شبکه یک - 31 شهریور 1396

دو وجهی "جنگ": چهره قابیلی، چهره هابیلی

در جمع راویان نور- هفته دفاع مقدس – 90 - لانه جاسوسی

بسم‌الله الرحمن الرحیم

عرض سلام خدمت خواهران و برادارن عزیز. نقشی که بچه­های راوی و خادم در مناطق جنگی ایفا می­کنند، عملاً نقشی شبیه نقش روضه­خوانان کربلاست، کسانی که به اقتضای فاصله­ی تاریخی خود با قضیه عاشورا، خودشان در صحنه نبودند ولی به­گونه­ای از صحنه سخن می­گویند و باید بگویند که گویی بوده­اند، مخاطب را به­نحوی وارد آن فضا و واقعیت کنند که گوی مخاطب و شنونده­شان هم در آن فضا بوده. این خیلی کار مهمی است و در عین حال حساس. نقل تاریخی که عاری از محتوا و معنویت باشد خیلی آسان است، یک گزارش صرف تاریخی است، در سفر آدم می­خواند، حفظ می­کند و آن را به کسان دیگری می­گوید، با یک­مقداری تصنع هم سعی می­کند احساسی را به مخاطبش منتقل کند در حالی که آن احساس را خودش هم ممکن است نداشته باشد، اما با یک امر حقیقتاً معنوی و الهی در مورد کسانی که صادقانه همه­چیزشان و همه هستی­شان را کف دست­شان گذاشتند و به میدان آمدند، این کار، خیلی سخت است. از یک طرف خطر گزارش­های تصنعی، غیر واقعی، غیر واقع­بینانه، مبالغه­آمیز، کمتر از واقعیت، بیشتر از واقعیت، از یک طرف خطر تبدیل شدن سخنان شما و امثال شما به یک گزارش مرده، یک گزارش مرده از یک واقعیت عادی طبیعی. بنابراین از دو طرف دو تهدید مهم متوجه کار شماست. اولین نکته، بین شما قاعدتاً کسی که سنش اقتضا نمی­کند که زمان جنگ بوده باشد، شاید در جمع شما، بنده تنها کسی باشم که به­لحاظ سنی در آن دوران­ بوده­ام، شاید، نمی­دانم، اگر کسی هست بگوید، اولین نکته که باید به آن توجه داشته باشید این است که پس کار شما یک کار بسیار بزرگی است، یک کار بسیار مهمی است، تلاش برای وصل کردن حلقه تفکر دو نسل، تلاش برای بازسازی و احیای یک روح تاریخی بدون اکتفا به جسم تاریخ، تلاش برای انتقال یک فرهنگ که به تمام معنا ممکن است از عصری به عصری و از نسلی به نسلی قابل انتقال نباشد اما جوهره اصلی آن فرهنگ متعلق به هیچ نسلی نیست، در همه جامعه­ها و در همه زمان­ها و در همه عصرها و همه نسل­ها همیشه یک حرف تازه و زنده است. نسل خود ما که در جنگ بوده­اند، البته نسل ما که می­گویم اشتباه نشود، بعضی فکر می­کنند نسل قبلی همه در جبهه­ها بودند، همه، اکثریت مردم و جوان­ها اهل جهاد و شهادت بودند، بعد حالا ما با این نسل این مشکل را داریم که این­ها این­گونه نیست، این خبرها نیست و نبوده، این را بدانید، تقریباً هیچ نسلی در هیچ دوره­ای اکثریت اهل جهاد و فداکاری نیستند، اکثراً تماشاچی هستند، بیش از دو دهه از پایان دفاع مقدس گذشته ولی این همه بچه­های پرشور، جوان، دانشگاهی، درست با همان حال و هوا و روحیه بچه­های خط­شکن شب عملیات که در صحنه­اند، این­ها یک چیزهای استثنائی است، خب همین جنگ یک طرف ایران بود یک طرف عراق، آن طرفش را بروید ببینید چه خبر است، همان مقداری که ما شهید و کشته و مجروح داده­ایم، آن­ها هم داده­اند، چرا از آن طرف هیچ­کس نمی­آید مناطق جنگی را نگاه کند؟ سالی چند میلیون. چرا از آن طرف آن­ها هم همه کشته و قربانی داده­اند، اکثر آن­ها هم ملت مظلوم بودند که توسط حکومت­شان به­زور آورده شده بودند، چرا آن طرف این جبهه کسی افتخار نمی­کند؟ کسی دلش نمی­خواهد آن هشت را یادش بیاید؟ این را توجه کرده­ایم؟ نه از آن طرف کاروان­هایی برای زیارت مناطق جنگی می­آید، نه از آن طرف راوی و خادمی وجود دارد، نه از آن طرف کسی بعد از دو دهه دوست دارد به آن حال و هوا فکر کند، یاد آن فضا، یاد آن عملیات­ها، یاد آن بچه­ها. این به­علت تفاوت دو تفکر در دو طرف این نبرد است. آن یک نبرد استثنائی در تاریخ نبود، آن قطعه­ای از یک نبرد مداوم تاریخی است، حلقه­ای از یک زنجیره نبرد مغالطه در راه خدا و مغالطه در راه طاغوت است که خدا در قرآن صریح این صف­بندی را اعلام می­کند، متأسفانه تاریخ هرگز بدون جنگ نبوده و نیست چون همواره کسانی طاغوت­اند، طغیان می­کنند، از حدود الهی و از حدود خودشان عبور می­کنند و به حدود الهی و ارزش­های الهی و به حقوق دیگران تجاوز می­کنند و جنگ­ها را راه می­اندازند بنابراین باید کسانی باشند که از حق دفاع کنند. خداوند در قرآن می­فرماید که اگر مؤمنین و مجاهدینی که در برابر این­ها بایستند نباشند، تمام حتی صومعه­ها، دیرها، مسجدها همه در سراسر زمین نابود می­شود، در هیچ­جای زمین دیگر نام خداوند برده نمی­شود، دیگر کسی نام حق و عدالت را نمی­برد، دیگر کسی از توحید صحبت نخواهد کرد، چون طاغوت­ها می­آیند و مثل بولدوزر و لودر تاریخ ارزش­ها را صاف می­کنند و می­روند، اگر کسانی نباشند که به قیمت جان و مال و حیثیت­ و همه­ چیزشان جلوی این­ها بایستند. این حرف قطعاً درست است، شما در بستر و در دامان یک ملت کم­نظیر و استثنائی واقعاً متولد شده­اید، در این مسئله هیچ شکی نیست، امروز به ضرس قاطع می­توان گفت در دنیا هیچ ملتی مثل ملت ما نیست، این ملت، پیشگام است. اما یک طرف قضیه را هم توجه کنید و آن این­که وقتی می­گوییم ملت، منظور این نیست که کل ملت، مردم، ملت، همیشه به یک اندازه در صحنه بوده­اند، هستند و خواهند بود، این­طور نیست. در زمان انبیا هم این­طور نبوده، بعدش هم نبوده، الان هم نیست، بعد هم نخواهد بود. در زمان انقلاب و جنگ هم گرچه توده ملت آمدند اما خیلی­ها دیر آمدند، همه با هم نیامدند، بار این جنگ روی دوش چند صدهزار خانواده بود، در هر فامیل، الان به فامیل­های خودتان نگاه کنید، بپرسید، در هر فامیلی سه، چهار، پنج­تا خانواده بودند که بچه­هایشان مدام به جبهه می­رفتند، بقیه خانواده­ها تماشاچی بودند، گاهی اگر این زخمی می­شد به عیادتش می­آمدند، تقبل الله، اگر شکست می­خورد بعضی می­آمدند نیش می­زدند، همان­گونه که قرآن می­گوید که در صدر اسلام دقیقاً همین­طور بود. قرآن می­فرماید مؤمنین دو دسته می­شدند: مجاهد و قائد، مجاهدین و قائدین؛ مجاهدین به صحنه می­رفتند و با جان و مال و آبروی خود فداکاری می­کردند، قائدین می­ایستادند تماشا می­کردند، متدین هم بودند، اگر مجاهدین پیروز می­شدند قائدین می­گفتند یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم، کاش با شما بودیم، ما دل­مان با شما بود، می­خواستیم بیایم، نشد. اگر مجاهدین شکست می­خوردند و لت و پار به پشت جبهه برمی­گشتند، این­ها می­گفتند به شما نگفتیم نروید، کشته می­شوید؟ این عین گزارش قرآن است، گفتگوی بین قائدین و مجاهدین. عین این اتفاق افتاد. عده­ای مدام به جبهه می­رفتند، خانواده­ای بود چهارتا، سه­تا، پنج­تا، دوتا بچه­اش، شوهرش، این­ها یکسره منطقه بودند، خانواده­هایی هم بودند که پنج یا شش­تا جوان گردن­کلفت داشتند، پای­شان هم به جبهه نرسید، عده­ای هم که اصلاً دشمن بودند، مسخره می­کردند، بعضی خیانت می­کردند. ما آدم داشتیم که رزمنده مجروح می­شد این­ها می­آمدند بالای سرش به­اسم عیادت به او نیش می­زدند. همه این­ تیپ­ها بودند. بنابراین تاریخ با تعارف پیش نمی­رود، این تصور که شما فکر کنید نسل قبل همه مجاهد، رزمنده، فداکار، همه اهل عبادت، نماز شب، روزها روزه بودند و شب­ها نماز شب می­خواندند و روزها جهاد می­کردند، این خبرها نبود، بخشی از بچه­ها این­طور بودند، آن­ها هم که در جبهه بودند همه مثل هم نبودند، یک بخش از مردم هم تماشا می­کردند. خود انقلاب هم همین­طور بود. انقلاب هم ده، پانزده سال در غربت یک عده­ی اقلیتی مبارزه و فداکاری کردند، صدمه خوردند، بقیه یا نمی­دانستند یا نمی­­آمدند. بعد که انقلاب شروع شد و به خیابان­ها آمدند، تظاهرات که شروع شد، چندصد نفره شد، بعد چندهزار نفره شد، تا رسید به چند میلیون. بعضی روزها خطرناک بود جمعیت کمتر می­آمد، بعضی روزها خطر کمتر بود بیشتر می­آمدند. بنابراین الان تفاوتی با بیست یا سی سال پیش ندارد، این را بدانید، آن­موقع هم همین­طور بوده، این­ها هم که به جبهه می­رفتند، خیلی آدم­های طبیعی­ای بودند، تیپ­های مختلف، آدم داشتیم در جبهه ترسو، آدم هم داشتیم شجاع. خود رزمنده­ها هم که به جبهه می­آمدند همه مثل هم نبودند. مگر الان شما که این­جا نشسته­اید همه مثل هم هستید؟ الان ظاهراً همه مثل همید. همین الان یک اتفاقی این­جا بیفتد می­بینیم که همه مثل هم نیستیم، یک خطر پیش بیاید، می­بینید شخصیت­های همه این بچه­هایی خوبی که این­جا نشسته­اید چقدر با هم متفاوت است. مثلاً این­جا در را ببندند، در را قفل کنند، آب و غذا دیگر نباشد، این­جا گیر بیفتید، کم­کم تفاوت­ها خود را نشان می­دهد که چه کسانی شخصیت­های قوی­تری دارند و چه کسانی ضعیف­ترند، چه کسانی عادل­ترند، چه کسانی کمتر عادلند، خودمان را لو می­دهیم دیگر. بنابراین ما آدم­های سیاه و سفید نداشتیم، الان هم نداریم. ما توی جبهه آدم داشته­ایم که دائم الذکر بود، دائم الذکر و دائم التوجه در حالی که نه دانشگاه رفته بود نه حوزه و لذت­بخش­ترین کارهایی که می­کرد، نمازش بود و توی عملیات می­گشت سخت­ترین و خطرناک­ترین کارها را همیشه می­خواست و می­گفت به من بگویید، هیکلش هم کوچک بود، از همه لاغرتر، این­ها که می­گویم برای هر کدام اسم یادم هست، نه یکی، زیاد. من شاید بیش از صد نفر از دوستانم شهید شدند و در هفت، هشت عملیات شهادت ده­ها نفر را با چشم خود دیدم، جلوی من پرپر زدند، با هم رفتیم، بدون هم برگشتیم، یک عملیات، چهار عملیات، شش عملیات، هفت، هشت عملیات این­طور بوده که ما در اکثرشان توفیق داشتیم یا خط­شکن بودم یا غواص بودم یا در پاتک­ها در بدترین شرایط با بچه­ها بودیم و این صحنه­ها را دیدیم. هم آدمی دیدیم که در آن شرایط این­طور بوده هم آدمی بود که می­ترسید ولی برای خدا می­آمد جلو، هم آدم دیده­ایم که زیر آتش، آتش سنگین می­شد، ده، بیست نفر جلوی شما بیفتند، دست و پایشان قطع شود، حالا به منطقه می­روید، منطقه، آرام است، شما در آن لحظه خودت را تصور کن، زیر آتش­­های سنگین توپخانه، منطقه شیمیایی، این طرف یکی سرش قطع است، یکی شکمش پاره شده، یکی دستش قطع است، یکی چشم­هایش نابینا شده و آن پایین افتاده، این­ها صحنه­های واقعی است، آن­وقت در آن لحظه همه مثل هم نیستند. ما رزمنده داشته­ایم که در این لحظات می­ترسیده، برای این­که ما اصلاً موجودی به­نام رزمنده نداشتیم، رزمنده همین آدم­های معمولی بودند، همین شماها بودید می­رفتید منطقه. الان برای شما هم این صحنه پیش بیاید، بعضی گریه می­کنید، می­ترسید، بعضی با وجود این­که می­ترسید جلو می­روید، بعضی می­ترسید نمی­روید، بعضی هم نمی­ترسید. گاهی هم آدم خودش را نمی­شناسد، گاهی در لحظات خاص آدم خودش را می­شناسد، گاهی آدم تصور غلطی از خودش دارد ولی وقتی به صحنه می­رود می­بیند، الان دیگر وقت رفتن است، آن لحظه­ای که زیر آتش گیر کرده­ای، دهانه­ی آتش را داری می­بینی، تیر، مستقیم توی سر و صورتت می­آید، این طرف یکی تیر در صورتش می­خورد، این طرف یکی پایش قطع می­شود، در آن لحظه باید بلند شوی، باید مستقیم به طرف تیربار دشمن بروی، آن لحظه خب همه مثل هم نیستند، یکی کپ می­کند و از زمین نمی­تواند تکان بخورد، یکی بلند می­شود، یکی شجاع است، یکی ممکن است بی­کله باشد به قضیه فکر هم نکند همین­طور بدود، همه تیپ آدم هست برای این­که این­ها واقعیات طبیعی است، مثل همین الان. الان هم خدای نکرده چنین اتفاقی بیفتد خواهید دید عده­ای نمی­روند، عده­ای می­روند، آن­ها هم که می­روند همه مثل هم نیستند. نه انتزاعی و رمانتیک راجع به این حرف بزنیم نه قضیه را عادی و طبیعی کنیم، هنر این است. هنر این است که بتوانیم بدانیم و نشان دهیم در این روایت­هایی که می­گویید و خدمت­هایی که این­حا می­کنید که این­ها که به جبهه آمدند عین شما و ما بودند، متنوع بودند ولی همه یک خصوصیتی داشتند، همه تصمیم گرفته بودند قدمی برای خدا و دین بردارند و جایی فداکاری کنند. این خیلی مهم است. ولی همه مثل هم نبودند. ما آدمی داشتیم که واقعاً در تمام مدت جنگ چند عملیات با این­ها بودیم، در تمام این مدت یک گناه از این­ها ندیدیم، از این گناه معمولی­ها که ما هر روز می­کنیم که هیچی، گناه­های خیلی کوچک هم ما از این­ها ندیدیم، بعضی از این رفقای ما که بعداً شهید شدند، بعضی هم هستند، می­گفتم این اصلاً در عمرش یک گناه کرده؟ مثل آدم معصوم بود. این­طور آدم هم دیدیم. آدمی هم دیده­ایم که تا وقتی آمده جبهه اصلاً نماز نخوانده بود، در جبهه نماز یاد گرفت. ما غواصی داشتیم در کربلای 4 که گذشته­اش فاسد بود و به جبهه آمد، خودش می­گفت من گیر افتاده­ام آمده­ام تا این­جا، اول داوطلب شدم نمی­دانستم چی هست، بعد همان­طور آمدیم و آمدیم، کم­کم به تعارف و رودربایستی یکدفعه دیدم آمده­ام بین غواص­ها، تمام دغدغه­اش این بود که من در این عملیات­ها شهید می­شوم ولی نماز و روزه­هایم و گناه­هایی که کردم چه می­شود؟ می­گفت اگر من در این عملیات کشته شدم و شهید شدم، گناه­های من چه می­شود؟ اخوی ما می­گوید به او گفتم، حالا خودش هم هفده، هجده سال بیشتر نداشت، می­گفت به او گفتم همه را خدا می­بخشد، او گفت به همین کشکی؟ ایشان گفت از این هم کشکی­تر، از این هم کشکی­تر. بعد می­گوید به او گفتم کجایش کشکی است؟ توبه نصوح همین است دیگر، از این توبه بهتر چه؟ جانت را کف دستت گذاشته­ای، تو تائب واقعی هستی، خداوند هم گفته توابین را دوست دارد، همین الان خدا تو را دوست دارد، اگر الان کشته شوی در راه خدا مرده­ای در حالی که خدا دوستت دارد، حتماً بهشتی هستی و خدا تو را می­بخشد. ولی در عین حال شهدا همه مثل هم نیستند. عکس شهدا روی دیوار همه کنار هم هستند اما این را بدانید که شهدا مثل هم نیستند، خود شهدا مقامات­شان با هم فرق دارد، همه بهشتی هستند ولی بهشت داریم تا بهشت. در یک روایت داریم که می­دانید اهل بهشت به هم چطور نگاه می­کنند؟ آن­طوری که شما از روی زمین ستارگان را نگاه می­کنید، همه هم بهشتی هستند ولی باز مراتب داریم تا مراتب. اخلاص آدم­ها با هم فرق دارد، معرفت و آگاهی­شان فرق دارد، فداکاری­هایشان فرق دارد، سختی­هایی که کشیده­اند فرق می­کند، به نسبت این­ها مقامات بالا و پایین دارد ولی همه بهشتی هستند. ما آدمی داشته­ایم که آمده آن­جا نماز یاد گرفته تا آدمی داشتیم که یک نافله­اش ترک نمی­شد از رفقای خود ما بودند از کسانی که شهید شدند که این­ها جلوی چشم ما بودند، رکوع نمازش بیست دقیقه طول می­کشید، که من اصلاً می­گفتم با تو نمی­شود نماز خواند، رکوع­های یک­ربعه، سجده­های یک­ربعه، بعد نمازشان تمام می­شد سرشان را از سجده بر نمی­داشتند، بچه­ی شانزده، هفده­ ساله نه آیت­اله و مجتهد و این­ها، یک بچه­ی هفده ساله، قبر می­کردند تا صبح می­رفتند در آن قبرها اهل ذکر بودند، آدم این­جوری هم داشتیم. آدم­هایی داشتیم که یک لحظه بی­وضو نبودند، آدم­هایی داشتیم که یک لحظه با­وضو نبودند، همه­ی این­ها بوده­اند، همه هم بهشتی هستند، ولی مقامات­شان با هم فرق می­کند. حقیقت مسئله را نه بزرگ­تر از آن­چه بودیم بکنیم نه کوچک­تر از آن­چه بوده، ولی به شما بگویم حقیقت مسئله خیلی بزرگ بود، خیلی بزرگ بود، حتی پایین­ترین سطح آن که همین بچه­ی بی­نماز بود، همین پایین­ترین سطحش، خیلی بزرگ است، چون تغییری که در این آدم اتفاق افتاده، خودش باشکوه­ترین تغییر است، اگر کسی بخواهد بفهمد در جبهه جه اتفاقاتی می­افتاده همین بدترینش را بگیرد، بدترینش را بگیرد ببیند این چه تغییری کرد، چطور این آدم ظرف بیست روز یا یک ماه تغییر می­کرد. این اخوی ما که شهید شد همان روز به من گفت باور کن هر روز این را می­دیدی با روز قبل تغییر کرده بود، هر روز می­گفت با دیروز تغییر کرده بود، این­قدر سریع رشد می­کرد، یکسره هم تا از آموزش برمی­گشتیم می­دیدیم رفته یک گوشه دارد نمازهای قضایش را می­خواند، می­دیدیم گوشه­ای نشسته و دارد گریه می­کند. همین بدترین آدمی که آمده جبهه به اصطلاح، بهترین نمونه تاریخی است برای این­که راجع به او حرف بزنیم چه برسد به بقیه بچه­ها، بنابراین دو، سه­تا توهم از ذهن­ها بیرون بیاید، نمی­گویم در ذهن شما هست ولی من دیده­ام توی ذهن بعضی، یک توهم این­که نسل دهه اول همه اهل جهاد بودند ولی نسل جدید نیستند. نه­خیر چنین چیزی نبود. همان دهه اول هم خیلی از جوان­ها می­توانستند به جبهه بیایند ولی نمی­آمدند، عده­ای می­رفتند، همه نمی­رفتند. نکته­ی دوم، پایین­ترین سطح واقعیات جبهه مثل همین شهید کربلای 4 باشد، خیلی شأن بالایی دارد، ببینید از کجا حرکت کرده و به کجا آمده و با چه سرعتی آمده. امام در وصیت­نامه­اش به عرفای بزرگ می­گوید شما چهل سال ریاضت و عبادت کردید، خدا قبول کند اما یک بار هم وصیت­نامه این بچه­ها را بخوانید ببینید یک­شبه ره صدساله رفته­اند. واقعاً یک­شبه ره صدساله می­رفتند. این­ها نکات مهم است. در عین حال رزمنده­ها هم همه مثل هم نبودند نه از نظر آگاهی­شان نه از نظر اخلاص­شان نه از نظر شجاعت­شان نه از نظر فداکاری­شان، یکی می­ترسید، یکی بیشتر می­ترسید، یکی کمتر می­ترسید، یکی می­ترسید ولی در آن لحظه بر ترسش غلبه می­کرد یکی نمی­ترسید، ما بچه­ی شانزده دیدیم در خط چهل کیلومتر در عمق عراق آن طرف دجله، در محاصره دشمن گیر کردیم و این بچه پانزده، شانزده ساله با این­که مجروح شده بود مدام راه افتاده بود در خاکریز به بچه­ها نیرو می­داد، حالا نیروهای دیگر همه سن­شان از این بیشتر. هم آدم دیدیم سن بالا موجی شده، ترکش خورده، اطرافش چند نفر شهید شده ­اند، ترسیده، بعد این بچه­ ی شانزده ساله آمده به او روحیه می­دهند، دستش را گرفته و می­گوید نترس، محکم باش؛ حالا این جای بابای این بچه شانزده ساله هست ولی این دارد به او روحیه می­دهد. همه این­ها بوده. اسیر عراقی را بچه­های ما گرفتند که وقتی آمده بود این طرف خاکریز دید این طرف کسی نیست چه تعداد کمی از بچه­ها با دست خالی سه، چهار روز است اجازه نمی­دهند دو سپاه دشمن به همدیگر وصل شوند، واقعاً چندصدتا بچه با کلاش و آر.پی.جی، ایستاده بودند درست بین لولای دوتا سپاه عراق، نه دوتا لشکر، یا تیپ، دوتا سپاهش، این­ها می­خواستند به هم دست بدهند و بیایند توی جزیره مجنون وارد شوند، این وسط چندصد رزمنده بودند با کلاش و آر.پی.جی، دو یا سه روز جلوی این­ها را گرفتند، خب اکثر این چندصد نفر آن­­جا شهید یا مجروح شدند، آمدند گفتند برای این­که بروید عقب، بلم هست ولی بلم کم است همه نمی­توانند به عقب بروند، عده­ای که می­خواهند بروند بلند شوند و بروند، آن­ها که آماده شهادتند بایستند. خب موقعیتی بود که بچه­ها بلند نمی­شدند، کسی نمی­رفت، همه به هم می­گفتند تو برو. این­ها هم بوده. آن وقت افسر عراقی را اسیر کردند و او را به این طرف خاکریز آوردند دید که پشت خاکریز تمام بچه­ها افتاده­اند، یک عده کمی آن­ها هم تعدادی زخم­های سطحی، تعدادی سالم، پشت خاکریز خوابیده­اند، در حالی که بعضی از بچه­های ما چهل و هشت ساعت چیز درستی نخورده بودند، آب منطقه آلوده بود، منطقه هم شیمیایی بود، چیزی برای خوردن نبود، رفته بودند از یک ده عراقی که آزاد شده بود، بچه­ها رفته بودند نان­های خشکیده­ای را آورده بودند هر صد متر از این­ها گذاشته بودن که هر کسی گرسنه می­شود از این­ها کمی بردارد و بخورد تا از گرسنگی نیفتد چون ­همه چیز تمام شده بود، در این شرایط، یعنی مهمات نبود، کار به جنگ تن به تن رسیده بود، من یادمه در خاک دنبال فشنگ کلاش می­گشتیم و نیروهای دشمن آمده­اند، تعداشان چندین و چند برابر، باید گفت صد برابر، تانک­ها، زره­پوش، توپخانه، همه­چیز هلی­کوپتر از بالای سر می­زند، از جلو توپخانه می­زند، پشت سرت آب، سه طرف دشمن، شما چند صد نفر بین دو سپاه عراق و این بچه­ها به عقب نمی­روند. کنار هم شهید می­شوند پاره پاره می­شوند ولی عقب نمی­روند، او کنار این می­افتد و این او را به کناری می­کشد ولی عقب نمی­رود. این­ها شنیدنش آسان است، این­ها را در فیلم­ها می­بینیم، خارجی­ها فیم می­سازند و این­ کارهایی که نکرده­اند این­جوری حتی نمی­توانند به این قشنگی از آب دربیاورند، سینمای ما و هنرمندان ما هم بی­عرضه هستند، اگر این کارهایی که در جبهه ما در این هشت سال بود، یک هالیوودی بالای سرش بود بعد می­دیدید تا دوهزار سال چه فیلم­هایی می­ساختند، همه هم واقعی، آن­ها از چیزهای دورغ هنوز دارند فیلم می­سازند، از جنگ بین­الملل دوم، هفتاد سال پیش، هنوز دارند فیلم می­سازند، فیلم­های دروغ، ما چیزهایی که به چشم خود دیده­ایم، هنوز آن نسلی که در جنگ بوده هنوز هست و خودش دیده چه فداکاری­هایی واقعی بوده به شما بگویند فیلمی که واقعاً فضای عملیات را نشان دهد، من هنوز ندیده­ام، اکثر این فیلم­ها را هم ما دیده­ایم، حقیقتاً مسئله جبهه را نشان نداده­اند، دو، سه­تا از آن­ها کمی نزدیک بود، کمی فضایش نزدیک بوده ، اصلاً کسانی که این کارها را می کنند که خودشان جبهه را ندیده­اند، این تصاویر کلیشه­ای که از رزمنده درست می­کنند، یک چیزی هم یاد گرفته­­اند حاجی! سیدت را کشتند، سید! حاجی­ات را کشتند. اصلاً حاجی­ات را کشتند چه کسی می­گفته در جبهه ­ها؟ اصلاً این فیلم­هایی که می­سازند، اکثر این فیلم­هایی که می­سازند کسانی می­سازند که اصلاً جبهه را ندیده­اند یا تا اهواز احتمالاً آمده­اند، یا زمانی که درگیری نبوده در خاکریز بوده­اند، در عملیات نبوده­اند، در عملیات واقعی نبوده­اند، ممکن است در منطقه بوده باشند، توی عملیات نبودن که با نیروی خط­شکن جلو بروی و ببینی چه اتفاقاتی می­افتد، توی پاتک، در بمباران سنگین که متر متر را دارند می­زنند ببینید چه وضعیتی دارد. 24 ساعت، 48 ساعت زیر آفتاب عمودی تابستان بدون خاکریز با آر.پی.جی روی زمین بخوابی، لحظه­ای که تانک­ها به 40 یا 50 متری می­آیند بلند شوی و بزنی دوباره دراز بکشی، بدون خاکریز 48 ساعت در منطقه بجنگی، این­ها را ندیده­اند. آن وقت ببینید هنوز که هنوز است، غرب چه فیلم­هایی دارد می­سازد، ما هنوز فیلمی که آدم واقعاً به دلش بچسبد، وقتی که می­بیند بگوید هان! این واقعاً مثل عملیات بود، ندیده­ایم بتوان گفت این دقیقاً فضای ما بود، حق بچه­های ما درست ادا نشد، حق این بجه­ها درست ادا نشد ولی این بچه­ها هم مثل همین شماها بودند و من مطمئن هستم اگر اتفاقی بیفتد، شماها عین همان­ها هستید، بعضی از شما از آن­ها هم بهترید، این را بدانید، این فاصله­های تاریخی و این­ها مهم نیست. اولاً همین­ که در دل­تان آروز می­کنید آن­جا باشید، همین که به آن­جا می­روید و راوی هستید، خادم هستید، شما این را بدانید چون قلب شما با آن­هاست، در پاداش همه آن­ها شریک هستید، انگار شما در جبهه­ها بوده­اید، دختر و پسر. یک روایتی من همیشه این­جور وقت­ها به بچه­هایی مثل شما می­گویم که دل­شان می­خواسته بودند ولی نبودند، کسی می­آید به حضرت امیر بعد از نبرد جمل یا صفین، می­گوید آقا برادر یا یکی از بستگان ما خیلی دوست داشت در این عملیات باشد ولی نتوانست بیاید، حضرت امیر فرمودند واقعاً دلش با ما بود، می­خواست بیاید و نتوانست؟ او گفت بله، امام فرمودند که او با ما بود. بعد یک جمله عالی گفتند که شامل همه شما هست. گفت این فامیل ما دلش می­خواست باشد، واقعاً می­خواست باشد نتوانست بیاید. حضرت فرمودند دلش حقیقتاً با ما بود؟ اگر می­توانست می­آمد؟ گفت بله. امام فرمود او با ما بود. بعد یک جمله گفتند خیلی زیباتر. فرمودند امروز در این نبرد کسانی کنار ما جنگیدند که هنوز به دنیا نیامده­اند. این جمله خیلی قشنگ است. فرمودند امروز کسانی در کنار ما جنگیدند، شمشیر زدند و شهید شدند که هنوز متولد نشده­ند، آن­ها هم با ما بودند، این یعنی شماها دیگر، شماها و امثال شما، همان­طور که بچه­های ما که در زمان جنگ بودند انگار آن روز هم بودند، این­ها اگر کربلا هم بودند، می­رفتند دیگر، این­ها می­توانند بگویند یا لَیتَنا کُنّا مَعَک و نَفوذَ فوضاً عظیما، این­ها راست می­گوید، بقیه دروغ می­گویند، وگرنه آن­موقع هم همه می­گفتند یا امام حسین یا لَیتَنا کُنّا مَعَک، ای کاش ما هم بودیم و می­آمدیم ولی دروغ می­گفتن ما این­که الان هم دروغ می­گویند، آن­ها که همین الان می­روند این­ها راست می­گویند، این­ها که در هر زمان می­روند، این­ها راست می­گویند آن زمان هم بودن می­رفتند، این­ها که الان نمی­روند آن زمان هم بودند نمی­رفتند، کلاه کسی را که نمی­شود برداشت، کلاه خودمان را هم که نمی­توانیم برداریم، کلاه مردم را نمی­توانیم برداریم، ولی نه کلاه خودمان را می­توانیم برداریم نه کلاه خدا را چون خدا اصلاً کلاه ندارد. یک نکته باید به آن توجه داشته باشیم در جهاد و فرهنگ اسلامی، احساسات خیلی مهم است، شور، ایمان، اراده، خیلی مهم است اما همه­چیز نیست، اگر بنیان معرفتی نداشته باشد این شور هم موقتی است و هم گاهی خطرناک می­­شود، با ادا و ادبیات رومانتیک و شعار این کارها درست نمی­شود، تا حدی درست می­شود آن لحظه که مرگ جلوی چشمت است، تمام این اداها به کنار می­رود، هچین قشنگ در می­روی، همچین قشنگ آدم فرار می­کند، از هیچ­کس هم خجالت نمی­کشی. این­ها تا یک حدی است، شعار، شعر، تشویق، تبلیغ، تعظیم، این­ها تا یک لحظه­ای جواب می­دهد، دیگر لحظه­ای که خطر مرگ مسلم است، آن­جا دیگر فقط کسانی می­توانند بایستند که مسئهل برایشان حل باشد، اگر حل نباشد، نمی­شود، آن­جا باید واقعاً به آیات قرآن در مورد جهاد باور داشته باشد آدم، باور نکنی نمی­شود، بنابراین شور و احساسات حتماً لازم است، اگر دانش دینی داشته باشی ولی شور دینی نداشته باشی، این ایمان نیست، اطلاعات است، اطلاعات داری ولی آدم این صحنه نیستی، حتماً شور، احساسات، اراده، ایمان، عمل­گرایی لازم است، صرف دانستن، نامش معرفت نیست، اصلاً در روایات ما می­گویند اطلاعات، علم نیست، اطلاعات محفوظات است، محفوظات ما هم لحظه مرگ از ما جدا می­شود هم در لحظات خطر از آدم جدا می­شود. من یادم هست اولین باری که مجروح شدم چون چهار، پنج بار مجروح شدم توی عملیات­ها، اولین باری که مجروح شدم سه، چهار نفر کنار هم بودیم، خمپاره خورد، توی خیبر بود، افتادیم که ترکش توی صورت و گردن و پاهایم خورد، سه، چهار نفر، چند نفری که کنار هم بودیم، وقتی افتادم بلند شدم دیدم این­ها همه سر تیر شهید شده­اند و دارند می­سوزند یعنی بدن­ها و لباس­هایشان شعله­ور شده و آتش گرفته­اند، خودم هم دیدم پاچه شلوارم آتش گرفته، دود و باروت و این­ها فضا را گرفته بود، نمی دانم چقدر طول کشید که من هرچه فکر می­کردم یک آیه قرآن یادم بیاید، یادم نمی­آمد، حالا این­ همه آیه خوانده بودیم قبلش، قشنگ، ترجمه، تفسیر، همه کارهایش را هم بلدیم، هرچه به ذهنم فشار می­آوردم که یک آیه قرآن یادم بیاید در این لحظه، یادم نمی­آمد. محفوظات با آدم یکی نیست، از آدم جدا می­شود، آنی که جزوی از روحت شده است، آن علم است، بقیه محفوظات است. می­گویند آن چیزی که به آن عمل می­کنی، علم است، ممکن است خیلی محفوظات داشته باشم ولی این­ها علم نیست، علم آن است که وارد روح من می­شود. امام مثلا می­زد می­گفت همه عمل دارند که مرده کاری نمی­کند، مرده تکان نمی­خورد ولی هیچ­کدام هم جرأت ندارند شب با یک مرده تنها در یک اتاق بخوابند. برای چه؟ برای این­که اطلاعات دارند که مردم با آدم کاری نمی­کند اما علم ندارند، اما مرده­شور علم دارد، مرده­شور علم دارد، ایمان دارد که این صدمه نمی­زند، کنار مرده که می­خوابد هیچی، با مرده صبحانه هم می­خورد، چون او از نزدیک لمس کرده می­داند که این تکان نمی­خورد و کاری نمی­کند ولی من و شما می­دانیم، کدام­یک از شما حاضرید با مرده در را قفل کنند تا صبح کنار مرده بخوابید؟ البته ما زمان جنگ این کار را کرده­ایم، در را قفل نکردند، شهدای خودمان که حالا بحثی دیگری است، با جنازه­های دشمن در منطقه خوابیدم که از سرما یک وقتی یادم می­آید این جنازه­ها را چسباندم به هم رفتم لای این­­ها که سرما نخورم، منتها آن زمان جنگ بود و جوان هم بودیم، ولی بحث این است که باور نداریم، آن چیزی را که باور می­کنیم می­شود علم حقیقی ما، والّا بقیه محفوظات ما هستند، مثل این­که فیزیک و شیمی حفظ می­کنیم و وقتی امتحانت را می­دهی یادت می­رود، یک عده را هم مثل آیه و حدیث حفظ می­کنیم، فقه و اصول حفظ می­کنیم، حرف­های خوب، اخلاق و این­ها حفظ می­­کنیم ولی جزو روح ما نشده، ولی کسانی آن­جا می­دیدیم که جزو روح­شان شده، آن لحظه که من دارم می­ترسم، او نمی­ترسد، برای این­که او باور کرده آیات مربوط به جهاد و شهادت را و من باور نکرده­ام. ما یک رفیقی داشتیم سواد درسی حوزه و دانشگاه نداشت ولی این­ها همه را باور داشت، ایمان داشت، آن­وقت این جمله­های آیات و روایات در باب جهاد و شهادت و تهذیب نفس را می­آورد، معنی کلماتش را بلد نبود، بنده چون درس طلبگی می­خواندم، بلد بودم، ایشان این­ها را می­آورد من برایش ترجمه می­کردم به او می­گفتم معنی کلمات را من می­فهمم تو نمی­فهمی، معنی خود این­ها را تو می­فهمی من نمی­فهمم، چون من اطلاعات داشتم او باور داشت که وقتی نماز می­خواند با بچه­ها می­گفتیم برویم کنارش بایستیم موج نمازش لااقل ما را بگیرد، در نماز بلند بلند مثل بچه­ها گریه می­کرد، معمولاً هفته­ای دو روز را هم روزه بود، مفقود هم شد، ایشان در هور الهویزه مفقود شد، یک وقت هم قبل از عملیات یک انگشتری داشت داد به ما، می­خواهم بگویم پس دو جور می­شود حرف زد. شور لازم است، شور بدون معرفت و باور موقتی است، این را داشتم می­گفتم، باور بدون شور، اطلاعات محض است، فقط اطلاعات است، وقتی ایمان نیست این­ها فقط اطلاعات است، مربوط به محفوظات است، به دردت نمی­خورد، هر دوی این­ها باید با هم باشد. یک نکته دیگر این­که گاهی در منطقه راجع به خاک شلمچه، ای نخل­ها، ای خاک، ای دریا، ای رودخانه، این­ها، این خاک و نخل و رود و این­ها هیچ­کاره هستند، این­ها به کسی مراد نمی­دهند، اگر ارزشی در خاک شلمچه هست به­خاطر ایمانی است که آن بچه­هایی داشتند که آن­جا کشته شدند، یعنی همه­چیز باز به انسان برمی­گردد، به کمالات علمی و ایمانی و عملی برمی­گردد، به عمل صالح برمی­گردد، این است که مقدس است، این است که بین زمان با زمان تغییر ایجاد می­کند، بین مکان با مکان تغییر ایجاد می­کند، تربت کربلا، خاک کربلا به­لحاظ شیمیایی که با بقیه خاک­ها فرقی نمی­کند که، چرا می­گویند تربت کربلا؟ چرا این خاک؟ چرا این زمان؟ چرا این مکان؟ چرا این روز؟ چرا این جا؟ به­خاطر یک پدیده بزرگ باشکوه انسانی الهی توحیدی است که آن­جا اتفاق افتاده، خاک شلمچه، نمی­دانم آب اروند، آب کارون، این­ها هیچی نیست، مراد هم به کسی نمی­دهد، اصلاً این خاک به­خاطر آن بچه­ها این خاک شده نه این­که آن خاک­ها یک چیزی بوده. اگر به یاد آن ایمان و عمل صالح، کسی به آن جا برود بله آن خاک می­شود مقدس، آن زمان، آن مکان، بعد می­توان گفت این­جا با وضو برو، برای چه؟ نه به­خاطر شلمچه و این­ها، به­خاطر این­که این­جا بچه­هایی فدای حقیقت، فدای عدالت، فدای راه خدا شده­اند، با اراده و آگاهی و آزادی خودشان هم توی صحنه آمده­اند، برای او نه برای چیزی دیگری. حالا می­گویند ای نخل­های سوخته! نخل­ها را ببین چطور هستند. نوستالوژی نخل و آب و خاک و زمین و نخل­های بی­سر. اصلاً نخل نه سر دارد نه بدن دارد، هیچی، ما اسمش را می­گذاریم نخل بی­سر. تعابیر شاعرانه برای احساسات و افکار عمومی خوب است، باید هم باشد، اصلاً هنر یعنی همین، اما یک­وقت مجاز را با حقیقت اشتباه نگیری. اروند و شلمچه و فکه هیچ ارزشی ندارد، هیچ ارزشی، مگر به­خاطر مجاهدینی که آن­جا شهیده شده­اند، بنابراین آن چیزی که ارزش دارد، جهاد است، شهادت است، و این زمان و مکان به­خاطر جهاد فی سبیل الله قداست و ارزش پیدا کرده است نه به­خاطر خودش. این هم یک نکته. نکته بعدی که اصلاً اصل بحث من آن بود، احساساتی شدیم، جوگیر شدیم، چیزهای دیگری گفتم، فلسفه جهاد است. این را من خواهش می­کنم دقت کنید، هم برای خودتان لازم است هم توی منطقه شما بالاخره یا راوی یا خادم، بچه­هایی که می­آیند می­خواهند از زبان شما بعضی مسائل را بشنوند، با آن­ها خاطرات بچه­ها را گفتن خوب است، خاطرات انتخاب­شده، نه هر خاطره­ای. من یک بار آن­جا بودم یکمرتبه چشمانم بسته شد امام زمان من را آورد توی اورژانس و بیمارستان و این­ها، این کارها در این جد زیادی که می­گویند این اتفاقات و این­ها نیست، نبوده، همه­چیز در محضر امام زمان (سلام الله علیه و عجل الله فرجه) است، اما این­که برداری از هر سه­تا خاطره یکی امام زمان نقل کند، مسئله نباید لوث شود، این­که بچه­ها هر شب در منطقه، همه هر شب­های جمعه امام زمان را می­دیدند، این خبرها نیست ولی یک چیز مهمی بود و آن این­که یکی از دوستان ما بود که من از او پرسیدم شما منطقه بودید، شب­های عملیات، خدمت حضرت رسیدید؟ ایشان گفت نه من متأسفانه توفیق نداشتم خدمت حضرت برسم، من حضرت را ندیدم اما همین برای من کافی است که حضرت من را دید، این برای من ارزشمند و کافی است که ایشان من را دیدند، من ایشان را متأسفانه ندیدم ولی ایشان من را دیدند که من به­خاطر ایشان و به­خاطر اهداف توحیدی ایشان و همه انبیا به جبهه آمدمن و فداکاری کردم، ولی نه، بنده حضرت را ندیدم. نگذاریم این­جور قضایا لوث شود. یک­وقتی همان زمان منطقه، یکی از دوستان ما از منطقه آمده بود، همه خاطرات­شان را می­گویند، اتفاقات را می­گویند، خبر هفتم و هشتمش هم، یعنی پنج، شش خبر را گفت آخرش هم گفت راستی بچه­ها، امام زمان را دیده­اند، خبر هفتم. بعد گفتم بابا اگر دیده­اند که این خبر هفتم نیست، این خبر اول و آخر است ولی این­قدر مسئله را لوث نکنید، اصلاً قرار نیست همه هر شب امام زمان را ببینند، اسب سفید کسی نمی­بیند، اصلاً اولاً کجا گفته امام زمان اسب سفید دارد؟ ما نمی­دانیم این را چه کسی گفته است؟ در هیچ روایتی ما نداریم که امام زمان اسب سفید دارند یا اسب دارند یا با اسب می آیند، اصلاً نه چیزی در روایات است نه کتاب­های ما، من نمی­دانم اصلاً چه کسی گفته ایشان با اسب سفید همه­جا می­آیند؟ این خیال می­کند مثلاً بگوید آقا با اسب سفید آمدند و من مجروح بودم یک­مرتبه چشمانم را بستم و یک­مرتبه دیدم در بیمارستان در اهواز هستم آن وقت این درست می­شود و اسلامی می­شود! نه آقا، اسلامی این است که کسی برای خدا، به امر خدا، به خواست ولی خدا، امام زمان و نائب امام زمان، تکلیفش را بفهمد و برود فداکاری و جهاد کند، می­خواهد اسب سفید بیاید می­خواهد نیاید، مگر اصلاً کسی برای اسب سفید به جبهه رفته است؟ همین حرفی که این رزمنده قدیمی همین دوست ما گفت، خیلی خوب جوابی داد. آقا شما حضرت را دیدید؟ گفت نه من متأسفانه حضرت را ندیدم، ولی حضرت من را دیدند، ایشان من را دیدند، همین برای من کافی است. اصلاً کسی که به شرط دیدن اسب و شمشیر و نور و این چیزها به جبهه برود، این تاجر است، این مجاهد نیست. می­رویم جبهه که آقا را ببینیم ان­شاءالله. اصلاً چه کسی گفته؟ چه کسی از تو چنین چیزی خواسته؟ من نمی­فهمم چه کسی از ما خواسته که آقا را ببینیم؟ کجای شرع، کدام امام، کدام پیغمبر به ما گفته یکی از برنامه­هایتان این باشد که سعی کنید آقا را ببینید، کجا چنین چیزی را گفته­اند؟ اگر یک روایت، یک دستورالعمل، یک فتوا، یک توصیه دینی اخلاقی دیدید یا دارد، کسی بیاید به ما هم بگوید که ما از این به بعد برویم ببینیم که آقا شما یکی از برنامه­هایتان این باشد که باید آقا را ببینید. چه کسی چنین چیزی را گفته؟ اصلاً آقا غایب شده است که او را نبینیم، اصلاً فلسفه غیبت این است که من و شما نبینیم ولی در این مسیر باشیم. از امام پرسیدیم اگر ما حضرت را نبینیم و از دنیا برویم، چطوریم؟ حضرت فرمودند اگر در راه ایشان هستید، امام (ع) فرمودند اگر در مسیر ایشان که مسیر قسط و عدالت و توحید جهانی است، در آن مسیر تلاش می­کنید، اگر به مرگ طبیعی هم بمیرید مثل کسانی هستید که پیش چشم ایشان در انقلاب آخرالزمان کشته و شهید شده­اید، مثل کسی که در خیمه فرماندهی او حضور داشته، کَمَن کانَ فی فُسطاتِه، عین تعبیر روایت است. بنابراین این­که فکر کنیم جبهه این­طوری است که اولاً همه معصوم به دنیا آمده­اند و تا آخر معصوم بوده­اند، نیست. نه آقا، ما آدم داشتیم جبهه بوده بعد آمده پشت جبهه دزد شده. چه می­گویید؟ خیانت کرده، ضد انقلاب شده، بی­دین شده، ما آدم داریم جبهه بود الان در کانادا یکی از دوستان رفته می­گوید اصلاً نماز نمی­خواند، آدم هم داشتیم عرق­خور آمده در جبهه تغییر کرده، شهید شده، همین­طور که در صدر اسلام هم چنین آدم­هایی بوده­اند، صدر اسلام هم همین­طور بودند. همه فرشته بودند تا آخر فرشته ماندند بعد هم فرشته هستند تا آخر عمرشان، همه لااقل یک بار امام زمان را دیده­اند، مدام اسب سفید در جبهه­ها می­آمده همه را به اورژانس می­برده. این را ببینید، خواهش می­کنم گوش کنید، ایمان حقیقی، ایمان به غیب است، این­ها می­خواهند آن را ایمان به شهود بکنند. این­ها می­گویند من تا با این چشمانم امام زمان را نبینم، همه نبینیم، امام زمان را نمی­شود باور کرد، باید ببینیم. اگر او را ببینید که دیگر ایمان به غیب نیست، ایمان به شهود است، کفار هم چنین ایمانی را بلدند، کفار هم الان ببینند باور می­کنند، چنانکه قرآن می­فرماید کفار به پیامبر می­گفتند اگر راست می­گویی که خدا هست أرِنا الله جَهرتاً، خدا را آشکار و محسوس به ما نشان بده، چشم ما چاکر شما هستیم، ایمان می­آوریم، این­که کافر است، ماتریالیست است. من تا امام زمان را نبینم، باور نمی­کنم، بنابراین این­ها حتماً دیده­اند. نه­خیر آقا، ندیدیم. ندیدیم ولی توی این راه حرکت کردیم، باز هم می­کنیم. اویس قرنی زمان خود پیغمبر، پیغمبر را ندیده به او می­گویند صحابی پیغمبر، آمده رفته چون مادرش مریض بوده باید پیش مادرش برمی­گشته، پیامبر آمدند گفتند بوی بهشت می­آید، چه کسی این­جا بوده؟ گفتند فلانی آمده شما را از راه دور ببیند شما نبودید، پیغمبر را ندیده رفته، به او صحابی بزرگ پیامبر می­گویند، عملیات­ها همه­جا معجزه می­شده، نه، بعضی از عملیات­ها هم ما شکست می­خوردیم، همان­طور که خود پیامبر و اصحاب پیامبر گاهی شکست می­خوردند، مگر در احد شکست نخوردند؟ آقا! اگر الهی هستی پس حتماً همه­جا پیروز بوده­ای، نه­خیر، اصلاً فرق مومن و کافر در این است، مومن می­گوید چه پیروزی چه شکست در راه خدا برای ما علی صبیه است، این است فرق مومن و کافر، قرار نیست همیشه و همه­جا مومن پیروز شود، نه­خیر آقا، در شرایطی گیر می­کردی مومن خالص هم بودی، اسلحه­ات گیر می­کرد، تیر نمی­زد، امام زمان هم نمی­آمد مشکل را حل نمی­کرد اسیر نمی­شدی پس بگوید اوه پس یک مشکلی بوده، این قسمت از جبهه خلاف شرع بوده حتماً. نه­خیر آقا این واقعیت جهاد فی سبیل الله است، همیشه سنت الهی همین است. آیا حضرت بوده­اند؟ حتماً بوده­اند. حجت خداست، ولی خداست، در روایت هست اعمال ما به ایشان عرضه می­شود هر هفته، مدام، همه را با اسم و رسم می­شناسند، این­ها حتماً هست، قطعاً ما را می­شناسند، اما چه کسی گفته قرار است همه ما ببینیم تا باور کنیم؟ بنابراین جنگ ما به­لحاظ فیزیکی یک جنگ معمولی، آدم­ها همه مثل شما، همه مثل هم، تیپ­های مختلف، فرق­شان این بود که یک­مرتبه تغییر کردند، همه برای خدا حرکت کردند، باید بتوانیم هما چیزی که بوده است را درست بگوییم، باورپذیر هم هست، موثر هم هست.

خب من فقط چند آیه برایتان بخوانم. دو، سه نکته راجع به جهاد برایتان بگویم، فرهنگ جهاد در ذهن­تان باشد، هم خودتان بدانید هم به بقیه این­ها را منتقل کنید. جهاد در فرهنگ قرآنی فقط جنگ نیست. تمام عرصه­های زندگی، عرصه جهاد است. این اصل اول. یک مومن با تعریف قرآنی در تمام مقاطع زندگی و در تمام عرصه­ها مجاهد است. جهاد عاطفی و اخلاقی داریم. جهاد با نفس داریم، اصلاح خود، تکامل شخصیت خودمان. جهاد مالی، اقتصادی داریم، کسی که تلاش می­کند از راه مشروع و عادلانه خودش و خانواده­اش را تأمین کند، تولید ثروت کند و مازاد نیازش را هم به دیگران بدهد، مجاهد است. جهاد اخلاقی داریم، کسی که رفتار خودش را اخلاقی کند و سعی کند اخلاق و عاطفه و انسانیت را در جامعه گسترش دهد، مجاهد است. جهاد علمی، که حالا که دیگر در جهاد علمی داریم شهید هم می­دهیم، ترور علمی دیگر ندیده بودیم، ترور دانشمند، ترور علمی، ترور اعتقادی و سیاسی و ایدئولوژیک و نظامی و این­ها دیده بودیم، دیگر ترور علمی ندیده بودیم، این را هم دیدیم الحمدلله؛ جهاد علمی یک نوع از جهاد است. جهاد اقتصادی، جهاد سیاسی، جهاد در خانواده، تلاشی که مرد خانواده برای تأمین خانواده­اش می­کند، تلاشی که زن خانواده برای تأمین نیازهای خانواده، شوهر و فرزندانش می­کند، جهادی که مرد برای تأمین همسرش می کند، زنش و بچه­هایش، جهاد بچه­های برای انجام امور. یعنی تمام عمر و تمام زندگی شبکه­ای از حقوق متقابل می­شود و تمام عمر مراحل مختلف یک جهاد می­شود، مدام در عملیات جهادی هستی، جهاد اقتصادی، علمی، سیاسی، اخلاقی، تا برسد به جهاد نظامی. بنابراین وقتی می­گویند جهاد، زن­ها معمولاً آن به ذهن­شان می­آید، آن آخرین مرحله و یکی از مراحل جهاد است و الّا در دوران صلح و جنگ، خواسته­اند که ما همه مجاهد باشیم، مجاهد در خدمت به خلق. جهاد عدالت­خواهی، جهاد سازندگی، جهاد خدمت به محرومین. تمام زندگی، جهاد است. جهاد در برابر مشکلات زندگی. شما فردا هر کدام در زندگی­های خود مشکلاتی خواهید داشت، یک جهاد بزرگی است که آدم در برابر مشکلات زندگی خانوادگی و شخصی­اش از پا در نیاید، مسائل را درست حل کند و به جلو برود، با زنش، با شوهرش، با بچه­هایش، با همسایه­اش، با پدر و مادرش، با دوستانش، با همکارانش. بنابراین کل زندگی سراسر جهاد است. این یک. نکته دوم در باب هدف جهاد، هدف جهاد در اسلام قسط است، عدالت است، گسترش ارز­ش­های الهی است، بر خانواده، بر شهر، بر جامعه، بر کشور تا بر جهان که جهاد بین­الملل که به آن صدور انقلاب می­گویند و در واقع امر به معروف جهانی و نهی از منکر جهانی است، آن هم مرحله بعدی جهاد است، به قدری­ که مجاهد قدرت دارد، دایره جهاد گسترش پیدا می­کند، جهاد و امر به معروف و نهی از منکر، هیچ حد و مرزی و خط قرمزی ندارد، از اصلاح شخص خودم شروع می­شود، این را که دیگر می­توانم، اگر دستم به هیچ­جا نرسد، دستم به خودم که می­رسد، از جهاد با نفس، اصلاح خودم شروع می­شود تا اصلاح جهان، صدور انقلاب و نهضت عدالت­خواهی در سراسر جهان، مبارزه با منکر و دفاع از معروف و ارزش­ها در سراسر عالم، دفاع از مظلوم در سراسر عالم که حضرت امیر به امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) فرمودند که کونا لِظالمِ خسما و للمظلومِ عونا، یعنی در هیچ صحنه­ای از محله و سر کوچه تا آن طرف عالم نسبت به ظلم بی­تفاوت نباش، هر جا کسانی دارند به کسانی ستم می­کنند، شما بگویید ما بی­طرف نیستیم، ما کنار مظلوم هستیم و توی صورت ظالم می­ایستیم، نه ملیت، نه مرز، نه نژاد، ما فلان قاره­ایم کاری به آن قاره نداریم! قاره چیست؟ ما این طرف مرزیم شما آن طرف مرزید، صد متر با هم فاصله داریم، خب حالا اگر تو آن طرف مرز به دنیا آمده بودی اگر مادر تو صد متر آن طرف­تر تو را به دنیا آورده بود تو برای آن ملت بودی نه برای این ملت، یعنی این­جا دیگر انسانیت فرق کرد؟ هیچ مرزی نیست که انسانیت، جهاد و عدالت و ارزش­های توحیدی را محدود کند، ما باید جهانی بیندیشیم، جهانی می­اندیشیم و جهانی عمل می­کنیم. جهانی بیندیش و جهانی عمل کن، چون دشمنان شما دارند جهانی عمل می­کنند، اصلاً آن­ها مرز می­شناسند؟ الان من از شما سئوال می­کنم آمریکا، ناتو مرز می­شناسد؟ پشت کدام مرز ایستاده­اند؟ تمام عالم را به خاک و خون می­کشند و جنایت می­کنند، به ما می­گویند مرزهای بین­الملل، کدام مرزها؟ مگر تو مرز می­شناسی؟ مرزها برای آن­ها نیست، برای ماست. پس جهاد اصلاحی، جهاد، یک امر اصلاحی است، گسترش ارزش­ها و مهار و تعلیم و تربیت الهی و عدالت و قسط در سراسر جهان، این هدف جهاد است. یعنی هدف نهایی، خدمت به بشریت و رشد انسان­هاست، حقوق مادی و معنوی انسان­هاست، این هدف جهاد است. اگر دشمن ما را مجبور به جنگ کرد، این شکل نظامی هم به خودش می­گیرد اما هدف خون­ریزی نیست، از نظر فرهنگ اسلامی، خون­ریزی یک هدف مقدس نیست. اگر گفتند اصالت با جنگ است یا با صلح؟ می­گویمم اصالت با عدالت است، هرچه که در خدمت عدالت است، آن درست است، گاه جنگ، گاه صلح، اما بین خود جنگ و صلح اگر قرار است انتخاب کنیم، اسلام اصالت صلح است. قرآن می­فرماید الصُلحُ الخَیر. قرآن می­فرماید اگر دشمنی که دارد با شما می­جنگد، پیشنهاد صلح کرد و صادقانه بود، نه دورغ، تاکتیکی نه، واقعاً به حق گفت من اشتباه کردم، به مرجع خودم برمی­گردم بیا تمامش کنیم، قرآن می­فرماید جواب رد ندهید، بپذیرید، اما کلاه­تان را برندارند. پس اصالت، صلح است. خون و جان یک نفر از نظر ما ارزشش مساوی با همه بشر است، یک نفر کشته شود، اضافه است. پیامبر در جهادهایی که پیش می­آمد می­فرمودند فکر نکنید که هدف، کشتن تعداد بیشتری از افراد است، به رزمنده­ها می­گفتند، که فکر کنید هرچه از دشمن بیشتر بکشیم، خدا راضی­تر می­شود، فرمودند نه، هدف، هدایت بشریت است، حتی با آن­هایی که می­جنگیم ما می­خواهیم آن­ها هم هدایت شوند، می­خواهیم آن­ها را هم نجات دهیم، تا می­توانید نکشید، تا می­توانیم نکشیم و کشته نشویم، نکنیم این کار را. در هیچ نبردی اولین تیر را این­ها نزدند، می­فرمودند بگذارید اول آن­ها بزنند، بگذارید اولین کشته از ما باشد، اول ما کشته بدهیم، اول نکشیم، اول ما مقتول باشیم نه قاتل، بگذارید آن­ها قابیل باشند ما هابیل، بگذارید آن­ها قابیل باشند ما هابیل، بعد که وظیفه ایجاب کرد دست به سلاح می­بریم اما نه به­خاطر لذت بردن از جنگ، پیامبر فرمود از جنگ، از کشتن، لذت نبرید. حضرت امیر می­فرمایند که آن کسی که دارد قانون را اجرا می­کند، حد الهی را جاری می­کند، این در نهج البلاغه هست، فرمودند حتی وقتی داری حد را جاری می­کنی، مثلاً یک آدم فاسدی یک کار کثیفی کرده، مثلاً باید شلاق بخورد، فرمودند وقتی داری حد را جاری می­کنی، لذت نبرید که آخ جان، خوردی، بخور، یکی دیگر هم بزنم که حالش را ببرم، این آدم مریض است، کسی که از زجر دادن کسی لذت می­برد، بیمار است، حتی از زجر بودن یک انسان فاسد نباید لذت برد. پیامبر و اهل بیت قرآن را آموزش می­دهند، وقتی مجبور می­شوی بجنگی، بجنگید بدون کینه، بدون کینه شخصی می­جنگید. وقتی کسی را اسیر کرده بودند، وقتی اسرای دشمن را داشتند می­بردند، دیدند پیامبر لبخندی گوشه لبش است، یکی از اسرا گرفت بله، باید هم بخندی، تا دیروز ما آقا بودیم شما کاره­ای نبودید، حالا شما رئیس شده­اید و ما گیر افتاده­ایم، پیامبر فرمودند داری اشتباه می­کنی، اشتباه کردی، این خنده­ی من، خنده­ی لذت و پیروزی نیست، این لبخندی که زدم لبخند تعجب است، از این­که من می­خواهم شما را نجات دهم شما خودتان مقاومت می­کنید، من می­خواهم شما را نجات دهم شما بر صورت من شمشیر می­کشید، مثل این است که شما به کسی آب تعارف کنید او توی گوشت بزند، پیامبر فرمود لبخند من از این بود، نه از باب این­که من دارم از این­که شما اسیر شده­اید لذت می­برم. پس ما از کشتن کسی، از زجر کسی، لذت نمی­بریم، یک مجاهد لذت نمی­برد. مجاهد، گلادیاتور نیست، عاشق خشونت و خون­ریزی نیست، اصل، عدم خشونت است، اصل، عدم خون­ریزی است، اصل، صلح است. جنگ بسیار چیز بد و کثیفی است. یکی از بدترین پدیده­های عالم، جنگ است. جنگ، نابود می­کند، جان، مال، خانواده و آبرو را نابود می­کند. جنگ، بچه­ها را یتیم می­کند. جنگ، زنان را بی­شوهر می­کند. جنگ، آدم­ها را از پا می­اندازد، چشم و پا و دستت را از کار می­اندازد، 20 سال، 30 سال صدمه می­خوری، جنگ چیز بدی است، اما همین جنگ که از یک طرف پلیدترین پدیده تاریخ است، سیاه­ترین پدیده تاریخ، جنگ است، این­قدر جنگ کثیف است که وقتی خداوند متعال دارد حضرت آدم و حوا را می­آفریند، فرشتگان سئوال تقریباً اعتراضی می­کنند، یکی از استدلال­هایی که فرشتگان می­کنند که این چه موجودی است که داری خلق می­کنی، یَسفِکُ الدِماء است، می­گویند این خون می­ریزد، آخر یک موجودی به این خشنی، این چه موجود وحشی و خشنی است که داری می­آفرینی؟ این­ها خون می­ریزند، این­ها همدیگر را می­کشند، خداوند می­فرماید این یک بُعد از او است، إنّی أعلَمُ ما لاتَعلَمون، یک چیزی در این بشر موجود هست که تو آن را نمی­بینی، شما آن را نمی­بینید، همین موجود که ممکن است این­قدر پست بشود که خون بریزد، همین موجود این­قدر اوج می­گیرد که من به­خاطر آن می­گویم به او سجده کنید. انسان، دو بُعد دارد. همین جنگ که پلیدترین و سیاه­ترین پدیده تاریخ است، به­نظر من چیزی بدتر از جنگ در پدیدارهای انسان نیست واقعاً، تا آثار جنگ را در اجتماع و اقتصاد و این­ها نبینی، متوجه نمی­شوی، قرآن می­فرماید این هلاک حرث و نسل است، حرث و نسل را نابود می­کند، هم آدم­ها را نابود می­کند، هم طبیعت را، زندگی را، اقتصاد را، همه­چیز را نابود می­کند. حیات در فرهنگ قرآن مقدس است. زندگی، مقدس است. زندگی یک حیوان، مقدس است. پیامبر می­فرماید در روایت ما دارد اگر از کنار درختی می­گذری، یک برگ را بکنی این مقدار نباید به زندگی حمله کنی، این مقدار نباید حریم زندگی را بشکنی، زندگی یک برگ مهم است. حضرت امیر می­گویند اگر تمام قدرت این هفت اقلیم و تمام عالم را در اختیار من قرار دهند، فقط یک مورچه­ای دارد از این­جا رد می­شود، دانه­ای از جو یا گندم در دهانش هست، همین را از او بگیر، نمی­خواهد آن را بکشی، همین غذا را از دهان این مورچه بگیر، کل قدرت عالم را به تو می­دهیم، امام می­فرمایند به خدا سوگند این معامله را نمی­کنم، به خدا سوگند. پس ببینید یک مکتبی که اهمیت یک دانه گندم در دهان یک مورچه از قدرت تمام عالم بیشتر است، این حق بیشتر است، این­قدر حق و حقوق برایش مهم است، نگاهش به جنگ معلوم است. حالا سئوال. پس چرا از این طرف باز یک چنین تجلیلی و تقدیسی از جهاد و جنگ شده است؟ برای این­که جنگ، دو چهره دارد. یک چهره­اش چهره پلید آن­هایی است که جنگ­ها را شروع می­کنند و تحمیل می­کنند و جنایت می­کنند، به دیگران تجاوز می­کنند، این کثیف­ترین چهره جنگ است، این چهره قابیلی جنگ است، این مظهر شیطان است، اما همین جنگ و جهاد یک طرف دیگر هم دارد، این سکه یک روی دیگر هم دارد، یک چهره دیگر هم دارد و آن روح هابیلی این جنگ است، روح الهی جنگ است، او در مجاهد متبلور می­شود، کسی که از جنگ متنفر است، تشنه به خون کسی نیست، اما برای دفاع از حقیقت مجبور است دست به سلاح ببرد. آن وقت قرآن به این آدم، نه، به اسبش، نه، به پای اسبش، نه، به سُم پای اسبش، نه، به سنگی که سم پای اسبش به آن می­خورد، نه، به جرقه­ای که از برخورد سم پای اسب مجاهد با یک سنگی برمی­خیزد، خداوند به او جرقه قسم می­خورد، می­گوید آن جرقه هم مقدس است، برای این­که تو داری از همه­چیزت می­گذری، از جنگ متنفری ولی به­خاطر دفاع از حقیقت، عدالت، کرامت انسان، توحید، دفاع از انسان­های مظلوم، داری می­آیی تا همه­چیزت را بدهی. آن وقت بعضی می­گویند چرا کوچه به اسم این­ها می­کنید؟ وقتی کوچه به اسم شهید است، اعصاب­های ما خرد می­شود! یک کاری کردند که یک بچه شهید یک وقتی در دهه گذشته آمد به من گفت که... من می­دانستم پدرش شهید شده، بعد دیدم در دانشکده نگفته بابای من شهید شده، گفته بابای من سکته کرده یا تصادف کرده، گفتم برای چه؟ گفت نمی­خواهم بفهمند، من به او گفتم خاک بر سر تو و رئیس دانشگاهت و استادت و هم­کلاسی­هایت با هم، خاک بر سر همه­تان، ارزش شده ضد ارزش و ضد ارزش، ارزش شده است؟ در دنیا به آدم­هایی که مجاهد نیستند، از کنار جبهه­هایشان رد شده­اند بعد از 50 سال هنوز افتخار می­کنند و پز می­دهند، این­جا خون این بچه­ها هنوز تازه است تو جرأت نمی­کنی بگویی پدرت شهید شده؟ خاک بر سر آن رسانه­هایی این مملکت و مسئولینش که این­قدر احمق و ابله هستند که درست از بزرگ­ترین پوان­ها و ارزش­ها عقب­نشینی می­کند و ارزش، ضد ارزش می­شود. حالا فضا فرق کرد، الان خیلی بهتر شد، ده، پانزده سال پیش تا اسم شهید و جبهه و این­ها می­آمد من را هو می­کردند، البته من که از رو نمی­روم، من هم آن­ها را هو کردند، از پایین چند نفر من را هو کردند من هم آن­ها را هو کردم، گفتم هو کنید، این خیال کرد الان هو بکند ما کنار می­رویم و می­گوییم این­ها من را هو و مسخره کرده­اند من دیگر در خانه می­نشینم، من کاری می­کنم تو بروی در خانه بنشینی، چنانچه شد، به خانه­هایشان رفتند و بعد هم از مملکت رفتند، الان آمریکا و انگلیس پای رسانه­ها از آن­جا می­نشینند فحش می­دهند، یک وقتی این­ها ده، پانزده سال پیش، حاکم مطلق بودند، کسی جرأت نمی­کرد با این­ها حرف بزند. منطق قرآن این است. از این منطق جهاد را بگویید، بشنوید، بحث کنید، دفاع کنید، احیا کنید. سئوال: نگاه اسلام به جهاد؟ اول نگاه اسلام به ارزش جان انسان­ها. آیه 32 سوره مبارکه مائده، اعوذَ بِاللهِ مِنَ الشیطانِ الرجیم. مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ، این قانون خداوند است نه الان، از اول تا امروز، از زمان بنی­اسرائیل پیامبران الهی با آن­ها هم همین را گفته­اند امروز هم پیامبر شما به شما و به همه بشریت دوباره همین را می­گوید، این منطق ثابت خداوند در همه نهضت­های انبیاست. چی؟ مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا، این­گونه بود که نوشتیم، و قانون گذاردیم، خط قرمز کشیدیم، که چه؟ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا، هر کس یک تن را بکشد، بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ، بدون این­که او کسی را کشته باشد یا فساد و کثافت­کاری در زمین کرده باشد که مستوجب نابودی و اعدام باشد، یک انسان بی­گناه، یک خون بی­گناه بریزید، فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا، پس گویی همه بشریت را یک­جا کشته است. کشتن یک نفر مساوی با کشتن هفت میلیارد آدم است. خون، این­قدر مقدس است. و َمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا، و هر کس یک تن را احیا کند، یک نفر را از مرگ نجات دهد، فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا، گویی هفت میلیارد، همه بشریت را از مرگ نجات داده است. این از اهمیت جان انسان و زندگی از نظر قرآن. همین قرآن که این را می­فرماید، همین قرآن، سئوال می­کند چرا نمی­جنگید؟ خیلی جالب است. می­گوید چرا جهاد نمی­کنید؟ همین قرآن. آیه 75 سوره نساء: وَمَا لَکُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، چه مرگ­تان شده که در راه خدا جهاد نمی­کنید و مبارزه نمی­کنید؟ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ، و در راه مستضعفین، برای نجات مستضعفین، ضعیف نگه داشته شده­ها، تحقیر شده­ها، سرکوب شده­ها، ستم­دیدگان، مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ، مردان و زنان و کودکانی که در عالم تحت ستم هستند، الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا، آن­هایی که فریاد می­زنند و از خدا کمک می­خواهند، کسی به دادشان نمی­رسد، مدام از خدا می­خواهند که ای خدا! ما را از این سرزمینی که ستمگران بر آن حکومت می­کنند، رها کن، وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیرًا، و از سوی خودت برای ما ولی و نصیر قرار بده، کسانی که به ما کمک کنند. قرآن می­فرماید چرا ملت­هایی که نسل­ها و جوامعی که از شما کمک می­خواهند، داد می­زنند و تحت ستم هستند، چرا ایستاده­اید و فقط نگاه می­کنید؟ اصلاً یکی از آیاتی که صدور انقلاب را واجب می­کند، همین آیه است. ما لَکُم، خداوند دارد توبیخ می­کند. خب شما از یک طرف دارید می­گویید کشتن یک نفر کشتن همه بشریت است از یک طرف می­گویید چرا نمی­جنگید؟ شما را چه شده است که در راه خدا و مستضعفین نمی­جنگید؟ جوامعی که داد می­زنند که یک کسی به ما کمک کند. ایستاده­اید همین­طور گوش می­کنید و می­گویید به ما مربوط نیست، شما آن طرف مرزید، ما پاسپورت نداریم که بیاییم به شما کمک کنیم، به ما ویزا نمی­دهند. من یادم هست در خیبر یکی از بچه­ها پشتش نوشته بود که انقلاب اسلامی پشت مرزها منتظر ویزا نمی­ماند. بچه­ها پشت لباس­هایشان یک چیزهایی می­نوشتند، آیه، حدیث، شهادت، بعضی هم شوخی می­نوشتند مثلاً ورود هرگونه ترکش ممنوع، بچه­ها انواع و اقسام چیزها را روی لباس­هایشان می‌نوشتند. یکی نوشته بود که انقلاب اسلامی پشت مرزها منتظر ویزا نمی­ماند. این، لبیک گفتن به همین آیه است. رهایی زنان و کودکان و ملت­هایی که تحت ستم هستند و کمک می­خواهند. این­هایی که دارم می­گویم جهادشناسی است، فرهنگ جهاد. در جهاد، مبارزه می­کنیم اما فحش نمی­دهیم. فرمودند با دشمن درگیر شوید اما فحش ندهید. وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه، با مشرکین بجنگید، اما به خدایان­شان فحش ندهید، خدایان آن­ها دروغ است اما حتی به بت­های آن­ها فحش ندهید. فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ، آن­ها هم متقابلاً به خدای شما فحش خواهند داد، باب فحاشی و اهانت را باز نکنید.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha