ اما بالاخره همه‏مان بودیم! دقت مى‏کنید؟ بعدها هر وقت امام حسین‏(علیه‌السلام) از اسلام و جهاد و عدالت و شهادت و جهاد حرف مى‏زد، همینان او را متهم مى‏کردند که فتنه‏گر است. عین این تعابیر در تاریخ و در روایت است. مى‏گفتند که ایشان قانون شکن است؛ مى‏خواهد در جامعه اسلامى، تفرقه بیندازد و مذهب این‌ها، مذهب شمشیر و خشونت است؛ همان حرف‌هایى که مسیحیان آن موقع مى‏زدند و مستشرقین تا همین اواخر هم مى‏زدند و هنوز هم مى‏زنند که اسلام در اصل، دین خشونت و پیامبرش هم، پیامبر مسلح است... کدام پیامبر مسلح بوده؟ این اولین پیامبر مسلح است و... ! بعدها بنى‏امیّه هم همین حرف‌ها را درباره حسین بن على‏(علیه‌السلام) زدند.

دستگاه تبلیغاتى معاویه و یزید، به‏شدت فعّال بود. آنان مى‏خواستند یک عرفان و معنویت قلابى درست کنند و اسلام را در آن منحصر کنند. اتفاقا عرفان و معنویتشان هم معنویت و عرفان اسلامى نبود و تحریف‏شده و منحرف بود. نه فقط شریعت اجتماعى اسلام، بلکه معنویت اسلام را هم خراب کردند؛ زیرا معنویت اسلام، رهبانیت از نوع بودایى و مسیحى نیست؛ بلکه ریاضت در صحنه جهاد در عین متن زندگى است. در منطق حسین بن على‏(علیه‌السلام)، فراغت از «دنیا»، فراغت از تکلیف و حقوق نیست، فراغت از سیاست و اقتصاد نیست. زیرا اسلام فقط یک مقدار شعار و شعائر ساکن نیست. دینامیسم اسلام، چیزى نبود که از بیرون به اسلام، قلمه زده باشند؛ بلکه ذاتى اسلام بود و آن‌ها مى‏خواستند ذاتیات اسلام را کتمان و تحریف بکنند. بنابر این، دعوا، دعوا بین «اسلام کتاب و سنّت» بود که حسین‏(علیه‌السلام) برایش کشته شد با «اسلام جعلى اموى»، دینى که در حکومت و حقوق بشر و... هیچ دخالت نمى‏کند و حرف نمى‏زند و حکمى نمى‏دهد؛ یک معنویت قلابى و مبهم و فردى که هر کسى هم مى‏تواند داشته باشد؛ ولى در حکومت و مناسبات عینى اجتماعى نباید دخالت بکند. چون دستگاه اموى معتقد بود که اصلا حکومت عقیدتى، حرف مفت است. مى‏گفتند: «الملک  ملک الجاهلیة»، همان حرفى که ابوسفیان - پدر معنوى  و از جهاتى، جسمانى حزب بنى‏امیّه - صریح گفته بود.

زمانى که خلیفه سوم به حکومت رسید، ابوسفیان که چشم‌هایش درست نمى‏دید، داخل جلسه حکومتى خطاب به خلیفه گفت:

«ببین ... حکومت ربطى به دین ندارد. الامر، امرٌ عالمیة. حکومت، حکومت دنیایى است. حکومت دینى، حکومت عقیدتى و اخلاق و عدالت و این حرف‌ها شعار است. باید بر اساس حکم‏الجاهلیه، یعنى همان سبکى که قبل از اسلام داشتیم، حکومت کنیم؛ منتها این بار به نام اسلام.»

 نقطه مقابلش، اسلام نابى بود که امام حسین‏(علیه‌السلام) نماینده آن بود؛ اسلامى که آموزش مى‏داد حکومت، حیاط خلوت حاکمان و احزاب و جناح‌ها و قبایل و افراد نیست؛ آموزش مى‏داد که حکومت، یک امانت از طرف خدا و مردم است؛ اسلامى که مى‏آموخت اولیاى خدا حتى وقتى حاکم نبودند، بهانه نمى‏آوردند که چون حکومت در دست ما نیست، دیگر ما تکلیفى نداریم؛ بلکه باز هم کیسه غذا و آرد و خرما بر شانه مى‏گذاشتند و به در خانه فقرا مى‏رفتند و با محرومیت و فقر مبارزه مى‏کردند؛ چه رسد به وقتى که به حاکمیت مى‏رسیدند. وقتى در کربلا، بعضى از بنى‏اسد آمدند بالاى جنازه سیّدالشّهدا که قطعه قطعه شده بود، دیدند بر روى شانه مبارک امام، زخمى است که اثر شمشیر و نیزه و شلاق نیست بلکه ردّ یک تماس مزمن و مداوم با گوشت و پوست شانه‏هاست. این شانه‏ها سال‌ها با این فشار، مأنوس بوده است. از حضرت سجاد(علیه‌السلام) پرسیدند که این‌ها چیست؟ امام زین‏العابدین‏(علیه‌السلام) فرمودند: «آثار کیسه‏هاى پر از آرد و نان و خرماست که پدرم هر شب بر دوش مى‏گذاشت و به خانه فقرا مى‏برد.» آن قدر این عمل تکرار شده بود که آثارش بر شانه امام مانده بود. و این از آثار امامت در همه ائمه اهل‏بیت(‏علیهم‌السلام) بود. اگر از مُهر نبوت چیزى شنیده‏اید، بدانید که آثار این کیسه‏ها هم مُهر امامت بر شانه اهل‏بیت‏(علیهم‌السلام) بود؛ زیرا این خصلت مشترک همه اهل‌بیت‏(علیهم‌السلام) بود که از پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) آموخته بودند. در میان آنان یک فرهنگ بود. اینان مى‏گفتند باید به دنبال برقرارى حکومت عدل باشیم؛ اما تا وقتى به حکومت نرسیده‏ایم، نیز وظایفى داریم و به آن وظایف تا هر جا مى‏توانیم، عمل مى‏کنیم. مى‏گفتند اقتصاد و فرهنگ و سیاست و قضاوت، چهار عرصه براى عبادت و براى تأمین حقوق مردم و حدود الهى است. اینان معتقد بودند آرمانى که گرسنگى گرسنگان به آن لطمه نزند، یک آرمان انسانى نیست؛ چه برسد به یک آرمان الهى. اهل‌بیت‏(علیهم‌السلام)، شیعیانشان را حتى به یک قطره اشک یتیمان هم حسّاس کرده بودند و مى‏گفتند که از کنار محرومان و مظلومان، بى‏تفاوت عبور نکنید؛ چه رسد به بى‏عدالتى‏هاى بزرگ در جامعه انسانى که سزاوار اغماض نیست.

اهداف اهل‏بیت‏(علیهم‌السلام) از ورود به سیاست و حکومت، اهدافى آرمانى بود و ورودشان به سیاست، یک ورود کاملا معنوى بود. فرهنگى بود که از دیدن گونه‏هاى چال افتاده فقرا به‏خود مى‏لرزیدند. خطبه‏اى که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در «منى‏» دارند، علما و بزرگان جهان اسلام را توبیخ مى‏کند که چرا ساکت نشسته‏اید؟ مگر نمى‏بینید که عده‏اى از مردم، «مستضعفٍ على معیشته مغلوب»؛ یعنى گرسنه‏اند و نان شبشان را نمى‏توانند تأمین کنند؟! ولى حکومتى‏ها در دربار، بخوربخور راه انداخته‏اند. سخنرانى امام حسین‏(علیه‌السلام) در منى، در شرایطى بود که هنوز معاویه زنده بود. این خطبه بسیار زیبا و باشکوه است. در فرهنگ اسلام و تشیّع، بین حرف و عمل حاکمان و عالمان دین، تضاد نیست و نباید باشد، حکومت، محرمانه رفتار نمى‏کند. حکومتى که حسین‏(علیه‌السلام) به دنبال آن است، یک رؤیاى خیالى نیست. حرکات مارپیچ بدون برنامه در حکومت نیست. ایشان چشمانش را به یک نقطه نامعلوم پشت ابرها ندوخته بودند و از مجهول، حرف نمى‏زدند. در منطق حسین بن‏على‏(علیه‌السلام)، دست دهنده دولت باید از دست گیرنده آن بالاتر باشد. و چون اثر تصمیم‌هاى دولت، روى پوست و استخوان مردم باقى مى‏ماند، پس حاکمان باید وسواس شدیدى علیه کارگزارانشان و به نفع مردم داشته باشند. امام هم این وسواس را داشتند. در منطق حکومتى که حسین بن على‏(علیه‌السلام) به دنبال تشکیل آن بود، مردم را با صداى تیز و توهین‏آمیز، صدا نمى‏زدند و کارى نمى‏کردند که مردم به حاکمان، شکّ کنند. دولت در اسلام، در این تعریف، یک کیفیت مقدّس پیدا مى‏کند؛ اما انحراف‌هایى که به تدریج بعد از شهادت امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) و سقوط حکومت امام حسن‏(علیه‌السلام) در داخل حکومت دینى، انبار شد و اتّفاقاتى که یک به یک در دهه‏هاى قبل از عاشورا افتاد و یک به یک نیز توجیه شد، باعث شد که مردم از حکومت دینى و جامعه دینى و از فرهنگ دینى، فاصله گرفتند و ناگهان در سال شصت و یک هجرى، همه این انحراف‌ها آوار شد. تو گویى بیست سال تمام، پایه‏هاى یک نظام و جامعه را موریانه بخورد و بجود و سپس ناگهان آن ساختمان بعد از بیست سال آوار شود و فرو بریزد. چنین نبود که در کربلا یک اتّفاق ناگهانى و غیر مترقّبه افتاده باشد، نه. هیچ اتّفاق ناگهانى نیفتاد، چون کشتار انقلابیون قبلا در زمان معاویه هم مى‏شد. در آن بیست سال، بسیارى از اصحاب امیرالمؤمنین را کشتند و اصلا دستور داده بود هرکس را که «عَلى‏ دین على» -یعنى در خطّ على‏(علیه‌السلام) است - بکشید و لعن على‏(علیه‌السلام) به تمام منبرهاى حکومتى، بخش‏نامه شده بود.

مى‏خواهم بگویم عاشورا، تنها کشتارى نبود که در زمان بنى‏امیّه اتّفاق افتاد. قتل‌عام‌ها، ترورها و اعدام‌هاى بسیارى قبل از عاشورا انجام دادند؛ ولى محرم شصت و یک هجرى، وقتى است که دیگر همه آن فسادها و انحراف‌ها آوار مى‏شود و به ‏خصوص، این اتّفاق، پیش چشم نسل سوم انقلاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) که از آنان به «تابعین تابعین»، تعبیر مى‏کنند، مى‏افتد. «اصحاب»، نسل اول انقلاب پیغمبرند؛ «تابعین» و «تابعین تابعین»، نسل دوم و سوم‏اند. در این دوران، برخى از بقایاى اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هم کم کم به همان فرهنگ جاهلیت قبل از اسلام، رجعت کرده بودند یا به نحوى از خود، رفع تکلیف مى‏کردند. بعضى از اصحاب که اسمشان را نمى‏برم، ریگ در دهانشان گذاشته بودند تا حرف سیاسى نزنند؛ براى این که اوضاع، مشتبه شده بود و مى‏گفتند ما نمى‏دانیم در این دعواهاى میان اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) با یکدیگر، چه کسى بر حق است و کدام باطل؟ و بنابراین، از صحنه سیاست، منزوى شده بودند. عدّه‏اى رفتند و مشغول عبادت شدند. و بعضى‏شان از زُهّادِ ثمانیه مشهور در فرهنگ عرفانى اسلام شدند برخى هم فاسد شدند. بسیارى هم مرده یا خانه‏نشین و از کارافتاده بودند.

ادبیات صدر اسلام، ادبیات بدر و احد و خیبر و فرهنگ تقوى و جهاد تغییر کرده بود. آن ادبیات حتى براى بعضى از اصحاب پیغمبر هم دیگر انگیزه‏بخش نبود و براى آنان کهنه شده بود؛ زیرا خودشان عوض شده و فاسد گشته بودند و شعارهایى که خود در دوران جوانى حاضر بودند به پاى آن خون بدهند و جان ببازند، براى ایشان بى‏مزه شده بود و مى‏گفتند دیگر کهنه شده‏ایم. شرایط و اوضاع آن زمان را دیگر نمى‏فهمیدند. علت هم این بود که به تدریج در دهه‏هاى بعد از پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، از آن ایده‏ها و آرمان‌ها فاصله گرفته بودند. عدّه‏اى از اصحاب پیغمبر هم متأسفانه جزء سرمایه‏دارها و گردن‏کلفت‌هاى «مال مردم‏خور» شده و در باندهاى حکومتى دوران قبل از امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) جاخوش کرده بودند و بعد در دوران معاویه که همه چیز فاسد شد، آن‌ها هم علنى فاسد شدند. تا وقتى که دیندارى مزه مى‏داد و منافع داشت، آنان دیندار بودند؛ اما همین که دیگر مقرون به صرفه نبود، دین را کنار گذاشتند. این همان تعبیرى است که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) فرمودند: «الدّین لَعِبٌ على‏ السِنتهم.»؛ دین براى اینان، یک بازى زبانى است. فقط بر سر زبان‌هایشان دین دارند؛ اما موقع امتحان که برسد و قرار باشد از چیزهایى بگذرند، «قَلَّ الدَّیانون»؛ دیندارها چه کم هستند! دقت کنید که تعبیر سیدالشّهدا(علیه‌السلام) درباره بعضى از همین بزرگان جهان اسلام و مردم بود. کم‌کم این اصحاب، در دوران حکومت، به اشراف مذهبى و سرمایه‏دارهاى متظاهرى تبدیل شدند که دیگر حلال و حرام نمى‏شناختند و نسل بعد آنان هم اشراف‏زاده‏هایى لامذهب شدند. گروه‌هایى در داخل حکومت تشکیل دادند و برخلاف شریعت اسلام و برخلاف منطق على‏(علیه‌السلام) که منطق پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و قرآن بود، عمل کردند و به ‏تدریج از پلکان قدرت و حکومت بالا رفتند و رشد کردند، حزب ساختند، حزبهاى حکومتى و جناح‌هاى حکومتى را سازمان دادند و همه جا سوار شدند و بعضى از همینان بعدها در کربلا در اردوگاه یزید براى کشتن امام حسین‏(علیه‌السلام) آمدند.

برخى از این‌ها که امام حسین‏(علیه‌السلام) را کشتند و در اردوگاه یزید بودند، قبلا جزء اصحاب امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) بودند. بعضى، از رفقاى سابق خود امام حسین‏(علیه‌السلام) بودند. یکى از آن‌ها، شمربن‏ذى‏الجوشن است. شمر، جزء افسران على بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) در جنگ صفّین بود که در کنار حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) با معاویه جنگیده بودند. اما اینک شمر، افسر نیروهاى یزید در کربلا شده که سرحسین‏(علیه‌السلام) را مى‏برد. فقط این یکى هم نبود. دست کم ده - بیست اسم دارم که باید آن‌ها را لو بدهم که این‌ها قبلا جزء اصحاب امیرالمؤمنین و از رفقاى سابق حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) و همرزم آن‌ها بودند و در کربلا حضور یافتند و دستشان به خون حسین‏(علیه‌السلام)، آلوده شد. براى چه؟ براى اینکه کم‌کم بعد از رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، اولویت‌هایشان در حکومت و میان نخبگان، علما، روشنفکران و مردم عوض شد و از این رو در مواردى که مى‏بایست قاطعیت نشان مى‏دادند، وا مى‏دادند و مدارا مى‏کردند و جایى که مى‏بایست مدارا مى‏کردند، مدارا نمى‏کردند و درگیر مى‏شدند و حتى با دشمنان دیروزشان - یعنى با کسانى که در بدر و احد و حنین با اینان جنگیده بودند - کم کم کنار آمدند و با آن‌ها ائتلاف کردند. بروید آن‌هایى را که با امام حسن‏(علیه‌السلام) و با امام حسین‏(علیه‌السلام) درگیر شدند و ائتلاف‌هاى سیاسى آنان را بررسى کنید؛ ائتلاف‌هاى سیاهى که پنهانى و سپس علنى صورت گرفت. آنان خودشان با یکدیگر دشمن بودند و گاه حتى قبلا با هم جنگیده بودند؛ ولى همه در برابر خط اهل‌بیت‏(علیهم‌السلام) که خط اصیل پیغمبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) است، ایستادند و حتى بعضى از آن‌ها که در بدر و احد با مشرکین جنگیده بودند، پس از دو دهه با برخى از همان مشرکان که پس از پیروزى اسلام، مسلمان شدند، علیه على‏(علیه‌السلام) و اهل‏بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) ائتلاف کردند و با جناح‌هاى خارج از اسلام و دشمنان پیغمبر، هم‏پیمان شدند. مفهوم «خودى و غیرخودى» با معیارهاى انقلابى و ملاک ارزش‌ها و عدالت، به «خودى و غیرخودى» با معیارهاى قبیله‏اى، جناحى و مادّى و خودخواهانه تبدیل شد. جالب است که همه، هم خط امام حسین‏(علیه‌السلام) و هم خط مخالف، از بین همین نسل دوم و سوم یارگیرى مى‏کردند؛ یعنى این نسل به هر دو طرف مى‏پیوست و بخش اعظم آن هم بى‏طرف بود. ابتدا وقتى زاویه باز شد، تسامح شد؛ تا عاقبت دیگر نسل نمى‏توانست تشخیص دهد والا خلیفه اول و دوم، با امثال معاویه و یزید کاملا متفاوت بودند. درست است که ما در مورد سقیفه، نظر دیگرى داریم؛ ولى این نکته مسلّم است که نحوه حکومت خلفاى راشدین  با نحوه حکومت معاویه و به‏خصوص یزید، متفاوت بود و آنان سالم‏تر بودند و از این رو نحوه مواجهه اهل‌بیت‏(علیهم‌السلام) هم با آن‌ها فرق داشت؛ ولى زاویه انحراف از همان ابتدا باز شده بود.

شما به سخنرانى فاطمه‌زهرا(علیها‌السلام) که ده روز بعد از رحلت پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در مسجدالنّبى‏ صورت گرفته، توجه کنید. این سخنرانى را سیّدمرتضى در شافى، سیّد بن طاووس در طرائف، شیخ صدوق در معانى‏الاخبار و مرحوم طبرسى در احتجاج آورده‏اند. من از خطبه بسیار مهمّ فاطمه‌زهرا(علیها‌السلام) فقط یک عبارت را نقل مى‏کنم. بعد از آن که على‏(علیه‌السلام) را حذف کردند و مسائلى پیش آمد، ایشان خطاب به مردم و اصحاب و بزرگان انصار و مهاجرین، خطبه فدکیّه را در مسجد خواندند که البته این عنوان، فدکیّه، بسیار کوچک‏تر از مضامین بزرگ خطبه است. و حق خطبه را ادا نمى‏کند. یک خانم هجده یا نوزده ساله و حداکثر بیست و سه ساله در آن شرایط بحرانى به بزرگان و صاحبان قدرت و ادعا، مى‏گوید:

«شما در رفاه و عیش و امنیت و خوشى بودید و در آن دورانى که ما مى‏جنگیدیم و على‏(علیه‌السلام) در خط مقدم بود و هرجا خطر بود، پدرم على‏(علیه‌السلام) را به حلقوم خطر مى‏فرستاد و او هم بى محابا مى‏رفت، شما منتظر بودید که چه وقت اوضاع علیه ما به پایان مى‏رسد و ما چه وقت، از پا درمى‏آییم. شما آن کنار ایستاده بودید تا اگر ما شکست خوردیم به ما بگویید: «ما که گفتیم نروید»، و اگر پیروز شدیم، به ما تبریک بگویید.» شما گوش به زنگ بودید که ما در درگیرى‏ها چه وقت از پا درمى‏آییم، از لحظات سخت و جهاد فرار مى‏کردید، همواره میل به عقب‏نشینى داشتید و همیشه آماده بودید که حرف‌هایتان را پس بگیرید و اصولتان را ترک کنید؛ ولى ما تا آخر مى‏ایستادیم.»

بعد فرمود:

«جنازه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را روى دست ما گذاشتید و به دنبال  تقسیم قدرت رفتید. «فمَجَجتُم ما وَعَیتُم و دَسَعتُمُ الَّذى تسوَّقتم...» یعنى همه آن چه را که به دست پیامبر آموخته و آن ارزش‌هاى گوارایى را که از دست رسول خدا نوشیده بودید، بالا آوردید و آن میثاق‌ها را زمین گذاشتید؛ اما بدانید که اگر شما کافر هم بشوید، بلکه اگر همه کسانى که روى زمین زندگى مى‏کنند هم کافر بشوند، باز هم مسئله عوض نمى‏شود و خدا غنى و بى نیاز است و هم‌چنان ستوده.»

 این‌ها بخشى از سخنان حضرت زهرا(علیها‌السلام) در مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، ده روز پس از رحلت ایشان است.

  این فاصله‏گیرى و تحولاتى که فضاى آن را ترسیم فرمودید، چه مقدار عمدى بود و اجتناب‏پذیر؟ و چه مقدار طبیعى بود؟ چطور نهضت‌هاى دینى و انقلاب‌هاى پیروز دیروز به نهضت‌هاى شکست‏خورده فردا تبدیل مى‏شوند؟!

  این پرسش بسیار کلیدى و مهمّى است که بسیارى از جامعه‏شناسان سیاسى در جامعه‏شناسى انقلاب‌ها، به خصوص در مورد انقلاب‌هاى مبتنى بر ایمان دینى، طرح کرده‏اند و نظریه‏هاى مختلفى داده شده است. آن چه مسلّم است، این که همه این تحولات، عمدى نبوده اما چه عامدانه و چه غافلانه، چه خزنده و چه جهنده، هر چه بود، کم کم این اتّفاقات افتاد و در کنار یکدیگر چفت شد و شد آن چه شد. این اتّفاقات همیشه هم ممکن است بیفتد. آن چه مهم است، این است که هیچ چیز در تاریخ انسانى به طور مطلق، ضمانت نشده یعنى تاریخ، شرکت بیمه نیست که  همه چیز را به طور مطلق، تضمین کرده باشد، همه افراد و جناح‌ها و حکومت‌ها و جامعه‏ها در گرو اعمال خودشان هستند؛ کُلٌّ مرهونٌ باَعمالها.

 این منطق اسلام است که اگر به‏درستى عمل کردید و به ارزش‌ها وفا کردید، سالم مى‏مانید، و الا فاسد مى‏شوید. خداوند، پدرخوانده کسى نیست. هیچ یک از ما، قوم و خویش خداوند نیستیم. نظرکرده نیستیم. اگر عمل صالح بکنیم، از طرف خدا حمایت مى‏شویم؛ اِن تَنصُروا اللَّهَ ینصرکُم اما اگر خیانت بکنیم، مغضوب خداوند خواهیم شد. فرمود:

«اوفوا بعهدى اوف بعهدکم»؛ شما به عهدى که با من بستید، وفا کنید؛ من هم به عهدى که با شما بستم، وفا مى‏کنم.»

 خداوند به همه ما مى‏فرماید که شما پیمانى بستید؛ پس وفا بکنید و پاى حرف‌هایتان بایستید؛ چون ما به پاى عهدى که بسته‏ایم، ایستاده‏ایم. شما بر سر قرار بیایید، ما سر قرار هستیم. پس هر جا ضربه‏اى مى‏خوریم، براى آن است که ما سر قرار، حاضر نبوده و نرفته‏ایم و مشکل پیش آمده؛ و الا خداوند بر سر قرار، حاضر بوده و هست.

 این آیه قرآن که به مسلمان‌ها مى‏فرماید: «لیسَ باَمانیّکم و لا امانىِّ اهل الکتاب» یعنى آرزو کردن و صرف شعار و ادعا کافى نیست و از این جهت، شما با اهل کتاب، تفاوتى ندارید. «من یعمل سوءً یُجْزَ به»؛ هرکس بد عمل کند، ضربه خواهد خورد و فرقى نمى‏کند که نامش مسلمان باشد یا نباشد. این منطق، سنّت الهى در تاریخ است. حضرت رضا(علیه‌السلام) اشاره‏اى به همین قضیه دارند که من آن را در پاسخ حضرت‏عالى نقل مى‏کنم: در زمان حضرت، بسیارى از برادران، عموها و عموزاده‏هاى ایشان و علوى‏ها در نقاط مختلف، قیام مسلّحانه کردند و حکومت‌هاى خودمختار با گرایش‌هاى علوى در مناطق گوناگون ایجاد شده بود؛ از جمله یک برادر ایشان به‏نام زید - که غیر از آن زید است که رهبر زیدیّه است و انسان بسیار شریفى بود - این زید با این که از انقلابیون علوى و برادر حضرت رضا(علیه‌السلام) است، قدرى هم انگار مى‏خواسته دکان سیاسى براى خودش باز بکند. در مدینه قیام کرد و مدینه را فتح کرد و مدتى هم حکومتى خودمختار در مدینه تشکیل داد؛ ولى بعد سرکوب و بازداشت شد. البته مأمون از ترس حضرت رضا(علیه‌السلام) و افکار عمومى، از اعدام و مجازات او صرف نظر کرد و به او آزادى مشروط داد. بعدها او هم به مرو آمد و در جلسه‏اى که مأمون و عده‏اى دیگر بودند و حضرت رضا(علیه‌السلام) نیز حاضر بودند، حضرت مشغول سخن گفتن بودند؛ ولى در گوشه جلسه زید، نشسته و با عده‏اى جداگانه حرف مى‏زد و خیلى «مَن - مَن» مى‏کرد که بله، ما اهل بیت‏ایم و اهل‌بیت ‏(علیهم‌السلام)، بى حساب وارد بهشت مى‏شوند و از این حرف‌ها.

 نقل شده که حضرت رضا(علیه‌السلام) ناگهان سخنانشان را قطع کردند و خطاب به زید گفتند:

 «زید، این مُهملات چیست که مى‏گویى؟ این امتیازاتى که تو براى خودت فرض کرده‏اى که پاداش خیر براى ما در هر صورت تضمین شده و بهشت در هر صورت، ضمانت شده و خلاصه تو هر طورکه عمل کردى، کردى، این ادّعاى باطلى است. اگر این که تو مى‏گویى، راست باشد، معلوم مى‏شود که تو از پدرت موسى‌بن‌جعفر(علیه‌السلام)، در نزد خدا افضل و بالاتر هستى؛ زیرا پدرت با یک عمر جهاد و عبادت و عمل و تلاش و شهادت به بهشت مى‏رود و تو بدون همه این‌ها مى‏خواهى به بهشت بروى. پس معلوم مى‏شود تو از پدرمان نزد خدا عزیزتر هستى!»

 در کتاب الاغانى ابوالفرج اصفهانى که از مورخین اموى و صاحب مقاتل الطالبیّین است، نقل مى‏کند که یک شیعه با یک مرجئى، مناظره مى‏کردند. آن موقع، یک دسته از شبهات کلام جدید، از ناحیه مرجئه طرح مى‏شد. مرجئى مى‏گفت: ایمان قلبى کافى است و عمل، اهمیت و دخالت چندانى ندارد و نوعى تفکیک دین و ایمان از شریعت را تعقیب مى‏کرد و از دین منهاى شریعت و منهاى تکلیف دم مى‏زد؛ ولى شیعه مى‏گفت: هم ایمان قلبى و هم عمل، هر دو، مهم است. مناظره طول کشید و خسته شدند. کسى از دور مى‏آمد. مرجئى گفت: براى فیصله این بحث، هر چه همین فرد گفت، پایان بحث باشد. او حَکَم باشد و دیگر بحث را تمام بکنیم. اتفاقا کسى که مى‏آمد، موسیقیدان و مطرب بود. مرجئى خوشش آمد. گفت این اهل حال است و جواب مناسب حال من خواهد داد. قضیه را به او گفتند که آیا عمل، مهم است یا ایمان؟ ما بر سر این قضیه مناظره مى‏کنیم. آن آقا جواب قشنگى داد که خیلى به درد امروز ما مى‏خورد. حرف‌هاى آن‌ها را که شنید، در پاسخ گفت: «اعلاىَ شیعى و اَسفَلى مُرجئى» من بالاتنه‏ام شیعه است و پایین تنه‏ام، مرجئى. یعنى وقتى فکر مى‏کنم، از حیث نظرى، نظر شیعه درست است و عمل هم مهم است؛ اما ما مى‏خواهیم راحت و خوش باشیم و زندگى بکنیم و زندگى ارزشى، قدرى سخت است و بنابراین پایین‏تنه من، مرجئى است. حالا اگر قرار شد که در ما و جامعه ما و مسئولین ما هم چنین باشد که «اعالینا شیعىٌّ و علوىٌّ و اسافلنا مُرجئى»، یعنى وقتى که حرف مى‏زنیم، به‏نحو غلیظى ارزشى و دینى و علوى حرف بزنیم و وقتى که عمل مى‏کنیم - هر کسى هرجا هست و هر مسئولیتى در دولت، مجلس یا دستگاه قضایى دارد - با مردم، غیرعلوى عمل بکنیم، همان بلا بر سرما مى‏آید که حضرت رضا(علیه‌السلام) گفتند.

 ببینید فرهنگ حکومت در اسلام چگونه استحاله و عوض مى‏شود؟ این مقابله، بسیار مهم است و مقایسه بین اسلام واقعى و اسلام ساختگى ضرورت دارد. اسلام رضوى را با اسلام مأمونى در باب مسئله حکومت مقایسه کنید. مأمون نیز به اسم دین و اسلام حکومت کرد؛ اما حضرت رضا(علیه‌السلام)  چه مى‏فرمودند؟! یکى از اصحاب حضرت رضا(علیه‌السلام) به‏نام مُعَمَّر بن خلّاد به ایشان مى‏گوید: «آقا، عجّل اللَّه تعالى فَرَجَک.»؛ ان شاءاللّه خدا فرج شماها را برساند و قدرت به دست شما بیفتد تا ما هم به نان و نوایى برسیم. ما که دوستداران شما هستیم، در تمام این سال‌ها مدام زندان و شکنجه و تبعید و در به درى و بدبختى داشتیم. چه وقت مى‏شود که فرج شما برسد و ما هم سر سفره شما بنشینیم؟! خلاصه، فرجتان برسد و وضع ما هم بهتر شود؛ اما حضرت رضا(علیه‌السلام) به او چه جوابى دادند؟ مى‏گویند:

 «ذاک فرجکم انتم»؛ یعنى این فرج به قرائت شماست؛ فرج مادّى براى شماست. اما آن فرجى که ما انتظار مى‏بریم تا دولت و قدرت به دست ما برسد، آغاز تکالیف بزرگ و سختى و مصیبت‌هاى ماست. ما اینک که فاقد قدرت و حاکمیت‏ایم، راحت هستیم. اکنون که حکومت در دست ما نیست، در گشایش شخصى هستیم. اگر حکومت و قدرت به دست من بیفتد، مى‏دانى سهم من از کل حکومت و دنیا چه خواهد بود؟! « واللَّه ما هو الّا مِزوَدٌ فیه کفُّ سویقٍ مختومٍ بخاتم؛ تنها سهم من از دنیا و حکومت، کیسه کوچکى است که در آن، مشتى آرد جوى نبیخته است و سرش مهر خواهد شد تا چیزى به آن اضافه نکنند. آن فرجى که ما انتظارش را مى‏کشیم که اى کاش حکومت دست ما مى‏بود، فرج مردم است؛ نه ما. تنها سهم ما از حکومت، یک کیسه آرد جو است. این تنها چیزى است که ما براى خود برخواهیم داشت».

 در روایت دیگرى از حضرت رضا(علیه‌السلام) رسیده است که کسى خدمت ایشان آمد و گفت:

«آقا، شما مقدارى به لذایذ خودتان در زندگى برسید. شما در خوراک و لباس خیلى بر خود سخت مى‏گیرید.»

 حضرت رضا(علیه‌السلام) فرمود:

«واللَّه لئن صرتُ الى هذا الامر لاکلنَّ الخبیِثَ بعَد هدَالطیّب ولالبسنَّ الخَشِن و لَاَ تعبَنَّ بعدالدّهر.»؛ به‏ خدا سوگند، این زندگى که اینک داریم، نسبت به زندگى در قصر حاکمیت ما، شاهانه است و اگر حکومت به‏دست ما بیفتد و ما حاکم بشویم و حکومت دینى تشکیل بدهیم، غذاى بد را آن موقع خواهیم خورد و لباس خشن را آن موقع خواهیم پوشید. امروز، روز آسایش ماست و آن روز است که بر خودمان سخت خواهیم گرفت و جز افراد سختکوش را به درون حکومت راه نخواهیم داد».

 این فرهنگ از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) شروع مى‏شود و به‏دست اهل‏بیت‏(علیهم‌السلام)، تبیین مى‏شود و تداوم مى‏یابد که حاکمان دینى باید با همه انسان‌هاى جامعه، یکى باشند و پایین‏ترین فرد در جامعه با بالاترین افراد در حکومت در حقوق شهروندى، یکسان باشد. در حکومت دینى، همه مسئولیت‌هاى حکومتى، «به شرط چاقو» است؛ یعنى در فرهنگ حکومتى اسلام، مردم، اشیا نیستند و حاکمان براى جمادات، برنامه‏ریزى نمى‏کنند؛ بلکه براى انسان‌ها و بندگان خدا برنامه مى‏ریزند.

 خادم بودن حاکمان، عین تعبیر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است وقتى که پس از فتح مکه، جوانى را به حاکمیت مکه، نصب فرمودند و تعبیر کردند که او را مى‏فرستم تا خدمت کند: «فهو خادم.»؛ او براى خدمت مى‏آید. او خادم است و البته شما باید از او اطاعت کنید تا بتواند خدمت کند. نباید او را تضعیف و نافرمانى کنید. در فرهنگ حکومت اسلامى که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) براى استقرار آن قیام کرد و شهید شد، حاکمان، صادقانه مسئولیت شرعى به گردن مى‏گیرند و مردم هم صمیمانه حمایت و اطاعت مى‏کنند و در عین حال، مردم حق دارند مسئولین را سؤال‏پیچ و بر کار آن‌ها نظارت کنند. نص روایت از حضرت امیر(علیه‌السلام) و سایر اهل‌بیت‏(علیهم‌السلام) است که حاکمان نباید به‏گونه‏اى رفتار کنند که مردم به آن‌ها شک کنند؛ مردم هم نباید به حاکمان صالح با سوءظن بنگرند و در عین حال نباید چیزهاى غیر ممکن هم از حاکمیت بخواهند. در حکومتى که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) مى‏خواست تشکیل دهد و در راه معرفى آن شهید شد، رانت‏خوارى، امتیازطلبى، قوم و خویش‏بازى در حکومت و به تعبیر روایات ما، «استئثار» - یعنى امتیازطلبى و منافع خود را بر منافع توده‏هاى مردم، ترجیح دادن و از امکانات عمومى، استفاده خصوصى کردن که امروزى‏ها از آن به «رانت» تعبیر مى‏کنند - ممنوع است. در فرهنگ حکومت اسلامى که على‏(علیه‌السلام) تحت آموزش‌هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و قرآن کریم تعقیب مى‏کرد و آن همه در این راه شهید شدند، مسموم شدند و زندان رفتند، مبازره با گناه کبیره «استئثار» و تبعیض و سوءاستفاده از امکانات حکومت و رانت‏خوارى هم بوده است؛ چون ما گناه حلال نداریم، دزدى مشروع و موجه در حکومت اسلامى نداریم. بر خلاف قهرمانان دوران صلح که هم آن روز و هم امروز زیاد حرف مى‏زنند و کم عمل مى‏کنند، مجاهدان اسلام و حاکمان علوى و مجاهدان خط مقدم، بسیجى‏هاى آن روز و بسیجى‏هاى امروز، قهرمانان دوران جنگ، کسانى هستند که کم حرف مى‏زنند و زیاد عمل مى‏کنند.

 در فرهنگ حکومتى اسلام و تشیع نمى‏گفتند که چون مردم با ما بیعت کردند و به ما راى دادند و کلید شهر را به ما سپردند، دیگر ما هر کارى که دلمان خواست، مى‏کنیم و هر کارى نخواهیم، نمى‏کنیم. در فرهنگ حکومت اسلام، «دلمان خواست» نداریم. بلکه مى‏گفتند چون نحوه حکومت حاکمان و آثار انگشت آن‌ها بر روى پوست ملّت خواهد ماند، باید کارى کنند که خدا از آن‌ها راضى باشد و بتوانند راحت در چشم امّت اسلام و خانواده شهدا نگاه کنند. ما براى جمادات برنامه نمى‏ریزیم؛ پس باید خوب حکومت کنیم. دولت‌هایى که بد شروع مى‏شوند، بد به پایان مى‏رسند. حکومت‌هایى که خوب شروع بشوند، مى‏توانند خوب بمانند؛ اگر حاضر شوند بهایش را بپردازند.

 در فرهنگ علوى و حسینى و رضوى، در حکومت نباید «استبداد بالاموال» یعنى تصرف خودسرانه در اموال عمومى باشد. این عین تعبیر روایت است : «استبدَّ بالاموال.» استبداد در مورد مسائل مالى، همان مصارف مطالعه نشده و فاقد کارشناسى و غلط یا مصارف شخصى و سوءاستفاده‏هاى حکومتى از بیت‏المال است که گناه کبیره و از اعظم کبائر است. حسین‏(علیه‌السلام) خواست بگوید: فقط زیر سایه عدالت و خدمت به مردم مى‏توان فرمان داد و مشروع ماند. احزاب و گروه‌هاى حاکم، حق ندارند با حکومت و با بیت‌المال و امکانات آن مثل غنائم جنگى برخورد و اموال دولتى را غارت کنند.

 خیانت، یک مسئله تدریجى است. شمر هم ناگهان شمر نشد. شمر از خط مقدم جبهه على‌بن‌ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) به خط مقدم جبهه یزید آمد. همه به ‏تدریج شمر مى‏شوند. همه ما این چنین هستیم و کم‌کم شمر مى‏شویم؛ بطورى که اگر از ابتدا به خود ما بگویند که شما بیست سال دیگر چنان آدمى خواهى بود، خودمان هم باور نمى‏کنیم؛ ولى بعد چنان مى‏شویم و کم‌کم به‏راحتى باور هم مى‏کنیم. مسئله خیانت در انقلاب، غدّه بدخیمى است و آن  موقع هم این گونه بود و هم الان نیز مى‏تواند آن گونه باشد. این غدّه کم‌کم رشد مى‏کرد. هیچ‏کس خائن به دنیا نمى‏آید. همه کم‌کم خائن بار مى‏آیند و خود نیز در این قضیه، مقصّر هستند و یک نمونه هم وقایع کربلاست. بعضى از جلادهاى کربلا قبلا سوابق خوبى در اسلام و حتى در جهاد داشتند و برخى اصلا رزمنده اسلام بودند، جبهه رفته بودند و در رکاب على‌بن‌ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) جنگیده بودند؛ چنان که اگر تیر مثلا به‏جاى بازو به گلویش خورده بود، اکنون جزء شهداى اسلام بود. اما اینک به کربلا آمده تا سر امام حسین‏(علیه‌السلام) را از تن جدا کند.

 امام حسین‏(علیه‌السلام) همه این‌ها را مى‏دانست و مى‏دانست که چه اتّفاق‌هایى در شرف وقوع است. اصحابش نیز مى‏دانستند. البته اصحاب حسین‏(علیه‌السلام) با حس ششم خود مى‏فهمیدند و مى‏پرسیدند که چرا ایشان چنین با عجله به سوى کربلا و به سوى شهادت مى‏رود؛ ولى یک حسّ هفتمى هم در کار بود که به آن‌ها مى‏گفت: چیزى مهم‏تر از نفس «حاکم شدن» و حکومت، وجود دارد که ابتدا باید همان تأمین بشود و آن «اصول‌گرایى در حکومت» است. این ضرورت اول است. چرا ضرورت اول است؟ زیرا نه «حقیقت» و نه «عدالت»، تابع قراردادها و آراى ما نیستند؛ قراردادى نیستند. وقتى دشمنان اسلام در لباس دوست، وارد نرخ‏گذارى ارزش‌هاى انقلاب و حکومت دینى شدند و عده زیادى از مردم هم سیاهى لشکر دشمن شدند و بى‏تشخیص بودند و هر بادى که به بادبانشان مى‏وزید، دینشان را عوض مى‏کردند، لازم بود که کسى، یک شخص معتبرى، به این اوضاع بگوید: «نه»، و امام حسین‏(علیه‌السلام) گفت. این «نه» گفتن، کار بسیار سختى بود. براى این «نه» گفتن و براى یک انقلاب، زبان چرب، کافى نیست. براى تشکیل دولت صالح هم زبان چرب کافى نیست. بسیارى صلاحیت‌هاى دیگر، صلاحیت‌هاى باطنى و اخلاقى، صلاحیت‌هاى نظرى و عملى لازم است. عدّه‏اى هم بودند که طوطى‏وار و تحت تأثیر جنگ روانى دستگاه‌هاى تبلیغاتى حکومت معاویه و یزید، امام حسین‏(علیه‌السلام) را قانون‏شکن و فتنه‏گر تلقّى مى‏کردند که او جنگ‏طلب است و مى‏خواهد تفرقه بیندازد. آن‌ها تحت تأثیر تبلیغات دستگاه بودند و تئوریسین‏هاى جنگ روانى معاویه (یکى از اصلى‏ترین نقاط قوت دستگاه معاویه، تیمهاى جنگ روانى و پخش شایعه و تبلیغات‌چى‏هاى او بود که در سقوط حکومت امام حسن‏(علیه‌السلام) هم خیلى نقش داشتند و امام چند تا از این‌ها را گیر آوردند و اعدام کردند) در توجیه قضیه کربلا بسیار قوى و پیچیده عمل کردند و موفق هم بودند. چون على‏رغم آن که خودشان، خون‏ریزترین آدم‌ها بودند، در افکار عمومى جا انداختند که حسین‏(علیه‌السلام)، به دنبال فتنه و خون‏ریزى و خشونت است. عدّه‏اى هم امام حسین‏(علیه‌السلام) را موعظه مى‏کردند. بگذارید نمونه بیاورم.

 عبداللَّه‌بن‌عمر، یک نمونه است. ایشان یک آدم مقدّس و متشرّع و در عین حال عجیبى بود. کسى که با على‏(علیه‌السلام)، احتیاطا بیعت نکرد، با دست على‏(علیه‌السلام) بیعت نکرد، بعدها با پاى حجّاج بن یوسف ثقفى بیعت کرد. آن‌جا احتیاط شرعى کرد و این‌جا دیگر احتیاط شرعى نکرد! عبداللَّه بن عمر از کسانى بود که  امام حسین‏(علیه‌السلام) را با حُسن‌نیت نصیحت کرد. مى‏گفت: آقا، اصولا مستحضرید که جنگ فى نفسه بد است. خوب، امام حسین‏(علیه‌السلام) هم مى‏دانست که جنگ فى نفسه بد است؛ اما مگر ما اساسا در تاریخ، چیزى به ‏نام «جنگ فى نفسه» داریم؟ در صحنه واقعى اجتماع، ما «جنگ فى نفسه» نداریم. بله، جنگ فى نفسه بد است؛ اما کجاى تاریخ واقعى و جامعه واقعى، چیزى به اسم «جنگ فى نفسه» داشته‏ایم؟! وقتى عقایدى و آیین ملتى مورد تهاجم قرار مى‏گیرد، این دیگر «جنگ فى نفسه» نیست و معتقدینش دیگر نمى‏توانند بى‏طرف بمانند. بى‏طرفى و صلح‏طلبى در برابر هیئت ظلم، ابدا یک فضیلت نیست؛ یک رذیلت عریان است. این‌جا دیگر جنگ و خون‏ریزى هم مقدّس مى‏شود. کشتن و کشته شدن هم عبادت مى‏شود. در دعاهایى که براى امام زمان(عجل الله تعالی فی فرجه الشریف) رسیده و سند درستى هم دارد، آمده که «خدایا، از تو مى‏خواهم که خون دشمنانت را به دست من بریزى و از تو مى‏خواهم که خون من به‏دست دشمنانت ریخته شود». ما، جنگ و صلح، دشمنى و دوستى داریم؛ ولى دشمنى و دوستى، به‏ خاطر عدالت، در راه حقیقت و براى فضیلت را قبول داریم. اما جنگ و صلح به‏خاطر دنیا و قدرت و آقایى کردن و برده گرفتن و خوردن و بردن نداریم. خون‏ریزى براى کسب منافع دنیایى، حرام است. اما اگر قرار شد که ارزش‌ها را ماست مالى بکنند (عده‏اى پیدا مى‏شوند و این سطل ماست را روى سر شما خالى مى‏کنند)، باید روشن بشود که حق و باطل کجاست؟ من مثال بزنم براى این که مستند به تاریخ شود. چون سؤال فرمودید که این انحراف‌ها چقدر عمدى بود؟ چقدر غیر عمدى بود؟ چقدر خزنده بود و چقدر جهنده و ناگهانى بود؟ آیا اجتناب‏پذیر بود یا نبود؟

 مرحوم طبرسى در کتاب احتجاج نقل مى‏کند بعد از این که معاویه حکومت را در اختیار گرفت، در یکى از جلسه‏هاى مذاکره با امام حسن‏(علیه‌السلام) که دیگران هم بودند، آن‌جا امام حسن‏(علیه‌السلام) با معاویه، مشاجره‏اى دارند و وارد بحث مى‏شوند؛ تا به معاویه، حالى کنند که ما پشت پرده قضایا را مى‏دانیم و به حضّار هم بفهمانند و مشروعیت دستگاه را علنا زیر سؤال ببرند. مى‏دانید که امام حسن‏(علیه‌السلام) با آن قرارداد صلح، شکست مسلم نظامى را به یک پیروزى مسلم سیاسى تبدیل کردند؛ زیرا شکست نظامى‏شان قطعى بود. اما ایشان حتى در همان جلسات پس از قرارداد، مشروعیت دستگاه را به شکل‌هاى مختلف و علنى زیر سؤال بردند. مرحوم طبرسى در احتجاج نقل مى‏کند که در آن جلسه، امام حسن‏(علیه‌السلام) با معاویه درگیر لفظى شدند و فرمودند که آیا از یاد برده‏اى روزى را در آغاز حکومت خلیفه سوم - که بنى‏امیّه بعد از شکست‌هایى که خورده بودند، دوباره و این بار به ‏نام دین وارد حکومت شدند - پدرت ابوسفیان که چشمانش درست نمى‏دید، از حسین ما - که هنوز نوجوان بود - کمک خواست تا او را به قبرستان برساند و حسین، دست پدرت را گرفت و به قبرستان برد و پدرت بالاى سر قبر شهداى احد که رسید، روى قبر حمزه ایستاد و چه گفت؟ با صداى بلند خطاب به شهدا گفت: «یا اهل القبور، انّ الذى کنتم تقاتلونا علیه صار باَیدینا و انتم رمیم.»؛ آن چیزى که ما و شما به‏خاطرش جنگیدیم (یعنى حکومت)، دوباره به‏ دست ما افتاد و اینک شما یک مشت خاک هستید. مى‏بینید که ابوسفیان به شهداى اسلام و به اصحاب پیغمبر چه مى‏گوید و چگونه آن‌ها را تحقیر مى‏کند؟! مى‏گوید دوباره بعد از بیست سال، حکومت به دست خود ما افتاد؛ اما شما رفتید و مشتى خاک از شما شهدا مانده و در زیر خاک پوسیدید. در این لحظه، امام حسین‏(علیه‌السلام) وقتى این جمله را شنید، گرچه کودکى بود، به ابوسفیان گفت: «زشت باد روى تو! گم شو!!» و دستش را از دست ابوسفیان بیرون کشید و رفت و ابوسفیان نابینا هم در بیابان ماند که اگر نعمان بن بشیر، او را پیدا نکرده بود، در بیابان مرده بود.

 مثال دیگر که آن هم جالب است؛ وقتى است که شورشى در مدینه علیه خلیفه سوم به پا شد که متأسفانه به قتل خلیفه سوم منجر شد. هم جناح‌هاى سالم اسلامى که واقعا براى عدالت به دستگاه معترض بودند - مثل مالک‌اشتر و کمیل - و هم جناح‌هاى فاسدى که صرفا دنبال قدرت بودند و هم برخى از خوارج در آن شورش، حضور داشتند. خیلى‏ها درگیر بودند؛ زیرا به تدریج دیگر در آن سال‌ها ماهیت حکومت اسلامى داشت عوض مى‏شد و از طرفى، بعضى از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در مرزهاى اسلامى با کفار مى‏جنگیدند؛ چون در زمان خلیفه دوم و سوم، اسلام به سرعت پیشرفت مى‏کرد و گسترش فیزیکى مى‏یافت. آن وقت، بعضى از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) که در مدینه و در درگیرى‏هاى سیاسى مرکز حکومت، درگیر بودند، علیه خلیفه سوم انتقاد مى‏کردند و معترض بودند که چرا از بیت‌المال، سوء استفاده مى‏شود و رانت‏خوارى و مسائلى وجود دارد که به خصوص در سال‌هاى آخر حکومت خلیفه سوم پیدا شده بود و خود اهل سنّت، محدّثین و مورخین اهل‌سنّت هم این را نقل کرده‏اند و قبول دارند.

 نقل شده که بعضى از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) که در مدینه در این شورش دست داشتند، نامه‏هایى به دوستانشان نوشتند که در مرزهاى سرزمین اسلام با امپراتورى روم و دیگران مى‏جنگیدند. حکومت مرکزى هم کم‌کم در دست بنى‌امیّه افتاده و امثال معاویه بر سرکارها آمده بودند؛ یعنى همان اسلام قلابى کم کم داشت مسلّط مى‏شد. آن اصحاب پیغمبر در مدینه که در شورش دست‏اندرکار بودند، به اصحابى که در جبهه‏هاى مرزى جهاد مى‏کردند، نامه‏هایى نوشتند و آن‌ها را به مرکز فرا خواندند. نوشتند: «اِنَّما خَرَجْتُمْ اَن تُجاهِدُوا فىِ سَبیلِ اللَّه وَ تطلبونَ دِینَ مُحَمَّد فانَّ دینِ محمّد قد اُفسِدَ مِن خَلفِکم و تُرکَ فَهَلُمّوا وَ اقِیمُوا دین مُحمّد أَقِدِمُوا فَإِن کُنْتُمْ تُرِیدُونَ الْجَهَادْ فعندناالجهاد.»؛ یعنى «شما به جبهه‏ها رفتید و آن‌جا در راه خدا و براى گسترش اسلام و احیاى اسلام جهاد مى‏کنید؛ اما پشت سرتان، پشت جبهه و مرکز حاکمیت، فاسد و خراب شده و نزدیک است که منهدم شود. اینجا کسى به اسلام عمل نمى‏کند. بشتابید، آن‌جا را رها کنید و برگردید، بیایید این‌جا را اصلاح کنید، بشتابید و به ما بپیوندید و اگر به دنبال جهاد هستید، جهاد، همین جاست. امروز ابتدا باید خود حکومت را اصلاح کرد؛ چون این‌ها از تعالیم قرآن و سنّت فاصله گرفته‏اند».  این نشان مى‏دهد که چقدر از انحرافات، عمدى و چقدر غیر عمدى بوده است.

 

  Ã  از کلام حضرت‏عالى این گونه دریافت شد که نظام اسلامى به تدریج از یک حکومت مردمى، اصول‏گرا و عدالت‏خواه به یک حکومت صورى و سلطنتى تبدیل شد. اکنون سؤال این است که حکومتى که حضرت اباعبداللَّه‏(علیه‌السلام) به دنبال آن بود، چه بود و آیا در آن زمان، امکان تأسیس چنین حکومتى بود یا خیر؟

 

  اولا این که این حکومت اسلامى حقیقى، یک حکومت اسلامى ممکن بود یا رؤیا و اتوپیا بود؟ خوب، مگر بیست سال قبل از عاشورا، حکومت على‏(علیه‌السلام) در همان کوفه برقرار نبود؟ مگر سال‌ها یک حکومت دینى موفق را ندیده بودند؟! حکومت موفقى بود. قبل از آن، نزدیک به ده سال، خود پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، این گونه حکومت کرده بود و نزدیک به شش ماه هم امام حسن‏(علیه‌السلام)؛ على‏رغم این که درگیر کوران ترور و جنگ‌هاى داخلى و خارجى بود. این‌ها نمونه‏هایى بود که قبلا عملى شده بود. پس سیدالشّهدا(علیه‌السلام) از یک چیز تجربه ‏نشده یا غیرقابل دسترس حرف نمى‏زد. ایشان به‏دنبال تحقّق همان حکومتى بود که قبلا امتحان موفقى پس داده ولى براندازى شده بود.

 مثال دیگرى عرض کنم که به قضیه ابوذر مربوط مى‏شود. ابوذر، از اصحاب درجه یک پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) است. ابوذر را متأسفانه بعضى این گونه تصور و تصدیق کرده‏اند که یک آدم بداخلاق، پرحرف و کم‏صبر بوده است. ابدا این گونه نیست. ابوذر، جزء عبّاد و زهّاد درجه یک است. ابوذر، کسى است که پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در مورد او مى‏گوید: «کانَ أَکْثِرُ عِبادَة اَبى‏ ذَرٍّ أَلتَّفَکُر.»؛ یعنى بیشترین عبادت ابوذر، تفکر بود.

 او انسانى شریف و اهل تفکرات پردامنه و تأمّلات عمیق وجودى بوده است. ابوذر، هم یک انقلابى بزرگ و هم یک زاهد بزرگ است. شما مسئله تبعید ابوذر را یک پاسخ نمادین به سؤالتان تلقّى کنید. در دوره خلیفه سوم، بسیارى از افراد تبعید شدند. مالک‌اشتر تبعید شد. کمیل بن زیاد مدتى تبعید شد. غیر از ابوذر، دیگرانى هم به دلیل نهى از منکر و انتقاد اسلامى، تبعید و حذف شدند. ابوذر بر سر چه چیز درگیر شد؟! ابوذر تبعید مى‏شود و کعب‏الاَْحْبار که یک یهودى تازه‏مسلمان است و به احتمال قوى اصلا اسلام را قبول نداشته، نظریه‏پرداز اصلى حکومت دینى مى‏شود. او تجدید نظرطلب بزرگى بوده که شروع به توجیه مذهبى سرمایه‏دارى و فاصله‏هاى طبقاتى و ظلم‌هاى اقتصادى و سیاسى مى‏کند؛ همان کسى که ابوذر با استخوانى مى‏زند و سر او را مى‏شکند و مى‏گوید:

 «تو یهودى زاده، حالا براى ما شده‏اى تئوریسین اسلام؟ و من که در همه عمر، قدم‌به‌قدم و نفس به نفس با پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بوده‏ام، اسلام‏نشناس شده‏ام؟!»

 این همان خطّ تهاجم فرهنگى و تجدید نظرطلبى در دین بود که از جانب آنان شروع شد.

 اما حکومت چگونه چنین مى‏شود؟ وقتى که ابوذر تبعید مى‏شود، بخش‌نامه‏اى از طرف دستگاه شد که هیچ‏کس حق ندارد با ابوذر حتى حرف بزند و او را بدرقه کند؛ یعنى باید در تنهایى مطلق بایکوت بشود و برود: «نُودِىَ فىِ النَّاسِ أَلّا یُکَلِّمَ أَباذَرٍّ وَلا یُشَیَّع». به همه ابلاغ کردند و هیچ کس هم جرأت نکرد به بدرقه بیاید. تنها پنج تن ابوذر را بدرقه کردند: على، حسن، حسین‏(علیهم‌السلام) ، عمّار و عقیل، برادر امام على که پدر مسلم است. اما مروان آمد و با آن‌ها و ابتدا با امام حسن‏(علیه‌السلام) درگیر شد. امام حسن‏(علیه‌السلام) به گفت‏وگویى گرم با ابوذر مشغول بودند:

 «عموجان، صبر کن. در راه خدا مقاومت کن تا به دیدار پیامبر بروى و پیامبر از تو راضى باشد. «حَتَّى تَلْقى‏ نَبِیَّکْ وَ هُوَ عَنْکَ راضٍ».

 هنگامى که امام حسن‏(علیه‌السلام) به ابوذر دلگرمى مى‏داد، مروان با ایشان برخورد کرد که مگر نشنیدید بخش‌نامه شده که حق ندارید بدرقه کنید و با او حرف بزنید؟ مروان صدایش را بالا برد و تهدید تندى کرد که حضرت امیر(علیه‌السلام) یقه مروان را گرفته و از روى اسب، پایین کشیدند و او را به زمین کوبیدند. مروان بازگشت و قضیه را به خلیفه گفت و خلیفه هم عصبانى شد. ابوذر به‏ خاطر اجتناب از درگیرى و ایجاد مضیقه براى بدرقه‏کنندگان، از آنان مى‏خواهد که دیگر همین جا از هم جدا بشویم، من نمى‏خواهم شما بیشتر از این بیایید. ابوذر مى‏ایستد و وداع مى‏کند. حضرت امیر(علیه‌السلام) به او مى‏فرماید:

 «یا اَباذَر اِنَّکَ غَضِبْتَ لِلّهِ...»؛ «تو به خاطر خدا خشمگین  و درگیر شدى. خشم تو، یک خشم مقدّس و الهى و انقلابى است. اینان براى دنیاى خود از تو ترسیدند و تو به خاطر دینت از این‌ها مى‏ترسى؛ ولى بدان اگر همه درهاى زمین و آسمان به روى کسى بسته بشود و او تقوا بورزد، خداوند، راه خروج از بن‏بست‌ها را به او نشان خواهد داد. بنابراین نترس و جز با حق، انس نگیر و جز از باطل نترس. آرام باش.»

 سپس امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) به حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) مى‏گویند: با عمویتان خداحافظى کنید. امام حسین‏(علیه‌السلام) هم در وداع با ابوذر مى‏گویند:

 «عموجان، خدا مى‏تواند این اوضاع را تغییر دهد؛ اما قرار نیست چنین کند و باید ما امتحان بدهیم. اینان، تو را از دنیاى خود محروم کردند و تو از دینت حفاظت کردى. تو از آن‌چه اینان محرومت کردند، بى‏نیاز هستى و آن‌ها به آن‌چه تو دارى، محتاجند. از خدا مقاومت و صبر و پیروزى بخواه و ضعف نشان مده که دین، کرامت و مقاومت مى‏آورد».

 این همان تبعیدى است که ابوذر در بیابان آن به تنهایى شهید مى‏شود و مى‏میرد. عمار هم به ابوذر گفت:

 «تو اگر در دنیاى اینان با اینان شریک بودى، با تو کارى نداشتند».

 پس مى‏بینید که این تقابل از پیش، وجود داشت و مفهوم حکومت ناب دینى هم براى کاروان کربلا روشن بود؛ چون آن حکومت دینى، تجربه شده بود. مردم کوفه و عراق و مردم جزیره‌العرب هم مى‏دانستند و مزه حکومت صالح دینى را چشیده بودند. این گونه نبود که نفهمند حسین‏(علیه‌السلام) از چه نوع حکومتى حرف مى‏زند و بگویند که حسین یک اتوپیست و آرمان‌گرای خیال‌باف است. نه، این نبود. مردم قبلا دیده بودند که یک طرف جبهه، خط ابوسفیان است که به بنى‏امیّه گفت: « تَلَقَّفوها تَلَقُّفَ الْکُرَه.»؛ با «قدرت»، مثل توپ، بازى کنید به حزب خود، حزبى که بر سر کار آمده بودند، گفت: «یادتان باشد که با حکومت و قدرت از این پس مثل یک توپ، بازى کنید و آن را به یکدیگر پاس بدهید و دیگر نگذارید حکومت از دست ما خارج شود و به دست هاشمى‏ها و علوى‏ها بیفتد».

 اینان ظاهرا بر سر قدرت ماندند؛ ولى باطنا و واقعا شکست خوردند. این نکته جالبى است که حتى بعد از قضیه کربلا هم صدق مى‏کند. پس از عاشورا، وقتى امام سجاد(علیه‌السلام) به مدینه برگشتند و ماتم‏زده بودند، یکى از همین اموى‏ها و از سران جناح‌ها به نام ابراهیم‌بن‌طلحه جلو آمد و از سر کینه‏توزى و سرزنش از حضرت سجاد(علیه‌السلام) پرسید: «مَنِ الْغالِب؟»؛ چه کسى پیروز شد؟ دیدى چه بر سرتان آمد؟! مى‏خواست امام را زجر و شکنجه روانى بدهد؛ اما امام سجاد(علیه‌السلام) به او پاسخى دادند که طنین‏اش در تاریخ تا ابد پیچیده است. فرمود:

 «وقت نماز که شد و مجبور شدى اذان و اقامه بگویى، و نام محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) را بر زبان جارى کنى، آن وقت خواهى دانست که چه کسى برنده شده و پیروز این نبرد است.»

 یعنى تو و همه منکران اسلام که نفاق مى‏ورزید، باز هم على‏رغم میلتان مجبورید نام محمد بن عبداللَّه‏(صلى الله علیه وآله وسلم) را بر زبان بیاورید. این پیروزى چه کسى است؟! ما حفظ دین را مى‏خواستیم و موفق شدیم و آن را نگاه داشتیم و نگاه نیز خواهیم داشت.

 شما مى‏پرسید که حسین بن على‏(علیه‌السلام) به دنبال چه نوع حکومت دینى بود و آیا این یک حکومت ممکن بود؟ آرى ممکن بود، آن حکومت دینى که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در راه آن شهید شد، درست در قطب مقابل حکومت دینى قلابى اموى و عبّاسى قرار مى‏گرفت. على‏(علیه‌السلام) به‏محض آن که بر سر قدرت آمد، معاویه را عزل کرد.

 آن حکومت دینى که حسین‏(علیه‌السلام) مى‏خواست دوباره اقامه بشود، همین حکومت بود. حکومتى که حاکمش، على‏(علیه‌السلام)، مَصْقَلَةَ بْنِ هُوِیْره را که از کارگزاران خودش بود، به جرم قوم و خویش‏بازى در حکومت، گوشمالى داد، حکومتى که با عَلاء بن زیاد، یکى دیگر از مسئولین که خانه‏اى اشرافى براى خود ساخت، برخورد کرد. حکومتى که وقتى مُنْذِرِ بْنِ جارود، پارتى‏بازى کرد، حضرت او را کوبید. حکومتى که وقتى عبداللَّه بن زَمعه، سهم اضافى از اموال عموم و بیت‏المال براى خود خواست، حضرت امیر(علیه‌السلام) او را پیش چشم مردم، تحقیر کرد. حکومتى که وقتى عثمان بن حُنیف، حاکم بصره، در میهمانى سرمایه‏دارها شرکت کرد و فقط در میهمانى شرکت کرد و بر سر سفره آن‌ها نشست، او را به شدت توبیخ کرد. حکومتى که وقتى ابن‌عبّاس، پسر عموى خود على‏(علیه‌السلام)، در حاکمیت، خطا کرد، او را در هم کوبید و گفت: به خدا سوگند، با شمشیرى تو را خواهم زد که هر کس را با این شمشیر زدم، به جهنم رفت. حکومتى که آهن گداخته به دست برادرش عقیل نزدیک کرد؛ چون  سهم اضافى از بیت‏المال مى‏خواست. حکومتى که ابوالاسود دوئلى  را که از اصحاب درجه یک خود على‏بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) و آدم صالح و شریفى بود، از قضاوت عزل کرد؛ براى آن که صدایش را در جلسه دادگاه بلند کرده بود.

 حکومتى که حسین‏(علیه‌السلام) به‏خاطر آن شهید شد، حکومتى بود که اهل سازش و سستى نباشد. حضرت امیر(علیه‌السلام)، نکته مهمّى فرموده‏اند که باید این تعبیر را مجریان همه حکومت‌ها ببینند. روایت بسیار مهمّى است. فرمودند: «کسانى مى‏توانند حکومت دینى واقعى تشکیل بدهند که اهل مداهنه و سازشکارى و مصانعه و ریاکارى نباشند؛ کسانى که با صاحبان قدرت و ثروت و با جناح‌هاى قوى و سرمایه‏دارها و با قدرت‌هاى داخلى و خارجى، معامله نکنند و نترسند؛ کسانى که محافظه‏کار نباشند».

 آرى فقط اینان مى‏توانند. حکومتى که وقتى ابن حرمه - ناظر مالى بازار اهواز - دزدى کرد، رشوه گرفت و اختلاس کرد، حضرت امیر(علیه‌السلام) او را به زندان انداخت و دستور داد او را به انفرادى بردند (یعنى ملاقات ممنوع شد) و فرمود او را در نماز جمعه و جلوى چشم مردم،  شلاق بزنید نه این که مجازات مخفى کنید؛ بلکه آبرویش را بریزید. حکومتى که امام حسین‏(علیه‌السلام) مى‏خواست احیا کند، حکومتى بود که خودش و مردم قبلا تجربه کرده بودند و در عاشورا به خاطر همان اصول کشته شد. حکومتى که وقتى ظرف‌هاى عسل از بیت‏المال یمن رسیده بود، حضرت امیر(علیه‌السلام) خواست همان را آن‌گونه که همه چیز را تقسیم مى‏کرد، به مساوات تقسیم کند و حتى از یک ظرف عسل هم نگذشت و گفت آن را نیز بیاورید؛ مى‏خواهیم بین فقرا توزیع کنیم. وقتى آوردند، حضرت در ظرف را باز کرد و دید که دست خورده است. از قنبر پرسید: چه کسى به این‌ها دست زده است؟ معلوم شد که یکى از نزدیکان حضرت گویا میهمان برایش آمده و قبل از تقسیم سهم دیگران، به اندازه سهم خود - و نه بیشتر - عسل برداشته است. حضرت فورا او را خواست و شلاق خود را جلوى صورت او گرفت و پرسید: به اجازه چه کسى در این عسل‌ها تصرف کردى؟ گفت: من تنها به اندازه سهم قانونى خود برداشتم و بیشتر از سهمم برنداشتم. فرمود: تو حق نداشتى زودتر از بقیه مردم بردارى. گرچه تو هم از این عسل‌ها حقّى دارى، «لَیسَ لَکَ اَنْ تَنْتَفعَ بِحَقِّکَ قَبْلَ اَنْ یَنْتَفعَ الْمُسلِمُون بِحُقُوقِهِمْ.»؛ قبل از این که سهم مردم را بدهم، تو حق نداشتى بردارى. وقتى تقسیم کردم و سهم همه را دادم، آن وقت تو هم مى‏گیرى؛ اما حق ندارى جلوتر از بقیه، صرفا به ‏خاطر آن که از خویشان من هستى، حتى سهم خودت را بردارى!

 آرى، حکومتى که وقتى شخص اول آن در کوفه، روز عید قربان، دخترش ام‏کلثوم را دید که گردن‏بند مروارید بسته، با نگاه خود به او اعتراض کرد که این چیست که بسته‏اى؟ ام‏کلثوم گفت: این را براى سه روز از بیت‏المال عاریه و امانت گرفته‏ام و با اجازه مسئول بیت‏المال، بوده و ضمان مالى‏اش هم بر عهده من است؛ یعنى کار قانونى کرده‏ام و عاریه است. ابن ابى‏رافع، مسئول بیت‏المال هم آمد و از ام‏کلثوم، دفاع و او را تأیید کرد و به حضرت گفت: دخترت خلاف نکرده و من در جریان هستم و کار او قانونى بوده است. حضرت رو کرد به دخترش ام‏کلثوم و گفت: «یا بنت علىّ بن ابى‏طالب، لا تَذْهَبَنَّ بِنَفسِکَ عَنِ الْحَقّ.»؛ اى دختر على، بحث نکن و بهانه نتراش تا حق را زیر پا بگذارى. خواهش مى‏کنم به دقت توجه کنید که خیلى جمله عجیبى است. حضرت امیر(علیه السلام) از دخترش مى‏پرسد:

 «أَکُلُّ نِساء المُهاجِرین تَتَزیَّن بِمِثل هذا فى هذَا العید؟»؛ آیا همه دختران و زنان شهر در روز عید قربان مى‏توانند چنین گردن‏بندى را که تو بسته‏اى، ببندند؟» حتى اگر تو از راه قانونى خارج نشده باشى، آیا همه دختران این جامعه مى‏توانند چنین گردن‏بندى ببندند؟ گفت: نه. فرمود: تو دختر خلیفه‏اى. پس تو هم حق ندارى این گردن‏بند را ببندى. شما وقتى حق دارى چنین گردن‏بندى ببندى که همه دختران و زنان این شهر چنین امکاناتى داشته باشند؛ چون فرزند مسئولین حکومت اسلامى هستى.»

 حسین‏(علیه‌السلام) به دنبال اعاده چنین حکومت دینى است که عملى هم بود و اتوپیاى خیالى نبود، فرضیات نبود و دست کم دو سه بار تجربه شده بود؛ در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، در عصر امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) و در عصر امام حسن‏(علیه‌السلام)، حکومتى که شما در عهدنامه مالک‌اشتر و سرتاسر نهج البلاغه مى‏توانید مختصاتش را  یک به یک ترسیم بکنید که چون فرصت نیست، عبور مى‏کنیم. حکومتى که به زن اشرافى قریش و کنیز ایرانى او به یک اندازه از بیت‏المال سهم مى‏دهد و وقتى او اعتراض مى‏کند که مگر من با این اسیر مساوى‏ام؟ حضرت امیر(علیه السلام) مشتى خاک برمى‏دارد و مى‏پرسد:

 «این خاک که در دست من است، آیا این طرف با آن طرف خاک فرقى دارد؟ مى‏گوید: نه. خاک‌ها را جلوى پاى زن اشرافى مى‏ریزد و مى‏گوید: به سهم خودت و این برابرى، قانع باش. بردار و برو.»

 امام حسین‏(علیه‌السلام) مى‏خواهد چنین حکومت دینى را دوباره احیا بکند؛ حکومتى که وقتى اصولش را على‏(علیه‌السلام) اعلام کرد، به عمروعاص خبر دادند که اگر دست على برسد، تمام اموال تو را مصادره مى‏کند و تو را از اموال حرام، عریان مى‏کند؛ چنان که پوست از چوب برمى‏کنند.

 خلاصه، این دینى که حسین‏(علیه‌السلام) مى‏گوید، غیر از دینى است که من و تو مى‏گوییم. این حکومت دینى که على و آل على‏(علیه‌السلام) به تبع قرآن و سنّت به دنبال آن هستند، غیر از حکومت دینى‏اى است که من و تو درباره آن حرف مى‏زنیم که در آن، همه کار مى‏شود کرد و اسمش را فقط اسم دینى مى‏گذاریم و یک عنوان مذهبى روى هر چیزى مى‏توان گذاشت. اهل‏بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به دنبال چیز دیگرى هستند و با این‌ها نمى‏شود ساخت. فقط باید آنان را از سر راه برداشت؛ همین. عمروعاص‏ها و معاویه‏ها، اولیاى خدا را از سر راه برمى‏داشتند تا راحت حکومت کنند و همه آن عزیزان، مسموم شدند یا شهید شدند یا به زندان رفتند یا تبعید شدند.

 حکومتى که امام حسین‏(علیه‌السلام) به دنبال آن بود، حکومتى بود که در آن بشود حاکمان را نهى از منکر کرد. «اقولهم بمرّالحقّ» یعنى تندترین منتقدان دلسوز، نزدیک‏ترین رده به مسئولان باشند و کسانى که بتوانند بدون سازشکارى و محافظه‏کارى علیه فسادها انتقاد صادق و صریح بکنند. حکومتى که در آن، افرادى که کار بلد نیستند، شرعا حرام و ممنوع باشد که قبول مسئولیت بکنند. حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: «فهو خائن.»؛ یعنى کسانى که کار را نمى‏شناسند ولى مسئولیت قبول مى‏کنند، خائن هستند. حکومتى که قوم و خویش‏بازى و پارتى‏بازى و آقازاده‏بازى و این حرف‌ها در آن نیست. حکومتى که فرمود: «إِنَّمَاالْوالِى بَشَر.» حاکمان، بشرند و مثل همه بشرها در معرض خطرند و باید مراقب خودشان باشند. حکومتى که حسین‏(علیه‌السلام) به دنبال ساختن آن بود و شهید شد، حکومتى بود که سطح زندگى مسئولین درجه یک و دوى آن، وزیرش، وکیلش، رئیس جمهورش، رئیس قوه‌قضائیه، رئیس دادگسترى، رئیس مجلس و نماینده‏هاى مجلس آن در حد متوسط مردم به پایین باشد. نباید خانه‏هاى آن‌ها در منطقه بالاى شهر باشد و در کنار اشراف زندگى بکنند. این است حکومتى که حسین بن على‏(علیه‌السلام) براى تشکیل آن شهید شد. حکومتى که فرمود حاکمان آن نباید اهل مسامحه و سازشکارى و ریاکارى باشند. اگر کسانى در حکومت اسلامى، باندبازى و حزب‏بازى و قوم و خویش‏بازى بکنند، حضرت امیر(علیه‌السلام) فرمود: این‌ها محاربند و اعلام جنگ با خدا و رسولش داده‏اند. حکومتى که فرمود: «مَنْ عَدِلَ فى سُلْطانِهِ استغنى عَنْ أَعْوانِهِ.»؛ یعنى «اگر عدالت را اجرا بکنید، دیگر احتیاجى به تبلیغات و مهندسى مصنوعى افکار عمومى و جلب توجه مردم ندارید؛ بلکه خود عدالت، با صداى بلند حرف مى‏زند. اجراى عدالت، خودش حرف مى‏زند. با عملتان حرف بزنید. فرمود: عدالت را اجرا کن. «وَاحْذَرِالْحَیف»؛ از ستم بپرهیز. «أَلْحیفُ یدعوا الَى السَّیْف»؛ ستم و بى‏عدالتى، زمینه شورش و درگیرى و خشونت‌هاى اجتماعى را ایجاد مى‏کند.»

 در برابر این ایده، اموى‏ها و عباسى‏ها دنبال حکومتى به ظاهر دینى بودند که کسب و حفظ قدرت به هر قیمت را تعقیب مى‏کرد و نزد آنان، نگاه غیر ارزشى و غیر ایدئولوژیک به حکومت و سیاست، اصالت داشت و صرفا دنبال مسابقه قدرت و دنیاپرستى بودند.

 امام حسین‏(علیه‌السلام) در قیام عاشورا، به همه این ریزه‏کارى‏ها توجه داشتند و جنبش کربلا، یک عملیات استشهادى و عاشقانه بود اما صرفا محدود در عشق نبود، باطنا یک سلوک عارفانه الى‌اللّه بود اما امام‏(علیه‌السلام) به همه آثار اجتماعى و تاریخى آن، همه آثار تربیتى، سیاسى و فرهنگى آن کاملا توجه داشتند و این سلوک عاشقانه، در عین حال، یک رفتار عاقلانه بود و اصولا عشق و عقل در منطق عاشورا، هووى یکدیگر و پشت به یکدیگر نیستند. عشق عاشورایى، عاقلانه است و عقل عاشورایى، عارفانه است، یک پدیده است با دو بعد، یکى بعد سلوکى و رو به خدایى و دیگرى، بعد اجتماعى و روبه خلقى، و هر دو مهم و هر دو، به یکدیگر مربوط.

 محاسبه و عقلانیت در عاشورا، ترک نشد بلکه رو  به اهداف الهى، هدفگیرى شد.

 

  عاشورا، پایان تأویل

     نشست دوم - تاسوعاى 80

 

  در قلب عالم اسلام یعنى نزدیک کوفه، مقر حکومتى حضرت على بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام)، فرزند ایشان و پیامبر اسلام‏(صلى الله علیه وآله وسلم)، یعنى امام حسین‏(علیه‌السلام)، به شهادت مى‏رسد. چه مؤلفه‏هایى این حادثه را رقم مى‏زند؟! و اساسا در یک جغرافیاى کلى‏تر از زندگى سیاسى حضرت اباعبداللّه‏(علیه‌السلام) بفرمایید که چه زمینه‏سازى‏هایى شد که خلافت شخصى مثل یزید‌بن‌معاویه که مشهور به فساد و فسق در عالم اسلام بود، به‏راحتى طرح مى‏شود؛ حضرت مى‏فرمایند: «وَ عَلَى الإِسلام أَلسَّلام إِذْ بُلِیَت الْاسْلام بِراعٍ مِثْل یَزِید.» چگونه و چرا خلافت چنین کسى از طرف معاویه قابل طرح مى‏شود و در عالم اسلام هم متأسفانه به نتیجه مى‏رسد؟!

 

  این ساعاتى که مى‏گذرانیم، جزء حساس‏ترین ساعات تاریخ بشر است. صبح عاشورا، یکى از پیچ‌هاى بسیار تند تاریخ اسلام و تقدیر بزرگى بود که از وقتى سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به دنیا آمد، بشارت این روز و این ساعات و لحظات داده شده بود. وقتى ایشان به دنیا آمدند و قنداقه‏اش را به محضر پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) بردند پیامبر، ایشان را در آغوش گرفتند و بوسیدند و همان ابتدا گریستند. براى کودکى که تازه به دنیا آمده، روضه خواندند و گریستند و فرمودند:

 «حسین را که مى‏بینم، پیش چشمم همه ظلم‌هایى مجسم مى‏شود که در همین جامعه و به‏دست همین امّت بر سر او خواهد آمد. او را مى‏بینم که به حرم من پناه مى‏آورد؛ اما راهش نمى‏دهند و مرا در خواب مى‏بیند که او را به سینه خود مى‏چسبانم و به او مى‏گویم که از شهر من، خانه من و حرم من بیرون برو که وقت هجرت خونین توست. سپس او را به شهادت مژده مى‏دهم و آن گاه او به سوى قتل‌گاه خویش به راه مى‏افتد و بهترین شهداى این امت و بهترین مجاهدین امت من در کنار او در خون مى‏تپند. او را مى‏بینم که چگونه تیر خورده، از اسب به خاک مى‏افتد و مثل گوسفندى، سر او را با نام خدا مى‏برند. و اِنّا للَّه وَ اِنّا اِلیه راجِعُونْ.»

 سپس  در حق او گریستند. این وقتى است که تازه قنداقه حسین را آورده‏اند که پدربزرگش او را ببیند و نامى بر او بگذارد. بعدها همان شد که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) گفته بود.

 موقعى که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) مى‏خواستند از مدینه به ‏سوى مکه و سپس کوفه خارج شوند، براى وداع بر سر قبر پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) آمدند. خودشان فرمودند که سحرگاهان، مرا بر سر قبر پیامبر، خواب در ربود. در خواب، پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را دیدم که آمد و مرا در آغوش کشید و پیشانى مرا بوسید و به من فرمود:

 «عزیز من، حسین! تو را به همین زودى، کشته و در خون تپیده، تشنه و سربریده مى‏بینم؛ به دست گروهى از امت خویش که خود را مسلمان مى‏خوانند. بدان که ما منتظر تو هستیم و تو به مقام خود و آن منزلتى که براى تو در عالم آخرت تدارک دیده شده، جز با شهادت نخواهى رسید».

 کسانى چون محمد حنفیه یا امّ‏سلمه و دیگران در همان مدینه و کسانى هم در مکه، مدام ایشان را نصیحت کردند که حال اگر به این تصمیم هم رسیده‏اید، لااقل تنها بروید و زن و بچه‏ها را به قتل‌گاه نبرید؛ اما ایشان فرمود: «خداوند مى‏خواهد مرا «کشته» ببیند».

 گفتند: «زنان و کودکان را با خود نبرید»؛ گفت:

 «خدا مى‏خواهد دختران، همسران و کودکان مرا اسیر و در زنجیر و آواره بیابان‌ها ببیند و کار امت جز با ریختن خون ما به سامان نخواهد رسید. ما باید کشته بشویم تا اسلام بماند».

 در زیارت‏نامه‏هایى که درباره سیدالشّهدا(علیه‌السلام) یا شهداى کربلا رسیده، به فلسفه قیام عاشورا به وضوح اشاره شده است. از جمله  آمده است: که «أللّهُمَّ اِنَّ کَثِیراً مِنَ الْاُمَّة عَکَفَتْ عَلَى الْقادَةِ الظَّلَمَةَ وَ هَجرَت الْکِتاب وَ السُّنّه و جارَتْ عن القصد»؛ خدایا، بیشتر مردم جامعه اسلامى در برابر حاکمیت ظلم و بى‏عدالتى تسلیم شدند و سازش کردند و کتاب و سنّت را از زندگى خود کنار گذاشتند و حق را کشتند و از خط تو خارج شدند و قدرت به دست احزاب قدرت‏طلبى افتاد که کتاب خدا را تفسیر به راى و تحریف کردند «حَرَّفَت الْکِتاب» و قرائتهاى «من در آوردى» به آن نسبت دادند. «أَللَّهُمَّ إنَّ سنّتک لَضائَعة»؛ خدایا، راه تو و سنت تو ضایع شده و قانون تو را تعطیل کرده‏اند؛ پس رزمندگان جبهه حق را در طول تاریخ یارى کن و نیروهاى سپاه باطل را قلع‌و‌قمع فرما.

 در زیارت‏نامه دیگرى داریم: «خدایا، حسین‏(علیه‌السلام)، خونش را در راه تو داد «لِیسْتَنِقذ عِبادکَ مِنَ الْجَهالَه وَ حیْرَةِ الضّلالَه»؛» براى آن که مردم دیگر سرگردان شده و راه درست را گم کرده بودند و از هیچ چیز تحلیل نداشتند». حسین‏(علیه‌السلام) مى‏بایست شهید مى‏شد تا مردم از اوضاع، تحلیل پیدا کنند. در زیارت‏نامه دیگرى مى‏گوییم: «أَشْهَدُ أنَّکَ قَدْ بالَغْتَ فىِ النَّصیِحَة»؛ به سیدالشّهدا(علیه‌السلام) عرض مى‏کنیم:

 «ما شهادت مى‏دهیم که تو با همه وجود براى خیرخواهى مردم مایه‏گذارى کردى و امانت بزرگ را که جهاد براى اصلاح حکومت و جامعه بود، ادا کردى؛ نماز را اقامه کردى (ارتباط با خدا)؛ زکات را پرداختى و فرهنگ «زکات» را احیا کردى (ارتباط با خلق و مبارزه با گرسنگى و فقر در جامعه)؛ «وَ أَمَرْت بِالْمَعرُوف وَ نَهیْتَ عَنِ الْمُنْکَر» (نظارت و اصلاح دائمى و حساسیت همیشگى نسبت به ارزش و ضدارزش در جامعه) ورزیدى».

 در زیارت‏نامه حضرت عباس‏(علیه‌السلام)، خطاب به ایشان عرض مى‏کنیم: «أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ مَضیْتَ عَلى‏ ما مَضى‏ عَلَیهِ الْبَدْریُّونَ الْمُجاهِدُونَ»؛ «شهادت مى‏دهم که خط تو همان خط مجاهدین جنگ بدر است و تو همان مسیر را مى‏روى و این نبرد، همان نبرد است».

 بعد مى‏گوییم: «یا لَیْتَنى کُنْتُ مَعَکُم فَافُوز فَوزاً عَظیما»؛ «اى کاش من با شما و در کنار شما بودم و در این راه کشته مى‏شدم». یعنى جبهه من، جبهه شماست و ما در همان خط شما هستیم.

 توجه داشته باشید که مؤلفه‏هاى زیادى عمل کردند تا بشود در روز روشن، حسین بن على‏(علیه‌السلام) را در جامعه‏اى که جدش بنا کرده و پدرش سال‌ها بر آن حکومت کرده بود، کشت و سرش را بر سر نیزه برد. شرایط زیادى دست به دست هم داد تا جامعه و تاریخ، کربلاخیز شد. من فقط به یکى دو مورد اشاره مى‏کنم که باید نسبت به آن‌ها حساس بود. یکى، آن فئه باغیه‏اى است که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) گفته بودند که روزى وارد حکومت اسلام مى‏شوند و قدرت را در دست خواهند گرفت. آنان به تدریج و از دوره‏هاى قبل در داخل حکومت اسلامى خزیدند. باندهاى فاسد قدرت‏طلب، ابتدا در گوشه حاکمیت دینى خزیدند؛ ولى کم کم فرصت پیدا کردند و توطئه‏هاى پیچیده‏اى براى جنگ قدرت، طراحى و اجرا کردند و گام‌به‌گام، همین احزاب و جناح‌ها، احزاب شرک و نفاق در حکومت، نفوذ کردند و جاى پا یافتند. آنان اصول نهضت پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را قبول نداشتند ولى تظاهر مى‏کردند که قبول دارند و شروع به تحریف این اصول کردند و به تو خالى کردن آن پرداختند و پله‌پله بالا آمدند تا حاکمیت به ‏تدریج تغییر کرد. ظاهر حکومت دینى، باقى بود ولى باطنش عوض شد.

 یکى دیگر از مؤلفه‏هاى مؤثر این که بعضى از سران سابقه‏دار جهان اسلام و اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) کم‌کم فاسد شدند و در پى دنیا افتادند تا زهد و گذشت و فداکارى‏هاى  سابق خود را جبران کنند و به اشراف، سرمایه‏دارهاى بزرگ و رانت‏خواران حکومتى تبدیل شدند. بعضى‏شان کسانى بودند که سابقه جهاد و تلاش، انفاق، تبعید، شکنجه شدن و فداکارى‏هاى بزرگ داشتند و فقط شهید نشده بودند؛ والا بسى فداکارى‏ها کرده بودند؛ افراد خوش‌نامى که کم کم اولویت‌هایشان عوض شد، اخلاقشان، طرز فکرشان و طرز حرف زدنشان تغییر کرد و از آن آرمان‌ها و ایده‏ها فاصله گرفتند، هم‌چنین با جناح‌هاى مخالف اسلام که به ظاهر، مسلمان شده بودند، علیه على و آل على‏(علیه‌السلام) و براى حفظ منافع خود ائتلاف کردند و انحرافات مالى، عقیدتى، اخلاقى و سیاسى به‏تدریج در این مدت اتفاق افتاد.

 نکته دیگر، این که شهادت سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در دوره نسل سوم نهضت پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) اتفاق افتاد که جوانانى وارد جامعه شده بودند که حلاوت تعالیم چشم‌در‌چشم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را نچشیده و بدر و احد و خیبر و خندق را ندیده بودند؛ ولى مى‏دیدند که اصحاب پیغمبر با یکدیگر درگیرند و همگى هم از اسلام و قرآن و دین، دم مى‏زنند. تشخیص براى اینان بواقع مشکل بود که آیا على‏(علیه‌السلام) و حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام)، حق مى‏گویند یا آن آقایانى که با اینان درگیرند؟ این نسل سوم در هر دو جبهه هم حضور داشته‏اند. اگر بخواهم درباره جغرافیاى سیاسى زندگى سیدالشّهدا عرض کنم، باید بگویم که ایشان در سال‌هاى سه یا چهار هجرى به دنیا آمدند؛ یعنى حول وحوش جنگ احد و در کوران مبارزات جد و پدرشان براى تثبیت حکومت اسلامى در مدینه. امام حسین‏(علیه‌السلام)، هفت- هشت ساله هستند که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) از دنیا مى‏روند و قضیه سقیفه پیش مى‏آید و مسایلى که بعد از آن اتفاق مى‏افتد. پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) براى آن که مردم را از همان دوران خردسالى به حسین‏(علیه‌السلام) توجه داده باشند و جامعه اسلامى نسبت به مواضع جریان‌ها در دهه‏هاى بعد توجیه شده باشند تا در صف‏بندى‏هاى نیم قرن آینده در جهان اسلام که یک طرف آن حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) و طرف دیگر، یزید و معاویه‏اند، حق و باطل را بتوانند تشخیص بدهند، ایشان به مناسبت‌هاى گوناگون بارها و بارها در حضور مردم از شاخص بودن حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام)، سخن گفتند تا در حافظه عمومى جامعه اسلامى، آن عزیزان به عنوان ملاک دین مطرح باشند و بر «فئه باغیه» و باند تبهکارى که با اینان درگیر مى‏شوند، نفرین فرستادند. مى‏فرمود: «حسینُ منّى و انا مِن حسین»؛ یعنى خط من، خط حسین‏(علیه‌السلام)، و خط حسین‏(علیه‌السلام)، خط من است و فردا که من نیستم، حسین یعنى من و موضع حسین یعنى موضع من. اگر فرمود حسن و حسین، سید شباب‌ اهل‏الجنه هستند، نوعى تعیین تکلیف براى آینده جهان اسلام و تشخیص خطوط هم بود. پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در میان سخنرانى، این دو کودک را بر روى زانوهایشان مى‏نشاندند و در ملأعام مى‏بوسیدند و اگر در هنگام سجده نماز، حسین‏(علیه‌السلام) که کودک بود بر شانه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏رفت، پیامبر نماز را معطل مى‏کرد تا حسین‏(علیه‌السلام) خود پایین بیاید و سپس از سجده بلند مى‏شدند. پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏خواست به هر بهانه به مردم بگوید که این‌ها معیار خط منند و وقتى من نیستم، ادامه خط من، حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) هستند. در واقع، جامعه را براى تشخیص جناح‏بندى‏هاى آینده در سى - چهل - پنجاه سال بعد آماده مى‏کردند. اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏گویند «حُسَیْنُ مِنّى وَ أنا منْ حُسَین»، بدان معنى است که فردا باند اموى‏ها نتوانند بگویند که ما هم اسلامى هستیم و درک و تفسیر خودمان را از اسلام داریم؛ یعنى حسین‏(علیه‌السلام)، یک تفسیر دارد، یک تفسیر هم ما داریم. خاطره صداى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) باعث مى‏شد که نتوانند چنین چیزهایى را به‏سادگى بگویند. وقتى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) گفت حسین منى و انا من حسین، یعنى اسلام، یک تفسیر بیشتر ندارد و آن تفسیر حسین‏(علیه‌السلام) است و تفسیر اموى‏ها، تفسیر درست اسلام نیست تا آن‌ها فردا به‏راحتى نگویند - چنان که گفتند - که اسلام، مقدّس و محترم است؛ ولى ربطى به دعواهاى ما ندارد؛ برخورد ابزارى با آن نکنیم! دین را داخل مسائل سیاسى و اختلافات خود نکنیم، دین در کنار و محترم باشد!!، ما با حسن و حسین بر سر مسائل دیگرى دعوا مى‏کنیم و اختلاف ما اصلا ربطى به دین ندارد، اسلام، مقدّس است؛ پیغمبر، محترم است و قرآن روى سر ماست؛ اما ما کار خودمان را انجام مى‏دهیم، حسین هم به ‏خاطر قدرت با ما مى‏جنگد؛ ما هم جواب او را مى‏دهیم.

 پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) براى آن که نتوانند بعدها چنین حرف‌هایى را بزنند و براى آن که معلوم باشد که جنگ حسین‏(علیه‌السلام) و یزید، جنگ دو قبیله و دو جناح و دو قرائت در داخل اسلام نیست، بلکه جنگ اسلام و کفر است، از دهه‏ها قبل، تکلیف خطوط را روشن نمودند.

 امام حسین‏(علیه‌السلام)، سى و دو - سه ساله هستند که قضیه شورش و قتل خلیفه سوم و سپس بیعت مردم و خلافت حضرت امیر(علیه‌السلام) پیش مى‏آید. این دو بزرگوار، در آن سه جنگ دوره خلافت حضرت در رکاب امام، حضور دارند و در سال چهل هجرى که حضرت امیر(علیه‌السلام) شهید مى‏شوند، حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام)، سى و هفت - هشت ساله‏اند و بعد از چند ماه هم حکومت صالح و انقلابى امام حسن‏(علیه‌السلام) سقوط مى‏کند و آن قضایاى براندازى پیش مى‏آید. زمینه‏سازى اموى‏ها براى عاشورا از چه وقت شروع شد؟! هنوز معاویه زنده بود که روزى مغیره‌بن‌شعبه به یزید مى‏گوید: «اصحاب پیغمبر و بزرگان اصحاب رفته‏اند، یا در حال رفتن‏اند... پیرمرد هستند و فرزندانشان بزرگ شده‏اند، به بابا بگو دست به کار ولایت‏عهدى و حکومت تو شود که دیگر وقتش است».

 معاویه مى‏گوید: «هنوز زود است، فعلا فضا را باید آماده کرد، اما هنوز نمى‏شود این حرف را صریح زد».

بنابراین، یک پروژه چند ساله تبلیغاتى - فرهنگى از سوى دستگاه معاویه شروع مى‏شود. یکى از برنامه‏هایشان این بود که بعضى از اصحاب ضعیف پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را بخرند؛ به ویژه نسل دوم را نمک‏گیر و وارد دستگاه معاویه مى‏کنند. دیگر این که اصحاب صاحب تشخیص و مؤمن امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) و حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام)، یک به یک ترور یا مسموم مى‏شوند. حُجر، حَضْرَمى و بسیارى دیگر شهید، مسموم یا ترور یا تبعید مى‏شوند و هر کدام به‏ نحوى از سر راه برداشته مى‏شوند. از آن طرف، روى افکار عمومى هم کار مى‏کنند. از طریق منبرهاى حکومتى، چهره اموى از اسلام را رواج مى‏دادند و مى‏خواستند یک اسلام صامت، ساکت، مقدّس و کلى‏گو که ربطى به عدالت و حقوق مردم و حکومت و سیاست ندارد، بسازند و با جعل حدیث و تفسیر به رأى، کارى کنند که مردم در این اسلام نتوانند جاى حسین‏(علیه‌السلام) و یزید را تشخیص بدهند که کجاست. آنان، هنرمندان، شاعران و اقشار فرهنگى را بسیج کردند و با پول و رشوه خریدند تا با شعر و خطابه، افکار عمومى را تغییر دهند و کم کم فضاى فرهنگى - سیاسى جامعه عوض شد و به همه آموختند که مى‏توان این حرف‌ها را زد، این حرف‌ها را ما داریم مى‏گوییم؛ پس مى‏شود گفت. مى‏شود بحث از خلافت یزید را مطرح کرد. به اصطلاح «تابوشکنى» کردند؛ یعنى قبح این سخنان را شکستند و سنت حاکم بر جامعه را عوض کردند. حتى کنگره عمومى براى ولایت‏عهدى یزید به راه انداختند. نفاق و ریاکارى آنان نیز در این حد بود که همین معاویه که غصب خلافت مى‏کند و رسما آن را به سلطنت تبدیل مى‏کند، در سخنرانى‏اش قرارداد خود با امام حسن‏(علیه‌السلام) را پاره مى‏کند و مى‏گوید:

«مردم، من براى دین با شما نجنگیدم و حکومت را براى دین نمى‏خواهم؛ من به نماز و حج و زکات شما کارى ندارم و براى این چیزها نجنگیدم؛ بلکه تنها براى قدرت جنگیدم و آن را به‏دست آوردم».

 این همان فرهنگ سکولار است که مى‏گوید من اصلا حکومت را براى دین نمى‏خواهم و تابع دین نمى‏دانم. همین آدمى که به صراحت مى‏گوید که دین، زیر پاى من است و من قدرت مى‏خواستم و به آن هم رسیدم، وقتى دارد مى‏میرد، عوام‏فریبانه وصیت مى‏کند که قدرى مو و ناخن پیامبر را که یا ادعاى دروغ کرده یا واقعا براى چنین روزهایى نگه داشته بودند - محض تبرک در چشم و دهان من بریزید و سپس مرا کفن و دفن کنید. ببینید کسى که با حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام)، آن جنایت‌ها را مى‏کند، براى عوام‏فریبى چه مى‏کند! بعد هم به یزید وصیت مى‏کند که در عراق سخت‏گیرى نکن و حاکمان آن‌جا را با فاصله‏هاى کوتاه عوض کن و با مردم راه بیا؛ یعنى نوعى شبه دموکراسى در عراق پیاده کن و برخورد شدید نکن؛ چون مردم عراق، خیلى تحمل برخورد شدید ندارند  و سه - چهار نفر هم حریفان اصلى تو هستند که با هر یک با روش خاص خودش برخورد کن. یکى‏شان مقدّس‏مآب و ترسوست؛ او را بترسان. یکى‏شان مثل خودت اهل شهوت و عیاشى است؛ او را بخر. یکى هم  که ابن زبیر بود آدم کینه‏توزى است؛ او را بکش. یکى هم حسین‏(علیه‌السلام) است که هیچ نقطه ضعفى ندارد و کشتن او هم آسان نیست؛ سعى کن هر طور شده، با او مدارا کنى و تا مى‏توانى، او را نکش و با او درگیر نشو. این فضا و جغرافیاى سیاسى دوران معاویه است.

  بحث به معاویه رسید که در انحراف تاریخ اسلام خیلى مؤثر بوده است. معاویه بعد از حکومت حضرت امیر(علیه‌السلام) که بر شتر خلافت سوار مى‏شود، چه برخوردهایى با حضرت امام حسن‏(علیه‌السلام) و سپس با حضرت اباعبداللَّه الحسین‏(علیه‌السلام) دارد؟!

  ببینید! امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) شهید شدند. بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود و نیمه شب مخفیانه دفن شدند. على‏(علیه‌السلام) و فاطمه(علیها‌السلام)، هر دو مخفیانه دفن شدند و قبر امیرالمؤمنین تا زمان امام صادق‏(علیه‌السلام) - طبق روایات - مخفى ماند و ایشان پس از سقوط بنى‏امیّه، محل قبر شریف را اعلان کردند. قبر حضرت زهرا(علیها‌السلام) هم که تاکنون مخفى است. فرداى شهادت على‏(علیه‌السلام) که امام حسن مجتبى‏(علیه‌السلام) به مسجد آمدند و نماز صبح را با مردم خواندند و مردم با ایشان براى رهبرى و خلافت، بیعت کردند، خطبه‏اى خواندند که خیلى جالب است.

 امام حسن‏(علیه‌السلام) به مردم مى‏گویند:

 «دیشب مردى به آسمان رفت که هیچ‏کس در عمل صالح بر او مقدم نبود و نخواهد بود. در رکاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، جهاد کرد و با جان خود از جان و آرمان پیامبر دفاع کرد. «و کان لا یَرْجِعُ حَتَّى یَفْتَح اللَّهُ عَلَیْه»؛ به هیچ خطى نزد و حمله نکرد مگر آن که آن خط در هم شکست. او در همان شبى شهید شد که عیسى بن مریم‏(علیه‌السلام) به معراج رفت. «وَ ما خَلَّفَ صَفْراءَ وَ لا بَیضاء»؛ درهم و دینارى از خود به ارث نگذاشت. حاکم جهان اسلام و خلیفه مسلمین بود و وقتى از دنیا رفت، جیب او خالى بود. خلیفه‏اى با جیب خالى رفت».

 این جمله را که امام حسن‏(علیه‌السلام) گفتند، بغض گلویشان را گرفت و گریستند و مردم هم با صداى بلند گریستند.

 در زمان خلافت امام حسن‏(علیه‌السلام)، دسیسه‏ها، جنگ روانى، جاسوسى، ترورها و مسائل عجیب و غریبى اتّفاق افتاد؛ بعد هم حمله ارتش معاویه و خیانت بعضى از افسران برجسته امام حسن‏(علیه‌السلام) و ضعفى که مردم نشان دادند و نامه‏هاى سازش که عدّه‏اى از افراد معتبر براى معاویه نوشتند که تو اگر بیایى، ما حال جنگیدن با تو را نداریم و خودمان حسن‏(علیه‌السلام) را ترور مى‏کنیم یا او را به تو تسلیم خواهیم کرد. بیا که دیگر حوصله جنگیدن نداریم. با این که حسن بن على‏(علیه‌السلام) بر حق است و تو به دنبال حق و عدالت نیستى؛ ولى بیا. امام حسن‏(علیه‌السلام) هم که این گزارش‌ها به ایشان رسید و نیروهاى اطلاعاتى به ایشان خبر مى‏دادند که غالب افسرهاى درجه یک شما به معاویه نامه نوشته‏اند و خیانت کرده‏اند و وضع خراب است، یعنى نمى‏شود جنگید و همه چیز متلاشى شده است، در یک سخنرانى خطاب به مردم کوفه فرمود:

 «این‏بار اولتان نیست که عدالت را در نیمه راه رها مى‏کنید. شما با على‏(علیه‌السلام) نیز همین رفتار را کردید. ابتدا به گرمى بیعت کردید؛ اما بعد تنهایش گذاشتید. شما با میل خودتان و به اصرار با من بیعت کردید؛ نه به زور: «بایَعْتُموُنى طائِعینَ غَیْرَ مُکْرَهین». من که به زور از شما بیعت نگرفتم. شما خود با من بیعت کردید. حال چرا این گونه عمل مى‏کنید؟ شما مگر صغیرید؟»

 به هر صورت، این ماجرا آن چنان گذشت. دوره، دوره تابعین یعنى نسل دوم و سوم نهضت اسلام است و صلحاى صحابه هم شهید شده‏اند یا مرده‏اند یا پیرمرد و منزوى هستند. عده‏اى از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در این سال‌ها با هم جنگیده بودند و در دعواهاى بین جناح‌هاى مختلف با یکدیگر درگیر بودند؛ عده‏اى از آن‌ها هم فاسد و اهل دنیا شده بودند. یاران اصلى حضرت امیر(علیه‌السلام) شهید شده بودند. قبل از این قضیه هم جنگ صفّین اتفاق افتاده بود که ده‌ها هزار نفر از دو طرف کشته شده بودند و یک حالت وادادگى و بى‏تحلیلى و یأس و شایعه‏پراکنى، جناح‏بندى‏هاى شدید، درگیرى‏هاى داخلى، مال‏دوستى و ضعف نفس یا ضعف تشخیص، کار را خراب کرده بود. حتى بعضى از اصحاب اصلا تحلیل نداشتند که چه بکنیم. چنین وضعیتى بر فضاى جامعه حاکم بود و باند نفوذى در حاکمیت اسلام یعنى امویان دائم تبلیغ مى‏کردند که این على و آل على‏(علیه‌السلام) اصلا آرام نمى‏توانند بگیرند؛ وقتى حکومت در دستشان است، به گونه‏اى فتنه مى‏کنند و وقتى حکومت در دستشان نیست، باز به گونه دیگرى فتنه مى‏کنند و مدام به دنبال درگیرى و جنگ و تفرقه هستند و نمى‏توانند آرام بنشینند و تمکین کنند!!

 دهه چهارم اسلام، با سقوط حکومت امام حسن‏(علیه‌السلام) و هجرت این دو بزرگوار به مدینه آغاز مى‏شود. پس از سقوط حکومت اسلامى، به مدینه مى‏روند تا دوباره به تربیت نیرو و تشکیل یک هسته مقاومت براى دهه چهارم اسلام بپردازند، مسجدالنّبى، پایگاه حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) مى‏شود و یک هسته مقاومت ریشه‏دار در نسل سوم انقلاب پیغمبر ایجاد مى‏کنند که بعدها در یک روند ده ساله نیرو گرفت و ماهیت معاویه را فاش کرد.

 دستگاه معاویه هم کم‌کم در این ده - بیست سال، دست خود را رو کرد. کسى که ادعاى اسلام مى‏کرد و با ریاکارى به ناخن پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، تبرک مى‏جست، ریاکارى و تظاهر را به تدریج  کنار گذارد و به فسادهاى علنى در حکومت پرداخت. اولا معاملات ربوى را رسما آزاد اعلام کردند تا دست سرمایه‏دارها و اشراف و حکومتى‏ها براى چاپیدن و چپاول مردم باز بشود. قوانین الهى را در مورد صاحبان قدرت و ثروت و حاکمان و بچه‏هایشان و آقازاده‏هایشان تعطیل کردند یعنى رسما فساد مى‏کردند؛ بدون این که مجازات بشوند. هم‌چنین دیگر قانون در مورد سرمایه‏دارها و سران احزاب اجرا نمى‏شد. اسم پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر روى منبرها کم‏کم ترک و ممنوع شد. لعن على‏(علیه‌السلام) بر منبرها اجبارى شد و حب على‏(علیه‌السلام)، یک جرم سیاسى شد. استفاده از ظرف طلا، انگشتر طلا و لباس حریر که اسلام بر مردان، حرام کرده بود و یک علت آن هم این بود که این‌ها تیپ لباس و اخلاقیات اشرافى و سرمایه‏دارى است و اخلاق طبقاتى ایجاد مى‏کند، دوباره رایج شد. احکام و قوانین الهى را تغییر دادند یا زیر پا گذاشتند؛ با این بهانه که دیگر اوضاع، عوض شده و شرایط تغییر کرده و آن احکام، قدیمى است و مال دوره پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بوده و اکنون جامعه و فضا عوض شده و ما باید احکام جدیدى داشته باشیم. کم‏کم منکرات و فساد، علنى و تئوریزه شد. فساد اخلاقى هم رایج شد. جبرى‏گرى را نیز ترویج کردند که اى مردم، حاکمیت اینان را خدا خواسته و این وضعى را که حاکم بر شماست، خدا خواسته است؛ یعنى به اسم دین و خدا سکوت کنید و دیگر تکان نخورید؛ همین است که هست.

 از آن طرف هم پى‌در‌پى، مکاتب غیر اسلامى را ترجمه مى‏کردند و وارد فرهنگ جامعه مى‏ساختند که این روند  در زمان بنى‏امیّه شروع شد و در زمان بنى‏عبّاس به اوج رسید. متون مکاتب شرقى و غربى، از متون زرتشتى، مسیحیت و یهودى و یونانى و بودایى و حتى الحاد و دهرى‏گرى ترجمه مى‏شد؛ با این بهانه که «آزادى بحث و اندیشه» است؛ اما در همان زمان، در داخل جهان اسلام، اهل‌بیت پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را که مفسران اصلى اسلام و قرآن بودند، لاى جرز دیوار مى‏گذاشتند و به این‌ها آزادى نمى‏دادند. على‏رغم همه شعارهاى آزادى‏خواهانه و گفت‏وگو، نوبت به عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) که مى‏رسید، آزادى بیان و عقیده و اندیشه و گفت‏وگو مطلقا در کار نبود؛ اما فلسفه و عرفان شرق و غرب، آزادانه ترجمه و ترویج مى‏شد و مناظره  و گفت‏وگو در جریان بود.

 ببینید چقدر پیچیده عمل مى‏شد تا اهل‌بیت و شیعیان را خفه کنند اما با مبارزه منفى حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) و زینب(علیها‌السلام)، کم‏کم ماهیت آنان رو شد. امام حسن‏(علیه‌السلام)، چهل و هفت - هشت ساله هستند که شهید مى‏شوند و به امام حسین‏(علیه‌السلام) سفارش مى‏کنند: «فعلا با این‌ها درگیر نشوید؛ چون هر درگیرى در این شرایط به نفع آنان است و به دنبال بهانه‏اى براى سرکوب شما هستند. حتى جنازه مرا که مى‏برید تا در کنار پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) دفن کنید، اگر نگذاشتند، شما بر سر این قضیه، شمشیر نکشید و درگیر نشوید و مرا در بقیع دفن کنید؛ یعنى بر سر این مسائل جزئى درگیر نشوید؛ بگذارید، وقت درگیرى هم خواهد رسید؛ اما هنوز باید صبر کنید.»

 سیدالشّهدا(علیه‌السلام) هم به این وصیت، عمل مى‏کنند. سال‌ها پس از شهادت امام حسن‏(علیه‌السلام)، بحث ولایت‏عهدى یزید مطرح مى‏شود. یزید، کسى است که با بوزینه مى‏خوابید و با سگ و شراب و فحشا و شکار محشور بود و با فواحش سر و کار داشت. مادرش از یک خانواده مسیحى بود و فامیل مادرى او همگى مسیحى و بعضى رومى بودند و بر روى او کاملا نفوذ داشتند. «سِرجون» که مستشار اصلى سیاسى و نظامى دستگاه یزید است، اصلا مسیحى بود که نظریه‏پرداز سیاسى حکومت اسلامى در دستگاه خلافت به شمار مى‏آمد و یزید از او خط مى‏گرفت و بعضى گفته‏اند که در ماجراى عاشورا، در پشت پرده، نقش داشته است. براى شناخت فرهنگ حاکم بر اسلام اموى ملاحظه کنید که روزى در مراسم تفریحى شکار، بوزینه مخصوص یزید که با او مى‏خوابید، از روى اسب افتاد و مرد و دستگاه به مدت یک هفته در مناطق اشرافى شمال شام، عزاى عمومى اعلام کرد و براى بوزینه یزید، سیاه‏پوش شدند. آدمى بود اهل شعر و شراب و هنرهاى دربارى و در ماجراى کربلا حدود سى و پنج سال سن داشت و بعد هم سه سال و نیم حکومت کرد.

 نکته دیگر این که دوره بعد از شهادت امام حسن‏(علیه‌السلام) تا عاشورا که حدود ده سالى به طول مى‏انجامد، استراتژى امام حسین‏(علیه‌السلام) در دوران معاویه این بود که حتى‏الامکان بدون درگیرى و یا با درگیرى‏هاى کوچک و قابل مهار، حرکت کنند. البته گاهى هم، به‏خصوص در آن اواخر که مفاسد دستگاه، علنى‏تر و بیشتر شده بود، درگیر مى‏شوند و حتى براى این که به معاویه و دستگاه و به مردم بفهمانند که ما حاکمیت را مشروع نمى‏دانیم و سوء تفاهم نشود که حال که شمشیر نمى‏کشیم، معاویه را پذیرفته‏ایم، کاروانى را که از یمن براى معاویه، اموال حکومتى یا غصبى مى‏برد، مصادره کردند و بعد نامه‏اى به معاویه نوشتند و به مسئول همان کاروان دادند که:

«برو به معاویه بده و بگو کاروانى از مبدا یمن از کنار ما عبور مى‏کرد و ما دیدیم که این اموال قرار است خزانه دستگاه ستم تو را پر بکند و فامیلت آن را غارت بکنند؛ اما «إِنّى إِحْتَجتُ إِلَیها فَاَخذتُها»؛ من این اموال را لازم داشتم و همه را برداشتم. والسّلام.»

 این مصادره اموال حکومتى یعنى آن که ما شما را مشروع نمى‏دانیم و حق حاکمیت با ماست و هم‌چنین یعنى ما تسلیم نشده‏ایم و ایستاده‏ایم.

 هم‌چنین مدتى پس از آن که معاویه، حُجر و اصحابش را شهید کرد که از عبّاد و زهّاد و بزرگان بودند، در مراسم حج، سیدالشّهدا(علیه‌السلام) و معاویه، یکدیگر را دیدند. معاویه با لبخندى زهرآگین و براى این که به امام حسین‏(علیه‌السلام) توهین بکند، گفت: دیدى که شیعه پدرت و شما یعنى حجر و بقیه اخلال‌گران را کشتیم و خودمان کفنشان کردیم و خودمان هم بر جنازه آنان نماز خواندیم؟ سیدالشّهدا(علیه‌السلام) هم به حالت لبخند جواب دادند:

 «ولى اگر ما، شما و آدم‌هاى شما را بکشیم، دیگر بر شما نماز نخواهیم خواند و شما را دفن هم نخواهیم کرد».

 این جواب کوبنده سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به معاویه، نشانه بسیار صریح و مهمى است.

 در موردى دیگر، معاویه در نامه‏اى تهدید کننده به امام حسین‏(علیه‌السلام) مى‏نویسد: به من مرتب گزارش مى‏دهند که تو آن‌جا در مدینه به دنبال فتنه هستى و قرارداد صلح را نقض مى‏کنى؛ از خدا بترس و فتنه نکن و تفرقه نینداز و درگیرى را شروع نکن.

 امام حسین‏(علیه‌السلام) هم فورى جواب مى‏نویسند:

 «من فعلا تصمیم نبرد با تو را ندارم و خود مى‏دانى که این ادعا دروغ است و خبرهاى باند ضدعدالت تو و نیروهاى اطلاعاتى فتنه‏جوى تو ساختگى است؛ «حِزْبُکَ القاسِطین».این پرونده‏سازى‏ها و جوسازى‏ها، کار حزب قاسطین است و دستگاه تو، فضاسازى و بهانه‏گیرى براى خون‏ریزى بیشتر مى‏کند. این دستپخت یاران شیطان است: «حِزْبُ الظّالِم وَ اَعْوانُ الشِّیطان». این پرونده‏سازى‏ها فتنه شماهاست و من بناى درگیرى مسلحانه ندارم؛ پس دنبال بهانه براى آدم‌کشى بیشتر نباش؛ گر چه من عذر موجهى هم نمى‏بینم که تاکنون نبرد با تو را آغاز نکرده‏ام؛ یعنى عذرى هم ندارم و وظیفه‏ام عاقبت جنگیدن با شماست. اما این که به من نصیحت مى‏کنى که فتنه نکنم، بدان که من فتنه‏اى بزرگ‏تر از حکومت تو براى جامعه اسلامى نمى‏شناسم و این که براى پس از خود نیز بچه شراب‌خوار و سگ‏باز خود را آماده خلافت مى‏کنى و گمان کرده‏اى که من و مردم متوجه این توطئه نیستیم. «فُخنتَ أَمانَتَک.»؛ تو در امانت خیانت کردى. «وَ أَخْرَبْتَ رَعِیَّتکَ»؛ و جامعه را از هر حیث تخریب کردى. «کَیفَ تُوَلّیهِ عَلى‏ اُمّةِ مُحمَّد(صلى الله علیه وآله وسلم)»؛ چگونه جرئت مى‏کنى که چنان کسى را نیز پس از خود بر جامعه اسلامى مسلط کنى؟ کسى که حتى براى یک درهم نمى‏توان به او اعتماد کرد، آیا  کل حکومت را نثارش مى‏کنى؟! «لَقَدْ اِسْتَئثَرَتَ». «استئثار» یعنى رانت‏خوارى، ویژه‏طلبى و اموال مردم را بالا کشیدن و به روش سرمایه‏دارى و اشرافى زندگى کردن که از محرمات بزرگ حکومتى اسلام است. فرمودند شما همگى رانت‏خوارى و فساد و زیاده‏طلبى و امتیازطلبى در حکومت کردید و به حقوق مردم، اجحاف کردید. «ما بَذَلْتَ الَّذى‏ حَقّ حقِّه» یعنى به هیچ‏یک از این مردم مظلوم که در این جامعه، صاحب حق بودند و حقوقى داشتند، رحم نکردید و حق هیچ کس را ادا نکردید.

 این‌هاست فلسفه قیام سیدالشّهدا که مدتى بعد اتّفاق مى‏افتد. فرمودند:

«فَهِمْتُ ماذَکَرْتَهُ عَلَیْهِم؛ بدان که من مى‏فهمم چه مى‏کنى و مشغول چه توطئه پیچیده‏اى براى حاکمیت سلطنتى یزیدى هستى. تولّیه عَنْ توهُّم النّاس فى یَزید؟؛ تو مى‏خواهى مردم را در مورد یزید به توهم بیندازى؟ انگار آدم محجوبى را توصیف مى‏کنى که قبلا پشت پرده بوده و مردم او را نمى‏شناسند! این مردم که تو و فرزندت را مى‏شناسند پس درباره چه کسى در شهرها جوسازى و تبلیغات مى‏کنى تا فضا را آماده خلافتش کنى؟ آیا ستم‌هایى که تا کنون بر مردم کرده‏اید، بس نیست؟ مى‏خواهید مردم را در شبهه بیندازید؟!»

 سیدالشّهدا(علیه‌السلام) نامه دیگرى هم به معاویه دادند که این نامه هم بسیار جالب است. در آن‌جا نیز مى‏گویند:

 «أَلَسْتَ قاتِلَ حُجْرٍ وَ أَصْحابِهِ الْعابِدین؟»؛ آیا تو قاتل حُجر و یاران عبادت‏پیشه او نیستى؟ «یُنْکِروُنَ‏الظُّلم.»؛ آن‌ها که در برابر بى‏عدالتى قیام کردند و تو آن‌ها را کشتى. «وَ یَسْتأذِنوُنَ الْبِدَع.»؛ آنان که در برابر بدعت‌هایى که شما در اسلام گذاردید، قیام کردند و امر به معروف و نهى از منکر کردند. «وَلا یَخافُونَ فى اللَّه لومَة لَائم»؛ آنان که در راه خدا از سرزنش کسى نترسیدند. چرا چنین انسان‌هاى شریفى را کشتى؟ چرا این‌ها را مى‏کشید؟ شما اصحاب على بن ابى‏طالب‏(علیه‌السلام) را که اصحاب پیامبرند، یک‌به‌یک قلع‌و‌قمع مى‏کنید. مسموم مى‏کنید، مى‏کشید، ترور مى‏کنید، قتل عام مى‏کنید و این همه، ظلم است. آیا تو قاتل عمربن‌حَمِق نیستى که چهره‏اش از فرط عبادت پلاسیده بود؟ آیا او مردى دائم‏الذکر و دائم‏العباده نبود؟ و آیا تو همان کسى نیستى که «زیاد» را که حرام‏زاده بود (نتیجه زناى پدرت با مادرش بود) برادر خود خواندى و زنا را مشروع کردى و سپس چنین کسى را بر جان و مال مردم مسلط کردى؟! این حرام‏زاده را وارد حکومت کردى تا مؤمنین را قتل عام کند؟ «یُصَلّبُهُم عَلى جُذوعِ النّخل.»؛ انسان‌هاى صالح و انقلابیون را بر شاخه‏هاى درختان نخل به صلیب مى‏کشد. «سُبحَانَ اللَّه کانَک لَسْتَ مِنْ هذِهِ الأُمَّة وَ لَیسُوا مِنک»؛ مثل این که تو از این امّت نیستى و این امت از تو نیست؛ تو اصلا به کلى با اسلام و با این مردم بیگانه هستى. آیا تو قاتل «حَضْرمى» نیستى؟ زیاد در مورد او به تو گزارش داد که «اِنّهُ عَلى‏ دینِ عَلى»؛ یعنى حضرمى در خط على است. آیا تو نمى‏دانى که «دینُ عَلى‏ هُوَ دینُ اْبنُ عَمِّهِ؟»؛ آیا نمى‏دانى که خطّ على‏(علیه‌السلام)، همان خط پسر عمویش پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است؛ همان دینى که تو به نام آن دین و آن پیامبر، به قدرت رسیدى؟»

 در جایى دیگر فرمودند:

«به خدا سوگند، من کارى بالاتر از جهاد و نبرد با تو نمى‏شناسم و اگر این نبرد را آغاز کنم، به قصد قربت و عبادت مى‏کنم و اگر با شما درگیر نشوم، باید براى این کوتاهى، استغفار کنم».

سؤالى که اینک به ذهن مى‏رسد، این است که وقتى معاویه به‏تدریج حفظ ظاهر را کنار گذارد و هنگام مطرح شدن خلافت یزید، اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) کجا بودند؟ بزرگان و مشاهیر جهان اسلام چه مى‏کردند؟ آیا وظیفه‏اى را بر دوش خود احساس نمى‏کردند؟

 

به راستى اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و بزرگان اسلام کجا بودند و چه مى‏کردند؟ و چرا سکوت کردند؟ امام حسین‏(علیه‌السلام) در پاسخ به معاویه، در همان نامه‏اى که عرض کردم، دقیقا نشان مى‏دهند که چه وضعى بوده است؟ سیدالشّهدا به معاویه مى‏نویسند:

 «هر دسیسه‏اى که مى‏توانى، علیه من بچین. توطئه کن. «کِدْنى إِنّى لاَرجوُا أَنْ لایضرّ وَ أَن لا یَکوُنَ عَلى أَحَدٍ أَضَرّ مِنْهُ عَلى نَفْسِک.»؛ هر کارى از دستت بر مى‏آید، انجام بده؛ اما این دسیسه‏ها که تو مى‏چینى، کمانه مى‏کند و به خود تو باز خواهد گشت. چرا من با تو درگیر مى‏شوم؟! «أَضَعْتَ رَعِیَّتَه»؛ چون تو مردم را ضایع کرده‏اى و حقوق مردم، و حرمت مردم را پایمال کرده‏اى. «فَأَبْشِرْ یا مُعاویَه بِالْقصاص.»؛آماده قصاص در دنیا و آخرت باش. تو باید قصاص بشوى. از تو  انتقام گرفته خواهد شد. «لَیْسَ اللَّه بِنّاسٍ لِأَخْذِکَ بِالظّنَه.»؛ خدا فراموشکار نیست. خداوند این بازداشت‌هایى که تو بر اساس گمان و ظن و احتمال مى‏کنى و این دستگیرى‏هاى وسیعى که انجام مى‏دهى، از یاد نخواهد برد. «وَ قَتْلِکَ أَوْلِیائَهُ بِالْتُهْمَة.»؛ خداوند این جنایت را که اولیاى خدا را به صرف اتهام، به قتل مى‏رسانى، اعدام مى‏کنى و ترور مى‏کنى فراموش نخواهد کرد. «وَ نَفْیِکَ أوْلِیائَهُ مِنْ دُونِهمْ إلى‏ دارالْغُرْبَة.»؛ خداوند این قلع‌و‌قمع اولیاى خدا را به صرف این که انتقادى از تو مى‏کنند، اعتراض مى‏کنند، نخواهد بخشید. مگر این اولیاى خدا چه مى‏کنند؟! قرآن را تفسیر مى‏کنند. کلام على‏(علیه‌السلام) را مى‏گویند؛ اما تو آنان را تبعید مى‏کنى و دور از خانه‏هایشان در به‏در مى‏کنى؛ اما خداوند فراموشکار نیست. این پرونده، باز خواهد ماند و تو مکافات پس خواهى داد.»

 خوب، واقعا اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) چه مى‏کردند و در دورانى که معاویه، یزید را براى خلافت معرفى مى‏کرد، کجا بودند؟ من اشاره مى‏کنم به سخنرانى مهم سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در منى‏ که در مراسم حج در اواخر دوران معاویه ایراد کردند؛ زمانى که تازه پچ‌پچ خلافت یزید شده و هنوز کاملا علنى نشده بود. مختصرى از این سخنرانى را ترجمه مى‏کنم. سیدالشّهدا در حج به یارانشان مى‏فرمایند که بروید و همه کسانى را که مى‏شناسید، از بزرگان، مفسران قرآن، علما، اصحاب پیامبر، آدم‌هاى نخبه، روشنفکران و هر کسى که جامعه به آن‌ها توجه دارد و الان در مراسم حج و در مکه است، همه را فرا بخوانید. من سخنان مهمى با آنان دارم. گروهى نزدیک به نهصد نفر از بزرگانى را که به مراسم حج آمده بودند، جمع کردند. بیش از دویست تن از اصحاب درجه یک پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در آن جمع بودند و عده‏اى نیز از تابعین، همان نسل دوم و سوم که پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را ندیده بودند، همه در منى‏ جمع شدند. من فرموده‏هاى سیدالشّهدا(علیه‌السلام) را سریع ترجمه مى‏کنم و چیزى بر آن نمى‏افزایم. این، مستندترین پاسخ براى سؤال جناب‏عالى است.

 امام خطاب به بزرگان جهان اسلام مى‏فرمایند:

 «این طاغوت، با ما کرد آن‌چه دیدید و مى‏دانید؛ اما من سؤالى از شما دارم؛ اگر درست مى‏گویم، تصدیقم کنید و اگر خطا مى‏گویم علیه من موضع بگیرید و در هیچ صورت، بى‏تفاوت نباشید. یا له یا علیه حرفى بزنید و موضع بگیرید. به سخنانم گوش بسپارید، استدلالم را بشنوید و اگر ما را سزاوار این حق - یعنى حق حاکمیت و خلافت - مى‏دانید، بى‏طرف نمانید و مردم شهرهایتان را بعد از مراسم حج به سوى ما بسیج کنید. من مى‏ترسم که این زخم، کهنه بشود و مى‏ترسم آن ارزش‌ها و حقایقى که به خاطرش آن همه در جنگ بدر و خندق و حنین و خیبر و در صفّین و جمل و نهروان شهید شدند و آن خون‌ها که ریخت و هزاران کودک، یتیم شدند، کهنه و مندرس و از صحنه خارج بشود و آن معروف‌ها و ارزش‌ها از یادها بروند و منکرات و ضد ارزش‌ها غلبه کنند.»

 ایشان سپس آیاتى از قرآن و احادیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در منزلت خود و اهل‌بیت‏(علیهم‌السلام) بر مردم خواندند و جالب است که خودشان را به تفصیل معرفى کردند؛ در حالى که نسب ایشان معلوم بود؛ اما براى یادآورى به اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و واداشتن آن‌ها به موضع‏گیرى چنین کردند. گفتند که پنجاه - شصت سال پیش را به یاد آورید که پیامبر درباره من چه مى‏گفت؟ مى‏گفت: حسین منى و انا من حسین. و در مرتبه بعد، به نسل جوان یعنى تابعین که صدها تن از آنان نیز در جلسه بودند، تفهیم کرد که دعوى بر سر چیست؟ از مردم مى‏پرسید که من کیستم. جدّ من کیست؟ مادرم، پدرم، برادرم که بودند؟ مگر همه نمى‏دانند که این‌ها چه کسانى هستند؟ چرا امام این‌ها را مى‏پرسد؟ براى این که جایگاه خود را روشن کند که من در چه جغرافیایى ایستاده‏ام و با شما سخن مى‏گویم. بعد به قضیه غدیر اشاره کردند.

 خواهش مى‏کنم در مفاد این خطبه دقت کنید که سخنرانى بسیار تکان‏دهنده‏اى است. سیدالشّهدا(علیه‌السلام) خطاب به علما و بزرگان جهان اسلام در مراسم حج و در قربانگاه منى‏ مى‏گویند:

 «اى مردم، بزرگان، عبرت بگیرید از موعظه‏اى که خداوند به اولیاى خود در قرآن مى‏فرماید. اگر شما خود را اولیاى خدا مى‏دانید و اگر دین دارید و مخاطب قرآن هستید؛ پس بى تفاوت نمانید و احساس تکلیف کنید.  آیا ندیده‏اید که خداوند در قرآن چندین بار به روحانیون مسیحى و یهودى به شدت، حمله فرموده و آن‌ها را توبیخ کرده است؟! که چرا مردان خدا در جامعه و در حکومت، بى‏عدالتى و فساد دیدند و سکوت کردند؟ چرا اعتراض و انتقاد نکردند و فریاد نکشیدند؟» سپس آیه‏اى دیگر را تلاوت فرمود که نفرین مى‏کند بر کسانى از بنى‏اسرائیل که کافر شدند. چه کسانى؟ آن‌ها که امر به معروف و نهى از منکر نکردند. تعبیر کفر مى‏آورد و مى‏فرماید: «لَبِئسَ ما کانوا یَفعَلون.»؛ یعنى «چه بد عمل کردند.» سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به بزرگان و علما مى‏فرمایند:

 «خداوند، علماى مسیحى، یهودى و روحانیون ادیان قبل را چرا نکوهش کرد؟ «کانوا یرونَ مِنَ الظَّلَمَة الَّذینَ بین اَظهَرَهِم المُنکَر و الفساد»؛  ستمگرانى جلوى چشم آن‌ها فساد مى‏کردند و اینان مى‏دیدند و سکوت مى‏کردند و دم برنمى‏آوردند. «لاینهونهم عن ذلک»؛ بى‏طرف مى‏ایستادند و نگاه مى‏کردند. خداوند، چنین کسانى را کافر خوانده و توبیخ کرده که چرا در برابر بى‏عدالتى و تبعیض و فساد در حکومت و جامعه اسلامى ساکت هستید و همه چیز را توجیه و ماست‏مالى مى‏کنید و رد مى‏شوید؟ چرا سکوت کرده‏اید؟ اما مى‏دانم که چرا نهى از منکر نمى‏کنید و سازش کرده‏اید. « رغبةً فى ما کانوا ینالونَ مِنهُم و رهبةً ممّا...» عده‏اى از شما مى‏خواهید سبیلتان را چرب کنند و عده‏اى از شما هم مى‏ترسید که سبیلتان را دود بدهند. عدّه‏اى طمع دارید و سفره چرب مى‏خواهید تا بخورید و مى‏گویید که چرا خودمان را به زحمت بیندازیم و با نهى از منکر و انتقاد و اعتراض، ریسک کنیم؟! فعلا که بساطمان رو به راه است و عده‏اى از شما نیز مى‏ترسید.

 متأسفانه فرهنگ رایج بین بسیارى از اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در آن دوران، همین شده بود و سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در اعتراض به آنان فرمود:

 «شما از سر ترس یا طمع سکوت کرده‏اید و اعتراض نمى‏کنید؛ اما مگر قرآن نمى‏خوانید که فرمود: «لاتخشوا النّاس و اخشون»؛ یعنى از مردم نترسید. از حاکمان و صاحبان قدرت و ثروت نترسید. از من بترسید. آیا شما این آیه را ندیده‏اید؟ و آیا آیه هفتاد و یک سوره توبه را نخوانده‏اید که مى‏گوید زنان و مردان مؤمن نسبت به یکدیگر، ولایت اجتماعى دارند و حق دارند در کار یکدیگر دخالت بکنند؛ به این اندازه که یکدیگر را امر به معروف و نهى از منکر بکنند. خداوند این حق و اجازه را داده است که شما نسبت به یکدیگر بى‏تفاوت نباشید؛ بلکه حساس باشید.  اگر همین یک اصل «امر به معروف و نهى از منکر» یعنى نظارت دائمى و انتقاد و اعتراض و تشویق به خیرات و عدالت و مبارزه در برابر ظلم و بى‏عدالتى و تبعیض اجرا بشود، بقیه فرایض و تکالیف الهى نیز اجرا مى‏شود. همین یک حکم را شما عمل بکنید، نترسید، دنبال دنیا نباشید، سورچران نباشید، به همین یکى برسید، بقیه درست خواهد شد؛ اما هیهات که شما اهل همین یک تکلیف نیستید؛ ولى من هستم».

 در ادامه فرمود: «امر به معروف و نهى از منکر، دعوت به اسلام و دین است؛ منتها دعوت زبانى تنها نه که اى مردم، بیایید مسلمان بشوید، اسلام خوب است و به بعضى شبهات‏تان پاسخ بدهیم و تمام! نه»، ادامه خطبه بسیار مهم است. فرمود دعوت به اسلام است؛ اما «مع ردّ المظالم». رد مظالم یعنى جبران همه بى‏عدالتى‏هایى که مى‏شود و شده است؛ نه صرفا گفتن این که «عدالت»، خوب است و ظلم، بد است» و همین! خوب این را که همه مى‏دانند و اساسا جزء مستقلات عقلیه است. این مقدار حتى احتیاجى به شرع هم ندارد؛ زیرا صرف این که ظلم، بد است و عدل، خوب است، براى همه روشن است؛ اما کافى نیست. شعارهاى کلى مثل ظلم، بد است و عدل، خوب است  چه دردى را دوا مى‏کند؟! شما تکلیف دیگرى دارید که ردّ مظالم است؛ یعنى در برابر ظلم‌ها و ستم‌هایى که شده، ایستادن و آن‌ها را عقب زدن و جبران بى عدالتى‏ها، وظیفه عملى شماست.

 ادامه این سخنرانى باز هم جالب‏تر است تا بعضى‏ها توجیه نکنند و نگویند که پس ما ظلم را نقد مى‏کنیم و مى‏گوییم که ظلم‌ها باید جبران شود و حرف مى‏زنیم؛ اما با کسى درگیر نمى‏شویم. سیدالشّهدا فرمود که ظلم بدون ظالم نمى‏شود؛ پس «مخالفةالظالم» هم لازم است؛ یعنى باید درگیر شوید و با ستمگران، چشم‌درچشم بایستید و بگویید: «نه!»

 باید انتقاد و اعتراض بکنید و یقه‏شان را بگیرید. سپس فرمود: «قِسمة الفى‏ء و الغنائِم»، تکلیف الهى است. یعنى تقسیم عادلانه بیت‏المال و اموال عمومى و توزیع عادلانه ثروت اجتماعى هم جزء موارد اصلى در امر به معروف و نهى از منکر است. توزیع عادلانه ثروت، حکم خداست که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به علماى اسلام یادآورى مى‏کنند. هم‌چنین به «اخذالصّدقات» اشاره مى‏کنند: گرفتن مالیات از ثروتمندان و هزینه کردن آن به نفع فقرا ادامه همان تکلیف است. فرمود:

 «شما گروهى که به آدم‌هاى خوب، مشهورید و علماى دین، خوانده مى‏شوید، شما به خاطر خداست که در نزد مردم، هیبت دارید و هم بزرگان و هم ضعفا از شما حساب مى‏برند و همه به‏نام دین به شما احترام مى‏گذارند و شما را بر خودشان ترجیح مى‏دهند، در حالى که هیچ فضیلتى بر آن‌ها ندارید و هیچ خدمتى به این مردم نکرده‏اید و مردم، مجانى براى شما احترام قائل‌اند و شفاعت شما را مى‏پذیرند، شما به‏ نام دین است که اعتبار و نفوذ کلمه دارید، در خیابان‌ها مثل شاهان راه مى‏روید و با هیبت و کبکبه رفت و آمد مى‏کنید. به راستى چگونه به این اعتبار و احترام اجتماعى رسیده‏اید؟ فقط بدین علت که مردم از شما توقع دارند که به حق خدا قیام کنید؛ اما شما در اغلب موارد از انجام وظیفه و احقاق حق الهى کوتاهى کرده‏اید و حق رهبران الهى را کوچک شمرده‏اید».

 همین‌هاست که در فلسفه قیام عاشورا لحاظ شده است: «فامّا حقّ الضُعَفاءِ فَضَیعْتُم»؛ یعنى شما حق مستضعفان و طبقات محروم جامعه را تضییع کردید. شما نسبت به حق ضعفا و محرومین کوتاه آمدید. این حقوق را ندیده گرفتید و سکوت کردید. «امّا حَقّکم بزعکم فَطَلَبتُم.»؛ اما هر چیز که فکر مى‏کردید حق خودتان است، مطالبه کردید. شما هر جا حق ضعفا و مستضعفین بود، کوتاه آمدید و گفتید که ان‏شاءاللّه خدا در آخرت جبران مى‏کند؛ اما هر جا منافع خودتان بود، آن را به شدت مطالبه کردید و محکم ایستادید؛ چرا؟

 فرمود:

«شما نه مالى در راه خدا بذل کردید، نه جانتان را در راه ارزش‌ها و عدالت به خطر انداختید و نه حاضر شدید با قوم و خویش‌ها و دوستانتان به خاطر خدا و به خاطر اجراى عدالت و اسلام درگیر بشوید. با همه این کوتاهى‏ها، از خدا بهشت را هم مى‏خواهید. پس از همه این عافیت‏طلبى‏ها و دنیاپرستى‏ها و سکوت‌ها، بهشت هم مى‏خواهید و منتظرید که در بهشت، همسایه پیامبران او باشید و این توقعات را از خدا هم دارید. من مى‏ترسم که خداوند در همین روزها از شما انتقام بگیرد؛ در حالى که شما منتظر بهشت و جوار انبیا در بهشت هستید. خدا از شما انتقام خواهد گرفت. مقام شما از کرامت خداست؛ دستاورد خودتان نیست. شما مردان الهى و مجاهدان و عدالت‏خواهان را اکرام و احترام نمى‏کنید و تکلیف‏شناسان را قدر نمى‏نهید؛ حال آن که به نام خدا در میان مردم، محترمید. مى‏بینید که پیمان‌هاى خدا در این جامعه نقض مى‏شود و آرام نشسته‏اید و فریاد نمى‏زنید؛ اما همین که به یکى از میثاق‌هاى پدرانتان بى‏حرمتى مى‏شود، داد مى‏زنید. میثاق خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) زیر پاگذاشته شده و شما آرامید، سکوت و توجیه مى‏کنید: «لبعض ذمم آباء کم تفزعون و ذمّة رسول اللَّه محقورة»؛ میثاق پیامبر در این جامعه، تحقیر شده است».

 این پیمان خدا و میثاق پیامبر چیست؟ آقا مى‏فرماید:

 «پیمان پیامبر در این جامعه، تحقیر شده و بلافاصله مفاد این پیمان را توضیح مى‏دهند که: «الاعمى‏ و البکمُ و الزّمن فى المدائنِ  مهملة.»؛ لال‌ها، زمین‏گیران، کورها و فقرا و بیچاره‏ها در سرزمین‌ها و شهرهاى اسلامى بر روى زمین رها شده‏اند و بى‏پناهند. «ولایرحمون.»؛ و کسى به این‌ها رحم نمى‏کند. شما به این وظیفه الهى و دینى‏تان عمل نمى‏کنید و وقتى کسى مثل من هم مى‏خواهد عمل کند، کمکش نمى‏کنید. میثاق خدا زیر پا گذاشته شده و داد نمى‏زنید. میثاق خدا این است که بیچاره‏ها و زمین‏گیرها نباید در شهرها گرسنه بمانند و کسى به دادشان نرسد. این میثاق خداست و شما خیانت کرده‏اید. «بِالاِدهانِ و المُصانِعَة عندالظَّلمة تعملون».

«ادهان» یعنى روغن‏مالى و ماست‏مالى. شما مدام به دنبال ماست مالى و مسامحه یعنى سازش با حاکمیت هستید تا خودتان امنیت داشته باشید؛ ولى امنیت و حقوق مردم برایتان مهم نیست. فقط امنیت و منافع خودتان براى شما مهم است. منافع خود و پیمان پدرانتان را مهم مى‏دانید؛ نه پیمان خدا و رسول خدا و فقرا و محرومین را.

 سپس فرمود:

«همه این‌ها محرمات الهى بود که مى‏بایست ترک مى‏کردید و نکردید. شما مى‏بایست این ستمگران و فاسدان را نهى از منکر مى‏کردید و نکردید و مصیبت‏تان از همه بالاتر است؛ چون عالم به دین و اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بودید و چشم مردم به شما بود و مردم، شما را نماینده اسلام مى‏دانستند».

 سیدالشّهدا مى‏سوخت و مى‏گفت؛ اما آنان متأسفانه بعد از همین سخنرانى هم تکان نخوردند و حسین‏(علیه‌السلام) باز هم تنها ماند. این پاسخ سؤال جناب‏عالى است که اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، بزرگان و علما و آن همه آدم‌هاى سرشناس چه مى‏کردند در دورانى که مى‏دیدند معاویه حتى یزید را براى تصدى حکومت اسلامى مطرح مى‏کند. هنوز معاویه زنده بود که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) این سخنرانى را کردند؛ یعنى حدود یک سال قبل از قضیه کربلا.

  (در این برنامه، مراسم تشییع پیکر غواصان شهید در جبهه‏هاى دفاع مقدس، هم‌زمان با نیم‌روز عاشورا از سیما پخش شد). لحظاتى را در فضاى معطر شهادت و راهروان سیدالشّهدا در عصر خودمان قرار گرفتیم و خوب است جلسه را با یاد آن عزیزان هم معطر کنیم.

  من هم باید یادى بکنم از این غواصان گمنام و برادرانى که مراسم تشییع آنان را هم اکنون دیدیم و خطاب به کسانى که در این سال‌ها سعى مى‏کنند این بچه‏ها را از تاریخ بیرون کنند و حرمت آن‌ها و آرمان‌هایشان را هتک بکنند و ارزش‌هاى آن‌ها را بفراموشانند تا ایشان را از ذهنیّت و خاطره نسل جدید بیرون کنند و چهره‏اى مشوش از این بچه‏ها که پاک‏ترین و باشرف‏ترین نسل در تاریخ ایران بودند، بسازند و به افکار عمومى جوانان ارائه بدهند، برادرانه عرض کنم که این رفتار، خدمت به ایران و آینده ایران نیست؛ هم‌چنین به کسانى که آماج این اهداف تبلیغاتى هستند و ممکن است دچار سوء تفاهم نسبت به این بچه‏ها شده باشند.

 خاطره‏اى از همین بچه‏هاى غواص عملیات والفجر هشت براى اداى امانت الهى و پاسداشت آن بزرگان عرض مى‏کنم که مقتل‏خوانى آنان باشد. امروز، روز عاشوراست و بهتر است ذکر مصیبتى هم براى انصار امام حسین‏(علیه‌السلام) در قرن پانزده هجرى شده باشد. این خاطره را به نسل جدید که آن روزهاى به‏یاد ماندنى جهاد و شهادت را از نزدیک ندیدند، تقدیم مى‏کنم.

 در والفجر هشت، همین بچه‏هاى غوّاص که بین آن‌ها از دانشجو و طلبه تا عمله سرگذر و از همه طبقات، شریف‏ترین آن‌ها حضور داشتند و جامعه‏شناسى جنگ نشان خواهد داد که چگونه این تیپ‌هاى متنوع اجتماعى، صرفا به‏خاطر عقیده مشترک، چنین عاشقانه و گرم، گرد هم جمع آمدند، حدود چهل - پنجاه روز در زمستان، سخت‏ترین آموزش‌هاى عملیاتى و غواصى را در اطراف ساحل بهمن‌شیر و کارون و در اردوگاه نخلستان‌هاى شمال آبادان دیدند و من به یاد مى‏آورم که این بچه‏ها شب‌هاى زمستان گاهى شش - هفت ساعت درآب سرد مشغول غواصى، لجن‏نوردى و باتلاق‏نوردى بودند و سپس گاهى ساعت‌ها با پاى برهنه در نخلستان مى‏دویدند و در تمام این مدت، لب‌هایشان مترنم به ذکر خدا بود. بعضى از این بچه‏ها تا چهل درجه تب داشتند؛ ولى در آن شب‌هاى سرد زمستان - قبل از عملیات فاو ساعت‌ها در آب آموزش مى‏دیدند و وقتى که از آموزش برمى‏گشتند، مى‏رفتند و در آن قبرها که کنده بودند، مشغول نوافل مى‏شدند و ختم قرآن مى‏کردند. شب عملیات هم بچه‏ها کنار اروند به سجده رفتند؛ سجده‏اى بسیار طولانى و گرم. مسئول گروه که در عملیات مهران شهید شد، خطاب به بچه‏ها گفت: امشب ما به نام خدا و با عصاى موسى از نیل عبور مى‏کنیم و خداى این طرف اروند، همان خداى آن طرف اروند است. توکل خود را به خدا حفظ کنید. هدف اصلى، عبور از اروند نیست، هدف ما اداى تکلیف است.

 به‏یاد مى‏آورم که یکى از برادران که ایشان هم شهید شد، به او گفت که جایى که ما آموزش دیدیم، عرض آب و شدت آب، هیچ یک این قدر نبود؛ به علاوه با کوسه‏هاى اروند چه کنیم؟ اگر کوسه بچه‏ها را در آب زد، چه کنیم؟ برادر مسئول ستون به او جوابى عقیدتى و بسیار تعیین‏کننده - و نه پاسخ نظامى - داد که ما وارد اروند مى‏شویم؛ چون تکلیف ما ورود به اروند - و نه خروج و عبور از اروند است. ما وارد اروند مى‏شویم؛ اما خارج شدن از آن در دست ما نیست؛ در دست خداست. من امشب وارد آب مى‏شوم؛ فقط براى این که به امام خبر بدهند که بچه‏ها به خط زدند. براى من همین کافى است. مأموریت من دیگر تمام شده است و نتیجه با خداست.

 وقتى بچه‏ها به آن طرف اروند رسیدند، غواص‌هاى تیم نفوذ مى‏بایست به روش پارتیزانى به عمق نخل‌ها در پشت خط دشمن نفوذ مى‏کردند و آن‌جا مستقر مى‏شدند که بعضى همان شب رفتند و برنگشتند و من احتمال مى‏دهم این بچه‏هاى غواصى که در تفحص‌ها مى‏آورند، از همان بچه‏ها باشند که آن شب با توکل به خدا و به تنهایى به دل نخل‌ها زدند و رفتند و دیگر کسى آن‌ها را در آن تاریکى شب ندید. در آن تاریکى‏ها، بسیار اخلاص‌ها ورزیده شد و فداکارى‏هاى بزرگ تاریخى به انجام رسید که هیچ‏کس باخبر نشد و نخواهد شد. من خواهش مى‏کنم از بعضى کسانى که براى اهداف کوتاه مدت سیاسى، این بچه‏ها و فرهنگ بسیجى را مورد تعرض قرار مى‏دهند و به این بچه‏ها اتهام مى‏زنند، قدرى تأمّل بکنند که آیا این روش، به ایران، به آبادى و توسعه و فرهنگ این کشور خدمت مى‏کند یا صدمات بسیار بزرگى است که جبران‏پذیر نخواهد بود؟ وظیفه خود دانستم که عرض ادبى به این برادران در این ظهر عاشورا بکنم؛ این بچه‏هاى عاشورایى، حق بزرگى بر ذمّه همه ما دارند.

     حسین(علیه‌السلام) از مستضعفان می‌گوید

      نشست سوم - 11 محرم 80

 

 

در جلسه پیشین، قسمتى از خطبه آقا در منى‏ بیان شد و فضاى حاکم را نشان دادید؛ اما خطبه کامل نشد. خواهش مى‏کنم ضمن اینکه سند این خطبه را مى‏فرمایید، بر مؤلفه‏هاى اصلى آن تأکید بفرمایید؟

 

 سلام بر حسین بن على(صلوات اللَّه علیه) که امروز به ظاهر از میان بشریت رفتند اما در واقع، سکّان فرماندهى همه انقلاب‌هاى عدالت‏خواهانه تاریخ بشر را در دست گرفتند. بسیارى، در طول این هزار و چند صد سال خواسته‏اند خون حسین‌بن‌على‏(علیه‌السلام) و اصحابش را شست‏وشو کنند؛ انگار که اتفاقى نیفتاده یا اتفاقى عادى بوده است مثل همه اتفاقاتى که مى‏افتد؛ اما نتوانسته‏اند. و سلام مى‏گوییم بر ساحت قدسیه، زینب‌کبرى(علیها‌السلام) که از امروز بعدازظهر، فرمانده تاریخى انقلاب است و این جهاد بزرگ به ایشان محول مى‏شود و خود در حضور یزید فرمودند که من در کربلا، چیزى جز زیبایى و شکوه ندیدم. به راستى باید گفت که بخشى از این زیبایى هم شاهکار خود زینب(علیها‌السلام) و مدیون مقاومت زیباى ایشان بود. زینب(علیها‌السلام) زیبا عمل کرد و عاشورا و ماجراى عاشورا را تمیز از آب درآورد و نگذاشت قضیه در کربلا و دشت بین نواویس و کربلا محدود و محصور بماند و همان‌جا دفن بشود. در واقع، زینب کبرى(علیها‌السلام) عاشورا را از یک ظرف محدود زمانى و مکانى بیرون کشید و وارد کل تاریخ کرد و از آن حفاظت و حراست فرمود.

 خطبه امام حسین‏(علیه‌السلام) در منى‏ در چند منبع شیعى آمده و در تحف‏العقول هم ثبت شده و کاملا نشان مى‏دهد که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) از مدت‌ها قبل مى‏دیدند که شیب سیاسى و اجتماعى به سمت کربلاست و عطر عاشورا در فضا هست و از این رو افکار عمومى را از مدت‌ها قبل آماده مى‏کردند و اخطارهاى قبلى مى‏دادند و زمینه را مى‏ساختند براى اتفاقى که قرار است چند ماه بعد بیفتد. در آن خطبه، چنان‌چه دیروز عرض شد، ایشان به صراحت خطاب به علما و نخبگان، روشنفکران و مفسران قرآن، اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، تابعین مؤثر و معتبر و در جمعى نزدیک به نهصد تن از بزرگان، سخنرانى تاریخى و بسیار مهمى کردند که نوعى محاکمه و استیضاح بزرگان جهان اسلام و اصحاب و علما و قرّاء قرآن و مفسران اسلام بود و نه فقط یک سند سیاسى - تاریخى بلکه یک سند شرعى و عقیدتى است و به آن‌ها فرمودند اتفاقاتى که دارد مى‏افتد، چیزهایى نیست که از چشم شما پنهان مانده باشد؛ چرا سکوت مى‏کنید؟ شما حق ندارید بى تفاوت باشید؛ زیرا اکنون، یا من کلمه حق را مى‏گویم که باید به من ملحق شوید و یا شعار باطل مى‏دهم که باید مرا متقاعد کنید. در هر صورت، سخنان مرا باید بشنوید و اگر ما را سزاوار حق حاکمیت  و حق مقاومت و حق انقلاب و شورش در برابر اینان مى‏دانید، بروید و مردم شهرهایتان را براى مبارزه، بسیج و به سمت ما فراخوان کنید تا به ما ملحق شوند.

 همه این‌ها نشان مى‏دهد که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) قیام را از مدت‌ها قبل از عاشورا، آغاز کرده بود. فرمود: «من مى‏ترسم که اگر دیر بجنبید، اسلام بیش از این کهنه شود و ارزش‌ها مندرس گردد و از رواج بیفتد و همه آن شعارها و عظمت‌ها و اصولى که به خاطر آن‌ها سال‌ها قیام شد و شهید دادیم و مبارزات وسیعى صورت گرفت، همه، بیات بشود و اصلاح امور، دیر بشود. مى‏دانیم که گاهى یک اقدام اگر به موقع، انجام بشود، مؤثر است اما اگر پس از موقع و دیر هنگام انجام گردد، حتى اگر ده برابر، انرژى بگذارید، دیگر تأثیرى ندارد؛ چنان که نهضت انتقامى توابین و نمونه‏هاى دیگر بعد از ماجراى کربلا، تأثیرى در سرنوشت مسلمین نگذاشت. یعنى کوفیان توبه کردند که چرا در همراهى با سیدالشّهدا(علیه‌السلام) کوتاهى یا حتى خیانت کرده بودند و نهضت توابین در کوفه براى جبران عاشورا پا گرفت و هزاران تن هم کشته شدند؛ ولى دیگر این خون‌ها فایده‏اى نداشت؛ حال آن که همانان اگر دو سال - سه سال قبل یا در عاشورا حاضر بوده و همان جا شهید مى‏شدند، بسیار مؤثر بود و شاید سرنوشت جهان اسلام تغییر مى‏کرد. پس از عاشورا، همه قیام‌هاى متعدد اما نابهنگامى که در انتقام فاجعه عاشورا انجام گرفت، همه بى‏ثمر بود و ذکر برخى از آنان حتى در تاریخ هم نمانده است. این تجربه نشان مى‏دهد که «درست بودن عمل»، کافى نیست؛ بلکه «بهنگام بودن» آن نیز لازم است و عمل صحیح، در زمان خودش باید انجام بشود. این موضوع بسیار مهمى در همه مبارزات اجتماعى، فرهنگى و سیاسى و تربیتى است و همه جا صدق مى‏کند. عمل صحیح، قبل از وقت هم نباید باشد؛ چون میوه نارسیده را نباید چید، بعد از وقتش هم دیر خواهد بود.

