شبکه یک - 9 شهریور - 1397

سه بعد"ولایت"چهار دسته "روایت" (غدیر، مشروعیت، مقبولیت)

نشست غدیر و فلسفه سیاسی شیعه- مشهد عید غدیر 94

بسم‌الله الرحمن الرحیم

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابی طالب. عید سعید غدیر را خدمت برادران و خواهران تبریک عرض می‌کنم. راجع به غدیر از ابعاد مختلف باید بحث کرد. از بعد فلسفه‌ی سیاست و مشروعیت حاکمیت بعد از پیامبر اکرم(ص) به طور خاص زیاد بحث شده است. من به یک بعد از ابعاد همین محور اشاره می‌کنم و چند نکته را خدمت دوستان عرض می‌کنم. نکته‌ی اول این‌که در مورد زعامت و ولایت سیاسی خود امیرالمؤمنین(ع) است که از ایشان چند دسته روایت نقل شده است. چون ولایت علی(ع) بن ابیطالب(ع) اعم از حکومت است. مسئله‌ی ولایت فقط خلافت نیست. یک بعد از ولایت امیرالمؤمنین بعد ولایت سیاسی به مفهوم حاکمیت و زعامت است. یک بعد ولایت که آن مبنای مشروعیت حکومت است ولایت معنوی و باطنی و ولایت علمی امیرالمؤمنین(ع) است. یعنی چون این ولایت باطنی هست، به این دلیل که امیرالمؤمنین علی(ع) به واقع و به لحاظ باطن عالم‌ترین و عادل‌ترین و صالح‌ترین بود، ولایت سیاسی یعنی زعامت هم، مسئله‌ی خلافت و حکومت هم پشت سر آن می‌آمد. در واقع مشروعیت حکومت علی(ع) بن ابیطالب(ع) پس از پیامبر(ص) یک مشروعیت قراردادی و جعلی نبود. یک مشروعیت حقیقی و ریشه‌دار بود. چون ولایت باطنی داشت ولایت ظاهری هم داشت و این‌ها نکات مهمی است. هر کدام از این جمله‌هایی که عرض می‌کنم در نحوه‌ی تفسیر مشروعیت سیاسی تأثیر مهمی دارد. آن چیزی که از امیرالمؤمنین علی(ع) سلب شد مسئله‌ی خلافت و زعامت و ولایت سیاسی بود. یعنی بخشی از ولایت که به حاکمیت مربوط می‌شود. آن را می‌شد و می‌شود به زور سلب کرد، نداد، مانع شد. چنان که اکثر اهل بیت از اعمال این ولایت ممنوع شدند. یعنی در واقع مردم و بشریت از ولایت سیاسی اهل بیت محروم شد. اما ولایت علمی و ولایت باطنی قابل سلب نیست. یعنی هیچ کس و هیچ قدرتی از بیرون نمی‌تواند ولایت باطنی و معنوی علی(ع) بن ابیطالب(ع) یا هر کس دیگری را از او سلب کند. در مورد انبیا(ع) اگر بخواهیم مثال بزنیم باید بگوییم کسی نمی‌تواند نبوت آن‌ها و حتی رسالت آن‌ها را نفی و سلب کند. یعنی خدا گفته تو پیغمبر هستی ولی من می‌گویم تو پیغمبر(ص) نیستی. خب بگو. با نپذیرفتن تو نبوت و رسالت منتفی نمی‌شود و سر جای خود است. اما می‌توانند و می‌توانستند جلوی حکومت انبیا(ع) را بگیرند. یعنی جلوی اعمال ولایت در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی را بگیرند و در مورد بسیاری از انبیا(ع) و اهل بیت این کار را هم کردند. گفتیم سه ولایت داریم. یکی ولایت باطنی معنوی که ولایت پیامبران و اولیای خدا شاخه‌های ولایت الله هستند. دوم، ولایت و مرجعیت علمی که هیچ کس، فردی را به عنوان عالم یا جاهل نسب نمی‌کند. علم و جهل و فضیلت و رذیلت نصب‌کردنی و نفی‌کردنی نیستند. نه کسی به این مقام نصب می‌شود و نه کسی از این مقام عزل می‌شود. دانشمند به دانشمندی نصب نمی‌شود. از دانشمندی هم عزل نمی‌شود. باتقوا از باتقوا بودن عزل نمی‌شود. هیچ کس را نصب نمی‌کنند و بگویند که ما از این به بعد قرار می‌گذاریم شما از همه باتقواتر باشی. این‌ها قراردادی نیست. این‌ها واقعیت است. واقعیت ولایت علی(ع) و اهل بیت(ع) نه کسی قرارداد کرده و نه کسی می‌تواند نفی کند. می‌دانید مثل چه هست؟ یک مثال ساده می‌زنم. یک کسی در مسابقات المپیک قهرمان کشتی می‌شود. وقتی به این مدال طلا می‌دهند آیا می‌توانند بگویند ما این مدال را به طور قراردادی به تو می‌دهیم و همین‌طور قرعه‌کشی کردیم و دل ما خواست که به تو بدهیم یا به تو ندهیم. شما چه مدال را به من بدهی و چه ندهی، من قهرمان جهان هستم. قهرمان را کسی به قهرمانی نصب نمی‌کند. واقعاً قهرمان است. هیچ کس هم نمی‌تواند قهرمانی را از یک قهرمانی سلب کند و بگوید تو همه‌ی پهلوان‌های عالم را زدی و پشت آن‌ها را به خاک رساندی ولی من می‌گویم تو نفر پنجم هستی. خب تو بگو. من نفر اول هستم حالا تو بگو که نفر پنجم هستم. اصل ولایت این است که قابل عزل و نصب نیست. کسی نمی‌تواند بگوید ما گفتیم شما ولی باشی یا حق ولایت داری یا نداری. لذا چه همه‌ی بشریت ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) را قبول بکنند و چه نکنند پس از پیغمبر(ص) علی(ع) ولی خدا است. این مرجعیت علمی و مرجعیت باطنی و اخلاقی است. ولایت باطنی است. اصل ولایت این است. یکی از شاخه‌های ولایت مرجعیت سیاسی است. مرجعیت سیاسی یعنی همین حکومت است. در اوج حکومت می‌شود. کسانی که می‌خواهند بین ولایت سیاسی با ولایت معنوی تفکیک قائل بشوند یعنی بگویند ما علی(ع) یا پیامبران یا ائمه و اهل بیت(ع) را به لحاظ معنوی به ولایت قبول داریم. یعنی استاد و مراد معنوی ما هستند. به لحاظ اخلاقی قبول داریم. حتی به لحاظ علمی هم قبول داریم. مرجعیت علمی و مرجعیت معنوی دارند. اما به مرجعیت و ولایت سیاسی و زعامت سیاسی قبول نداریم. سیاست را از معنویت و ولایت و علم و عدالت تفکیک کنیم. این تفکیک هیچ منطقی ندارد. نه منطق عقلی و نه منطق نقلی ندارد و خلاف دیدگاه‌های قرآنی است. اصلاً تفکیک دین از سیاست از همین‌جا شروع می‌شود. چه آن‌هایی که به عنوان مخالفان سیاسی علی(ع) بن ابیطالب(ع) بودند یا هستند که می‌گویند علی(ع) و اهل بیت(ع) و قبل از آن پیغمبر(ص) و همه‌ی پیامبران را ما به عنوان مراد معنوی خود دوست داریم و به لحاظ علمی هم برای آن‌ها مرجعیت قائل هستیم و از آن‌ها سوال می‌کنیم اما ولایت سیاسی و زعامت برای آن‌ها قائل نیستیم. چه آن‌هایی که ولایت سیاسی را از ولایت معنوی و علمی تفکیک می‌کنند، یعنی به عنوان مخالفت با این ولایت به اصطلاح معنویت را از سیاست تفکیک می‌کنند و چه آن‌هایی که به عنوان شیعه و طرفدار ولایت علی(ع) و اولاد علی(ع) می‌گویند ما ولایت سیاسی و زعامت سیاسی به مفهوم خلافت علی(ع) را قبول داریم ولی فقط همان خلافت علی(ع) در همان موقع را قبول داریم و دیگر بعد از علی(ع) و اهل بیت(ع) در عصر غیبت باز به تفکیک دین از سیاست قائل می‌شوند. به تفکیک معنویت و علمیت از زعامت و امامت تفکیک می‌شوند ولو به اسم شیعه و محب اهل بیت(ع) باشند. این‌ها هم منحرف هستند. کسانی که می‌گویند در عصر غیبت سیاست از دیانت جدا است. ما روضه و جشن غدیر می‌گیریم، چراغانی نیمه‌ی شعبان را هم می‌کنیم اما امروز دیگر کاری نداریم که چه کسی عادل است و چه کسی ظالم است و جبهه‌بندی حق و باطل و استکبار و کفر دیگر به ما ربطی ندارد. ما دیگر سیاسی نیستیم. این هم ادامه‌ی همان انحراف است اما در قالب شیعی است. خب این مسئله‌ی اول بود. آن‌چه که در غدیر اعلام شد یک واقعیتی بود. حتی پیغمبر(ص) در آن‌جا قرارداد نگذاشت. غدیر قرارداد پیغمبر(ص) با مردم نبود که بگوید مردم، حالا که بین شما این همه آدم خوب است من می‌گویم از بین این‌ها علی(ع) باشد و من علی(ع) را دوست دارم. قرارداد نبود، بلکه بیان یک واقعیت بود. می‌دانید مثل چه بود؟ مثل صحنه‌ی مدال دادن به قهرمان جهان بود. در صحنه‌ی مدال دادن یعنی به همه اعلام می‌کنی که این قهرمان شده است. این قهرمان است. نه این‌که من همین‌طور اعتبار می‌کنم که مثلاً مدال طلا را به این بدهیم. از این به بعد این قهرمان ما بشود. نه. قهرمان است. لذا پیامبر(ص) استدلال کردند. ببینید اگر شما بخواهید یک واقعیتی را بگویی باید استدلال کنی و بگویی چرا این کار را کرده‌ای. باید ملاک داشته باشی. اگر پیغمبر(ص) بدون هیچ ملاکی می‌گفت علی، می‌گفتند خب او را از بقیه بیشتر دوست دارد. بعد پیامبر(ص) گفته مگر من رئیس شما نیستم؟ بعد از من هم این رئیس شما است. چرا؟ همینی که هست. پیغمبر(ص) این‌طور حرف نزد. پیامبر(ص) در مورد علی(ع) در غیر غدیر و در غدیر هم علنی و صریح این را نگفت. گفت خدا فرموده است که من امت و اسلام را به حال خود رها نکنم. کسی که از همه عالم‌تر است یعنی مرجعیت علمی دارد، و از همه باتقواتر و پاک‌تر است یعنی مرجعیت معنوی و اخلاقی دارد و کسی که از همه عادل‌تر است یعنی مرجعیت سیاسی و عملی و حکومتی و مدیریتی دارد. خدا فرموده علی(ع) را به عنوان ولی مؤمنین و جامعه‌ی دینی معرفی کن. چرا؟ چون در این سه مورد قهرمان شما است. من به قهرمان واقعی مدال می‌دهم. خدا گفته جلوی همه مدال بده که ببینند. پس یک واقعیتی بیان شده است. حالا از این سه سطح ولایت و مرجعیت دوتا قابل سلب و جعل نیست. یعنی اگر همه موافق باشند یا همه مخالف باشند اعلم بودن و اعدل بودن و اتقا بودن علی(ع) یک واقعیت و حقیقت بیرونی است. یعنی قهرمان واقعی است. تنها چیزی که این وسط می‌شود جلوی آن را گرفت این است که در صحنه‌ی عمل نگذاری اعمال ولایت کند. حالا به هر دلیلی باشد. خب این اتفاقی است که افتاد. مثل این‌که نگذارند یک قهرمان کشتی، کشتی بگیرد. او از قهرمان بودن که ساقط نمی‌شود. قهرمان، قهرمان است. شما از این قهرمان محروم شدید. این قهرمان از حقیقت خودش و از قهرمانی محروم نشده است. شما از این قهرمان و از فضایل این قهرمان محروم شده‌اید. بنابراین وقتی از حق علی(ع) و ولایت علی(ع) می‌گویند در واقع این حق مردم بود. علی(ع) به مسئله‌ی حکومت و سیاست به عنوان خود حکومت و سیاست پشیزی ارزش قائل نبود. ببینید این‌که چند دسته روایت از حضرت امیر نقل شده که بعضی‌ها که توجه کافی ندارند فکر می‌کنند این روایت‌ها با هم تناقض و تعارض دارد. یعنی یک دسته از روایات از خود حضرت امیر(ع) است که می‌فرمایند حق ولایت غصب شد، حق حکومت غصب شد و من می‌ایستم و در قیامت چه می‌شود و در دنیا چه می‌شود. این یک دسته از روایات است. در یک دسته از روایات دارد که بعدها که می‌آیند با حضرت امیر(ع) بیعت کنند و وقتی که جمعیت می‌آیند خود حضرت امیر(ع) می‌گوید بروید با کس دیگری بیعت کنید. من را رها کنید. من نمی‌خواهم. خب یک کسی می‌گوید بالاخره ما نفهمیدیم چه شد. شما بالاخره این حکومت را می‌خواهید یا نمی‌خواهید. حکومت حق شما هست یا نیست. اگر حق شما هست چرا وقتی به سراغ شما آمدند ناز می‌کنید؟ می‌فرمایید که «دَعُونِی وَ الْتَمِسُوا غَیْرِی» «دست از سر من بردارید و به سراغ دیگران بروید» مگر نمی‌گویید حکومت و ولایت حق شما است. اگر نیست و چیزی است که می‌توانید از خیر آن بگذرید خب چرا همان اول بعد از پیغمبر(ص) نگفتید که اصلاً این مسئله مهم نیست که چه کسی باشد و چه کسی نباشد. چرا همان اول اعتراض کردید؟ بعد که دیدید ممکن است بین مسلمین جنگ داخلی راه بیفتد کوتاه آمدید؟ خود حضرت امیر(ع) هم فرمود که من حق را گفتم اما بعد دیدم ممکن است مردم به جان هم بیفتند. بعد کفار چه می‌گویند؟ تازه‌مسلمان‌ها چه می‌گویند؟ می‌گویند این چه دینی بود که تا پیغمبر(ص) آن رفت اصحاب و قوم و خویش‌های درجه‌ی اول خود پیغمبر(ص) بر سر دنیا و بر سر قدرت به جان هم افتادند. خود حضرت امیر(ع) در نهج‌البلاغه صریح می‌فرمایند که من حرف‌های خود را زدم و اعتراض هم کردم. اما بعد دیدم که اگر من این مقاومت را ادامه دهم مسلمین به جان هم خواهند افتاد و بین مسلمان‌ها جنگ داخلی راه می‌افتد و مسلمان، مسلمان را خواهد کشت و بعد می‌گویند سر حکومت بود. بعد اصل اسلام به خطر می‌افتد. هنوز آغاز اسلام است. این یک نوجوانی است که تازه راه افتاده است. من مجبور می‌شوم به خاطر حفظ 80 درجه مصلحت از صد درجه مصلحت گذشت کنم که اصل آن بماند. چون اگر وحدت به هم بریزد و جنگ داخلی راه بیفتد از آن هیچ چیز نمی‌ماند که بخواهیم سر نحوه‌ی حکومت آن اختلاف کنیم. خب حالا جواب چه هست؟ بالاخره سه، چهار نوع حرف از امیرالمؤمنین علی(ع) نقل شده است. یک جا خیلی با تساهل عبور می‌کند و یک جایی می‌گویند همه‌ی شما به من رأی دادید و خود شما با من بیعت کردید. همان اصحاب و مهاجرین و همان‌هایی که قبلاً بوده‌اند به علاوه‌ی دیگران با من بیعت کردید. بنابراین با من مخالفت نکنید. ممکن است معنی این حرف این باشد که چون همه‌ی شما به من رأی دادید و بیعت کردید من مشروعیت دارم. از یک طرف روایاتی است که معنی آن این است که چه شما بیعت بکنید و چه نکنید حق حاکمیت با علی(ع) است. یعنی مشروعیت حکومت علی(ع) منوط به بیعت قبایل و سران قبایل و این حرف‌ها نیست. باز ممکن است یک کسانی بگویند بالاخره کدام شد؟ سه، چهار دسته روایت و تعبیر و تفسیر از امیرالمؤمنین علی(ع) راجع به مسئله‌ی حق حاکمیت به طور عام و حق حاکمیت خود ایشان به طور خاص ذکر شده است. کسانی که متوجه مسئله نیستند فکر می‌کنند این‌ها تناقض است. یا فکر می‌کنند آن احادیث غلط است و این احادیث درست است. نه. به نظر بنده این‌طور می‌رسد که هر سه، چهار دسته روایت در این باب درست است. منتها مسئله این است که مخاطب هر کدام از این عبارات چه کسی بوده است. مخاطب هر کدام از این نحوه‌ی حرف زدن‌ها چه کسی بوده است؟ فلان صحبت را خطاب به چه کسی و چه وقتی کرده‌اند؟ یعنی زمان، مکان و مخاطب فرق می‌کرده است. اگر یک کسی بوده که اصلاً حکومت دینی علی(ع) را قبول نداشته و اصلاً می‌گفته بعد از پیغمبر(ص) هیچ حاکمی از طرف دین و خدا نصب نشده است. گفتند بعد از پیغمبر(ص) هر طور که شد. خب امیرالمؤمنین علی(ع) نمی‌تواند با چنین کسی بیاید بگوید که خدا و رسول من را نصب کردند و من مشروعیت دارم. به او باید چه بگوید؟ از او می‌پرسند تو چه چیزی را قبول داری؟ می‌گوید من هر چه که بزرگان انصار و مهاجرین و رؤسای قبائل اهل حل و عقد و خبرگان و ریش‌سفیدان گفتند را قبول داریم. حضرت امیر(ع) می‌آید با زبان خود این با این صحبت می‌کند. خب با چه مخالفی و در چه وقتی بوده و چطور باید استدلال کرد؟ با زبانی که او متوجه می‌شود. باید ببینیم مبنای او چه هست. کسی که به شیعه بودن قائل است و معتقد صد درصد است که خدا و رسول علی(ع) را گفته‌اند، و همه باید بیعت کنند و کسانی که بیعت نکرده‌اند خلاف دین عمل کرده‌اند، چه؟ حضرت امیر(ع) با او همین‌طور که توجه دارد، حرف می‌زند و می‌گوید بله، مبنا همین است. مشروعیت یعنی حق حاکمیت من یک حق الهی است. یک کسانی که می‌گویند علی(ع) ادا در می‌آورد. دنبال جنگ قدرت است. منتها با ادبیات اخلاقی حرف می‌زند. یک عده‌ای را واقعاً بازی دادند که حضرت امیر(ع) می‌گوید اگر حرف بزنم می‌گویند قدرت‌طلب است، سر دنیا دعوا دارد و اگر حرف نزنم و سکوت کنم می‌گویند ترسید. از مرگ می‌ترسد. من باید چه کار بکنم؟ اگر به خاطر وحدت سکوت کنم می‌گویند ترسید. اگر به خاطر عدالت و حق حاکمیت اعتراض کنم می‌گویند دنیاطلب و قدرت‌طلب است و حاضر نیست به خاطر وحدت سکوت کند. خب خلیفه‌ی سوم در شورش کشته شده است و جمعیتی از مردم آمده‌اند و دارند با حضرت امیر(ع) بیعت می‌کنند. حضرت امیر(ع) در این‌جا می‌فرمایند «دَعُونِی وَ الْتَمِسُوا غَیْرِی» «دست از سر من بردارید و به سراغ کسان دیگری بروید». «وأنا لکم وزیراً خیراً لکم منی امیراً » «اگر من دستیار حاکم باشم و مشورت بدهم و کمک کنم برای خودم هم بهتر است. این بهتر است از این‌که خودم حاکم بشوم و حکومت را در اختیار بگیرم». خب حضرت امیر(ع) این حرف‌ها را هم می‌زند و در یک جایی هم می‌فرماید هر کسی به غیر از من بر سر کار بیاید غاصب است. پس شما می‌گویید قدرت را به غاصب بده؟ من به او کمک می‌کنم و به من ندهید؟ نه. هر حرفی جایی دارد و هر نکته مقامی دارد. این‌که با هر مخاطب چه چیزی می‌گویی معنایی دارد. در برابر کسانی که دچار این توهم بودند یا هستند که هر کسی دنبال تشکیل حکومت اسلامی است قدرت طلب است و علی(ع) که اعتراض می‌کرد و منتقد بود به خاطر دنیا بود و به این خاطر بود که می‌خواست رئیس بشود، و خطاب به همین‌ها و این تفکر است که علی(ع) برای ابطال این‌ها بارها و بارها در خطبه‌های مختلف می‌فرمایند کل این دنیای شما به اندازه‌ی آب بینی یک بز برای من ارزش دارد. وقتی بز عطسه می‌کند این عفونت خارج می‌شود، فرمود از هر چه که بدتان می‌آید برای من بدتر است. یک جا در آن زمان خلافت خود وقتی آن کفش پاره را وصله می‌زند، ابن عباس می‌گوید جان من دیگر دست از سر این کفش بردار. این کفش‌ها دست از سر شما برداشته و شما دست از سر آن بر نمی‌دارید. وصله روی وصله می‌زنید؟ این کفش دیگر جای وصله زدن ندارد. خلیفه است. بزرگ‌ترین قدرت جهان و جهان اسلام است. حضرت امیر(ع) می‌خندد و می‌فرماید این کفش چقدر می‌ارزد؟ می‌گوید هیچ. می‌فرماید ولی همین از حکومت بر شما و بر دنیا برای من بیشتر می‌ارزد. یعنی کل حکومت برای من کم‌تر از این می‌ارزد. یک جا می‌گوید چقدر رغبت دارید استخوان خوک که در دست کسی است که بیماری جزام دارد و گوشت آن خوک را هم خورده را از او بگیرید و چنگ بزنید که بده تا بقیه‌ی آن را ما بخوریم؟ فرمود نگاه من به حکومت این است. حال من به هم می‌خورد. می‌گوید اگر نبود که آمدید با من بیعت کردید و حجت بر من تمام شده، و وظیفه دارم که قبول کنم و اگر قبول نکنم معنی آن این است که به من گفتند بیا عدالت و شرع را اجرا کن و من گفته‌ام نمی‌خواهم و راحت‌طلبی کرده‌ام. اگر این نبود من افسار شتر خلافت و قدرت را روی کوهان آن می‌انداختم و آن شتر را «هِی» می‌کردم که با سرعت از من دور بشود و برود. خب نگاه علی(ع) به مسئله‌ی حکومت به عنوان خود این است. این است که می‌گوید من را رها کنید و به سراغ کس دیگری بروید. و علی(ع) می‌داند این‌ها پای حرف خود نمی‌ایستند. علی(ع) می‌داند اگر قرار باشد عدالت را اجرا کند همین‌هایی که آمده‌اند بیعت کرده‌اند جلوی او می‌ایستند. به مدیریت‌ها و زندگی‌هایی که در آن بخور بخور و راحت‌طلبی است عادت کرده بودند. به این‌که فکر فقرا نباشند عادت کرده بودند. اصلاً می‌گفت نصف همین جمعیتی که دارند برای بیعت با من می‌آیند از فردا که من بخواهم عدالت را اجرا کنم با من قهر می‌کنند. چنان‌که همین طور هم شد. جناب لطحه و جناب زبیر اولین کسانی بودند که آمدند و با علی(ع) بیعت کردند. این‌ها جزو مخالفین خلیفه‌ی سوم بودند و می‌گفتند حکومت حق علی(ع) است. تا بر سر کار آمدند با فاصله‌ی چند ماه شروع به براندازی حکومت کردند. گفتند نه، ما حکومت به این شکل را نگفتیم. منظور ما یک طور دیگری بود. این‌طور می‌شود. این که حضرت امیر(ع) می‌فرماید من را رها کنید و به سراغ کسان دیگری بروید و من کنار حکومت می‌ایستم و کمک می‌کنم و انتقاد و مشورت و راهنمایی می‌کنم ولی حکومت را به عهده نمی‌گیرم، برای این است. برای این‌که می‌داند عمل نمی‌شود. برای این‌که می‌داند تاب تحمل اجرای همین ضوابط و ارزش‌ها را ندارند. برای این‌که می‌داند به بعضی از مفاسد عادت کرده‌اند. برای این‌که علی(ع) می‌داند اشرافیت جدیدی با چهره‌ی دینی در جهان اسلام حاکم شده است. می‌داند همه به تقسیم ناعادلانه‌ی بیت‌المال عادت کرده‌اند و به خصوص در 7 سال آخر این به اسم مذهب عرف رایج جامعه شده است و این‌قدر فشار زیاد بود که اول حکومت مالک اشتر پیش امیرالمؤمنین علی(ع) آمد و گفت اگر بخواهی واقعاً بیت‌المال را مساوی تقسیم کنی من مطمئن هستم حکومت سقوط می‌کند. یک مصلحت‌سنجی بکنیم و تا یک مدتی به همان سبک قبل ادامه بدهیم تا ببینیم چه می‌شود. حتی مالک اشتر این را می‌گوید. گفت من می‌دانم اگر شما مساوی تقسیم کنید این‌ها جنگ را شروع می‌کنند که همین‌طور هم شد. حضرت امیر(ع) فرمودند اگر بخواهم این کار را بکنم چرا مسئولیت قبول کنم؟ خب به همان روش ادامه بدهند. اگر دوستان خواستند این عرائضی که از امیرالمؤمنین علی(ع) نقل کردم را ببینند در خطبه‌ی 3 و خطبه‌ی 92 در نهج‌البلاغه هست و بروند و دقیق بخوانند. خب یک عده‌آی واقعاً نگران بودند که این‌ تا این حد دقیق است و صریح است و با هیچ کس قوم و خویش‌بازی و رفیق‌بازی ندارد و آمدن علی(ع) به معنای به باد رفتن ثروت ما است. یعنی برابری و برادری و یعنی کارشکنی و راه انداختن سه جنگ علیه حکومت علی(ع) است. سه جنگ تحمیلی برای براندازی این حکومت اتفاق افتاد. پس حضرت امیر(ع) با هر کسی و هر تیپی بر حسب مسئله‌ی آن وقت صحبت می‌کند. آیا مسئله‌ی حکومت این‌قدر برای امیرالمؤمنین علی(ع) اهمیت داشت که اعتراض کند و قهر کند؟ انتقاد کند؟ بله و نه. بله به این معنا که حکومت یعنی حقوق ملت و اجرای ارزش‌های الهی، یعنی فضیلت و رذالت، یعنی ظلم و عدالت، یعنی شریعت، یعنی خدمت به خلق و رشد مردم، بله که ارزش دارد. هدایت و حقوق یک نفر ارزش دارد که تو برای آن بجنگی و فداکاری کنی چه برسد که کل بشریت و کل امت اسلام باشد. اما ارزش ندارد به چه معنا است؟ اگر مسئله را شخصی تلقی کنیم. بگوید حکومت من که من رئیس باشم. به این معنا حضرت امیر(ع) فرمود به خدا قسم الان یک مورچه‌ای از این‌جا رد بشود و پوست یک دانه‌ی جو در دهان آن باشد و به من بگویند کل حکومت جهان و تمام قدرت و ثروت جهان را همین الان یک‌جا به تو می‌دهیم، فقط یک شرط دارد که این پوست دانه‌ی جو را از این مورچه بگیر. کار دیگری هم نکن. نه مورچه را اذیت کن، نه به آن فحش بده، نه آن را مجروح کن، خیلی آرام این پوست جو را از دهان این مورچه بگیر که این دوباره برود و یکی دیگر را بردارد. به جای همین کار کل حکومت عالم و هفت‌اقلیم برای تو باشد. حضرت امیر(ع) می‌گوید به خدا سوگند چنین نخواهم کرد. این علی(ع) است. پس وقتی از غدیر و حق علی(ع) و ولایت و حکومت علی(ع) می‌گوییم، علی(ع) به حکومت کل عالم به این شکل نگاه می‌کند. به کل دنیا این‌طور نگاه می‌کند. می‌گوید من دنیا را سه طلاقه کردم. دیگر بعد از سه طلاقه جای رجعت و بازگشت هم نگذاشتم و با همه چیز خداحافظی کردم. کسی که وقتی شهید می‌شود می‌گوید خوش به حال من شد. «فُزتُ و ربِ الکَعبه» می‌گوید الحمدلله آن چیزی که می‌خواستم شد و حالا پیروزی آمد و حالا نجات پیدا کردم. کسی که همیشه منتظر مرگ است. ایشان می‌گوید من در دنیا هیچ چیز را به اندازه‌ی مرگ دوست ندارم چون مرگ تنها فاصله‌ی بین من و خدا است. چون بعد از مرگ است که مستقیم به ملاقات خدا می‌روم. بنابراین اگر در این دنیا بگویند چه چیزی را بیش از همه دوست داری؟ علی(ع) می‌گوید مرگ را دوست دارم. خب نگاه این آدم به کل این عالم این است. اولی که آمدند و با او بیعت کردند گفت حالا آمدید و با من بیعت کردید و من دست خود را مشت می‌کردم و شما دست من را باز می‌کردید که به زور با من بیعت کنید. چون می‌دانم اگر من مسئولیت را بپذیرم خیلی از شما خوشتان نخواهد آمد. بعد که بیعت کردند حضرت امیر(ع) می‌فرمایند بگذارید همین الان با شما اتمام حجت کنم. وقتی ما از غدیر و ولایت می‌گوییم یک وقت فکر نکنید می‌خواهیم یک سفره‌ای بیندازیم و خودمان بخوریم و سبیل‌های شما هم چرب بشود. فرمود ما به استقبال کار و حرکتی می‌رویم که رنگ‌های مختلفی خواهد داشت. رنگ به رنگ می‌شود و شما عوض خواهید شد. علی(ع) علی می‌گویید ولی شیعه‌های قلابی هستید. خلاصه شیعه‌های انگلیسی هستید. علی(ع) علی می‌گویید ولی پای آن نمی‌ایستید و دروغ می‌گویید. فرمود دل‌های شما استوار نخواهد ماند. الان قلب‌های شما با من است ولی وقتی شروع به اجرای عدالت بکنم قلب‌های بعضی از شما بر می‌گردد و بدانید که اگر من پذیرفتم و شما آمدید و به زور با من بیعت کردید و هلهله و ولوله کردید و جمعیت ریخت که حسن(ع) و حسین(ع) داشتند خفه می‌شدند و لباس‌های من را پاره کردید و هر چه من گفتم نه، شما گفتید بله، بدانید از امروز که من حکومت و ولایت را پذیرفتم آن‌گونه حکومت می‌کنم که خود می‌دانم و نه آن‌گونه که شما می‌خواهید. من اصولی داریم و طبق همین اصول حکومت می‌کنم. بعد از این از هیچ سرزنشی نمی‌ترسم. من آدمی نیستم که رنگ عوض کنم و ببینم که چه کسی چه چیزی را دوست دارد؟ من نگاه می‌کنم تا ببینم حق چه هست. این‌ها اولین سخنرانی علی(ع) بعد از حکومت است. فرمودند اگر ولایت را بپذیرم نحوه‌ی حکومت به آن سبکی است که درست می‌دانم. دیگر به شعار و فتنه‌گری‌ها و توهین و جوسازی‌ها و داد زدن‌ها گوش نخواهم کرد. اگر من را ملامت کنید و سرزنش کنید گوش نمی‌کنم. اما اگر دست از سر من بردارید من هم مثل یکی از شما هستم. اگر من را وا گذارید همچون یکی از شما هستم. یک عضو عادی از این امت اسلام و یک شهروند عادی هستم و به شما بگویم که از همه‌ی شما بیشتر تابع قانون خواهم بود و هستم. از همه‌ی شما مطیع‌تر هستم. هر کسی که شما بگویید حاکم و امام جامعه و رهبر باشد من تابع هستم. من تابعیت می‌کنم. من درگیر نمی‌شوم. البته نهی از منکر می‌کنم، انتقاد می‌کنم که از مسیر خارج نشود ولی اطاعت می‌کنم. از همه‌ی‌ شما بیشتر شنوایی و فرمانبری خواهم داشت. این خیلی تعبیر عجیبی از حضرت امیر(ع) است. حضرت امیر(ع) فرمود خواهید دید اگر کس دیگری را حاکم کنید و با او بیعت کنید من از همه آرام‌تر و رام‌تر هستم. از همه‌ی شما قانون‌مندتر عمل می‌کنم و اگر وزیر باشم به از آن که امیر باشم. حتی به آن حکومت و حاکمی که شما تعیین کنید من کمک می‌کنم. چنان که من به حاکمان قبلی هم مشورت می‌دادم، انتقاد می‌کردم، نهی از منکر و امر به معروف می‌کردم و هر جایی هم که کمکی از من بر می‌آمد کمک می‌کردم و انتقاد خود را هم می‌کردم. ولی برای تضعیف درگیر نمی‌شدم. پس آیا علی(ع) دنبال حکومت است یا نه؟ بله و نه. حکومت چرا؟ در کدام تعریف از حکومت بله و در کدام تعریف حکومت نه؟ نگاه امتی و الهی به حکومت بله. نگاه شخصی به حکومت نه. اگر حکومت پیش شما به اندازه‌ی گرفتن یک دانه‌ی جو از یک مورچه هم ارزش ندارد پس چرا در زمان حکومت شما سه جنگ شد و ده‌ها هزار مسلمان از دو طرف کشته شد؟ در دو طرف هم اصحاب پیغمبر(ص) بودند. دو طرف هم حافظ قرآن بودند. برای چه؟ برای این‌که امام می‌گوید در این‌جا مسئله‌ی من نیست. مسئله‌ی حق است. این‌جا پای آن می‌ایستم. اما اگر یک لحظه‌ای فکر کنید مسئله‌ی من است فرمودند من کنار می‌کشم و انگار اصلاً من نیستم.  «وَ اللَّهِ مَا کَانَتْ لِی فِی الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ وَ لَا فِی الْوِلَایَةِ إِرْبَةٌ» «به خدا قسم هرگز کوچک‌ترین رغبت و تمایلی در من برای خلافت نیست و کوچک‌ترین نیازی در من و علاقه‌ای من نسبت به مسئله‌ی حکومت و ولایت نبود. هرگز نبود و هرگز نخواهد بود. به خدا سوگند» «وَ لَکِنَّکُمْ دَعَوْتُمُونِی إِلَیْهَا» «شما به سراغ من آمدید.» ملت آمد، رؤسای قبایل آمدند. همان کسانی که بعضی از آن‌ها الان با من مخالف شدند آمدند، شماها به طرف من هجوم آوردید. «وَ حَمَلْتُمُونِی عَلَیْهَا» «این مسئله را به من تحمیل کردید.» من که دیدم دیگر حجت تمام است و دیگر بهانه‌ای ندارم. تا حالا می‌توانستم بگویم ندادند و مانع شدند. ولی حالا که دیگر بهانه و عذری ندارم. حالا که همه آمده‌‌اند و می‌گویند ما از اول اشتباه کردیم و حالا شما بیا و آن را درست بکن. حضرت امیر(ع) می‌گوید من الان چون عذری ندارم می‌آیم. باز هم می‌گوید اگر بیایم به این شکل عمل می‌کنم. بعد که می‌آید و می‌پذیرد می‌گوید حالا که دیگر آمدم و پذیرفتم نمی‌توانم بگویم چه کاری کنم که شما خوش‌تان بیاید یا او خوشحال بشود یا او خوشحال بشود. من دیگر باید به عدالت عمل کنم و پای وظیفه‌ی خود می‌ایستم. بنابراین این چند دسته روایت با هم تناقض ندارند. خطاب به کسی که مشروعیت الهی را قبول دارد به این شکل حرف می‌زند. یک کسی می‌گوید من اصلاً مشروعیت الهی را قبول ندارم، با او به زبانی که خود او قبول دارد حرف می‌زند. در جواب یک کسی که هیچ یک از این‌ها را قبول ندارد و می‌گوید تو قدرت‌طلب هستی حضرت امیر(ع) می‌گوید از آن زاویه‌ی نگاهی که تو می‌گویی به خدا من نمی‌خواهم و نخواستم. من را رها کنید. آن کسی که می‌گوید پس او را رها کن و مهم نیست. برو بنشین و عبادت بکن و نمازت را بخوان و کاری به حکومت و سیاست نداشته باش، به او می‌گوید نه‌خیر، من به سیاست و حکومت کار دارم. دین من از عدالت و قسط جدا نیست. اصلاً انقلاب یعنی چه؟ انقلاب یعنی امر به معروف و نهی از منکر. صدور انقلاب یعنی همین. تشکیل حکومت یعنی تلاش برای ادامه‌ی قسط. خب این‌ها وظایف شرعی و قرآنی است. چطور می‌توانی بگویی دین ربطی به این مسائل ندارد. این بخشی از فرمایشات ایشان است. با هر کسی به زبان خودش حرف می‌زد. می‌فهمیدند او چه می‌خواهد بگوید و منظور او چیست و طبق همان جواب می‌دادند. ولی نکته این است که این 4 دسته روایت که از حضرت امیر(ع) هست با هم تناقض ندارند. همه با هم قابل جمع هستند. در طول هم هستند و در عرض هم نیستند. در عرض هم این است که یک وقت می‌گوید به این یک جوابی می‌دهم تا این را قانع بکنم،‌ ولو این جواب غلط باشم. این را قانع بکنم ولو این قانع نشود. این تناقض می‌شود. ولی علی(ع) این کار را نکرد. کاری که کردند این است که می‌فرمایند این مسئله 4 سطح دارد. کسانی هستند که مسئله را در عالی‌ترین سطح فهمیدند و مشروعیت و ولایت الهی را فهمیدند که اصل حقیقت صد درصد را به آن‌ها می‌گوییم. یک کسانی هستند که 70 درصد حقیقت را متوجه هستند، یعنی علی(ع) را معصوم و منصوب خدا نمی‌دانند ولی آدم صالح و خوب و عدالت‌خواه و انقلابی و عالم و از همه شایسته‌تر می‌دانند. به آن‌ها 70 درصد حقیقت را می‌گوید. یک کسانی هم هستند که این‌ها را قبول ندارند و می‌گویند هر کسی که مهاجرین و انصار و بزرگان رأی دادند. مثلاً 40 درصدی هستند. حضرت امیر(ع) با آن‌ها 40 درصدی حرف می‌زند. می‌گوید خب همه‌ی بزرگان، انصار، مهاجرین به من رأی دادند و با من بیعت کردند. پس حکومت من مشروع است. یعنی با حساب شما هم مشروع است. یک کسانی هستند که اصلاً عقیده دارند علی(ع) دنبال قدرت است و الکی ادا در می‌آورد و از این ناراحت است که قدرت را به او نداده‌اند. با او هم به یک شکل دیگر حرف می‌زند. خب حالا این 4 نوع حرف زدن با هم تعارض دارد؟ نه‌خیر. هر 4تای آن درست است و با هم قابل جمع است. می‌دانید مثل چه چیزی است؟ مثل این‌که شما ریاضی می‌گویی. به بچه‌ی کلاس اول ابتدایی هم ریاضی می‌گویی، به فوق دکترای ریاضی هم ریاضی می‌گویی. این‌ها با هم تناقض دارند؟ تناقض ندارند. آن چیزی که به بچه‌ی کلاس اول می‌گویی و 4=2+2 را یاد می‌دهی هم درست است. منتها آن سهم فهم او است. دکترای ریاضیات هم که می‌خوانی ریاضیات آن درست است و سطح فهم او است. 4 دسته حرف‌های حضرت امیر(ع) تناقض ندارد. صحبت کردن با بچه‌ی کلاس اول و دبیرستانی و دانشگاهی و فوق دکتری است. تناقض ندارد. این که گفتم خیلی مهم بود. حرف‌های خیلی خوبی زدم. حواس شما باشد. شب عید غدیر نشستید و مفتی مفتی حرف‌های خوب گوش می‌کنید. من باید بروم و بخوانم و شما گوش کنید. این نکته‌ی اول خیلی مهم است به این معنا که بعضی از روایات منشأ مشروعیت را بیان می‌کند، بعضی از روایات احتجاج با مخالف مشروعیت است، بخشی از آن راجع به مقبولیت است، بخشی از آن راجع به مصداق حاکم است. بخشی از آن در مورد تعیین شرایط حکومت است. دقت می‌کنید؟ بخشی از آن هم وضعیت خود علی(ع) را مسئله‌ی قبول یا عدم قبول زمام‌داری بیان می‌کند. یعنی واقعیت سیاسی آن جامعه را بیان می‌کند. علت تفاوت در نحوه‌ی استدلال‌های امیرالمؤمنین علی(ع) و اهل بیت(ع) بر سر مسئله‌ی ولایت و مشروعیت این است. تناقض ندارد. بخشی از آن راجع به شیوه‌ی انجام بیعت است. بخشی از آن راجع به رعایت شرایط بیعت است. بخشی از آن راجع به استناد به بعضی از مسائل در برابر مخالفان علی(ع) است. بخشی از آن در مورد موافقان ضعیف علی(ع) است. بخشی از آن هم در مورد مخاطب و شیعه‌ی خاص و خالص علی(ع) است. او علی(ع) را با همه‌ی ابعادش می‌شناسند. یک جا می‌گوید با من بیعت کردید پس من حق حکومت دارم. خب معنی این حرف چه هست؟ پس یعنی اگر بیعت نمی‌کردند حق حکومت نداشتی؟ نه. این‌جا در مقام بیان این مسئله نیست. این‌جا با کسی که گفته «من فقط بیعت را قبول دارم و نصب پیغمبر(ص) را قبول ندارم» حرف می‌زند. این‌جا به او می‌گوید با من بیعت کردید. اصلاً فرض کن نصب خدا و رسول نبود. با من بیعت کردید. بیعت کردید پس من مشروع هستم. یعنی طبق مبانی خود شما هم الان مشروع هستم و حق نداری با من مبارزه کنی. نه این‌که علی(ع) هم معتقد شده مشروعیت او مشروط به بیعت است و اگر بیعت نشود او حق حاکمیت ندارد. یعنی فهم روایات واقعاً یک نوع اجتهاد و روشنفکری می‌خواهد. یک نوع تسلط می‌خواهد. غیر از بررسی سند حدیث، معنای حدیث، مقام صدور آن یک تسلطی می‌خواهد. مقام صدور و مقام بیان که در بحث‌های طلبگی آموزش می‌دهند و می‌گویند مقام صدور حدیث چه بوده و یا این‌که در مقام بیان چه چیزی بوده؟ آیا مقدمات حکمت در این‌جا جاری است یا نیست؟ یعنی باید به اطلاق آن تمسک بکنی یا نه؟ ظاهر جمله مطلق است ولی در واقع مطلق نیست و شرایط خاصی را می‌گوید. این یک نوع عملیات فکری و روشنفکری اجتهادی روی روایات است. بعضی‌ها همین‌طور در کتاب‌های حدیث دست می‌کنند و یک حدیث در می‌آورند. نه سند آن را می‌فهمد که چه هست و نه معنای آن را می‌فهمد. بدون عقل، بدون قرآن، بدون دیدن روایات دیگر، بدون دانستن تاریخ و مسائل یک حدیث در می‌آورد و می‌گوید این جمله را نگاه کنید. در این جمله امام گفته فلان و فلان و فلان. معنی آن هم این و این و این است. دیگر چه می‌گویید؟ خب نادان اگر بخواهی به این شکل دین را بشناسی که در آن هزار تناقض بیرون می‌آید. من هم از آن طرف یک حدیث برای تو می‌آورم که درست ضد این است. مگر با دین و قرآن و روایات و حدیث به این شکل برخورد می‌کنند؟ تک‌جمله برداری و بعد راجع به همه چیز نتیجه‌ی کلی بگیری؟ باید بفهمی. اجتهاد یعنی این‌که بفهمی هر گزاره‌ای در یک هندسه‌ای قرار گرفته است. به قول امروزی‌ها تکست و کانتکست است. این جمله‌ای که می‌گویی در یک زمینه‌ای گفته شده است. الان من صد جمله به شما می‌گویم که اگر معلوم نشود به چه کسی و کجا و چه زمانی این را گفته‌ام شما معنای آن را نفهمی و این متناقض است. از این مثال‌ها زیاد است. مثلاً این جمله که می‌گویند برو بابا حال داری. الان به نظر شما این جمله توهین است یا علامت رفاقت است؟ جای آن فرق می‌کند. یک رفیقی به رفیق صمیمی خود وسط یک شوخی می‌گوید برو بابا حال داری. این اوج صمیمیت است. در این‌جا ترجمه‌ این نیست که برو بابا حال داری. ترجمه‌ این است که خلاصه ما با هم خیلی رفیق هستیم. اما یک وقتی یک نفر یک کسی را نمی‌‌شناسد. مثلاً الان من دارم صحبت می‌کنم شما از آن پایین به من بگویی برو بابا حال داری. این جمله کاملاً توهین است. حالا در یک روایتی یک جمله‌ای نقل شده است. این جمله تکفیر است. این جمله تشویق است. این جمله یعنی اسلام مساوی با این است. این‌طور نیست. مثلاً من یادم می‌آید امام یک ادبیاتی داشت که هر چیزی را در هر جلسه‌ای می‌خواست بگوید مهم است می‌گفت در رأس امور است. اصطلاح خاص امام بود. می‌گفت جنگ در رأس امور است. می‌گفت مجلس در رأس امور است. مثلاً بحث درس اخلاق بود، می‌گفت اخلاق در رأس امور است. می‌خواهد بگوید این‌ها مهم هستند. این‌ها اهم هستند. این‌ها مهم‌ترین مسائل هستند. حالا یک کسی بیاید بگوید این تناقض است. بالاخره مجلس در رأس امور است یا جنگ در رأس امور است؟ دیگر آدم باید این‌قدر شعور داشته باشد که بفهمد. من الان از خود قرآن برای شما یک تکه‌ای از آیات و بلکه یک آیه‌ی کامل برای شما می‌آورم بدون این‌که شأن نزول آیه را بگویم، منظور چه هست، آیات قبل و بعد چه هست. روایات چه هست. زمانه و زمینه را نگویم. همان آیه را بگویم و شما را کافر کنم. بلد هستم که کافر کنم. من می‌توانم شما را با حدیث بی‌دین کنم. برای شما روایت بخوانم که از این جلسه بیرون رفتید بگویید این چه دینی است؟ عجیب غلطی کردیم که مسلمان و شیعه شدیم. این چه دینی است؟ همین الان 30، 40تا از آن‌ها در ذهن من هست. اگر خواستید آخر جلسه می‌گویم. به این شکل نیست که بگویید یک روایت را در فلان جا دیدیم. سند روایت، معنای آن، موضوع آن، بقیه‌ی روایت، زمینه‌ی آن، مخاطب آن چه بوده است؟ آن روایت را با بقیه‌ی روایات سنجیده‌ای یا نه؟ با قرآن سنجیده‌ای یا نه؟ بی‌عقل به سراغ روایت می‌روی یا با عقل می‌روی؟ اصلاً این‌که می‌گویند اخباریون و اخباری‌گری انحراف است منظور چه هست؟ اخباری شیعه‌ی خالص و مرید اهل بیت(ع) است. منتها بدون عقل و بدون قرآن و بدون بررسی سند حدیث به سراغ حدیث می‌رود. به سند حدیث کاری ندارد، به قرآن کاری ندارد. بدون عقل می‌رود. یک جمله‌ای پیدا کردم که از امام معصوم نقل شده است که 6 کلمه است و معنی این 6 کلمه هم این است. ظاهر آن هم همین است و سند هم نمی‌خواهد. می‌گوییم خب این روایت هست پس 50 روایت دیگر چه می‌شود؟ می‌گوید من به آن کاری ندارم. جدا جدا است. هر کدام جدا است. خب نسبت این با قرآن چه هست؟ اصلاً عقل تو کجا هست؟ اخباری کسی است که حدیث را برمی‌دارد و همان را بدون توجه به هیچ چیز برای تو می‌خواند. یک جریان هم داریم که اصلاً ضد حدیث هستند. خیال می‌کنند هر کسی روایت و حدیث می‌خواند اخباری است. نمی‌فهمد که یک پایه‌ی دین اخبار و روایات است. اسلام یعنی کتاب و سنت. اصل سنت هم کتاب و روایات است. یک عده می‌گویند کتاب و سنت بله، ولی بدون عقل است. فکر نکن. یک طوری آیات و روایات را معنی کن. حالا تناقض در بیاید اشکالی ندارد. اصل فدای فرع بشود اشکالی ندارد. اهم و مهم ندارد و همه در یک سطح است. دیدید که ما هم زرنگ هستیم. مثلاً می‌گوید یک حدیث دیده‌ایم که در آن گفته امر به معروف و نهی از منکر بکنید و پای ارزش‌ها تا شهادت بایستید. یک حدیثی هم گفته که محاصن را چه کار بکنید، انگشتر فلان را هم به انگشت کنید و عید غدیر شام بدهید. بعد می‌گوید خب دو حدیث از اهل بیت(ع) است. به هر کدام عمل بکنی،‌کردی. بیا تقسیم کنیم. شما برو شهید بشو و جهاد کن و از اموال خود انفاق کن و نماز شب بخوان و ذکر و دعا بخوان و فداکاری بکن و من هم می‌روم شله‌ی روز اربعین را می‌خورم. خدا از هر دوی ما قبول کند. تقبل‌الله. خب برادر التماس دعا دارم. شما برو به کار خودت برس تا ما هم برویم به کار خودمان برسیم. این حقه‌بازی‌های شیعه‌ی قالتاق که می‌گویند همین است. قالتاق‌هایی که به اسم تشیع دنبال مفت‌خوری و راحت‌طلبی هستند. در بازار رسما‌ً از هم ربا می‌خورند روضه‌ی امام حسین(ع) هم می‌روند. کربلا هم می‌روند. رسماً قرض می‌دهد و می‌گوید چقدر پس می‌دهی؟ رسماً در اجاره و خرید و فروش املاک کلاه هم را بر می‌دارند. انگشتر عقیق هم به دست می‌کنند. ثواب این انگشتر بیشتر است یا ثواب آن انگشتر بیشتر است؟ خلاصه تو انتخاب می‌کنی که کجا شیعه باشی و کجا شیعه نباشی. ببینید اگر مسئله‌ی ولایت و حکومت و عدالت این‌قدر مهم است چرا یک جاهایی درگیر نشدند؟ مثلاً امیرالمؤمنین علی(ع) چرا بعد از پیامبر(ص) درگیر نشد؟ خب می‌گویند امیرالمؤمنین علی(ع) که در زمان حکومت با مخالفین که علیه حکومت قیام کردند و سه جنگ را تحمیل کردند، جنگید. خب نمی‌شد بعد از پیغمبر(ص) همین کار را بکند؟ شاید تلفات کم‌تر هم می‌شد و حکومت به جایی که باید برسد، می‌رسید؟ جواب این است که نه. یک اقدام واحد در دو شرایط مختلف یک اقدام نیست. دو نوع اقدام است و آثار آن هم فرق می‌کند. اگر در آن‌جا این کار را می‌کردند این معنی را نداشت و یک معنی دیگر می‌داد. معنی آن جنگ قدرت بود. جنگ برای دنیا بود. اما حالا که مقاومت می‌کند به معنی جنگ برای دنیا نیست. دفاع از حق است. معنی جنگ با مخالف در زمان بیست و چند سال قبل با بیست و چند سال بعد خیلی فرق می‌کرد. چرا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) با معاویه نجنگیدند؟ چرا جنگ را ادامه ندادند؟ چرا قطع‌نامه و صلح امضا شد ولی بیست سال بعد در کربلا با عده‌ی خیلی کم‌تری امام حسین(ع) جنگید؟ چرا؟ برای این‌که معنا و آثار ادامه‌ی جنگ در زمان امام حسن(ع) غیر از جنگ در زمان امام حسین(ع) بود. آن‌جا جنگ قدرت تلقی می‌شد. جنگ بر سر دنیا بود. اما این‌جا معنی دیگری داشت. اگر آن جنگ کربلا جنگ نابرابر نمی‌شد اصل اسلام به خطر می‌افتاد و در زمان امام حسن(ع) اگر جنگ ادامه پیدا می‌کرد اصل اسلام به خطر می‌افتاد. هدف این‌ها اسلام و نجات مردم است. هدف این‌ها نه جنگ است و نه صلح است. نه قدرت است و نه عدم قدرت است. هدف اسلام است، نجات مردم است، هدایت خلق است. اجرای عدالت است. حالا یک سوال این است که «چرا در جاهایی که احتمالاً می‌شد به لحاظ فیزیکی و با زور اعمال حکومت کرد و حکومت را نگه داشت، این کار را نکردند؟ چرا امیرالمؤمنین علی(ع) بعد از پیغمبر(ص) درگیر نشد؟ وقتی بعد از این‌که جبهه‌ی امام حسن(ع) مجتبی(ع)‌ از هم پاشید و خیلی‌ها حاضر نشدند دفاع کنند و امام حسن(ع) گفت اگر می‌ایستادید تا آخر می‌جنگیدم ولی وقتی که به آن راه زدید به زور نمی‌توانم شما را به جبهه ببرم. چرا کنار کشید و چرا حاضر شدند تعامل بکنند؟ امام حسن(ع) هم مثل امام علی(ع) هیچ وقت معاویه را به رسمت نشناختند. نگفتند تو مشروع هستی. گفتند تو حکومت غیر دینی و نامشروع هستی. برای این‌که یک طرف قصه مسئله‌ی حقانیت، مشروعیت و حق حاکمیت است که از طرف خدا است و ضوابط الهی است. یک طرف مسئله خدا است. اما یک طرف مسئله هم خلق است. ظرفیت‌های اجتماعی است. واقعیت‌های اجتماعی است. طرف دیگر قصه این است که معلم نمی‌تواند شاگرد خود را با زدن و بستن و گرفتن عالم بکند و تعلیم و تربیت بکند. پزشک و طبیب نمی‌تواند مریض خود را دائم با زدن و بستن علاج و مداوا بکند و نمی‌تواند سال‌ها بگوید مریض را بگیرید و دارو را در حلق او بریزید. این حکمت نیست و اثر ندارد. هدف نهایی دین تعلیم و تربیت بشر است. حکومت هم در خدمت و وسیله‌ای برای تعلیم و تربیت و اجرای عدالت و هدایت است. اما در یک مواردی باید اعمال قدرت بشود. اما یک جاهایی هم هست که با قدرت نمی‌شود. یک مواردی هست که یک مریض را باید بگیرند و دارو را به زور حلق مریض بریزند یا یک شاگردی را بگیرند و او را تنبیه بکنند. اما این‌ها یک مواردی است. اساس هدایت و اساس نجات و اساس طبابت نمی‌تواند بر اکراه و الزام و اجبار باشد. اساس آن را باید بپذیرد که او شاگرد است و تو معلم او هستی و می‌خواهی او را رشد بدهی. باید مریض بپذیرد که مریض است و تو طبیب او هستی و مصلحت او را می‌خواهی. اصل این را باید بپذیرد. و الا این‌که بگوید من اصلاً تو را دکتر نمی‌دانم یا اصلاً تو منافع من را نمی‌خواهی. تو نمی‌خواهی من خوب بشوم و تو بگویی من که می‌خواهم. دست و پای او را بگیرید. روزی سه وعده دست و پای او را بگیرید و به زور دوا را به حلق او بریزید. او باید اول بپذیرد که تو طبیب هستی و او مریض است. تو معلم هستی و او شاگرد است. حالا این وسط یک وقتی تنبیه و تربیت یا آمپول و درد لازم می‌شود که آن بحث دیگری است اما نمی‌توان اساس را بر این قضیه گذاشت. این تربیت نیست و نتیجه‌ی عکس می‌دهد. انبیا(س)‌ جبار نبودند. دیکتاتور نبودند. حتی دیکتاتور خیرخواه هم نبودند. آخر بعضی‌ها می‌گویند این دیکتاتور صالح است. آدم صالح که دیکتاتور نمی‌شود. دیکتاتور یعنی کسی که هر کاری که دلش می‌خواهد می‌کند و تحمیل می‌کند. آدم صالح این‌طور نیست. در رأس صلحا و صالحین انبیا(ع) هستند. انبیا(ع) کجا دیکتاتور بودند؟ انبیا(ع) بر اساس دعوت، مدارا، حکمت کار می‌کردند. بله، یک جایی هم در برابر مخالفت حق درگیر می‌شوند. جهاد و شهادت هم هست. حکم اعدام هم هست. اما این‌که با تمام امت باشد نیست. اصل قضایای دین و حکومت خود را که نمی‌توانی بر این اساس بگذاری. اصل آن باید رضایت عامه باشد. باید بپذیرند و باید بفهمند. باید تو را دوست داشته باشند. نکته این است. مبنای مشروعیت اسلامی غدیر این است که نه دیکتاتوری است. حتی دیکتاتور خیرخواه هم نیست. دیکتاتور صالح که معنی ندارد. نه دموکرات لائیک است. لیبرال دموکراسی به این معنا که اصلاً هیچ مشروعیت و هیچ شرط علمی و اخلاقی ندارد. ربطی به حق و باطل و صلاح و فساد ندارد. قدرت یک امر صد درصد مادی و نفسانی است. این هم نیست. پس ببینید یک معلم چطور هم باید به شاگرد خود تشر بزند ولی اصل قضیه باید بر اساس مدارا و تربیت باشد. ظرفیت فردی و اجتماعی را در تعلیم و تربیت باید رعایت کرد. ظرفیت‌های فردی و اجتماعی مخاطب را باید رعایت کرد. در عین حال از یک طرف انبیای الهی، اهل بیت(ع) و در رأس آن‌ها علی(ع) بن ابیطالب(ع) در مسئله‌ی حکومت به تکلیف الهی، به مشروعیت الهی و نصب خدا و رسول پشت‌گرم است ولی در عین حال یک طرف دیگر قضیه هم مردم هستند. مأمور به مدارا با مردم است. ببینید شما گاهی می‌دانید که یک کاری کاملاً درست است و یک کاری کاملاً غلط است ولی نمی‌توانی وقتی بچه‌ی کوچک تو تا می‌خواهد یک اشتباهی بکند مدام روی دست و صورت و سر او بزنی. یک جاهایی باید به او بگویی و یک جاهایی هم بگذاری اشتباه هم بکند. این تجربه را باید بکند. منتها جایی که خطرناک است و لب پرتگاه است نباید بگذاری تجربه بکند. ولی یک جاهایی هست که باید بگذاری تجربه کند. به او می‌گویی، نوازش، محبت، مدارا، ولی باید بگذاری تصمیم بگیرد. در تعلیم و تربیت اگر ظرفیت‌های فردی و اجتماعی مخاطب را رعایت نکنی و اگر زمینه‌سازی فرهنگی و تربیتی نکنی و نباشد، انبیا(ع) هرگز بدون این زمینه‌سازی نه حکومت کردند و نه جنگیدند. حتی اگر می‌خواستند بجنگند باید اول حرف می‌زدند که یک وقت سوء تفاهم نشود، ما این را می‌گوییم و شما این را می‌گویید. به این دلیل است. حق با چه کسی است؟ هیچ جنگی نکردند مگر این. چه در کربلا که 70 در برابر 100 هزار و 30 هزار جنگیدند و نه در جنگ‌های پیغمبر(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) و همیشه اول حرف زدند. فضاسازی کردند که کسی با سوء تفاهم نجنگد. اجمالاً عرضم را جمع‌بندی بکنم. سیاست و قدرت برای اولیای خدا، برای علی(ع) بن ابیطالب(ع) وسیله است و هدف نیست. وسیله‌ای برای هدایت و عدالت است. اگر یک شرایطی پیش آمد که کسب قدرت یا حفظ قدرت در شرایطی هیچ کمکی به هدایت و عدالت نمی‌کند بلکه ضرر می‌زند و ممکن است نتیجه‌ی عکس بدهد. یا یک شرایطی پیش آمده که اصلاً حفظ قدرت با روش مشروع و عادلانه دیگر ممکن نیست. مثل زمان امام حسن(ع) که شد. در آن‌جا وظیفه‌ی امام(ع) تغییر می‌کند. گرچه حق حاکمیت و مشروعیت او تغییر نمی‌کند و همچنان باقی است. علی(ع) چه وقتی حاکم است و چه وقتی نیست حق حاکمیت دارد. امام حسن(ع) چه وقتی حاکم بود و چه وقتی نبود حق حاکمیت و مشروعیت داشت. سیدالشهدا به حکومت نرسید ولی او حق حاکمیت داشت. این یک بعد مسئله است. یک طرف این است. در واقع در هر شرایطی حکومت حق این‌ها هست اما در هر شرایطی تکلیف آن‌ها نیست. این از آن جمله‌های خیلی حکیمانه بود. یک بار دیگر می‌گویم. اصلاً باید این جمله را حفظ کنید. در هر شرایطی حاکمیت حق علی(ع) بود اما در هر شرایطی تکلیف علی(ع) نبود. فرق می‌کند. حق او بود اما تکلیف او نبود. چه زمانی تکلیف پیدا می‌شد؟ وقتی که امکان حکومت باشد، بیعت باشد، رضایت مردم و فهم مردم و همفکری جامعه باشد. و این مسئله‌ی اصلی است. یک وقت‌های حضرت امیر(ع) طوری حرف می‌زند که دارد راجع به حق حاکمیت صحبت می‌کند. یک وقتی که ظاهر آن خلاف این است و می‌گوید نه، من نمی‌آیم راجع به تکلیف حاکمیت صحبت می‌کند. می‌گوید من الان تکلیف ندارم ولی حق آن را دارم و این مسئله‌ی بسیار مهمی در فلسفه‌ی سیاسی شیعه است. حق او بود ولی تکلیف او نبود. چرا تکلیف نبود؟ چون قدرت برای ادامه‌ی حکومت صالح نبود. این در مورد امام حسن(ع) وقتی که معاویه به حکومت رسید صدق می‌کند. در مورد امیرالمؤمنین علی(ع) بعد از پیغمبر(ص) صدق می‌کند تا وقتی که بعداً حکومت به دست خودش آمد. حق حاکمیت اسلامی حق بسیار بسیار مهمی است. ارزش جهاد و شهادت را دارد. به علی(ع) سه جنگ را تحمیل می‌کنند و او می‌ایستد و نمی‌گوید ده‌ها هزار نفر کشته شدند. بس است دیگر و باید حکومت را بدهیم تا برود. نه، نمی‌دهد. چرا؟ حکومت را به چه کسی بدهی که بعد چه بشود؟ حقوق ملت چه بشود؟ این شرایط با شرایط بعد از پیغمبر(ص) فرق می‌کند. آدم‌ها هم با آن آدم‌ها فرق می‌کنند. بالاخره معاویه مثل ابوبکر و عمر نیست. این‌طور نیست که ابوبکر و عمر و معاویه و یزید مثل هم باشند. تفاوت داشت. به همین دلیل هم موضع اهل بیت(ع) در برابر این‌ها به یک شکل نبود. من راجع به خطا و ناخطا و حق و باطل حرف نمی‌زنم. انحراف از همان اول شروع شد. اگر کسی حکیم بود از سقیفه می‌توانست کربلا را ببیند. یعنی سقیفه که اتفاق افتاد می‌توانست بفهمد 20 سال دیگر، 30 سال دیگر کربلا خواهد شد اما حفظ حکومت و کسب حکومت حق ارزش جهاد و شهادت را دارد ولی اگر این حق با یک حق مهم‌تری مثل اصل بقای اسلام تعارض پیدا کرد و در عمل مزاحمت پیدا کرد و امر بین حفظ اصل اسلام یا حفظ حکومت اسلامی دائر شد شما مجبور می‌شوی بگویی حفظ اصل اسلامی مهم‌تر است. این کاری بود که علی(ع) بعد از پیغمبر(ص) کرد. این کاری بود که امام حسن(ع) در قضیه‌ی صلح با معاویه کرد. نه این‌که معاویه و حکومت معاویه را پذیرفت. هرگز نپذیرفت. فرمود ادامه‌ی این جنگ نه امکان دارد، نه نیرو داریم و نه اگر بجنگیم و پیروز هم بشویم نهایتاً به چیزی که می‌خواهیم نمی‌رسیم. می‌گویند قبائل عراق بر قبائل شام پیروز شدند. اما در کربلا عکس این است. امام حسین(ع) می‌فرماید اگر من این‌جا سکوت کنم و حاکمی مثل یزید را بپذیرم «عَلَى الاِْسْلامِ الْسَّلامُ» یعنی چه؟ یعنی خداحافظ اسلام. یعنی اگر من الان این‌جا با شرایط یک به صد نجنگم خداحافظ اسلام. می‌گویند امام حسین(ع) بود و این قضایا را دید و تحمل کرد و سکوت کرد. پس این هم اسلام است. پس این هم اشکالی ندارد. اما در زمان معاویه همه فهمیدند معاویه باطل است ولی در عین حال تسلیم شدند. آن فرق می‌کند. پس حفظ حکومت و قیام برای حکومت در مورد امام حسن(ع) و سایرین حق بسیار مهمی است و ارزش جهاد و شهادت دارد. ارزش جنگیدن دارد ولو ده‌ها هزار نفر مسلمان از دو طرف هم کشته بشوند. ارزش آن را داشت. خوارج نماز شب‌خوان و حافظ قرآن بودند. خوارج سربازان شهادت‌طلب خود علی(ع) بودند که شعور نداشتند و برگشتند و علیه علی(ع) قیام کردند. بعد ابن عباس رفته بین این‌ها مذاکره کند و بیاید حضرت امیر(ع) می‌گویند برای این‌ها قرآن نخوان. این‌ها قرآن را از تو بیشتر حفظ هستند. هر آیه‌ای بخوانی یک آیه برای تو می‌خوانند. به روح قرآن آگاه نیستند. الفاظ قرآن را حفظ هستند. با قرآن با این‌ها استدلال نکن. با سنت پیغمبر(ص) با این‌ها استدلال کن. هر آیه‌ای که برای آن‌ها بخوانی تفسیر به رأی می‌کنند. به قرآن مسلط هستند. ببینید چه کسانی بودند. حافظ قرآن و مفسر قرآن بودند. ابن عباس از داخل آن‌ها پیش حضرت امیر(ع) برمی‌گردد و می‌گوید آقا با چه کسانی می‌جنگیم؟ من از کنار هر خیمه‌ای رد شدم صدای ذکر و گریه می‌آید. مثل کندوی زنبور عسل همه ذکر می‌گویند. یا الله، یا الله می‌گویند و اشک می‌ریزند و منتظر هستند جنگ با تو شروع بشود و به بهشت بروند. این‌قدر احمق هستند. آن وقت حضرت امیر(ع) فرمود حق و ظاهر حق دوتا است. حق و حق‌نما دوتا است. شعار حق و هدف باطل را باید از هم تفکیک کرد. من نمی‌خواهم با این‌ها بجنگم. این‌ها با معاویه فرق می‌کنند. معاویه به قصد باطل رفت و به باطل رسید. این‌ها دنبال حق هستند و به دام باطل افتادند. این‌ها بازی خوردند. اگر این حق حکومت با حق مهم‌تری مثل بقای اسلام مزاحمت پیدا کرد حفظ اصل اسلام بر حفظ قدرت و حکومت اسلامی مقدم می‌شود. اسم این سازش و تسلیم نیست. امام حسن(ع) سازش کرد. امیرالمؤمنین علی(ع) بعد از پیغمبر(ص) تسلیم شد. سازش کرد. نه. سازش نکرد. مبارزه ادامه پیدا کرد. باید شکل مبارزه فرق می‌کرد. چون مبارزه برای مبارزه نیست. هدف مبارزه چیست؟ هدف مبارزه اعلای کلمة‌الله و هدایت خلق است. اگر مبارزه‌ی تو به شیوه‌ی مسلحانه کمک می‌کند، مبارزه کن. چنان‌چه در آن سه جنگ و یا در عاشورا و کربلا شد. اگر با مبارزه‌ی مسلحانه کمکی به این هدف نمی‌کنی و بلکه صدمه می‌زنی، آن‌جا سلاح را کنار می‌گذاریم. ولی مبارزه ادامه دارد ولو جنگ نباشد. این نه سازش و نه تسلیم است و نه انتقال مشروعیت است، نه به مفهوم قراردادی بودن حق حاکمیت است. چون اساساً در نظر امام علی(ع) و در نظر امام حسن(ع) هدف از مبارزه و هدف از تشکیل حکومت چه بود؟ هدف احیای حدود الهی بود. هدف از امر به معروف، قیام، جهاد، شهادت، حکومت چیست؟ هدف همه نجات خلق است. نجات مردم از چه؟ از کفر در حوزه‌ی نظر و از ظلم در عرصه‌ی عمل است. هدف نجات بشر از کفر و ظلم است. هدف توحید و عدالت است. هدف تربیت خلق است. یک جا با حکومت می‌شود و یک جا با حکومت نمی‌توانی این‌ کار را بکنی و مجبور هستی بدون حکومت انجام بدهی. یک جا با جنگ می‌شود و یک جا با صلح می‌شود. هدف آن است. نه جنگ و نه صلح. بله، انبیا(ع) و اولیا و امیرالمؤمنین علی(ع) و امام حسن(ع) برای هدایت مردم از مردم اجازه نگرفتند. مأموریت الهی داشتند ولی ظرفیت مردم، نیازها و روحیات مردم و شرایط جامعه را باید رعایت می‌کردند برای این‌که هدف نجات همین مردم و تأمین حقوق همین مردم بود. نمی‌شود همه‌ی کارها را از بالا و یک نفره و بدون مشارکت مردم، بدون اطلاع و آمادگی مردم، بدون رضایت خلق با اعمال زور و اکراه انجام داد. هدف از حکومت تعلیم و تربیت و تذهیب مردم، تأمین حقوق و رشد مردم است. پس حکومت وسیله است و هدف نجات خلق است. حالا هدف مهم‌تر است یا وسیله؟ هدف. اگر یک جایی به وسیله‌ی جنگ و حکومت نمی‌توانی به آن هدف برسی باید از خیر حکومت و جنگ بگذری. آن کاری بود که امام حسن(ع) کردند و آن کاری بود که امیرالمؤمنین علی(ع) بعد از پیغمبر(ص) کردند. اگر یک جایی با تشکیل حکومت و حفظ حکومت و با جنگ به آن می‌رسی باید بکنی. این کاری بود که علی(ع) در زمان حکومت خود کرد. امام حسن(ع) در ابتدا کردند که با معاویه جنگیدند و این کاری است که حسین(ع) کرد و حتی با زن و بچه‌هایش به جبهه رفت. این است. پس تناقض نیست. چرا امام حسین(ع) این‌طور عمل کرد و چرا امام حسن(ع) این‌طور کرد، چرا علی(ع) در آن زمان این‌طور کرد و در این زمان این‌طور کرد؟ این‌ها تناقض نیست. شرایط فرق می‌کند. هدف یکی است. وسیله متعدد است. اگر موردی پیش آمد که به هر دلیلی این وسیله، یعنی قدرت و حکومت در خدمت هدف قابل به کارگیری نیست یا به روش مشروع قابل کسب نیست، یا به روش مشروع قابل حفظ نیست و باید طوری آن را حفظ بکنی که ممکن است به هدف صدمه بخورد و بگویند این‌ها دنبال دنیا هستند، یعنی اگر امر دائر شد بین حفظ هدف و حفظ وسیله، حفظ هدف حکومت یا حفظ خود حکومت، حفظ هدف حکومت اولویت دارد. حفظ هدف مهم است و حفظ وسیله مهم نیست. پس سکوت علی(ع) بعد از پیغمبر(ص) برای چه بود؟ برای همین بود. البته ایشان سکوت نکرد و انتقاد کرد ولی نجنگید. درگیر نشد. صلح امام حسن(ع) برای چه بود؟ به همین دلیل بود. جنگ امام حسن(ع) برای چه بود؟ جنگ و جنگ‌های علی(ع) برای چه بود؟ جنگ امام حسین(ع) برای چه بود؟ به همین دلیل بود. پس بسته به مورد است. آخرین جمله را می‌گویم. توجه کنیم که از نگاه امیرالمؤمنین علی(ع)، از نگاه اهل بیت(ع)، از نگاه امام حسن(ع)، از نگاه سیدالشهدا، حفظ قدرت مهم است، کسب قدرت مهم است اما برای اجرای عدالت و هدایت خلق است و برای خود حکومت و قدرت نیست. دو، حفظ و کسب قدرت مهم است اما نه به هر وسیله و با هر روش و با هر نتیجه‌ای که در جامعه داشته باشد. این که می‌گویند هدف وسیله را توجیه نمی‌کند همین است. یعنی چه؟ یعنی از نظر ما نمی‌توانی از طریق خیانت و دروغ و ظلم به مردم و از طریق ستم به قدرت و حکومت برسی با بخواهی آن را حفظ کنی که می‌خواهی عدالت را اجرا کنی. این همان تعبیری است که امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند «أَطْلُبَ اَلْعَدْلَ بِالْجَوْرِ»  «هدف من عدالت است. بعد بیایم به روش جور و ستم بخواهم به هدف که اجرای عدالت است برسم؟» هدف من این است که مردم راست بگویند و دروغ نگویند بعد بیایم با دروغ گفتن به حکومت برسم؟ هدف من از حکومت این است که عدالت اجرا بشود و همه به حقوق خود برسند، بعد بیایم همین حقوق را پایمال کنم و ظلم کنم که می‌خواهم حکومت عدل تشکیل بدهم و به هر قیمتی آن را نگه دارم؟ تعبیر این‌ها این است که ما از طریق دروغ و ظلم و ستم به مردم نمی‌خواهیم حفظ قدرت بکنیم. یک کسی بگوید رشوه بدهیم، به مردم و به ملت دروغ بگوییم تا قدرت به دست ما بیفتد و بعد از قدرت در راه خیر و عدالت استفاده می‌کنیم. تو که با رشوه و دروغ و خیانت به قدرت می‌رسی مطمئن باش این قدرت بعداً هم در همین مسیر به کار خواهد رفت. قدرت باطل به کار حق نخواهد آمد. پس به این دلیل است که در یک جاهایی نجنگیدند. اما حکومت و قدرت حق باید به نفع حق به کار بیفتد. این دلیل جنگ‌های آن‌ها است. آن دلیل صلح‌های آن‌ها است و این دلیل جنگ‌های آن‌ها است. تناقضی نیست. ما نمی‌توانیم بگوییم با دروغ و فساد و ظلم قدرت به دست ما بیفتد و آن را حفظ کنیم و بعد با همان قدرت برویم و اجرای عدالت بکنیم. قدرتی که با دروغ و ستم به دست بیاید یا حفظ بشود جز در راه حفظ ستم و جز بر اساس دروغ ادامه پیدا نخواهد کرد و به کار نخواهد رفت. و لذا دیدید معاویه آمد با امام حسن(ع) پیمان صلح و قطع‌نامه‌ی صلح امضا کرد و به همان هم خیانت کرد. وقتی قدرت را به دست گرفت همان پیمان‌نامه و امضای خود را روی منبر پاره کرد و گفت مردم من حسن(ع) بن علی(ع) و علی(ع) بن ابیطالب(ع) نیستم. هدف این‌ها از حکومت دین و اخلاق و نماز و حج و این چیزها بود. برای من دین و نماز و حج شما اهمیتی ندارد. می‌خواهید نماز بخوانید و می‌خواهید نخوانید. آزاد هستید. من قدرت می‌خواستم و به دست آوردم. این است. اصلاً سکولاریزم همین است. قدرت را برای دنیا می‌خواهم. دین از سیاست جدا است. خب این‌هایی که عرض کردم حرف‌های مهمی بود. حیف که این‌ حرف‌ها را برای شما زدم. حالا از شوخی گذشته شب عید است. من هم جوک گفتم و هم مطلک گفتم. برای این‌که شب عید است و می‌گویند در شب عید هر چه که بگویی گفتی. در بعضی از همین‌ها من این‌ها را یاد گرفتم. گفتند شب‌های عید هر چه دلت می‌خواهد بگو. عرض شود عذرخواهی می‌کنم. البته همه‌ی این‌ها نقل قول بود. عید غدیر را به همه‌ی برادران و خواهران عزیز تبریک می‌گویم. دنیا دارد با علی(ع) و شیعه‌ی علی(ع) و با فرهنگ غدیر سال به سال و دهه به دهه آشنا‌تر می‌شود و تشنه‌تر می‌شود. اگر این قرآن و روایات و تعابیر پیامبر(ص) و حضرت امیر(ع) را نگاه کنید علی(ع) را همه‌ی دنیا دوست دارند. من برای هر کدام از کافر و مؤمن و بت‌پرست و کمونیست روایات علی(ع) را خواندم بلند می‌شوند و برای علی(ع) بن ابیطالب(ع) کف می‌زنند. برای کمونیست‌ها روایات علی(ع) را خواندم، روایت‌های ضد سرمایه‌داری علی(ع) بن ابیطالب(ع) را خواندم بلند می‌شوند و کف می‌زنند. برای هندوها و بت‌پرست‌ها خوانده‌ام. به عنوان نایب‌الزیاره‌ی شما به بت‌خانه رفته بودم و برای بت‌پرست و بت‌تراش روایات علی(ع) را خواندم گفت علی(ع) از خدایان است. برای ژاپنی‌ها در دانشکده‌ی توکیو خواندم، تعجب کردند. برای لیبرال‌ها می‌خوانی که علی(ع) از آزادی و آزادگی و حقوق فرد چه می‌گوید تعجب می‌کنند. یعنی علی(ع) یک کسی است، یک موجودی است که در تمام کره‌ی زمین انسانی وجود ندارد که اگر از علی(ع) چند جمله به تناسب شعور و فهم او برای او بگویی به احترام علی(ع) بلند نشود و کف نزند. حالا یک کف مرتب برای علی(ع) بن ابیطالب(ع) بزنید.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha