حسین، حسن است (مرثیه نجاتبخش، حماسه آزادیبخش)
در جمع اساتید و هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران- محرم 94
بسمالله الرحمن الرحیم
بنده هم عرض سلام و ارادت میکنم به محضر اساتید بزرگوار خودم، برادران و خواهران عزیز و خدا را سپاسگزارم که دوستان فرصتی پیش آوردند خدمت شما شرفیاب شویم. در باب گفتگو ما جلسه را به دو بخش تقسیم نمیکنیم، یک بخش دارد، هر بخش از عرایض بنده که دوستان لازم میدانند اظهارنظر بفرمایند، دیدگاهشان را طرح بفرمایند، یا هر نکتهای که بهنظرشان میرسد، همان وسط عرایض بنده اعمال بفرمایید و فرمایشتان را مطرح بفرمایید، منتظر اینکه آخر جلسه یک وقت ویژهای بگذاریم نمانید، همین وسط بحث، هر جا دوستان در هر مقطعی هر نظری داشتند بفرمایید ما همه استفاده کنیم، اگر هم مایل بودند، آخر جلسه هم همینطور، ما در خدمت دوستان هستیم.
راجع به فلسفه قیام عاشورا فرمودند، در این باب زیاد بحث شده و هرچه بشود، کم است. پنج سئوال طرح میکنم، چند سئوال در باب مسئله عاشورا که نه فقط فلسفه قیام عاشورا که به فقه قیام عاشورا و به عرفان قیام عاشورا هم مربوط است، چون قیام عاشورا هم فلسفه دارد، هم عرفان عاشورایی است، هم فقه عاشورایی، هم کلام عاشورایی، تفسیر عاشورایی.
چند سئوالی که مطرح میشود و مبتلا به هست یا بهلحاظ نظری یا عملی من خدمت برادران و خواهران عزیز و اساتید مکرم طرح میکنم و راجع به آن فکر کنیم و اگر دوستان نکتهای دارید بفرمایید تا همه استفاده کنیم.
پرسش اول راجع به حرکت سید الشهداء (ع) بهطور خاص و مبارزات و مجاهدات سیاسی اجتماعی اقتصادی تربیتی پیامبران خدا و اهل بیت بهنحو عام این سئوال مطرح است که از یک طرف تعابیری راجع به اولیای درجه اول خداوند بهکار میرود و جزو معتقدات ما و شماست که باید خیلی سعی کنیم که مرزی بین الوهیت و ربوبیت با عبودیت اینها طرح شود، مثلاً چون در باب سیدالشهدا عرض میکنیم، که خب از یک طرف گفته میشود حسین (ع) اسم اعظم است، مصداق قطب عالم امکان در دوره خود است، چطور در کربلا بهلحاظ مادی و نظامی شکست میخورند؟ یا این پرسش که از یک طرف میگویند اهل بیت همه از جمله امام حسین و حسین (سلام الله علیهما) و بلکه کل انبیا، کُلُهُم نورٌ واحد، همه اینها یک نور واحدی هستند، از آن طرف در مسائل تاریخی و مصداقهای اجتماعی و مبارزاتشان اساساً روش کار اینها در بسیاری از جهات متفاوت بوده است و بعد این تفاوت را بهحساب تفاوت در شرایط زمانی و مکانی و اجتماعی و موقعیت تاریخی میگذارید، خب از یک طرف صحبت از نور واحد الهی است و اینکه قطب عالم امکان هستند، ولی مطلق خداوند هستند، از یک طرف تفاوت در رفتارشان را در مسائل اجتماعی، تفاوت رفتار حضرت عیسی و حضرت موسی (سلام الله علیهما) تفاوت رفتار سایر انبیا با هم اهل بیت، این را چگونه با نور واحد بودن اینها جمع میکنیم؟ چطور است که پیامبر میفرمایند: الحسنَ و الحسین امامان، حسن و حسین رهبران امت هستند، قاما أو قَعَدا، چه وارد نبرد مسلحانه و جنگ بشوند و چه درگیر جنگ نشوند. چطور است که ما داریم از یک اسم اعظمی سخن میگوییم و از قطب عالم امکانی که جنگ و صلح در ذیل او یکجور تعریف میشود و هیچکدام از تفاوت در مقاطع تاریخیاش، شرایط اجتماعی و تاکتیکهای مبارزه نمیتواند این نور واحد را منشق به دو نور و چند نور کند، همه اولیا و انبیای الهی، انبیای بزرگ اعظام الهی، همه نور واحد هستند. این پرسش اول است که بهعنوان نمونه در همین شاه بیت آن یکی ولایت تکوینی الهی امام حسین (ع) و اهل بیت اولاً به چه معناست؟ قطب عالم امکان بودن به چه معناست؟ و مرز توحید و شرک اینجا کجاست؟ و ثانیاً این چطور با رفتارهای زمینی و بشری و عقلایی که اولیا خدا انجام دادهاند جمع میشود؟ یعنی کاملاً میشود برای رفتارهایشان محاسبه کرد، معادله چید، استدلال کرد، استدلالی که عقلای اهل دنیا هم بسیاریشان بفهمند. و سئوال دوم در این حوزه کلهم نور واحد با تعدد و تفاوت روشها که یک امر زمینی است چگونه قابل جمع است؟ چون در این باب نور واحد بودن در عین حال تفاوت نوع موضعگیریها، خب کسانی اغتشاش در موضع دینی شیعه در واکنش به حکومتها و وضعیت اجتماعیی ممکن است ببینند، جواب آنها که معمولاً به آنها گفته میشود و درست هم هست که شرایط زمان عصر امام حسن که امام حسین هم بودند و هر دو موضع پیماننامه را با معاویه، هر دو در جریان این پیمان بودند و هر دو قبول داشتند، با اتفاقاتی که بیست سال بعد در زمان عاشورا میافتد، خیلی فرق میکرده، موقعیت جامعه، نسل عوض شده است، رفتار حکومت عوض شده است، پیماننامه شکسته شده است، وضعیت پیروان اهل بیت تغییر کرده است، مسائل داخلی و خارجی تغییر کرده است، ظرف آن بیست سال اتفاقات بزرگی افتاده است، اصلاً جامعهای که در آن صلح با معاویه اتفاق میافتد، با جامعهای که در آن نبرد با یزید اتفاق میافتد، اصلاً دو تا جامعه هستند. خب این جوابی است که به اینها میدهیم. بعد یک سئوال دیگری بعد از این مطرح میشود که میگویند سَلَّمنا، پذیرفتیم که تفاوت روش میان انبیا و اولیا با اینکه همه یک مسیر حق را میروند شما میگویید تابع شرایط زمان و مکان است، خب مگر از آن طرف صحبت از ولایت تکوینی و قطب عالم امکان بودن و اسم اعظم بودن و این چیزها نمیکنید؟ اینها که مفاهیم آسمانی و مطلق الوهی است، پس چگونه تابع شرایط زمین و زمان اصلاً باید قرار گیرد؟ در محور اول به این دو سئوال جواب میدهم، تیترهای محورهای بعدی را هم عرض کنم که اگر نرسیدیم حداقل به آن بیندیشیم، هر تعداد را هم که رسیدیم عرض میکنم. یکی محور کربلای خرافی و کربلای ناب که اساساً بُعد معرفتی کربلاست، محور دوم خواهد بود اگر برسیم، محور سوم عاشورای رخوت، کربلای رخوت یا کربلای جهاد، یعنی دو نوع ذکر امام حسین داریم، دین رخوت و قعود یا جهاد یا قیام. چهارم دین غلو و افراط یا دین تعادل و پنجم امام حسین توحیدی یا امام حسین مشرکانه، زیارت توحیدی یا زیارت شرکآمیز، ما دو نوع توسل و زیارت داریم. این چند محوری است که من راجع به آنها نکاتی را یادداشت کردهام که عرض کنم، ببینیم به چندتا از آنها میرسیم.
در محور اول که بحث عرفانی الهی است، معنای قطب عالم امکان بودن که امروز راجع به امام زمان (سلام الله علیه و عج الله تعالی فرجه الشریف) بهکار میرود و در زمان هر امام و هر ولی خدا و هر نبی رسول خداوند، مصداقش آنها هستند، توضیح مختصری بدهم، البته بحث، خیلی طولانی است، این بحثی است که بهخصوص در بحث عرفان نظری بزرگان هم شیعه و هم سنی و هم صوفیان اهل متصوفه و حتی در بعضی دیگر از ادیان ابراهیمی راجع به این مقوله بحث شده، اصطلاحات خاصی دارند که نمیخواهیم وارد آن اصطلاحات شویم، تعابیری از قبل اینکه قطب اکبر یا قطب الاقطاب یا قطب اصلی عالم امکان، قطب عالم امکان یعنی مرکز و قطب اصل هستی که خداوند است، مبدأ و معاد، خداست، اما در عالم امکان چه وزنه تعادلی باید وجود داشته باشد که تعادل عالم امکان از جمله عالم ماده با عالم معنا و باطن عالم، تعادل ظاهر و باطن عالم بههم نریزد! این یک بحث بسیار مهم بسیار دقیق فلسفی و ریاضی واقعاً هست و دقت معادلات ریاضی در مباحث عرفان نظری بحث میشود. در قرآن و حدیث هم این بحث، هست. بحث همهکسفهمی هم نیست، یعنی دانستن این مفاهیم خیلی مقدمات میخواهد ولی یک آفاتی هم دارد، از جمله اینکه از این مفاهیم به اسم عرفان، صوفیگری و عرفان و مرادبازی و مریدبازی سوءاستفاده شده است، همین الان هم شما ممکن است از این قطبهای قلابی خیلی جاها ببینید، آدمهایی که سطحشان بهلحاظ نظری، عملی و اخلاقی از آدمهای معمولی پایینتر هستند ولی قطببازی و مریدبازی و مرادبازبی بلدند. سوءاستفادهها از انواع عرفانهای قلابی چه به اسم تصوف چه به اسم تشیع چه به اسم عرفانهای مدرن، نمیدانم مدیتیشن، تمرکز قوا، کشف انرژیهای پنهان در عالم و انواع و اقسام اسمهایی که روی آن میگذارند. پس اولاً قابل سوءاستفاده است چون مسئله پیچیده است و مفاهیم و الفاظ متشابه در آن زیاد هست، اگر بد بفهمی سر از شرک در میآورد، فکر میکنند قائل به خدایان بشری هستی، وقتی میگوید قطب عالم امکان یا ولایت تکوینی، تصرف در باطن عالم و این حرفها، علم غیب، منتها به اذن الله. از یک طرف ظرفیت بدفهمی و نفهمی دارد و لذا خیلی وقتها این سئوال هم پیش میآید که مگر نمیگویید ائمه علم غیب داشتند و میدانستند چه اتفاقی میافتد، خب چطور ایشان میدانست در کربلا شهید میشود، چرا رفت؟ چرا زن و بچهها را برد؟ خیال میکنند اگر کسی دانست که در یک مسیری کشته خواهد شد، دیگر رفتنش حرام است، نمیتواند تصور کند که بله میدانیم این اتفاق میافتد ولی باید بیفتد به دلایل مهمتری، به دلایل حفظ توحید، حفظ خط اصلی اسلام، تربیت بشریت، زیر سئوال بردن مشروعیت حکومت فاسدی که بهنام دین تشکیل شده است، صدها استدلال و فلسفه هم مادی اجتماعی و سیاسی دارد و هم فلسفههای تربیتی و معنوی، هم دنیوی و هم اخروی. پس هم زمینه، زمینه بدفهمی است، هم زمینه، زمینه سوءاستفاده است. هم ممکن است تفاوت شرک و توحید را در این مقوله قطب عالم امکان و این حرفها کسی نفهمد و هم بفهمند و کسانی را فریب دهند. تعابیری در متون عرفان نظری مثل قطب و مثل قوس و این چیزها بهکار رفته که در هر زمان کسانی هستند که موردنظر عام خدا هستند و کسی است که موردنظر خاص خداوند است، چه دیگران او را بشناسند چه نشناسند، چه به رهبری برگزینند و بیعت کنند و چه نکنند. این یک بعد و لایه پنهان عالم است، چون کربلا یک غیب دارد یک شهود، تمام سیره امامت و اهل بیت همینطور است، باطن دارد و ظاهر، اینکه طلسم اعظم به او داده شده، اسم اعظم داده شده، واسطه فیض است، در عالم ظاهر و باطن او واسطه فیض الهی است، اندازه فیض خداوند به عالم تابع علم اوست، تابع ظرفیت اوست، آن انسان کامل، و علم او تابع علم خداوند است. هر کدام از این جملهها صدها صفحه، هزاران صفحه بحث و توضیح دارد، واقعاً همین جمله را اهل فن اگر بخواهند بحث کنند، حداقل یک ترم باید توضیح بدهند که دقیقاً این کلمات و این مفاهیم یعنی چه که سوءبرداشت نشود. اینکه هم هدایت خلق به عهده حجت تامه خدا و انسان کامل در هر عصر است و هم قلمروی اختیارش نه فقط در فرش بلکه در عرش است، فرش و عرش، عالم غیب و شهود، ملک و ملکوت، ظاهر و باطن، و لذا سیره پیامبران و ائمه از جمله سیره سید الشهدا در شهدا یک سیره عبادی سیاسی است، خود این انقطاع یا تقابل دیدن بین عبادی بودن و سیاسی بودن، بالاخره اگر عبادت است یعنی چرتکه سیاسی نمیاندازی، تو میخواهی خدا را راضی کنی، دیگر اینکه چه اتفاقی میافتد، مهم نیست، اگر سیاسی است یعنی باید شما تابع معادله قوای سیاسی باشید، بفهمی معادله قوا در عالم سیاست روی زمین چگونه است، چکار کنی معقول است و چکار کنی معقول نیست اما اینکه عبادی سیاسی باشد یعنی هم سیاسی و محاسبه سیاسی باشد هم عبادی باشد، محاسبات ملکوتی باشد، جمع این دو فهمش وقتی آسان میشود که جمع ولایت تکوینی و تشریعی در اولیای خدا از جمله سید الشهدا (سلام الله علیه) بهطور خاص دانسته شود که هم هدایت خلق به او واگذار شده و هم حتی اختیار، اختیار خلق از عرش تا فرش، این را نمیخواهم خیلی توضیح بدهم ولی بزرگان عرفان بحث میکنند، در روایت هم داریم، حتی در روایت عاشورا هم داریم که مواردی بود که فرشتگان الهی بر امام حسین (سلام الله علیه) نازل شدند نه بهعنوان بعثت و وحی و رسالت و وحی قرآنی، مکاشفه الهی و الهام الهی که بعضی فرشتگان اجازه دخالت در قضیه کربلا را میخواهند، خداوند تصمیمش را به شما واگذاشته است و سید الشهدا میفرمایند که نه، همانطور که خداوند اول اراده فرمود، همانها درست است و به همین روش و با همین محاسبات ما به جلو میرویم و کشته میشویم، آن هدف تأمین میشود. حالا راجع به اقطاب و قطبیت کبری و اینها بحث نمیکنم که اجمالاً بحث اینکه باطن نبوت خاتم الانبیاء یا باطن محمدی (اللهم صل محمد و آل محمد) ذکر میشود، این باطن بالاترین مرتبه تمام اولیاست و بقیه اولیای خدا درواقع ولایتشان را که وراثت معنوی است از ایشان و از قبل ایشان و فرزندان معصوم ایشان، اهل بیت، باید بگیرند. بخشی بحثهای استدلالی اینها در فلسفه و بخشی در کلام و بخشی در عرفان نظری انجام شده است، من فقط طرح کردم از نظر اینکه این مفهوم قطب عالم امکان روشن شود تا به بحث بعدی برسیم که سئوالی است در رابطه با ارتباط دادن این دو مسئله با هم. منتها یک جمله دیگر عرض کنم که اگر این را نگویم، ابهامی باقی میماند. طبق بحثی که بعضی در حوزه عرفان نظری دارند این است که میگویند عالم یک اقطابی داشته است، اقطاب الهی، پیش از بعثت که 313 رسول هستند و پس از بعثت که 12 قطب هستند که یعنی ائمه سلام الله علیهم، اهل بیت، فرزندان پیامبر، و هیچکس نمیتواند خاتم ولایت باشد مگر از طریق باطن خاتم نبوت یعنی از طریق باطن و ولایت و مقام معنوی پیغمبر اکرم. این واژههای عرفانی معادل روائی هم در روایات ما دارد که حالا در مصادیقش ممکن است در ریز تفاوت داشته باشد. این یک مسئله. سئوال اول در محور اول، که میشود قطب عالم امکان بود به معنای درست کلمه، و در عین حال سر بچه ششماههات را ببرند و شما هم نگاه کنی و هیچ تصرفی در باطن عالم، کرامت و اعجاز و اینها نکنی، میتوانی علی بن ابیطالب باشی از سالها بدانی ابن ملجم تو را میکشد ولی تا دست به این عمل و جنایت نزده شما در برابر هیچ اقدام و عملی نکنی، نگویی این را بگیرید چون بعداً ممکن است من را بکشد. نه. تو علم الهی داری اما وظیفه نداری صورت مسئله را تغییر بدهی چون بنا نیست به هر قیمتی در این عالم بمانی، نحوه ماندن و نحوه رفتن است که مهم است، حجت خدایی و خط را باز کنی و نشان بدهی. چون معمولاً برای ما ماندن در دنیا اصالت دارد برای همین مدام سئوال میکنیم امام رضا میدانست انگور مسموم است یا نه؟ چرا خورد؟ امام حسین میدانست در کربلا شهید میشود یا نه؟ جرا رفت؟ امام حسن میدانست مسموم میشود؟ امیر المؤمنین میدانست در مسجد آن شب ترور میشود؟ بله، میدانست. پس رچرا رفت؟ ما فکر میکنیم که همین که ما بدانیم کشته میشویم دیگر مسلم است که نباید برویم چون ففط به زنده ماندن و به چند روز دیگر در اینجا زندگی کردن برای ما اصالت دارد، اینها چیز دیگری برایشان اصالت دارد، او میگوید میدانم یا میتوانم بدانم، بنا بر دو نظریه در علم الهی و علم معصوم، اما میروم چون باید بروم، برای اینکه زندگی من، کشته شدن من هر دو شکست و پیروزی مادی برای من علی صبیه است، هیچکدام اصالت ندارد، اصالت، هدایت خلق است و عدالت و نجات امت و تقرب به خداوند است. این برای آن بخش که اینها بالاخره پس عالم قطب امکان بودهاند ولی در ماجرای کربلا همهچیز دارد طبق فرمولهای قدرت و ثروت و سیهزار یا صدهزار یا هفتاد و دو نفر اتفاق میافتد، اینها چگونه قابل جمع است؟ این اجمالاً پاسخ آن است. پاسخ این سئوال هم که اینها نور واحد هستند با این تغییر در تاکتیکها به تبع زمان و مکان چگونه جور درمیآید؟ جواب این است که اتفاقاً رابطه عالم ملکوت با ملک، عالم معنا با عالم ماده، این رابطه یک رابطه فیزیکی نیست چون بین متافیزیک و فیزیک، رابطه فیزیکی نیست چون یک طرفش متافیزیک است، فیزیک بر متافیزیک اشراف ندارد، متافیزیک بر فیزیک اشراف دارد. نوع تجلی نور واحد از منبع واحد الهی میآید در عالم طبیعت که عالم تکسر است در تاریخ، جامعه، طبیعت، که اینجا عالم ماده عالم تکسر است، تجلی آن در عالم تکسر، از ما که از زاویه فیزیکی و از بیرون به این قضیه نگاه میکنیم متکسر دیده میشود، متفاوت دیده میشود. میگوید چطور او این کار را کرد این این کار را کرد؟ این، اینگونه گفت و این اینگونه. ما تکسر را تفاوت میبینیم، چرا؟ چون از زاویه نگاه معنوی به مسئله نگاه نمیکنیم، وقتی به جسم نگاه میکنی، تفاوت اجسام را میبینی، تفاوت رفتارها را میبینی، با خودت میگویی چگونه اینها نور واحد هستند ولی اگر کسی توانست از زاویه معنا به قضیه نگاه کند، یک نور است. حالا این مثال خوب نیست ولی تا حدودی مسئله را روشن میکند، شما الان همینجا سه، چهار جور نور میبینید، هم نور زرد، هم نور سفی، نور شدید، نور متوسط و ضعیف، منبع همه اینها یکی و یکجاست، آنجا تفاوتی نمیکند اما مجرای تجلی آن نور که چه ابزاری عبور میکند، در چه شرایطی است، این طرف سالن است، آن طرف سالن است، با چه ولتاژی در چه دستگاهی با چه نوع سیمپیچی استفاده شده است، ما از اینجا که نشستهایم و نگاه میکنیم در همه تفاوت و تکسر میبینیم، اما اگر کسی از منبع نور به قضیه نگاه کند، کسی که در کارخانه برق است، او از آنجا این تفاوتها را نه میبیند، او دارد نور تولید میکند. اینکه میگویند امام حسن و امام حسین یا همه ائمه نور واحد هستند یعنی هر کدام جای دیگری بود عین او عمل میکرد و اینکه در زمان واحد دو امام نمیشود، اگر دو تا هم همزمان باشند، مثل امام حسن و امام حسین، حسن امام است و حسین مأموم، اینها بحث این نیست که او سن کمتر است و او سنش بیشتر است و اینها برادر هستند، آنها پدر و پسر هستند، این حرفها اصلاً نیست، اگر حضرت موسی (ع) هم در کربلا بود، حضرت عیسی (ع) هم در کربلا بود، کار امام حسین را میکرد. اگر امام حسین بهجای بنی اسرائیل بود در قوم بنی اسرائیل در زمان فرعون، کار حضرت موسی را میکرد. برای اینکه یک خصلت اعتقادی و روحی و باطنی است که کاری ندارد که شما کی و کجا چه عکسالعمل مادی نشان میدهی، مسئله اصلی آن این است که چه سنخ عکسالعمل یا عملی باید انجام داد که مطابق با هدایت و عدالت الهی باشد. یک مثال بشری بزنیم، این مثال باز کمی ما را از ماجرا دور میکند ولی از یک جهت نزدیک میکند. بعضی آدمها خب مودب هستند، بعضی اصلاً ذاتاً مودب هستند، همینطور الکی مهربان و خوب هستند، ما دوستانی داشتیم که همینطوری الکی آدمهای خوبی بودند بدون زحمت، یعنی من به خودم میگفتم من اگر سی سال زور بزنم و خودم را آدم کنم و تهذیب نفس کنم، تازه آخرش مثل تو میشوم که آن را هم امید ندارم، اصلاً ایشان همینطوری معمولی با همه میخندید، با همه مهربان بود، ما یک بار ندیدیم نه دعوا کند نه فحش دهد نه هیچی، همینجوری خوب به دنیا آمده بود، کسانی هم باید زحمت بکشند تا به اینها برسند یا نرسند، البته اینها به ذات و به پدر و مادر و به نسل و امکانات و تقدیر و اینها هم مربوط است ولی مثلاً من که آدم بداخلاقی هستم اگر یک گرم خوشاخلاق باشم، پاداشی که به من میدهند بهاندازه صد گرم خوشاخلاقی آن کسی است که مادرزاد خوشاخلاق است، چون من دارم بابت خوشاخلاقیام دارم هزینه میپردازم ولی او نه. یا میگویند مثلاً کسی که در خانواده فاسد و بیدین بهدنیا آمده و شرایط رشد نداشته، این اگر یک گرم رشد کند پاداشش بهاندازهی کسی است که در یک خانواده و محیط کاملاً مهیا از همه جهت مادی و معنوی صد گرم رشد کند، این یک گرم او بهاندازه صد گرم این پاداش دارد و الّا عدالت نیست. حالا میخواستم این را عرض کنم، جمله معترضه شد. ببینید یک آدم مودب اخلاقی در زمانها و مکانهای مختلف مودبانه رفتار میکند اما نوع بروز عرفی ادب در شرایط مختلف فرق میکند، مثلاً ادب در خانه پیش برادر و خواهر و اینها یک معنا دارد، ممکن است پایت را جلوی او دراز میکنی خلاف ادب هم نیست چون عرف خانه فرق میکند، این آدم مودب است ولی اینجا پایش را دراز کرد، بعد مهمان میآید، همین آدم مودب پایش را باید جمع کند و مرتب بلند شود و الّا همان فعلی که یک دقیقه پیش مودبانه بود الان میشود غیر مودبانه. در جامعه عرفی است که جلوی بزرگتر، معلم، پدر و مادر و استاد یا مهمان که میآید از جایت بلند شوی، مثل جامعه ما، در جوامعی هست بلند نمیشوند، اصلا در بعضی کشورها بلند شدن رسم نیست، وقتی بلند میشوی نمیفهمند یا تعارف دم دم را اصلاً نمیفهمد یعنی چه، وقتی میگویی شما اول بفرمایید تعجب میکنند، یکی از دوستانم میگفت همینجوری تعارف کردیم، طرف شک کرد گفت نکند یک چیز خطرناکی پشت در است این میخواهد ما را جلو بفرستد که به خودش صدمه نخورد، در جامعهای مثلاً اگر کلاهش را بردارد این احترام میشود، حالا آدم مودب در جامعه دوم باید بلند شود یا باید کلاهش را بردارد؟ خب باید کلاهش را بردارد دیگر. ولی حقیقت یک چیز است و آن ادب است. بنابراین وقتی میگوییم ائمه یا انبیا یا اولیای خدا کُلُهُم نورٌ واحد، یا میگوییم حسن و حسین امام هستند چه جنگ چه صلح، نگوییم که چه شد؟ اینجا پایش را دراز کرد آنجا پایش را جمع کرد، هم اینجا مودب است هم آنجا مودب است؟ خب بله، معنی آن تفاوت کرد، آثارش فرق میکند. پس اینکه روی این قضایا برخی دیدهام همین اواخر هم دیدهام بعضی حرفهای عوامانه زدهاند، بله، ما یک جایی دیدیم که ائمه با هم متفاوت بودند یا حتی با هم اختلاف نظر داشتند. اولاً که حتی اکر اختلاف نظر در مسائل خاصی باشد باز هم چیزی کم نمیکند، مگر در قرآن از موسی و خضر بحث نمیکند که اینها با هم اختلاف نظر داشتند، اصلاً اختلاف نظر داشته باشند، آن چیزی که مهم است اختلاف هدف و اختلاف وظیفه اختلاف غایت و اختلاف روش ندارند، من میگویم بر فرض اینکه ثابت شود اختلاف نظرهایی هم هست، خداوند در قرآن اقلاً از دو اختلاف نظر در دو رده هر دو هم انبیا اشاره کرده، در اولیای خدا، یکی بین جناب موی و برادرش جناب هارون است که ایشان وقتی بنی اسرائیل را پیش جناب هاورن میگذارد و به کوه میروند و بهجای یک ماه، چهل شب میشود، ده شب اضافه میشود بعد با نور اهلی و تورات و ده فرمان برمیگردند میبینند که برادرش که ایشان هم به یک عنوان رسول خداست، پیغمبر است، چون خدا میفرماید دوتاییتان إذهبا الی فرعون، هر دو پیغمبرند ولی اختلاف اینجوری پیش میآید که در روایت داریم که حضرت موسی ریش و یقه حضرت هارون را میگیرد میگوید چکار کردی که امت را به تو سپردم ظرف سی، چه روز برگشتم باز گوساله سامری و بتپرستی راه افتاد؟ ایشان هم گفت که باطل است ولی من تا حدی که توانستم اقدام کردم ولی بیش از آن ترسیدم که همه به جان هم بیفتند جنگ داخلی و خونریزی راه بیفتد که آنجا حضرت موسی (ع) فرمودند که راه بیفتد، أُقتُلوا أنفُسَکُم، عیبی ندارد، آن بتپرستی قبل از ایمان فرق میکرد، آن جهل بود، این بتپرستی جهل نیست، بعد از آن، چون مسئله روشن است، این دیگر ظلم و خیانت است. یکی هم بحث اختلاف حضرت موسی و حضرت خضر است که قرآن میفرماید جناب خضر میگوید با من نیا میگوید میآیم، شرط میگذارد، میگوید بعضی چیزها هست که حکمتش را من میدانم شما نمیدانی، نباید اعتراض کنی، ایشان قبول هم میکند، در عین حال اعتراض میکند، دو، سه اعتراض که میکند دیگر حضرت خضر میگوید هذا فراقٌ، دیگر اینجا از هم جدا میشویم، تو هم پیامبری، پیامبر اولوالعزم خدایی، خضر هم ولی خداست، او میداند و بعد توضیح هم می دهد چرا، خضر به حضرت موسی میگوید که لَن تَصبِرَ مَعی، تو نمیدانی همپای من صبر و مقاومت کنی، علتش هم چیست؟ جای دیگر میفرماید: بِما لَم تُحِط بِهِ خُبرا، چون تو احاطه خبری نداری، تو نمیدانی قضیه چیست، تو نمیفهمی چرا من این دیوار را خراب کردم، تو نمیفهمی من این کشتی را چرا سوراخ کردم، تو ظاهرش را دیدی، از بعدش اطلاع نداری میگویی چرا کشتی را سوراخ میکنی؟ یا خانواده فقیر، بعد میفهمد اگر کشتی را سوراخ نمیکرد حکومت میآمد این را میبرد. حالا من میخواهم بگویم بر فرض اینکه اصلاً بین انبیا و اهل بیت، فرض کنیم اصلاً در یک موضوع خاصی هم اختلاف بوده باشد، که ما سند موثقی در این باب نداریم، باز هم منافاتی با نور واحد بودن ندارد که تازه این اتفاق هم نیفتاده است چون باز در هیمن بحثها که امکان دوگانگی و اختلاف نیست؟ خلیفه الهی و قطب الهی در هر زمان بیش از یکی نیست حتی در امور معنوی، چون ممکن است شما بگویی در امور مادی اگر بیش از یکی باشد، هرج و مرج میشود، دو تا مدیر نمیشود، خداوند این عالم را میفرماید: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا، میگوید چطور ممکنم است دو خدا با اوصاف خدایی یعنی هر کدام جدا جدا عالم مطلق، قادر مطلق، مرید مطلق، ارحم الرحمین و بقیه، جداگانه این خصلتها را داشته باشند و این دو بخواهند عالم را اداره کنند، این اصلاً به لحاظ فلسفی امکان ندارد. مدیریت اجتماعی یک جا با دو مدیر، همین دانشکده شما همین بیمارستان شما با دو مدیر که دو در یک سطح هر دو به یک اندازه اختیارات کامل داشته باشند، امکان ندارد، لَفَسَدَتا، امکان ندارد، حتی اگر هر دو سالم باشند، هیچکدام اهل فساد و دزدی و اینها هم نباشند، رفیقبازی و قو و خویش بازی نکنند، اختلاف میشود. حتی در مباحث کلامی و فلسفی در عرفان نظری بحث میشود که در حوزه معنوی هم دو امام در زمان واحد نمیشود و نباید باشد، چون سلوک معنوی از سلوک مادی اتفاقاً حساستر و دقیقتر و پیچیدهتر است و لذا از امام هم پرسیدند از ائمه علیه السلام در روایت هست، در نهج البلاغه هست، در اصول کافی، سئوال میکنند أَتَکونُ الارض لَیسَ فیها امام، امکان دارد زمانی باشد که جامعه بشری باشد، حیات روی کره زمین باشد اما امام و حجت الهی نباشد، امام میفرماید لا، نمیشود که عرض کردم در عرفان و فلسفه برای اینها برهان میآورند و بحث هم میکنند، بعد سئوال میکند أیَکونُ الامامان؟ میشود دو امام باشند همزمان؟ یعنی در زمان واحد رهبری به عهده دو نفر باشد؟ ولو هر دو معصوم، میشود؟ میفرمایند لا الّا أحَدَهُما صامِت، مگر اینکه یکی سکوت کند، وظیفه به عهده کس دیگری است. ضمن اینکه میدانید عصمت یک چیز اجبار نیست، عصمت تلاقی اوج علم و اراده است، علم و اراده وقتی در اوج به هم میرسند میشود عصمت، هم عصمت نظری که خطا نمیکنی هم عصمت عملی که خطای عملی نمیکنی، همه ما و شما به یک اندازه معصوم هستیم، عصمت یک امر نسبی است، الان همه ما و شما از این خطر که خودمان را از این پنجره طبقه دوم پایین بیندازیم، معصوم هستیم، هیچکدام از ما این کار را نمیکند، سیم لخت در پریز برق بکنیم و دست بزنیم، نسبت به این عمل ما همه معصوم هستیم، یک غذای مسموم بیاورند و همه ما بدانیم که مسموم است، همه ما نسبت به خوردن این غذا معصوم هستیم مر اینکه اعتدال اراده یا عقل را از دست داده بدهیم، خودکشی، دیوانهبازی و اینها، از خودت متنفر باشی یا از این حرفها. خب ما نسبت به اینها معصوم هستیم. پیامبر و امام معصوم همین آگاهی که ما نسبت به سم داریم و احتراز میکنیم همین را نسبت به همه گناهان دارند، یعنی میفهمند تمام گناهان کوچک و بزرگ مثل سم است، کاملاً آثارش را میبیند، اگر ما هم به آن علم و اراده برسیم، همان میشود. و هرچه ما علم و ارادهمان تقویت شود، عصمت ما بیشتر میشود، حتی ما آدمهایی داریم پیغمبر و امام نبود ولی به مرزهای عصمت واقعاً نزدیک شدند، الهامات الهی هم به آنها شده یعنی نبوت خبری، نه نبوت تشریعی، نگفتند شما رسول هستید بروید به بشر پیغام بدهید، فرمان بدهید، شریعت ببرید، این را نگفتند ولی الهامات الهی در حد انبیای بنی اسرائیل بلکه بالاتر از آنها همین الان هم کسانی میشود، به خیلیها میشود، به کسانی که اهل معنا و اهل تقوا و اهل علم هستند. خب این هم یک بحث. جمعبندی این بخش را عرض کنم که مقام قطب قطبیت شامل پیغمبران و اولیا و ائمه است، قطب آفرینش هستند یعنی چه؟ مثلاً در روایت داریم راجع به پیامبر حدیث قدسی که فرمودند لَو لاک خَلَقتُ الأفلاک، خداوند به پیامبر فرمود اگر تو نبودی، افلاک و این جهان را نمیآفریدم، جهان ماده و اینها را نمیآفریدم. ممکن است کسی بگوید یعنی چه؟ پیغمبر هنوز نبوده این عالم هزاران سال شاید میلیونها قبل از پیغمبر آفریده شده یعنی چه که اگر تو نبودی، یک کسی در یک مقطع تاریخی در گوشهای از کره زمین به دنیا آمد و بعد رفته یعنی چه که اگر تو نبودی اینها را نمیآفریدم؟ چنانکه این تعبیر راجع به حضرت فاطمه (س) هم هست. بعد بعضی باز چون از بعد معنا و باطن قضیه درست به قضیه نگاه نمیکنند، از بیرون و از بعد مادی نگاه میکنند، طبیعتاً سئوالاتی برایشان یا برای ما پیش میآید، یک: این عالم ماده که قبل از پیغمبر خلق شده، چجوری اگر او نبود این خلق نمیشد؟ و دوم اینکه یعنی چه برای یک موجود موقت در عالم ماده که شصت، هفتاد سال بیشتر در این عالم نبوده یعنی چه میلیونها سال این همه منظومهها اصلاً بگو فقط کره زمین برای این آفریده شده، برای چیست؟ از بعد مادی که نگاه میکنی، مسئله عجیب است، یعنی چه اصلاً؟ یعنی چه که هدف خلقت وجود امام حسین (ع) است؟ یعنی چه؟ باز با یک تشبیه روشن کنیم، مثلاً این ساختمان را یکعالمه زحمت میکشند این بیمارستان یا این دانشکده پزشکی را میسازند، از اولی که خرج میکنند، کارگر، بنا، پول، سیمان، آهک، بعد توی دانشگاهها شما دانشجوها درس میخوانید، پزشک میشوید، چقدر زحمت میکشید تا به یک لحظه نهایی میرسد؟ یک لحظه نهایی که یک بیمار به اینجا میآید و شما با یک نسخه او را علاج کنی و برود، کل مواجهه پزشک با بیمارش ممکن است 5 دقیقه بشود، و در این 5 دقیقه نسخهای بنویسد که او علاج شود، حالا سئوال، کسی بگوید کل این زحمتها، این درس خواندنها، شببیداریها، ساختمانسازی، این همه هزینه و فلان و فلان و فلان، همه اینها برای همین 5 دقیقه بود؟ یعنی چه؟ بله برای همین 5 دقیقه بود. یعنی اگر این 5 دقیقه را منها کنی، کل این زحمات بیمعنی است، منطق ندارد، فلسفه ندارد، عبث است، یعنی اگر تمام زحمتهایی که شماها کشیدهاید تا پزشک و استاد شدهاید و تمام زحمتها و هزینههایی که گذاشتهاند که این ساختمان ساخته شود، این دستگاهها بیاید، این همه آموزشها، همه اینها بشود، آن 4، 5 دقیقه اتفاق نیفتد، یعنی مریضی علاج نشود، تمام اینها بیمعنا است، یک کمدی است، بیمعناست دیگر، فلسفه ندارد، حالا اگر گفتند ما تمام این زحمتها را، سی سال کشیدیم برای اینکه شما را در این 5 دقیقه علاج کنیم، تو علاج کنی اینها را، اگر تو نبودی برای اینکه اینها را علاج کین و شفا بدهی و هدایت کنی، کل این ساختمان و این درسها و این بحثها و این زحمتها، همه بیهوده بود، اصلاً این کارها را نمیکردی. این یک مثال عادی بشری است و باز با این فرق دارد. بنابراین اگر خداوند فرموده باشد که اگر فاطمه نبود من عالم را خلق نمیکردم، یعنی چه؟ اگر حسین نبود، اگر پیامبر نبود، اگر امام حسن نبود، اگر امام زمان نباشد، یعنی اگر انسان کامل، عبد صالح خدا نباشد که هدف خلقت اوست، اگر او نباشد، کل این خلقت قابل توضیح نیست، قابل توجیه نیست؟ یعنی چه هی صبح، شب، صبح، شب؟ هی بچه بهدنیا میآید باز میمیرد، واقعاً اگر کسی نگاه کند و بگوید غایت معنوی عالم را حذف کن و فقط عالم ماده را نگاه کن، واقعاً زندگی بیمعنی است، خیلی مسخره است، بهنظر من عاقلترین افراد آنهایی هستند که خودکشی میکنند، اینها از هم زرنگتر هستند، یعنی اگر یک روزی به ما بگویند کل زندگی، همینها خودش هدف است، یعنی میلیاردها ستاره، سیاره، کهکشانها، اینها همه هست، این هست، ما هستیم، این زحمتها، مصیبتها، انسان از وقتی بهدنیا میآید، با گریه به دنیا میآید و وقتی هم که میمیرد باز با گریه میمیرد، که چه مثلاً؟ مثلاً امروز شما با دیروز چه فرقی داشته؟ فردا با امروز چه فرقی دارد؟ مگر خودمان را غافل کنیم، سر خودمان را بند کنیم که به این سئوالات فکر نکنیم، کمی فکر کنیم میبینیم که خیلی مسخره است، کل زندگی مسخره است، لذا در روایت میفرماید که یا بنی آدم، ای فرزندان آدم، إبنوا لِلخراب، بسازید برای خراب شدن، لِدولِ الموت، به دنیا بیایید و به دنیا بیاورید برای مردن. حالا شما که در بیمارستان هستید مرگ و زندگی را خیلی سرراست میبینید یعنی اول و آخرش را میبینید، هم زایمان را میبینید هم سردخانه، این فاصلهاش را خیلی سریع میبینید، برای شماها اتفاقاً مسئله باید خیلی واضحتر باشد که اصلاً یعنی چه؟ این مراحل چه ضرورتی دارد که طی شود اصلاً؟ اگر این غایت، این عالم منهای مبدأ و معاد دیده شود، زندگی قابل توجیه نیست، واقعاً تهوعآور است، مگر اینکه خود را غافل کنی، یک عده با سکس و مواد مخدر و شراب و اینها خود را غافل میکنند یک عده هم چنان به لاک کارشان بروند که اصلاً فرصت پیدا نکنند به این چیزها فکر کنند، از صبح تا شب خودشان را خسته کنند که اصلاً نتوانند فکر کنند به این مسائل و الّا اگر یک آدم عاقل فارغ پیدا شود و به این نتیجه برسد که این عالم مبدأ و معاد ندارد، هدف این خلقت وجود انسانهایی مثل پیغمبر نیست، به خود میگوید که چی مثلاً؟ اینجاست که معنیدار میشود که عالم برای حسین است، اگر حسین نبود، اگر فاطمه نباشد، اگر علی بن ابیطالب نباشد، اگر پیغمبر نباشد، اگر اولیای خدا مثل عیسی بن مریم نباشد، اگر موسی نباشد، ابراهیم نباشد، اگر اینها نباشند، اگر امام زمان نباشد، کل این جهان، این زندگی، این فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی و اینها کافی نیست برای توجیه اینکه ما چرا زندگی میکنیم و اصلاً برای چه اینها بهوجود آمد. پس دانستن این مسئله خیلی مهم است. اینکه اگر تو نبودی، خلق نمیکردی، معنیاش این نیست که لازم نیست بهلحاظ فیزیکی از آن اول در این عالم باشی که بگویند خلقت آدم از آن اول، زمان بیگبنگ یا هرچه که بوده بهخاطر پیغمبر ما بوده. در عالم معنا زمان نیست اصلاً، مکان مطرح نیست، شصت سال و ششهزار سال فرقی نمیکند که پیغمبر 63 سال عمر کرد، امام حسین همینطور، امیر المؤمنین آنقدر، اصلاً زمان مطرح نیست، مکان مطرح نیست، عمر حضرت فاطمه 18 یا حداکثر 28 سال بوده، اصلاً مهم نیست، مهم این است که ایشان به مقامی رسیده که پیامبر یک وقت به حضرت فاطمه میگوید که جبرئیل اینجاست و میگوید فاطمه بهلحاظ معنوی و رشد روحی به مقامی رسیده، نه بهخاطر اینکه دختر تو است، بهخاطر رشد روحیاش، به مقامی رسیده است که هرچه از خدا بخواهد انجام میشود، یعنی به ولایت تکوینی رسیده است، یعنی اراده فاطمه شده اراده خدا و لذا پیغمبر میگوید هر کس فاطمه را عصبانی و ناراحت کند، خدا را ناراحت کرده چون فاطمه با کسی مشکل شخصی ندارد، عصبانیت شخصی ندارد، فانی در خداوند است، برای این است که غضب و رضای فاطمه دقیقاً علامت غضب و رضای خداست چون فاطمه در خدا فانی است، به یک معنا باید گفت فاطمه، فاطمه نیست، به یک معنا میگفتند فاطمه، فاطمه است که درست هم هست یعنی که فاطمه را فقط باید با خودش شناخت که چه کسی است، حالا به اینکه من عرض میکنم، یک رده بالاتر، فاطمه، فاطمه نیست، فاطمه فانی در خداست، لذا وقتی پیامبر به ایشان میگوید جبرئیل اینجاست و میگوید هرچه از خدا میخواهی، بخواه، در روایت نقل شده که حضرت زهرا (س) سکوت کردند و بعد فرمودند هیچی در عالم ماده نمیخواهم، خیلی عجیب است! فرمود هیچی نمیخواهم، بزرگترین انسان کسی است که بگوید من در این عالم چیزی نمیخواهم، فرمودند فقط یک چیز میخواهم، خداوند اجازه بدهد و به من کمک کند که نظر کنم به وجهه، نظر به وجه الله کنم، یعنی مقام عرفانی میخواهم، میخواهم به خدا نزدیک شوم و او را بشناسیم و ببینم، میخواهد من را به خودش نزدیکتر و آشناتر کند، فقط من از خدا این را میخواهم، حضرت زهرا میفرماید هیچچیز در عالم نمیخواهم، دختری آنموقع که این بحث بوده احتمالاً شانزده ساله، الّا نَظَر بِوَجهِ الکَریم، من فقط میخواهم اجازه بدهد بنشینم نگاهش کنم، عشق بورزم و در برابر او خضوع کنم و در اراده او فانی بشم. حالا من سئوال میکنم آن انسانی که با او میگویند میخواهیم تمام این عالم را به تو بدهیم، هرچه میخواهی بگو، میگوید هیچچیز نمیخواهم، آیا معنیاش این نیست که این انسان از کل این عالم بزرگتر است؟ یعنی او میگوید این دنیا هدف من نیست، من هدف این دنیا هستم، من هدفم، دنیا وسیله است. ما در روایات داریم این فقط راجع به آنها نیست، راجع به همه است. حضرت امیر یک جایی میفرمایند که ای فرزند آدم اگر میدانستی خداوند در تو چه امانات و استعدادی برای تقرب به خداوند گذاشته است، خودت را در این عالم به هیچچیز جز بهشت نمیفروختی، جز بهشت هیچچیز لایق نیست، تمام این قدرت، این ثروت، شهرت، ریاست عالم، تمام این سیارات، ستارهها، همه را بدهند، میفرمایند ارزش انسان از همه اینها بیشتر است. حالا روشن میشود که چرا خدا به پیغمبر میفرمود اگر تو نبودی، اگر حسین نباشد، بزرگان شیعه میگویند اگر حسین نبود، این عالم بیمعنا بود، برای اینکه این عالم تمام هویت و ارزشش به معنویت آن است، به معناست، عالم بیمعنا ارزشی ندارد. معنای عالم بدون انسان کامل و ولایت الهی، معنا ندارد. یعنی خلاصه تمام این عالم آمد برای اینکه انسان کامل، عبدالله، متولد شود. حالا کسی بگوید که این عبدالله که بعداً آمد، یا تا آخر که نبود، جواب این است که اینجا زمان و مکان نیست. فلاسفه ما یک تعبیری دارند، من عین عبارتش را برایتان بگویم و به محور بعدی بروم، میگوید القُطبُ الذی عَلَیه مَدارُ الأحکامِ العالَم، آن قطبی که میگوییم مدار همه عالم، اوست و بر گرد او و برای او در عالم ماده حرکت میکند و خود او و کل عالم برای خداست، وَ هُوَ مَرکزُ لِدایرهِ وجود مِنَ الأَزَل إلی الأبَد، مرکز عالم هستی از ازل تا ابد، اوست، یک نفر است؟ چند نفر است؟ کیست؟ میگوید او واحِد بِالإعتبارِ الحُکمِ الوَحده، از موضع معنا که نگاه میکنی، یکی است و عالیترین درجه آن پیامبر اکرم است، برای همین هم ایشان آخرین پیامبر است، برای اینکه از همه بالاتر است، گفتهاند دیگر بعد از او رسول جدیدی لازم نیست، چون هرچه که لازم بود خدا با بشر در میان بگذارد، دیگر از طریق ایشان در میان گذاشت، دیگر چیزی نمانده که خدا باید به بشر بگوید و نگفته باشد. معنی آن این نیست که بعد از پیغمبر اکرم کسانی دیگر به مقامات عالی معنوی و الهی نمیرسند، چرا میرسند اما دیگر رسالت نخواهد بود. بعد میگوید این به اعتبار حکم وحدت که حقیقت محمدی است، یکی است اما به اعتبار الحکم الکثره (متعدد) اما در عالم طبیعت، عالم تاریخ، جامعه، که عالم کثرت است، آن نور در هر دورهای در یک شخصی تجلی میکند. زمان امام حسن، امام حسن است، زمان امام حسین، امام حسین است، الان امام زمان است، این به این معنا دخالت میکند و قبل و بعدش هم مولانا یک شعری دارد که ترجمه این بیت شعر است که وَ إنّی کُنتُ بن آدَمَ مَسطورهً، از قول پیامبر که گرچه من در عالم صورت و ماده من فرزند حضرت آدم هستم، وَ لی فیهِ معنا شاهِدٌ بأُبُوَتی، اما در عالم معنا، من پدر آدم هستم، یعنی خلقت عالم هستی از آدم به بعد بهخاطر این مقامی است که خداوند متعال به من داده است. در عالم طبیعت من فرزند آدم هستم، در عالم معنا، آدم فرزند من است.
من به ظاهر گر ز آدم، زادهام
لیک معناً جد جد افتادهام
ظاهراً من فرزند آدم هستم اما در عالم معنا من جد، جدم هستم.
حالا نکات دیگری هم بود که دیگر طولانی میشود. یکی هم راجع به بعد معرفتی است. بحث زیارت و عزاداری و کربلا و همه اینها باز وسیله است، هدف از کل این عزاداریها و اشک و همه، هدف این اشک باید هدف آن خون باشد، خون امام حسین. آن هدف چیست؟ امام صادق (ع) در زیارت ابا عبدالله فرمودند از جمله این تعبیر را خطاب به ایشان بهکار ببرید، به سید الشهدا، به امام حسین (ع) بگویید که تو با قیامت چه کردی؟ یعنی تو چرا شهید شدی؟ چرا با آن وضعیت قیام کردی؟ چرا ایشان این کار را کرد؟ خدایا! چرا حسین قیام کرد؟ لِیَستَنقِضَ عِبادَک، برای اینکه بشریت و بندگان تو را نجات دهد. از چه؟ مِنَ الضَلالَه، یک: گم شدهاند، گم میشوند، اینکه قرآن میگوید مردم سه دسته هستند، یکی إلذینَ أنعَمتَ عَلَیهِم، اینها که خدا نعمت را بر آنان تمام کرد و هدایت شدند، خودشان خواستند، هدایت شدند. دوم: مَغضوبٌ عَلَیهِم، سوم: ضالّین، مغضوب علیهم یعنی آدمهای لجبازی که حق هم برایشان روشن میشود، لجبازی میکنند، در شناسنامهشان میخواهد اسلام، شیعه باشد یا هر چیز دیگر، اینها جهنمی هستند، این شناسنامه برای این دنیاست، مال آنجا که نیست. مَغضوب علیهم اینهایی هستند که خدا به ایشان غضب میکند چون لجبازی میکنند، میفهمد حق و باطل چیست ولی لجبازی میکند، بهخاطر منافعش و اینها. اما یک عدهای هستند ضالین هستند، ضال یعنی کسانی که گم شدهاند، اکثر بشریت، اکثر ماها جزو ضالین هستیم، ضالین یعنی آدمهایی که نمیخواهند بد باشند، گاهی میخواهند خوب باشند گاهی میخواهند بد باشند، راه را گم کردهاند، مثل خیلی از آدمهای دنیا در کشورهای مختلف میبینید، در کشور خودمان و کشورهای دیگر، یک آدمهایی را میبینید واقعاً آدمهای متوسط خوبی هستند، اصلاً آدمهای بدی نیستند، منتها هیچچیز نمیدانند، عرفشان را تغییر دادهاند، ارزشهایشان را تغییر دادهاند. در یکی از این کشورها در تاکسی نشسته بودم دیدم راننده عکس یک خانم برهنهای را روی آینه ماشینش گذاشته و به ماها که نشستهایم میگوید نگاه کنید، خانمم چقدر قشنگ است. برهنه برهنه کامل. واقعاً خیلی چیز عجیبی است. عرف و شرایط اجتماعی چقدر جای معروف و منکر را عوض میکند، ده دقیقه که با او حرف زدیم (قطع مصاحبه) فرقی است بین جهالت و ضلالت، جهالت ندانستن نظری است، ضلالت، به یک معنا چیزی فراتر از آن است، یعنی گم کردن مصداقی راه حیات و راه نجات و راه فنا. وَلعما فالشک، آمد جامعه را از شک نجات دهد، همه به تردید افتاده بودند، نمیتوانستند تشخیص بدهند چه کسی درست میگوید چه کسی غلط، خون حسین خط تشخیص بود، خط تشخیص و نقطه مرزی را روشن کرد. اگر اشک بر حسین در راستای خون حسین باشد، یعنی آن هم به مبارزه با شک و ضلالت کمک کند، این میشود عزاداری درست اگر نه خلاف آن است. محور دوم که عرض کردم این است که هر مجلس عزاداری که نتیجهاش رشد جامعه، رشد اخلاقی، معنوی، جهادی، سیاسی، معرفتی، نباشد، آن مجلس واقعاً مجلس ذکر امام حسین و مجلس احیای مکتب نیست به دلیل اینکه امام باقر (ع) فرمودند هر جا به اسم ما دور هم جمع میشوید، مجلس عزاداری، روضه، هیأت، هر چیزی، فَإنَّ الإجتِماعِکُم وَ مُذاکِرَتِکُم إحیائَنا، هر جا دور هم جمع میشوید، حالا تفریح و دید و بازدید همه خوب است ثواب هم دارد، در کنارش یک چیز جدید و یک نکته جدید بیاموزید که این خطی که ما از طرف خدا برای بشر آوردهایم، این را احیا کند، یک معرفت مرده را زنده کنید. إحیائَنا، ما را زنده نگه دارید. وَ خَیرُ الناس مِن بَعدُنا مَن ذاکَرَ بِأمرِنا وَ عادَ الی ذِکرِنا، بهترین آدمها و نزدیکترین کسان به ما کسانی هستند که امرنا یعنی خط فکری ما این دکترین بهاصطلاح توحید و عدالت را مدام در جامعه و جلسات نشر دهد و به بحث بگذارد، ذاکَرَ یعنی به بحث بگذارد، مذاکره، همه راجع به آن گفتگو کنند و عادَ إلی ذَکرِنا، و خسته نشود، دوباره در اولین موقعیت، دومین موقعیت، مدام این کار را انجام دهد. اینها رو میخواهم بگویم این مجالسی که به اسم امام حسین برگزار شود و در آن خرافات، افراط و تفریط، عزاداریهای غلط، روایات دروغ، روضه دروغ، چشم و همچشمی، طلا به هم نشان دادن، از این کارها که میکنیم، اینها مجلسی که در روایات ما هست، نیست. کسی آمد گفت آقا ما دور هم جمع میشویم و مثلاً ذکر ابا عبدالله یا ذکر دینی داریم بعد امام میفرماید أتَجلِسون تَتَحَدِثون، آیا دور مینشینید؟ با هم رابطه دارید؟ یا رابطههایتان با هم قطع است؟ گفت رابطه داریم، گفتند آیا تَتَحَدَثون؟ آیا راجع به مباحث معرفتی با هم گفتگو و بحث هم میکنید؟ گفت بله. بعد امام گفتند إنّی أَحِبُّ تَلکَ المَجالِس، من چنین مجالسی که دور هم بنشینید، احوال هم را بپرسید، مشکلات هم را حل کنید، با هم شوخی کنید، همدیگر را امیدوار کنید و رابطهها گرم شود و یک بحث معرفتی هم بشود و به معارف ما آشنا شوید أحبُ تِلکَ المَجالس، این دوستداشتنیترین مجلس و جلسه در جامعه چنین جلساتی است. فَأحیوا أمرَنا، امر ما را زنده بدارید و احیا کنید، نگذارید بمیرد و به حاشیه برود، فَإنّ مَن جَلَسَ مَجلس یُحیا فیهِ أمرُنا، هر کس در یک جلسهای بنشیند که راجع ما صحبت میشود، حرفهای ما زده میشود، لَم یَموت قَلبُهُ یَومَ یَموتُ قُلوب، آن روزی که همه قلبها میمیرد، قلب آنها نخواهد مرد و زنده خواهد بود. این یک شاخصه برای اینجور مجالس است.
و آخرین نکته، دیگر نمیرسیم به همهاش، راجع به بعد سیاسی، بعد عرفانی و عبادی آن را عرض کردیم، راجع به بعد سیاسی، بعضی وقتی راجع به امام حسین یا ائمه که بحث میشود میگویند اینجا جای عزاداری است، حرفهای غیر عزاداری نزنید، حتی من شنیدم در همین راهپیمایی اربعین یکی از همین تیپها در نجف، هر دو تیپ هستند هم در نجف، هم در قم و مشهد و اصفهان، در همه حوزهها هم هر دو تیپ را داریم، در هیأت و آخوند و مسجد و اینها داریم از هر دو تیپ، میگویند مِثلی لایُبایِع بِمثل یزید، بعد میگوید اگر مثل منی با مثل یزید بیعت کند فعَلی الإسلام سلاما، خداحافظ اسلام. راهپیمایی اربعین و عزاداری امام حسین و سینهزنی را سیاسی نکنید. اینها انحراف بزرگ است، امام که خودش جلوی این تیپهای روشنفکر مسلک ایستاد گفت ما هر چه داریم از محرم داریم و شمایی ک سنهایتان بالاتر است یادتان هست دیگر، انقلاب 57 کی واقعاً هم شاه را لرزاند، رژیم دیگر فهمید افتادنی است، و هم در اسناد لانه جاسوسی من خودم دیدهام که بعد از آن گفتند که دیگر رژیم دارد میرود، وقت راهپیمایی عاشورا بود، راهپیمایی عاشورای 57 و اربعین 57، دقیقاً آنهایی که سنشان بیشتر است، یادشان هست. این دو راهپیمایی که شد عاشورا و اربعین امام حسین، دیگر همه فهمیدند رژیم میرود، تا قبل از عاشورا، هنوز میگفتند چه کسی میبازد؟ چه کسی میبرد بالاخره؟ خب امام میگفت ما هر چه داریم از محرم است. انقلاب ما محصول محرم بود، جنگ هم آنهایی که بودند یادشان هست، هیچ عملیاتی نبود که شب عملیات با اسم امام حسین (ع) با یاد کربلا و عاشورا بچهها نروند، هیچ عملیاتی نبود. این لبنان هم اتفاقاتی که افتاد در حزباله، اسم امام حسین بود، تمام اتفاقاتی که در عراق و سوریه و افتاد همین است، وضعیت دنیا را امام حسین بعد از هزار و چندصد سال دارد تغییر میدهد. این راهپیمایی بیست و چند میلیونی در گینس ثبت شد، در تمام تاریخ بشر، در تاریخ بشر در شرق و غرب عالم، از اولی که تاریخ داریم تا همین الان، هرگز راهپیمایی بیست و چند میلیونی وجود نداشته، همین الان هم در هیچجای جهان وجود ندارد، فقط امام حسین. بیست، بیست و چند میلیون امسال احتمال دارد باشند، پارسال بیست میلیون، امسال فکر میکنم بیشتر هم بشود، بیست و چند میلیون انسان پیاده راه میافتند با این خطراتی که همه میدانند مخصوصاً امسال احتمال خطر زیاد است دیگر، خطر زیاد است، همه میدانند، با پول خودشان، با التماس میروند، این عراقیها هم آنهایی که رفتید دیدهاید، توی فیلمها هم نشان میدهد، این مردم عراق از خانهها میآیند التماس میکنند که بیا نوکری تو را بکنیم، بهزور میچسبند به تو که بیا بنشین میخواهم پاهایت را ماساژ بدهم، جورابهایت را بشورم، به تو شربت بدهم، ماساژت بدهم! همهجای دنیا گدایی از آن طرفی است، امام حسین یک گدایی معکوس راه انداخته است، التماس می کنند که نوکریات را بکنند. چنین صحنهای در تمام جهان نیست. خب این یک اتفاق جدید است، واقعاً در تاریخ بشری چنین چیزی ما نداریم، نه چین، نه هند، هیچکدام، با این جمعیتهایشان. در عین حال که امام این حرف را میزند میگوید مراقب باشید مسئله عزاداری یک بعد عاطفی دارد که این اشک اگر نباشد، این شور از بین میبرد، عزاداری امام حسین بدون شور نمیتواند باشد، و الّا شما تمام تاریخ مقاتل را بخوان بعد همه نشستهایم اینجا دور همدیگر و بعد امام حسین اینجوری شد و شمشیر آمد از زاویه 45 درجه خورد به ایشان، بعد دست قاسم قطع شد، چه شد، خب جلسه تمام شد، انشاءالله فردا باز همدیگر را ملاقات میکنیم! خب به چه دردی میخورد این ذکر. همهاش هم بهلحاظ تحلیلی درست باشد. نه آقا باید اشک بریزی، بزنی بر سرت، اشک بریزری، داد بزنی، این گریهها و سر و صداها نگذاشت امام حسین را در تاریخ دفن کنند، این است که در این هزار و چهارصد سال این خون را زنده نگه داشته. اما یک بعد دیگر دارد که بعد معرفت و حماسه است. مرثیه بخوان اما مرثیه توأم با حماسه. مرثیه برای آدمهای ضعیف و عاجز و بدبخت نخوان. مرثیه برای قهرمان و قهرمانانی بخوان که تاریخ را به زانو درآوردهاند و تا همیشه زندهاند. مرثیه برای کسی بخوان که گفت این آدم پست فاسد من را بین شمشیر و ذلت مخیر کرده است، از ما دور است و دور باد ذلت. برای چنین آدمی مرثیه بخوان که وقتی بچه ششماههاش را میآورد، داد و قال که بچهام را کشتید، اینجوری نیست، خون این بچه را به آسمان میپاشد و میگوید خدایا! پیش چشم توست پس راضی هستم. برای این مرثیه بخوان. برای قهرمان قهرمانان. لذا امام میگفت هر عزاداری که منطبق با روح نهضت امام حسین نباشد، یعنی یک عزاداری بکنی که تکلیف سیاسی امروز در برابر استبداد و استکبار نفهمی، یا در آن حماسه نباشد و ذلت باشد، این بهلحاظ عاطفی هم دیگر فایده و ارزش ندارد، در جهت تخدیر و تحمیق است. این میشود همان عزاداری که زمان شاه سفارت آمریکا و انگلیس گفته بودند پول هیأتها را میدادند، پول قندشان را میدادند، قمه میدادند، میگفتند بهشرطی در عزاداریها و هیأتهایتان اسمی از مسائل سیاسی نیاورید، نگویید شاه یزید زمانه است، از این حرفها نگویید، بگویید همان حرمله را اگر گیر بیاورم ای خدا! انتقام علی اصغر را میگیرم. بله برو دنبال همان حرمله، امروز را کاری نداشته باش. امام در جواب اینها میگوید (عرضم را با این جمله امام ختم کنم) گریه چند نوع داریم، گریه آدمهای ذلیل داریم، گریه از موضع عزت داریم، گریه نادان، گریه دانا، گریه مجاهدین، گریه قائدین و آدمهای ترسو، گریه فرار، گریه مقاومت، گریه خواب، گریه بیداری، اینها انواع گریه است، امام میگوید آن گریهای که گفتهاند برای امام حسین بکنید، انگیزه این گریه و این اجتماع در مجالس روضه فقط این نیست که برای امام حسین گریه کنید، امام حسین به گریه تو احتیاجی ندارد، تو به این گریه احتیاج داری، گریه ما بر امام حسین به نفع امام حسین نیست، به نفع ماست، چه نفعی؟ چندین نفع. تلطیف روح، آموزش عشق و فداکاری به خودمان، تجدید بیعت با امام حسین، امام عدالت و توحید، موضع گرفتن در برابر ظلم، ترساندن ستمگران همه دورانها، زنده نگه داشتن پرچم مقاومت و توحید و عدالت، امام میگوید ما برای سید الشهدا گریه میکنیم اما سید الشهدا نیازی به گریه من و تو ندارد، این گریه هم خودش همین چند قطره آب شور چیز مهمی نیست، این گریه از کجا آمده، چرا آمده با چه هدفی و چه آثاری دارد؟ آثار گریه، گریه را ارزشمند یا بیارزش میکند، و الّا خودِ گریه چند قطره آب شور است. یک کسی برای مقام گریه میکند، یکی برای پول گریه میکند، هر کسی برای یک چیزی گریه میکند، این گریه کجایش ارزش دارد؟ یکی اردنگی خورده گریه میکند، گریه مگر خودش ارزش دارد؟ کدام گریه؟ برای چه؟ و با چه آثاری؟ امام میگوید این است. بعضی برداشتهاند گریه غیر سیاسی درست کردهاند، گریه غیر عبادی، همینجوری گریه کن، عزاداری کن، همینجوری خودبهخود بدون هیچگونه آثار معنوی و تاریخی، خود همین را از تو خواستهاند، مثل اینکه این چند قطره آب شور مثل اینکه خودش اصلاً معجزه میکند. نه. میگوید نه این گریه خودش فی نفسه کاری ازش برمیآید نه سید الشهدا احتیاجی به این گریه دارد، این گریه به نفع ماست و به نفع بشریت است، نفع دنیوی و اخروی، نفع سیاسی و عبادی دارد، تربیتی. میگوید این مجلسها مردم را جمع میکند یک وجههی واحد میدهد، میلیونها جمعیت در محرم و صفر، بهخصوص دهه عاشورا، تبدیل میشوند به یک تن، میشوند بزرگترین و شورانگیزترین و حماسیترین و قدرتمندترین تجمع در تمام جهان، تازه آنموقع که راهپیمایی بیست میلیونی هنوز نبوده. میگوید این باعث میشود که دنیا راجع به اسلام و شیعه و انقلابیون حساب دیگری بکند، میگوید بیخود نبود بعضی ائمه ما میگفتند من که رفتم برای من روضه بخوانید، یعنی برای من گریه کنید، برای امام حسین گریه کنید، بیخود نیست که ائمه گفتهاند هر کس بگرید و بگریاند در این راه، گریستن و گریاندن برای توحید و عدالت و تربیت، برای زیر سئوال بودن مشروعیت ظلم، این همه اجر دارد، اینقدر از گناهانش بخشیده میشود، بله. امام میگوید مسئله، مسئله گریه نیست، اصالتاً مسئله، مسئله تباکی نیست، مسئله، مسئله سیاسی است که ائمه با آن دید الهی و عبادی ملت را میخواستند سیاسی نگه دارند. گفتند هر سال باید این موقع برای امام حسین، برای آن ظلم بزرگ گریه کنید. خب اگر عقل داشته باشی میپرسی قضیه چیست؟ من برای چه باید گریه کنم؟ برای اینکه ملت را هر سال بسیج و یکپارچه کند، متحد و حماسی تا این ملت ضعیف و ذلیل نشود و آسیب نبیند.
یک خاطرهای هم عرض کنم، پارسال اربعین ما این راهپیمایی را توفیق داشتم بودم منتها چند روز قبل از اربعین یک سمیناری بود در آمریکای لاتین رفتم آنجا، این کمونیستها و این چپها و سوسیالیستها از اروپا و چند قاره آمده بودند، رهبران احزاب چپ دنیا، من به آنها در مقدمه بحثم اشاره کردم گفتم من یک چیزی میخواهم بگویم اطلاع داشته باشید، بیست میلیون جمعیت دارد به سمت مزار امام حسین میرود که ایشان شهید شدهاند و اینها. اینها اصلاً نمیدانستند کربلا و امام حسین چیست، فکر کردند امام حسین در همین درگیریهای اخیر عراق کشته شده است، پرسید ایشان چه کسی بودند؟ فکر میکرد مثلاً میگوییم امام خمینی، امام حسین هم همانطور است، فکر میکردند امام حسین مثلاً یکی از رهبران ما در عراق بوده و اخیراً کشته شده. گفتم نه، قبلترها بوده، گفت کی؟ گفتم هزار و چندصد سال پیش. بعد همه به هم نگاه کردند گفتند یعنی چه؟ یک کسی هزار و چندصد سال پیش کشته شده حالا بیست میلیون آدم در بیابانها راه افتادهاند بروند به سمت او؟ اصلاً هرچه من توضیح میدادم، نمیگرفتند. میگفتند یا میلیون را نمیفهمی یعنی چه یا چندصد کیلومتر را دو، سههزار کلیومتر نمیفهمی یعنی چه. طرف گفت ما هزارتا شلاق زدهاند، گفت یا شلاق نمیدانی چیست و نخوردهای یا هزار را نمیفهمی. گفتم بیست و چند میلیون آدم، صدها کیلومتر پیاده میروند به آن سمت، میگفتند یا میلیون را نمیفهمی یا کیلومتر را. تا آخر هم من هرچه گفتم اینها با خودشان گفتند این یا اشتباه میکند یا الان احساساتی است و دارد این حرفها را میزند، ولی روی دو میلیون را خلاصه توافق کردند، البته این احساس من بود، خودشان نگفتند، من احساس کردم تا دو میلیون را باور کردهاند، هرچه ما میگوییم بیست میلیون، دو میلیونش را هم درست باور نمیکردند. بعد به یکی از آنها گفتم این قضیه هست، گفت چطور در رسانههای اینجا نیست؟ اصلاً این قضیه را بایکوت کردهاند، تمام این آزادی بیان، رسانههای آزاد، اینترنت، دنیای ارتباطات، یک خبر از این راهپیمایی بیست میلیونی ندادهاند، در حالی که اگر نیم میلیون آدم، بیست کیلومتر راهپیمایی کرده بودند، تمام رسانههای دنیا گفته بودند، جنانکه پنج تا هشت هزار حاجی ما رفت، هیچ رسانهای در غرب اینها را نگفت، من در جلسه پیشم هم گفتم، گفتم اگر همین امروز میگفتند 500 تا آهو در بیابانی تلف شدهاند، تمام رسانههای دنیا اینها را نشان میداد، 5000 انسان خفه شدند ظرف سه ساعت، با رشوههای آل سعود، رسانههای آمریکا، اروپا، هیچی نگفتند. این راهپیمایی اربعین هم کلاً سانسور شده است. اصلاً اینها میگفتند چطور چنین چیزی ممکن است اتفاق بیفتد و در هیچ رسانهای نیست؟ بعد آن جمله آخر که میخواستم بگویم این بود، گفت حالا این چیزی که شما میگویی با اینکه ما ندیدهایم ولی خب به احترام شما باور میکنیم، گفت این را بدانید (یک آدم لامذهب کمونیست) گفت پس تشیع چیزی دارد که هیچ مکتبی و هیچ مذهبی در تاریخ نداشته و ندارد و آن حسین است. عین عبارتش است. گفت این چهجور آدمی است که هزار و چندصد سال پیش در بیابانی هفتاد، هشتاد نفر کشته شدهاند، چهجوری است که بعد از هزار و چندصد سال بیست میلیون آدم پیاده راه میافتند صدها کیلومتر، گفت ما زور میزنیم مثلاً یک چگورا ساختهایم، یک میتینگ میخواهیم بگذاریم بعد از سی سال، چهل سال، یک جمعیت چندهزار، چنددههزار نفره میآیند، ما با دوربین هی به آن ابعاد میدهیم و از این حرفها. این جمله را میخواستم عرض کنم که گفت شما چیزی دارید که هیچ مذهب و هیچ مکتبی ندارد.
ما هرچه منتظر ماندیم هیچ اشکال و سئوالی هم نفرمودید، من عذرخواهی میکنم، عرضم را ختم میکنم، اگر نکتهای هست بفرمایید، اگر نه، رفع زحمت کنیم. والسلام علیکم و رحمت الله.
هشتگهای موضوعی