 استدلال امام حسین‏(علیه‌السلام) هم همین بود که من مى‏ترسم که عقاید و ارزش‌ها کهنه شود؛ این زخم، کهنه شود و اصول کم کم از سکه بیفتد و گوش‌ها نشنوند و به‏ تدریج همه، گوش‌ها را به روى حرف حساب ببندند و به روى حرف‌هاى ناحساب، باز کنند و این اتفاقى بود که بعدها افتاد. امام فرمودند: خیانتى که روحانیون یهود و مسیح به توحید و عدالت  - که شعار همه انبیا(علیهم‌السلام) بوده - کردند، همان خیانت را شماها نسبت به اسلام دوباره مرتکب نشوید. فرمود: خداوند مگر در خصوص احبار نگفت: لَوْلا یَنهاهُم الرّبانیون؛ یعنى چرا مردان خدا وقتى فساد و بى‏عدالتى را در جامعه مى‏دیدند، وقتى تبعیض و دروغ و خیانت را مى‏دیدند، سکوت کردند و اعتراض نکردند؟ گفته سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به این معناست که این آیات، منحصر به روحانیون یهودى و مسیحى نیست؛ شما علماى اسلام نیز مخاطب همین آیات هستید. زیرا شما بر سر اسلام همان بلایى را مى‏آورید که آن‌ها بر سر ادیان الهى پیشین آوردند و با این سکوتتان و کوتاهى در همکارى با من، اسلام را ضایع مى‏کنید. شما مى‏ترسید و به ظلمى‏که پیش چشم شما اتفاق مى‏افتد، تنها نگاه مى‏کنید و نهى نمى‏کنید؛ زیرا به دنبال نام و نان و موقعیت هستید و مى‏خواهید به هر قیمت، زنده بمانید یا مى‏ترسید که با شما برخورد کنند. این سازش، یا رغبه و یا رهبه صورت مى‏گیرد. فرمود: از خدا بترسید، از مردم نترسید، از صاحبان قدرت نترسید. آیات قرآن را هم بر آنان خواندند. و عرض شد که در این سخنرانى، حضرت فرمودند که دعوت به اسلام باید همراه با «ردّ مظالم» باشد. ردّ مظالم به معنى عقب زدن ستم‌ها و جبران بى‏عدالتى‏هاست. هم‌چنین فرمود که دعوت به اسلام باید توأم با «مخالفه‌الظّالم» باشد؛ یعنى درگیر شدن با ستمگر هم لازم است و صرفا نباید کلى‏گویى کنید که ما با ظلم مخالفیم؛ بلکه باید ظالم را پیدا کنید و یقه‏اش را بگیرید. این فرمایش حضرت سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در خطبه منى‏ است. چون همه بزرگان اصحاب مى‏گفتند: آقا، ما به طور کلى قبول داریم، صحیح مى‏فرمایید، ما فرموده‏هاى شما را قبول داریم. در کل، درست است! اما سیدالشّهدا مى‏فرمود که این «به طور کل»، فایده‏اى ندارد و باید به طور جزء و مشخص، درگیر بشوید. کلى‏گویى و تکرار واضحات، کافى نیست. باید درگیر شوید. دیگر با سخنرانى نمى‏شود و کلى‏بافى، کافى نیست.

 جالب است که حضرت از موارد اصلى امر به معروف و نهى از منکر که جزو فلسفه قیام عاشوراست، «قسمةُ الفى‏ء و الغنائم» را ذکر مى‏کنند که همان توزیع عادلانه ثروت‌هاى عمومى و بیت‏المال و نیز گرفتن مال از اغنیا و ثروتمندان و هزینه کردن آن به نفع فقرا و محرومین و کاهش فاصله‏هاى طبقاتى است.

 سیدالشّهدا(علیه‌السلام) مى‏گویند:

 «این‌ها تکلیف شرعى شما بود و کوتاهى کردید و من براى همین حقوق و حدود ضایع‏شده، قیام مى‏کنم.  شماها در جامعه احترام دارید و این احترام شما هم ناشى از عملکرد خودتان نیست؛ بلکه به خاطر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و به احترام دین و انتساب شما به دین و به خداست. مردم جلوى پایتان بلند مى‏شوند و شما را بر خود ترجیح مى‏دهند:  «یؤثرکم من لا فضل لکم علیه و لا یَد لکم عنده»؛ کسانى که هیچ خدمتى به ایشان نکرده‏اید و هیچ فضیلتى هم بر ایشان ندارید، باز شما را بر خود مقدم مى‏دانند و مى‏گویند: شما جلوتر بفرمایید. این احترام و اعتبار را از کجا آورده‏اید؟ از دین. ولى کجا خرجش مى‏کنید؟ در راه خودتان خرج مى‏کنید. این اعتبار اجتماعى را خرج دین نمى‏کنید. مثل حاکمان و شاهان، با دبدبه و کبکبه رفت و آمد مى‏کنید و به تکلیف شرعى خود عمل نمى‏کنید. آیا مى‏دانید که همه این اعتبار و احترامى که در جامعه دارید، بدان خاطر بوده است که مردم از شما توقع دارند که به حق خدا قیام کنید؟! اما چنین نکردید  و در بیشتر حقوق خدا کوتاهى کرده و به تکلیفتان عمل نکردید: «عن اکثرِ حقِّه تقصُرون.».

 سپس فرمود:

«امّا حقّ الضعفا فضیَّعْتُم و امّا حقُّکم بزعمکم فطَلَبْتم.»؛ حق ضعفا را ضایع کردید و پیش چشم شما،  مستضعفین و فقرا و محرومین پامال شدند و شما برنیاشفتید؛ اما درباره حقوق و منافع خودتان مجامله نکردید و همه آن را مطالبه کردید. هر جا سخن از منافع خودتان است، محکم مى‏ایستید و هر جا سخن از حقوق محرومین و ضعفاست، کوتاه مى‏آیید. امام حسین‏(علیه‌السلام) به اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «فلا مالاً بذلتموه»؛ نه مالى در راه دین، بذل کردید و نه در راه خدا و انقلاب و جهاد و عدالت، انفاق کردید. «و لا نفساً خاطرتم لِلّذى خلقها و لا عشیرةً عادیتموها فى ذات اللَّه»؛ نه حتى جانتان را یک بار هم در راه خالق این جان، به خطر انداختید؛ یک سیلى براى دین نخوردید و نه به خاطر خدا با قوم و خویش‌هایتان که فاسد بودند، در افتادید. همه این کوتاهى‏ها را کردید؛ اما با وجود این، آرزوى بهشت الهى و همنشینى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در آخرت را هم دارید! «انتم تَتَمَنّوُن على‏ اللَّه جَنَّتَه  و مجاورة رسوله»؛ مى‏خواهید در بهشت، همنشین پیامبران و انبیا هم باشید در حالى که من منتظر انتقام الهى براى شما هستم. حال که نه شما خود، اهل اقدام هستید و نه وقتى ما اقدام مى‏کنیم، حاضرید از ما طرفدارى و حتى یک دفاع خشک و خالى کنید، چگونه امید بهشت دارید؟!»

 فرمود:

«شما، مردان الهى و مجاهد را اکرام نمى‏کنید. شما که به نام خدا و به خاطر خدا در میان مردم محترمید و مردم به احترام پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به شما احترام مى‏گذارند، چرا در راه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، فداکارى نمى‏کنید؟ «قد ترونَ عهودَاللَّه منقوضَه فلا تَفْزَعون»؛ مى‏بینید که  پیمان‌هاى الهى همه نقض شده و زیر پا انداخته شده  و فریاد نمى‏زنید. «امّا اَنتم لبعضِ ذِمَمِ آبائکم تَفْزعون»؛ امّا همین که به یکى از پیمان‌هاى پدران خودتان ذره‏اى جسارت مى‏شود، فریاد مى‏زنید. میثاق رسول اللَّه‏(صلى الله علیه وآله وسلم) در این جامعه، تحقیر شده و کورها، لال‌ها، زمین‏گیرها، بیچاره‏ها و محرومین در شهرها رها شده‏اند و کسى به فکر محرومین و بیچاره‏ها نیست. کسى به اینان رحم نمى‏کند.»

 امام بلافاصله بعد از این که از تحقیر شدن میثاق رسول اللّه‏(صلى الله علیه وآله وسلم) سخن مى‏گویند، بحث محرومین را پیش مى‏کشند که چگونه در شهرها رها شده‏اند. پس معلوم مى‏شود که این بحث، از مفاد اصلى پیمان رسول اللّه(صلى الله علیه وآله وسلم) است.

 فرمود:

 «لا فى منزلتکم تَعملون و لا من عمل فیها تعتبون»؛ نه در آن منزلت الهى که دارید، به تکلیف خود عمل مى‏کنید یعنى نه خودتان اهل عمل‌اید و نه از کسى که عمل مى‏کند و اهل عمل است، حمایت مى‏کنید. این همه احترام و حرمت را براى چه مى‏خواهید؟ براى چه وقت مى‏خواهید؟! کجا مى‏خواهید خرجش کنید؟ «بالادهانِ و المصانعةِ عند الظّلمةِ تعملون». (دُهن به معنى روغن است. ادهان، روغن‏مالى یا همین ماست‏مالى کردن است که ما در زبان فارسى، به کنایه از سازشکارى و سهل‏انگارى مى‏گوییم.) شما همه چیز را ماست‏مالى مى‏کنید. مصانعه همان سازشکارى است. مى‏فرماید که شما با ستمگران سازش کردید براى آن که خودتان امنیت داشته باشید. به خاطر امنیت خود، همه ارزش‌ها را فدا کردید. جانتان و منافعتان، از دین خدا نزد شما عزیزتر است. این‌ها همه، محرمات الهى بود که مى‏بایست ترک مى‏شد و شما مى‏بایست نهى مى‏کردید و نکردید. شما از بقیه مردم وضعتان در آخرت، بدتر است. مصیبت شما بیشتر است؛ زیرا مجراى حکومت باید در دست علماى الهى باشد، حکومت باید در دست علماى دین باشد (و همین عبارت سیدالشّهدا(علیه‌السلام) یکى از اسناد ولایت فقیه است که امام(رضوان اللَّه‌علیه) به آن استناد کرده‏اند - «مجارى الامور و الاحکام بایدى العلماء باللَّه»؛ یعنى مجراى حکومت و مدیریت و رهبرى جامعه باید به دست علماى الهى باشد که امین بر حلال و حرام خداوند هستند؛ اما این مقام را از شما گرفتند و امروز حکومت در اختیار علماى الهى نیست. «انتم المسلوبون تلک المنزله»؛ مى‏دانید چرا از شما گرفتند و موفق شدند حکومت را منحرف کنند و شما علماى صالح را از قدرت، بیرون کنند؟! زیرا شما زیر پرچم حق، متّحد نشدید، پراکنده و متفرق شدید و در سنّت الهى، اختلاف کردید با این که همه چیز روشن بود. «ما سُلبتم ذلک اِلّا بِتفرُّقِکم عن الحقّ بعدَ البیّنهِ الواضحه. لو صبرتم على الاذى‏ و تحمّلتم المئونة فى ذات اللَّه ...»؛ اگر حاضر بودید که زیر بار شکنجه و توهین و اذیت، مقاومت کنید و در راه خدا رنج ببرید، حکومت در دست شما مى‏بود؛ اما شما حاضر نیستید رنج ببرید. «و لکنّکم مکّنتم»؛ شما در برابر بى‏عدالتى و ستمگران، تمکین و امور الهى و حکومت را به اینان تسلیم کردید؛ حال آن که آنان به شُبهات، عمل مى‏کنند و طبق شهوات خود حکومت مى‏کنند و دین را از حکومت تفکیک کرده‏اند. چه چیزى اینان را بر جامعه اسلامى مسلط کرده است؟! «سلّطهم على ذلک فرارکم من الموت»؛ فرار شما از مرگ، اینان را بر جامعه مسلط کرده است. شما از مرگ مى‏ترسید. از شهادت مى‏گریزید و همین فرار شما از کشته شدن باعث شد که آن‌ها بر جامعه مسلط بشوند. شما به زندگى دنیایى چسبیده‏اید حال آن که این زندگى از شما جدا مى‏شود؛ ولى شما نمى‏خواهید از آن جدا شوید؛ اما بدانید که هرکس در راه خدا کشته نشود، عاقبت مى‏میرد. آیا گمان مى‏کنید که اگر شهید نشوید، تا ابد مى‏مانید؟ اگر شهید نشوید، مدتى بعد باید با ذلّت بمیرید. شما دست از دنیا برنمى‏دارید؛ اما دنیا دست از شما برخواهد داشت. پس تا دیر نشده، شما علماى الهى، جانتان را در خطر بیندازید، از حیثیت‏تان در راه دین و ارزش‌ها مایه بگذارید و فداکارى کنید».

 سیدالشّهدا رو به بزرگان اسلام مى‏گویند:

 «اَسْلمْتُم الضُّعفاءَ فى ایدیهم»؛شما این ضعفا، مستضعفین، فقرا و محرومین را دست‏بسته و کَتْ‏بسته تحویل دستگاه ظلم داده‏اید و تسلیم اینان کرده‏اید. «فمن بین مستعبَد مقهور»؛ گروه‌هایى از مردم، برده اینان شده‏اند و مثل برده‏هاى مقهور و شکست‏خورده، در زیر دست و پاى آنان له مى‏شوند. «و بین مستضعف على معیشته مغلوب»؛ عده‏اى هم مستضعف و فقیر و بیچاره‏اند و نان شبشان را هم نمى‏توانند تهیه کنند. «یَتَقلَّبونَ فى المُلکِ بِآرائهم.»؛ آن‌ها هم هرگونه مى‏خواهند، حکومت مى‏کنند و این محرومین بیچاره در این جامعه، بى‏پناهند. «فى کلّ بلدٍ منهم على منبره خطیبٌ یصقع.»؛ در هر شهرى عده‏اى را گماشته‏اند که افکار عمومى را بسازند و به مردم دروغ بگویند. «فاَیدیهم فیها مبسوطة و النّاسُ لهم خَوَل.»؛ دستشان کاملا باز است  و مردم هم زیردست و پاى این‌ها دست‏بسته افتاده‏اند و نمى‏توانند از خود دفاع کنند. «لایدفعونَ یَدَ لامس»؛ مردم نمى‏توانند دستى را که به سمتشان مى‏آید تا به آن‌ها زور بگوید، عقب بزنند و قدرت دفاع از خود ندارند. شما همه این صحنه‏ها را مى‏نگرید و برنمى‏آشوبید که چرا فقرا و محرومین در شهرها بى‏پناه و گرسنه افتاده‏اند؟ «جبّار عنیدٍ على الضَّعفةِ شدید»؛ اینان عده‏اى آدم‌هاى ستمگر و معاندند. صاحبان قدرتى هستند که علیه ضعفا و محرومین بسیار خشن عمل مى‏کنند و به روش غیراسلامى حکومت مى‏کنند و متأسفانه بى چون و چرا هم اطاعت مى‏شوند؛ در حالى که نه خدا را مى‏شناسند و نه آخرت را قبول دارند: «مُطاعٌ لا یَعرفُ المُبدئ و المُعید فیها عجباً.»؛ واقعا عجیب است. چرا من تعجّب نکنم؟ تعجّب مى‏کنم از شما که این زمین زیر پاى ظالمان، صاف و پهن و رام است و حتى یک پستى و بلندى پیش پایشان نمى‏بینند که لااقل یک‌بار زمین بخورند و جامعه اسلامى، بى‏دفاع زیر گام آنان افتاده است. یک عده غاش و خائن، حکومت مى‏کنند، عده‏اى باج‏بگیر ستمگر حکم مى‏رانند «و عامل على‏المؤمنین بهم غیرُ رحیم.»؛ و کارگزاران حکومت هم بویى از عاطفه و مهربانى و انسانیت نبرده‏اند و شما باز هم ساکتید.»

 امام در پایان همین منبر مى‏گویند :

 «خدایا، تو مى‏دانى که این قیام ما، لَه‌لَه زدن براى سلطنت، تنافس در قدرت و گدایى دنیا و شهرت نیست؛ بلکه تنها براى سر پا کردن نشانه‏هاى دین تو قیام کرده‏ایم. این علامت‌هاى راهنمایى و تابلوهاى راه را انداخته‏اند و من مى‏خواهم دوباره این تابلوها را - که راه دین را نشان مى‏دهد - بر پا کنم. قیام من براى این است که مردم گیج و گمراه شده‏اند و باید آگاه شوند و باید خون‏مان را به صورت این خواب‏زده‏ها بپاشیم تا بیدار شوند.»

 در زیارت شهداى کربلا هم آمده است که «مردم اینک در حیرت و ضلالت‏اند و دیگر تحلیلى از اوضاع ندارند که چى‌به‌چى است و خون شما، تحلیل شفافى از اوضاع به مردم، ارائه کرد و مردم از حیرت و ابهام خارج شدند. حسین‏(علیه‌السلام) مى‏گوید : من مى‏خواهم دوباره مردم بفهمند که چه خبر است؛ ولو خون من ریخته بشود. خدایا، من براى دوباره سر پا کردن نشانه‏هاى دین تو و اصلاح علنى در سرزمین تو قیام کرده‏ام. امام‏(علیه‌السلام) به «اصلاح علنى»، اشاره مى‏کنند؛ یعنى اصلاح یواشکى و قابل تحریف نه؛ بلکه اصلاح علنى و ظاهر، مى‏کنیم تا بندگان مظلوم تو، امنیت پیدا کنند، مردم، امنیت اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى بیابند و به حدود و احکام و قوانین تو و سنّت پیامبر تو در حکومت، عمل بشود که اکنون عمل نمى‏شود. و خطاب به اصحاب فرمود: بعد از همه این حرف‌ها اگر شما حضّار و هم‏پیمانان و هوادارانتان یاریمان نکنید، بدانید که این ستمگران بیش از این بر شما مسلط خواهند شد و آن قدر پیش مى‏روند تا نور پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را به کلى خاموش کنند. در هر صورت، اگر به ما نپیوندید، خدا ما را بس است (حسبنا اللَّه و نعم الوکیل). من با شما اتمام حجت کردم؛ حال آن که مى‏دانم که نمى‏آیید. گفتم و مى‏دانم که شما جهاد نخواهید کرد.

  سؤال بعدى این است که از آغاز خروج اباعبداللَّه‏(علیه‌السلام) از مدینه تا ورود به مکه و سپس در مکه چه وقایعى اتفاق افتاد؟ چه افرادى در این وقایع چه نقش‌هایى داشتند؟ به‏عبارت دیگر مى‏خواهیم به تیپ‏شناسى افراد و شناخت فضایى بپردازیم که امام در آن از مدینه خارج شدند.

  آدم‌هایى در مدینه و سپس مکه با امام مواجهه داشتند و اغلب هم ایشان را نصیحت مى‏کردند که روش شما تند است و شما قدرى افراطى برخورد مى‏کنید و خلاصه این قدر سخت نگیرید و کوتاه بیایید، شاید فرجى برسد و مشکل حل بشود. عده‏اى هم از طرف خلیفه، از موضع حاکمیت و دستگاه با ایشان برخورد مى‏کردند، بعضى مى‏خواستند ایشان تسلیم شوند و حتى‏الامکان درگیرى نشود و بعضى نیز از ابتدا به دنبال درگیرى مى‏گشتند تا حسین‌بن‌على‏(علیه‌السلام) سریع‏تر کشته شود. در این جا بهترین روش براى تیپ‏شناسى این است که ما چند نفر از این‌ها را نام ببریم و نحوه مواجهه آن‌ها با سیدالشّهدا(علیه‌السلام) را در مدینه و مکه  گزارش کنیم.

 یکى از نمونه‏ها و اولین نمونه که باید به آن پرداخت، غیر از ولید که حاکم مدینه بود، مروان است. وقتى سیدالشّهدا(علیه‌السلام) تصمیم گرفتند که از مدینه به سمت مکه خارج شوند، مروان از طرف دستگاه آمد که محکم‏کارى کند و به شدت برخورد بکند و امام را مجبور به بیعت یا بازداشت کنند. حتى در صورت امکان مى‏خواستند ایشان را همان جا از پا در بیاورند. ولید، فرد شناخته‏شده‏اى است و الان در مورد او نمى‏خواهم بحث کنم و در این قضیه هم نمى‏خواست خیلى درگیر شود و از سر عافیت‏طلبى و عیاشى، مایل بود که ماجرا به ‏نحوى زودتر و بى‏دردسر خاتمه یابد؛ اما مروان برخورد کرد. شما مروان را در چهار مقطع از تاریخ صدر اسلام در نظر بگیرید. مروان، داماد خلیفه سوم و از کسانى است که خیلى صدمه معنوى و سیاسى به خلیفه سوم زد و وجهه او را در افکار عمومى خراب کرد و در سوءاستفاده‏هایى که در اواخر حکومت ایشان شد، دست داشت و در قضیه شورش مدینه هم که به کشته شدن خلیفه سوم انجامید، روش مشکوکى را  پى گرفت و تحلیل‌هاى مختلفى در مورد نقش مروان در آن قضیه هست. البته خودش هم در آن درگیرى‏ها مجروح شد. مقطع دوم، زمان حکومت حضرت امیر(علیه‌السلام) است که مروان، جزء سران جنگ جمل بود که درگیر مى‏شود و با حضرت امیر(علیه‌السلام) مى‏جنگد؛ اما پس از شکست در جنگ، اسیر مى‏شود. اتفاقا حسن و حسین(علیها‌السلام) از کسانى هستند که براى مروان نزد حضرت امیر(علیه‌السلام) به احترام این که داماد خلیفه بوده و بنابر این مصلحت که فتیله اختلافات پایین بیاید، شفاعت مى‏کنند. پس این آدم در جنگ جمل، اسیر شده و همین حسین‌بن‌على‏(علیه‌السلام) او را شفاعت کرده و حضرت امیر(علیه‌السلام) هم آزادش کرده است. مقطع بعدى، رحلت امام حسن‌مجتبى‏(علیه‌السلام) است. وقتى ایشان مسموم و در توطئه مشترک باند معاویه و خوارج، شهید مى‏شوند، جنازه امام را که مؤمنین براى دفن در مسجدالنّبى و در کنار پیامبراکرم‏(صلى الله علیه وآله وسلم) بردند، یکى از کسانى که جلوى جنازه و تشییع‏کنندگان ایستاد و مسلّح و درگیر شد و حتى به پیکر مطهر امام‌حسن‏(علیه‌السلام) تیراندازى کردند و به تابوتش تیر انداخت و اجازه نداد امام حسن‏(علیه‌السلام) کنار جدّش پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) دفن شود، همین مروان است که آن‌جا سیدالشّهدا(علیه‌السلام) با او درگیر مى‏شوند؛ منتها چون امام حسن‏(علیه‌السلام) وصیت کرده بودند که بر سر این مسائل جزیى درگیر نشوید و دشمن به دنبال بهانه است تا شما را همین جا در نطفه، خفه و سرکوب کند، از این مسائل بگذرید و نبرد را به وقتش بگذارید، سیدالشّهدا(علیه‌السلام) کوتاه آمدند و پیکر امام‌حسن‏(علیه‌السلام) را در بقیع دفن کردند. موقعیت دیگر، قضیه تبعید ابوذر است که قبلا اشاره کردیم. آن‌جا هم باز بین مروان و سیدالشّهدا(علیه‌السلام) درگیرى مى‏شود تا سرانجام به موقعیت اخیر مى‏رسیم که مروان به مدینه مى‏آید و مأموریت دارد که در مورد امام حسین‏(علیه‌السلام) سخت‏گیرى کند و ایشان را مجبور به تسلیم در برابر دستگاه کند.

 مروان فشار آورد تا همان جا بیعت بگیرد؛ اما سیدالشّهدا(علیه‌السلام) فرمودند:

«شما بیعت پنهانى که از من نمى‏خواهید و من هم یواشکى با کسى بیعت نمى‏کنم و معامله خصوصى با هم نداریم و من حرف آخر را علنى پیش چشم مردم خواهم زد».

 آن‌جا امام و عده‏اى از یارانشان مسلح بودند و سلاح‌ها را زیر لباس‌هایشان مخفى کرده بودند. امام با بیست - سى نیروى مسلح به سوى دستگاه حکومت آمده و خطاب به یارانشان گفته بودند که وقتى من وارد شدم، اگر درگیرى شد یا حادثه‏اى مشکوک پیش آمد یا من صدایتان کردم، مسلحانه به داخل مقر حکومت بریزید و درگیر بشوید؛ البته تا حدى که ما بتوانیم بیرون بیاییم؛ نه در حدّى که درگیرى از طرف ما شروع شده باشد. سیدالشّهدا(علیه‌السلام) تسلیم نمى‏شوند و در مقر حکومت، بیعت نمى‏کنند. مى‏فرمایند من تا فردا صبح، پاسخ نهایى شما را خواهم داد. ولید مى‏پذیرد؛ اما مروان مخالفت مى‏کند و به ولید مى‏گوید : نه، اگر حسین‏(علیه‌السلام) از اینجا بیرون برود، دیگر دستت به او نمى‏رسد. باید همین اکنون او را بکشیم یا از او بیعت بگیریم. آن‌جا هم امام حسین‏(علیه‌السلام) با مروان درگیر مى‏شوند و حتى در برخى منابع نقل شده که ایشان یقه مروان را گرفتند و او را به دیوار کوبیدند و فرمودند هر کس جرئت آن دارد که بر روى ما اسلحه بکشد، بکشد؛ یعنى تهدید کردند که اگر سلاح بکشید؛ نمى‏گذارم از اینجا زنده بیرون بروید. مروان به اجبار کوتاه آمد؛ ولى گفت‏وگویى که از سیدالشّهدا(علیه‌السلام) و مروان نقل شده، گفت و گوى جالبى است.

 امام حسین‏(علیه‌السلام) به مروان مى‏گویند:

 «تو در چه خانه‏اى بارآمده‏اى؟! پدر تو - حَکَم - کسى بود که در مدینه به نفع دشمنان پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و مشرکین در پشت جبهه، جاسوسى مى‏کرد. بعد لو رفت و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏خواست به شدت مجازاتش کند؛ اما عده‏اى شفاعت کردند و پیامبر تخفیف داد و تبعیدش کرد. پدر تو، در زمان پیامبر، جاسوس و ضد انقلاب بود و از پشت به ما و به اسلام ضربه زد و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) او را تبعید کردند. پدر تو جزء مطرودین اسلام و طرد شده‏هاى شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بود.

 بعد از پیامبر و در دوران بعد، این مطرودین که شخص پیامبر، آن‌ها را ضدانقلاب و ملعون خواند و نفى و طردشان کرد، دوباره به درون دستگاه حکومتى برگردانده شدند و به فاصله بیست - سى سال بعد، دوباره خود یا فرزندانشان به درون ساخت قدرت برگشتند و از جمله آن‌ها همین مروان است که خیلى هم در صحنه‏هاى مختلف، نقش ایفا کرد. چنین افرادى در دهه دوم و سوم حکومت اسلامى جزء مقام‌هاى مهم نظام، شدند. توجیه هم این بود که اکنون شرایط، عوض شده و خیلى هم سخت‏گیرى نباید کرد و با عفو عمومى باید مخالفان اسلام هم امکان ورود به حکومت را پیدا کنند؛ حال آن که مى‏دانیم معناى عفو عمومى، این نیست که چنان کسانى برگردند تا حکومت را به دستشان بدهیم؛ ولى آنان به درون حکومت و بر سر مشاغل حسّاس، نفوذ کردند. این‌جا نباید مغالطه شود. اگر مى‏خواهید مخالفان را جذب بکنید و آنان هم از مواضع غلط خود کوتاه آمده‏اند و در مخالفت با اسلام، تجدیدنظر کرده‏اند، این که ما ببخشیم و اجازه دهیم به زندگى عادى خود برگردند و زیر سایه حکومت اسلامى، زندگى عادى کنند، عیبى ندارد و این البته مقتضاى اخلاق اسلامى هست و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هم چنین کردند و باید هم چنین کرد. یعنى اگر کسى با ما مخالف بوده، نباید بگوییم خودت و هفت پشتت حق نفس کشیدن ندارید. نه، اگر خود را اصلاح کرد و تجدیدنظر کرده و درگیر نمى‏شود و با اسلام، مبارزه نمى‏کند، او را مى‏توان بخشید. عفو اسلامى، همین است و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هم پس از فتح مکه، همه دشمنان را عفو کردند؛ به جز چند نفرى که فرمودند هر کس آنان را هرجا یافت، بکشد. از جمله، یکى دو شاعر هتّاک بودند که علیه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و اسلام، شعر مى‏گفتند و مبارزه فرهنگى مى‏کردند. این‌ها از جمله کسانى بودند که پیامبر عفوشان نکردند؛ ولى همه دشمنان حتى ابوسفیان - رهبر مشرکین - را عفو کردند. عفو، لازم است اما اگر مخالفان سابق اسلام، نظریاتشان تغییر نکرده و با همان افکار سابق هم‌چنان مخالف نهضت هستند و ما آن‌ها را وارد حکومت کنیم، این دیگر یک انحراف و خیانت است. این اتّفاق متأسفانه در صدر اسلام افتاد و جاى صاحبان انقلاب و دشمنان انقلاب در حکومت اسلامى، تغییر یافت.

 مروان آمده بود تا از فرزند پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) براى فرزند ابوسفیان، به نام اسلام، بیعت بگیرد. سیدالشّهدا(علیه‌السلام) با مروان درگیر مى‏شوند و مى‏گویند:

 «تو پسر تبعیدشده پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هستى. پدر تو جاسوس بود. اینک شما دوباره حکومت را فتح کرده‏اید، ماها حذف شده‏ایم و شما همه‏کاره شده‏اید.» روشن است که حکومتى که کم‌کم جاى چنین افرادى باشد، دیگر جاى سیدالشّهدا(علیه‌السلام) نیست. همین مروان، نقش پیچیده‏اى در حکومت اموى ایفا کرد. مدتى بعد، یزید در یکى از عیاشى‏ها، از اسب افتاد و مرد. حدود پنج سال بعد از قضیه کربلا، مروان خلیفه شد. یعنى کل حکومت اسلام را در دست گرفت. پسر طرد‌شده پیامبر، خلیفه شد و خودش و نسل بنى‏مروان تا مدتها کل حکومت اسلامى و جهان اسلام را در دست گرفتند و جنایت‌هایى کردند که حسابش جداست. ائتلاف‌هاى سیاه و عجیب و غریب، از پله قدرت بالا رفتن‌ها، نفوذ کردن در حکومت و به‏ تدریج، همه چیز را به دست گرفتن، سیر خطرناک و گاه خنده‏دارى طى کرد. ببینید چگونه صف‌ها عوض مى‏شود و جبهه‏ها جابه‏جا مى‏گردد؟

 امام حسین‏(علیه‌السلام) به مروان فرمودند که دستگاه، آدم‌هاى فاسق و بى‏تقوا را وارد حاکمیت کرده و ما با چنین دستگاهى بیعت نخواهیم کرد. ولایت و خلافت، حق ماست؛ نه شما.

 گفتند که من فردا در ملأ عام، اعلام مى‏کنم که ولایت و خلافت را حق خود مى‏دانیم یا حقّ شما و امثال شما! اکنون و این‌جا در دارالاماره چیزى نمى‏گویم. مروان آن‌جا نمى‏توانست به امام حسین‏(علیه‌السلام) نسبت دهد که تو بى‏دین و غیراسلامى هستى؛ چون این حرف‌ها دیگر نمى‏گرفت. معاویه هم که روباهى بسیار پیچیده بود، قبل از مرگ به باند تبهکاران سفارش کرده بود که چیزهایى به حسن‏(علیه‌السلام) و حسین‏(علیه‌السلام) نسبت دهید که بچسبد و در تبلیغات سیاسى و جنگ روانى علیه آنان، در جامعه، چیزى بگویید که با آنان خیلى ناجور نباشد و مردم باور کنند و به‏خصوص در مدینه و عراق که این‌ها را مى‏شناسند، هر تهمتى به آنان نزنید. چیزهایى بگویید که مردم واقعا به شک بیفتند. شایعات به‏طرز پیچیده‏اى، سازماندهى و مهندسى مى‏شد. آن‌جا مروان دید که به امام حسین‏(علیه‌السلام) هیچ اتهامى نمى‏تواند بزند. پس چه گفت؟ تنها چیزى که مى‏تواند بگوید، تهمت «قانون‏شکنى» است. مى‏گوید: شما دارید فتنه مى‏کنید و مى‏خواهید قانون‏شکنى کنید و در جهان اسلام تفرقه بیندازید و خشونت بورزید. چنین گفت تا با این بهانه، امام حسین‏(علیه‌السلام) را در افکار عمومى ملکوک کند؛ اما امام مى‏فرمایند:

 «دور شو دشمن خدا؛ که رسول خدا گفته بود هرگاه معاویه را بر منبر من دیدید، شکمش را بدرید و او را بکشید. مردم این صحنه را دیدند و دیدند که معاویه از منبر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بالا رفت؛ اما معاویه را نکشتند و حال نوبت به شماها رسیده که از منبر جدّم بالا روید. باید از همان ابتدا که زاویه انحراف باز شد، مردم با شما درگیر مى‏شدند؛ ولى نشدند تا کار شما فاسدها بالا گرفت و مردم مدام توجیه کردند تا قدرت به تو و امثال تو و بعد به یزید رسید».

 این عبارت سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در مدینه و قبل از حرکت به سمت مکه گفته شده و جالب است که عین همین اتهام و برچسب را در کوفه به مسلم‌بن‌عقیل زدند که شما مى‏خواهید فتنه کنید و درگیرى و خون‏ریزى به راه بیندازید.

 یک تیپ دیگر که به آن مى‏پردازیم، کسى به نام «احنف بن قیس» است که تیپ‏شناسى جالبى دارد. وقتى نهضت حسینى آغاز شد، عده‏اى از او هم خواستند که: برویم به حسین‏(علیه‌السلام) ملحق بشویم. احنف پاسخ داد: ما این خانواده را سى - چهل سال است آزموده‏ایم. این‌ها سیاست، بلد نیستند و روش سلطنت نمى‏دانند؛ چون قدرت که به دستشان رسیده بود؛ نتوانستند آن را نگاه دارند.

 براساس منطق ماتریالیستى و غیر الهى، این حرف، درست بود. وقتى قدرت آمد، باید به هر قیمتى آن را نگاه داشت؛ چنان که ابوسفیان در توصیه‏هاى درون‏گروهى به بنى‏امیّه گفته بود که وقتى قدرت به دستتان افتاد، آن را مثل توپ به یکدیگر پاس بدهید و نگذارید از دستتان خارج شود. احنف هم همین منطق را مى‏پسندید و مى‏گفت: ببینید بنى‏امیّه چقدر زرنگ‏اند، همین که سر نخ قدرت به دستشان آمد تا انتهاى نخ را کشیدند؛ ولى اهل‏بیت‏(علیهم‌السلام) که حکومت در دستشان بود، نتوانستند آن را حفظ کنند؛ چون سیاست نمى‏دانند و سلطنت بلد نیستند و ما هم سرنوشتمان را با این‌ها نباید گره بزنیم. بنابر این، از حسین‏(علیه‌السلام) فاصله بگیرید. گرچه ما دشمن حسین‏(علیه‌السلام) نیستیم، اما همراهى هم نمى‏کنیم و  با ریسمان حسین‏(علیه‌السلام) نمى‏توانیم درون چاه برویم. اصلا شاید او فردا دلش خواست که برود  و کشته بشود. به ما چه؟

 نمونه دیگر، «ابوبکربن‌عبدالرّحمن» است. وقتى امام مى‏خواستند از مدینه خارج بشوند، عده‏اى دلسوزى مى‏کردند و آدم‌هاى بدى هم نبودند؛ ولى حاضر هم نبودند که مسئولیت بپذیرند. مى‏خواستند هم آدم‌هاى خوب باشند و هم در عین حال، متوسط باشند؛ یعنى خیلى بى‏زحمت، آدم خوبى باشند. این آدم نزد سیدالشّهدا(علیه‌السلام) آمد و گفت: آقا، شما مردم عراق را مى‏شناسید. این‌ها برده دنیایند (عبیدالدّنیا)، حزب باد هستند. اگر باد به طرف تو بوزد، به شما مى‏گویند: بیا. و وقتى باد علیه تو بوزد، به آن سوى جبهه مى‏روند. شما که این‌ها را مى‏شناسید و مى‏دانید که با پدرت و با حسن‏(علیه‌السلام) چه کردند. چگونه دوباره اعتماد مى‏کنید و به سوى عراق راه مى‏افتید؟ خواهش مى‏کنم نروید.

 سیدالشّهدا، حرف‌هاى او و امثال این نصایح آقامنشانه را مى‏شنیدند و مى‏فرمودند:

 «متشکرم. خدا پاداش خیر به تو بدهد. تو سعى خودت را کردى؛ ولى هرچه خدا بخواهد، همان خواهد شد».

 آقا مى‏خواستند این افراد را دست به سر کنند؛ چون مى‏فهمیدند که این‌ها آدم‌هاى بدى نیستند؛ اما حاضر هم نیستند که مایه بگذارند و نمى‏توانند دل از دنیا بکنند. به این‌ها مى‏فرمود: بسیار خوب! روى پیشنهاد شما مطالعه مى‏کنم، فکر مى‏کنم و سپس تصمیم خواهم گرفت.

 نمونه دیگر، جناب محمد حنیفه - برادر ایشان - است که البته مسئله او از جهاتى با دیگران فرق مى‏کند. محمد حنیفه سوابق درخشانى دارد و ایشان هم دلسوزانه چنین توصیه‏هایى کرد و وقتى مأیوس شد، به ایشان گفت: حال که شما تصمیم خود را گرفته‏اید و آماده حرکت و مخاطره شده‏اید و فکر مى‏کنید که اکنون، وقت درگیرى است، چرا عراق را انتخاب کرده‏اید؟! برو به مکه و آن‌جا بمان. سیدالشّهدا(علیه‌السلام) گفت:

«اینان، حرمت مکه را نیز رعایت نمى‏کنند و مرا درون مکه هم هدف قرار خواهند داد».

 و چنین نیز شد. یعنى دو نوبت خواستند در مکه ایشان را ترور کنند و امام حج را نیمه‏تمام گذارد و مکه را به سوى عراق ترک کرد؛ با این استدلال که اگر من این‌جا بمانم، خون مرا مى‏ریزند و حرمت کعبه، پامال مى‏شود. من از مکه باید بروم. نمى‏خواهم حرمت خانه خدا با ریختن خون من ضایع شود. این‌جا حرم امن الهى است و باید امن بماند.

 امام حتى قبل از آمدن به مکه، این را مى‏دانستند و پیش‏بینى کردند. محمد حنیفه گفت: اگر به مکه هم نمى‏روى، لااقل به یمن برو و از مرکز دور شو. یا اگر به یمن نمى‏خواهى بروى، بزن به کوه! پیشنهاد حرکت جنگ و گریز و نوعى کار پارتیزانى کرد. از این کوه، به آن کوه درگیر شو تا ببینیم چه مى‏شود؟ شاید خدا فرجى برساند. اما سیدالشّهدا(علیه‌السلام) فرمودند:

 «برادر، به خدا اگر در سراسر دنیا هیچ پناهگاهى براى من نماند و حتى کوه‌ها را دیگر براى من امن نگذارند و جاى امنى نداشته باشم، من با یزید بیعت نخواهم کرد».

 من نمى‏خواهم یک جنگ چریکى و یواشکى و مخفى راه بیندازم. من یک شورشى فرارى نیستم. من مى‏خواهم مشروعیت اینان را زیر سؤال ببرم. مى‏خواهم بت را بشکنم. مى‏خواهم علامت سؤال، بلکه علامت تعجب بر روى کل ماجرا بگذارم و اصلا نمى‏خواهم مخفیانه ضربه‏اى بزنم و بگریزم.

 هر دو گریستند و یکدیگر را در آغوش گرفتند و سپس سیدالشّهدا(علیه‌السلام) براى تسکین خاطر او فرمودند: شما نصیحت کردى و مشورت خود را دادى و از تو متشکرم؛ ولى ما به خواست خدا حرکت مى‏کنیم. محمد باز هم آرام نگرفت و باز از برادر خواست که نرود یا فعلا جایى مخفى شود. امام حسین‏(علیه‌السلام) پاسخ دادند:

 «من اگر داخل سوراخ مار هم بروم یا در بیابان مخفى بشوم، مى‏آیند و مرا از سوراخ بیرون مى‏کشند»؛ زیرا اصلا وجود من، مشروعیت این‌ها را زیر سؤال مى‏برد. من اگر در سوراخ مار یا پشت صخره هم مخفى بشوم این‌ها، به سراغ من مى‏آیند و فکر نکن که اگر این‌جا بمانم و چیزى نگویم، دست از سر من برمى‏دارند.»

 محمد، دوباره اصرار و التماس کرد و این بار امام براى آرام کردن او فرمود: «بسیار خوب، درباره پیشنهاد شما فکر مى‏کنم». مى‏خواست او را دست به سر کند. سپس وصیت‏نامه‏اى نوشتند و به‏دست او دادند و به او فرمودند: فعلا شما وصى من باشید.

 در آن وصیت، به وحدانیت خدا و به رسالت و قیامت شهادت داده بودند تا فردا تکفیرش نکنند. نوشت:

 «من براى ماجراجویى و افساد و ستم جدیدى قیام نکرده‏ام. این یک جنبش کور قدرت‏طلبانه و مادى بر سر دنیا نیست و من براى اصلاح جامعه و حکومت اسلامى و براى مقاومت در برابر منکرات و براى نشر معروفات قیام کرده‏ام.»

 یک مورد هم جناب جابربن عبداللّه انصارى، از اصحاب بزرگ پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و از انصار ایشان و انسان شریفى است که از امام حسین‏(علیه‌السلام) مى‏پرسد: شما در دوران امام حسن‏(علیه‌السلام)، مصالحه کردید و خود شما هم ترک جنگ کردید؛ چه مى‏شود که اکنون نیز همان روش را ادامه بدهید؟

 سیدالشّهدا(علیه‌السلام) مى‏گویند:

 «نه، شرایط عوض شده است. «قد فَعَلَ اخى ذلک بامرِ اللَّه و رسولِهِ و انا ایضاً افعل بامر اللَّه و رسوله»؛ آن مصالحه را برادر من در آن شرایط به امر خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) کرد؛ من هم این جهاد را اینک و در این شرایط به  امر خدا و رسول مى‏کنم. شرایط جامعه تغییر کرده است. در آن زمان، وظیفه همان بود و اینک وظیفه دیگرى داریم».

 فرمودند: ما مذاکره یواشکى و ساخت و پاخت با  کسى نداریم و اصول ما روشن است. حتى وقتى عازم مکه بودند، جناب مسلم‌بن‌عقیل پیشنهاد کرد که از بیراهه برویم تا کمین نخوریم و بازداشت نشویم؛ چنان که عبداللّه‌بن‌زبیر هم شبانه از بیراهه به مکه گریخت. سیدالشّهدا(علیه‌السلام) فرمودند: نخیر، ما از همان راه اصلى و از شاه‌راه مى‏رویم؛ یعنى هدف من این نیست که ضربه‏اى بزنم و فرار کنم. هدف این است که این ضربه را دقیقا وسط معرکه و در پیشانى حاکمیت وارد بکنم و ستون فقرات این‌ها را بشکنم و البته خود من هم کشته خواهم شد. فرمود: ما از همین وسط راه اصلى مى‏رویم. بعد بر سر قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) رفت تا وداع کند. گفت:

 «خدایا، این قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) توست و من فرزند اویم و مى‏دانى که چه وضعیتى براى ما پیش آورده‏اند. «اللّهُمَّ انّى اُحبُّ المعروف و اکرهُ المنکر»؛ خدایا، من ارزش‌ها را دوست دارم و از ضدارزش‌ها بیزارم».

 سپس به زنان بنى‏هاشم و آن‌ها که نمى‏خواستند با خود ببرند، گفت: همه زنان بنى‏هاشم که قرار است در مدینه بمانند، بیایند که مى‏خواهم جلسه‏اى با آن‌ها داشته باشم. همه را نشاندند و فرمودند:

 «قیام ما آغاز شده است و این نهضت با شیون و ناله و ذلت پیش نمى‏رود. علنى و پیش چشم مردم، حق ندارید گریه کنید»؛ یعنى ما براى کشته شدن مى‏رویم.

 فرمود:

«مبادا جلب ترحم کنید. ما ترحم نمى‏خواهیم. اگر گریه هم مى‏کنید، آهسته و با وقار و در خانه‏ها گریه کنید».

 ایشان با این وضعیت از مدینه به سمت مکه حرکت کردند.

فضاى عمومى مدینه  روشن شد؛ اما آیا تیپ‌هاى مهمى را از لحاظ شخصیتى و تأثیرگذارى مى‏توانیم در مکه  مورد بررسى قرار بدهیم؟

 

  بله، در مکه هم افراد معتنابهى از حیث شخصیت و قدر و منزلت با ایشان بحث کردند که من دو نمونه را اشاره مى‏کنم.

 موسم حج بود و ایشان هم مُحرِم شدند؛ منتها آن قدر فشار و تهدیدات زیاد شد و آمدند تا ایشان را حتى در حین حج، ترور کنند که ایشان حج را نیمه‏کاره رها کرد و از مکه خارج شد. در مکه، یک نمونه، گفت‏وگو با جناب ابن‌عبّاس است که از رجال و شخصیت‌هاى مهم جهان اسلام و از اسلام‏شناسان و مفسران قرآن است. ایشان هم در مکه به سیدالشّهدا(علیه‌السلام) نصیحت مى‏کند که آیا نمى‏شود در این روش سیاسى، تجدیدنظر بکنى؟ مسلّم است که اینان تو را مى‏کشند و همه شما را بى‏رحمانه از بین مى‏برند و هیچ حدّى نمى‏شناسند؛ زیرا هیچ اصولى ندارند.

 حسین‌بن‌على‏(علیه‌السلام) فرمودند:

 «چرا این نصایح را به من مى‏گویى؟ من فرزند پیامبرم. مرا از کنار پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و از خانه و شهرمان بیرون کردند و امروز در کل جهان اسلام، جایى نمانده که من بروم و امنیت داشته باشم! براى فرزند پیامبر، در سرزمین پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هیچ جا امنیت وجود ندارد. «لایستقرُّ من قرارٍ و لایأبى‏ فى موتٍ یریدونَ قتله.»؛ من کجا بروم که این‌ها متعرض من نشوند؟ این‌ها اصلا تصمیم گرفته‏اند که مرا به هر قیمتى بکشند؛ زیرا اصولا وجود من، علامت سؤال بزرگى روى این‌هاست. من نه شرک به خدا ورزیده‏ام و نه مشى و ایده و اصول پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را تغییر داده‏ام؛ یعنى من چون بر اصول پیامبر باقى هستم، مى‏خواهند مرا بکشند».

 ابن عباس در پاسخ به نکته جالبى اشاره مى‏کند و مى‏گوید:

 «این مردم، مصداق آن آیات از قرآنند که مى‏گوید بى‏دین نیستند؛ نماز مى‏خوانند، اما باکسالت، نماز مى‏خوانند، ریاکارند، براى جلب توجه، اظهار دین و دین‏فروشى مى‏کنند. خدا را یاد مى‏کنند؛ اما بسیار کم! مذبذب هستند. نه این طرفى‏اند و نه آن طرفى‏اند. خط روشن و اصول ثابتى ندارند».

 این تعابیر ابن عباس، درباره جامعه، مردم و افکار عمومى و خیلى از اصحاب و بزرگان است. مى‏گوید: من این‌ها را مى‏دانم و تکلیفشان روشن است؛ اما سؤالم از تو این است که چرا خود را براى اینان یا به اعتماد اینان به کشتن مى‏دهى؟ البته  باز امام همان پاسخ‌ها را مى‏دهند.

 مورد دیگر هم «عبداللّه بن عمر» است؛ کسى که با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بیعت نکرد و احتیاط شرعى کرد؛ اما بعدها با پاى حجاج‌بن‌یوسف ثقفى بیعت کرد! ایشان هم سیدالشّهدا(علیه‌السلام) را نصیحت کرد. این هم تیپ جالبى است. ابن عمر ابتدا به امام حسین‏(علیه‌السلام) مى‏گوید که شما فرزند پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هستید؛ پیامبر را بین دنیا و آخرت مخیّر کردند و او آخرت را انتخاب کرد؛ تو فرزند آن خانواده هستى؛ دنیا را رها کن. انگار حسین(علیه‌السلام) که علیه ظلم، موضع گرفته و مى‏خواهد حکومت اسلامى برقرار شود، به دنبال دنیاست!  گفت: ول کن دنیا را! دین، یک امر قدسى و مقدّس است؛ چه کار دارد به دنیا و سیاست و حکومت؟ ول کن و دنبال آخرت و عبادتت برو! چون خودش هم آدم اهل عبادتى بود. گفت: حسین جان؛ این حکومت براى این‌ها چهار میخه شده و از دست این‌ها دیگر، بیرون آمدنى نیست و از دست شماها هم خارج شده و دیگر برگشتنى نیست. دولت و قدرت دیگر در دست این‌هاست و مستقر شده‏اند. جدّ تو، آخرت را انتخاب کرد و شما هم دنیا را رها کن و سخت نگیر! به مدینه برگرد. من فکر مى‏کنم اگر تو برگردى، این‌ها با تو کارى نداشته باشند و اگر ساکت باشى، مزاحم نمى‏شوند و یزید هم معلوم نیست که خیلى بماند.

 سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به ابن عمر جواب مى‏دهند:

 «اُفٍّ لهذا الکلام ابداً»؛ واى بر این منطق براى همیشه! این چه منطقى است؟ من چگونه سکوت کنم؟ براى من استدلال کن ابن عمر و بگو که من کجا خطا مى‏کنم. اگر درست استدلال کنى، من مى‏پذیرم. بگو کجا دارم خطا مى‏کنم. من کجا بیراهه مى‏روم؟

 ابن عمر مى‏گوید: اللّهم لا. نه  تو هرگز خطا نمى‏کنى. یزید، فاسد است ولى من مى‏ترسم این چهره زیباى تو با ضربات شمشیر متلاشى بشود. حیف نیست؟!

 حسین‏(علیه‌السلام) مى‏گوید:

 «این‌ها دست از سر من برنمى‏دارند؛ حتى اگر ساکت باشم. مگر سر یحیى‌بن‌زکریا(علیه‌السلام) را نزد فاسقان نبردند؟ مگر سر پیامبران خدا را چنین آدم‌هایى نبریدند؟ گذشتگانشان در بنى‏اسرائیل مگر از یک صبح تا غروب، هفتاد پیامبر را نکشتند و بعد به بازار و بر سر مغازه‏هایشان رفتند و در دکان‌هایشان نشستند و به زندگى عادى ادامه دادند؟ تو گمان مى‏کنى که اینان مى‏ترسند ما را بکشند؛ چون فرزند پیامبریم؟ عبداللّه، از خدا بترس و کمکم کن.»

حتى در بعضى اسناد نقل شده که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) گفتند :

اگر پدرت عمر، امروز بود، طرف مرا مى‏گرفت. و اگر هم بترسى، البته عذر زیادى دارى. عذر و بهانه، کم نیست. اما اگر مى‏ترسى و با من نمى‏آیى، لااقل دلت با من باشد و مرا بعد از هر نماز، دعا کن ولى با اینان بیعت نکن. اگر نمى‏خواهى شمشیر بردارى، برندار؛ ولى از تو خواهش مى‏کنم با این‌ها بیعت نکن.»

 البته او متأسفانه بعدها بیعت کرد! با امام حسین(علیه‌السلام) نرفت و ماند و اعمال حج انجام داد، عبادت کرد و  نماز شب خواند و خودش بعدها فهمید که چه روشى را رفته است. خودش نقل مى‏کند که سال پس از حادثه کربلا، من دوباره در مکه بودم. هر سال حج مى‏رفتم! سال بعد، در مراسم حج، مردى کوفى آمد و از طهارت و نجاست خون پشه از من پرسید؟ مسئله شرعى پرسید که اگر به لباس احرام من، خون پشه رسیده باشد، آیا نجس است؟ این حکمش چه مى‏شود؟ من خندیدم و به او گفتم که شما عراقى‏ها خون پسر پیغمبر را ریختید و حال آمده‏اید از طهارت و نجاست خون پشه از من سؤال مى‏کنید؟ به خدا، حسین‏(علیه‌السلام) با چشم باز به کربلا رفت؛ زیرا عراق و شماها را مى‏شناخت. او دیده بود که شما با پدر و برادرش چه کرده بودید؛ منتها انتقاد من به حسین‏(علیه‌السلام) این بود که با آن چیزها که از عراق و از مردم، دیده بود، دیگر باید کار سیاسى نمى‏کرد و سیاست را به‏کلى کنار مى‏گذارد. «ینبغى له انْ لا یتحرّکَ ما عاش و ان یدخلَ فى ما دخَلَ فیه الناس»؛ یعنى دیگر سزاوار بود که تا زنده بود، تحرّک سیاسى نکند و من نمى‏دانم چرا چنین کرد. او هم مى‏بایست مى‏رفت زیر همان پرچمى که مردم رفتند. «فانَّ الجماعة خَیر»؛ چون بالاخره اکثریت همیشه درست مى‏گویند  و حالا اکثریت همین است که هست و فضا همین است؛ حسین هم مى‏بایست تابع جو مى‏شد و سکوت مى‏کرد و این یک اشتباه سیاسى بود که از حسین‏(علیه‌السلام)، سر زد.

   در بررسى جغرافیاى سیاسى زندگانى حضرت اباعبداللَّه الحسین‏(علیه‌السلام) به نقطه عطف تاریخى مى‏رسیم و آن کوفه است. مردم کوفه، فضاى کوفه و در حقیقت، جامعه‏شناسى سیاسى کوفه به نظر مى‏رسد که سؤال همیشگى تاریخ است و باید مورد توجه و مداقّه قرار بگیرد. خواهش مى‏کنم در این زمینه هم صحبت بفرمایید.

  کوفه، شهر بسیار مهمى در تاریخ است. کوفه ابتدا پادگان نظامى بود؛ یعنى خط مقدم جبهه مسلمین در جنگ با امپراتورى ایران و پایگاه نظامى مجاهدین اسلام بود. بعد همین شهر، مقرّ حکومت امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) شد؛ حدود بیست سال قبل از عاشورا. مردم همین کوفه، حسن و حسین و زینب‏(علیهم‌السلام) را که فرزندان رهبر و خلیفه بودند، سال‌ها دیده و شناخته بودند. در کوفه هم تیپ‌هاى مختلف داریم که من چند نمونه را اسم مى‏برم.

 از یک طرف، آدم‌هایى داشتیم مثل «شبث بن ربعى» که بعضى‏ها هم او را شیث خوانده‏اند، تیپ خیلى جالبى است، فرمانده پیاده‏نظام ابن‏سعد در کربلا است. زندگى چنین آدم‌هایى را که ملاحظه بکنید، مى‏بینید همیشه هم آدم‌هاى خیلى بدى نبوده‏اند. تیپ‌هاى مختلف را تجربه و رنگ عوض کرده‏اند! شَبَثْ را ببینید که چگونه آدمى‏است. نماد واقعا جالبى که ایدئولوژى خود را مثل لباس زیر، عوض مى‏کند. آدم‌هاى سازشکار، بى‏اصول و بوقلمون صفتى که همیشه امثال آن‌ها در هر انقلابى هستند. سفینه‌البحار نقل مى‏کند که این آقا قبل از اسلام، از پولدارهاى کوفه بود. شاید همزمان با بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، چند نفر دیگر هم از جمله یک خانم، ادعاى پیغمبرى کردند که شاید کار آن‌ها هم بگیرد. این سرمایه‏دار کوفى ابتدا به آن خانم ایمان آورد و موذّن او شد. بعدها دست آن زن رو شد و از صحنه بیرون رفت و شبث مسلمان شد. سر قضیه خلافت حضرت امیر(علیه‌السلام)، جزء کسانى بود که آمد و با امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) بیعت کرد و حتى در حکومت على‏(علیه‌السلام) مسئولیتى هم یافت. بعد که  جریان خوارج پیش آمد، او جزء خوارج بود که با على‏(علیه‌السلام) درگیر  شد. پس از شهادت امام، پشیمان شد و وقتى مردم با امام حسن‏(علیه‌السلام) بیعت کردند، او هم به مردم پیوست و با امام بیعت کرد و در حکومت مشارکت کرد. اما حکومت امام حسن‏(علیه‌السلام) در عملیات براندازى سقوط کرد و حکومت به دست معاویه افتاد و این آدم جزء افسران ارشد معاویه وارد حکومت او شد.

 سال‌ها بعد، در کوفه، جزو کسانى بود که به امام حسین‏(علیه‌السلام) نامه نوشتند که آقا، بیایید کوفه تا قیام کنیم و شما رهبر ما باشید؛ ما به نفع تو و در رکاب تو علیه یزید، قیام مى‏کنیم. امام حسین‏(علیه‌السلام) به ‏سوى کوفه آمدند. همین آدم وقتى مى‏بیند که هوا پس است و جوّ سیاسى کوفه ناگهان برگشت و شایعات و جنگ روانى و بعد هم حکومت نظامى‏در کوفه شد، با خود گفت بهتر است از شهر فرار کنم و بیرون بروم تا در این درگیرى نباشم؛ چون اگر طرف حسین‏(علیه‌السلام) باشم، کشته مى‏شوم و اگر طرف این‌ها باشم، دستم به خون پسر پیغمبر آلوده مى‏شود. پس بهتر است بروم و فعلا گم و گور بشوم تا غائله تمام شود. ابن زیاد اما آدم زرنگى بود و دستور داد از این تیپ آدم‌ها، هر کسى در کوفه بود یعنى بسیارى از بزرگان کوفه که در باغ‌هایشان مخفى شده بودند تا در صحنه نباشند، گوش آن‌ها را بگیرند و همگى‏شان را ببرند و در کربلا فرمانده‏شان بکنند. گفت: من نمى‏گذارم که فقط دست من به خون حسین‏(علیه‌السلام) آلوده بشود و این‌ها همه در این میان، پاک بمانند. این‌ها هم باید آلوده بشوند و پل‌هاى پشت سرشان باید خراب بشود. از جمله، این آدم را هم آورد و فرمانده بخشى از پیاده‏نظام ابن‌سعد در کربلا کرد.

 ظهر عاشورا شد و سیدالشّهدا(علیه‌السلام) شهید شدند و دشمن به حرم پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم)  حمله کرد و زنان و بچه‏ها را زدند و غارت کردند. این آدم دلش براى حرم پیغمبر مى‏سوزد و با شمر، درگیرى لفظى پیدا مى‏کند و مى‏گوید به زن و بچه‏ها چه کار دارى؟ در عین حال هم چون در کوفه، نذر کرده بوده که اگر فتنه حسین بخوابد، چند مسجد به پاس خوابیدن فتنه حسین و حفظ حکومت یزید مى‏سازد، بعد از عاشورا در کوفه، چند مسجد مى‏سازد. این ماجرا هم مى‏گذرد. مدت‌ها بعد که مختار علیه یزید قیام مى‏کند و عده‏اى از جلادهاى کربلا را مى‏کشد، باز این آقا به قیام مختار مى‏پیوندد و توبه مى‏کند که چرا با امام حسین‏(علیه‌السلام) چنان کردیم و جزء منتقمین خون حسین‏(علیه‌السلام) و از فرماندهان قیام مختار علیه دستگاه مى‏شود. مدتى بعد، مصعب‌بن‌زبیر - برادر عبداللّه - کوفه را فتح مى‏کند و مختار را مى‏کشد و این آدم، افسر پلیس مصعب بن زبیر در کوفه مى‏شود!

 این تیپ آدم‌ها در همه انقلاب‌ها بوده‏اند و هستند. حضرت زینب(علیها‌السلام) این‌ها را خوب توصیف کرده‏اند. ایشان وقتى اسیر و به کوفه آورده مى‏شوند، در سخنرانى مهم خود، تعابیر بسیار زیبایى خطاب به همین تیپ آدم‌ها دارند و از جمله در جایى مى‏گویند: «شما مردم به پیرزنى مى‏مانید که عمرى چیزى را رشته است و بعد همه آن‌ها را دوباره به دست خود پنبه مى‏کند. زحمات را کشیدید و لطمات را خوردید و بعد همه را به باد دادید و رشته‏ها را باز کردید». یا به کوفیان مى‏گویند: «شما گلى هستید که در میان لجن و برفراز سرگین روییده‏اید. شما گندیده‏اید». یعنى ایدئولوژى شما پوسیده است که نه اصولى دارید و نه اصلا مى‏دانید که به چه چیز معتقدید و نه مى‏دانید که با چه کسى و بر چه کسى هستید!!

 نمونه دیگر که معرفى مى‏کنم، «عبداللّه‌بن‌مطیع» است که در نصایح احمقانه‏اش به سیدالشّهدا(علیه‌السلام) مى‏گوید: آقا، حرمت قریش، حرمت عرب و حرمت اسلام را حفظ بفرمایید. یعنى بحث ملیّت و قومیّت و نژاد و مذهب، همه را پیش مى‏کشد. مى‏دانید که فضاى سیاسى کوفه با ورود مسلم‌بن‌عقیل، خیلى حسینى شده بود و بعد در یک برنامه نظامى و تبلیغاتى و شبه کودتا ناگهان فضا یزیدى شد و سپس ستاد بحران به وجود آمد و حکومت نظامى اعلام شد و هوا پس شد و ناگهان اطراف مسلم‌بن‌عقیل خالى شد. نقل شده که خیلى از زنان کوفه، دست مردهایشان را مى‏کشیدند که بیا برویم، بقیه هستند. بیعت با حسین(علیه‌السلام)، به‏جاى خود؛ ولى بقیه هستند، تو بیا برویم.  همین‏طور، همه گفتند «بقیه هستند، بقیه هستند»، تا دیگر کسى نماند. البته زنان بسیار فداکار و بزرگى هم در کوفه بودند که محکم‏تر از شوهران و برادرانشان در صف حسین‏(علیه‌السلام) بودند؛ ولى تیپ غالب کوفه، همین بود که  عرض کردم؛ همان تیپى که وقتى فاطمه - دختر نوجوان حسین بن على‏(علیه‌السلام) - در عصر عاشورا اسیر مى‏شود و دشمنان به خیمه‏ها یورش مى‏آوردند، مى‏گوید: «من دیدم همه مردان شهید شدند و این جلادها به‏طرف ما حمله آوردند و مى‏خواهند غارت کنند و گردن‏بند و خلخال  را از ما بکنند و ما را اسیر بگیرند. چند نفر به سوى من آمدند. من ترسیدم. نمى‏دانستم به چه قصدى به‏طرف من مى‏آیند. فرار کردم. به دنبالم دویدند و من زمین خوردم. یکى از آنان بالاى سر من آمد و شروع کرد به باز کردن خلخال از پاى من و در حالى که خلخال را از پاى من مى‏کشید، گریه هم مى‏کرد. به او گفتم که چرا گریه مى‏کنى؟ گفت: آخر شما دختران پیغمبرید. گفتم: اگر مى‏دانى که ما دختران پیغمبر هستیم، پس چرا با ما این گونه برخورد مى‏کنى؟ گفت: آخر اگر من خلخال را از پایت درنیاورم، یکى دیگر مى‏آید و چنین مى‏کند.کارى است که باید بشود. پس چرا من نکنم؟»

 از این تیپ آدم‌ها در کوفه زیاد بودند. البته توجه داشته باشیم که کوفیان از ابتدا آدم‌هاى اساسا فاسدى نبودند. فرزدق شاعر در راه مکه مى‏بیند که سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به طرف کوفه مى‏آیند. امام از او مى‏پرسند: وضع کوفه چطور است؟ فرزدق جواب مى‏دهد: «مردم دل‌هایشان با توست و شمشیرهایشان با آن‌هاست. بهتر است از همین‏جا برگردید». بعد هم احکام فقهى طواف را از امام حسین‏(علیه‌السلام) مى‏پرسد و نمى‏پرسد که این وسط، وظیفه من چیست. آیا من هم باید با تو بیایم یا نه؟ مى‏گوید آقا، التماس دعا داریم. خداحافظ شما. سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به فرزدق مى‏گویند:

 «فرزدق، آیا تو مى‏دانى که ما چرا با این‌ها درگیر شدیم؟ زیرا اینان نه تنها فساد مى‏کنند، بلکه سرشان را بالا مى‏گیرند و فساد مى‏کنند. یعنى فساد را در خانه‏ها و خیابان‌ها علنى و موجّه مى‏کنند. کثافت‏کارى‏هاى خود را تئوریزه مى‏کنند و قبح آن را مى‏شکنند. سرشان را بالا مى‏گیرند و ظلم مى‏کنند و بیت‏المال را بالا مى‏کشند». «وَ أَبْطَلوُا الْحُدُود وَ شَرِبوُا الْخُمُور.»؛ یعنى قانون خدا و قانون دین را در زندگى و حکومت، تعطیل کرده‏اند و شراب مى‏خورند. «وَ اسْتَئْثروُا فى‏ أَمْوالِ الْفُقَراءِ وَ الْمَساکِین.»؛ اموال فقرا و حقوق مستضعفین و گرسنه‏ها را بالا مى‏کشند.

 به جملات سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در راه کربلا توجه کنید. مى‏گویند:

 «ما با این‌ها مى‏جنگیم؛ زیرا سهم فقرا و محرومین را بالا مى‏کشند. و فرمود: «أَنَا أَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرَةِ الدّینِ»؛ من سزاوارترینم براى قیام در یارى دین خدا تا شریعت، عزیز بماند و جهاد در راه خدا فراموش نشود».

 معلوم مى‏شود که مبارزه با استئثار و مبارزه با سوءاستفاده از امکانات حکومتى، تلاش براى عزت شریعت و نصرت دین خداست. فرمود: هدف مبارزات ما این است که کلمه الهى، برتر باشد و این نشان‏دهنده ارتباط «علوّ دین» با عدالت است. «کَلِمةُ اللَّه هِىَ الْعُلیا».

 بنابراین اگر بخواهیم جامعه‏شناسى سیاسى کوفه و کوفیان را بررسى کنیم، باید بگوییم گمان نکنید که آنان همه، آدم‌هاى پلید و جانى بالفطره بوده‏اند. در دعوت‌هایى که کوفیان از سیدالشّهدا(علیه‌السلام) کرده بودند، شما ملاحظه کنید که انگیزه‏هاى قیام مردم کوفه، انگیزه‏هاى کاملا الهى و انسانى بود؛ ولى ادامه ندادند و به پاى آن نایستادند. این تیپ‏شناسى کسانى بود که عرض کردم چند نفرشان را باید لو بدهیم؛ و الا نامه‏هایى که انقلابیون کوفه به امام حسین‏(علیه‌السلام) نوشتند، نامه‏هایى بسیار عمیق و مهم و از اسناد تاریخى جهان اسلام است. براى نمونه، در یکى از نامه‏ها که سلیمان‌بن‌صُرد و حبیب‌بن‌مظاهر و رفاعه‌بن‌شدّاد و دیگران به امام نوشته‏اند نکات بسیار ارزشمندى آمده است ، آنان که از دوستداران على‏(علیه‌السلام) و آل على بودند نوشتند:

 «به سرعت خودتان را به کوفه برسانید. «أَلنَّاسْ یَنْتَظِروُنَک فحىّ هلا العَجَل العَجَل»؛ مردم منتظر شما هستند. سریع‏تر بیایید که هم اکنون وقت ضربه‏زدن است. ما مى‏خواهیم حاکمیتى را براندازیم که به امّت خیانت مى‏کند. این ترجمه متن نامه کوفیان است که مى‏گویند وقت قیام علیه کسانى است که اموال عمومى و بیت‏المال را غصب کرده‏اند و حقوق مردم را بالا مى‏کشند. «و تأمَّرَ عَلَیْها بِغَیْر رَضىً مِنْها؟ و جَعَلَ مالَ اللَّهِ دوُلَةً بَیْنَ جَبابِرَتها و أَغْنِیائها»؛ اینان به زور و بدون رضایت مردم بر مردم حکومت مى‏کنند و اخیار و نیکان را کشته‏اند، اشرار را نگاه داشته و بر سر کار آورده‏اند و اموال عمومى را که متعلق به همه مردم است، بین سرمایه‏دارها و حکومتى‏ها دست به دست مى‏کنند».

 این عین ترجمه نامه کوفیان به امام حسین‏(علیه‌السلام) است:

 «ما قیام مى‏کنیم؛ چون اینان مال خدا و مال مردم را بین خودشان دست به دست مى‏کنند. «أَغْنِیائِها و جَبابِرَتِها»؛ یعنى سرمایه‏دارها و حکومتى‏ها اموال عمومى را مى‏خورند. در ذیل نامه هم مى‏نویسند که اینان قوم ثمودند و ما امام و رهبر نداریم؛ شما رهبرى ما را بپذیرید و خواهش مى‏کنیم خود را سریع‏تر به ما و به کوفه برسانید که میوه‏ها رسیده‏اند».

 سیدالشّهدا(علیه‌السلام) هم پاسخ مى‏دهند:

 «اگر به راستى، بر راى و نظر خود مى‏مانید و پاى حرف‌هایتان ایستاده‏اید، من بیایم؛ که به خدا سوگند، حاکم و رهبر، نیست مگر کسى که عامل به کتاب خدا و مجرى عدالت اجتماعى باشد». این برنامه قیام کربلاست. کسى حق حکومت ندارد مگر آن که به قانون خدا و به قرآن عمل کند و قسط و عدالت اجتماعى را اجرا بکند: «مَا الْامام الاّ العامل بالکتاب و الآخذ بالقسط»؛ این یعنى ما عاشورا را براى قیام به قسط و عدالت برپا کرده‏ایم.

 هم‌چنین وقتى مسلم بن عقیل در کوفه بازداشت مى‏شود و ورق برمى‏گردد و ایشان را نزد ابن زیاد مى‏آورند، ابن‌زیاد مى‏گوید:

 تو آمدى و میان مردمى که قبلا متحد بودند و آرامش داشتند، تفرقه انداختى و آن‌ها را با هم درگیر کردى و خلاصه، خودى و غیرخودى درست کردى.

 جناب مسلم، این مجاهد بزرگ، پاسخ رسواگرى مى‏دهد:

 «نه، ما براى تفرقه نیامده‏ایم. مردم این شهر گفته‏اند که پدر تو و باند شما، اخیار و نیکان مردم را مى‏کشند و خون آن‌ها را مى‏ریزند و شما مثل کسرى و قیصر، حکومت مى‏کنید؛ نه چون پیغمبر. چون شاهان، شاهنشاهى مى‏کنید و این روش حکومت اسلامى و خلافت اسلامى نیست. «فَاتَیْناهُمْ لِنَأْمُرَ بِالْعَدْل وَ نَدْعوُا إِلى حُکْمِ الْکِتاب.»؛ ما آمده‏ایم تا امر به عدالت اجتماعى کنیم و به حکم دین، دعوت کنیم. شماها در اسلام بدعت‏گذارى کردید. شما آدم‏کش هستید. شما انسان‌ها و مؤمنین را مُثله و شکنجه مى‏کنید. شما شراب مى‏خورید. با حکومت، بازى مى‏کنید. خون مردم را مى‏ریزید و براساس غضب و سوءظن خون مى‏ریزید».

 ابن‌زیاد با تمسخر مى‏پرسد که آیا واقعا فکر مى‏کنى که حق با توست؟ مسلم مى‏گوید:

 «فکر نمى‏کنم؛ یقین دارم: «وَاللَّهِ ما هُوَ الظَّن وَ لکِنَّهُ الْیَقین»؛ ما با شما مى‏جنگیم؛ زیرا شما منکرات و ضد ارزش‌ها را علنى کردید. قبح آن را شکستید. ارزش‌ها را دفن کردید: «اظهرتم الفساد و دَفَنْتُمُ الْمَعْرُوف وَ تَأَمَّرْتُمْ عَلَى‏النَّاس بِغَیْرِ رَضاً مِنْهُمْ»؛ و بر مردم بدون رضایت آنان و براساس زور و استبداد حکومت مى‏کنید و مردم را مجبور مى‏کنید که برخلاف شریعت، عمل بکنند  و چون قیصر و کسرى حکومت مى‏کنید».

 یک نمونه هم «حرثمه» است که قبلا جزو افسران امیرالمؤمنین‏(علیه‌السلام) در صفین و از دوستان سابق امام حسین‏(علیه‌السلام) بوده و در راه کربلا با امام حسین‏(علیه‌السلام) روبه‏رو مى‏شود. این ملاقات بسیار جالب است. به امام حسین‏(علیه‌السلام) مى‏گوید: «بگذارید خاطره‏اى عرض  کنم. ما در جنگ صفین وقتى برگشتیم، همین جا که رسیدیم، على‏(علیه‌السلام) از اسب پایین آمد و مشتى از این خاک را برداشت و بو کرد و پس از مکثى گفت: حسین من این‌جا کشته خواهد شد. بنده خدمت رسیدم که این خبر و خاطره را عرض کنم».

 امام حسین‏(علیه‌السلام) به او مى‏گویند: «بسیار خوب، حال چه؟! «اَمَعنا أَنْتَ أَمْ عَلَیْنا؟»؛ با ما هستى یا بر ما؟ در این نبرد چه مى‏کنى؟!»

 گفت: «لامَعَکَ وَ لا عَلَیْک»؛ من نه با شما هستم و نه علیه شما. زن و بچه دارم. زندگى دارم. عفو بفرمایید.

 امام هم به او مى‏گوید: «پس برو. حال که بى‏طرف مى‏مانى، از این‌جا دور شو؛ آن قدر دور که صداى غربت ما را نشنوى؛ زیرا هر کس صداى ما را بشنود و کمک نکند، جهنمى است».

 حتى خود ابن سعد هم وقتى مى‏آید تا با امام حسین‏(علیه‌السلام) مذاکره کند، امام مى‏گویند:

«تو به خاطر حکومت رى این جنایت‌ها را مى‏کنى؛ اما گندم رى را نخواهى خورد؛ حتى اگر ما را بکشى».

 او هم به مسخره مى‏گوید: حالا گندم نبود، ما به جو هم راضى هستیم. این هم یک تیپ از آدم‌هاى متوسط و خودخواهى است که تاریخ را گند زده‏اند.

  نقطه عطف این ماجراى بزرگ، وقایع روز عاشورا و تاسوعاست و نقش زینب‌کبرى(علیها‌السلام) . خوب است در این باره هم توضیحاتى بفرمایید.

 

  در کربلا  وقتى سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در محاصره قرار مى‏گیرند، در سخنرانى خود خطاب به مردم کوفه که به جنگ ایشان آمده‏اند، مى‏فرمایند:

 «آیا شما نشنیده‏اید که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: هرکس حاکم ستمگر و مستبدى را ببیند که حرام الهى را حلال کرده و پیمان خدا را در مسئله حکومت زیر پا گذاشته، مخالف سنّت پیغمبر است و  به گناه و تجاوز حکومت مى‏کند «ثُمَّ لَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِقَوْلٍ وَ لا فِعْل»؛ ولى علیه چنین حاکمیتى فریاد نزند و اعتراض نکند و وارد عمل نشود، در جهنّم، کنار حاکم ستمگر خواهد بود؟! آیا نشنیده‏اید؟ و حال آیا نمى‏فهمید که من چرا با اینان درگیر شده‏ام؟! این دستگاه، مطیع دین نیست. این حکومت، دینى نیست. اینان علنى فساد مى‏کنند و حدود و قوانین خدا را تعطیل کرده‏اند. اموال عمومى را خودشان مى‏خورند و بیت‏المال مسلمین را بین خود و باندشان تقسیم مى‏کنند و کشور را براساس قوم و خویش‏بازى و پارتى‏بازى اداره مى‏کنند. اینان، حرام خدا را حلال کرده‏اند».

 شب عاشورا، تماما به نماز و عبادت گذشته و این یک رکن از حماسه کربلاست. صبح عاشورا هم سیدالشّهدا(علیه‌السلام) در سخنرانى تاریخى خود دوباره بحث «عدالت» را مطرح کردند. اولا به اصحاب خود مى‏فرمایند:

 «بروید و در اردوگاه حسین فریاد بزنید که هر کس، بدهکار است یا حقى بر ذمّه دارد و ادا نکرده است، حق ندارد با ما بماند و فردا در کنار ما شهید بشود»؛

 یعنى حقُ‌النَّاس و حقوق مردم تا این حدّ، محترم است.

 سپس: «بگویید هر کسى ظلمى کرده و بدهى‏اى بر گردن اوست، نمى‏خواهم در اردوگاه جهاد ما بماند و فردا با ما شهید بشود و نام او میان نام شهدا کربلا براى همیشه بماند.» خطاب به مردم کوفه، در همان سخنرانى صبح عاشورا رو به سپاه دشمن مى‏گویند :

 «مردم، سخنان مرا بشنوید و شتاب مکنید تا موعظه کنم. این حق شما بر من است که موعظه‏تان کنم و استدلال مرا براى آمدن به این‌جا بشنوید؛ اگر درست بود، پس انصاف بدهید و دیگر حق نبرد با من نخواهید داشت و اگر انصاف ندهید، هر چه مى‏خواهید بکنید و براى من مهم نیست. اى مردم، من کیستم؟ از بزرگانتان بپرسید؛ از آنان که بیست سال قبل، ما را در این شهر دیده‏اند و تجربه کرده‏اند. فلانى و فلانى، آیا شما نامه ننوشتید؟»

 آن‌ها هم ترسیدند و کتمان کردند. گفتند: ما؟ نه، ما چه وقت نامه نوشتیم؟! سیدالشّهدا(علیه‌السلام) گفت: «آرى، به خدا سوگند، همین شما به من نامه نوشتید. واى بر شما».  اما آنان براى آن که صداى حقیقت را نشنوند، سر و صدا و هلهله کردند. حضرت سیدالشّهدا(علیه‌السلام) فرمودند: «ساکت باشید و بگذارید سخن بگویم»؛

اما هلهله ادامه یافت. فرمود:

 «مى‏دانم که چرا ساکت نمى‏شوید. شکمتان از مال حرام، پر شده است. در این سال‌ها، شکم‌هایتان را از ثروت عمومى انباشته‏اید، اموال بیت‏المال و حق مردم و فقرا را بالا کشیده‏اید و بنابراین نمى‏توانید سخن حق را بشنوید. گوش شما براى شنیدن آیات خدا سنگین شده است و بازوى دشمن شده‏اید؛ بدون این که این‌ها عدالت را اجرا کرده باشند. عدالت را اجرا نکرده‏اند؛ اما شما بازوى طواغیت امّت علیه ما شده‏اید.»

 یک نمونه دیگر، «عبیداللّه بن حر» است که یک افسر نظامى و از دلاوران عرب بود. او ملاقاتى با امام حسین‏(علیه‌السلام) دارد که خودش این ملاقات را گزارش مى‏کند. مى‏گوید: حسین را دیدم که به خیمه من آمد. چهره‏اى بسیار زیبا داشت. از او پرسیدم: آقا، ریشتان را رنگ زده‏اید؟ خیلى قشنگ است (حالا سؤالها را ببینید). حسین به من گفت: از تو کمک مى‏خواهیم. گفتم: آقا، من زندگى دارم. زن و بچه دارم و شرمنده‏ام؛ ولى اسبى دارم که دوم ندارد و شمشیرى که آن نیز تک است. این اسب و شمشیر ما تقدیم به محضر شما! سیدالشّهدا(علیه‌السلام) به او مى‏گویند:

 «ما براى اسب و شمشیر تو نیامده‏ایم؛ ما براى خودت آمده‏ایم».

 و بلند مى‏شوند و از چادر او مى‏روند؛ اما به او مى‏گویند:

 «حال که نمى‏آیى، بگذار نصیحتى به تو بکنم: از این‌جا دور شو؛ آن قدر دور که صداى فریاد غربت ما را نشنوى. زیرا به خدا سوگند که هرکس شاهد این درگیرى نابرابر باشد و صداى ما را نشنیده بگیرد، با صورت در آتش افکنده خواهد شد.»

 نمونه دیگر هم وقتى است که دیگر ایشان خودشان براى نبرد ظهر عاشورا  به سوى قتل‌گاه مى‏روند. در دعایشان مى‏گویند:

 «سپاس خداى را که گوش‌هاى ما هنوز مى‏شنود و چشمان ما مى‏بیند و دل‌هاى ما آگاه است.» این یعنى که شما کور و کرید. سپس سیدالشّهدا رو به آسمان مى‏گوید: «خدایا، چشم بر هر چه جز تو بستم؛ که تویى صاحب اختیار!»

 آنگاه سوار بر شتر شدند تا آخرین سخنان را با کوفیان بگویند. فرمود:

«سخنانم را بشنوید و سپس مهلت‏ام ندهید که ولىّ من خداست. آیا من پسر کیستم؟»

 شمر به تمسخر گفت: ما که نمى‏فهمیم چه مى‏گویى؟ حبیب به او پاسخ داد: راست مى‏گویى. تو نباید هم بفهمى! سیدالشّهدا(علیه‌السلام) نیز فرمودند:

 «آرى، شکمى که از بیت‏المال مردم و مال حرام پر شده، دیگر نمى‏تواند آیات قرآن را بشنود.»

 این وقایع، در مقتل‌ها آمده است. حُر هم خطاب به نیروهاى دشمن گفت: ظهر است. بگذارید حسین بن على‏(علیه‌السلام) نماز بگزارد. ابن‌تمیم - از نیروهاى دشمن - گفت: نماز شما قبول نیست. حبیب‏بن‌مظاهر به او مى‏گوید: «یا حِمار؛ اى الاغ! نماز آل پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) قبول نیست؛ پس نماز تو قبول است؟» آن‌جا درگیرى مى‏شود و حبیب شهید مى‏شود و البته خود او و دیگران، شهادت او را از قبل مى‏دانستند. پیشتر، یعنى از زمان حضرت امیر(علیه‌السلام) به آنان گفته شده بود که هر یک کجا شهید مى‏شوند. آن هم قضیه جالبى دارد.

 در زمان حضرت امیر، روزى در وسط میدان کوفه، حبیب و میثم که بعدها یکى در کربلا شهید شد و قبل از او، دیگرى در کوفه به صلیب کشیده شد، سوار بر اسب به یکدیگر رسیدند. گردن اسب‌هایشان که در کنار یکدیگر قرار گرفت، حبیب به میثم گفت:

 «سلام بر مرد خرما فروش که بر سر در خانه دارالرّزق به صلیبش مى‏کشند».

 میثم خندید و به حبیب پاسخ داد: «و سلام بر مردى که موهاى بلندش به خون سرش سرخ خواهد شد و سرش را در کوچه‏هاى کوفه خواهند گرداند».

 این یاران على‏(علیه‌السلام) از پیش، توسط على‏(علیه‌السلام) از مکان و نحوه شهادت خود خبردار و همه آماده شهادت بودند. این صحنه‏ها خیلى زیباست. زیباتر از این چیست؟!

 یکى دیگر از شهداى بزرگ کربلا، جناب زهیر است که کوفى است و به کوفیان خطاب مى‏کند:

 «مردم، ما تا حالا یک امّت بودیم؛ اما از امروز که بین ما شمشیر، رد و بدل شود، دیگر دو امّت خواهیم شد، ما امّتى و شما نیز امّتى هستید».

 جالب است که این معلّم و مفسّر قرآن، به دست یکى از شاگردانش شهید مى‏شود. او سخنان زهیر را قطع مى‏کند و فریاد مى‏زند: ساکت شو. صدایت قطع بشود. ما چقدر از شما شیعیان على و آل على وراجى شنیدیم. چقدر شعار؟ دیگر بس است! زهیر به او جواب مى‏دهد: با تو نبودم اى پسر آدم بى‏فرهنگى که ایستاده و بر پاشنه خودش، ادرار مى‏کرد. تو چهارپایى بیش نیستى.  ما با تو حرف نمى‏زنیم. خطاب من با مردم است؛ مردمى که شاید هنوز وجدان داشته باشند.

 و در پایان، عرایضم را با نکته‏اى از زینب‌کبرى(علیها‌السلام) ختم مى‏کنم : وقتى در کاخ یزید به لب  سیدالشّهدا(علیه‌السلام) چوب مى‏زدند و یزید مى‏گفت که «این جنگ، در عوض جنگ بدر است و انتقام پدرانم را گرفتم و نه وحى‏اى در کار بوده است و نه چیزى...  همه، دروغ‌هایى بوده است که بنى‏هاشم به مردم گفتند تا قدرت را به دست آورند و به دروغ، پاى خدا و دین را پیش کشیدند و این حرف‌ها همه مزخرف است»، در چنین خفقانى، حضرت زینب‌کبرى(علیها‌السلام) آن سخنرانى تاریخى را مى‏کنند. یزید به طعن مى‏پرسد : زینب چطور بود؟ اوضاع را چگونه دیدى؟ گفت:

 «سراسر زیبا بود؛ بسیار زیبا و پرشکوه! سپاس خداى را و راست گفت خدا درباره کسانى که اصول و آیات الهى را به مسخره مى‏گیرند و با همه چیز، بازى مى‏کنند. تو گمان مى‏کنى که آسمان و زمین را بر ما تنگ گرفته‏اى. تو فکر مى‏کنى این که به دست آورده‏اى، کرامت است؟ حکومت را به خدمت خود گرفتى و از سلطنت بادآورده، شاد هستى؟ اما بدان که از پس مهلت خدا، عذاب خداست؛ گرچه از تو توقعى نیست. چگونه مى‏توان به کسى چشم داشت که مادرش جگر مردى بزرگ (حمزه) را به دندان درید و مکید؟ تو گوشت و پوستت از خون شهداى اسلام روییده است. چوب بر دندان اباعبداللّه مى‏زنى؟ همان جا که پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بوسه مى‏زد؟ مى‏خواهى قلب ما را بشکافى؟ ستاره‏هاى درخشان آسمان بنى‏عبدالمطلب را در گل‌ولاى مى‏نشانى؟ عمّال و شیوخ و بزرگانت را این‌جا جمع کرده‏اى تا به تو تبریک بگویند؟ جشن پیروزى گرفته‏اى؟ روزى بیاید که از اعماق دل بگویى اى کاش لال و دست شکسته بودم و نمى‏گفتم آن چه گفتم و نمى‏کردم آن چه کردم. بدان که خداوند نخوابیده است. خدایا، ستمگران را بى‏انتقام نگذار؛ خشم خود را بر سر اینان بریز که خون‌ها از ما ریختند و مردان ما را کشتند.

 یزید، تو پوست ما را به دندان کشیدى و گوشت ما را پاره پاره جویدى؛ اما «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فىِ سَبِیلِ اللَّه أَمْواتا بَلْ أَحْیاء»؛ مپندار کسانى که در راه خدا شهید شدند، مردگانند؛ آنان زنده‏اند. همه آن‌هایى که با عمل یا سکوتشان با تو در این جنایت، همدستى کردند، در قیامت، وضع تو را دارند. مصیبت‌هاى بزرگ، کار مرا بدین جا کشانده که مجبور شوم رودررو با مثل تویى حرف بزنم؛ اما بدان که تو را کوچک مى‏بینم  و کوچک‏تر از آن مى‏دانم که لایق گفت‏وگو با ما باشى. آرى، سینه‏هاى ما مى‏سوزد؛ زیرا حزب‏اللّه به دست حزب شیطان، به دست شکست‏خوردگان و آزادشدگان فتح مکه، اینک کشته شده‏اند و خون آن‌ها به دست شما ریخت و مزه گوشت آنان زیر دندان شماست. بدان که اگر امروز تو ما را غنیمت گرفته‏اى، فردا خود به غنیمت خواهى رفت. تو نخواهى توانست ما را محو کنى؛ زیرا وحى الهى و تکلیف مقدّس ما محوشدنى نیست. زود است که شیرازه حکومت تو از هم بپاشد و آهنگ حقیقت، همه جا طنین افکند. دهان‌ها همه لعن تو خواهند گفت و بر ستم تو نفرین خواهند کرد. سپاس خداى را که آغاز کار ما را از همان ابتدا درست نهاد و سنگ اول ما سنگ سعادت بود و پایان کار ما را «شهادت» قرار داد و سنگ آخر، سنگ جانبازى است. خداى، اجر شهیدان ما را افزون کند و سرنوشت ما نیز به دست اوست؛ نه به دست تو».

 این بخشى از مضمون سخنرانى زینب(علیها‌السلام) در کاخ یزید است که به ظاهر فاتح شده؛ ولى مى‏بینید که زینب(علیها‌السلام) است که عزیز و عزتمند است. در پایان این عرض ادب، درود مى‏فرستم بر حسین‏(علیه‌السلام) و زینب(علیها‌السلام) و همه کسانى که بر خط آن پاره‏هاى جگر رسول اللَّه‏(صلى الله علیه وآله وسلم) پایبند هستند.  و از خداوند مى‏خواهم به ما توفیق دهد تا صادقانه بگوییم: «یالَیْتَنا کُنّا مَعَکُمْ فَنَفُوزَ فَوزاً عَظِیماً».

والسّلام‏

 

هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha