شبکه یک - 29 شهریور 1397

جغرافیای سیاسی در عصر حسین (ع)

{دانشکاه پیام نور}- نشست "خواص، چگونه فاسد می شوند؟"- عاشورای 95

خواص، چگونه فاسد می شوند؟

 بسم‌الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می‌کنم خدمت برادران و خواهران عزیز. گرامی می‌داریم یاد شهدای کربلا. از کربلا تا کربلا، شهدای مسیر توحید و عدالت، آن‌ها که در رکاب حسین‌بن‌علی(ع) به شهادت رسیدند و همه‌ی آن‌ها که تا امروز آن شهدا را الگو قرار دادند و در صحنه‌های مختلف جهاد در راه حق به شهادت رسیدند با الهام گرفتن از آنچه در کربلا گذشت.

 دوستان فرمودند این بحث راجع به "چگونگی انحطاط تدریجی در برخی نخبگان و خواص از فردای رحلت رسول خدا(ص) تا کربلا" و بلکه باید گفت تا امروز، سخن گفته بشود با استناد به آنچه که در آن عصر گذشت. عرضم را با یک روایتی از سیدالشهداء(ع) خطاب به کسی که خودش را ملتزم به یک اصولی می‌داند و ادعا می‌کند فرمودند که تظاهر کردن به آرم‌ها و نمادهای اسلامی و مذهبی، مکتبی، انقلابی خوب است اما ابدا کافی نیست، این تظاهرها جای واقعیت و حقیقت وجودی افراد را نمی‌گیرد. حقیقت اشخاص را باید چنانچه حقیقت جوامع را، باید در معرکه‌هایی که مجبور می‌شوند به منافع‌شان و اصول‌شان یکی را انتخاب کنند آن‌جا می‌شود ارزیابی درست و واقع‌بینانه‌ای داشت. فرمودند «إصبر علی ما تکرهوا فیها» در یک مسیر زندگی و پاک و درست، و در مسیر مبارزه، بسا شرایطی و موانعی پیش می‌آید که آدم دوست ندارد گرفتار آن‌ها بشود. جنگ تحمیل می‌شود، جنگ تحمیلی، تحریم می‌کنند، تهدید می‌کنند، فضاسازی، پرونده‌سازی، ترور، ترور شخصیت، ترور شخص، انواع و اقسام فشارها و مقاومت‌ها و مانع‌تراشی‌ها بوجود می‌آید. دوستان نادان و دشمنان دانا، افراد پاک اما پوک، و افراد پلید، گاهی همدست می‌شوند و در برابر می‌ایستند. کسانی که از آن‌ها توقع همکاری و همیاری، هفمکری، همدلی داری در برابر تو می‌ایستند و نه فقط از روبرو، از دوپهلو و از پشت، خنجر می‌زنند و انواع و اقسام تهدیدها و تطمیع‌ها و خطرهایی که پیش پای یک مبارزه، یک انقلابی و یک مجاهد، یک انقلاب و یک نهضت است.

فرمودند شرط انقلابی ماندن و شرط مکتبی ماندن روح مقاومت و صبر داشتن، قدرت تحمل است. نه زود مأیوس شدن و نه زود مغرور شدن، و نه از جا درآمدن و از جا پریدن، نه منفعل شدن و عقب نشستن، نه مغرور شدن و شتابزده عمل کردن، «إصبِر» صبر، مقاومت. «علی ما تَکره» بر آنچه که نمی‌پسندی و دوست نمی‌داری. همیشه آنچه را که خوش‌مان می‌آید پیش نمی‌آید. اگر این‌طور بود که مبارز بودن، انقلابی و مجاهد ماندن همیشه به کام ما بود، خب همه این‌گونه می‌بودند. چرا فداکاران و مؤمنان معمولاً در شرایط سخت، به اقلیت تبدیل می‌شوند و به حداقل می‌رسند و اکثر افراد که جزو سیاهی لشکر جبهه حق هستند در شرایط خاص جا می‌زنند. چون این‌ها به شرطی در صحنه هستند که جان و مال و آبرویشان به هیچ خطری نیفتد بلکه منافع‌شان تأمین شود یعنی در این فکر هستند که ما در جبهه حق هستیم به شرطی که حق پیروز بشود. و الا اگر قرار باشد پیروز نشود، صدمه بخوریم و هزینه بدهیم دیگر ما نیستیم. این اتفاقی بود که در کربلا و در نبرد بزرگ، آزمایشگاه بزرگ کربلا اتفاق افتاد و خیلی‌ها روفوزه شدند! نه فقط، غیر شیعه، حتی خود شیعه، اکثر شیعه هم روفوزه شد. از کل آن‌ها 100 نفر بیشتر نماندند. این کاروان یک جاهایی بین مکه تا کوفه، تا 4 هزار نفر هم رسید، ولی آن وقتی بود که احتمال پیروزی می‌دادند. از لحظه‌ای که می‌دیدند سیدالشهداء(ع) علنی و به تکرار دارند می‌گویند که این کاروان به سوی مرگ می‌رود، به سوی شهادت، و ما کشته خواهیم شد، با آگاهی و با چشم باز، آزادانه و آگاهانه بیایید، کم‌کم این جمعیت بیش از 4 هزار نفر، رسید به 72 نفر، و حداکثر 100 نفر. همه رفتند!

فرمودند اگر می‌خواهید حق با شما باشد و شما با حق، «یلزمُک الحق» اگر می‌خواهید ملازم با حق باشید و حق کنار شما و شما چسبیده به حق باشید «إصبر علی ما تکره» باید مقاومت کنید و روح مقاومت داشته باشید. آن جاهایی که پیروزی هست، همه هستند، از آن لحظه‌ای که به پیروزی‌های مادی به خطر می‌افتد همه جا می‌زنند. آن‌جا باید محکم باشد «واصبر علی ما تُحبّ» دو نوع صبر و مقاومت، یکی صبر در برابر مشکلات است و دوم فرمودند مقاومت و صبر «اما تحب» در برابر خواستنی‌ها. یک صبر در برابر نخواستنی‌هاست که مشکلات است، یک صبر و مقاومت در برابر خواستنی‌ها و خواسته‌هاست «فیما یدعوک الیه هواه» بسا در مسیر زندگی، چه بُعد سیاسی زندگی یعنی مبارزه و انقلابی بودن و چه ابعاد غیر سیاسی زندگی که آن‌ها هم ما وظایفی داریم، حقوق و حدودی داریم. فرمودند بسا در این مسیر، فرصت‌هایی پیش می‌آید که ما فکر می‌کنیم این‌ها فرصت‌های طلایی است و باید از آن‌ها شخصاً برای خودم استفاده کنم! مسئله پول است، قدرت است، ریاست است، شهرت است، انواع و اقسام شهوات است. یعنی هوس می‌گوید این کار را بکن و این را بگو، و تکلیف می‌گوید آن کار دیگر را بکن و این مسیر را نرو.

و فرمودند که مقاومت دوم که حتی خیلی از نخبگان که وقتی خواص از پا درمی‌آیند، مقاومت و صبر در حوزه‌ی خواستنی‌هاست «فیما یدعوک الیه الهواه» وقتی که هوس، انواع هوس‌ها سراغ تو می‌آیند و می‌گویند دیگر بس است! این طرف خطر است آبرو و جان و مال و سلامت و آسایشت به خطر می‌افتد، ولی این طرف همه چیز هست، امکانات هست، قدرت هست، ثروت هست و انواع منافع و لذائذ هست، مذهب هم هست. کسی نگفته بی‌دین شو! پس این روایت اول از سیدالشهدا(ع) که چگونه توده‌ها، حتی خواص و نخبگان، حتی کسانی که در طول تاریخ سابقه‌ی خوبی داشتند و دارند. در این دوتا از این لغزشگاه می‌لغزند و می‌لغزیم. و امام حسین(ع) فرمودند هر دوجا احتیاج دارید به روح مقاومت و روح قوی. فکر قوی. قلب قوی که مشکلات و هوس‌ها را در خودش هضم کند و ذوب کند و متوقف نشود و مسیر را برنگردد. صبر کن و مقاومت کن اولاً نسبت به آنچه که نمی‌خواهی. خب مشکل است، هیچ کس مشکلات را دوست ندارد. جنگ تحمیل می‌کنند، تحریم می‌کنند، انواع و اقسام کارها را می‌کنند ولی مقاومت کن.

دو؛ مقاومت از آنچه که دوست می‌داری و هوس تو، تو را به آن سمت می‌برد. شما اگر دقت کنید اغلب کسانی که یک دوره‌ای آدم‌های سالمی هم بودند، یا حتی متوسط بودند و یا حتی سوابق خوبی هم داشتند، و داشتیم و داشتید، بعد کم‌کم فاسد می‌شویم، آلوده می‌شویم و گرفتار می‌شویم، در یکی از این دو عرصه، نتوانستیم به این فرمان امام حسین(ع) عمل کنیم. صبر نکردیم، مقاومت نکردیم، وا دادیم. شب عاشورا امام حسین(ع) آمده و به اصحاب خود که تا لحظه‌ی آخر آمدند، فردا شهید می‌شوند می‌فرماید «فَإِنْ کُنْتُمْ قَدْ وَطَّنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ عَلَى مَا وَطَّنْتُ نَفْسِی» برادرانم، ای احرار، آزادگان، اگر شما هم خودتان را توطین نفس، یعنی خودتان را کاملاً برای شهادت آماده کرده‌اید و بر همان اساسی که من خودم را صددرصد برای رفتن آماده کرده‌ام. این‌جا خودش یک درسی دارد. نخبگان و رهبران، فقط نباید به پیروان‌شان دستور بدهند خودشان در لحظه‌ی خطر باید جلوتر از آن‌ها حرکت کنند ولی نمی‌توانی خوب مدیریت کنی و رهبر خوبی باشی. در نگاه اسلامی نمی‌توانید بایستید به نیروهایتان بگویید شما بروید جلو، باید جلو حرکت کنید و به آن‌ها بگویید پشت سر ما بیایید. نگویید برو، بگویید بیا. آن وقت این می‌شود فرماندهی و رهبری اسلامی. مدیران و حاکمان کشور، حق ندارد قبل از این که خودشان زندگی‌هایشان را سالم و متوسط بکنند به بقیه بگویند اقتصاد مقاومتی است اسراف نکنید! خب خودت داری اسراف می‌کنی چرا به من می‌گویی نکن! باید ارزش‌ها را رعایت کنیم. خب خودت رعایت کن بعد به من بگو. نخبگان و مدیران، قبل از مردم و بیش از مردم باید ارزش‌ها را رعایت کنند نه این که همه یاد گرفتند برای مردم سخنرانی می‌کنند! خودتان کی هستید؟ خودتان دارید چطوری کار می‌کنید و مدیریت می‌کنید؟ در مدیریت‌تان اسراف می‌کنید یا نه؟ عدالت را رعایت می‌کنید یا تبعیض است؟ راست می‌گویید یا دروغ می‌گویید؟ امام حسین(ع) فرمود «وَطَّنْتُ نَفْسِی» من خودم را قبل از همه‌ی شما آماده کردم. حالا اگر همه‌ی شما آماده‌اید – شب عاشورا برای شهادت‌طلب‌ها فَإِنْ کُنْتُمْ قَدْ وَطَّنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ عَلَى مَا وَطَّنْتُ نَفْسِی عَلَیْهِ فَاعْلَمُوا» پس ای برادرانم بدانید «أَنَّ اَللَّهَ إِنَّمَا یَهَبُ اَلْمَنَازِلَ اَلشَّرِیفَةَ لِعِبَادِهِ بِاحْتِمَالِ اَلْمَکَارِهِ» بهشت را به بهاد می‌دهند نه به بهانه. بدانید که خداوند برای شما منزل‌ها و جایگاه‌های شریفی برای بندگانش آماده کرده، منتهی « بِاحْتِمَالِ اَلْمَکَارِهِ»، احتمال یعنی تحمل. منتهی قیمت آن تحمل سختی و مشکلات است. ما از امشب تا فردا عصر که کشته خواهیم شد یک 10- 20 ساعت بسیار سختی در پیش داریم، خودتان را آماده کردید؟ آماده مطلق «وَ أَنَّ اَللَّهَ وَ إِنْ کَانَ خَصَّنِی مَعَ مَنْ مَضَى مِنْ أَهْلِیَ اَلَّذِینَ أَنَا آخِرُهُمْ بَقَاءً فِی اَلدُّنْیَا مِنَ اَلْکَرَامَاتِ» و خداوند گرچه مرا و کسانی که من آخرین آن‌ها بودم، پیامبر(ص)، فاطمه(س)، علی(ع)، حسن(ع)، - خب از این پنج تن، نفر آخر حسین است – فرمود بدانید گرچه خداوند کراماتی اختصاص به من داده، به عنوان آخرین تن آنان که تا فردا قطعه قطعه خواهم شد، «بِمَا یَسْهُلُ عَلَیَّ مَعَهَا اِحْتِمَالُ اَلْمَکْرُوهَاتِ» و این آن پاداش منزلت در درگاه خداوند و در محضر خداست که این مشکلات را برای ما آسان کرده و آسان خواهد کرد. «فَإِنَّ لَکُمْ شَطْرَ ذَلِکَ مِنْ کَرَامَاتِ اَللَّهِ» شما هم اگر با ما تا آخر بمانید و در این مسیر کشته بشوید، و یک گام عقب نروید، شما هم در این کرامات شریک خواهید بود و شما هم در کنار ما در آخرت خواهید بود.

نمونه‌ای در سیره‌ی سیدالشهداء(ع) آن اولی که حرکت شروع می‌شود ابن‌زیاد یک نامه‌ای به امام حسین(ع) نوشته است، وقتی که امام حسین(ع) وارد کربلا شدند، این از طرف یزید حاکم عراق است، نامه‌ای به امام حسین(ع) می‌نویسد. خیلی‌ها این‌طور وقت‌ها منتظر نامه‌ی حاکمیت و قدرت هستند، قدرت‌های جهانی، می‌شود فلان نامه‌ای ابرقدرت‌ها برای ما بنویسند! عاشقان این‌طور نامه‌ها هستند که از طرف صاحبان قدرت برسد. عشق‌بازی سیاسی با آن‌ها راه می‌اندازند! نامه‌ی قدرت‌ها را دور نمی‌اندازند می‌بوسند و روی چشم‌هایشان می‌گذارند. امام حسین(ع) چه کرد؟ در این نامه نوشته شده بود که حسین، به من گزارش دادند که وارد کربلا شدی، یزید به من دستور داده که حق ندارم بخوابم، و سیر غذا بخورم، مگر این که تو را به لقاءالله بفرستم، تو را به دیدار خدایت بفرستم! تو که عاشق لقاءالله هستی به من دستور رسیده که نه حق دارم غذا بخورم نه بخوابم، یعنی باید ظرف یک روز کار تو را یکسره کنم و تو را به خدا محلق کنم! یا تسلیم من و یزید بشوی. والسلام.

امام حسین(ع) نامه که می‌رسد، نگاه می‌کنند و زیر آن می‌نویسند «ما لَهُ عندی جواب!» نامه، جواب ندارد. یعنی برگشت بخورد، مسترد شود، یعنی نامه‌ی تو ارزش خواندن و جواب دادن هم ندارد، و نامه را سمت پیک پرت می‌کند و می‌گوید سریع پیش اربابت ببر. این رفت و آن فهمید که حسین(ع) آماده شهادت است و تصمیم خود را گرفته است. این تعبیر که «ما لهُ عندی جواب!» این نامه ارزش خواندن هم نداشت. نگاه کنید این طرز رویکرد امام حسین(ع) با یزید است. یزید آن موقع ابرقدرت جهان است یعنی قوی‌ترین حکومت و تمدن و قدرت جهان، حکومت اسلامی بود در رأس این حکومت، یزید است. آن موقع یزید مثل رئیس ابرقدرت جهان است. امام حسین(ع) می‌فرماید این نامه ارزش خواندن ندارد!

یک مسیر دیگر که معمولاً نخبگان و خواص را آلوده و فاسد می‌کنند، از طریق تطمیع، هدیه فرستادن، افراد را می‌خرند. کم‌کم آدم‌ها خودشان را می‌فروشند. کسانی که یک زمانی حاضر بودن جان‌شان را بدهند بعد کم‌کم خودفروش سیاسی می‌شوند.

یک نمونه‌ی آن، معاویه بعد از این حکومت امام حسن(ع) سقوط کرد و بعد چند سال، ده سال،‌ امام حسن(ع) را این‌ها مسموم کردند به اصطلاح امروز بیوتروریزم، ترور سمی و شیمیایی کردند و امام حسن(ع) به شهادت رسید. یک ده سالی امام حسین(ع) هست و معاویه. این وسط‌ها چندین اصطکاک و چندین ارتباط و چند ملاقات بین این دو اتفاق افتاده است که هر کدام تک‌تک خواندنی است.

یکی از آن‌ها این است که معاویه در سفری که از شام به حجاز می‌آید برای زیارت حج،‌ مقدار زیادی لباس‌های بسیار زیبا و گران و نو و مقدار زیادی پول، درهم و دینار برای امام حسین(ع) می‌فرستد. حالا معاویه که 20 سال بر جهان اسلام حکومت کرد، الآن 10- 12 سال از حکومت او گذشته و هنوز 7- 8 سال به کربلا و عاشورا و مرگ معاویه مانده است. هدیه بسیار مفصلی می‌فرستد و در واقع هم حق‌السکوت است، و هم این که تمام شد رها کنیم، اخوی هم که فوت کردند و بابا هم که رفتند! دیگر من و شما هستیم و با هم دوست می‌شویم، یک سابقه‌ی قوم و خویشی هم ما دورادور داریم، تمام کنیم، در خدمتیم. این هدیه به عنوان یک نوع دلجویی و... است. بعد هم این‌طرف و آن طرف بگویند این حسین‌بن‌علی این‌طوری است، این‌ها که می‌گویند فلان هستند هدیه هم برایشان می‌فرستیم قبول می‌کنند! امام حسین(ع) یک درسی به او می‌دهند، هرچه هدیه می‌آید از دم در، طرف را داخل راه نمی‌دهند، می‌گویند برگرد، همین راهی که آمدی مستقیم برگرد برو. آموزش می‌دهند که مراقب باشید شما را نخرند! ممکن است همین‌هایی که دشمن تو هستند روی تو برنامه اجرا می‌کنند می‌دانند تو خریدنی هستی، قیمت‌ها فرق می‌کند. بعضی‌ها ارزان فروشند، بعضی‌ها گران‌فروشند ولی بالاخره فروشنده هستند! امام حسین(ع) آموزش دادند که ممکن است خیلی از انقلابیون این‌طوری سست بشوند و خیانت را تئوریزه کنند، خودفروشی کنند ولی حسین اهل آن نیست. این هم یک روشی است که خیلی از خواص و نخبگان همین‌طوری آلوده می‌شوند، منتهی یک مرتبه می‌بیند 50 میلیارد تومان پول برایش می‌فرستند. حالا بعضی‌ها قیمت‌شان 50 میلیارد است، بعضی‌ها 5 میلیارد است، بعضی‌ها 5 میلیون است، بعضی‌ها 500 هزار هم فروشنده هستند، خیلی ارزان قیمت‌گذاری می‌کنند.

نمونه دیگر، از طریق مسائل شهوت است. می‌دانید خیلی از انقلابیون و مبارزین در دنیا، شرق و غرب عالم، آدم‌های محکمی بودند سر مسائل جنسی پایشان لغزید. حالا معاویه برای امام حسین(ع) هم این طرح را اجرا کرده است! دقت کنید از امام حسین(ع) هم نگذشته است! نقل شده که حسین‌بن‌علی نه می‌ترسد و نه طمع پول می‌کند، ببینیم از این طریق چکار می‌شود کرد؟ یک کنیزی بود که بسیار زیبا بود و خیلی گران بود صد هزار سکه قیمت این کنیز بود که در جنگ اسیر شده بود. به اطرافیانش می‌گوید فکر می‌کنید این کنیز برای چه کسی خوب است؟ می‌گویند برای جناب خلیفه، برای شما! می‌گوید نه نفهمیدید درست نگفتید این برای حسین‌بن‌علی خیلی خوب است! حالا همین آدمی که خودش کنیز صدهزار سکه‌ای کم‌نظیر برای امام حسین(ع) فرستاده، که امام را آلوده کند، به همین آدم خبر می‌رسد که امام حسین(ع) یک کنیزی داشتند که آزاد کردند و بعد از ایشان خواستگاری کردند و بعد با هم ازدواج کردند. ببینید همین آدم چه  نامه‌ای به امام حسین(ع) می‌نویسد. ارزش‌های مادی به جای ارزش‌های معنوی معیار می‌شود که تو انسان آزاد رفتی با یک برده ازدواج کردی؟ مگر با کنیز ازدواج می‌کنند؟ کنیز را مصرف می‌کنند و کنار می‌گذارند! تو با کنیز ازدواج کردی؟

نامه معاویه را گوش کنید: می‌گوید تو با این همه زنان محترم از قریش، ازدواج نکردی، خیلی زن‌ها و خانواده‌ها از تو خواستگاری کردند ولی تو حاضر نشدی با آن‌ها ازدواج کنی که شخصیت تو بالا برود، بچه‌هایی از خانواده‌های با شخصیت قریش! نه حریم شخصی خودت را رعایت کردی نه شخصیت آینده بچه‌هایت را، فردا بچه‌هایت بگویند مادرشان کیست؟ به جای این که بگویند مادرشان از فلان خانواده مهم و ثروت قریش است باید بگویند مادر ما کنیز بوده است. امام حسین(ع) جواب نامه را ببینید چه می‌نویسند؟ - او می‌خواست از کنیز برای فریب استفاده کند این هم یک روش دیگر - امام حسین(ع) می‌نویسند که نامه‌ی تو به من رسید نامه‌ات را خواندم، سرزنش کردی که چرا با کنیز ازدواج کردم، چرا با زنی از قریش ازدواج نکردم؟ این را بدان که هیچ کس در شرافت به رسول‌الله(ص) نمی‌رسید، شرف ما، ادامه‌ی شرف رسول‌الله است. تو نمی‌خواهد از شرف با من صحبت کنی، ریشه‌ی شما بی‌شرف بود، ابوسفیان، مادرت هند و... ریشه‌ی شما بی‌شرف بود اما ریشه‌ی ما شرف است. این خانم کنیز بود، من برای پاداش الهی و فقط برای خدا ایشان را آزاد کردم و بعد بر اساس سنت پیامبر از ایشان خواستگاری کردم، من کنیز نمی‌خواهم همسر می‌خواهم، حاضرید به عنوان همسر با من زندگی کنید؟ ایشان قبول کرد و خواست. آنچه در جاهلیت پست شمرده شده بود که این مسئله برده و آقا بود، اسلام این‌ها را برداشت ما با بردگی مبارزه کردیم، اسلام برای برانداختن بردگی آمد، بنابراین فقط باید کسی را سرزنش کرد که گناه یا خیانتی کرده است، آنچه که باید سرزنش شود این نگاه جاهلی توست که نگاه اربابی و برده داری نه این کار من. نامه به معاویه رسید. دیدند معاویه نامه را خواند و یزید هم کنار او نشسته بود، عصبانی شد نامه را آن طرف انداخت. یزید نامه را برداشت خواند و گفت بابا، حسین خیلی شما را تحقیر کرده است. معاویه گفت این شیوه‌ی زبان تیز این‌هاست که کوه را متلاشی می‌کنند و دریا را می‌شکافند. سر هرچه با این‌ها بحث کنی آخرش خرابت می‌کنند و با تو یک‌جوری حرف می‌زنند که آبروی تو را می‌برند، این پدرش هم همین‌طور بود، مادرش فاطمه هم همین‌طور بود. این‌ها متخصص سخنرانی‌اند. راجع به هرچه با این‌ها حرف بزنی درست همان را تبدیل به یک سلاح علیه خودت می‌کنند و توی دهن تو می‌زنند. امام حسین(ع) این‌جا فرمودند این تفاخرات داخلی و این سرمایه‌داری، پز دادن برای مصرف، ادا، این‌ها ملاک شماست ولی ملاک ما این‌ها نیست.

کسانی که حرف‌های قشنگ می‌زنند و اگر زمانی هم عمل می‌کردند دیگر اهل عمل نیستند. روایت داریم حضرت امیر(ع) فرمودند در جنگ صفین، علی که خودش می‌آید، حسن و حسین و محمد حنفیه را و پسرانش را، عباس که آن موقع یک نوجوان بود، همه‌ی این‌ها را فرستاده که توی عمق دشمن رفته‌اند. یعنی حسن و حسین جلوتر از همه، به قلب دشمن در صفین می‌زدند. این‌جور نبود که امیرالمؤمنین(ع) با خانواده این عقب بایستند به بقیه بگویند شما با خانواده تشریف ببرید! بچه‌هایتان این‌جا باشند بچه‌هایتان را جلو بفرستید. این‌طوری نبود، خودش و بچه‌هایش جلوتر از همه، در عمق خطر بودند. این‌قدر حسن(ع) و حسین(ع) در عملیات صفین گاهی جلو می‌رفتند و تیم و نیروهای این‌ها از این‌ها عقب می‌ماندند که این‌ها گاهی خودشان تکی آن وسط به عمق دشمن می‌رفتند و آن وسط دور می‌زدند که گاهی ما می‌گفتیم بعضی از افسران امیرالمؤمین(ع) می‌گفتند دیگر حسن و حسین برنمی‌گردند، این‌طور که این‌ها به دل دشمن رفتند. بعد می‌دیدیم بعد از ده دقیقه – یک ربع، از بخش دیگر سپاه شکاف دادند و بیرون زدند. می‌گوید به حدی این‌ها خطر می‌کردند که دیگر امیرالمؤمنین(ع) می‌ترسد و می‌گوید «أملِکونی أنّی هذنین الغلامین» مواظب این دوتا جوان باشید. «فإنّی لِعل لاینقطع بهما نسل رسول‌الله» من نگران این هستم که اگر این دوتا کشته شوند دیگر نسلی از پیامبر باقی نخواهد ماند. جلوی این‌ها را بگیرید. خب این هم در برابر تیپ‌هایی که مدام به مردم و جوانان مردم نصیحت می‌کنند که گناه نکنید، آدم‌های خوبی باشید، کارهای خوب بکنید، کارهای بد نکنید، اگر خطری پیش آمد شما لطف بفرمایید جلو بروید! خب خودت و خانواده‌تان و باندتان چی؟ نه این که می‌گویند نه ما لازم است برای آینده باشیم! من یادم هست زمان جنگ، به بعضی‌ها می‌گفتیم امام گفته هرکس هرچقدر می‌تواند سلاح بردارد به جبهه برود، می‌گفتند نه، شما الآن را می‌بینید ما داریم آینده اسلام و مسلمین را می‌بینیم! آینده اسلام! و آن آینده‌ی اسلام هیچ وقت نرسید! هیچ وقت این‌ها فداکاری نکردند. حالا خیلی از آن‌هایی که آن زمان من یادم هست در جبهه نمی‌آمدند الآن جزو مسئولین هستند! چه آخوندشان چه دانشگاهی‌شان، جز مسئولین محترم هستند، بعد از جنگ این‌ها ماندند و الآن از مسئولین هستند. آن آینده‌ی اسلام، آینده‌ی خودشان بود.

اصل و تعبیر دیگر، که خواص و نخبگان چطوری خراب می‌شوند؟ این تعبیر از دوسویه جبهه گفته شده، یکی فرزدی به امام حسین(ع) گفت، وقتی سمت کوفه می‌آمدند، گفت آقا این مردم قلب‌شان با شماست، شما را حق می‌دانند و شما را دوست دارند،‌ اما اهل فداکاری نیستند، اگر جهت هوا برگردد و ببینند هوا پس است، با این که شما را دوست دارند و شما را بر حق می‌دانند اما علیه شما شمشیر می‌کشند! قلب‌شان با شماست اما دست‌شان با دشمن است. این‌ها خودفروش هستند. وقتی خصوصی با این‌ها حرف می‌زنی این‌قدر قشنگ حرف می‌زنند وقتی نترسند، حرف‌های ارزشی و انقلابی می‌زنند، اما آقا این‌ها در لحظه‌ی خطر، این‌ها همه یا بی‌تفاوت هستند خیانت می‌کنند و طرف دشمن می‌روند.

