شبکه یک - 7 مهر 1396

حسین، حسن است (مرثیه نجاتبخش، حماسه آزادیبخش)

در جمع اساتید و هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران- محرم 94

بسم‌الله الرحمن الرحیم

بنده هم عرض سلام و ارادت می­کنم به محضر اساتید بزرگوار خودم، برادران و خواهران عزیز و خدا را سپاسگزارم که دوستان فرصتی پیش آوردند خدمت شما شرفیاب شویم. در باب گفتگو ما جلسه را به دو بخش تقسیم نمی­کنیم، یک بخش دارد، هر بخش از عرایض بنده که دوستان لازم می­دانند اظهارنظر بفرمایند، دیدگاه­شان را طرح بفرمایند، یا هر نکته­ای که به­نظرشان می­رسد، همان وسط عرایض بنده اعمال بفرمایید و فرمایش­تان را مطرح بفرمایید، منتظر این­که آخر جلسه یک وقت ویژه­ای بگذاریم نمانید، همین وسط بحث، هر جا دوستان در هر مقطعی هر نظری داشتند بفرمایید ما همه استفاده کنیم، اگر هم مایل بودند، آخر جلسه هم همین­طور، ما در خدمت دوستان هستیم.

راجع به فلسفه قیام عاشورا فرمودند، در این باب زیاد بحث شده و هرچه بشود، کم است. پنج سئوال طرح می­کنم، چند سئوال در باب مسئله عاشورا که نه فقط فلسفه قیام عاشورا که به فقه قیام عاشورا و به عرفان قیام عاشورا هم مربوط است، چون قیام عاشورا هم فلسفه دارد، هم عرفان عاشورایی است، هم فقه عاشورایی، هم کلام عاشورایی، تفسیر عاشورایی.

چند سئوالی که مطرح می­شود و مبتلا به هست یا به­لحاظ نظری یا عملی من خدمت برادران و خواهران عزیز و اساتید مکرم طرح می­کنم و راجع به آن فکر کنیم و اگر دوستان نکته­ای دارید بفرمایید تا همه استفاده کنیم.

پرسش اول راجع به حرکت سید الشهداء (ع) به­طور خاص و مبارزات و مجاهدات سیاسی اجتماعی اقتصادی تربیتی پیامبران خدا و اهل بیت به­نحو عام این سئوال مطرح است که از یک طرف تعابیری راجع به اولیای درجه اول خداوند به­کار می­رود و جزو معتقدات ما و شماست که باید خیلی سعی کنیم که مرزی بین الوهیت و ربوبیت با عبودیت این­ها طرح شود، مثلاً چون در باب سیدالشهدا عرض می­کنیم، که خب از یک طرف گفته می­شود حسین (ع) اسم اعظم است، مصداق قطب عالم امکان در دوره خود است، چطور در کربلا به­لحاظ مادی و نظامی شکست می­خورند؟ یا این پرسش که از یک طرف می­گویند اهل بیت همه از جمله امام حسین و حسین (سلام الله علیهما) و بلکه کل انبیا، کُلُهُم نورٌ واحد، همه این­ها یک نور واحدی هستند، از آن طرف در مسائل تاریخی و مصداق­های اجتماعی و مبارزات­شان اساساً روش کار این­ها در بسیاری از جهات متفاوت بوده است و بعد این تفاوت را به­حساب تفاوت در شرایط زمانی و مکانی و اجتماعی و موقعیت تاریخی می­گذارید، خب از یک طرف صحبت از نور واحد الهی است و این­که قطب عالم امکان هستند، ولی مطلق خداوند هستند، از یک طرف تفاوت در رفتارشان را در مسائل اجتماعی، تفاوت رفتار حضرت عیسی و حضرت موسی (سلام الله علیهما) تفاوت رفتار سایر انبیا با هم اهل بیت، این را چگونه با نور واحد بودن این­ها جمع می­کنیم؟ چطور است که پیامبر می­فرمایند: الحسنَ و الحسین امامان، حسن و حسین رهبران امت هستند، قاما أو قَعَدا، چه وارد نبرد مسلحانه و جنگ بشوند و چه درگیر جنگ نشوند. چطور است که ما داریم از یک اسم اعظمی سخن می­گوییم و از قطب عالم امکانی که جنگ و صلح در ذیل او یک­جور تعریف می­شود و هیچ­کدام از تفاوت در مقاطع تاریخی­اش، شرایط اجتماعی و تاکتیک­های مبارزه نمی­تواند این نور واحد را منشق به دو نور و چند نور کند، همه اولیا و انبیای الهی، انبیای بزرگ اعظام الهی، همه نور واحد هستند. این پرسش اول است که به­عنوان نمونه در همین شاه بیت آن یکی ولایت تکوینی الهی امام حسین (ع) و اهل بیت اولاً به چه معناست؟ قطب عالم امکان بودن به چه معناست؟ و مرز توحید و شرک این­جا کجاست؟ و ثانیاً این چطور با رفتارهای زمینی و بشری و عقلایی که اولیا خدا انجام داده­اند جمع می­شود؟ یعنی کاملاً می­شود برای رفتارهایشان محاسبه کرد، معادله چید، استدلال کرد، استدلالی که عقلای اهل دنیا هم بسیاری­شان بفهمند. و سئوال دوم در این حوزه کلهم نور واحد با تعدد و تفاوت روش­ها که یک امر زمینی است چگونه قابل جمع است؟ چون در این باب نور واحد بودن در عین حال تفاوت نوع موضع­گیری­ها، خب کسانی اغتشاش در موضع دینی شیعه در واکنش به حکومت­ها و وضعیت اجتماعیی ممکن است ببینند، جواب آن­ها که معمولاً به آن­ها گفته می­شود و درست هم هست که شرایط زمان عصر امام حسن که امام حسین هم بودند و هر دو موضع پیمان­نامه را با معاویه، هر دو در جریان این پیمان بودند و هر دو قبول داشتند، با اتفاقاتی که بیست سال بعد در زمان عاشورا می­افتد، خیلی فرق می­کرده، موقعیت جامعه، نسل عوض شده است، رفتار حکومت عوض شده است، پیمان­نامه شکسته شده است، وضعیت پیروان اهل بیت تغییر کرده است، مسائل داخلی و خارجی تغییر کرده است، ظرف آن بیست سال اتفاقات بزرگی افتاده است، اصلاً جامعه­ای که در آن صلح با معاویه اتفاق می­افتد، با جامعه­ای که در آن نبرد با یزید اتفاق می­افتد، اصلاً دو تا جامعه هستند. خب این جوابی است که به این­ها می­دهیم. بعد یک سئوال دیگری بعد از این مطرح می­شود که می­گویند سَلَّمنا، پذیرفتیم که تفاوت روش میان انبیا و اولیا با این­که همه یک مسیر حق را می­روند شما می­گویید تابع شرایط زمان و مکان است، خب مگر از آن طرف صحبت از ولایت تکوینی و قطب عالم امکان بودن و اسم اعظم بودن و این چیزها نمی­کنید؟ این­ها که مفاهیم آسمانی و مطلق الوهی است، پس چگونه تابع شرایط زمین و زمان اصلاً باید قرار گیرد؟ در محور اول به این دو سئوال جواب می­دهم، تیترهای محورهای بعدی را هم عرض کنم که اگر نرسیدیم حداقل به آن بیندیشیم، هر تعداد را هم که رسیدیم عرض می­کنم. یکی محور کربلای خرافی و کربلای ناب که اساساً بُعد معرفتی کربلاست، محور دوم خواهد بود اگر برسیم، محور سوم عاشورای رخوت، کربلای رخوت یا کربلای جهاد، یعنی دو نوع ذکر امام حسین داریم، دین رخوت و قعود یا جهاد یا قیام. چهارم دین غلو و افراط یا دین تعادل و پنجم امام حسین توحیدی یا امام حسین مشرکانه، زیارت توحیدی یا زیارت شرک­آمیز، ما دو نوع توسل و زیارت داریم. این چند محوری است که من راجع به آن­ها نکاتی را یادداشت کرده­ام که عرض کنم، ببینیم به چندتا از آن­ها می­رسیم.

در محور اول که بحث عرفانی الهی است، معنای قطب عالم امکان بودن که امروز راجع به امام زمان (سلام الله علیه و عج الله تعالی فرجه الشریف) به­کار می­رود و در زمان هر امام و هر ولی خدا و هر نبی رسول خداوند، مصداقش آن­ها هستند، توضیح مختصری بدهم، البته بحث، خیلی طولانی است، این بحثی است که به­خصوص در بحث عرفان نظری بزرگان هم شیعه و هم سنی و هم صوفیان اهل متصوفه و حتی در بعضی دیگر از ادیان ابراهیمی راجع به این مقوله بحث شده، اصطلاحات خاصی دارند که نمی­خواهیم وارد آن اصطلاحات شویم، تعابیری از قبل این­که قطب اکبر یا قطب الاقطاب یا قطب اصلی عالم امکان، قطب عالم امکان یعنی مرکز و قطب اصل هستی که خداوند است، مبدأ و معاد، خداست، اما در عالم امکان چه وزنه تعادلی باید وجود داشته باشد که تعادل عالم امکان از جمله عالم ماده با عالم معنا و باطن عالم، تعادل ظاهر و باطن عالم به­هم نریزد! این یک بحث بسیار مهم بسیار دقیق فلسفی و ریاضی واقعاً هست و دقت معادلات ریاضی در مباحث عرفان نظری بحث می­شود. در قرآن و حدیث هم این بحث، هست. بحث همه­کس­فهمی هم نیست، یعنی دانستن این مفاهیم خیلی مقدمات می­خواهد ولی یک آفاتی هم دارد، از جمله این­­که از این مفاهیم به اسم عرفان، صوفی­گری و عرفان و مرادبازی و مریدبازی سوءاستفاده شده است، همین الان هم شما ممکن است از این قطب­های قلابی خیلی جاها ببینید، آدم­هایی که سطح­شان به­لحاظ نظری، عملی و اخلاقی از آدم­های معمولی پایین­تر هستند ولی قطب­بازی و مریدبازی و مرادبازبی بلدند. سوءاستفاده­ها از انواع عرفان­های قلابی چه به اسم تصوف چه به اسم تشیع چه به اسم عرفان­های مدرن، نمی­دانم مدیتیشن، تمرکز قوا، کشف انرژی­های پنهان در عالم و انواع و اقسام اسم­هایی که روی آن می­گذارند. پس اولاً قابل سوءاستفاده است چون مسئله پیچیده است و مفاهیم و الفاظ متشابه در آن زیاد هست، اگر بد بفهمی سر از شرک در می­آورد، فکر می­کنند قائل به خدایان بشری هستی، وقتی می­گوید قطب عالم امکان یا ولایت تکوینی، تصرف در باطن عالم و این حرف­ها، علم غیب، منتها به اذن الله. از یک طرف ظرفیت بدفهمی و نفهمی دارد و لذا خیلی وقت­ها این سئوال هم پیش می­آید که مگر نمی­گویید ائمه علم غیب داشتند و می­دانستند چه اتفاقی می­افتد، خب چطور ایشان می­دانست در کربلا شهید می­شود، چرا رفت؟ چرا زن و بچه­ها را برد؟ خیال می­کنند اگر کسی دانست که در یک مسیری کشته خواهد شد، دیگر رفتنش حرام است، نمی­تواند تصور کند که بله می­دانیم این اتفاق می­افتد ولی باید بیفتد به­ دلایل مهم­تری، به دلایل حفظ توحید، حفظ خط اصلی اسلام، تربیت بشریت، زیر سئوال بردن مشروعیت حکومت فاسدی که به­نام دین تشکیل شده است، صدها استدلال و فلسفه هم مادی اجتماعی و سیاسی دارد و هم فلسفه­های تربیتی و معنوی، هم دنیوی و هم اخروی. پس هم زمینه، زمینه بدفهمی است، هم زمینه، زمینه سوءاستفاده است. هم ممکن است تفاوت شرک و توحید را در این مقوله قطب عالم امکان و این حرف­ها کسی نفهمد و هم بفهمند و کسانی را فریب دهند. تعابیری در متون عرفان نظری مثل قطب و مثل قوس و این­ چیزها به­کار رفته که در هر زمان کسانی هستند که موردنظر عام خدا هستند و کسی است که موردنظر خاص خداوند است، چه دیگران او را بشناسند چه نشناسند، چه به رهبری برگزینند و بیعت کنند و چه نکنند. این یک بعد و لایه پنهان عالم است، چون کربلا یک غیب دارد یک شهود، تمام سیره امامت و اهل بیت همین­طور است، باطن دارد و ظاهر، این­که طلسم اعظم به او داده شده، اسم اعظم داده شده، واسطه فیض است، در عالم ظاهر و باطن او واسطه فیض الهی است، اندازه فیض خداوند به عالم تابع علم اوست، تابع ظرفیت اوست، آن انسان کامل، و علم او تابع علم خداوند است. هر کدام از این جمله­ها صدها صفحه، هزاران صفحه بحث و توضیح دارد، واقعاً همین جمله را اهل فن اگر بخواهند بحث کنند، حداقل یک ترم باید توضیح بدهند که دقیقاً این کلمات و این مفاهیم یعنی چه که سوءبرداشت نشود. این­که هم هدایت خلق به عهده حجت تامه خدا و انسان کامل در هر عصر است و هم قلمروی اختیارش نه فقط در فرش بلکه در عرش است، فرش و عرش، عالم غیب و شهود، ملک و ملکوت، ظاهر و باطن، و لذا سیره پیامبران و ائمه از جمله سیره سید الشهدا در شهدا یک سیره عبادی سیاسی است، خود این انقطاع یا تقابل دیدن بین عبادی بودن و سیاسی بودن، بالاخره اگر عبادت است یعنی چرتکه سیاسی نمی­­اندازی، تو می­خواهی خدا را راضی کنی، دیگر این­که چه اتفاقی می­افتد، مهم نیست، اگر سیاسی است یعنی باید شما تابع معادله قوای سیاسی باشید، بفهمی معادله قوا در عالم سیاست روی زمین چگونه است، چکار کنی معقول است و چکار کنی معقول نیست اما این­که عبادی سیاسی باشد یعنی هم سیاسی و محاسبه سیاسی باشد هم عبادی باشد، محاسبات ملکوتی باشد، جمع این دو فهمش وقتی آسان می­شود که جمع ولایت تکوینی و تشریعی در اولیای خدا از جمله سید الشهدا (سلام الله علیه) به­طور خاص دانسته شود که هم هدایت خلق به او واگذار شده و هم حتی اختیار، اختیار خلق از عرش تا فرش، این را نمی­خواهم خیلی توضیح بدهم ولی بزرگان عرفان بحث می­کنند، در روایت هم داریم، حتی در روایت عاشورا هم داریم که مواردی بود که فرشتگان الهی بر امام حسین (سلام الله علیه) نازل شدند نه به­عنوان بعثت و وحی و رسالت و وحی قرآنی، مکاشفه الهی و الهام الهی که بعضی فرشتگان اجازه دخالت در قضیه کربلا را می­خواهند، خداوند تصمیمش را به شما واگذاشته است و سید الشهدا می­فرمایند که نه، همان­طور که خداوند اول اراده فرمود، همان­ها درست است و به همین روش و با همین محاسبات ما به جلو می­رویم و کشته می­شویم، آن هدف تأمین می­شود. حالا راجع به اقطاب و قطبیت کبری و این­ها بحث نمی­کنم که اجمالاً بحث این­که باطن نبوت خاتم الانبیاء یا باطن محمدی (اللهم صل محمد و آل محمد) ذکر می­شود، این باطن بالاترین مرتبه تمام اولیاست و بقیه اولیای خدا درواقع ولایت­شان را که وراثت معنوی است از ایشان و از قبل ایشان و فرزندان معصوم ایشان، اهل بیت، باید بگیرند. بخشی بحث­های استدلالی این­ها در فلسفه و بخشی در کلام و بخشی در عرفان نظری انجام شده است، من فقط طرح کردم از نظر این­که این مفهوم قطب عالم امکان روشن شود تا به بحث بعدی برسیم که سئوالی است در رابطه با ارتباط دادن این دو مسئله با هم. منتها یک جمله دیگر عرض کنم که اگر این را نگویم، ابهامی باقی می­ماند. طبق بحثی که بعضی در حوزه عرفان نظری دارند این است که می­گویند عالم یک اقطابی داشته است، اقطاب الهی، پیش از بعثت که 313 رسول هستند و پس از بعثت که 12 قطب هستند که یعنی ائمه سلام الله علیهم، اهل بیت، فرزندان پیامبر، و هیچ­کس نمی­تواند خاتم ولایت باشد مگر از طریق باطن خاتم نبوت یعنی از طریق باطن و ولایت و مقام معنوی پیغمبر اکرم. این واژه­های عرفانی معادل روائی هم در روایات ما دارد که حالا در مصادیقش ممکن است در ریز تفاوت داشته باشد. این یک مسئله. سئوال اول در محور اول، که می­شود قطب عالم امکان بود به معنای درست کلمه، و در عین حال سر بچه شش­ماهه­ات را ببرند و شما هم نگاه کنی و هیچ تصرفی در باطن عالم، کرامت و اعجاز و این­ها نکنی، می­توانی علی بن ابیطالب باشی از سال­ها بدانی ابن ملجم تو را می­کشد ولی تا دست به این عمل و جنایت نزده شما در برابر هیچ اقدام و عملی نکنی، نگویی این را بگیرید چون بعداً ممکن است من را بکشد. نه. تو علم الهی داری اما وظیفه نداری صورت مسئله را تغییر بدهی چون بنا نیست به هر قیمتی در این عالم بمانی، نحوه ماندن و نحوه رفتن است که مهم است، حجت خدایی و خط را باز کنی و نشان بدهی. چون معمولاً برای ما ماندن در دنیا اصالت دارد برای همین مدام سئوال می­کنیم امام رضا می­دانست انگور مسموم است یا نه؟ چرا خورد؟ امام حسین می­دانست در کربلا شهید می­شود یا نه؟ جرا رفت؟ امام حسن می­دانست مسموم می­شود؟ امیر المؤمنین می­دانست در مسجد آن شب ترور می­شود؟ بله، می­دانست. پس رچرا رفت؟ ما فکر می­کنیم که همین که ما بدانیم کشته می­شویم دیگر مسلم است که نباید برویم چون ففط به زنده ماندن و به چند روز دیگر در این­جا زندگی کردن برای ما اصالت دارد، این­ها چیز دیگری برایشان اصالت دارد، او می­گوید می­دانم یا می­توانم بدانم، بنا بر دو نظریه در علم الهی و علم معصوم، اما می­روم چون باید بروم، برای این­که زندگی من، کشته شدن من هر دو شکست و پیروزی مادی برای من علی صبیه است، هیچ­کدام اصالت ندارد، اصالت، هدایت خلق است و عدالت و نجات امت و تقرب به خداوند است. این برای آن بخش که این­ها بالاخره پس عالم قطب امکان بوده­اند ولی در ماجرای کربلا همه­چیز دارد طبق فرمول­های قدرت و ثروت و سی­هزار یا صدهزار یا هفتاد و دو نفر اتفاق می­افتد، این­ها چگونه قابل جمع است؟ این اجمالاً پاسخ آن است. پاسخ این سئوال هم که این­ها نور واحد هستند با این تغییر در تاکتیک­ها به تبع زمان و مکان چگونه جور درمی­آید؟ جواب این است که اتفاقاً رابطه عالم ملکوت با ملک، عالم معنا با عالم ماده، این رابطه یک رابطه فیزیکی نیست چون بین متافیزیک و فیزیک، رابطه فیزیکی نیست چون یک طرفش متافیزیک است، فیزیک بر متافیزیک اشراف ندارد، متافیزیک بر فیزیک اشراف دارد. نوع تجلی نور واحد از منبع واحد الهی می­آید در عالم طبیعت که عالم تکسر است در تاریخ، جامعه، طبیعت، که این­­جا عالم ماده عالم تکسر است، تجلی آن در عالم تکسر، از ما که از زاویه فیزیکی و از بیرون به این قضیه نگاه می­کنیم متکسر دیده می­شود، متفاوت دیده می­شود. می­گوید چطور او این کار را کرد این این کار را کرد؟ این، اینگونه گفت و این اینگونه. ما تکسر را تفاوت می­بینیم، چرا؟ چون از زاویه نگاه معنوی به مسئله نگاه نمی­کنیم، وقتی به جسم نگاه می­کنی، تفاوت اجسام را می­بینی، تفاوت رفتارها را می­بینی، با خودت می­گویی چگونه این­ها نور واحد هستند ولی اگر کسی توانست از زاویه معنا به قضیه نگاه کند، یک نور است. حالا این مثال خوب نیست ولی تا حدودی مسئله را روشن می­کند، شما الان همین­جا سه، چهار جور نور می­بینید، هم نور زرد، هم نور سفی، نور شدید، نور متوسط و ضعیف، منبع همه این­ها یکی و یک­جاست، آن­جا تفاوتی نمی­کند اما مجرای تجلی آن نور که چه ابزاری عبور می­­کند، در چه شرایطی است، این طرف سالن است، آن طرف سالن است، با چه ولتاژی در چه دستگاهی با چه نوع سیم­پیچی استفاده شده است، ما از این­جا که نشسته­ایم و نگاه می­کنیم در همه تفاوت و تکسر می­بینیم، اما اگر کسی از منبع نور به قضیه نگاه کند، کسی که در کارخانه برق است، او از آن­جا این تفاوت­ها را نه می­بیند، او دارد نور تولید می­کند. این­که می­گویند امام حسن و امام حسین یا همه ائمه نور واحد هستند یعنی هر کدام جای دیگری بود عین او عمل می­کرد و این­که در زمان واحد دو امام نمی­شود، اگر دو تا هم همزمان باشند، مثل امام حسن و امام حسین، حسن امام است و حسین مأموم، این­ها بحث این نیست که او سن کمتر است و او سنش بیشتر است و این­ها برادر هستند، آن­ها پدر و پسر هستند، این حرف­ها اصلاً نیست، اگر حضرت موسی (ع) هم در کربلا بود، حضرت عیسی (ع) هم در کربلا بود، کار امام حسین را می­کرد. اگر امام حسین به­جای بنی اسرائیل بود در قوم بنی­ اسرائیل در زمان فرعون، کار حضرت موسی را می­کرد. برای این­که یک خصلت اعتقادی و روحی و باطنی است که کاری ندارد که شما کی و کجا چه عکس­العمل مادی نشان می­دهی، مسئله اصلی آن این است که چه سنخ عکس­العمل یا عملی باید انجام داد که مطابق با هدایت و عدالت الهی باشد. یک مثال بشری بزنیم، این مثال باز کمی ما را از ماجرا دور می­کند ولی از یک جهت نزدیک می­کند. بعضی آدم­ها خب مودب هستند، بعضی اصلاً ذاتاً مودب هستند، همین­طور الکی مهربان و خوب هستند، ما دوستانی داشتیم که همین­طوری الکی آدم­های خوبی بودند بدون زحمت، یعنی من به خودم می­گفتم من اگر سی سال زور بزنم و خودم را آدم کنم و تهذیب نفس کنم، تازه آخرش مثل تو می­شوم که آن را هم امید ندارم، اصلاً ایشان همین­طوری معمولی با همه می­خندید، با همه مهربان بود، ما یک بار ندیدیم نه دعوا کند نه فحش دهد نه هیچی، همین­جوری خوب به دنیا آمده بود، کسانی هم باید زحمت بکشند تا به این­ها برسند یا نرسند، البته این­ها به ذات و به پدر و مادر و به نسل و امکانات و تقدیر و این­ها هم مربوط است ولی مثلاً من که آدم بداخلاقی­ هستم اگر یک گرم خوش­اخلاق باشم، پاداشی که به من می­دهند به­اندازه صد گرم خوش­اخلاقی آن کسی است که مادرزاد خوش­اخلاق است، چون من دارم بابت خوش­اخلاقی­ام دارم هزینه می­­پردازم ولی او نه. یا می­گویند مثلاً کسی که در خانواده فاسد و بی­دین به­دنیا آمده و شرایط رشد نداشته، این اگر یک گرم رشد کند پاداشش به­اندازه­ی کسی است که در یک خانواده و محیط کاملاً مهیا از همه جهت مادی و معنوی صد گرم رشد کند، این یک گرم او به­اندازه صد گرم این پاداش دارد و الّا عدالت نیست. حالا می­خواستم این را عرض کنم، جمله معترضه شد. ببینید یک آدم مودب اخلاقی در زمان­ها و مکان­های مختلف مودبانه رفتار می­کند اما نوع بروز عرفی ادب در شرایط مختلف فرق می­کند، مثلاً ادب در خانه پیش برادر و خواهر و این­ها یک معنا دارد، ممکن است پایت را جلوی او دراز می­کنی خلاف ادب هم نیست چون عرف خانه فرق می­کند، این آدم مودب است ولی این­جا پایش را دراز کرد، بعد مهمان می­آید، همین آدم مودب پایش را باید جمع کند و مرتب بلند شود و الّا همان فعلی که یک دقیقه پیش مودبانه بود الان می­شود غیر مودبانه. در جامعه عرفی است که جلوی بزرگ­تر، معلم، پدر و مادر و استاد یا مهمان که می­آید از جایت بلند شوی، مثل جامعه ما، در جوامعی هست بلند نمی­شوند، اصلا در بعضی کشورها بلند شدن رسم نیست، وقتی بلند می­شوی نمی­فهمند یا تعارف دم دم را اصلاً نمی­فهمد یعنی چه، وقتی می­گویی شما اول بفرمایید تعجب می­کنند، یکی از دوستانم می­گفت همین­جوری تعارف کردیم، طرف شک کرد گفت نکند یک چیز خطرناکی پشت در است این می­خواهد ما را جلو بفرستد که به خودش صدمه نخورد، در جامعه­ای مثلاً اگر کلاهش را بردارد این احترام می­شود، حالا آدم مودب در جامعه دوم باید بلند شود یا باید کلاهش را بردارد؟ خب باید کلاهش را بردارد دیگر. ولی حقیقت یک چیز است و آن ادب است. بنابراین وقتی می­گوییم ائمه یا انبیا یا اولیای خدا کُلُهُم نورٌ واحد، یا می­گوییم حسن و حسین امام هستند چه جنگ چه صلح، نگوییم که چه شد؟ این­جا پایش را دراز کرد آن­جا پایش را جمع کرد، هم این­جا مودب است هم آن­جا مودب است؟ خب بله، معنی آن تفاوت کرد، آثارش فرق می­کند. پس این­که روی این قضایا برخی دیده­ام همین اواخر هم دیده­ام بعضی حرف­های عوامانه زده­اند، بله، ما یک جایی دیدیم که ائمه با هم متفاوت بودند یا حتی با هم اختلاف نظر داشتند. اولاً که حتی اکر اختلاف نظر در مسائل خاصی باشد باز هم چیزی کم نمی­کند، مگر در قرآن از موسی و خضر بحث نمی­کند که این­ها با هم اختلاف نظر داشتند، اصلاً اختلاف نظر داشته باشند، آن چیزی که مهم است اختلاف هدف و اختلاف وظیفه اختلاف غایت و اختلاف روش ندارند، من می­گویم بر فرض این­که ثابت شود اختلاف نظرهایی هم هست، خداوند در قرآن اقلاً از دو اختلاف نظر در دو رده هر دو هم انبیا اشاره کرده، در اولیای خدا، یکی بین جناب موی و برادرش جناب هارون است که ایشان وقتی بنی­ اسرائیل را پیش جناب هاورن می­­گذارد و به کوه می­روند و به­جای یک ماه، چهل شب می­شود، ده شب اضافه می­شود بعد با نور اهلی و تورات و ده فرمان برمی­گردند می­بینند که برادرش که ایشان هم به یک عنوان رسول خداست، پیغمبر است، چون خدا می­فرماید دوتایی­تان إذهبا الی فرعون، هر دو پیغمبرند ولی اختلاف این­جوری پیش می­آید که در روایت داریم که حضرت موسی ریش و یقه حضرت هارون را می­گیرد می­گوید چکار کردی که امت را به تو سپردم ظرف سی، چه روز برگشتم باز گوساله سامری و بت­پرستی راه افتاد؟ ایشان هم گفت که باطل است ولی من تا حدی که توانستم اقدام کردم ولی بیش از آن ترسیدم که همه به جان هم بیفتند جنگ داخلی و خون­ریزی راه بیفتد که آن­جا حضرت موسی (ع) فرمودند که راه بیفتد، أُقتُلوا أنفُسَکُم، عیبی ندارد، آن بت­پرستی قبل از ایمان فرق می­کرد، آن جهل بود، این بت­پرستی جهل نیست، بعد از آن، چون مسئله روشن است، این دیگر ظلم و خیانت است. یکی هم بحث اختلاف حضرت موسی و حضرت خضر است که قرآن می­فرماید جناب خضر می­گوید با من نیا می­گوید می­آیم، شرط می­گذارد، می­گوید بعضی چیزها هست که حکمتش را من می­دانم شما نمی­دانی، نباید اعتراض کنی، ایشان قبول هم می­کند، در عین حال اعتراض می­کند، دو، سه اعتراض که می­کند دیگر حضرت خضر می­گوید هذا فراقٌ، دیگر این­جا از هم جدا می­شویم، تو هم پیامبری، پیامبر اولوالعزم خدایی، خضر هم ولی خداست، او می­داند و بعد توضیح هم می دهد چرا، خضر به حضرت موسی می­گوید که لَن تَصبِرَ مَعی، تو نمی­دانی همپای من صبر و مقاومت کنی، علتش هم چیست؟ جای دیگر می­فرماید: بِما لَم تُحِط بِهِ خُبرا، چون تو احاطه خبری نداری، تو نمی­دانی قضیه چیست، تو نمی­فهمی چرا من این دیوار را خراب کردم، تو نمی­فهمی من این کشتی را چرا سوراخ کردم، تو ظاهرش را دیدی، از بعدش اطلاع نداری می­گویی چرا کشتی را سوراخ می­کنی؟ یا خانواده فقیر، بعد می­فهمد اگر کشتی را سوراخ نمی­کرد حکومت می­آمد این را می­برد. حالا من می­خواهم بگویم بر فرض این­که اصلاً بین انبیا و اهل بیت، فرض کنیم اصلاً در یک موضوع خاصی هم اختلاف بوده باشد، که ما سند موثقی در این باب نداریم، باز هم منافاتی با نور واحد بودن ندارد که تازه این اتفاق هم نیفتاده است چون باز در هیمن بحث­ها که امکان دوگانگی و اختلاف نیست؟ خلیفه الهی و قطب الهی در هر زمان بیش از یکی نیست حتی در امور معنوی، چون ممکن است شما بگویی در امور مادی اگر بیش از یکی باشد، هرج و مرج می­شود، دو تا مدیر نمی­شود، خداوند این عالم را می­فرماید: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا، می­گوید چطور ممکنم است دو خدا با اوصاف خدایی یعنی هر کدام جدا جدا عالم مطلق، قادر مطلق، مرید مطلق، ارحم الرحمین و بقیه، جداگانه این خصلت­ها را داشته باشند و این دو بخواهند عالم را اداره کنند، این اصلاً به لحاظ فلسفی امکان ندارد. مدیریت اجتماعی یک جا با دو مدیر، همین دانشکده شما همین بیمارستان شما با دو مدیر که دو در یک سطح هر دو به یک اندازه اختیارات کامل داشته باشند، امکان ندارد، لَفَسَدَتا، امکان ندارد، حتی اگر هر دو سالم باشند، هیچ­کدام اهل فساد و دزدی و این­ها هم نباشند، رفیق­بازی و قو و خویش بازی نکنند، اختلاف می­شود. حتی در مباحث کلامی و فلسفی در عرفان نظری بحث می­شود که در حوزه معنوی هم دو امام در زمان واحد نمی­شود و نباید باشد، چون سلوک معنوی از سلوک مادی اتفاقاً حساس­تر و دقیق­تر و پیچیده­تر است و لذا از امام هم پرسیدند از ائمه علیه السلام در روایت هست، در نهج البلاغه هست، در اصول کافی، سئوال می­کنند أَتَکونُ الارض لَیسَ فیها امام، امکان دارد زمانی باشد که جامعه بشری باشد، حیات روی کره زمین باشد اما امام و حجت الهی نباشد، امام می­فرماید لا، نمی­شود که عرض کردم در عرفان و فلسفه برای این­ها برهان می­آورند و بحث هم می­کنند، بعد سئوال می­کند أیَکونُ الامامان؟ می­شود دو امام باشند همزمان؟ یعنی در زمان واحد رهبری به عهده دو نفر باشد؟ ولو هر دو معصوم، می­شود؟ می­فرمایند لا الّا أحَدَهُما صامِت، مگر این­که یکی سکوت کند، وظیفه به عهده کس دیگری است. ضمن این­که می­دانید عصمت یک چیز اجبار نیست، عصمت تلاقی اوج علم و اراده است، علم و اراده وقتی در اوج به هم می­رسند می­شود عصمت، هم عصمت نظری که خطا نمی­کنی هم عصمت عملی که خطای عملی نمی­کنی، همه ما و شما به یک اندازه معصوم هستیم، عصمت یک امر نسبی است، الان همه ما و شما از این خطر که خودمان را از این پنجره طبقه دوم پایین بیندازیم، معصوم هستیم، هیچ­کدام از ما این کار را نمی­کند، سیم لخت در پریز برق بکنیم و دست بزنیم، نسبت به این عمل ما همه معصوم هستیم، یک غذای مسموم بیاورند و همه ما بدانیم که مسموم است، همه ما نسبت به خوردن این غذا معصوم هستیم مر این­که اعتدال اراده یا عقل را از دست داده بدهیم، خودکشی، دیوانه­بازی و این­ها، از خودت متنفر باشی یا از این حرف­ها. خب ما نسبت به این­ها معصوم هستیم. پیامبر و امام معصوم همین آگاهی که ما نسبت به سم داریم و احتراز می­کنیم همین را نسبت به همه گناهان دارند، یعنی می­فهمند تمام گناهان کوچک و بزرگ مثل سم است، کاملاً آثارش را می­بیند، اگر ما هم به آن علم و اراده برسیم، همان می­شود. و هرچه ما علم و اراده­مان تقویت شود، عصمت ما بیشتر می­شود، حتی ما آدم­هایی داریم پیغمبر و امام نبود ولی به مرزهای عصمت واقعاً نزدیک شدند، الهامات الهی هم به آن­ها شده یعنی نبوت خبری، نه نبوت تشریعی، نگفتند شما رسول هستید بروید به بشر پیغام بدهید، فرمان بدهید، شریعت ببرید، این را نگفتند ولی الهامات الهی در حد انبیای بنی اسرائیل بلکه بالاتر از آن­ها همین الان هم کسانی می­شود، به خیلی­ها می­شود، به کسانی که اهل معنا و اهل تقوا و اهل علم هستند. خب این هم یک بحث. جمع­بندی این بخش را عرض کنم که مقام قطب قطبیت شامل پیغمبران و اولیا و ائمه است، قطب آفرینش هستند یعنی چه؟ مثلاً در روایت داریم راجع به پیامبر حدیث قدسی که فرمودند لَو لاک خَلَقتُ الأفلاک، خداوند به پیامبر فرمود اگر تو نبودی، افلاک و این جهان را نمی­آفریدم، جهان ماده و این­ها را نمی­آفریدم. ممکن است کسی بگوید یعنی چه؟ پیغمبر هنوز نبوده این عالم هزاران سال شاید میلیون­ها قبل از پیغمبر آفریده شده یعنی چه که اگر تو نبودی، یک کسی در یک مقطع تاریخی در گوشه­ای از کره زمین به دنیا آمد و بعد رفته یعنی چه که اگر تو نبودی این­ها را نمی­آفریدم؟ چنانکه این تعبیر راجع به حضرت فاطمه (س) هم هست. بعد بعضی باز چون از بعد معنا و باطن قضیه درست به قضیه نگاه نمی­کنند، از بیرون و از بعد مادی نگاه می­کنند، طبیعتاً سئوالاتی برایشان یا برای ما پیش می­آید، یک: این عالم ماده که قبل از پیغمبر خلق شده، چجوری اگر او نبود این خلق نمی­شد؟ و دوم این­که یعنی چه برای یک موجود موقت در عالم ماده که شصت، هفتاد سال بیشتر در این عالم نبوده یعنی چه میلیون­ها سال این همه منظومه­ها اصلاً بگو فقط کره زمین برای این آفریده شده، برای چیست؟ از بعد مادی که نگاه می­کنی، مسئله عجیب است، یعنی چه اصلاً؟ یعنی چه که هدف خلقت وجود امام حسین (ع) است؟ یعنی چه؟ باز با یک تشبیه روشن کنیم، مثلاً این ساختمان را یک­عالمه زحمت می­کشند این بیمارستان یا این دانشکده پزشکی را می­سازند، از اولی که خرج می­کنند، کارگر، بنا، پول، سیمان، آهک، بعد توی دانشگاه­ها شما دانشجوها درس می­خوانید، پزشک می­شوید، چقدر زحمت می­کشید تا به یک لحظه نهایی می­رسد؟ یک لحظه نهایی که یک بیمار به این­جا می­آید و شما با یک نسخه او را علاج کنی و برود، کل مواجهه پزشک با بیمارش ممکن است 5 دقیقه بشود، و در این 5 دقیقه نسخه­ای بنویسد که او علاج شود، حالا سئوال، کسی بگوید کل این زحمت­ها، این درس خواندن­ها، شب­بیداری­ها، ساختمان­سازی، این همه هزینه و فلان و فلان و فلان، همه این­ها برای همین 5 دقیقه بود؟ یعنی چه؟ بله برای همین 5 دقیقه بود. یعنی اگر این 5 دقیقه را منها کنی، کل این زحمات بی­معنی است، منطق ندارد، فلسفه ندارد، عبث است، یعنی اگر تمام زحمت­هایی که شماها کشیده­اید تا پزشک و استاد شده­اید و تمام زحمت­ها و هزینه­هایی که گذاشته­اند که این ساختمان ساخته شود، این دستگاه­ها بیاید، این همه آموزش­ها، همه این­ها بشود، آن 4، 5 دقیقه اتفاق نیفتد، یعنی مریضی علاج نشود، تمام این­ها بی­معنا است، یک کمدی است، بی­معناست دیگر، فلسفه ندارد، حالا اگر گفتند ما تمام این زحمت­ها را، سی سال کشیدیم برای این­که شما را در این 5 دقیقه علاج کنیم، تو علاج کنی این­ها را، اگر تو نبودی برای این­که این­ها را علاج کین و شفا بدهی و هدایت کنی، کل این ساختمان و این درس­ها و این بحث­ها و این زحمت­ها، همه بیهوده بود، اصلاً این کارها را نمی­کردی. این یک مثال عادی بشری است و باز با این فرق دارد. بنابراین اگر خداوند فرموده باشد که اگر فاطمه نبود من عالم را خلق نمی­کردم، یعنی چه؟ اگر حسین نبود، اگر پیامبر نبود، اگر امام حسن نبود، اگر امام زمان نباشد، یعنی اگر انسان کامل، عبد صالح خدا نباشد که هدف خلقت اوست، اگر او نباشد، کل این خلقت قابل توضیح نیست، قابل توجیه نیست؟ یعنی چه هی صبح، شب، صبح، شب؟ هی بچه به­دنیا می­آید باز می­میرد، واقعاً اگر کسی نگاه کند و بگوید غایت معنوی عالم را حذف کن و فقط عالم ماده را نگاه کن، واقعاً زندگی بی­معنی است، خیلی مسخره است، به­نظر من عاقل­ترین افراد آن­هایی هستند که خودکشی می­کنند، این­ها از هم زرنگ­تر هستند، یعنی اگر یک روزی به ما بگویند کل زندگی، همین­ها خودش هدف است، یعنی میلیاردها ستاره، سیاره، کهکشان­ها، این­ها همه هست، این­ هست، ما هستیم، این زحمت­ها، مصیبت­ها، انسان از وقتی به­دنیا می­آید، با گریه به دنیا می­آید و وقتی هم که می­میرد باز با گریه می­میرد، که چه مثلاً؟ مثلاً امروز شما با دیروز چه فرقی داشته؟ فردا با امروز چه فرقی دارد؟ مگر خودمان را غافل کنیم، سر خودمان را بند کنیم که به این سئوالات فکر نکنیم، کمی فکر کنیم می­بینیم که خیلی مسخره است، کل زندگی مسخره است، لذا در روایت می­فرماید که یا بنی آدم، ای فرزندان آدم، إبنوا لِلخراب، بسازید برای خراب شدن، لِدولِ الموت، به دنیا بیایید و به­ دنیا بیاورید برای مردن. حالا شما که در بیمارستان هستید مرگ و زندگی را خیلی سرراست می­بینید یعنی اول و آخرش را می­بینید، هم زایمان را می­بینید هم سردخانه، این فاصله­اش را خیلی سریع می­بینید، برای شماها اتفاقاً مسئله باید خیلی واضح­تر باشد که اصلاً یعنی چه؟ این مراحل چه ضرورتی دارد که طی شود اصلاً؟ اگر این غایت، این عالم منهای مبدأ و معاد دیده شود، زندگی قابل توجیه نیست، واقعاً تهوع­آور است، مگر این­که خود را غافل کنی، یک عده با سکس و مواد مخدر و شراب و این­ها خود را غافل می­کنند یک عده هم چنان به لاک کارشان بروند که اصلاً فرصت پیدا نکنند به این چیزها فکر کنند، از صبح تا شب خودشان را خسته کنند که اصلاً نتوانند فکر کنند به این مسائل و الّا اگر یک آدم عاقل فارغ پیدا شود و به این نتیجه برسد که این عالم مبدأ و معاد ندارد، هدف این خلقت وجود انسان­هایی مثل پیغمبر نیست، به خود می­گوید که چی مثلاً؟ این­جاست که معنی­دار می­شود که عالم برای حسین است، اگر حسین نبود، اگر فاطمه نباشد، اگر علی بن ابیطالب نباشد، اگر پیغمبر نباشد، اگر اولیای خدا مثل عیسی بن مریم نباشد، اگر موسی نباشد، ابراهیم نباشد، اگر این­ها نباشند، اگر امام زمان نباشد، کل این جهان، این زندگی، این فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی و این­ها کافی نیست برای توجیه این­که ما چرا زندگی می­کنیم و اصلاً برای چه این­ها به­وجود آمد. پس دانستن این مسئله خیلی مهم است. این­که اگر تو نبودی، خلق نمی­کردی، معنی­اش این نیست که لازم نیست به­لحاظ فیزیکی از آن اول در این عالم باشی که بگویند خلقت آدم از آن اول، زمان بیگ­بنگ یا هرچه که بوده به­خاطر پیغمبر ما بوده. در عالم معنا زمان نیست اصلاً، مکان مطرح نیست، شصت سال و شش­هزار سال فرقی نمی­کند که پیغمبر 63 سال عمر کرد، امام حسین همین­طور، امیر المؤمنین آن­قدر، اصلاً زمان مطرح نیست، مکان مطرح نیست، عمر حضرت فاطمه 18 یا حداکثر 28 سال بوده، اصلاً مهم نیست، مهم این است که ایشان به مقامی رسیده که پیامبر یک وقت به حضرت فاطمه می­گوید که جبرئیل این­جاست و می­گوید فاطمه به­لحاظ معنوی و رشد روحی به مقامی رسیده، نه­ به­خاطر این­که دختر تو است، به­خاطر رشد روحی­اش، به مقامی رسیده است که هرچه از خدا بخواهد انجام می­شود، یعنی به ولایت تکوینی رسیده است، یعنی اراده فاطمه شده اراده خدا و لذا پیغمبر می­گوید هر کس فاطمه را عصبانی و ناراحت کند، خدا را ناراحت کرده چون فاطمه با کسی مشکل شخصی ندارد، عصبانیت شخصی ندارد، فانی در خداوند است، برای این است که غضب و رضای فاطمه دقیقاً علامت غضب و رضای خداست چون فاطمه در خدا فانی است، به یک معنا باید گفت فاطمه، فاطمه نیست، به یک معنا می­گفتند فاطمه، فاطمه است که درست هم هست یعنی که فاطمه را فقط باید با خودش شناخت که چه کسی است، حالا به این­که من عرض می­کنم، یک رده بالاتر، فاطمه، فاطمه نیست، فاطمه فانی در خداست، لذا وقتی پیامبر به ایشان می­گوید جبرئیل این­جاست و می­گوید هرچه از خدا می­خواهی، بخواه، در روایت نقل شده که حضرت زهرا (س) سکوت کردند و بعد فرمودند هیچی در عالم ماده نمی­خواهم، خیلی عجیب است! فرمود هیچی نمی­خواهم، بزرگ­ترین انسان کسی است که بگوید من در این عالم چیزی نمی­خواهم، فرمودند فقط یک چیز می­خواهم، خداوند اجازه بدهد و به من کمک کند که نظر کنم به وجهه، نظر به وجه الله کنم، یعنی مقام عرفانی می­خواهم، می­خواهم به خدا نزدیک شوم و او را بشناسیم و ببینم، می­خواهد من را به خودش نزدیک­تر و آشناتر کند، فقط من از خدا این را می­خواهم، حضرت زهرا می­فرماید هیچ­چیز در عالم نمی­خواهم، دختری آن­موقع که این بحث بوده احتمالاً شانزده ساله، الّا نَظَر بِوَجهِ الکَریم، من فقط می­خواهم اجازه بدهد بنشینم نگاهش کنم، عشق بورزم و در برابر او خضوع کنم و در اراده او فانی بشم. حالا من سئوال می­کنم آن انسانی که با او می­گویند می­خواهیم تمام این عالم را به تو بدهیم، هرچه می­خواهی بگو، می­گوید هیچ­چیز نمی­خواهم، آیا معنی­اش این نیست که این انسان از کل این عالم بزرگ­تر است؟ یعنی او می­گوید این دنیا هدف من نیست، من هدف این دنیا هستم، من هدفم، دنیا وسیله است. ما در روایات داریم این فقط راجع به آن­ها نیست، راجع به همه است. حضرت امیر یک جایی می­فرمایند که ای فرزند آدم اگر می­دانستی خداوند در تو چه امانات و استعدادی برای تقرب به خداوند گذاشته است، خودت را در این عالم به هیچ­چیز جز بهشت نمی­فروختی، جز بهشت هیچ­چیز لایق نیست، تمام این قدرت، این ثروت، شهرت، ریاست عالم، تمام این سیارات، ستاره­ها، همه را بدهند، می­فرمایند ارزش انسان از همه این­ها بیشتر است. حالا روشن می­شود که چرا خدا به پیغمبر می­فرمود اگر تو نبودی، اگر حسین نباشد، بزرگان شیعه می­گویند اگر حسین نبود، این عالم بی­معنا بود، برای این­که این عالم تمام هویت و ارزشش به معنویت آن­ است، به معناست، عالم بی­معنا ارزشی ندارد. معنای عالم بدون انسان کامل و ولایت الهی، معنا ندارد. یعنی خلاصه تمام این عالم آمد برای این­که انسان کامل، عبدالله، متولد شود. حالا کسی بگوید که این عبدالله که بعداً آمد، یا تا آخر که نبود، جواب این است که این­جا زمان و مکان نیست. فلاسفه ما یک تعبیری دارند، من عین عبارتش را برایتان بگویم و به محور بعدی بروم، می­گوید القُطبُ الذی عَلَیه مَدارُ الأحکامِ العالَم، آن قطبی که می­گوییم مدار همه عالم، اوست و بر گرد او و برای او در عالم ماده حرکت می­کند و خود او و کل عالم برای خداست، وَ هُوَ مَرکزُ لِدایرهِ وجود مِنَ الأَزَل إلی الأبَد، مرکز عالم هستی از ازل تا ابد، اوست، یک نفر است؟ چند نفر است؟ کیست؟ می­گوید او واحِد بِالإعتبارِ الحُکمِ الوَحده، از موضع معنا که نگاه می­کنی، یکی است و عالی­ترین درجه آن پیامبر اکرم است، برای همین هم ایشان آخرین پیامبر است، برای این­که از همه بالاتر است، گفته­اند دیگر بعد از او رسول جدیدی لازم نیست، چون هرچه که لازم بود خدا با بشر در میان بگذارد، دیگر از طریق ایشان در میان گذاشت، دیگر چیزی نمانده که خدا باید به بشر بگوید و نگفته باشد. معنی آن این نیست که بعد از پیغمبر اکرم کسانی دیگر به مقامات عالی معنوی و الهی نمی­رسند، چرا می­رسند اما دیگر رسالت نخواهد بود. بعد می­گوید این به اعتبار حکم وحدت که حقیقت محمدی است، یکی است اما به اعتبار الحکم الکثره (متعدد) اما در عالم طبیعت، عالم تاریخ، جامعه، که عالم کثرت است، آن نور در هر دوره­ای در یک شخصی تجلی می­کند. زمان امام حسن، امام حسن است، زمان امام حسین، امام حسین است، الان امام زمان است، این به این معنا دخالت می­کند و قبل و بعدش هم مولانا یک شعری دارد که ترجمه این بیت شعر است که وَ إنّی کُنتُ بن آدَمَ مَسطورهً، از قول پیامبر که گرچه من در عالم صورت و ماده من فرزند حضرت آدم هستم، وَ لی فیهِ معنا شاهِدٌ بأُبُوَتی، اما در عالم معنا، من پدر آدم هستم، یعنی خلقت عالم هستی از آدم به بعد به­خاطر این مقامی است که خداوند متعال به من داده است. در عالم طبیعت من فرزند آدم هستم، در عالم معنا، آدم فرزند من است.

من به ظاهر گر ز آدم، زاده­ام

لیک معناً جد جد افتاده­ام

ظاهراً من فرزند آدم هستم اما در عالم معنا من جد، جدم هستم.

حالا نکات دیگری هم بود که دیگر طولانی می­شود. یکی هم راجع به بعد معرفتی است. بحث زیارت و عزاداری و کربلا و همه این­ها باز وسیله است، هدف از کل این عزاداری­ها و اشک و همه، هدف این اشک باید هدف آن خون باشد، خون امام حسین. آن هدف چیست؟ امام صادق (ع) در زیارت ابا عبدالله فرمودند از جمله این تعبیر را خطاب به ایشان به­کار ببرید، به سید الشهدا، به امام حسین (ع) بگویید که تو با قیامت چه کردی؟ یعنی تو چرا شهید شدی؟ چرا با آن وضعیت قیام کردی؟ چرا ایشان این کار را کرد؟ خدایا! چرا حسین قیام کرد؟ لِیَستَنقِضَ عِبادَک، برای این­که بشریت و بندگان تو را نجات دهد. از چه؟ مِنَ الضَلالَه، یک: گم شده­اند، گم می­شوند، این­که قرآن می­گوید مردم سه دسته هستند، یکی إلذینَ أنعَمتَ عَلَیهِم، این­ها که خدا نعمت را بر آنان تمام کرد و هدایت شدند، خودشان خواستند، هدایت شدند. دوم: مَغضوبٌ عَلَیهِم، سوم: ضالّین، مغضوب علیهم یعنی آدم­های لجبازی که حق هم برایشان روشن می­شود، لجبازی می­کنند، در شناسنامه­شان می­خواهد اسلام، شیعه باشد یا هر چیز دیگر، این­ها جهنمی هستند، این شناسنامه برای این دنیاست، مال آن­جا که نیست. مَغضوب علیهم این­هایی هستند که خدا به ایشان غضب می­کند چون لجبازی می­کنند، می­فهمد حق و باطل چیست ولی لجبازی می­کند، به­خاطر منافعش و این­ها. اما یک عده­ای هستند ضالین هستند، ضال یعنی کسانی که گم شده­اند، اکثر بشریت، اکثر ماها جزو ضالین هستیم، ضالین یعنی آدم­هایی که نمی­خواهند بد باشند، گاهی می­خواهند خوب باشند گاهی می­خواهند بد باشند، راه را گم کرده­اند، مثل خیلی از آدم­های دنیا در کشورهای مختلف می­بینید، در کشور خودمان و کشورهای دیگر، یک آدم­هایی را می­بینید واقعاً آدم­های متوسط خوبی هستند، اصلاً آدم­های بدی نیستند، منتها هیچ­چیز نمی­دانند، عرف­شان را تغییر داده­اند، ارزش­هایشان را تغییر داده­اند. در یکی از این کشورها در تاکسی نشسته بودم دیدم راننده عکس یک خانم برهنه­ای را روی آینه ماشینش گذاشته و به ماها که نشسته­ایم می­گوید نگاه کنید، خانمم چقدر قشنگ است. برهنه برهنه کامل. واقعاً خیلی چیز عجیبی است. عرف و شرایط اجتماعی چقدر جای معروف و منکر را عوض می­کند، ده دقیقه که با او حرف زدیم (قطع مصاحبه) فرقی است بین جهالت و ضلالت، جهالت ندانستن نظری است، ضلالت، به یک معنا چیزی فراتر از آن است، یعنی گم کردن مصداقی راه حیات و راه نجات و راه فنا. وَلعما فالشک، آمد جامعه را از شک نجات دهد، همه به تردید افتاده بودند، نمی­توانستند تشخیص بدهند چه کسی درست می­گوید چه کسی غلط، خون حسین خط تشخیص بود، خط تشخیص و نقطه مرزی را روشن کرد. اگر اشک بر حسین در راستای خون حسین باشد، یعنی آن هم به مبارزه با شک و ضلالت کمک کند، این می­شود عزاداری درست اگر نه خلاف آن است. محور دوم که عرض کردم این است که هر مجلس عزاداری که نتیجه­اش رشد جامعه، رشد اخلاقی، معنوی، جهادی، سیاسی، معرفتی، نباشد، آن مجلس واقعاً مجلس ذکر امام حسین و مجلس احیای مکتب نیست به دلیل این­که امام باقر (ع) فرمودند هر جا به اسم ما دور هم جمع می­شوید، مجلس عزاداری، روضه، هیأت، هر چیزی، فَإنَّ الإجتِماعِکُم وَ مُذاکِرَتِکُم إحیائَنا، هر جا دور هم جمع می­شوید، حالا تفریح و دید و بازدید همه خوب است ثواب هم دارد، در کنارش یک چیز جدید و یک نکته جدید بیاموزید که این خطی که ما از طرف خدا برای بشر آورده­ایم، این را احیا کند، یک معرفت مرده را زنده کنید. إحیائَنا، ما را زنده نگه دارید. وَ خَیرُ الناس مِن بَعدُنا مَن ذاکَرَ بِأمرِنا وَ عادَ الی ذِکرِنا، بهترین آدم­ها و نزدیک­ترین کسان به ما کسانی هستند که امرنا یعنی خط فکری ما این دکترین به­اصطلاح توحید و عدالت را مدام در جامعه و جلسات نشر دهد و به بحث بگذارد، ذاکَرَ یعنی به بحث بگذارد، مذاکره، همه راجع به آن گفتگو کنند و عادَ إلی ذَکرِنا، و خسته نشود، دوباره در اولین موقعیت، دومین موقعیت، مدام این کار را انجام دهد. این­ها رو می­خواهم بگویم این مجالسی که به اسم امام حسین برگزار شود و در آن خرافات، افراط و تفریط، عزاداری­های غلط، روایات دروغ، روضه دروغ، چشم و هم­چشمی، طلا به هم نشان دادن، از این کارها که می­کنیم، این­ها مجلسی که در روایات ما هست، نیست. کسی آمد گفت آقا ما دور هم جمع می­شویم و مثلاً ذکر ابا عبدالله یا ذکر دینی داریم بعد امام می­فرماید أتَجلِسون تَتَحَدِثون، آیا دور می­نشینید؟ با هم رابطه دارید؟ یا رابطه­هایتان با هم قطع است؟ گفت رابطه داریم، گفتند آیا تَتَحَدَثون؟ آیا راجع به مباحث معرفتی با هم گفتگو و بحث هم می­کنید؟ گفت بله. بعد امام گفتند إنّی أَحِبُّ تَلکَ المَجالِس، من چنین مجالسی که دور هم بنشینید، احوال هم را بپرسید، مشکلات هم را حل کنید، با هم شوخی کنید، همدیگر را امیدوار کنید و رابطه­ها گرم شود و یک بحث معرفتی هم بشود و به معارف ما آشنا شوید أحبُ تِلکَ المَجالس، این دوست­داشتنی­ترین مجلس و جلسه در جامعه چنین جلساتی است. فَأحیوا أمرَنا، امر ما را زنده بدارید و احیا کنید، نگذارید بمیرد و به حاشیه برود، فَإنّ مَن جَلَسَ مَجلس یُحیا فیهِ أمرُنا، هر کس در یک جلسه­ای بنشیند که راجع ما صحبت می­شود، حرف­های ما زده می­شود، لَم یَموت قَلبُهُ یَومَ یَموتُ قُلوب، آن روزی که همه قلب­ها می­میرد، قلب آن­ها نخواهد مرد و زنده خواهد بود. این یک شاخصه برای این­جور مجالس است.

و آخرین نکته، دیگر نمی­رسیم به همه­اش، راجع به بعد سیاسی، بعد عرفانی و عبادی آن را عرض کردیم، راجع به بعد سیاسی، بعضی وقتی راجع به امام حسین یا ائمه که بحث می­شود می­گویند این­جا جای عزاداری است، حرف­های غیر عزاداری نزنید، حتی من شنیدم در همین راهپیمایی اربعین یکی از همین تیپ­ها در نجف، هر دو تیپ هستند هم در نجف، هم در قم و مشهد و اصفهان، در همه حوزه­ها هم هر دو تیپ را داریم، در هیأت و آخوند و مسجد و این­ها داریم از هر دو تیپ، می­گویند مِثلی لایُبایِع بِمثل یزید، بعد می­گوید اگر مثل منی با مثل یزید بیعت کند فعَلی الإسلام سلاما، خداحافظ اسلام. راهپیمایی اربعین و عزاداری امام حسین و سینه­زنی را سیاسی نکنید. این­ها انحراف بزرگ است، امام که خودش جلوی این تیپ­های روشنفکر مسلک ایستاد گفت ما هر چه داریم از محرم داریم و شمایی ک سن­هایتان بالاتر است یادتان هست دیگر، انقلاب 57 کی واقعاً هم شاه را لرزاند، رژیم دیگر فهمید افتادنی است، و هم در اسناد لانه جاسوسی من خودم دیده­ام که بعد از آن گفتند که دیگر رژیم دارد می­رود، وقت راهپیمایی عاشورا بود، راهپیمایی عاشورای 57 و اربعین 57، دقیقاً آن­هایی که سن­شان بیشتر است، یادشان هست. این دو راهپیمایی که شد عاشورا و اربعین امام حسین، دیگر همه فهمیدند رژیم می­رود، تا قبل از عاشورا، هنوز می­گفتند چه کسی می­بازد؟ چه کسی می­برد بالاخره؟ خب امام می­گفت ما هر چه داریم از محرم است. انقلاب ما محصول محرم بود، جنگ هم آن­هایی که بودند یادشان هست، هیچ عملیاتی نبود که شب عملیات با اسم امام حسین (ع) با یاد کربلا و عاشورا بچه­ها نروند، هیچ عملیاتی نبود. این لبنان هم اتفاقاتی که افتاد در حزب­اله، اسم امام حسین بود، تمام اتفاقاتی که در عراق و سوریه و افتاد همین است، وضعیت دنیا را امام حسین بعد از هزار و چندصد سال دارد تغییر می­دهد. این راهپیمایی بیست و چند میلیونی در گینس ثبت شد، در تمام تاریخ بشر، در تاریخ بشر در شرق و غرب عالم، از اولی که تاریخ داریم تا همین الان، هرگز راهپیمایی بیست و چند میلیونی وجود نداشته، همین الان هم در هیچ­جای جهان وجود ندارد، فقط امام حسین. بیست، بیست و چند میلیون امسال احتمال دارد باشند، پارسال بیست میلیون، امسال فکر می­کنم بیشتر هم بشود، بیست و چند میلیون انسان پیاده راه می­افتند با این خطراتی که همه می­دانند مخصوصاً امسال احتمال خطر زیاد است دیگر، خطر زیاد است، همه می­دانند، با پول خودشان، با التماس می­روند، این عراقی­ها هم آن­هایی که رفتید دیده­اید، توی فیلم­ها هم نشان می­دهد، این مردم عراق از خانه­ها می­آیند التماس می­کنند که بیا نوکری تو را بکنیم، به­زور می­چسبند به تو که بیا بنشین می­خواهم پاهایت را ماساژ بدهم، جوراب­هایت را بشورم، به تو شربت بدهم، ماساژت بدهم! همه­جای دنیا گدایی از آن طرفی است، امام حسین یک گدایی معکوس راه انداخته است، التماس می کنند که نوکری­ات را بکنند. چنین صحنه­ای در تمام جهان نیست. خب این یک اتفاق جدید است، واقعاً در تاریخ بشری چنین چیزی ما نداریم، نه چین، نه هند، هیچ­کدام، با این جمعیت­هایشان. در عین حال که امام این حرف را می­زند می­گوید مراقب باشید مسئله عزاداری یک بعد عاطفی دارد که این اشک اگر نباشد، این شور از بین می­برد، عزاداری امام حسین بدون شور نمی­تواند باشد، و الّا شما تمام تاریخ مقاتل را بخوان بعد همه نشسته­ایم اینجا دور همدیگر و بعد امام حسین این­جوری شد و شمشیر آمد از زاویه 45 درجه خورد به ایشان، بعد دست قاسم قطع شد، چه شد، خب جلسه تمام شد، ان­شاءالله فردا باز همدیگر را ملاقات می­کنیم! خب به چه دردی می­خورد این ذکر. همه­اش هم به­لحاظ تحلیلی درست باشد. نه آقا باید اشک بریزی، بزنی بر سرت، اشک بریزری، داد بزنی، این گریه­ها و سر و صداها نگذاشت امام حسین را در تاریخ دفن کنند، این است که در این هزار و چهارصد سال این خون را زنده نگه داشته. اما یک بعد دیگر دارد که بعد معرفت و حماسه است. مرثیه بخوان اما مرثیه توأم با حماسه. مرثیه برای آدم­های ضعیف و عاجز و بدبخت نخوان. مرثیه برای قهرمان و قهرمانانی بخوان که تاریخ را به زانو در­آورده­اند و تا همیشه زنده­اند. مرثیه برای کسی بخوان که گفت این آدم پست فاسد من را بین شمشیر و ذلت مخیر کرده است، از ما دور است و دور باد ذلت. برای چنین آدمی مرثیه بخوان که وقتی بچه شش­ماهه­اش را می­آورد، داد و قال که بچه­ام را کشتید، اینجوری نیست، خون این بچه را به آسمان می­پاشد و می­گوید خدایا! پیش چشم توست پس راضی هستم. برای این مرثیه بخوان. برای قهرمان قهرمانان. لذا امام می­گفت هر عزاداری که منطبق با روح نهضت امام حسین نباشد، یعنی یک عزاداری بکنی که تکلیف سیاسی امروز در برابر استبداد و استکبار نفهمی، یا در آن حماسه نباشد و ذلت باشد، این به­لحاظ عاطفی هم دیگر فایده و ارزش ندارد، در جهت تخدیر و تحمیق است. این می­شود همان عزاداری که زمان شاه سفارت آمریکا و انگلیس گفته بودند پول هیأت­ها را می­دادند، پول قندشان را می­دادند، قمه می­دادند، می­گفتند به­شرطی در عزاداری­ها و هیأت­هایتان اسمی از مسائل سیاسی نیاورید، نگویید شاه یزید زمانه است، از این حرف­ها نگویید، بگویید همان حرمله را اگر گیر بیاورم ای خدا! انتقام علی اصغر را می­گیرم. بله برو دنبال همان حرمله، امروز را کاری نداشته باش. امام در جواب این­ها می­گوید (عرضم را با این جمله امام ختم کنم) گریه چند نوع داریم، گریه آدم­های ذلیل داریم، گریه از موضع عزت داریم، گریه نادان، گریه دانا، گریه مجاهدین، گریه قائدین و آدم­های ترسو، گریه فرار، گریه مقاومت، گریه خواب، گریه بیداری، این­ها انواع گریه است، امام می­گوید آن گریه­ای که گفته­اند برای امام حسین بکنید، انگیزه این گریه و این اجتماع در مجالس روضه فقط این نیست که برای امام حسین گریه کنید، امام حسین به گریه تو احتیاجی ندارد، تو به این گریه احتیاج داری، گریه ما بر امام حسین به نفع امام حسین نیست، به نفع ماست، چه نفعی؟ چندین نفع. تلطیف روح، آموزش عشق و فداکاری به خودمان، تجدید بیعت با امام حسین، امام عدالت و توحید، موضع گرفتن در برابر ظلم، ترساندن ستمگران همه دوران­ها، زنده نگه داشتن پرچم مقاومت و توحید و عدالت، امام می­گوید ما برای سید الشهدا گریه می­کنیم اما سید الشهدا نیازی به گریه من و تو ندارد، این گریه هم خودش همین چند قطره آب شور چیز مهمی نیست، این گریه از کجا آمده، چرا آمده با چه هدفی و چه آثاری دارد؟ آثار گریه، گریه را ارزشمند یا بی­ارزش می­کند، و الّا خودِ گریه چند قطره آب شور است. یک کسی برای مقام گریه می­کند، یکی برای پول گریه می­کند، هر کسی برای یک چیزی گریه می­کند، این گریه کجایش ارزش دارد؟ یکی اردنگی خورده گریه می­کند، گریه مگر خودش ارزش دارد؟ کدام گریه؟ برای چه؟ و با چه آثاری؟ امام می­گوید این است. بعضی برداشته­اند گریه غیر سیاسی درست کرده­اند، گریه غیر عبادی، همین­جوری گریه کن، عزاداری کن، همین­جوری خودبه­خود بدون هیچ­گونه آثار معنوی و تاریخی، خود همین­ را از تو خواسته­اند، مثل این­که این چند قطره آب شور مثل این­که خودش اصلاً معجزه می­کند. نه. می­گوید نه این گریه خودش فی نفسه کاری ازش برمی­آید نه سید الشهدا احتیاجی به این گریه دارد، این گریه به نفع ماست و به نفع بشریت است، نفع دنیوی و اخروی، نفع سیاسی و عبادی دارد، تربیتی. می­گوید این مجلس­ها مردم را جمع می­کند یک وجهه­ی واحد می­دهد، میلیون­ها جمعیت در محرم و صفر، به­خصوص دهه عاشورا، تبدیل می­شوند به یک تن، می­شوند بزرگ­ترین و شورانگیزترین و حماسی­ترین و قدرتمندترین تجمع در تمام جهان، تازه آن­موقع که راهپیمایی بیست میلیونی هنوز نبوده. می­گوید این باعث می­­شود که دنیا راجع به اسلام و شیعه و انقلابیون حساب دیگری بکند، می­گوید بیخود نبود بعضی ائمه ما می­گفتند من که رفتم برای من روضه بخوانید، یعنی برای من گریه کنید، برای امام حسین گریه کنید، بیخود نیست که ائمه گفته­اند هر کس بگرید و بگریاند در این راه، گریستن و گریاندن برای توحید و عدالت و تربیت، برای زیر سئوال بودن مشروعیت ظلم، این همه اجر دارد، این­قدر از گناهانش بخشیده می­شود، بله. امام می­گوید مسئله، مسئله گریه نیست، اصالتاً مسئله، مسئله تباکی نیست، مسئله، مسئله سیاسی است که ائمه با آن دید الهی و عبادی ملت را می­خواستند سیاسی نگه دارند. گفتند هر سال باید این موقع برای امام حسین، برای آن ظلم بزرگ گریه کنید. خب اگر عقل داشته باشی می­­پرسی قضیه چیست؟ من برای چه باید گریه کنم؟ برای این­که ملت را هر سال بسیج و یکپارچه کند، متحد و حماسی تا این ملت ضعیف و ذلیل نشود و آسیب نبیند.

یک خاطره­ای هم عرض کنم، پارسال اربعین ما این راهپیمایی را توفیق داشتم بودم منتها چند روز قبل از اربعین یک سمیناری بود در آمریکای لاتین رفتم آن­جا، این کمونیست­ها و این چپ­ها و سوسیالیست­ها از اروپا و چند قاره ­آمده بودند، رهبران احزاب چپ دنیا، من به آن­ها در مقدمه بحثم اشاره کردم گفتم من یک چیزی می­خواهم بگویم اطلاع داشته باشید، بیست میلیون جمعیت دارد به سمت مزار امام حسین می­رود که ایشان شهید شده­اند و این­ها. این­ها اصلاً نمی­دانستند کربلا و امام حسین چیست، فکر کردند امام حسین در همین درگیری­های اخیر عراق کشته شده است، پرسید ایشان چه کسی بودند؟ فکر می­کرد مثلاً می­گوییم امام خمینی، امام حسین هم همان­طور است، فکر می­کردند امام حسین مثلاً یکی از رهبران ما در عراق بوده و اخیراً کشته شده. گفتم نه، قبل­ترها بوده، گفت کی؟ گفتم هزار و چندصد سال پیش. بعد همه به هم نگاه کردند گفتند یعنی چه؟ یک کسی هزار و چندصد سال پیش کشته شده حالا بیست میلیون آدم در بیابان­ها راه افتاده­اند بروند به سمت او؟ اصلاً هرچه من توضیح می­دادم، نمی­گرفتند. می­گفتند یا میلیون را نمی­فهمی یعنی چه یا چندصد کیلومتر را دو، سه­هزار کلیومتر نمی­فهمی یعنی چه. طرف گفت ما هزارتا شلاق زده­اند، گفت یا شلاق نمی­دانی چیست و نخورده­ای یا هزار را نمی­فهمی. گفتم بیست و چند میلیون آدم، صدها کیلومتر پیاده می­روند به آن سمت، می­گفتند یا میلیون را نمی­فهمی یا کیلومتر را. تا آخر هم من هرچه گفتم این­ها با خودشان گفتند این یا اشتباه می­کند یا الان احساساتی است و دارد این حرف­ها را می­زند، ولی روی دو میلیون را خلاصه توافق کردند، البته این احساس من بود، خودشان نگفتند، من احساس کردم تا دو میلیون را باور کرده­اند، هرچه ما می­گوییم بیست میلیون، دو میلیونش را هم درست باور نمی­کردند. بعد به یکی از آن­ها گفتم این قضیه هست، گفت چطور در رسانه­های این­جا نیست؟ اصلاً این قضیه را بایکوت کرده­اند، تمام این آزادی بیان، رسانه­های آزاد، اینترنت، دنیای ارتباطات، یک خبر از این راهپیمایی بیست­ میلیونی نداده­اند، در حالی که اگر نیم میلیون آدم، بیست کیلومتر راهپیمایی کرده بودند، تمام رسانه­های دنیا گفته بودند، جنانکه پنج تا هشت هزار حاجی ما رفت، هیچ رسانه­ای در غرب این­ها را نگفت، من در جلسه پیشم هم گفتم، گفتم اگر همین امروز می­گفتند 500 تا آهو در بیابانی تلف شده­اند، تمام رسانه­های دنیا این­ها را نشان می­داد، 5000 انسان خفه شدند ظرف سه ساعت، با رشوه­های آل سعود، رسانه­های آمریکا، اروپا، هیچی نگفتند. این راهپیمایی اربعین هم کلاً سانسور شده است. اصلاً این­ها می­گفتند چطور چنین چیزی ممکن است اتفاق بیفتد و در هیچ رسانه­ای نیست؟ بعد آن جمله آخر که می­خواستم بگویم این بود، گفت حالا این چیزی که شما می­گویی با این­که ما ندیده­ایم ولی خب به احترام شما باور می­کنیم، گفت این را بدانید (یک آدم لامذهب کمونیست) گفت پس تشیع چیزی دارد که هیچ مکتبی و هیچ مذهبی در تاریخ نداشته و ندارد و آن حسین است. عین عبارتش است. گفت این چه­جور آدمی است که هزار و چندصد سال پیش در بیابانی هفتاد، هشتاد نفر کشته شده­اند، چه­­جوری است که بعد از هزار و چندصد سال بیست میلیون آدم پیاده راه می­افتند صدها کیلومتر، گفت ما زور می­زنیم مثلاً یک چگورا ساخته­ایم، یک میتینگ می­خواهیم بگذاریم بعد از سی سال، چهل سال، یک جمعیت چندهزار، چندده­هزار نفره می­آیند، ما با دوربین هی به آن ابعاد می­دهیم و از این حرف­ها. این جمله را می­خواستم عرض کنم که گفت شما چیزی دارید که هیچ مذهب و هیچ مکتبی ندارد.

ما هرچه منتظر ماندیم هیچ اشکال و سئوالی هم نفرمودید، من عذرخواهی می­کنم، عرضم را ختم می­کنم، اگر نکته­ای هست بفرمایید، اگر نه، رفع زحمت کنیم. والسلام علیکم و رحمت الله.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha