ولایت فقیه، اصول ثابت، فروع سیال -(۱۵ خرداد، مبدا تاریخ تحولات جهان در عصر جدید)- قسمت دوم
به مناسبت انقلاب ۱۵خرداد _ نشست (نظامسازی، آغاز بیپایان)_ اساتید و پژوهشگران دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی _ ۱۳۹۰
بسمالله الرحمن الرحیم.
اگر مقولات درست تعریف بشوند احتیاج به استدلالهای پیچیده کمتر میشود امکان مغالطه کمتر میشود و همینطور که امام(ره) میگویند به لحاظ نظری، تصور درست مسئله موجب تصدیق میشود.
یکی دیگر از سؤالات و مباحثی که در این باب مطرح است این است که اگر صحبت از دین و ارزشهای دینی است دین فقط مساوی با فقیه نیست بنابراین عالم دین هم اعم از فقیه است. چرا تعبیر به ولایت فقیه میشود؟ خب علم دین شامل کلام و معارف و فلسفه و اخلاق و تفسیر و حدیث و خیلی از حوزههای دیگر است. چرا تعریف ولایت مفسّر و محدّث و ولایت عارف و فیلسوف نمیشود؟ چرا تعبیر به ولایت فقیه میشود؟ علت آن این نیست که برای حکومت کردن فقط فقه کافی است. علت آن این است که طبیعتاً در مسئله حاکمیت و نظامات اجتماعی چون عمدتاً مسئله اصلی حقوق و قوانین است و تفاوت و تمایز اصلی بین حکومت و غیر حکومت در قدرت قانونگذاری و ضمانت اجرای قوانین اجتماعی است و بُعد قانونی دین، فقه است، از آن جهت تعبیر به فقه و فقیه میشود و الا معنی حکومت دینی این نیست که بگویند ما به گسترش اخلاق دینی در جامعه، معارف و ارزشهای الهی، تربیت دینی هیچ کاری نداریم ما چندتا احکام داریم میخواهیم اینها را همینطوری اجرا کنیم. اسمش این نیست. بنابراین نظام دینی منحصر در نظام فقهی حتما نیست و وقتی به فقیه تعبیر میشود منظور این نیست که فقط فقه بداند. خیر. چون هدف حاکمیت ارزشها و معارف و قوانین دینی است و هرچه بیشتر، بهتر؛ و هرچه مجتهدانه بهتر، و هرچه ملتزمانهتر بهتر، و چون تمایز اصلی حکومت و غیر حکومت در مسئله قانونگذاری و ضمانت اجرای قوانین است طبیعتاً روی بُعد قانونی دین که فقه است تأکید میشود و الا اینها هم بهم مربوط هستند و بقیه هم در این مورد بحث کردهاند یعنی متکلمان دین از موضع کلامی راجع به حکومت بحث میکنند هم در زمان انبیاء و نبوت و هم در زمان غیر انبیاء. یکی از مباحث کلامی بحث رسالت است از جمله بحث ضرورت بعثت انبیاء یکی آن بحث مدنیت و سنت و قانونگذاری و اینطور مباحث است. بحث امامت یکی از مباحث مهم در حوزه کلام است که ریشههای کلامی ولایت فقیه و حکومت در عصر غیبت به امامت و نبوت برمیگردد بنابراین کلام هم ربط دارد. بحث متکلمانه در حکومت دینی کاملاً ممکن و لازم است. قبل از بحث فقهی باید بحث کلامی کرد. حتی بحث معرفتشناختی – که حالا بعید است فرصت شود توضیح بدهیم – به لحاظ معرفتشناختی کسانی اِشکال در اصل ارتباط دین با حکومت و مفهوم حکومت دینی ممکن است داشته باشند که پاسخ آن هم باید توضیح داده شود. اگر در این جلسه شد اگر نشد در فرصت دیگری.
اگر مراد این است که فلاسفه و عرفای ما به مسئله حکومت کاری نداشته باشند، چرا آنها هم کار دارند. هم فلسفه، هم عرفان، هم کلام، علاوه بر قرآن و حدیث که واضح است. یک نمونه از فلسفه که فیلسوفان ما چطور در رابطه حکومت و دین بحث میکنند دیدگاههای سیاسی فیلسوفان مسلمان است. اینها زیاد است کسانی اگر وقت مطالعه دارند ارجاع میدهم و منابع را معرفی میکنم که بروید ببینید که در حوزه عرفان نظری و در حوزه فلسفه فیلسوفان، چطور به این مسئله اشاره کردند.
فقط به عنوان نمونه، ملاصدرا که مبنای فلسفه سیاسی اینها بر اساس انسانشناسی و بر اساس نفس و علمالنفس انسان و بر اساس روانشناسی که در حوزه علمالنفس و انسانشناسی مطرح میکند چیده میشود. تعریف او و امثال او این است که نسبت نبوت و شریعت, که شریعت به بُعد سیاست و حکومت هم مربوط میشود یعنی بُعد اجتماعی شریعت کاملاً مطابق میافتد با حکومت و سیاست و اقتصاد و حقوق اجتماعی. حُکمای مسلمان مثل ملاصدرا تعبیر میکنند که نسبت نبوت به شریعت مثل نسبت روح به جسد است. سیاست بیشریعت، جسد بیروح است. حکومت بدون توجه به شریعت و قواعد و ارزشهای الهی یک مُردار و جنازه است که زندگی در آن نیست. آن سیاست زنده نیست مرده است و استدلال میکند که مبدأ سیاست غیر دینی نفوس جزئیه است نه نفس کلیه، و هدف آن، شروع آن و غایت و پایان آن، همه چیز آن در ماده و مادیت محدود میشود فقط به بُعد جسمانی و مادی بشر کار دارد فقط به فکر تأمین مسکن و غذا و امنیت و بهداشت جسم بشر است. هیچ طرح و ایدهای برای روح بشر، ابدیت بشر، سعادت بشر و انسانیت انسان ندارد. ایده برای انسانیت انسان نیست ایده منحصر در حیوانیت انسان است. بُعد حیوانی ما تأمین میشود اما به بُعد انسانی اساساً توجهی نشود و این حرکات سیاسی اینطوری تابع اختیارات عادی و مادی بشری است اما وقتی مبدأ حرکت و نقطه شروع در سیاست، شریعت و دیانت شد بعد از این که یک سیاست صوری تشکیل دادی و یک نظام اجتماعی در محدوده سیاسی و اجتماعی و حقوقی مستقر شد این پایان کار نیست بلکه شروع کار است یعنی وقتی سختافزار را تأمین کردی در حوزه نرمافزاری آن وقت شروع میشود که جامعه را به اموری که سیاست صوری و مادی از آنها بالکل غافل است یا اصلاً برای آنها ارزش قائل نیست در حالی که صلاح و رشد و تکامل حقیقی انسان به آن ابعاد مربوط است و تفاوت یک استطبل مرفه با یک جامعه در همین بُعد دوم است نه در بُعد اول، شروع به دعوت کردن مردم میکند. یعنی سیاست و اقتصاد و نهادهای اجتماعی و حقوقی را به یک بستری تبدیل میکند که در آن بستر انسان باید رشد کند. فرد و جمع رشد معنوی و اخلاقی و الهی داشته باشند. تربیت بشویم. چون ما اینجا نیامدیم که فقط زندگی کنیم آمدیم تا رشد کنیم. اگر زندگی را فرصتی فقط برای زندگی میدانند یعنی هدف زندگی را هدف زندگی ببینند طبیعتاً هیچ نیازی به رفتن سراغ فکر کردن به مفهوم حکومت دینی نیست. اما اگر کسانی معتقدند که انسان، فرد و جامعه و خانواده غیر از این که سیر میشود بهداشت آن تأمین بشود، مسکن و امنیت مادی آن تأمین شود، اینها پایان کار نیست اینها شروع آن است تازه دارد یک بستری فراهم شود تا این که انسان شروع به تکامل عقلانی و اخلاقی و معنوی؛ زندگی برای زندگی نیست اینجا برای رشد و تکامل آمدیم و فرصت محدود است و ما هم موجودات ابدی هستیم. و نوع نظام اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، رسانهای، آموزشی دخالت در نحوه تربیت من به عنوان یک انسان دخالت دارد علیالسویه نیست. نوع قوانین دخالت دارد در سعادت و شقاوت ما، در عدالت و ظلم، در رذیلت و فضیلت دخالت دارد. اگر همه اینها را پذیرفتیم آن میشود از حکومت دینی و باید از حکومت دینی بحث کرد. چون این حرکت دینی و شرعی در عرصه اقتصاد و سیاست و مدنی، نفوس و قوا را متوجه میکند به یک وظایفی که انسان در عالم ترکیب نفس با بدن به عنوان یک موجود جسمانی – روحانی که اصالت هم با روح اوست، روح ابدی است، جسم فانی است. انسان را اینطوری میبیند و تعریف میکند. در این عالم ترکیب، انسان مأمور به انجام یک کارهایی در این عالم شده است برای این که از شقاوت رها شود و رشد کند. این تعریف از انسان را اگر قبول کردیم که یک نظام کل الهی بر این عالم حاکم است که نظام اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حقوقی ما هم باید بر آن نظام کل همجهت باشد و بر او مطابق بیفتد و هدف باید همان باشد یعنی مواصلت و موافقت با نظام کل که به لحاظ فلسفی تبیین میشود و برهان میشود یک مسئله واقعی است و باید به دنبال آن بود و یک راه آن سیاست است. اگر قانون میگذاریم و نهادهای اجتماعی و امنیتی تشکیل میدهید فقط برای این نیست که امنیت مادی جامعه محفوظ بشود که خرج زندان و پلیس کم شود این کف مسئله است. بالاتر از آن یک هدف دیگری است و آن این که نفوس انسانی از ارتکاب قبائح و فجایعی که هم باعث اختلال در نظام اجتماعی میشود و از آن مهمتر شاید باعث فساد خود شخصیت انسان میشود و او را نابود میکند. او را دچار رذائل میکند همین رذائلی که ما دچار آن هستیم. از آن برحذر بدارد یعنی نفوس را به سمت کمال و سعادت حقیقی ببرد و تشویق کند، تحریک کند، آموزش بدهد. وظیفه آموزش و پرورش و رسانهها این نیست که فقط یک شهروند مدنی مؤدبی که دموکرات هم باشد و به درد کارخانه و جامعه صنعتی هم بخورد! هدف آموزش و پرورش فقط این نباید باشد. هدف رسانهها نباید فقط این باشد این کف مسئله است. هدف بالاتر سعادت خود آدمهاست. رشد عقلانی، اخلاقی، الهیشان، آمادگی آنها برای ملاقات با خداوند است. قرآن میفرماید: «یا أیها الانسان إنک کادح إلی ربّک و کدحاً فملاقیه» ای انسان! تو در یک حرکت رنجآور و شتابآلودی به سوی خدای این عالم هستی «فملاقیه» پس آنگاه تو با خدا ملاقات خواهی کرد. پس نظام آموزش و پرورش، رسانهها، دادگاههای ما، حکومت، سیاست، اقتصاد، همه چیز باید در خدمت آماده کردن بشر باشد برای آن ملاقات بزرگ که در پیش است برای ابدیت. خب وقتی از حکومت دینی حرف میزنیم یعنی ما به کف نیازهای جسمانی بشر قانع نیستیم ظرفیت بشر بالاتر از این حرفهاست باید به بُعد جسمانی، روحانی، معنوی، به دنیا و آخرت، به ابدیت بشر، به سعادت و شقاوت او هم اندیشید. طغیان فردی و اجتماعی، هم ضررهای مادی میزند و هم ضررهای روحی و شخصیتی به تکامل انسانها میزند. هر دوی آن مهم است فقط اولی مهم نیست. اگر فقط اولی بود شما احتیاجی به حکومت دینی نداشتید حکومت غیر دینی هم ممکن است از پس آن بربیاید. البته آن سخت است. بعضیها گفتهاند حتی حکومت غیر دینی نمیتواند... اگر بگوید من کلا دین را از اجتماع حذف میکنم برای او امنیت هم مشکل است. چون که شما نمیتوانی برای هرکسی یک پلیس بگذارید. باید پلیس درون بیاید کمک کند. پلیس درون آن ایمان و تقواست و این که من در محضر خدا هستم و اعمال من دارد ثبت میشود فرشتگانی هستند و من باید برای هر عملم جواب پس بدهم میخواهد پلیس باشد میخواهد نباشد من از دیوار مردم نباید بالا بروم میخواهد هوا روشن باشد یا تاریک، من نباید به ناموس مردم تجاوز کنم. خب این با ایمان دینی و اعتقاد به آخرت، طبیعی است که ضریب امنیت اجتماعی و مناسبات انسانی و تلطیف اخلاق عمومی بیشتر میشود اما این که بگوییم فقط تنظیم اینهاست و ما فقط به خاطر اینها به حکومت دینی احتیاج داریم یعنی برخورد صرفاً ابزاری سکولار و دنیاطلبانه با دین. نه؛ ممکن است بگویند نه. حالا خود اینجا هم البته قابل بحث است که اگر شما خود دین را قبول هم نداشته باشید آیا با یک جامعه مومن، راحتتر میشود نظم و امنیت را برقرار کرد یا با جامعهای که همه کافر هستند یعنی اساساً به خدا و روح و آخرت اعتقاد ندارند. یک اعتقاد ولو غلط و دروغ و باطل، وجود این اعتقاد به لحاظ دنیوی به نفع نظم اجتماعی و حکومت و امنیت و مدنیت هست یا نیست؟ که این هم یک بحث دیگری است که ما اعتقاد داریم حتی شما اگر اصل آن را قبول ندارید ابزاری هم نگاه کنید باز هم به نفعتان است البته دین برای ابزار نیست دین هدف است وسیله نیست یعنی هدف بالاتر از نظم مادی اجتماعی است. بنابراین فلاسفه و حکما و عرفای ما... حالا محدث و مفسر که روشن است چون قرآن و سنت منبع اصلی مشروعیت اجتماعی و حقوق اجتماعی است. فقه هم که روشن است به مسئله میپردازد چون به روابط اجتماعی به لحاظ قانونی و حقوقی کار دارد موضوع فقه همین است. میگویند موضوع فقه حقوق و وظایف ما در زندگی دینی چیست تعریف فقه همین است. منتهی کسی میگوید آقا میگویی ولایت فقیه چرا نمیگویی ولایت فیلسوف و عارف؟ فیلسوف و عارف هم در این باب استدلال دارند و حرف زدند، و بحث کردند و تأکید روی قانون صرفاً در همان جهت است که عرض کردم یعنی میگویند باید نفوس را به سمت کمال و سعادت واقعی برد این هدف اصلی است آنها را باید متذکر کرد برای بازگشت به سوی خدا و عالم الهی و آماده کرد برای آن ملاقات بزرگ «فلامقیه» آماده برای آخرت بشویم. دنیا مزرعه و ممرّ است هدف اصلی آخرت است. زندگی بدون مرگ هیچ توجیهی ندارد اگر کسی بگوید من به فلسفه مرگ اشاره نمیکنم ولی جداگانه برای زندگی یک فلسفهای تعریف میکنم این بزرگترین د روغ را به شما گفته است. کسانی که به مرگ و به پس از مرگ هیچ اعتقادی ندارند هرگز نمیتوانند برای زندگی یک فلسفه منطقی بچینند و تعریف کنند و توضیح بدهند که اصلاً ما چرا داریم زندگی میکنیم؟ هی صبح، شب، صبح شب، تکراری، میرود خانه میاید دانشگاه، تولید میکند برای مصرف، مصرف میکند برای تولید که آخرش چی؟ اگر مرگ درست تعریف نشود زندگی درست تعریف نمیشود اینها به هم مربوط است. آن وقت آنجا گفتند باید بشر را از انحطاط به سمت شهوت و غضب و مفاسد ناشی از دیکتاتوری شهوت و دیکتاتوری غضب در جامعه برحذر داشت شهوت و غضب لازم است نعمت الهی است خیر است ما به شهوت و غضب هم احتیاج داریم بدون آن جاذبه و بدون آن دافعه، بدون اشتها و میل و بدون آن خشونت در حد معقول زندگی ادامه پیدا نمیکند نه تشکیل خانواده میدهی، نه از خانوادهات دفاع میکنی، نه صبحها از خانه بیرون میآیید که کار کنید، شهوت و غضب نعمت الهی است بدون اینها اصلاً زندگی انسانی در این عالم طبیعت امکان ندارد اما وقتی تعادل آن بهم خورد میگوید تفاوت آن این است که یک سیاست دینی باید مراقب باشد دیکتاتوری شهوت و غضب بر رفتار فردی و اجتماعی انسانها حاکم نشود. بنابراین نمیتوانید تربیت را از سیاست تفکیک و جدا کنید. نمی توانید بگویید ما سیاستمان ربطی به دین ندارد و اقتصادمان هم ربطی به اخلاق ندارد اخلاق یک امر فرعی، قراردادی، شخصی و درونی است. یعنی چه درونی است؟ یعنی تو برای خودت هر اخلاقی داری برای خودت داری پس آثار بیرونی اخلاق چه؟ فعل اجتماعی ما انعکاس اخلاق فردی ماست، یعنی وقتی بنده حسود هستم، خسیس هستم، خودخواهم، مستکبر و لذتپرستم شما اثر آن را میبینید چون بعد که با تو همکار هستم پدر تو را درمیآورم، توی بازار، توی اقتصاد، توی سیاست، محصول این اخلاق من است که به تو میخورد. یعنی چه که اخلاق، امری شخصی است؟ بله، پایگاه اخلاق شخصی است و در درون ماست و نفسانی است اما آثار آن که شخصی نیست شما هر اخلاق داری نمیتوانی بگویی من هر اخلاقی دارم برای خودم است تو هم هر اخلاقی داری برای خودت محترم است. یعنی چه؟ وقتی ما داریم با هم زندگی میکنیم اخلاق شخصی بنده آثارش روی همسر و فرزند و همسایه و همکار و دوست و شاگرد و استاد و پدر و مادر و... معلوم میشود یعنی چه که اخلاق امر شخصی است؟ اخلاق، شروع شخصی دارد اما ظهور آن فقط شخصی نیست چطور میتوانید بگویید که اخلاق، از اقتصاد جداست؟ که این مبنای اقتصاد به اصطلاح مدرن سکولار است میگویند حرفهای اخلاقی و عدالت و انفاق و ایثار، حلال و حرام، مکاسب ما حلال و حرام و مکاسب محرمه و شرع را کنار بگذار، اقتصاد علم است و هدف آن هم تولید ثروت به هر قیمت است! یعنی چه؟ سیاست هم علم است. علم سیاست یعنی تولید و حفظ قدرت به هر قیمت! بحث اخلاق و دین و شرع نکن. معلوم است اگر تعریفتان از انسان آنطوری است این بحثها را نباید کرد و صحبتی از هم رابطه اقتصاد و سیاست و حقوق با دین، با حقوق بشر حتماً با دین رابطهای ندارند! دین، یک سرگرمی شخصی است برای یک اوقات خاصی، هرکسی میخواهد و هرکسی هم نمیخواهد. ببینید وقتی تعریف دین و ماهیت دین عوض شد، ماهیت سیاست و اقتصاد و حقوق، ماهیت دنیا و آخرت، زندگی، انسان، حق، تکلیف، طبیعی است که اینجا اختلافات پیش میآید. بعضی از اشکالاتی که به حقوق دینی و حکومت دینی میشود منشأ آن این نوع نگاهها به اصل ماهیت انسان، ماهیت دین، ماهیت نظامسازی اجتماعی است از این طرف هم باید مراقب باشید در یک جامعه دینی که مردم از غایت اصلی و آن منزلگاه حقیقی و نهایی دور نیفتند و غافل نشوند هدف نهایی اطاعت از خداوند، استقامت در انجام مأموریت و وظیفه است و باید این را مدام برای مردم آسانتر کرد. مردم وقتی گرسنه باشند و مشکل مسکن، خانه، زندگی، ازدواج داشته باشد کمتر میتواند به این مسائل بیندیشد و خودش را اصلاح کند. بنده وقتی نان شب نیاورم یا مریض هستم بهداشت نیستم و دارم از درد شب تا صبح به خودم میپیچیم دیگر فرصت و حالی نمیماند که بنده به سلوک الیالله بیندیشم! همه چیز باید باشد، امنیت، بهداشت، زندگی، اقتصاد و... ولی همه مقدمه است. خط پایان نیست. همین رشتههای خود شما، مهندسیها، یا پزشکها یا هر چیز دیگری، اگر به اینها به عنوان یک مقدمه و ابزار برای بسترسازی سختافزاری در جهت آن نرمافزار اصلی که رشد انسان است نگاه کنید تک تک این درسها و شغلهایی که شما دارید همهاش عبادت است مثل طواف دور خانه خدا و مثل نماز و روزه است ساعت آن عبادت است یعنی دانشگاه و آزمایشگاه مسجد است. کاملاً ؛ نه این که با تعارف، چون در این مسیر است. اگر نباشد میخواهی مهندس باش، فقیه باش، پزشک باش، همه اینها امر دنیا و سکولار است به این معنا بله، واقعاً هم همه چیز از همه چیز جداست! همینطور غیر از بحث مبدأ توجه به نقطه پایان است به غایت انسان است. این که میگویند حکومت دینی برای چه؟ برای این که ما نمیتوانیم سیاست را از شریعت تفکیک کنیم چون باید بپرسید غایت انسان و انسانیت، غایت زندگی اجتماعی چیست؟ غایت حکومت چیست؟ باید به این سؤال جواب بدهید. غایت سیاست اگر ارتباط با شریعت و اطاعت از خدا پیدا کرد ظاهرا عالم انسانی مثل باطن عالم خواهد شد یعنی الهی میشود در باطن عالم، در ملکوت عالم فساد نیست. در ظاهر عالم، تا جایی که به انسان مربوط میشود فساد ظاهر میشود. اگر ظاهر عالم را با باطن عالم تطبیق کردی که از طریق سیاست شرعی میشود از طریق احکام و اخلاق شرع، اگر مطیع شریعت بودید آن وقت محسوسات در سایه معقولات قرار میگیرند یعنی عالم مُلک مطابق با ملکوت عالم میشود. جسمانیت ما در سایه روحانیات ما قرار میگیرد آن میشود یک جامعه انسانی که در بازار آن ما به همدیگر دروغ نمیگوییم در سیاست ما کلاه همدیگر را بر نمیداریم، در خانواده همینطور، با همسایه همینطور، هرجا میرویم به هم نه زور میگوییم نه دروغ میگوییم نه هیچی. در جامعهای که کمتر دروغ باشد کمتر در آن کینه باشد، کمتر خیانت بکنیم، کمتر کلاه همدیگر را برداریم اگر شرعی باشیم و اگر ارتباط زندگی و سیاست و اقتصاد را با دین قبول داشته باشیم دیگر در دانشگاه هر طوری با هم رابطه استاد و شاگرد به هر شکل نخواهد بود، رابطه کارگر و کارفرما به هر شکل نخواهد بود، رابطه قاضی با متهم و شاکی به هر شکل نخواهد بود همه اینها وجه شرعی و غیر شرعی دارد. آقا بازار چه ربطی به دین داردک تفکیک اقتصاد و بازار از دین، خیلی ربط دارد. در روایت میفرماید وقتی در یک جامعهای میروی از بازار آن میتوانی بفهمی که اینها دین دارند یا ندارند؟ اگر گرانفروشی و دروغ و خیانت و کلاهبرداری و قسم دروغ است خب این بازار اسلامی نیست از بازار آن میشود فهمید که مسلمان هستیم یا نه؟ اقتصاد مسلمانانه است یا خیر؟ در دانشگاه آن بیایند میتوانند بفهمند که اینها مسلمان هستند یا نیستند؟ خانوادههای ما هم همینطور. در مجلس ما. یعنی ما داریم به سمت دینیتر شدن جامعه، معنیاش این است که اگر یک نگاه غیر دینی به یک جامعه دینی شد بفهمند که اینها با ما فرق دارند یعنی دین دارند. دین هم معلوم است که ارزشهای اخلاقی آن چیست؟ حرص و حسد و کینه، کمتر است و نباشد. سخاوت باشد، بخل نباشد، چه باشد و چه نباشد. به لحاظ حکم و قوانین چه؟ اینطور. به لحاظ اعتقاد و ارزشهای جهانبینی چه؟ اینطور.
بنابراین جمعبندی این بخش از عرایض من این است که به تعبیر بعضی از حکمای الهی، بر اساس همین آیات و روایات استناد میکنند که سایه باید زیر صاحب سایه باشد محسوسات اگر سایه معقولات و مشهوداتی هستند عالم مُلک و ماده، ارتباطی با عالم ملکوت و باطن و روحانیت عالم و انسان داشته باشد هم در غایت و هم در مبدأ و هم در روش،اگر سیاست ما، اقتصاد ما، روابط اجتماعی ما، رسانههای ما، نظام آموزشی ما، هرچه بیشتر دینیتر و اخلاقیتر بشویم یعنی محسوسات در ذیل معقولات قرار میگیرند عالم ماده هر چه مطابقتر با عالم ملکوت میشود به تعبیر این حکما میگویند اجزاء به سوی کل حرکت میکنند محسوسات اجزاء و جزئیات هستند و آن عالم باطن این عالم کل است، سلوک استکمالی و کمالطلبانه به سمت عالم معقولات دارد که کل و اصل و حقیقت عالم معقولات این عالم و باطن این عالم است که آنها محسوس نیست. آنها در آزمایشگاهها دانسته نمیشود آنها با سلوک درونی و با سلوک عقلانی دانسته میشود یعنی با تهذیب و عقل، با شهود و تعقّل، زیر سایه وحی.
و سومین محور، تمایلات انسانها باید مدیریت شود یعنی دینیتر بودن و دینیتر کردن سیاست و اقتصاد و آموزش و رسانه، معنیاش این است که امیال فردی و اجتماعی انسانها در جهت فاعلی یعنی نفس و روح که به حکم اصل و فطرت، همه مبدأ همه فضائل و رذائل ماست، فاعل خیرات و کمالات ماست، میل انسان در جهت فاعلی در جهت درستی قرار بگیرد که هم قانون در آن دخالت دارد قوانین اجتماعی اگر درست باشد یا غلط، دخالت دارد در این که تمایلات فردی و اجتماعی به کدام سمت باشد هم رسانهها و تعلیم و تربیت در جامعه، و هم اخلاق در آن دخالت دارد. این که در هر جامعهای مسابقه بر سر چیست؟ مسابقه مثلاً بر سر زیبایی اندام است؟ بر سر تشریفات در خانه و زندگی است؟ بر سر تعداد ماشینهاست؟ یا در آن جامعه، مسابقه بر سر کمالات است که چه کسی آدمتر است؟ چه کسی عالمتر است؟ چه کسی باتقواتر است چه کسی خدمتگزارتر است؟ چه کسی مجاهدتر است؟ چه چیزی دارد در گفتمان حاکم بر یک جامعه، مسابقه میشود؟ از این میشود فهمید که نسبت این جامعه با دین چطور است؟ این هم یکی از نکاتی است که در این باب مفصل بحث شده و استدلالهای علمی قوی و فلسفی شده که من چون فرصت نیست فقط دارم نتیجه آن را گزارش میکنم و الا اینجا خیلی بحث است، مفصل، هزاران بحث در اینجاها میشود که ترک و زهادت متعلق به چه باشد؟ چه چیزی را در این عالم باید ترک کرد؟ آیا طبیعت را باید ترک کرد؟ جامعه را؟ ازدواج را؟ خانواده را؟ سیاست را؟ یا نه، تعلقاتمان را باید در این عرصهها ترک کنیم نه این که خود این عرصه را ترک کنیم تعلقاتمان را ترک کنیم که آن هم اولی زهد هندویی و بودایی و مسیحی و ترک دنیا میشود این دومی میشود حضور در متن، در عین حال که قلب ما اینجا نیست. در روایت میفرماید که «کن فی الناس ولاتکن معها» در مردم باش و نباش! بین مردم باش یعنی در صحنه باش، نگو من به دانشگاه و تحقیقات و علم و تحقیقات و سیاست کاری ندارم میروم یک گوشهای، من و خدا. این خیال کرده که خدا یک گوشه است! خدا هم در گوشه است و هم وسط میدان است. با فرار از علم و سیاست و اجتماع شما زاهد نمیشوید این پاک کردن صورت مسئله است خلوت و جلوت باید هر دو باشد. مثل این است که طرف بگوید من برای این که چشمم به نامحرم نیفتد و خدای نکرده گناه نکنم میروم خودم را عقیم میکنم چشمهایم را هم کور میکنم میروم گوشه یک غاری! پس تو تقوا نداری تو از مسئله فرار کردی. او هم بگوید من برای این که گناه نکنم و دزدی نکنم اصلاً وارد اقتصاد نمیشوم. خیلی از استدلالها این طوری است، اصلاً بودیزم و هندوئیزم و زهد مسیحی و کاتولیکی معنایش همینهاست که در برابر این افراط از آن طرف یک تفریط پروتستانی پیش میآید که مسابقه بر سر خوردن ولی برای خدا! "مارکس وبر" میگوید تفکر پروتستان اگر نبود این توسعه سرمایهداری پیش نمیآمد هرجا پروتستانها بودند سرمایهداری توسعه پیدا کرد و هرجا کاتولیکها و آرتدوکسها بودند نشد بخاطر این که آنها از زهد کاتولیکی حرف زدند فاصله بین ماده و معنا و اینها گفتند برویم سراغ ماده، که یک مقداری تحت تأثیر اسلام بود اما اسلام نمیگفت که زهد را کنار بگذارید اسلام نه آن را میگوید و این را میگوید بلکه اسلام میگوید «کن فی الناس ولاتکن معها» وسط جامعه باش، اما با کسی نباش، تنها باش تو باشی و خدا. یعنی زاهد باش اما وسط صحنه باش. این هنر بزرگ است نظم و برنامه داشته باش و در عین حال متوکّل باش. این هم بخش آخر که عرض کردم، در جهت قابلی که شخص مغرور پیروی کند از آن اسباب و آنچه که باعث فضلیت و رذیلت میشود و بیطرف نباشد با تبعیت سیاست از شریعت، میل انسانها در جهت فاعلی، یعنی روح و نفس انسانی که عنصر ملکوتیاند و فاعل خیرات بالاصاله این نفس ماست نه جسم ما. مبدأ تأمین کمالات برای ما هستند زهد در جهت بدن که عنصر قابلی و منفعل از نفس است مستقر بشود و سرمایه فاعلیمان را بکار بیندازیم در جهت کسب شرف و فضیلت.
این هم از این نکته که ممکن است بعضیها بگویند که هم پایگاه فلسفی آن کجاست و هم وقتی که میگویید ولایت فقیه یعنی به حکمت و عرفان و اخلاق و تعلیم و تربیت اسلامی کاری نداریم و فقط به قوانین فقهی کار دارید؟ هر دو را عرض کردیم نه؛ و توضیح هم دادیم.
یک اِشکال و شبهه دیگر این است که وقتی میگویید ولایت فقیه به صِرف یک دانش حقوقی و فقهی کار دارید یا نه، شخصیت فرد هم مؤثر است؟ حتماً شخصیت فرد مؤثر است. مگر شما نمیبینید دوتا فقیه که اصلاً شاگر یک استاد هستند درسی که خواندند مثل هم است، کتابهایی که خواندند مثل هم است اما دوتا شخصیت هستند. یکیشان به درد یک کارهایی میخورد یکیشان به درد نمیخورد. همه مراجع محترم هستند ولی مگر همه مثل امام بودند؟ درسهایی که خواندند همین درس نحو است ولی تفاوتهای شخصیتی وجود دارد. سؤال این است که این تفاوتهای شخصیتی در حاکم و حکومت چه میشود؟ خب وقتی میگویید ولایت فقیه، حاکم هم میگویید، عادل هم میگویید عادل یک نصاب حداقلی است که مثلاً آقا ظلم نکن، دروغ نگو، خیانت نکن، گناهان کبیره انجام ندهید گناه صغیره هم کردی معصوم نیستی ولی اصرار نداشته باش، تذکر دادند اصلاح کن و... خب خیلیها هستند با وجود عادل بودن به این معنا باز هم اختلافات شخصیتی زیاد است. خیلی چیزها هست مثلاً ضریب هوشی آدمها به هم فرق میکند. درست است یا نه؟ شجاعت آدمها با هم فرق میکند. ممکن است یک کسی فقیه باشد، باتقوا هم هست، عادل هم هست اما ذاتاً ترسو است. یک کسی هست شجاع است نمیترسد. یکی هست تقوای حداقلی فقاهتیشان مثل است یعنی گناه شرعی نمیکنند که از عدالت ساقط بشوند اما فضائل و کمالات روحانی و اخلاقیشان همه مثل هم است. کمالات نفسانیشان، میزان زهدشان، تقوایشان، تقرّبشان به خدا و میزان روحانیتشان مثل هم است؟ هرگز. و از این قبیل. متانت اجتماعی، هوشیاری، شعور و هوشیاری سیاسی – اجتماعی، ممکن است ده تا فقیه هستند عادل هم هستند اما یکیشان حتی نمیتواند خانواده خودش را درست اداره کند، مدیریت ندارد، یکی میتواند میلیونها آدم را، روابط حکومتی را در بحرانیترین لحظات میتواند درست مدیریت کند. اینها مساویاند؟ نه. بنابراین غیر از بحث فقاهت و عدالت و ابعاد دیگر علمی – نظری فقیه هم برای حکومت، یک مشخصات دیگری تعریف شده است در قانون اساسی هم به بخشی از آن اشاره میشود و در روایات ما هم خیلی مفصلتر است.
اینجا هم من فقط یک نمونه برای شما عرض کنم که نگویید اینها حرفهایی هست که بعداً که حکومت تشکیل دادند به اقتضاء حکومت این حرفها را میزنند نه. روایات که الی ماشاءالله در این باب زیاد است. اما در باب فقها، من یک نمونه از مرحوم آقاسیدمحمد کاظم طباطبایی یزدی، صاحب «عروهالوثقی» که کتاب فقهی است در همین فقه سنتی ما و وقتی بزرگان وقتی میخواهند مانور اجتهاد بدهند بعضی از کتابها هستند یکیاش همین «عروه» است، میآیند حاشیه به اینها میزنند یعنی اِشکال و انتقاد میکنند و نظرات شخصیشان را میگویند که مثلاً ایشان اینجا این را گفته، نظر من این است. بنابراین، مرحوم صاحب عروه، در مباحث فقه سنتی یک آدم کاملاً شناخته شدهای در حوزه است. به لحاظ سیاسی هم ایشان آخوند سیاسی به این معنا که بعضیها در صحنه سیاسی فعال بودند ایشان احتیاط میکرد. حتی در قضایای مشروطه که مرحوم آخوند خراسانی، مرحوم میرزای نائینی، مرحوم آقاسیدعبدالله مازندرانی و دیگران، آمدند پرکوب و با قدرت در صحنه، فتواهایی بسیار محکم در دفاع از مشروطه دادند و گفتند مخالفت با مشروطه حرام شرع است، حتی در آن شرایط یک کسانی و از جمله همین مرحوم یزدی، ایشان احتیاط میکرد و میگفت من یک وقت فتوایی ندهیم که کسانی که سر کار میآیند با فتوای ما به اسم دین و فقه، با آبروی تشیع بازی کنند که معلوم نیست اینها کی هستند و میخواهند چه کار کنند؟ ما مقدمه برای اینها نسازیم. و لذا سر قضیه مشروطه، احتیاط کرد و به نفع مشروطه فتوا نداد یعنی اینقدر به لحاظ سیاسی محتاط است. اما در عین حال، به لحاظ فقهی، ببینید همین دیدگاههای ایشان چه بود، البته بعداً که شیخ فضلالله نوری به دار کشیده شد و شهید شد، همین مرحوم یزدی گفتند دیدید ما گفتیم معلوم نیست ته این راه چه میشود و به همه ابعاد آن اِشراف نداریم، کار کاملاً توی دست ما نیست. همین مرحوم صاحب عروه را شما ببینید به عنوان یک آخوند فقیه سنتی حوزه که در عرصه سیاست کاملاً محتاط است ببینید ایشان چه میگوید راجع به این که ریاست و مدیریت بر یک جامعه، چه صفاتی علاوه بر فقاهت لازم دارد؟ من به برخی از آنها اشاره میکنم:
1) کیاست؛ باید زرنگ باشید و ضریب هوشی بالا باشد و کلاهت را برندارند. به به آقا! صبحکم الله! مسائکم الله! ما در خدمتیم! الآن هم دارم از نماز میآیم! تازه روزه هم هستم! بعد هم یک فتوا از آقا بگیرد و به اسم آقا بروند کارهای خودشان را بکنند! نه. مرحوم صاحب عروه میگوید آخوند ساده نه که بازی بخورد، باید کیّس و زیرک باشد.
2) باید سیاست داشته باشد. سیاست یعنی قدرت تدبیر و مدیریت. باید مدیر باشی. یک وقتی اینطوری تلقی میشود، امام(ره) در بحث ولایت فقیهشان در نجف گفتند که یک کاری کردند که اگر یک آخوندی زرنگ و در صحنه و شجاع باشد میگوید این معلوم نیست چه نوع آخوندی است این آخوند سیاست است این مشکوک است! باید عالِم، باید بیعرضه، باید دست و پا چلفتی باشد که نمیتواند درست راه برود، نمیتواند جلوی خودش را نگاه کند، نمیتواند کجا باید برود چکار باید بکند، ابتدائیات زندگی و کارهای شخصیاش را بلد نیست! باید اینطوری باشی تا بگویند این آقا بله، خیلی مقدس و خیلی آدم خوب و مؤمنی است. امام(ره) در نجف میگوید طرف باید نعلینهایش روی زمین خش خش بکشد عبایش را هم از روی شانهاش افتاده نمیتواند جمع کند به این آدم میگویند این آدم مقدس است گردنش را هم کج بگیرد بگوید این آقا مقدس است. چه کسی گفته مقدس است؟ این آقا بیعرضه است. مرحوم صاحب عروه میگوید باید سیاست داشته باشی و زیرک هم باشی. چون میخواهی در مورد سرنوشت جامعه حکومت و مدیریت کنی. میخواهی در مورد مردم تصمیمات مهم بگیری، نباید کلاهت را بردارند. فقاهت لازم، عدالت لازم، ولی اینها هنوز کافی نیست. فقاهت هم، فقاهت نقلی نه، فقاهت اجتهادی، با مسائل جدید روبرو میشوید بتوانید دقیق بفهمید که اینجا اعم چیست؟ مهم چیست؟ این مصداق کدام حکم است؟ این موضوع کدام حکم است؟
3) متانت. متانت هم نه این که ظاهرش فقط باوقار باشد متانت روحی داشته باشد، تسلط بر خود داشته باشد.
4) وزانت. یعنی هم شخصیت اجتماعی داشته باشد، ابهت و احترام اجتماعی داشته باشد نه این که قیافهاش را که نگاه میکنی بگویی برو بابا حال نداری! نه؛ طرز حرف زدن و طرز ایستادن و طرز صحبت کردنشان و طرز لباس پوشیدنشان. ساده، زاهدانه و غیر اشرافی، اما صاحب عروه میگوید باید متانت و وزانت داشته باشد فردا یک وقت لازم است این حکم جنگ و حکم صلح بدهد. فردا سر یک شرایط خاصی نباید بگویند برو بابا، باید بگویند این آدم حساب شده حرف میزند.
5) دیانت. میگوید فقیه باید دیانت داشته باشد. ممکن است بگویید مگر آخوند بیدین هم داریم؟ همه نوع آدم بیدین داریم بله، آخوند بیدین هم داریم. یعنی کسی که اطلاعات مذهبی – دینی دارد، دینداری یعنی چقدر به مسئله خودش پایبند است. مرحوم یزدی صاحب عروه میگوید باید آن فقیه دین داشته باشد. رئیس حکومت باید دین داشته باشد. یعنی وقتی میفهمد که حق و باطل چیست باید پای آن بایستد، تقوا داشته باشد.
6) امانت و امانتداری. چون در منظر اسلام، حکومت، اقتصاد، سیاست، بیتالمال مِلک شخصی هیچ کس نیست، مِلک حاکمان نیست، قرآن و نهجالبلاغه در این باب تأکید میکند. در نهجالبلاغه صریح میفرماید که کل حکومت امانت است، امانت خدا و مردم است، امانتالله و امانتالناس. این عین عبارت در روایات است که امانت مردم و امانت خداست. ما در یک امانت کوچک که فرد متشرع هم هست بگوید آقا این کاغذ دست شما باشد من نیم ساعت دیگر میگیرم مواظب باشید کسی به این دست نزند. روی این حساس هستی! بعد یک مرتبه کل بیتالمال را فلان. مثل ما که از در خانه میخواهیم بیرون برویم تعارف میکنیم شما بفرمایید، شما بفرمایید، بعد همانها که میرویم سوار ماشین میشویم بعد سر چهارراه نمیگذاریم نفس بکشد او هم نمیگذارد من راه بروم! کوچکترین چیز، بهم دیگه راه نمیدهیم. از این بدتر در معامله است. همان آدم، میآید در بنگاه معاملاتی، با همدیگر همان دوتا، یک مرتبه این میلیونی کلاه او را برمیدارد اما دم در تعارف میکند که شما بفرمایید. چرا اینطوری هستیم؟ در مسائل جزئی، امانتدار، مؤدب، بامحبت، در مسائل اصلی طرف میخواهد حج برود میگویند برو حساب و کتابت را بکن، در تاکسی میگوید ببخشید 5 ریال این ماند اگر شما حلال بفرمایید. بعد میرود توی ادارهاش فلان کار میکند، بعد میرود توی بازار یک کلاهبرداری اساسی خیلی عادی انجام میدهد دو برابر قیمت میدهد میرود. آنجا احساس نگرانی نمیکنیم. خب این میفرماید کل حکومت امانت است و باید بدانی اینها امانت است.
7) وقار؛ نه تکبر. وقارٌ من غیر استکبار؛ تکبّر و تفرعن نه اما وقار چرا. اینها با هم تفاوت دارد. میگوید قاطعیت آری، استبداد نه. دقت کنید اینها خیلی لطیف است. قاطعیت بله، استبداد نه. استبداد یعنی خودم تنهایی هرچه دلم بخواهد فکر میکنم تصمیم میگیریم هیچ کس هم حق ندارد هیچی بگوید، قاطعیت این نیست، قاطعیت یعنی فکر، مشورت. وقتی که تشخیص دادی وظیفهات چیست دیگر باید محکم بایستی؛ که امام(ره) میگفت که اگر تشخیص بدهم یک کار دیگری وظیفه است تمام مردم هم یک طرف بایستند من یک طرف میایستم. تملّق مردم را نمیکنم وظیفهام را انجام میدهم.
8) آرامش خاطر. مرحوم صاحب عروه میگوید آرامش خاطر داشته باشد تسلط بر خود، «سکینهٌ من غیر استنکار» آرامش نه بیغیرتی. یک وقتی شما میگویید آقا اینجا اینطوری شد، فلانجا اینطوری شد، بگویید خب شد عیب ندارد این بیغیرتی است. یعنی چه عیب ندارد، شما مسئول هستی و باید در حد توانتان مشکل را حل کنی. ولی اگر نتوانستی میگویی نمیتوانم وظیفهام نیست در حد توانم نیست. اما باید آرامش داشته باشی. میفرماید یک مدیر و یک رئیس و حاکمان یک جامعه اگر آرامش نداشته باشند تا یک بحران و مشکلی پیش آمد خودش را ببازد و شتابزده عمل کند نمیشود نظام را حفظ کرد. اینها خصوصیاتی است که برای نظام جامعه، دارد یک فقیه سنتیِ محتاط، که به معنای خاص اصلاً سیاسی نیست، دارد اینطوری بحث میکند و میگوید فقط، فقاهت کافی نیست.
9) صلابت و نرمش باید با هم داشته باشد. «هیئتٌ فی لینِ» هم لین و نرمی و هم هیبت. میگوید هیبت به معنای تکبّر و تفرعن نیست. لین و نرمش و نرمی هم به معنی بیشخصیتی، ضعف شخصیت، نیست. تواضع در عین حال، اقتدار. اینها خیلی مهم است. آگاهی به امور، بصیرت اجتماعی، میگوید «بصیرتٌ بالآمور بیوقعها مواقعها» اصول و مسائل کشور را باید بدانی که بدانی هر چیزی و هر حرفی جایش کجاست؟ یک کسی نیاید چهارتا کلمه تخصصی با تو حرف بزند گیچ شوی بعد بگویی خیلی خب هرچه شما بفرمایید! بله تو نمیتوانی در همه مسائل متخصص باشی، اما بصیرت میتوانی داشته باشی و میتوانی مشورت کنی.
10) مشورت و گزینش مطالب از دیگران؛ و موارد دیگر.
نکته بعدی و سؤال بعدی این است که آیا این خطر وجود ندارد که ما درباره حکومت دینی و ولایت فقیه بگوییم که خب مردم، دیگر نگران دینتان نباشید شما بروید کارتان و زندگیتان را بکنید و در رأس حکومت هم یک عده علما هستند که اینها مسائل دینی شما را مراقب هستند شما دیگر کاری نداشته باشید، بروید سرتان را پایین بیندازید و زندگی خصوصی خودتان را بکنید! آیا خطر نوعی سیاستزدایی، ایزوله کردن جامعه، حذف نظارت عمومی، اینها نیست؟ آیا این خطر وجود ندارد که بگویید چون حکومت دینی است و بالای سر آن فقیه است عادل هم که هست و این خصوصیات را هم که دارد دیگر بسما... بروید! دیگر نظارت عمومی لازم نیست، نه ناظر باشید، نه سؤال بکنید، هیچی ابدا! در روایات ما به تأکید داریم و خود قرآن هم میفرماید امر به معروف و نهی از منکر، امر به معروف و نهی از منکر یعنی چه؟ یک؛ نظارت عمومی چون مثل نماز بر همه واجب است. در باب امر به معروف و نهی از منکر، هیچ کس حق ندارد جلوی من و شما را بگیرد بر همه مردم واجب شرعی است، حق و اختیار آن برای همه و تکتک و آحاد شهروندان یک جامعه است. هم وظیفه اجتماعی و سیاسی است و هم در درجه اول، وظیفه شرعی و عبادیشان است. پیامبر(ص) فرمود جامعهای که مردم نظارت بر عرصه عمومی نظارت نمیکنند در عرصه خصوصی همدیگر نباید سرکشی کنیم. مثلاً یک کسی یواشکی بیاید توی خانه بنده، بعد بگوید ببخشید میخواهم ببینم اگر منکری هست نهی از منکرتان بکنم! شما غلط میکنید که بزرگترین منکر همین است که داری در زندگی خصوصی بنده سرک میکشید! گفتند یکی از خلفا و بزرگان صدر اسلام که آدم دلسوزی هم برای منکر و معروف بوده، داشت از خیابان رد میشد یک دفعه حدس زد در خانهای یک خبری هست. رفت بالای دیوار، شروع کرد نگاه کرد توی اتاقها، گفت آی صاحبخانه داری چکار میکنی؟ این کار را نکن! خلاف شرع است. صاحبخانه آمد گفت آقاجان مگر احتمالاً یک گناهی کردم تو صددرصد گناه بزرگتری الآن کردی. من در خانهام در زیر زمین خانهام یواشکی خودم دارم یک گناهی را انجام میدهم بله، کار غلطی میکنم اما تو به چه حقی آمدی سرت را در خانه من میکشی و این حرف را میزنی؟! حریم خصوصی، طرف میخواهد به جهنم برود خب برود جهنم. البته اگر یک کسی رفت توی خانه خودش دارد فساد را سازماندهی میکند یعنی خانهاش را تبدیل به یک پاتوق و پایگاهی کرد که در واقع جمعی را خراب کند این حرکت، دخالت در عرصه عمومی است و خصوصی نیست. نباید بگذاریم مراکز فساد درست شود. طرف بگوید این خانه من است و – معذرت میخواهم – در خانهاش یک مرکز فحشاء درست کند. صد نفر- دویست نفر هم بیاورد آنجا این کار را بکند و بگوید اینجا حریم خصوصی و خانه من است! خیر، تو دیگر وارد حریم عمومی شدی. تو جامعه را حریم خصوصی کردی. اما اگر یک کسی شخصاً در خانه خودش دارد یک گناهی را انجام میدهد به من چه و به تو چه! شرعاً حرام است. گفت آقا تو آمدی به من میگویی فلان گناه را انجام نده تو خودت بزرگترین گناه را انجام دادی، دخالت کردی که ببینی من یواشکی در خانه خودم دارم چه گناهی انجام میدهم؟ خب امر به معروف و نهی از منکر به این معناست. اما معنی آن این است که قرآن صریح میفرماید: تمام زنان و مردان مؤمن نسبت به هم ولایت دارند و خداوند این اجازه را داده که در مسائل عمومی و حتی در بعضی از مسائل خصوصی با رعایت ضوابط؛ یعنی مثلاً شما با یک کسی دوست هستی و میدانی این در حریم خصوصیاش یک کارهایی دارد انجام میدهد او هم میداند که شما میدانی، خصوصی یک تذکری به او بدهی اشکالی ندارد. اما این که به زور کسی حریمها را بشکند و وارد حریم خصوصی کسی بشود و بگوید این قدر میگردم تا گناه پیدا کنم، اینقدر میگردم تا پروندهسازی برای کثافتکاریهایی که میکنی، بکنم! خب چه کسی معاف است؟ حضرت عباسی چه کسی میگوید در تمام عرصهها و زوایای زندگی و خصوصی شخصی من اگر نورافکن بیندازند هیچ چیزی پیدا نمیکنند چه کسی چنین ادعایی دارد؟ ما انسان هستیم، همهمان خطاپذیر و فسادپذیریم. ما فراز و نشیب داریم. گاهی ماها در یک روز، صبح یک آدمهای خوبی هستیم شب آدمهای خرابی هستیم و برعکس. ما در معرض خطر و زوال هستیم. مخصوصاً در روایت میفرماید که آخر زمان، دورههایی خواهد رسید که نگه داشتن ایمان از نگه داشتن آتش در کف دست سختتر است. صبح از خانه مؤمن بیرون میآیید و شب کافر برمیگردید. خب این شرایط هست. پس فضولی، دخالت، گشتن، پروندهسازی برای آدمها، اینقدر در زندگی و کار تو ذرهبین میاندازم تا بالاخره یک چیزی از تو دربیاورم، بالاخره این پرونده محفوظ باشد بالاخره یک وقتی به درد خواهد خورد. اینها خیانت است. قرآن صریح نهی و تحریم میکند. میگویند حتی در جیب و کیف و میز و کشوی میز همدیگر دست نکنید، نامه کسی را بدون اجازهاش بخوانید حرام است یعنی حریم خصوصی همدیگر را رعایت کنید. اما در حریم عمومی و بعضی از مسائلی که به حریم خصوصی مربوط میشود با رعایت شرایط، امر به معروف و نهی از منکر، اولاً دوطرفه است. حکومت باید مردم را و مردم باید حاکمان را امر به معروف و نهی از منکر کنند دو طرفه است یکطرفه نیست. تمام شهروندان حق نظارت و وظیفه نظارت و حق امر به معروف و نهی از منکر دارند. به نظر من یکی از مشکلاتی که ما داریم این است که سختافزار مناسب، روش مناسب برای این قضیه که بتوانیم انتقاد متقابل سالم داشته باشیم هم از همدیگر و هم از نهادهای اجتماعی و درست پاسخ بگیریم هنوز هم به نظر من درست تدارک ندیدیم، این کار روابط عمومی نهادهای حکومتی اجتماعی است کار رسانههاست همینطور فراز و نشیب داشتیم. یک دورهای حریمها شکسته میشود و هرکسی هر طوری دلش میخواهد فحش میدهد و اهانت میکند از پایین تا پالا. یک موقع هم دوباره از آن طرف افراط میکنیم طرف نمیتواند به مدیر اداره خودش کوچکترین انتقادی بکند طرف میگوید که تو تحت ولایت تو هستم من هم تحت ولایت رهبریام ایشان هم که تحت ولایت امام زمان هستند امام زمان هم که خدا «أرّادَ علیّ کرّاد علیالله» هرکس به بنده انتقاد کند به خدا انتقاد کرده است! مواظب خودت باش. چی میگویی؟! اینها یک حسابی دارد یک تعادلی دارد. اسلامی که میفرماید «ردّ علی الله» است صحبت از «رد» است یعنی شما میفهمی حکم و وظیفه و قانون را دارد انجام میدهد یک حکمی را دارد به شما میگوید شما میگویی میدانم ولی نمیخواهم این کار را انجام بدهم. خب تو خائن هستی. این لازم نیست ولیّ فقیه هم باشد. همین الان در اداره، هرکسی در هر تشکیلاتی که هست اگر یک دستوری، قانونی، به مصلحت آن تشکیلات است، دارد صادر میشود و انجام ندهی و خلاف آن را عمل کنی این هم گناه است، استبداد است، دیکتاتور یعنی کسی که در برابر قانون و عدالت میایستد میخواهد حاکم باشد یا شهروند عادی باشد هر دو دیکتاتور هستند. پس این هم یک مسئله. «کلّکم راع و کلّکم مسئول» آقا جامعه دینی بالاخره ولیّ فقیه دارد ما دیگر کارهای نیستیم، ما نه نظارت، نه سؤال، نه امر و نهی، مسئول همه چیز ولیّ فقیه و رهبر است، نخیر چنین چیزی نیست. مگر ولیّ فقیه از پیامبر بالاتر است. خود پیامبر(ص) به مردم میفرمود «کلّکم راع» همهتان مسئول هستید. میگفتند حضرت مسیح(ع) فرمودند شما همهتان گوسفندان خدایید «اقلام الله» هستید! پیامبر(ص) فرمود شما همهتان چوپان هستید «کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیه» همهتان مسئول جامعهتان هستید هرکس در حد توان خود، هم توان عملیاش که چه بکند و چه نکند، هم گفتار، بگوید. فساد و انحراف میبینید، خیانت میبینید باید داد بزنید و اعتراض کنید. اگر یک کاری پیش آمده که ما نمیدانیم بالاخره اعتراض بکنیم یا نکنیم؟ کدامش تضعیف نظام است و کدامش وظیفه شرعی ما امر به معروف و نهی از منکر است؟ خب این مشکل را با قانون درست حل کن، رسانهها را درست تنظیم کن، روابط عمومی را درست تنظیم کن، مسئولیت اینها با ماست باید این کارها را بکنیم. تعادل؛ نه افراط و نه تفریط. نه فحاشی و اهانت و تخریب سیستم، چون اصلاً هدف امر به معروف و نهی از منکر اصلاح و ارتقاء سیستم است نه تخریب سیستم. نه از آن طرف هم، که همه ساکت بشویم چون اگر به این اقا بگویم بالای چشم تو ابروست، یک دفعه میگویند مثل این که تو با خود خدا و پیامبر مشکل داری! نخیر آقا هیچ کدام. تعادل، درست. اصلاح و نظارت. امام باقر(ع) در روایت فرمودند که «و هما من اسمی الفرائض و اشرفها و بهما تقام الفرائض» شریفترین و بالاترین و مهمترین واجب شرعی امر به معروف و نهی از منکر است. در روایت اگر این باب نظارت اجتماعی و انتقاد عمومی و پرسش و پاسخها و تشویق ارزشها و موضع گرفتن علیه ضد ارزشها در سطح همه مردم، اگر نباشد اشرار بر آن جامعه مسلط میشوند. اینطور نیست که ولیّ فقیه، تنهایی از پس هم بربیاید. همه باید در صحنه باشند. امت و امام با هم حرکت میکنند. البته تقسیم کار میشود اگر قرار باشد همه امّت در همه جا، هرکسی نظر خودش را عمل کند هرج و مرج میشود باید دنبال امام بود، اما اینطور نیست که امام مسئول است و امت مسئول نیست یا امام اختیاراتی که دارد هرکار دلش بخواهد با این اختیارات بکند. یک چنین چیزهایی ما نداریم. آیا رهبری باید ادلّه کارهایی که میکند توضیح بدهد؟ حتماً باید توضیح بدهد. همیشه باید یک بخشی از آن را به افکار عمومی بگوید. یک بخشی را هم اگر ابهام میماند، جزئیاتی است باز با نمایندگان افکار عمومی بگوید. یعنی الآن اگر بخواهیم بحث کنیم امام و رهبری در بعضی از مسائل مهم که تصمیم آن به کل مردم عاید میشود حتماً باید توضیح بدهد که چرا؟ این کار را میکردند و میکنند. مثلاً امام(ره) در باب این که چرا جنگ با صدام ما باید مقاومت کنیم بارها سخنرانی میکند که مردم به این دلایل است، این دلایل شرعی و عرفی آن است. چرا صلح؟ باز دوباره بیانیه داد گفت من تا حالا گفتم، الآن شرایط عوض شد این طوری شده الآن صلح. چرا این بیاید؟ چرا آن برود؟ همه را توضیح داده است. رهبری الآن آمده سر مسئله هستهای، ده بار آمده توضیح داده که استدلالهای علمی و اقتصادی و سیاسی و شرعی ما این است. سر مسئله فلان و... خب اینها را همه را باید بیایند توضیح بدهند. آقا چرا شما به مسئله فلسطین دخالت میکنید؟ رهبری آمده توضیح داده به این دلایل است. باید رهبری ولایت فقیه در مورد تصمیمات حکومتی و عمومی حتماً استدلالهایش را به مردم بگوید و توضیح بدهد باید با مردم حرف زد. یک وقتی هست یک کسی ممکن است بگوید من با وجود این توضیحات باز هم تو را قبول ندارم، خیلی خب نداری، منتهی تو قبول نداری، دوتا سؤال: 1) میتوانی سیستم را بهم بریزی؟ یعنی اینجا رئیس یک دانشگاهی، مدیر یک کارخانهای، یک قانونی میگذاری که باید در کارخانه اینطوری کار کنید، اگر بخاطر منافع شخصیات این کار را کردی، که اصلاً باید فوری تو را کنار بگذارند و تو را عزل کنند، تقوا نداری. اگر داری به مصلحت کارخانه و آن کار داری این کار را انجام میدهی، بر همه اطاعت از تو واجب است. اگر کسی انتقاد و سؤال دارد حق دارد سؤال و انتقاد کند و تو هم وظیفه داری جواب بدهی. حتی وسط جنگ! در جنگ جمل یا صفین است یکی از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) میآید میگوید آقا من سؤال دارم. در سختترین و بدترین شرایط جنگ؛ بعد یکی از اصحاب میگوید برو آقا، مگر الآن وسط جنگ وقت پرسش و پاسخ است؟ حضرت امیر(ع) میگویند بله وقتش هست، من به سؤال تو جواب میدهم. میپرسید که آقا ما چرا داریم با اینها میجنگیم؟ حضرت امیر(ع) فرمودند به این دلیل. بله باید جواب بدهد. اما حالا اگر شما جواب دادید، اختیاراتتان هم قانونی است، صلاحیتتان را از دست ندادید، اما در مصداق آن تصمیمگیریتان یک کسی با شما مخالف است میگوید آقا این تصمیم شما غلط است یا من با شما در این مورد مخالف هستم اینجا چه کار باید کرد؟ پس یکی این بود که شما قبول نداری آیا میتوانی اطاعت نکنی و سیستم را بهم بریزید؟ گفتیم نه. مثلاً آن کسی که در یک کارخانه یا تشکیلاتی است آن نمیتواند بگوید که من تصمیم مدیر را قبول ندارم، سؤال هم کردم او هم نظرش را گفته، باز هم نظرش را قبول ندارم بنابراین کارخانه را بهم میریزم. تو حق نداری. اصلاً مفهوم امامت، مدیریت به معنای عقلانی و حقوقی آن همینجاها معلوم میشود که اگر قرار باشد هرکسی ب تشخیص خودش عمل کند که پس چه جامعه و چه مدنیتی؟ این مخصوص ولایت فقیه هم نیست در تمام حکومتهای دنیا همینطور است. در حکومتهای لائیک هم همین طور است. مگر در حکومتهای سکولار، لائیک،کمونیستی، لیبرالیستی، فاشیستی هرکس هرچه تشخیص میدهد شروع میکند هرکار دلش خواست میکند؟ نخیر؛ باید تابع قوانین باشی ولو این که قبول نداری. آیا میتواند سؤال کند و اعتراض کند؟ بله، جواب او را باید به او بدهند. آیا میتواند بعد از این که جواب دادند و در چارچوب اختیارات یک قانونی نوشته شد این مخالفت عملی بکند؟ هرگز. چون سیستم بهم میریزد. نه فقط اینجا، هیچ جای دنیا چنین امکانی وجود ندارد. یک سیستم در دنیا نشان بدهید که در سیستم مدیریت، بشود آن را فلج کرد با استناد به این که بنده نظر مدیر را قبول ندارم! اینطور نظام عقلانیت و مدیریتی است؟ اصلاً دولت مدرن معنیاش همین اطاعتپذیری است. منتهی مبنای اطاعتپذیری باید مبنایش شرعی باشد و نکته دوم این که آیا اگر اشکال خاص دیگری بود چطور منتقل شود؟ از طریق نمایندگان. مثلاً الآن خبرگان هستند حتماً باید اگر اشکالاتی هست به خبرگان منتقل بشود، با رعایت ادب، بخشی هم عیبی ندارد به عنوان سؤال در افکار عمومی مطرح شود و جواب هم بگیرد، عیبی ندارد. زمان پیامبر(ص) و ائمه(ع) هم همینطور بوده است. اما این که باب توهین و اهانت، یکی باب مخالفت عملی و هرج و مرج، بعد از این که یک قانونی صادر شد و تضعیف سیستم، قوانین، اختلال در قوانین، اینها دیگر غلط است همه نظامات دنیا اینها غلط است نه فقط در ولایت فقیه. از طریق آن نماینده خاص هم آن مسئله باید ارجاع شود بررسی کنند نمایندگان مردم و منتخب مردم هستند آنها حق دارند اگر تشخیص دادند ولی فقیه یا رهبری صلاحیت رهبری را از دست داده، یا مثلاً دارد از اختیاراتش سوء استفاده میکند یا دیگر آن صلاحیتها را ندارد عزل کنند و تغییر بدهند و کس دیگر را بیاورند، اول استیضاح کنند توضیح بخواهند اگر جواب نداد تغییر بدهد.
این بخش امر به معروف و نهی از منکر را جمعبندی کنم. در روایت هست که امام باقر(ع) و از اهل بیت(ع) و از پیامبر(ص) فرمودند همه امت، همه مردم نسبت به همه شرایط جامعه مسئول هستند ولی مراتب عقلانی مدیریت باید رعایت شود. مثل یک دانشگاه، یک کارخانهای، هر سیستم دیگری که همه مسئول هستند و همه جایی دارند و باید جای خودشان قرار بگیرند حق سؤال و گفتگو هم دارند حق بهم ریختن سیستم و اختلال در سیستم، نافرمانی از مدیریت را ندارند در تمام سیستمهای دنیا همینطور است از این جهت، ولایت فقیه با حکومتهای دیگر هیچ تفاوتی ندارد تازه اینجا بازتر هم هست چون بحث امر به معروف و نهی از منکر هم داریم، در خیلی از سیستمهای دیگر شما خیلی از حرفها را نمیتوانید بزنید. امام باقر(ع) فرمود: إنَّ الأمرَ بِالمَعروفِ و النَّهیَ عَنِ المُنکَرِ» حضور اجتماعی، نظارت اجتماعی، نقد اجتماعی و مطالبات. امر و نهی یعنی مطالبه؛ «سَبیلُ الأنبیاءِ، و مِنهاجُ الصُّلَحاءِ» این راه انبیاء است و این روش صالحان و درستکاران است یک جامعه صالح، یک حکومت صالح، مردم صالح این روش را پس نمیزنند «فریضَةٌ عَظیمَةٌ» یک واجب بزرگ شرعی و دینی است اگر امر به معروف و نهی از منکر را کنار گذاشتید و نظارت و نقد عمومی را کنار گذاشتید فقط نظم جامعهتان بهم نمیریزد خلاف شرع هم انجام دادی «بِها تُقامُ الفَرائضُ،» اگر این باشد بقیه واجبات و احکام محترم میماند و اجرا میشود و اگر این نباشد زیر پای بقیه هم سست میشود چون این مدافع همه احکام است «و تَأمَنُ المَذاهِبُ،» امنیت اجتماعی میخواهید، امنیت راهها، امنیت ارتباطات؛ حالا این «مذاهب» به معنی عمدتاً راه و ارتباط است حالا اگر کسی بگوید نخیر، به معنای مذاهب جدید هم هست، امنیت المذاهب، این نیست، اینجا به معنای امنیت راههاست، «و تَحِلُّ المَکاسِبُ،» اقتصاد، روابط اقتصادی، امنیت، بازار، امنیت بازار سالم هم بخواهی و اقتصاد سالم هم بخواهی باز باید نقد و نظارت و امر به معروف و نهی از منکر باشد. « و تُرَدُّ المَظالِمُ،» جبران ستمها و ظلمها و اجرای عدالت؛ «و تَعمُرُ الأرضُ،» توسعه و آبادی زمین میخواهید، توسعه و پیشرفت مادی میخواهید باز هم باید نظارت امر به معروف و نهی از منکر باشد «و یُنتَصَفُ مِنَ الأعداءِ، و یَستَقیمُ الأمرُ.» اگر بخواهید از دشمنانتان هم بخواهید انتقام بگیرید و جلوی آنها بایستید و نگذارید دشمنان داخلی و خارجی به جامعه شما ضربه بزنند، باز باید باب امر به معروف و نهی از منکر باز باشد. «و یَستَقیمُ الأمرُ» یعنی باید کل امورتان، دینی و دنیوی بخواهید روبهراه باشد همهتان باید احساس مسئولیت کنید، بالا و پایین نداریم، و همه بایستی مراقب باشید و دلسوز باشید و در دفاع از ارزشها و مقابله با ضد ارزشها موضع بگیرید.
پس این اِشکال هم که میگویند در حکومت دینی، یک نفر مسئول دین و دنیاست، یا یک گروهی علما هستند، بقیه برویم سراغ مسائل شخصیمان! هرگز چنین چیزی نیست. اما از آن طرف اگر پرسیدید چطور میشود امر و نهی و نظارت و انتقاد، در عین حال بگوییم تضعیف نظام نشده، ساحت رهبری مثلاً محفوظ بماند و بیحرمتی نشود، این خیلی راهش روشن است به لحاظ نظری خیلی روشن است و به لحاظ عملی هم باید ساختارسازی کنید بروید ببینید کجا مشکل است بروید به لحاظ قانونی راه حلهایی پیدا کنید.
خلاصهاش هم همین یک کلمهای بود که عرض کردم سؤال از مدیران و حاکمیتها – این که میگویم در همه جاست چه ولایت فقیه چه غیر آن – سؤال هم معقول است هم مشروع استو انتقاد، هم معقول است و هم مشروع است. وقتی پاسخ شنیدید اگر قانع نشدید اختلال در سیستم هیچ نظامی در دنیا اجازه نمیدهد معنیاش این است که قانون بی قانون! هرج و مرج میشود. چون جنابعالی الآن این تصمیم را نمیپسندی، تصمیم بعدی را آن یکی نمیپسندد، تصمیم بعدی را بنده نمیپسندم، پس هرکس هر تصمیمی را نپسندید بازی را بهم بزند، مثل انتخابات که شد. یکی شکست بخورد بگوید نه من قبول ندارم دوباره انتخابات کنید. خب حالا دوباره انتخابات کردیم آن دفعه آن یکی شکست خورد یا بازدوباره شما شکست خوردید، اگر تو دوباره شکست خوردی چه میگویی؟ باز هم میگویی قبول ندارم؟ اگر بگویی قبول دارم میگوییم چرا این را قبول داری آن را قبول نداری؟ اگر بگویی آن را هم قبول ندارم؟ میگوییم پس چه را قبول داری برای چه انتخابات برگزار کنیم؟ کدام قانون را قبول داری. اگر این دفعه شما باختی آن دیگری برد، شما بردی آن دیگری باخت، بعد او گفت من حالا قبول ندارم، حالا باید چه کار کنیم؟ اگر بگویی دوباره بهم بزنیم، بگوییم پس کی؟ چون هر انتخاباتی یک بازندهای خواهد داشت. هر قانونی هر مدیریتی یک عده مخالف آن خواهند بود پس این، هیچ وقت نباید برگزار شود. اگر بگویید نه دیگر آنجا به حرف او عمل نکنید، باید بگوییم چرا؟ با چه فلسفهای؟ اگر تو مخالف بودی به حرف تو گوش کنیم اما اگر او مخالف بود به حرف او گوش نکنیم؟ ببینید این مسائل، در همه مسائل پیش آمد، اختلال در نظام، اهانت و اختلال، غلط است در همه سیستمهای دنیا همینطور است. انتقاد، درست است، سؤال درست است. اما اگر انتقاد کردیم سؤال کردیم جوابمان را هم دادند محترمانه هم سؤال کردیم جواب هم به ما دادند، بازدوباره ادامه بدهید برای تشویش افکار، برای توطئه، برای بسیج کردن افکار عمومی علیه سیستم، این دیگر اختلال در نظام است و در هیچ نظامی هم مقبول نیست.
والسلام علیکم و رحمهالله
هشتگهای موضوعی