شبیه این حرف را از آن طرف، زیادبن‌ابیه، پدر این ابن‌زیاد، این هم که می‌گویند زیادبن‌ابیه، یعنی زیاد، پسر پدرش، چون پدرش معلوم نبود که بود؟ این که بعد معاویه گفت، بابای تو بابای من است ما با هم برادریم! این را به خودش ملحق کرد، این از روش‌هایی بود که این‌ها عمل کردند. زیاد، به شیعه گفته بود «أبدانُکم معی» برعکس آن‌جا. گفت شما که زیر دست من هستید هیچی نمی‌گویید «أبدانُکم معی» بدن‌هایتان با من است «أحواکم مع هجر و علی» اما قلب‌تان با هُجر و علی است، با علی که امام هُجر است. شما آن طرفی هستید، منتهی بی‌شخصت و ترسو هستید، اهل دنیا هستید، این‌جا جلوی من، همه سرتان را خم می‌کنید، اگر نترسید و دست‌تان برسد هر کاری از شما برمی‌آید، منتهی خوشبختانه ترسو هستید! من که می‌دانم قلباً آن طرفی هستید اما از ترس ما خفه شدید. شما خطرناک نیستید.

نکته‌ی دیگر، اگر یک موضع خاصی و قراردادی بین امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و معاویه امضاء شده، این بدین معنا نیست که ما با شما سازش کردیم و در همه‌ی مسائل ما با شما همکاری می‌کنیم. مثال آن مثل همین قضایای خود ما. قرار بر این شد که در مسائل  هسته‌ای با رعایت حقوق و عزت مردم ایران مذاکره بشود، بعضی‌ها فکر کردند که دیگر تمام شد!‌ گفتند صلح معاویه شده! به این هوا رفتند و گفتند همه چیز را بفروشیم برود! انقلاب را اصلاً بفروشیم! فکر کردند که مذاکره هسته‌ای یعنی سازش با آمریکا و تعطیل مرگ بر آمریکا، تسلیم شدن در همه مسائل منطقه‌ای و جهانی است! خب امام حسن(ع) که این کار را نکرد، صلح امام حسن(ع) که این‌طوری نبود، امام حسن(ع) وقتی که حکومت سقوط کرد، همان‌جا در قرارداد نوشت که حکومت تو اسلامی نیست و نامشروع است، تو دیکتاتور هستی، و تو حق نداری کار الف، ب، ج، د را انجام بدهی، بعد او قبول کرد و بعد زیر همه چیز زد و قرارداد را پاره کرد. اثبات شد که این آدم دروغگو و خائن است. چون یزید از اول رسوا بود و معاویه خیلی از افکار عمومی را فریب داده بود،‌ امام حسن(ع) سر این قرارداد رسوایش کرد.

حالا این‌جا امام حسین(ع) طبق آن تعهد قرار شد که جنگ مسلحانه با معاویه نکند. این‌ها به این هوا آمدند یک زمینی بود برای علوی‌ها یا امام حسین(ع) بود، آمد به زور گرفتند. امام حسین(ع) به معاویه نوشت که سر آن قضیه که ما قرارداد بستیم معنی‌اش این نیست که هر غلطی می‌خواهید بکنید ما ساکت باشیم. سه‌تا راه داری، یکی از این سه‌تا را بپذیر: 1) یا حق ما را که گرفتی در آن زمین‌ها بخر، و پولش را بده و بردار. 2) یا تسلیم می‌شوی زمین را که غصب کردید پس می‌دهید. 3) یا بین من و شما هیئت داوری باشد، پسر عمر و پسر زبیر، عبدالله‌بن‌عمر و عبدالله‌بن‌زبیر این دوتا داور باشند این‌ها بیایند ببینند قضیه چیست و عمل کنند. اگر هیچ کدام از این سه‌تا را عمل نکنی، همان کار را می‌کنم که جدم پیامبر(ص) در دوران جوانی کرد.

در دوران جوانی، پیامبر(ص) قبل از این که پیامبر بشوند در مکه، یک گروه عیاری، چریکی از جوان‌ها را جمع کرده بودند این پیمان «حلف‌الفضول» یعنی سوگند جوانمردان، این‌ها با هم پیمان بستند بخصوص هر ضعیف و مستضعف و محروم، یا هر غریب یا برده‌ای، غریبی، کسی حقش در مکه پایمال شد و به روش عادی جواب نداد، دادگستری‌های رسمی حکومت، درست عمل نکردند و حق را به حق‌دار ندادند این‌ها مسلحانه وارد بشوند و حق را به حق‌دار برسانند. پیامبر(ص) هم جزو همین گروه عیاران عدالتخواه بود. در دوران نوجوانی و جوانی‌شان. که بعد از این که پیامبر شد، پیامبر فرمود از جمله کارهایی که من قبل از نبوت کردم، یکی‌اش «حلف‌الفضول» بود که اگر همین الآن هم یک کسی بیاید این قرارداد را پیشنهاد کند من عضو این گروه و تشکیلات می‌شوم. من ثبت‌نام می‌کنم، دفاع از مظلوم. هر کس که هست، حقش را خوردند، ضعیف است نمی‌تواند بگیرد، می‌رویم کنار او می‌ایستیم تا حقش را بگیریم. سر این قضیه، چندتا درگیری شد که پیامبر در آن درگیری‌های کوچه خیابانی برای دفاع از مظلوم شرکت کرد.

امام حسین(ع) این‌جا فرمودند اگر این سه‌تا پیشنهاد را نپذیرفتی، من یک حلف‌الفضول دیگری راه می‌اندازم. یعنی نمی‌ایستم بوروکراسی دادگستری جنابعالی را نگاه کنم که هر غلطی خواست بکند و اسم آن را بگذارد دادگستری حکومت اسلامی! من حلف‌الفضول تشکیل می‌دهم. که آن‌جا بنی‌هاشم، بنی‌عبدالمطلب و بنی‌اسد و بنی‌زهره در مکه هم‌قسم شدند که هرجا مظلوم دیدند جلوی ظالم بایستند و حق مظلوم را پس بگیرند، امام حسین(ع) به معاویه فرمود اگر حقی در کار نیست و دادگاه و دادگستری‌ات قلابی است، خودم با یک گروهی جلوی شما می‌ایستیم، حق شخصی‌مان را از شما می‌گیریم. حساب آن جداست. ایشان وقتی بین راه بیرون آمدند، یک عده‌ای را گفتند، و یک عده‌ای با ایشان جمع شدند، در واقع به او گفتند دوباره عصر جاهلیت است، به اسم حکومت اسلامی، پس از نهضت پیامبر، دوباره به عصر جاهلیت برگشتید، من هم دوباره برمی‌گردم به تشکیل گروه‌های مقاومت، مثل عصر جاهلیت، ولو اسم شما حکومت اسلامی و دادگاه اسلامی است. ولی جلوی تو خواهیم ایستاد. یعنی این رژیم نامشروع است، عصر، عصر جاهلیت است، و من تسلیم نشدیم که هر غلطی خواستید بکنید.

صلح، سر یک مسئله خاص، مصالحه به مفهوم سازش بر سر همه چیز نیست، و بن‌بستی هم این‌جا وجود ندارد اولاً چندتا راه حل می‌دهند ولی در هرحال از حق عدول نمی‌کنند. پس این که این‌جا آموزش می‌دهند که حتی اگر مجبور می‌شوی با دشمن غاصب مذاکره بکنی، بر سر چی؟ چگونه؟ با چه هدفی؟ با چه لحنی؟ در چه حدی؟ حتی این‌جا روش مذاکره با غاصب را هم امام حسین(ع) نشان می‌دهند که یکی از این سه راه است، یا پولش را می‌دهی، یا زمین را برمی‌گردانی یا یک هیئت داوری بی‌طرف می‌گذاری، اگر نه، جلوی تو می‌ایستم. این مذاکره است، مذاکره از سر موضع عزت، نه از سر ذلت. خلاصه حق را می‌دهی یا شمشیر بکشیم، می‌رویم مسجد و گروه تشکیل می‌دهیم.

و آخرین نکته‌ای که می‌خواستم عرض کنم، شناختن این شهرهای اصلی است. ببینید چندتا شهر اصلی داریم. مکه و مدینه است، آن طرف دمشق است، این طرف کوفه است. این شهرها در زمان کربلا در چه وضعیتی هستند. این شهرها خیلی آدم‌های حسابی نخبه داشتند، آدم‌های سابقه‌دار و مهم، اصحاب پیامبر(ص)، خیلی از آدم‌های عالِم، این‌ها چکار می‌کردند؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ این شهرها را بعضی از محققین، روانشناسی اجتماعی این شهرها را صورت دادند، تحقیقات خوبی و نتایج جالبی دارد اگر انسان به این‌ها توجه کند.

مثلاً دمشق و شام که پایتخت معاویه است، این مردم جناح بخش غربی جهان اسلام که در همین منطقه‌ی سوریه و لبنان و فلسطین و مصر و اردن الآن قرار می‌گیرد، این‌ها از اولی که مسلمان شدند زمان خلیفه دوم، حاکمان‌شان همین معاویه و خالدبن‌ولید و ضحاک‌بن‌قیس این تیپ‌های اموی بودند و تازه مسلمان‌ها که خودشان جزو مشرکین بودند و آن اواخر زمان پیامبر(ص) مسلمان شده بودند. این‌ها در زمان خلیفه‌ی دوم از اولی که حکومت اسلامی در این مناطق  غرب جهان اسلام مستقر شد،  (35:00:00) این‌ها حاکم بودند. اصلاً مردم آن منطقه، قرآن و اسلام از زبان همین تیپ‌ها شنیده بودند. این که شما می‌شنوید وقتی که به آن‌ها خبر می‌رسد امیرالمؤمنین(ع) در مسجد شهید شده، این مردم می‌گویند که مگر نماز می‌خوانده که در مسجد کشته شده؟ شما بشناسید که چه خبر بوده؟ شستشوی مغزی، رسانه‌ها و افکار عمومی را معاویه چطوری ساخته بود که اغلب مردم شام که مسلمان شده بودند واقعاً فکر می‌کردند که علی(ع) اصلاً نماز نمی‌خوانده و قابل عثمان است و این می‌خواهد انتقام خون عثمان را بگیرد. دروغ در دروغ! خب پس این از شروع مشکل دارد. بعد یک وقتی جریانی دارد که معاویه دارد به یزید آموزش سیاسی می‌دهد می‌گوید به تو بگویم که روانشناسی مردم شام، چطوری است؟ این مردم کسانی هستند که وقتی اسرای کربلا را شام آورده بودند، مردم شام هلهله می‌کردند نمی‌دانستند این‌ها کی هستند؟ فکر می‌کردند این‌ها جزو اسرایی از رم، از ایران، از شرق، از غرب، از آفریقا دارند اسیر می‌آورند. بعد آمدند پرسیدند که شما اسرای کجا هستید؟ گفتند ما اسرای آل محمدیم. این حرف را که زدند، این‌ها یک مرتبه یکه خوردند و گفتند مگر پیامبر خانواده‌ای غیر از معاویه دارد؟ این‌قدر این‌ها را شستشوی مغزی داده بودند. مثل الآن که خیلی از ملت‌ها را شستشوی مغزی داده‌اند. تا می‌گویی اسلام، یاد دو- سه‌تا مقوله سیاه می‌افتد. این شستشوی مغزی است، نمی‌گذارند کسی اسلام و شیعه را بشناسد، نمی‌گذارند امام را بشناسند.

معاویه به بچه‌اش می‌گوید هر وقت درگیری می‌شود خیلی با مردم استدلالی حرف نزن، عادت‌شان به توضیح و استدلال نده، مدام از آن‌ها کار بکش، آن‌ها را سازماندهی کن، وارد درگیری‌شان که کردی، اگر دیدی از یک دشمنی می‌ترسی و احتمال می‌دهی که پیروز شود این‌ها را جلو بفرست، اما – گوش کنید – تا مأموریت‌شان را انجام دادند دیگر نگذار آن‌جا خارج از شام بمانند، سریع آن‌ها را برگردان. چون اگر این‌ها با آن مخالفین ارتباط پیدا کنند و بحث گفتگو پیش بیاید این‌ها ممکن است دیگر به ما وفادار نباشند. نگذار بحث و گفتگو کنند با نیروهای علی و اهل بیت، نگذار با عراقی‌ها گفتگو کنند. از آن‌ها کار بکش، و سریع از صحنه عقب برو، بگو بروید سر زندگی‌تان، فوری آن‌ها را به خانه‌هایشان برگردان، و الا این‌ها خوی بیگانگان را می‌گیرند. این در «عِقدالفرید، ج 5» این نامه آمده است. خیلی نامه مهمی است، روانشناسی جالبی است. و این‌قدر این مردم را ناآگاه گذاشته بودند که حتی وقتی که بنی‌امیه سقوط کرد، و بنی‌عباس سر کار آمد، چون بنی‌عباس با ادعای این که ما طرف اهل بیت هستیم، علوی هستیم، و اصلاً خودمان هم اهل بیت هستیم، به این عنوان آمدند و علیه بنی‌امیه بودند و بنی‌امیه را لت و پار کردند. بعضی از مشایخ و بزرگان شام آمدند پیش سفاح حاکم عباسی، این‌ها همه با بنی‌امیه بودند آمدند بیعت کنند که حالا ما با شما بنی‌عباس هستیم. وقتی که آمدند گفتند این‌ها بزرگان شام هستند و قسم خوردند که ما به خدا نمی‌دانستیم پیامبر خویشاوندانی جز بنی‌امیه دارد. ما فکر می‌کردیم تنها خویشان پیامبر، همین معاویه و بنی‌امیه هستند، این‌ها اهل بیت هستند. ما نمی‌دانستیم قوم و خویش دیگری هم دارند تا وقتی که شماها آمدید. حالا باز فکر کرده بودند که بنی‌عباس اهل بیت هستند. یعنی یک چنین افکار عمومی عقب نگه داشته شده.

حکومت دمشق، زمان خلیفه‌ی اول، ابوبکر سال 17، 18 به معاویه سپرده شده است. از سال 18 تا سال 42 هجری (24 سال) 24 سال معاویه بر بخش غربی جهان اسلام حکومت کرده است، زمان خلیفه اول، خلیفه‌ی دوم، خلیفه‌ی سوم، تا زمان امیرالمؤمنین(ع). بعد زمان امام حسن(ع) که حکومت امام حسن(ع) سقوط کرد، معاویه بر کل جهان اسلام حاکم شد. 20 سال هم خلیفه‌ی کل مسلمین بوده، این آدم بسیار باتجربه و شناخت افراد بوده، آدم‌ها را می‌شناخت. یک دعوای قبیله‌ای از قبل از اسلام بود بین عراق و شام، و در داخل خود حجاز بین قبائل یمانی و قریش مُذری‌ها و دیگران، چندتا قبیله بودند که از اول با همدیگر مشگل داشتند، اولاً این درگیری‌ها بعد از اسلام به اسم تفسیرهای مختلف از اسلام ادامه دادند، دیگر این که از همان موقع معاویه، آن بخش غربی جهان اسلام چون همسایه رومی‌ها بود، بیشتر طبق منطق غربی و رومی مسائل را ارزش‌گذاری می‌کرد نه طبق منطق انقلابی و علوی. و لذا یک وقتی زمان عمربن‌خطاب، خلیفه‌ی دوم گزارش دادند که معاویه آن‌جا کاخ ساخته، یک زندگی اشرافی و تجملات و بریز و بپاش و... مثل شاه ایران، مثل امپراطور روم دارد زندگی می‌کند. مثل ابوبکر و عمر نیست که زندگی‌اش ساده‌تر باشد، مثل علی که اصلاً، به خلیفه‌ی دوم گفتند مثل خودت نیست. خلیفه، یک موقعی که برای معاویه نامه نوشت یا معاویه آمده بود برای حج آنجا همدیگر را دیدند – الآن یادم نیست – یا نامه نوشت که به من گزارش می‌دهند تو آن‌جا داری کاخ می‌سازی، چیزهای تجملاتی و عجیب و غریب، نه سیره پیامبر بوده، نه سیره خلفا بوده،‌ داری آن‌جا ادای امپراطوری روم را درمی‌آوری؟ وقتی تو آنجا یک چنین دستگاهی برای خودت ساختی، خب بقیه هم از تو یاد می‌گیرند و زیردستان تو هم مسابقه می‌گذارند که هرکس برود برای خودش یک خانه آنچنانی، ویلا و امکانات درست کند، آن وقت در مسئولین حکومت اسلامی این باب می‌شود. چرا این کار را کردی؟ ایشان جواب می‌دهد جناب خلیفه، اگر برای خودم بود شما درست می‌فرمایید من واقعاً حق ندارم من باید مثل پیامبر، مثل ابوبکر، مثل شما، من باید ساده زندگی کنم! من دارم برای عزت اسلام این کارها را می‌کنم! ما همسایه روم هستیم این روم کاخ‌های امپراطوری‌اش بروید ببینید چقدر قشنگ است؟ من اینجا چیزهایی ساختم که وقتی این رومی‌ها و غربی‌ها می‌آیند دهانشان باز بماند! اسلام که از آن‌ها چیزی کمتر ندارد! ببینید چقدر قشنگ درست شد! برای آبروی اسلام و مسلمین، او کاخ ساخته، من کاخ گرانتری ساختم. او می‌زند می‌رقصد ما رقاصان بهتری آوردیم! ما چیزی کم نداریم، ما برای عزت اسلام این کارها را می‌کنیم! خلیفه هم گفت اگر برای اسلام است اشکالی ندارد،‌ برای مسائل شخصی نباشد که خلاف سنت پیامبر است! اصلاً آن‌جا برای خودش یک اسلام دیگری داشت گسترش پیدا می‌کرد. یک اسلام، این طرف علی(ع)، و یک اسلام هم آن طرف معاویه ساخته بودند. دوتا اسلام بود. اسلام انقلابی و اسلام غیر انقلابی. اسلام آمریکایی و اسلام غیر... حالا آن موقع آمریکا نبود ولی اسلام آمریکایی بود! و اسلام ناب.

بعد که خلیفه‌ی سوم در مدینه در شورشی که اتفاق می‌افتد سال 35 کشته می‌شود، علی‌(ع) به خلافت می‌رسد، معاویه جوری مردم غرب جهان اسلام وشام را شتسشوی مغزی داده که علی(ع) خلیفه را کشته است. در صورتی که می‌دانید امیرالمؤمنین(ع) تا لحظه‌ی آخر ضمن این که منتقد خلیفه‌ی سوم بود اما از جان او دفاع کرد. حتی حسن و حسین را فرستاد در دست و پا داشتند له می‌شدند. آن‌ها محاصره کرده بودند تشنه مانده بود، امیرالمؤمنین(ع) آب فرستاد. فرمود انتقاد دارید، انتقادات وارد است و خلیفه باید اصلاح کند، اما حق ندارید خلیفه را بکشید، امیرالمؤمنین(ع) تا آخر دفاع کرد. ولی این جا انداخت که این اتفاق افتاده و حالا وقت قصاص است، علی می‌داند که چه کسی خلیفه را کشته و خودش هم دست داشته! تحویل بده و الا... به این بهانه‌ها شرو کرد. حالا شما شام را با عراق و حجاز که مقایسه می‌کنید می‌بینید در شام، مردم به طور مطلق تابع معاویه و یزید هستند. همین شهر حُمس و حمه که الآن در سوریه هست که جنگ است، بعضی از این‌ها اولین شهری بود که، به نظرم حُمس اولین شهری بود که با یزید بیعت کرد. برای این که اصلاً اسلام دیگری نمی‌دانستند که هست، و الا مردم متدینی بودند فکر می‌کردند اسلام یعنی معاویه، معاویه یعنی یزید، یعنی این خط، این‌طوری جا انداخته بودند و این‌قدر این‌ها اطاعت محض از معاویه می‌کردند که امیرالمؤمنین(ع) در نهج‌البلاغه دارند می‌فرمایند حاضر بودم ده‌تای شما را بدهم، یکی از نیروهای معاویه که هرچه معاویه می‌گوید سریع اطاعت می‌کنند و دقیق دنبال آن می‌روند، ده تای شما را بدهم یکی از آن‌ها را بگیرم! من هرچه می‌گویم با من بحث می‌کنید بعد هم هیچ عملی انجام نمی‌دهید! می‌ایستید نگاه می‌کنید! او دستور می‌دهد و این‌ها سریع می‌روند اطاعت می‌کنند. ده‌تای شما را بدهم یکی از آن‌ها را بگیرم. علی بی‌یاور است، نیرو ندارد، آدم حسابی دور او کم است! ولو آن‌ها را شستشوی مغزی داده و هرچه می‌گوید این‌ها کورکورانه اطاعت می‌کردند. خب این شام است و این غرب جهان اسلام است. شما توقع دارید این‌ها در کربلا چکار کنند؟ اسرای کربلا را آوردند این‌ها نمی‌دانستند این‌ها چه کسانی هستند؟ وقتی گفتند ما اهل بیت پیامبریم، مردم شام به هم گفتند اهل بیت پیامبر کیست؟ مگر اهل بیت پیامبر معاویه نیست؟! این‌طوری بود.

حالا بیایید سراغ مکه، مکه که شهر اصلی اسلام است. مکه، قبل از اسلام هم شهر محترمی بود. آن موقع هم بت‌پرستان برای زیارت به آن‌جا می‌آمدند. حرم امن خدا بود. خب در مکه هنوز خویشاوندان پیامبر هستند،‌ بخشی از خود اهل بیت هستند. اما در قضیه عاشورا، اغلب این‌ها خودشان را کنار کشیدند، نخبگان مکه، خواص مکه، خودشان را کنار کشیدند و تماشاچی شدند، ترسیدند، عمل نکردند، از مردم مکه، وقتی که امام حسین(ع) از مدینه به مکه آمدند که از مکه به کوفه بروند، ما ندیدیم جایی که بگویند از مردم مکه یک گروهی با امام حسین(ع) به سمت کوفه راه افتادند! همه هم امام حسین(ع) را می‌شناختند، حتی مردم مکه نیامدند به ایشان بگویند آقا خطرناک است نروید! حتی ما یک چنین چیزی هم جایی نخواندیم، من که چنین چیزی یادم نیست! اگر هم می‌گفتند البته امام حسین(ع) قبول نمی‌کردند. یکی مثل عبدالله‌بن‌زبیر آمده این را به ایشان گفته، منتهی ته دلش می‌خواست امام حسین(ع) برود، چون او می‌خواست مکه را برای خودش داشته باشد، چون او هم علیه یزید قیام کرد ولی برای دنیا. امام حسین(ع) هم علیه یزید قیام کرد اما برای خدا. برای مردم. او می‌خواست امام حسین(ع) را منصرف کند که زودتر از مکه بروند یک وقت مکه از دست این درنیاید! چون می‌دانست که اگر امام حسین(ع) مکه بمانند،‌ مکه و مدینه – حجاز - امام حسین(ع) را بر او ترجیح می‌دهند. اگر او هم گفت آقا نروید، ادا درآورد برای برنامه‌هایی که داشت. یک بخشی از مردم مکه و حجاز به او دل بسته بودند، معاویه هم دید مهاجرین و انصار و اصحاب رسول‌الله(ص) خیلی‌هایشان از دنیا رفتند و آن‌هایی که هستند خیلی‌هایشان فریب معاویه را نمی‌خورند که بیایند با یزید بیعت کنند، چکار کرد؟ رفت دوم نسل دوم‌شان، بچه‌هایشان. این اتفاق، الآن هم گاهی در انقلاب ما هم دارد می‌افتد. دقت کنید.

معاویه یک پروژه‌ای داشت، بروید سراغ فرزندان انقلابیون نسل اول! عمربن‌سعد چه کسی است؟ پسر کیست؟ سعدبن‌ابی وقاص. سعد کیست؟ فاتح ایران! صحابی بزرگ پیامبر(ص) که نه با علی(ع) بیعت کرد نه با معاویه. بعدها البته مجبور شد با معاویه همکاری کرد، بعدها معاویه او را مسموم کرد و کشت. خب عمرسعد فرزند یکی از انقلابیون صدر اسلام است، شمر خودش جزو انقلابیون بوده، سرباز علی(ع) بوده، 20 سال پیش با معاویه در صفین جنگیده، 20 سال بعد در کربلا، برای یزید می‌آید با امام حسین(ع) می‌جنگد. این‌ها قبلاً با هم رفیق بودند، همرزم بودند. می‌دانید شمر 16 بار پیاده به زیارت حج رفته است؟ حافظ قرآن بوده؟ این آدم، شمر شمری که می‌گویید خیال نکنید یک آدم بی‌دین فاسد لامذهبی بود، آدم حسابی بود، این‌ها آمدند در کربلا با امام حسین(ع) جنگیدند! یک کسانی بودند که می‌رفتند در فرات غسل می‌کردند که می‌خواهیم برویم با حسین بجنگیم ثوابش بیشتر باشد! که اگر شهید شدیم پاک از دنیا برویم! همین‌طوری داریم، هم آدم عرق‌خور کثیف داریم. همه تیپ هستند. گوسفند توی آن‌ها هست، الاغ توی آن‌ها هست که نمی‌فهمد کلاهش را برمی‌دارند، روباه و فریبکار توی آن‌ها هست، گرگ توی آن‌ها هست، کفتار و لاشه‌خوار که می‌ایستد ببیند چه کسی شکست خورد برود بخورد، همه این تیپ‌ها هستند. و خیلی‌هایشان ایستادند گفتند ببینیم تهش چه می‌شود! تا آخر نه می‌گفتند نه حسین، نه می‌گفتند یزید! می‌گفتند یک کم دیگر وایستیم ببینیم چه می‌شود! ببینیم آخر فیلم چه می‌شود بعد بگوییم با کی هستیم!

بعد معاویه رفت سراغ بعضی از آدم‌های به حساب شناخته شده و خوشنام. یک کسی سه روز با پیامبر(ص) راه رفته و آن آخرها مسلمان شده، به این هم می‌گفتند جزو اصحاب پیامبر، بعد می‌رفت به همه می‌گفت قبول دارید این صحابی پیامبر است؟ بله. سمره‌بن‌جندب، پدر زن اول مختار، آن خانمش که در فیلم دیدید که خیانت کرد، پدر او. این کسی است که از پیامبر(ص) چندتا نمره منفی دارد. حدیث «لاضرار» در مورد او بکار رفته است. یک آدم خودخواهی است. معاویه این را می‌گیرد و به او می‌گوید یک حدیث جعل کن که این آیه‌ای که شأن نزول آن علی است، که کسی که جانش را با خدا معامله می‌کند در سوره بقره آمد «من یشری نفسه ابتغاء مرضات‌الله» این در شأن علی نیست، پول به تو می‌دهم بگو این در شأن فلان... گفت نه آقا! مگر من دینم را می‌فروشم؟ گفت که صدهزار سکه می‌دهم. گفت این حرفا چیه؟ چرا بحث پول می‌کنید؟ گفت دویست‌تا،  گفت مثل این که متوجه نیستی؟ من با پول حدیث جعل نمی‌کنم، خیانت به پیامبر است. گفت 500 تا سکه می‌دهم. این باز ناراحت شد گفت عجب آدمیه! گفت آقا سه میلیون سکه می‌دهم. سرش را پایین انداخت هیچی نگفت. باز یک مقدار تعداد سکه‌ها را بالا برد، گفت این قدر. گفت پس عجله‌ای نباشد، چقدر فرصت دارم؟ گفت فرصت زیاد است! یک ماه دیگر بده! گفت سعی خودم را می‌کنم. پول‌ها را گرفت، حدیث جعل کرد! که این شأن نزول این آیه در مورد ابن‌ملجم بوده است! درست برخلاف. خب اسم این هم صحابی پیامبر بود. علی(ع) هم صحابی پیامبر(ص) است. خب حالا یک صحابی آن کار را کرد، یک صحابی این هم این کار را بکند! معاویه هم صحابی پیامبر است. علی(ع) اولین مسلمان است، معاویه آخرین مسلمان، هر دو صحابی پیامبر(ص).

معاویه گفت بروید سراغ فرزندان آدم‌های مشهور صدر اسلام. بعضی‌ها پولکی هستند، بعضی‌ها مسائل شهوت و جنسی نقطه ضعف‌شان است. بعضی‌ها قدرت‌طلب هستند، ریاست به آن‌ها می‌دهیم. بعضی‌ها هیچی نیستند فقط احترام. بعضی‌ها ترسو هستند فقط آن‌ها را بترسانید بگویید اگر این کار را نکنید حساب تو را می‌رسیم! اقلاً 50- 60 تا از فرزندان اصحاب پیامبر(ص) را، معاویه این‌طوری وارد صحنه کرد. بعضی‌هایشان را هم مثل ابن‌سعد تا صحنه کربلا آورده است! زمان پس از خودش زمان یزید آمدند. حتی این طرف با معاویه جنگیده، اما 20 سال بعد آدم حکومت و علیه اهل بیت(ع) شده است.

خب در کل مکه، امام حسین(ع) از مکه که حرکت کرده، دو- سه نفر آمدند به عنوان خیرخواهی آمدند گفتند آقا عراق نروید. این هم با چه اهدافی؟ سیدالشهداء(ع) هم خیلی با این‌ها بحث نکردند. خب عراق این همه تکان خورد. شهرهای عراق، همه بهم ریخت، بخصوص کوفه، حالا کاری ندارم که بعد خیانت شد، ولی هزاران هزار نفر اعتراض کردند، تظاهرات، اعتراض، که ما تن به یزید نمی‌دهیم.

در مکه هیچ اتفاق جدی‌ای ثبت نشده است. در حالی که باید در مکه، شورش می‌شد، تظاهرات می‌شد می‌آمدند یک اسلام آمریکایی‌ای آنجا حاکم کرده بودند، یک اسلام معاویه‌ای حاکم کرده بودند که تکان نخورند و بگویند ما که در جوار حرم الهی هستیم، ما هر روز می‌رویم طواف می‌کنیم خدا از ما قبول کند. بقیه‌اش هم به ما مربوط نیست.

و آخرین نمونه هم شهر مدینه است. معاویه می‌گوید که گزارش بیاورید که الآن مردم مدینه چه وضعیتی دارند که ما می‌خواهیم برویم، یک وقت آن‌جا علیه قضیه یزید شورش نکنند. مردم مدینه، افکار عمومی مدینه را اگر بخواهم به شما بگویم که چطوری بود بعد از این همه سال‌های بعد از پیامبر(ص) که گذشته، بخصوص نسل دوم‌شان، بعضی از آن پیرهایی که ماندند، اگر شرّی متوجه‌شان بشود، ضعیف‌ترین مردم هستند در این که شرّ را از خودشان دفع کنند. هیچ عرضه‌ای ندارند. یک مردم بی‌خاصیت و بی‌بخار هستند. حریص‌ترین امّت بر شرّ. اما اگر فرصت سوء استفاده پیش بیایند این‌ها اکثراً حاضرند این کار را بکنند، اما عرضه و جسارت ندارند، لذا در تو مدینه مقاومت جدی نخواهی داشت مگر از طرف چند نفر، که یکی از آن‌ها حسین‌بن‌علی است. بعداً.

خب مدینه اولین شهری بود که پیامبر(ص) را پذیرفته، شهری که بیش از 35 سال، مرکز حل و فصل مسائل کل جهان اسلام بود، تا زمان اوائل امیرالمؤمنین(ع) مدینه مرکز حکومت اسلامی بود، بعد که جنگ جمل شد، امیرالمؤمنین(ع) مجبور شدند و از مدینه، کوفه را مقر حکومت گذاشتند. این شهر کمی نیست. خیلی از بزرگان آن‌جا زندگی کردند. از مدینه پیامبر(ص) توانستند بروند مکه را فتح کنند. قریش که در مکه مردم پولدار و تاجرپیشه‌ای بودند، این‌ها معمولاً مردم مدینه و انصار را، چون فقیرتر از آن‌ها بودند تحقیر می‌کردند و پیمان برادری که پیامبر(ص) بین مهاجرین و انصار برقرار کرد که هر مهاجر، میهمان یکی از انصار باشد و مردم مدینه زندگی‌شان را نصف نصف با مهاجرین مکه تقسیم کردند. یک چنین وضعی پیامبر(ص) ایجاد کردند. بعد از پیامبر(ص) آن اتفاقی که در سقیفه بنی‌ساعده در مدینه افتاد، این‌ها از هم جدا شدند. وقتی که مهاجرین یک قبیله‌هایی گفتند ابوبکر از طرف ما، انصار هم گفتند پش ما امیر خودتان، ما هم امیر خودمان! اگر شما ابوبکر را انتخاب می‌کنید ما هم سعد را انتخاب می‌کنیم. هرکسی خلیفه‌ی خودش. تقسیم قدرت، در واقع به این شکل مطرح شد که خلیفه‌ی اول قبول نکرد و گفت ما اهل قریش هستیم، و پیامبر قریشی است و ما بعد از پیامبر باید حاکم بر جهان اسلام باشیم، تا کم‌کم زمان خلفای بعد، قریشی‌ها بر شهر مدینه به لحاظ ثروت و قدرت مسلط شدند، یک طبقه‌ای از اشراف در مدینه تشکیل شده، می‌خواهم بگویم چرا مدینه ایستاد نگاه کرد که امام حسین(ع) به سمت شهادت برود؟ و جز یک عده‌ای کسی کمک نکرد و حرکت نکرد؟ چرا مدینه ایستاد و نگاه کرد؟ چرا مدینه علیه یزید انقلاب نکرد؟ البته بعد از کربلا، یکی دو سال بعد این اتفاق افتاد که نیروهای یزید آمدند در مدینه قتل عام کردند، کشتند، به ناموس مسلمین تجاوز کردند، که نقل شده در مدینه، بیش از هزار فرزند زنا، ناشی از تجاوز نیروهای یزید، به دختران مسلمان مدینه، آن سال به دنیا آمدند. بعضی از هزاران گفتند. این‌قدر در مدینه جنایت کرد.  بعد هم چون مکه دست ابن‌زبیر بود شورش کرده بود دست آن‌ها افتاده بود نیروهای یزید خانه‌ی خدا را به منجیق بستند. خب این همه جنایت کردند، خب این‌ها بعداً بود. زمان امام حسین(ع) مکه و مدینه، سکوت کردند، کاری نکردند. و اشراف قریشی در مدینه حاکم شدند، زندگی‌های مرفّه آرام. یک علتش این بود که بعضی از خواص و نخبگان که در مدینه یا مکه بودند و همه‌شان می‌دانستند سر قضیه حسین(ع) و یزید، چه کسی حق است چه کسی باطل؟ اما به دنیا چسبیدند.

کسی که یک دورانی با شکم خالی و پای برهنه و یک شمشیر به استقبال و به قلب خطر می‌رفت و بیرون می‌آمد و جزو اصحاب پیامبر(ص) بود، بارها باید شهید می‌شد، این آدم بعد از 30- 40 سال، این‌قدر طلا داشت وقتی داشت می‌مُرد که گفتند طلاهایش را با تبر بشکنیم که به کلفتی گردن شتر طلا داشت با تبر بشکنید که بشود بین ورثه‌ی او تقسیم کرد! هزار کنیز، دو هزار اسب، سه هزار گوسفند و شتر، بیست خانه در بیست شهر. این چه کسی بود؟ این‌ها چه کسانی بودند؟ این‌ها کسانی بودند که در جوانی شهادت‌طلب بودند. پیامبر(ص) به این‌ها مدال داده بود. یکی را گفته بود «سیف‌الاسلام»، یکی را لقب «خیر» پسوند اسم او گذاشته بود. و واقعاً هم این‌طوری بودند این‌ها تا مرز شهادت رفتند. چطوری شد که این‌ها بعداً عوض شدند؟

همین‌طوری که ما در زمان انقلاب خودمان داریم می‌بینیم و دیدیم. شما که اول انقلاب نبودید. ما آن‌هایی که قبل از انقلاب بودند و اول انقلاب بودند دیدیم. بعضی‌هایشان الآن هستند یک‌جوری حرف می‌زنند و موضع می‌گیرند درست 180 درجه ضد حرف‌هایی که دهه 60 یا دهه‌ی 50 می‌گرفتند و می‌گفتند. ببینید با چه پیچیدگی‌هایی، آلوده کردن افراد با ثروت، با قدرت، با شهوت، سراغ فرزندان این افراد رفتن و همه‌ی ما در خطر این مسائل الآن هم هستیم. اشرافی شدن انقلابیون سابق، وقتی که امام حسین(ع) دارد بیرون می‌رود، بزرگترین نصیحتی که ایشان را کردند گفتند یک نفر آمده اگر از این شهر بروی دیگر برنمی‌گردید، یعنی شما را می‌کشند. این کل دلسوزی این به اصطلاح بزرگان بود!

در روایت دارد وقتی علی(ع) به ربذه رفت تا به بصره برود برای جنگ جمل. فقط 300 نیرو داشت. آن هم کسانی بودند که از خارج مدینه آمده بودند. چون نظرشان این بود که مرکز خلافت از حجاز به عراق رفته، این یک شکست برای مدینه است، کاری کنیم که دوباره قدرت برگردد و این‌هایی که راحت‌طلب در شهر هستند، بدانید بعضی از این‌هایی که با علی(ع) آمدند با معاویه بجنگند، دعوای عراق و شام داشتند، مسئله‌شان مسئله اسلام نبود، می‌گفتند مرکز نباید شام باشد، بین عراق و شامی‌ها، از قبل درگیری بود. با امام حسین(ع) هم حتی بعضی‌ها که آمدند سر همان دعوا بود. منتهی می‌دیدند که امام حسین(ع) این‌طرفی است، قبیله‌ی ما با قبیله‌ی حسین یکی است. بعضی‌ها برای حق و باطل نبود. بعضی‌ها در مدینه، وقتی امام حسین(ع) از مدینه رفت و مرکز حکومت، زمان علی(ع) از مدینه به کوفه رفت، خوشحال هم شدند! گفتند این‌جا ما زراعت، تجارت، عیاشی‌مان را می‌کنیم، تا وقتی پایتخت این‌جاست و این علی این‌جاست همه چیز این‌جا دردسر است! ممکن است تحریم بشویم، تهدید بشویم، مشکل داریم، بگذارید این‌ها بروند کوفه، آقا بروید آن‌جا ما این‌جا می‌خواهیم زندگی‌مان را بکنیم، سود بگیریم، ربا بگیریم، کلاً مردم مدینه امام حسین(ع) یک مردم تن‌آسای راحت‌طلبی شده بودند، از مشکلات فرار می‌کردند، حوصله‌ی این کارها را نداشتند. راحت‌طلب بودند. این بود که امام حسین(ع) در مدینه از این‌جا حرکت می‌کند و به سمت مکه می‌رود، تقریباً از مدینه به سمت مکه، جز بعضی خویشان امام حسین(ع) کسی از مردم مدینه با امام حسین(ع) نیامد!

خب حالا روشن شد؟ این مدینه، آن مکه، آن شام که تکلیفش روشن است، بصره هم که مرکز این قضیه جنگ  جمل شد! آخرین شهری که با آن عرضم را ختم می‌کنم، بصره به عنوان یک شهر دژ نظامی بود. کوفه و بصره، از همان اول پایگاه نظامیان بود که در مرزهای ایران و از آن طرف در مرزهای چیز در منطقه باشند، چون مدام داشت سرزمین‌ها به سمت شمال و شرق و غرب گسترش پیدا می‌کرد، دیگر مدینه دور بود، از مدینه که تقریباً جنوب جزیره‌العرب است، مرکز به کوفه آمد، بصره و کوفه اول هر دویشان پادگان نظامی بودند، پایگاه‌های نظامی به اصطلاح سپاه مسلمانان بودند، هر دویشان هم تقریباً در یک سال ساخته شدند. بصره یک شهر بزرگ شد منتهی چون کنار نهر بود و دریا بود و تجارت، موقعیت بازرگانی و کشتیرانی داشت، لذا یک چنین تیپ‌هایی بیشتر در بصره ساکن شدند. خلیفه‌ی قبل، ابوموسی اشعری را حاکم بصره کرده، و به او می‌گوید تو این دعواهای داخلی و این تعصبات قبیله‌ای را حل کن، چون بصره 5 قسمت بود، سپرده بودند به 5 قسمت قبیله‌ی قریشی که مدیریت کند،‌ این‌ها معمولاً بین‌شان رقابت بود. خلیفه‌ی دوم ابوموسی را گذاشته، خیلفه‌ی سوم می‌آید بعد از یک مدتی او را برمی‌دارد و از اموی‌ها از قبیله‌ی خودشان یک کسی را حاکم بصره می‌گذارد منتهی آن حاکم قبلی که می‌رود، هرچه پول و بیت‌المال آن‌جا هست با خودش می‌برد و اختلاس می‌کند، اختلاس‌های توی روز روشن! امیرالمؤمنین(ع) که آمدند عثمان‌بن‌حنیفی که در نهج‌البلاغه اسم‌شان هست او را حاکم بصره می‌گذارند که یک وقت او را توقیف کردند و به او گفتم شنیدم ثروتمندان و سرمایه‌داران میهمانی گرفتند فقرا را راه نمی‌دادند تو را دعوت کردند و تو هم رفتی، در میهمانی که فقط پولدارها را آنجا راه می‌دهند نه فقرا را. رفتی کنار سفره نشسته‌ای و لپ لپ خورده‌ای! بعد فرمودند چه کسی به تو اجازه داد به عنوان استاندار حکومت اسلامی به خانه سرمایه‌دارانی بروی که فقرا را راه نمی‌دهند؟ چه کسی به تو چنین حقی را داده؟ آبروی او را برد. ایشان آنجا حاکم است که وقتی طلحه و زبیر، علیه امیرالمؤمنین(ع) شورش می‌کنند و به مکه می‌روند و جناب عایشه را هم با خودشان ملحق می‌کنند می‌آیند بصره را از دست نیروهای امیرالمؤمنین(ع) خارج کنند که بصره را پایگاه خودشان می‌کنند، که آن جنگ جمل، در واقع اطراف بصره اتفاق می‌افتد و بعد از این جنگ، بصره هم خیلی با امیرالمؤمنین(ع) نیست، چون آن‌ها در آن جنگ لطمه خوردند. لذا 20 سال بعد بصره به امام حسین(ع) کمک زیادی نمی‌کند. از کل بصره، یک عده‌ی خیلی کمی آمدند.

من خواستم این جغرافیای سیاسی شهرهای اصلی جهان اسلام، یعنی مکه، مدینه، بصره، کوفه، که حالا کوفه را همه می‌دانیم، و شام. ببینید چه وضعیتی بوده؟ چه زمانی؟ 50 سال بعد از پیامبر(ص). و 20 سال بعد از شهادت علی(ع) که همین کوفه، مرکز حکومت علی(ع) بوده است. این جغرافیای سیاسی شهرهای اصلی اسلامی بوده است. امام حسین(ع) در آن 4 شهر، در شام که همه با ایشان دشمن هستند، در مکه و مدینه و بصره، غریب و تنهاست. کوفه، پرشورترین شهری است که به این‌ها نامه نوشته، هزاران نامه، از همه شهرها انقلابی‌تر و داغ‌تر، کوفه هم در لحظه‌ی خطر این کار را کرد، چون در بصره، اولین جنگ بین دو گروه مسلمان در منطقه بصره در جنگ جمل اتفاق افتاد. تا آن موقع جنگی نبود که دو طرف مسلمان باشند، و هر دو طرف بگویند قرآن، هر دو طرف اصحاب باشند، و بعدها که معاویه حاکم شد، باز مدیریت و شیطنت و افکار عمومی و دوتا قبیله آن‌جا به جان هم می‌انداخت و گاهی این‌ها را با همدیگر آشتی می‌داد و گاهی نگاه می‌کرد که چی به نفع است و چکار کند؟ یعنی به هیچ کدام از این شهرها معاویه خدمت نکرد، خیانت کرد. کلاهشان را برمی‌داشت. رشوه می‌داد، گاهی بین این‌ها جنگ راه می‌انداخت، ولو خب امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بین همه آشتی برقرار می‌کردند و صلح و عدالت.

نتیجه‌ی این عرایضم در این جمله است: ببینید در جغرافیای سیاسی و تاریخ سیاسی چه اتفاقی افتاد که هزاران نخبه، اصحاب پیامبر(ص)، تابعین، آدم‌های بزرگ، عالِم، خوش سابقه، هزاران نفر هستند و همه هم شنیدند که پیامبر(ص) راجع به امام حسین(ع) چه گفته، و راجع به بنی‌امیه چه گفته؟ پیامبر(ص) فرموده بودند که یک وقتی می‌رسد که بوزینه‌ها از منبر من بالا می‌روند. خب بوزینه‌ها چه کسانی بودند؟ معاویه بود، بنی‌امیه بود. خب این‌ها را مردم شنیدند. شنیدند که پیامبر(ص) راجع به امام حسین(ع) چه گفته و راجع به این‌ها چه گفته، ولی در عاشورا، مکه تکان نمی‌خورد بلکه نگاه می‌کند! مدینه تکان نمی‌خورد سکوت می‌کند! بصره کمک نمی‌کند! کوفه هم که می‌گوید هستیم تا آخر پای آن نمی‌ایستد! آخرش از بین صدها هزار مسلمانی که در جریان قضایا هستند و از بین ده‌ها هزار شیعه، محبّ اهل بیت(ع) 72 نفر می‌آیند! چطوری نخبگان و خواص فاسد می‌شوند؟ بعضی تهدید، بعضی تطمیع، بعضی فاسد می‌شوند، بعضی لجباز، هرکسی به یک دلیلی. همه در یک لحظه تصمیم گرفتند بایستند و نگاه کنند که چطور حسین‌بن‌علی(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) قربانی می‌شوند و امام حسین(ع) فرمود شرایطی است که اگر کشتن نشویم، نمی‌توانیم مشکل را حل کنیم. هیچ راهی برای اصلاح امّت جدم نمانده است و این حکومت فاسد، هیچ راهی نمانده جز با کشتن شدن من. باید خون من بریزد شاید بیدار شوند. و الا این‌ها بیدار نخواهند شد. و این خون حسین بود که گفت ما دوتا اسلام داریم. این حکومت فاسد است. این اسلامی که این‌ها می‌گویند اسلام قلّابی است، تشیّع هم دوتاست. این شیعیانی که ایستادند و همین‌طور نگاه کردند و ما را در کربلا تنها گذاشتند این‌ها شیعیان قلابی‌اند و دروغ می‌گویند و به ما خیانت کردند.

این اتفاق، درسی است برای امروز. عین این توطئه‌ها همین امروز هم در جریان است و دارد اتفاق می‌افتد. همان شیوه‌هایی که معاویه و یزید بکار بستند، عین آن شیوه‌ها همین الآن در جریان است! هم داخل کشور، خارج کشور، حتی داخل حکومت! دقیقاً به همین شیوه‌هایی که من عرض کردم عمل می‌شود و افکار عمومی هم در یک شرایطی ممکن است همین‌طوری شوند. بعضی‌ها مثل مردم شام فکر کنند! که این‌قدر کلاهشان را بردارند که نفهمند و بگویند مگر علی نماز می‌خواند که در مسجد کشته شد؟! بعضی‌ها مثل مردم مکه می‌شوند، آقا خانه خدا، زیارت بکن، عبادت بکن، چکار به این کارها داری! بعضی‌ها مثل مردم مدینه بشوند، بعضی‌ها مثل مردم بصره. بعضی‌ها هم انقلابی‌نماهای دوآتشه ولی مثل مردم کوفه!

این بخشی از نکاتی بود که نشان می‌دهد چگونه به گذشته نگاه کنیم تا برای آینده درس بگیریم.

والسلام علیکم و رحمه ا.... و برکاته  



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha