شبکه چهار - 1 آذر 1398

معنای "درست بودن" در تعریف انسان(2) (امکان ساختارشکنی علیه جزمیات ماتریالیستی در "علوم انسانی")

گروه پژوهشی "معناشناسی علوم اجتماعی دینی "_ دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران _ ۱۳۹۳

بسم‌الله الرحمن الرحیم

اصلاً شما می‌دانید جامعه‌شناسی با روانشناسی در تعارض با هم تشکیل شده است؟ یعنی اگر دقت کنید جامعه‌شناسی با روانشناسی با هم تعارض دارند. چون روانشناسی روی عامل فردی تکیه می‌کند و می‌گوید موتور تحولاتی که شما در تاریخ و دنیا می‌بینید انگیزه‌های شخصی و روانشناسی فردی است. ما چیزی به نام قوانین اجتماعی نداریم که حاکم باشد. جامعه همان افراد هستند. اصلاً مبنای روانشناسی یک نوع فردگرایی است. مبنای شروع جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی یک نوع جمع‌گرایی است. یعنی یک واقعیتی به نام جامعه لحاظ می‌شود و برای آن قانون تعریف می‌کنی. دعوا از همین جا شروع می‌شود. اختلافی که در حوزه‌ی معارف علمی است از هیمن جا در غرب شروع می‌شود. شما می‌دانید پدر جامعه‌شناسی می‌گفت روانشناسی علم نیست. پدر جامعه‌شناسی در غرب «آگوست کنت» در تعابیر خود عیناً این را به کار می‌برد و می‌گوید روانشناسی علم نیست. اولین پدر روانشناسی مادی در غرب که اتفاقاً گرایش رفتارگرایی داشت و از روی رفتار موش و سگ راجع به قوانین روانشناسی در مورد آدم‌ها قضاوت کرده است صریح این جمله را دارد که جامعه‌شناسی مضحکه و مسخره است. چون اصلاً ما جامعه نداریم. چیزی به عنوان جامعه وجود ندارد که بخواهیم آن را بشناسیم. خب اصلاً جامعه‌شناسی می‌خواهد قوانین علمی جامعه را بشناسد و می‌تواند بشناسد و بعد پیش‌بینی و پیش‌گویی کند و بعد راه حل بدهد اختلافی است. با کدام مبانی این کار را بکند؟‌ به چه دلیل جامعه‌شناسی علم است و روانشناسی علم نیست؟ چون اصالتاً هر دوی این‌ها نمی‌توانند با هم علم باشند. مگر این‌که بگویی یکی فرع دیگری است. دوم به چه دلیل جامعه قوانین دارد؟ قوانین یعنی گزاره‌ای که سه صفت دارد. قانون این است. ضروری، کلی و دائمی. ضرورت، دوام و کلیت. کسی که می‌گوید جامعه قوانین کلی علمی دارد یعنی اتفاقاتی در جامعه می‌افتد که این اتفاقات با یک فرمول ضروری قطعی کلی اتفاق می‌افتد. خود این موضوع اختلافی است و این‌که این قانون قابل شناخت است. شما اگر کانتی باشی نمی‌توانی این حرف را بزند. مگر کسی که کانتی یا نو کانتی باشد می‌تواند چنی چیزی را بگوید که قوانین ضروری کلی ابدی بر کل تحولات اجتماعی حاکم است و همه‌ی این‌ها تجربی هم نیست ولی ذهن من به عنوان یک دانشمند این عین را عیناً درک می‌کند و مطابق با واقع است. اصلاً نمی‌توانی این حرف را بزنی. چون این‌ها تناقض است. اگر شما تابع معرفت‌شناسی هیوم باشی نمی‌توانی این حرف را بزنی. شما اصلاً نمی‌توانی به این معنا جامعه‌شناس باشی. علم جامعه‌شناسی، کشف قوانین ضروری ابدی معنا ندارد. مگر شما می‌توانی با هر معرفت‌شناسی این حرف‌ها را بزنی؟ قانونمند بودن به معنی هدفدار بودن است. کسی می‌تواند بگوید من قانون را منهای فرض هدف تعریف می‌کنم؟ آیا کسی می‌تواند چنین چیزی را تعریف کند؟‌ اصلاً شما از کجا می‌فهمی چه چیزی قانون‌مند است اگر برای آن چیز یک ذات حقیقی و حتی یک ذات اعتباری تصور نکنی و نتوانی برای این ذات مبدأ و غایتی تعریف کنی از کجا می‌فهمی چه چیزی قانونمند است. اصلاً قانون چیست؟ اگر کسی استقرایی فکر کند و تفاوت استقرا و تجربه را نفهمد چطور می‌شود؟ نگاه این فرد به قوانین اجتماعی چطور است؟ اصلاً تو می‌توانی به قوانین قطعی تجربی برسی؟ نمی‌توانی. اگر در حوزه‌ی فلسفه‌ی معرفت لا ادری باشی می‌توانی جامعه‌شناس بشوی؟ اصلاً جامعه‌شناسی در این تفکر معنی دارد؟ اتفاقاً این تفکر الان حاکم است و در حوزه‌ی جریان‌هایی مثل پست‌مدرن خیلی قوی است. این جریان شکاک نسبی‌گرا که اپیستماهای مختلف را تعریف می‌کند. شما تا امکان مقایسه‌ی دو پدیده را نداشته باشی نمی‌توانی بفهمی یک چیزی قانونمند است یا نه. اگر از قوانین اجتماعی حرف زدی مجبور هستی از سنت تاریخ و قوانین تاریخ و فلسفه‌ی تاریخ حرف بزنی. آیا با هر مبنایی در حوزه‌ی معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی و هستی‌شناسی می‌توانی به چیزی به نام فلسفه‌ی تاریخ قائل باشی؟ اگر کسی گفت من برای تاریخ و جامعه فلسفه و قانون قائل هستم به این معناست که برای این‌ها غایت قائل است. غایت تاریخ را فهمیدن و اثبات کردن یا رد کردن با کدام مبنای معرفت‌شناسی ممکن است و با کدام معنا محال است؟ دیدی اختلافات از کجا شروع می‌شود؟ حالا بگویند جامعه‌شناسی اسلامی و تاریخ‌نگاری مورخ و روانشناسی. فرض کنید به حوزه‌ی جامعه‌شناسی توسعه آمدید. یک مقدار زیادی از قوانینی که در حوزه‌ی جامعه‌شناسی توسعه بحث می‌کنند در حالی که در این حوزه نمی‌توانند از قانونمندی مطلق هم حرف بزنند اما یک بخشی از آن مدیون نظریه‌های کانتی است. یعنی الان شما در عالم معرفت در مغرب‌زمین تقریباً مقاومت جدی را در برابر این گسستگی مهم کانتی بین ذهن و عین نمی‌بینید. یعنی سایه‌ی آن در غرب روی تمام علوم انسانی و علوم اجتماعی پهن است و همین‌طور همه‌ی دانشگاه‌های دنیا که ترجمه می‌کنند. اگر شما گفتی معرفت و مطابقت با واقع در حوزه‌ی قانون‌یابی برای تاریخ و جامعه امکان ندارد، البته تقریباً خیلی از این‌ها به حوزه‌ی متافیزیک می‌رود چون همه‌ی این‌ها تجربی نیست. چه کسی کل تاریخ را تجربه کرده است؟ چه کسی تمام جوامع بشری را استقرا کرده است؟ اصلاً چه کسی می‌تواند این کار را بکند؟ به لوازم نظری و عملی این انقطاع از واقعیت اعتراضاتی شده است چون می‌بینند یک جاهایی به بن‌بست و تناقض می‌خورند اما بالاخره اگر شما نظریه‌ی آنالاتیک و سنتتیک که می‌گویند ما دو دسته قضایا داریم و احکام پسینی و پیشینی داریم و مقولات فاهمه داریم، این‌ها یا درست است یا غلط است. نظریه در باب استدلال‌های جدلی الطرفین در مقولات ماورای طبیعت، تفکیک بین واقعیت و فهم ما از واقعیت در همه‌ی مسائل، مداخلات فعال ذهن در مقام شناخت که تماشاگر تبدیل به بازیگر می‌شود. ذهن شما تماشاگر واقعیت اجتماعی نیست بلکه بازیگر است و واقعیت را می‌سازد. آن چیزی که هست را نمی‌بیند. معلوم نیست که می‌بیند یا نمی‌بیند. اگر شما گفتی امکان شناخت واقعیت از ما سلب شده و در حوزه‌ی مسائل فراشناختی و متافیزیک امتناع دارد و کلاً باب معرفت متافیزیک مسدود شد، آیا می‌توانی فیلسوف جامعه باشی؟ یعنی می‌توانی فلسفه‌ی اجتماع بگویی و بنویسی؟ چون فیلسوف جامعه یک بحث متافیزیکی می‌کند. شما می‌توانی روانشناس باشی اما از فلسفه‌ی روانشناسی بحث نکنی؟ شما می‌توانی کانتی باشی و از فلسفه‌ی روانشناسی به معنای دقیق کلمه که مطابق با واقع است بحث کنی؟ این‌ها سوالاتی است که به آن جواب نمی‌دهند و همین‌طور جلو می‌رویم. بعد تا می‌گویی اسلام در این حوزه‌ها حرف دارد، معرفت‌شناسی اسلامی در تک تک این مسائل حرف دارد، می‌گویند حرف نزنید. کجای حرف‌های کانت را قبول داری و کجای آن را قبول نداری و چرا؟ این یک نمونه به عنوان مثال است که حکمت نظری تعطیل می‌شود و فلسفه و عقلانیت غیر تجربی تقریباً تعطیل می‌شود و در حوزه‌ی اخلاق هم اثر خود را می‌گذارد. سوال این است که شما تعلیم و تربیت را می‌توانی از اخلاق جدا کنی؟ این‌ها این کار را کرده‌اند. گفت ما کردیم و شد، این‌ها هم کردند و شد. روانشناسی را از اخلاق و تعلیم و تربیت را از اخلاق جدا کردند. خلق و اخلاق چیست؟ روان انسان چیست؟ انسان کیست؟ نسبت این روانی که شما می‌گویید با روح چیست؟ نسبت روح با جسم چیست؟ نسبت روح با ذهن چیست؟ نسبت ذهن با جسم چیست؟ حافظه چیست؟ انگیزه چیست؟ اندیشه چیست؟ رابطه‌ی انگیزه و اندیشه چیست؟ این‌ها سوال‌های واحدی با ده‌ها پاسخ متناقض است که در خود روانشناسی و تعلیم و تربیت داده‌اید. خب ما هم یکی از این‌ها باشیم. این حداقل مسئله است. خیلی راحت قابل فهم است. اگر کسی به حوزه‌ی اخلاق آمد و گفت امکان استدلال نیست. چنان‌چه شما از کانت به بعد نمی‌توانی در اخلاق استدلال نظری کنی. صحبت از وجدان است و صحبت از استدلال نیست. حالا آمدی و باب استدلال را بستی. اخلاق عملی فقط معطوف به وجدان ماند و این‌که یک تکلیف قابل تأمین باید حس بشود و از این‌جا به بعد اخلاق است. این‌ها اخلاقی‌ترین رویکردهاست. شما دیگر از پس دفاع از اخلاق به لحاظ فلسفی و علمی بر نخواهید آمد. وقتی اخلاق دیگر علمی نبود، روانشناسی و تعلیم و تربیت شما یک مسیر دیگری را می‌رود. روان‌درمانی‌های تو هم یک مسیر دیگری می‌رود. نسبت تعریف از لذت با کمال، لذت جسمی، لذت روحی، لذت عقلی، لذت فردی چیست؟ اصلاً ما چیزی به نام لذت اجتماعی داریم یا به همان لذائذ فردی لذت اجتماعی می‌گویی؟ لذت اجتماعی یعنی چه؟ مثل این‌که جامعه یک کسی است که خودش لذت می‌برد. همه‌ی این‌ها قابل بحث است. روی تک تک این اتم‌ها و مولکول‌ها باید بحث بشود که کدام از این‌ها با مفاهیم قرآن و حدیث و با استدلال عقلی و برهانی و تجربی قابل جمع است و کدام نیست. دکترین کانت در مفاهیم متعالی عقل محض در استدلال‌های دیالکتیکی جدلی الطرفین در حوزه‌ی متافیزیک یک تعریفی از عقلانیت داده است و با این مبانی عقل یک تعریفی پیدا کرده است. این یک تعریف است که در خود مکاتب غربی هم خیلی‌ها با این تعریف موافق نیستند و نبوده‌اند. مفاهیم عقل محض فقط با استنتاج به دست می‌آید. با هیچ داده‌ی تجربی در نمی‌آید. مفاهیمی مثل نفس، جهان و خداوند این‌طور هستند. خود کانت می‌گوید این‌ها سه معنای غیر تجربی هستند و در عقل محض هستند و آن وقت یک مغالطاتی طرح می‌کند و می‌گوید این‌ها اصلاً قابل حل نیست. استدلال‌ها همه از دو طرف جدلی می‌شود. با این تعریف از عقل راست می‌گوید. ما در همین تعریف جنابعالی از عقل اشکال داریم. می‌گویند بالاخره این متدلوژی جهانی است و همان عقل و تجربه است. یعنی چه که جهانی است؟ در تعریف عقل و غیر عقل این همه اختلاف است. این همه مکاتب بر سر چه چیزی به وجود آمده است؟ با این تعریف کانتی از عقل مسائل عمده‌ی مابعد الطبیعه یعنی خدا، اختیار، نفس دیگر قابل معرفت نیست. دیگر علمی نیست. شما نمی‌توانی هیچ تعریف علمی از این‌ها بدهی. از این‌جا به بعد است که راه ایمان و اخلاق و ارزش‌ها جدا می‌شود و به یک طرف می‌رود و غیر علمی می‌شود. چون این‌ها در حوزه‌ی تجربه نیستند. این‌ها حسی نیستند. مسیر معرفت و علم و آگاهی هم به یک سمت دیگر می‌رود. با این تعریف از عقل روشن شد که اخلاق علمی نیست. روشن است که توحید و نبوت و وحی مفاهیم غیر عقلی هستند. چون اصلاً عقل در این حوزه امکان داوری ندارد. کانت آمده و فطریات عقل نظری دکارت را رد کرده است. حالا اگر شما یک جامعه‌شناس هستی که فطریات عقل نظری دکارت را قبول داشته باشی و کانتی نباشی، آیا انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی و روانشناسی شما با کانتی‌ها فرق می‌کند؟ کسی هست که بگوید فرق نمی‌کند؟ کسی هست که بگوید این متدلوژی جهانی است؟ یعنی چه؟ متد کانت با متد دکارت اصلاً قابل جمع نیست. ما راجع به خود غرب بحث می‌کنیم. او از فطریات عقل نظری حرف می‌زند و این از فطریات عقل عملی حرف می‌زند. او این را رد می‌کند و این هم او را قبول ندارد. نگاه معرفت‌شناسی اسلامی به فطریات عقل نظری چیست؟ نگاه آن به فطریات عقل عملی چیست؟ متفکران اسلامی نه کانتی هستند و نه دکارتی هستند. یک شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با هر کدام از این دو دارند و یک جاهایی هم نه کانتی هستند و نه دکارتی هستند. مثلاً کانت می‌گوید مفاهیم پیشینی و غیر تجربی مبتنی بر ساختمان خود ذهن است. اشتباه بوده که این‌ها برای نظام‌های مابعد طبیعی سنگ بنا قرار داده شده است. چرا اشتباه بوده است؟ برای این‌که جنابعالی مقولات ثانی فلسفی را متوجه نیستی. اشتباهی نشده است. متوجه نیستی. تو مفاهیم فلسفی را از مفاهیم منطقی تشخیص نداده‌ای. این آثار خود را جامعه‌شناسی و روانشناسی و در همه‌ی علوم نشان می‌دهد. شما فکر می‌کنید این‌هایی که در روابط بین‌الملل و دیپلماسی می‌گویند راه منافع ملی از راه ایدئولوژی و ارزش‌ها جداست در کجا ریشه دارد؟ حالا آن‌هایی که می‌گویند این چیزها را نمی‌فهمند منتها آن‌هایی که قبل از این‌ها در غرب گفته‌اند و این‌ها ترجمه می‌کنند در کجا ریشه دارد؟ ریشه‌ی این‌ها آن است که ما یک چیزهایی به نام منافع و فایده داریم و یک چیزهایی هم به نام ارزش‌ها داریم و یک چیزی هم به نام حقیقت داریم که این‌ها از هم جدا هستند. با هم در رقابت قرار می‌گیرند. آن‌ها توهم و مالیخولیا است و این‌ها واقعیت و علم است. یعنی اختلاف از همین تعریف فایده و حقیقت شروع می‌شود و این‌که آیا ارزش‌های اخلاقی ریشه‌ی نفس‌الامری دارند یا ندارند. آیا فایده همان حقیقت است یا فایده و حقیقت در برابر هم تعریف می‌شوند؟ اختلاف از این‌جا شروع شده است. حالا در جامعه‌شناسی و سیاست و اقتصاد و روابط بین‌الملل می‌آید و جواب می‌دهد. این به آن سمت می‌رود و آن به این سمت می‌آید. فکر می‌کنید چرا بعضی‌ها می‌گویند تسلیم شدن عقلانیت است و هزینه دادن معقول نیست؟ مثلاً می‌گوید شکم از شرف مهم‌تر است. این‌ها در غرب مبنا دارد. نگاه اسلامی و مادی از همین جاها شروع می‌شود. چنان‌که اختلافات نگاه مارکسیستی و سرمایه‌داری از همین جا شروع می‌شود و هر کدام به یک سمت می‌رود. اگر شما گفتی ما با معرفت‌شناسی کانت جلو می‌رویم و مابعد الطبیعه از خدا تا معاد تا گزاره‌های توصیفی اخلاقی در مورد مرز ارزش و ضد ارزش قابل اثبات علمی نیست یعنی عقلانیت یک طرف است و مهم‌ترین مسائل بشری یک طرف دیگر است و این‌ها ربطی به همدیگر ندارند. از این‌ها دو نوع جامعه‌شناسی بیرون می‌آید، دو نوع مکتب اجتماعی بیرون می‌آید، دو مکتب روانشناسی بیرون می‌آید. چطور این‌ها را نمی‌فهمند؟ حالا این‌که کانت آمده و مسئله‌ی خودش را با خدا و اخلاق از یک راه دیگری حل کرده و به جای این‌که از حکمت نظری به حکمت عملی بیاید، می‌گوید مابعد الطبیعه و اخلاق را مستقیم از عقل عملی می‌گیرم و این‌جا احتیاجی به عقل نظری نداریم، یک بحث دیگر است. ایشان مشکل خودش را حل کرده است و الا گره‌ی کوری که خودش ایجاد کرده را باز نکرده است. بقیه گفتند ما اشکال تو را قبول داریم ولی راه حل تو را قبول نداریم. مسائل اخلاقی و معنوی را کلاً از عرصه‌ی علوم انسانی یا اجتماعی حذف کردند. یا این‌که فرض بفرمایید می‌گوید موضوع علوم انسانی انسان است. موضوع هر علمی یک تعریفی دارد. دیگر اسلامی بودن آن کجاست؟ می‌خواهید تعریف را عوض کنید؟ مثلاً می‌گویند انسان حیوان ناطق است. حالا چه شما مسلمان باشی چه مسیحی باشی و چه کمونیست باشی. تعریف انسان همین است. اولاً در مفهوم تعریف خود حیوان، حیات، نطق، در این‌که آیا تعریف انسان حیوان ناطق باشد یا چیز دیگری باشد، اختلاف است. چنان‌که بعضی از متفکران اسلامی می‌گفتند به جای حیوان ناطق باید بگویی حی متأله است. بین حی و حیوان فرق است. توجه اصلی موجود زنده و حیوان به مقوله‌ی حیات فیزیولوژیک و بیولوژیک است. حی با حیوان فرق می‌کند. ناطق بودن و نطق تفسیرهای مختلف دارد ولی مرز بین انسان و غیر انسان لزوماً این نیست. شاخصه‌ی اصلی که انسان قائم به ذات آن است مسئله‌ی تأله است. یعنی اصلاً تعریف از انسان دادن بدون نگاه به نسبت انسان با خدا امکان ندارد. یعنی اصلاً انسان مستقل از خداوند قابل تعریف ذاتی نیست. چون استقلال وجودی ندارد. ضمن این‌که تمام این‌هایی که در علوم انسانی گفتید انسان حیوان ناطق است، اگر همین باشد و واضح است پس چرا در تعلیم و تربیت به این جناب حیوان ناطق ده سفارش متضاد می‌کنی؟ چرا راجع به همین جناب حیوان ناطق این همه مکتب به وجود آمد؟ چرا در روانشناسی این‌طور گیج‌بازی در می‌آورید؟ چرا یک نفر یک چیزی را می‌گوید و دیگری می‌گوید این حرف مزخرف است. شما که می‌گویی تعریف انسان واضح و علمی است. شما که می‌گویی تعریف انسان واضح و مشخص است. چطور مشخص است که این همه مکاتب در روانشناسی وجود دارد؟‌ شما مفهوم لیبرالی ماهیت انسان را در نظر بگیرید. یک وقت می‌گویی سنگ بنای علوم انسانی و علوم اجتماعی خود را این مفهوم قرار می‌دهم. این چه مفهومی است؟ می‌گوید تمام افعال انسان بدون استثنا ناشی از انرژی طبیعی امیال و غرایز نفسانی بشر است. خب ما همین جا اشکال داریم. چه کسی گفته تعریف انسان همین است؟ منشأ تمام افعال انسان مطلقاً و منحصراً انرژی‌های غریزی است؟ اصلاً این‌طور نیست. این غلط است. ما از همین جا اشکال داریم. این تعریف کامل و جامع انسان نیست. این تعریف بخشی از انسان است. این بعد طبیعی انسان است. شما ماهیت لیبرالی انسان را نقطه‌ی شروع روانشناسی و جامعه‌شناسی قرار بده. ماهیت فرویدی انسان را نقطه‌ی شروع قرار بده. تعریف مارکسیستی از ماهیت انسان را نقطه‌ی شروع قرار بده. معلوم است که سه جامعه‌شناسی و سه روانشناسی بیرون می‌آید. اما بیا و تعریف اسلامی از انسان را نقطه‌ی شروع قرار بده. روانشناسی اسلامی از این‌جا شروع می‌شود. تو تجربه را قبول داری و ما هم آن را قبول داریم اما تعریف‌های ما از تجربه فرق می‌کند. تعریف خود شما از دلالت و اعتبار تجربه متفاوت است. ممکن است بعضی از شما به ما شبیه باشید و از یک جهاتی متفاوت باشید. ممکن است با همه‌ی شما هم متفاوت باشیم. بدیهیات را قبول داری یا نداری؟ برهان قیاسی را قبول داری یا نداری؟ می‌توان از یک چیزی به چیز دیگری رسید؟ ذهن چطور کار می‌کند؟ به این سوالات جواب می‌دهید و متفکران اسلامی هم جواب می‌دهند. بعد می‌پرسند فرق متفکر مسلمان با غیر مسلمان چیست؟ فرق این است که شما بین خودتان غیر مسلمان‌ها در تعریف عقل و تجربه و شهود اختلاف نظر دارید. پس این مقدار اختلاف نظر ممکن است. با ما هم اگر به همین مقدار به رسمیت بشناسید ما قبول داریم. از ما هم دلیل بخواهید. ما هم دلیل می‌آوریم. اما یک تفاوت بین مسلمان و غیر مسلمان، مثلاً یک مسلمان و مارکسیست، یک مسلمان و لیبرالیست در بسیاری از عرصه‌های پایه از تعریف تا شقوق، از توصیف تا توصیه یک جاهایی به هم شبیه و یک جاهایی با هم متفاوت هستند. ما می‌گوییم به عقل و تجربه و شهود یعنی ابزار عادی معرفت بشری یک ابزار دیگر هم اضافه می‌شود که از طریق همین ابزار معرفت بشری یعنی با همین عقل و شهود به آن می‌رسیم و آن مقوله‌ی نبوت و وحی است. وحی هم ضد عقل نیست. گفتیم تعارض عقل قطعی و وحی قطعی محال است.

با توجه به مطالبی که فرمودید در واقع ما باید خودمان جدا از این مبانی یک علوم اجتماعی اسلامی عرضه کنیم و این‌که نباید این علم اجتماعی را اصلاح کنیم. اگر این اتفاق بیفتد و ما بخواهیم با مبانی خودمان یک علوم اجتماعی اسلامی ارائه بدهیم دوباره در رده‌ی همان مکتب‌ها قرار می‌گیریم. یعنی از نگاه غیر می‌گویند این هم قبول است و یک مکتب از مکتب‌های دیگر است. فرق این با مکتب‌های دیگر چه می‌شود؟‌ می‌توانیم ما هم باشیم. می‌توانیم یک مبانی تناقض‌آمیزی با آن‌ها داشته باشیم.

 از این‌ جهت هیچ فرقی نداریم. کفار راجع به مسلمان‌ها چه می‌گویند؟ کفار راجع به مسلمان‌ها می‌گویند این‌ها حرف ما را قبول ندارند و ما هم حرف این‌ها را قبول نداریم. این‌جا هم همین را می‌گویند. اختلاف که هیچ وقت برداشته نمی‌شود. شما اگر فکر کرده‌ای ما وقتی موفق می‌شویم یک جامعه‌شناسی با این رویکرد به وجود بیاوریم که همه همه‌ی ابعاد آن را قبول کنند، اشتباه است و اصلاً چنین چیزی محال است. در مورد هیچ مکتبی هم اتفاق نیفتاده است.

پس در این صورت ما هم نباید از مکتب‌های مختلف انتقاد کنیم.

نه، من انتقاد نکردم. مگر من چه گفتم؟

شما گفتید مبانی این مکتب‌ها متناقض است.

این جواب چه سوالی بود؟ جواب آن کسانی بود که گفتند منابع و متدلوژی علم جهانی است و یکی است و فقط هم همین است. ما به آن‌ها گفتیم کجا یکی است؟ شما کانتی باشی یا نباشی فرق می‌کند. مثلاً «وبر» روانشناس است، «اسپنسر» هم روانشناس است. فرق این‌ها بر سر چه چیزی است؟ جایی که بر سر یک موضوع واحد اظهار نظر می‌کنند و با هم اختلاف دارند بر سر چه چیزی تفاوت دارند؟ شما اگر می‌گویی متدلوژی یکی است و آن هم جهانی است پس این دعواها بر سر چه چیزی است؟ مثلاً نگاه «دورکیم» به جامعه با نگاه «مارکس» یکی است؟ این‌ها در متدلوژی اختلاف دارند. اختلاف از متدلوژی و تعریف و روش شروع می‌شود و این‌که کدام مهم است و کدام مهم‌تر است و به چه روشی می‌توان به چه چیزی رسید. من نگفتم چون غیر مسلمان‌ها با هم اختلاف دارند پس به درد نمی‌خورند. من جواب کسانی را دادم که می‌گویند ما یک متدلوژی علمی واحد جهانی داریم، پس شما مسلمان‌ها چه می‌گویید؟ گفتم چنین چیزی نیست. اگر یادتان باشد در آن جلسه گفتم که حتی بین متفکران مسلمان در هر رشته‌ی علمی اختلاف نظر به وجود می‌آید. منتها این اختلاف‌ها بازی در این زمین است. یعنی فرض کنید مثل اختلاف‌های 5 نفر جامعه‌شناس مارکسیست است که این‌ها محکمات مارکسیسم را قبول می‌کنند و در آن زمین با هم بازی می‌کنند. لیبرالیست‌ها هم همین‌طور هستند. مسلمان هم همین‌طور است. اگر شما فکر کرده‌ای یک مکتب خاصی در علوم اجتماعی هست که تمام جهان آن را قبول کرده‌اند یا قبول می‌کنند اشتباه است و چنین چیزی وجود ندارد. این‌که می‌بینی این کتاب‌ها و متن‌ها در تمام دانشگاه‌ها هست برای این است که این‌ها آتوریته و سیاست است. این‌ها دلیل علمی نداشته که در همه‌ی دانشگاه‌های دنیا ترجمه بشود و آموزش داده بشود. اگر در جنگ جهانی اول و دوم اتفاق دیگری افتاده بود و مثلاً فاشیست‌ها پیروز می‌شدند، یا در این جنگ سرد کمونیست‌ها اروپا را گرفته بودند امروز در تمام دانشگاه‌های دنیا و از جمله دانشگاه شما متون جامعه‌شناسان مارکسیسم بود و شما این‌ها را می‌خواندید و می‌گفتیم علم جامعه‌شناسی است. در دانشگاه روانشناسی هم نظریات آن‌ها را می‌خواندید و می‌گفتید این‌ها علم روانشناسی است. این‌ها دلایل علمی نداشته است. اصلاً کسی راجع به این‌ها بحثی نمی‌کند و نکرده است. این‌ها خط قرمز است. مدرک می‌دهند. کسی بحث نمی‌کند. این‌ها تابع قدرت است. اتفاقاً این‌جا از آن جاهایی است که حرف «فوکو» یک مقدار درست است که می‌گوید این علومی که مطرح می‌شوند به دلیل علم بودن آن نیست بلکه تابع معادلات قدرت است. شما در کشورهای شرق اروپا در دانشگاه‌های روانشناسی و جامعه‌شناسی و اقتصاد می‌روی و می‌بینی به چه چیزهایی علم می‌گویند و به بچه‌ها و دانشجوها آموزش می‌دهند و می‌گویند باید امتحان بدهی تا به تو مدرک بدهیم. مثلاً آلمان شرقی و آلمان غربی همین‌طور بود. دانشگاه‌های این دو فرق داشت. روانشناسی و جامعه‌شناسی و اقتصاد و تعریف آن‌ها از انسان با همدیگر فرق داشت. این‌ها بحث علم نبود. بلکه جنگ سیاسی است. من عرض کردم شما اگر مفهوم لیبرالی از ماهیت انسان را پذیرفتی و گفتی انسان فقط برای ارضای امیال غریزی دست به عمل اجتماعی می‌زند و فقط عملی عقلانی است که این امیال را صرفه‌جویانه و بیشتر ارضا بکند هویت آدم چیزی دیگری می‌شود. هویت آدم مساوی با لذت‌جویی می‌شد چنان که شده است. اصالت لذت است. در تعریف لیبرالیستی از انسان این‌طور است و اگر این نقطه‌ی شروع تو در روانشناسی و جامعه‌شناسی و اقتصاد و سیاست شد هیچ عملی از عقل نشئت نمی‌گیرد. این عین تعریف این‌هاست. تمام اعمال فردی و اجتماعی از امیال و غرایز نشئت می‌گیرند. عقل در خدمت غرائز می‌آید و در حد عقل ابزاری عمل می‌کند. این تعریف عقل شد. آیا این تعریف از عقل جهانی است؟ نه. اگر لیبرال باشی این تعریف را داری و اگر لیبرال نباشی یک تعریف دیگر داری. می‌گویند عقل فقط می‌تواند محسوسات را در خدمت تمایلات مهندسی کند. مضبوط کند. برای آن ضابطه‌ی تجربی ایجاد بکند. انتخاب هدف با عقل نیست بلکه با تمایلات است. هیچ ربطی به عقل ندارد. پای عقلانیت کجا باز می‌شود؟ بعد از این‌که شما جهت خود را غریزی انتخاب کردی و به راه افتادی فقط در مقام ابزاریابی در محاسبات بین راه که می‌خواهی وارد معرکه‌ی فعالیت‌های اجتماعی بشوی احتیاج به عقل پیدا می‌کنی که مثل دسته بیل و کلنگ می‌ماند. این یک تعریف از عقل است. با این تعریف جامعه‌شناسی عقلانی یک معنای دیگری دارد. روانشناسی عقلانی، اقتصاد عقلانی هم یک معنای دیگری دارد. یک مثال دیگری می‌زنم. اگر کسانی آمدند با الگوی مکانیکی، یعنی بر اساس دگم‌های پوزیتیویستی در منطق سرمایه‌داری گفتند ما کنش انسان را از جمله کنش فردی و اجتماعی انسان را به این شکل معنادار می‌کنیم. همان حرفی که امثال «پاراته» و دیگران گفتند. تحت تأثیر چیزی بود که در دوران آن‌ها شایعه شده بود. شایعه‌ی عصر آن‌ها این بود که می‌گفتند علم این است و آن این بود که با الگوی مکانیک نجومی می‌خواهیم نظام معرفتی بسازیم که نظریه‌ی جامعه‌شناسی هم جزوی از آن باشد. اصلاً این شایعه‌ی‌ آن دوران بود. چون در نجوم هم پیشرفت‌هایی شده بود. این‌ها آن دگم‌هایی هستند که در قرن 19 مقدس شده بودند. می‌گفتند جامعه‌شناسی و روانشناسی و اقتصاد و سیاست و حقوق بشر اگر از این‌جا شروع بشود علمی است. نقطه‌ی شروع این است. ما هیچ نقطه‌ی دیگری را نمی‌پذیریم. این همان چیزی بود که بعد منطق سرمایه‌داری را در قرن 19 و 20 درست کرد که هر کنشی در صورتی معنادار است که بتواند مقاومت‌های جدی درون و بیرون را از سر راه غریزه و لذت بردارد. این کنش عقلانی و منطقی و معنی‌دار می‌شود. حالا متدلوژی جهانی این است؟ تعریف علمی و جهانی از تعریف کنش انسانی این است که هسته‌ی اصلی علوم اجتماعی هم هست؟ اگر این است چرا در همان‌جا جریان‌های رمانتیک آمدند و گفتند ما اصل این مبنا را قبول نداریم؟ مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌ها آمدند و از یک منظر دیگری به آن حمله کردند. جریان‌های پست‌مدرن از یک جهت دیگر حمله کردند. اگزیستانسیالیست‌ها از یک جهت حمله کردند، مذهبی‌ها و مسیحی‌ها از یک جهت دیگر حمله کردند. در خود غرب از 6، 7 جهت به این مبانی حمله شد و گفتند ما این تعریف و این نقطه‌ی شروع را قبول نداریم. چه کسی گفته تعریف انسان این است؟ چه کسی گفته تعریف عقل و عقلانیت این است و چه کسی گفته این‌ها منبع متدلوژی و علم است؟ ما این‌ها را قبول نداریم. «استوارت همشیر» یک تعبیری دارد که می‌گوید هیچ ملاک و عیاری برای سنجش کنش‌ها و افعال انسانی توسط متفکران لیبرال سرمایه‌داری نه در نظر و نه در عمل یک واژه‌ی ارزشی نمی‌تواند باشد. یعنی اصلاً نمی‌تواند به خوب و بد توصیف بشود. برای این‌که در این دیدگاه اساساً ارزش و ضد ارزش معنا ندارد. معنایی ندارد جز این‌که کدام ما را به سود بیشتری می‌رساند. تعریف عمل منطقی چیست؟ شما می‌توانی در جامعه‌شناسی و روانشناسی و حقوق در سیاست و اقتصاد نظریه‌پردازی کنی بدون این‌که به این سوال جواب بدهی؟ اگر کسی می‌تواند این حرف را بزند باید بیاید و به ما هم یاد بدهد تا ببینیم چطور است. عمل منطقی چه عملی است؟ از «ماکس وبر» بپرس و ببین به تو چه می‌گوید. یک جریان خاصی در علوم اجتماعی به نام «وبری‌ها» به وجود آمدند و هنوز هم هستند. تعریف این‌ها از عمل منطقی چیست؟ آیا همان تعریفی است که مارکس می‌کند؟ اصلاً عمل منطقی در جامعه‌شناسی مارکس به نظر شما معنا دارد؟ به چه معنا معنا دارد؟ با پیش‌فرض‌های مارکسیستی راجع به انسان و تاریخ و جامعه است؟ تعریفی که وبر از عقلانیت دارد. قرائتی که امثال پاراته راجع به عقلانیت دارند. اصلاً بحث تفهم و همزادپنداری یکی از ارکان اساسی متدلوژی وبری در جامعه‌شناسی است. کجا این جهانی است؟ چه کسی می‌گوید جهانی است؟ چه کسی می‌گوید همه این را قبول دارند؟ یک جریان خاصی در حوزه‌ی علوم اجتماعی این را قبول کرده است. اصلاً من نمی‌خواهم بگویم درست است یا غلط است. ده مکتب دیگر این را رد کرده‌اند و این مبنا را قبول ندارند. او هم خود این‌ها را قبول ندارد. بنابراین دعوا همین است. اولین مشکل تئوری عقلانیت همین است که آیا عقلانیت یک مفهوم مکانیکی و جزمی هست یا نیست و به چه معناست؟ آیا پیش‌فرض‌های پوزیتیویستی برای تعریف عقلانیت درست هستند یا غلط هستند. شما دیده‌اید که در حوزه‌ی علوم اجتماعی یک تعبیری به نام «مرد سوداگر» هست. تعریف انسان اقتصادی و مرد سوداگر هست. همیشه هم مرد مثال می‌زنند. مرد سرمایه‌دار سفیدپوست است. نه زن است، نه فقیر است و نه غیر سفیدپوست است. می‌گوید مرد سوداگر که در جامعه‌شناسی لیبرال نماد عقلانیت است. دیده‌اید مرد سوداگر را چطور تعریف می‌کند؟ خب تو یک پیش‌فرض‌هایی راجع به اخلاق و حقوق بشر و خود عقلانیت داری که این‌طور تعریف می‌کنی. اولاً درجه‌ی عقلانیت هدف را کلاً مسکوت می‌گذارد که اهداف به عقلانی یا غیر عقلانی تقسیم می‌شوند یا فقط ابزار به عقلانی و غیر عقلانی تقسیم می‌شوند؟‌ کلاً اهداف در این حوزه‌ی تقسیم قرار نمی‌گیرند. آن‌ها که عقلانی و غیر عقلانی ندارند. چرا؟ چون یک تعریف خاصی از عقلانیت دارد. یک تعریف کاملاً مادی دارد. نمی‌تواند اهداف را به عقلانی و غیر عقلانی تقسیم کند. چون این یک پیش‌فرض دارد و پیش‌فرض او این است که تمام اهداف نفسانی هستند و جز نفسانی نمی‌توانند باشند. لذا در حوزه‌ی اهداف عقل کاره‌آی‌نیست و فقط در حوزه‌ی ابزار و مهندسی رفتار است که عقل و عقلانیت معنا پیدا می‌کند. این هم پیش‌فرض خاصی راجع به عقل و انسان و هدف و وسیله است. این تعریف‌ها غلط است. ما در همین‌ها بحث داریم. اختلاف نظر از همین‌جا شروع می‌‌شود. می‌گویند ما رفتار عقلانی مرد سوداگر را تعریف می‌کنیم تا فرمول کنش منطقی را که هسته‌ی اصلی علوم اجتماعی است را پیدا کنیم. یعنی یک فرد و یک انسان در جامعه چطور رفتار کند که عقلانی است. اصلاً سوال اصلی جامعه‌شناسی این است. خب پیش‌فرض‌های این سوال چه چیزهایی است؟ یک، یک محدوده‌ای در حوزه‌ی نسبت بین وسیله و هدف تعریف می‌کند. سوال می‌کنیم آیا محاسبه‌ی منطق یک رفتار یک انسان در یک جامعه از نیمه‌ی محسوس عمل باید شروع بشود یا این عمل یک نیمه‌ی دیگر هم دارد و آن ریشه است که پنهان است. به قول روزنامه‌نگار یک نیمه‌ی پنهان هم دارد. این عمل اجتماعی انسان یک نیمه‌ی پنهانی هم دارد. قبل از این‌که وارد عرصه‌ی وسیله بشود. برای این‌که ما کنش منطقی اجتماعی یک مرد سوداگر را که از نظر شما نماد عقلانیت در جامعه‌شناسی است بشناسیم و ببینیم چظور عمل می‌کند باید چه کنیم؟‌ می‌گویید معیار آن رفتار سوداگرانه است. حالا از وبر بپرس رفتار سوداگرانه چطور است؟ ببین چه می‌گوید. از مارکس همین سوال را بکن. جواب‌های این‌ها کاملاً با هم متضاد است. در خیلی از عرصه‌ها همین‌طور است. پدران جامعه‌شناسی یکی این است و یکی هم اوست. یا فرض بفرمایید رفتار عقلانی معطوف به هدف که از نظر وبر نماد رفتار عقلانی است و کنش منطقی اجتماعی است. وقتی از اکشن لوژیکال و رفتار منطقی بحث می‌کند از او می‌پرسی رفتار منطقی چیست؟ می‌گوید وقتی تناسب منطقی بین وسیله و هدف رعایت بشود. می‌پرسی منطقی بودن خود هدف چه می‌شود؟ می‌گوید قابل رد و قبول نیست. می‌گوییم رفتار عقلانی در حوزه‌ی اقتصاد اجتماعی و اقتصاد سیاسی چیست؟ می‌گوید مهندسی مصالح اقتصادی برای سود بیشتر فردی. می‌پرسیم آیا با هیچ شرط حقوقی و اخلاقی؟ می‌گوید بی‌هیچ شرط اخلاقی و حقوقی. برای چه؟ چطور است که شما منطقی بودن عمل را از اخلاقی بودن عمل جدا کرده‌ای؟ برای چه؟ در نگاه توحیدی شما منطقی بودن کنش را نمی‌توانی از اخلاقی بودن کنش جدا کنی. در این دیدگاه می‌توانی. چون ریشه‌های مباحث وبری کانتی است. چون در معرفت‌شناسی کانت قرار شد اخلاق و حقوق ربطی به واقعیت و واقع‌شناسی و علم نداشته باشد. به ماکس وبر، مارکس سرمایه‌داری می‌گویند. می‌گویند نقشی که مارکس برای سوسیالیزم ایفا کرد ماکس وبر برای جهان سرمایه‌داری ایفا کرد. بزرگ ایدئولوگ جهان سرمایه‌داری است. کسی که تفکر سرمایه‌داری را در قرن 19 و اول قرن 20 تئوریزه کرده است. این با کدام پیش‌فرض می‌گوید کنش منطقی مرد سوداگر، آن موجود تیپیکال وبری در حوزه‌ی جامعه‌شناسی عقلانی، چرا منطقی بودن یک کنش ربطی به اخلاقی بودن آن ندارد؟ چرا می‌گوید بدون هیچ شرط اخلاقی و حقوقی؟ عادلانه بودن یا نبودن کنش اجتماعی با عاقلانه بودن آن نسبتی دارد یا ندارد؟ می‌گویند نه. چرا می‌گویند نه؟ چون می‌گویند اهداف قابل عقلانی شدن نیست. متدلوژی جهانی، منابع جهانی، اهداف جهانی. کدام تعریف جهانی را می‌گویید؟ این‌ها دایره‌ی جامعه‌شناسی خود را حول مرکز رفتارهای غیر منطقی بشر در جامعه سازماندهی کرده‌اند. یعنی فقط حول رفتارهای غریزی بشر سازمان می‌دهند. در حوزه‌ی ابزار است که بحث عقلانیت و منطق را پیش می‌کشند. هم در اقتصاد این‌طور است و هم در علوم سیاسی و هم در جامعه‌شناسی و هم در روانشناسی و هم در تعلیم و تربیت هم این‌طور است. اگر کسی کانتی وبری پیش برود به این‌جا می‌رسد. حالا اگر پوزیتیویستی رفتی به یک دره‌ی بدتری می‌افتی. آن‌ها که یک حرف‌های عجیب و غریبی می‌زنند که واقعاً شنیدن آن از یک اندیشمند و متفکر بعید است. باز این‌ها یک حرفی برای گفتن دارند. یا کسانی در حوزه‌ی مکتب فرانکفورت چهار حرف دارند که آدم بتواند روی آن بحث کند. یک کسی که آمد گفت هدف‌گذاری عاقلانه در هیچ یک از رفتارهای انسانی امکان ندارد، چه می‌شود؟ حالا یک افرادی این حرف‌ها را می‌خوانند و دکتری می‌گیرند و بعد به ما می‌گویند که سیاست باید عقلانی باشد. سیاست عقلانی، دیپلماسی عقلانی، اقتصاد عقلانی. سوال من این است که این‌ها با این مبانی یعنی چه؟ اصلاً آن‌ها می‌گویند سیاست و اقتصاد و تعلیم و تربیت نمی‌تواند عقلانی باشد مگر در حوزه‌ی ابزار باشد. حالا سیاست عقلانی که شما می‌گویید یعنی چه؟ در تفکر اسلامی شما می‌توانی از سیاست عقلانی بگویی چون عقل فراغریزه را قبول داری و قابل بالفعل شدن می‌دانی. یا مثلاً منطقی بودن کنش فقط منوط باشد به این‌که درجه‌ی تناسب آن با یک هدف خاص چقدر است. حالا می‌گوییم منطقی که در هدف‌گذاری باید تعقیب بشود چه منطقی است؟ در اقتصاد و سیاست و روانشناسی و جامعه‌شناسی و تعلیم و تربیت چه منطقی است؟ این‌هایی که می‌گویم به همه‌ی علوم اجتماعی تعمیم داده می‌شود. به همه‌ی علوم انسانی تعمیم داده می‌شود. چطور داوری می‌کنی که این تناسب هست یا نیست؟ حالا یک سوال دیگر این است که داوری در مورد میزان تناسب اهداف با وسایل چطور است؟ یک سوال دیگر این است که شما با این مبنا از کجا می‌فهمید کدام وسیله به کدام هدف می‌ارزد؟ این سوال خیلی مهم است. از کجا می‌فهمی کدام هدف به کدام وسیله می‌ارزد؟ از کجا می‌فهمی که وسیله از هدف گران‌تر نشده است؟ متوجه هستید چه می‌گویم؟ شما می‌گویی وسیله جنبه‌ی آلی دارد. یعنی ابزاری است. هدف جنبه‌ی عالی دارد. سوال این است که هدف مهم‌تر است یا وسیله مهم‌تر است؟ هدف مهم‌تر است. می‌گویی هدف باید وسیله را تنظیم کند. شما با توجه به هدف وسیله را تعیین می‌کنی. و الا عاقل نیستی. حتی طبق تعریف این‌ها هم عاقل نیستی. سوال این است که شما از کجا می‌فهمید چه چیزی واقعاً هدف است و چه چیزی وسیله است؟ یعنی کدام مهم است و کدام مهم‌تر است؟ با این مبنا چطور باید فهمید؟ از کجا می‌فهمید برای رسیدن به آن هدف این ابزار و وسیله چقدر عقلانی است و چقدر نیست؟ چقدر می‌ارزد؟ چون عقلانیت از نظر این‌ها فقط به معنی ارزیدن است. به معنی ارزیدن اقتصادی و ارزیدن مادی است. از این سوالات بسیار است که راه داوری حتی در مورد این تناسب‌ها بسته می‌شود و به اهداف واسطه اکتفا می‌شود و این‌که کنش‌گر به اهداف نهایی‌تر چطور باید نگاه کند و آن‌ها را ارزش‌گذاری کند دچار مشکل می‌شود. هدف مطلق فرض می‌شود، غیر قابل بحث فرض می‌شود. وقتی شما گفتی ما هیچ شاخصه‌ی لوژیکال برای ارزیابی هدف نداریم، آن‌جا جای منطق نیست، راجع به درجه‌ی اهمیت هدف ما با کسی بحث نمی‌کنیم، هدف از پیش معلوم است و غریزی است به این معنی است که شما اطلاعات مفید و منطقی برای ارزیابی در مورد میزان حق ریسک‌پذیری خودت در این حوزه نداری. یک معامله چه زمانی عقلانی و ریسک‌پذیر است؟ وقتی شما بگویی اگر این‌ مقدار هزینه کنم برای رسیدن به این هدف می‌ارزد. ریسک‌پذیری تا یک درجه‌ای عقلانی است. از آن به بعد دیگر طبق مبنای شما هم عقلانی نیست. شما از کجا با این تعریف و روش و متدلوژی می‌فهمی که ریسک‌‌پذیری تا چه حد منطقی است؟ نمی‌توانی بفهمی. یعنی حتی این تناقض در درون خود این دیدگاه هم هست. وقتی ندانی هدف به چند می‌ارزد، چطور راجع به وسایل و ابزار و احتمالات مختلف آن‌ها را طبقه‌بندی می‌کنی و چه زمانی مطمئن می‌شوی که بهایی که برای رسیدن به آن هدف می‌پدازی عاقلانه و منطقی هست یا نیست؟ از این مسائل زیاد است. حالا نزدیک اذان شده‌ایم و من به یک سوال دیگر هم جواب می‌دهم.

این‌که شما از رویکرد اسلامی در علوم اجتماعی و انسانی می‌گویید، محصولات ثابتی دارد یا متغیر است؟ اگر متغیر است مکانیزم آن چیست؟ آیا همیشه تکاملی است یا احتمال خطا هم در آن هست؟ اگر ثابت است با حقایق متکامل و واقعیات متحول در جامعه و در انسان باید چه کار کرد؟

از این جهت هیچ فرقی بین ما و شما نیست. چون در موضوع انسان فردی و انسان اجتماعی یک پدیده‌هایی ثابت است و یک پدیده‌هایی متغیر است. آن چیزی که این‌جا معیار است میزان انطباق یا تقرب علم با معلوم است. اگر معلوم متحول است علم به او هم متحول است. اگر ثابت است علم به او هم ثابت است. اتفاقاً در دیدگاه ما تفکیک ثابت و متغیر در حوزه‌ی معلوم و علم معنا دارد و ارتباط این‌ها با هم هم معنا دارد. ما این‌جا کاملاً تابع یک تصمیم منطقی هستیم. این‌جا دینی و غیر دینی نداریم. این‌جا یک بحثی است که آیا اگر تکلیف شما در تعریف انسان و قوانین حاکم بر رفتار انسان معلوم شد، اگر آن‌جا منطقی بودن را از اخلاقی بودن و عاقلانه بودن تفکیک نکردی و درست جلو آمدی، اگر هدف و وسیله، مبدأ و غایت را درست دیدی، ممکن است در جزئیات گزاره‌ها در هر یک از این علوم اجتماعی و انسانی و هر علم دیگری اشتباه کنی؟ یک فیزیکدان مسلمان اشتباه می‌کند، یک جامعه‌شناس مسلمان اشتباه می‌کند، یک جامعه‌شناس مارکسیست و لیبرال هم اشتباه می‌کند. آیا ممکن است نظریات تو تغییر کند؟ باز هم بله. در فقه و تفسیر و حدیث چه اتفاقی افتاده است؟ این‌جا هم همان اتفاق می‌افتد. این‌جا که دیگر صد درصد دینی است و کسی نمی‌گوید فقه دینی نیست. بین فقها شما هم خطا می‌بینی،‌ هم اختلاف نظر می‌بینی، هم تحول می‌بینی و هم ثبات می‌بینی. هر چه آن‌جا می‌بینی این‌جا ببین. می‌گویند علم دینی بر فهم متون مقدس دینی مبتنی است و اگر این فهم متحول است پس یعنی علم دینی هم متحول است. شما در فقه و اصول چه می‌بینی؟ کجای علم ما متحول است و کجای آن متحول نیست؟ تفاوت این‌ها و مرز این‌ها و علت آن چیست؟ می‌گویند مسائل نظری و مشکلات عملی ثبات ندارند و مدام عوض می‌شوند. پس علم دینی هم عوض می‌شود؟ از این جهت فرقی نیست. مهم ملاک ارزش‌گذاری و زاویه‌ی نگاه است. این‌ها فکر می‌کنند چون ما از جامعه‌شناسی اسلامی می‌گوییم به این معنی است که چون اسلام ثابت است نظر جامعه‌شناس مسلمان در همه‌ی موارد سیمانی و گچ‌گرفته و ثابت است. هر سوالی که در این حوزه می‌کنند شما جواب بدهید که در فقه و اصول و تفسیر قرآن و علم حدیث چطور است. تحول هست، اختلاف هم هست. می‌گوید همه پیشرفت است یا پسرفت هم می‌شود؟ باید برای داوری پیشرفت و پسرفت ملاک داشته باشی. می‌پرسد این‌ها تکامل علم است یا انحطاط علم است؟ اصلاً این‌ها سوالاتی نیست که فقط ما به آن جواب بدهیم. همه باید به این سوال جواب بدهید. ما هم جواب خود را می‌دهیم و داده‌ایم. ما جواب آن را می‌گوییم. عین حرفی که شما در فقه و اصول تفسیر و حدیث می‌زنید، عین حرفی که در فلسفه می‌زنید، در علوم اجتماعی و انسانی با رویکرد اسلامی بزنید.

این اختلاف نظرها در حوزه‌ی علوم انسانی و فیزیک و غیره هست. شما می‌گویید بعضی از آن‌ها اثباتی یا انتقالی است.

من از هرموتیک و گرسنه و تشنه چیزی نگفتم. این‌جا یک بحثی است.

می‌خواهید بگویید این تشنگی در تفسیر وجود دارد.

نه.

آیا گفتن به این شکل نسبی‌گرایی نیست؟

آن چیزی که شما گفتی چرا. از درون آن نسبی‌گرایی بیرون می‌آید. چیزی که من گفتم نه. چون من یک چیز دیگری گفتم و شما یک مرتبه بحث هرمونتیک گادامری را پیش کشیدی که مواج‌ترین و روی هواترین هرمونتیک است که اصلاً می‌گوید هیچ جمله‌ای به خودی خود معنا ندارد. گرسنه یک معناست و هر کسی می‌تواند هر معنایی به آن بدهد. اصلاً من چنین چیزی را قبول ندارم.

اختلاف نظر وجود دارد.

اختلاف نظر فرق دارد. اتفاقاً یکی از نکاتی که شما باید به آن دقت کنید این است که هر اختلاف نظری به مفهوم هرمونتیک گادامری نیست. چیزی که گادامر می‌گوید و کسانی بدون این‌که اسم او را بیاورند حرف‌های او را این‌جا گفتند و یکی، دو دهه نان روشنفکری دینی را خوردند، غلط است. ما اصلاً آن را قبول نداریم که هیچ لفظ و هیچ گزاره‌ای هیچ معنای قطعی و حداقلی ثابتی ندارد. گرسنه و تشنه یک معانی است. آن حرف اشکال دارد. اما این‌که آیا بین متفکران اسلامی اختلاف هست؟ حتماً هست. داخل هر مذهب هم اختلاف هست. آیا ریشه‌ی این اختلاف همان بحث‌هایی است که گادامر می‌کند؟ نه. این نیست. علت‌های مختلفی دارد. حالا اگر خواستید بعداً یک جلسه‌ای بگذاریم که اختلاف نظرها چگونه به وجود می‌آیند؟ در علوم نقلی چگونه به وجود می‌آیند؟ در علوم عقلی چطور به وجود می‌آیند؟ در علوم تجربی چطور به وجود می‌آیند؟ در کدام حوزه‌ها می‌توان داوری کرد و کجا چرا نمی‌توان داوری کرد و بر اساس کدام مبنا در فلسفه‌ی علم نمی‌توان داوری کرد. باز اگر فرصتی بود من در جلسه‌ی آینده این موضوع را ادامه می‌دهم. و السلام علیکم و رحمت الله.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha