
بسمالله الرحمن الرحیم
چیزهای مهمی بوده است. یعنی اصلاً این دعوا، همین که آیا اراده خدا و افعال خدا قدیم است یا حادث است، خودش یک منشأ اختلافات بزرگی بین بزرگان و علمای اهل سنت شد، در حدی که همدیگر را تکفیر میکردند. و ائمه شیعه اهل بیت (ع) هم میفرمودند که وارد این بحث نشوید؛ زیرا این بحث جوابش روشن است. یک بازی سیاسی است که دستگاه حکومتی وقت راه انداخته است؛ بحثهای انحرافی است. ولی در عین حال پاسخ آن را هم دادهاند که تقریباً آنچه ما اینجا عرض کردیم، به یک معنا گزارشی از همان پاسخ اهل بیت هم بود که این صفات را به چه معنا و از چه زاویهای داری نگاه میکنی؟ این اتفاقاتی که دارد میافتد که خب همه اینها تابع اراده خداست، آیا به تکتک اینها خداوند آگاه است؟ در مورد تکتک اینها خداوند تصمیم میگیرد که چه اتفاقی، چه وقتی بیفتد یا نیفتد؟
از پایین که نگاه میکنی، درست است که هیچ عملی حتی جزئی، هیچ ادراک حسی محدودی، هیچی از حوزه علم و اراده خداوند خارج نیست؛ اما به همین معنایی که در زمان و مکان خاصی با یک کیفیت خاصی مورد اراده خدا، علم خدا و محبت خدا قرار بگیرد، به این معنا بله، به این معنا که خداوند مجبور نیست، ناآگاه و بدون اشراف نیست و همه اینها به اراده خداوند محقق میشود. اراده خدا است یعنی خداوند مجبور نیست و هیچ قاعدهای بر خداوند از ناحیه خارج از او حاکم نیست. و ما این که یک مفهومی مثل اراده را انتزاع میکنیم، اگر نسبت به ذات او است، صفت ذاتی میشود و قدیم و واحد است اگر نسبت به متعلق اراده - که این مثلاً در عالم ما است - لحاظ میکنیم، چون به شیء محدود و مقیدی تعلق میگیرد این اراده، اینها مصادیق آن اراده میشود. اینجا حدود و قیود دارد، در زمان و مکان خاصی پیدا میشود، حادث است نه قدیم، کثیر است نه واحد، و نسبت وقتی بین دو طرف خالق و مخلوق است، خب تابع دو طرف است. از یک طرف، وحدت و قدم و ازل و ابد هست، اصلاً زمان نیست. از آن جهت این فعل، همین پدیده واحد، قدیم و ذاتی میشود و واحد. ولی چون این طرفش، یعنی طرف مخلوق، متکثر است، زمانمند است، محدود است و حادث است، این صفت به آن تعلق میگیرد. بنابراین، این که بعضی اوصاف یا بعضی صفات الهی را صفت ذاتی و در عین حال صفت فعلی گفتهاند، به این معنا است که از دو زاویه ذهن ما میتواند یک مفهوم را انتزاع بکند. از آن جهت، از وجه رب و وجه اللهی، آن صفات را دارد؛ از طرف بشری و ما و عالم مخلوق، یک شاخصه دیگری پیدا میکند.
همینطور صفت دیگری که منشأ آن صفات ذاتی خدا است ولی در قالب فعل و صفت فعلی هم بروز میکند، یکی دیگر از صفات که آن هم از همین اراده الهی و جمع او با مقدمات اراده، کاملاً قابل استدلال است و قابل استنتاج فلسفی و عقلی است، وقتی صحبت از اراده الهی، اراده خداوند شد، آنچه که ذاتاً و اصالتاً اراده خداوند به او تعلق میگیرد، اولاً خیر و کمال مطلق است که خود خداست و در مراتب بعد و ظهورات و مخلوقات، آن جهت، آن بُعد خیر و کمالی است که در اشیاء وجود دارد. بنابراین، هرچه که وجود پیدا کرده است، حتماً معطوف به یک کمال و خیر بوده است. هیچ چیزی در این عالم خلق نشده که ذاتاً و نهایتاً شر باشد و جز شر نباشد. اصلاً اگر اینطور باشد، این سؤال وجود دارد که چطور متعلق اراده معطوف به کمال خداوند قرار گرفته باشد؟ منتهی چون این عالم ماده و طبیعت، عالم محدودیت و تزاحم هست، ماده با ماده، عالم جسم و جسمانیت، عالم طبیعت، عالم ناقص هست و موجودات مادی مزاحم هم هستند، چون اینجا محدودیت هست، اینجا نامحدود نیست. و وقتی محدودیت هست، تزاحم هست. وقتی هم محدودیت هست، هم تمایل به گسترش هست، تزاحم پیش میآید. و لذا موجودات عالم ماده باعث نقص و زیان همدیگر میشوند. این برای این که خودش کامل بشود، آن را ناقص میکند. او برای این که خودش زیاد بشود، این را، از این میکاهد. این خصوصیت این عالم طبیعت است. که چرا این خصوصیت را دارد؟ باز در بخش دیگری برای آن استدلال میشود که اصلاً ماده، موجود مادی، نمیتواند بینهایت باشد. و وقتی که مادی است، پس محدود است و بنابراین اساساً در ذات عالم ماده، درگیری و اصطکاک و تزاحم هست. شاید این هم که خداوند در قرآن میفرماید موقع هبوط آدم و حوا به زمین و آغاز این زندگی طبیعی و مادی، به آنها گفتیم که شما و ابلیس «اهْبِطُوا». هبوط کنید. «بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» و از این به بعد بینتان دشمنیها خواهد بود. در بهشت دشمنی نبود، در عالم معنا دشمنیای نبود بین شما. اما وارد زندگی زمینی که میشوید، این عداوت و رقابت و اصطکاک آنجا دیگر لاینفک است. منتهی همان را به یک پلکانی برای رشد معنوی تبدیل کنید که وقتی برمیگردید به سوی ما بعد از مرگ، جایگاهتان، جایگاه درستی باشد، انسانی باشد.
بنابراین یک سؤال این که: خداوند عالم طبیعت و ماده را چرا خلق کرد؟ در عالم طبیعت و ماده چرا تزاحم وجود دارد؟ نقص وجود دارد؟ و همه تکتک پدیدهها صددرصد خیر و کمال از منظر انسانی نیست؟ و اما سؤال سوم که این سؤالات همه در قالب این استدلالها بحث شده است. من سؤال سوم باز این است که حالا آمدیم و تکتک پدیدهها و حوادث در عالم طبیعت و جهان مادی، صددرصد خیر و کمال نباشد و یک جاهایی هم تزاحم اینهاست و کمال یک موجود، مانع کمال آن یکی دیگر بشود و نقص در او ایجاد کند. کمال هم که میگوییم، اینجا عرض کردیم کمال ارزشی نیست، یعنی بهتر و بدتر. بعداً نتیجه ارزشی دارد، ولی اینجا صحبت از کمال و نقص فلسفی است، نه ارزشی و اخلاقی. یعنی آنچه برای آن طراحی شده، به آنچه برای آن طراحی شده و به نفع اوست و به او لذت و مثلاً سود میرساند، به او چقدر میرسد و چقدر از آن محروم میشود؟ و آنجا باز روشن شد که اینها هدف خالق نیست، هدف مخلوق است. مخلوق برای اینها طراحی میشود، بدون این که خالق نیازی و نظری به طور خاص - حالا نظر عرض نمیکنم، نیازی - به آن مطلوب خاص داشته باشد.
و آن سؤال سوم این میشود که حالا اگر ممکن است در تکتک موارد تزاحم باشد، اما برآیند کلی و آن جمع جبری نهایی اینها آیا باید کمال و خیر باشد؟ یعنی خیر و کمال به حدی باشد که بیارزد به آن نقص و شرور نسبی و مشکلات و موانعی که در این عالم هست یا نه؟ اگر این هست، آن معنای حکمت و مصلحت، حالا این صفت هم روشن و مستدل میشود. که اصلاً مصلحت یک چیزی جدا از خود آن مخلوقات و خلق نیست که بعد بگوییم که یک جوری اینها آفریده شدهاند، بعد مصلحت از بیرون میآید روی اینها و در اراده الهی تأثیر میگذارد و مثلاً یعنی خداوند میبیند این مصلحت است، تصمیمش عوض میشود یا تصمیم میگیرد که فلان عمل انجام بشود یا نشود! مصلحت را هم باید به معنی درست آن فهمید.
بنابراین، فعل خدا، ذات و صفات ذاتی خدا نتیجه میدهد. اگر ما قبلاً در خداوند، قدرت را، علم را، بینیازی را و غنا را و همینطور اراده را و این که اراده خداوند جز به خیر مطلق و در ذیل و در سایه او، در شعاع او، خیرات نسبی در عالم ما، عالم طبیعت، تعلق نمیگیرد - یعنی از یک طرف محبت خدا به کمال و از آن طرف قدرت خدا و علم خدا که اینها همه صفات ذاتی شد - حالا همه اینها یک آثاری در فعل خدا و صفات فعلی خداوند در واقع دارد و صفات فعلی را از همین صفات ذاتی میشود فهمید و انتزاع کرد و استنتاج کرد و برای آن استدلال کرد. یعنی از اینجا به بعد است که یک چیزی به نام حکمت، وقتی آن اراده را درست شناختیم، آن وقت حکمت، صفت حکمت و حکیم برای خداوند اثبات میشود. در مقام فعل؛ یعنی اراده الهی در کنار آن صفات دیگر الهی که با هم اثبات شد حالا یک صفت دیگری برای خداوند در مقام فعل اثبات میکند و آن حکمت است که خداوند حکیم است باز این صفت فعل که حکمت در عمل، یعنی عمل و فعل حکیمانه، اراده حکیمانه، که بازگشت آن به آن ذات و صفات ذاتی است. ولی وقتی که میگویند کار خداوند حکیمانه است، بی هدف نیست، مصلحتی در آن هست، به این معنایی که ما برنامهریزی میکنیم، میگوییم آن هدف بگیرم یا نه، آن باشد، این چیز است، ولی مصلحت ایجاب میکند این باشد، به این معنا به هیچ وجه نیست. یعنی خداوند حتی مصلحت به این معنایی که ما میگوییم، حتی مصلحت را هم هدف نگرفته است. اصلاً خداوند به این معنایی که ما هدف داریم، هدف ندارد و نیاز به هدف غیر از خود، هدفی غیر خود ندارد، خارج از خود هدفی ندارد. چیزی بالاتر از او و اصلاً غیر از او نیست که بخواهد هدف او باشد و هرچه غیر او، مخلوق او؛ مخلوق او هدف او نیست، او هدف مخلوقش است. در واقع، تنها یک غایت، یک علت غایی اصلی برای همه آنچه که ما افعال الهی مینامیم، وجود دارد و آن حب خدا به خودش است، چون خودش کمال بینهایت ذاتی است. جز او هیچ کمال مطلق ذاتی وجود ندارد. و لذا او جز آن کمال را اراده نمیکند و حب به او فقط دارد؛ خودش است، خود خدا است. ولی به تبع آن، آثار وجودی او، متعلق محبت خدا عَرَضاً و به نحو ثانوی قرار میگیرند. یعنی اراده خدا و حب خدا به کمال، وکمالات موجودات هم تعلق میگیرد. این است که میگویند خداوند همه افعال خدا که از این پایین افعال است، از آن طرف یک فعل است، یک تجلی است، یک خلق است و زمان ندارد، مکان ندارد، فرازمان و فرامکان است، به آن حب به بینهایت، جمال مطلق، کمال مطلق، رحمت مطلق، علم مطلق، اینها یعنی به خود خداوند، به ذات الهی تعلق میگیرد و فقط در مورد خداوند است که باید گفت فاعل همان غایت است، غایت همان فاعل است؛ یعنی علت غایی و علت فاعلی یکی است. یعنی خداوند غیر از خودش، زائد بر ذات، هیچ هدف و غرضی ندارد و اصلاً نیاز به هدف و غرض ندارد.
پس خداوند چگونه کمال ما، خیر ما، مصلحت موجودات را اراده میکند و دوست دارد؟ اینها هدف اصلی و ذاتی نیستند؛ اینها اهداف فرعی و تبعی هستند. یعنی خودشان هدف، مستقیماً مورد اراده الهی ذاتاً نیستند؛ چون مصادیق و تجلی و اشعه آن کمال مطلقاند، اینها هم مورد اراده و محبت خداوند قرار میگیرند. و لذا به قرآن کریم هر جا دارد از افعال خداوند، افعال الهی بحث میکند، وقتی یک علت برای آنها ذکر میکند، همه آن علتها به کمال مخلوقات و خیر مخلوق برمیگردد؛ یعنی به خود خدا نیست، به آن کمال و خیر تعلق میگیرد. مثلاً این عالم را آفریدیم، شما را آفریدیم، این فعل الهی است. برای چی؟ «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا». شما ابتلا بشوید، مبتلا بشوید، آزمون بشوید. شما «أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا». کدام بهترین عملها را انتخاب میکنید؟ برای چه؟ برای عبودیت، بندگی خدا. برای چه؟ برای رسیدن به رحمت خاص خداوند. برای رسیدن به رحمت جاودان خداوند. در آیات متعدد در قرآن، اینها را به عنوان هدف آفرینش میگوید. هیچکدام هدف مادی ندارد. هیچکدام هم هدفی غیر از خیر و کمال ندارد. خیر و کمال ما هم در واقع ناشی از آن خیر و کمال مطلق است. و هر کدام از اینها مقدمه آن یکی دیگر است. این که ما آزمایش بشویم، مقدمه است برای این که بتوانیم بهترین اعمال را انجام بدهیم. چرا؟ برای این که بتوانیم بندگی کنیم. چرا؟ برای این که بتوانیم به آن رحمت خاص الهی برسیم. چجوری میرسیم؟ با هرچه کاملتر شدن و تخلق به اخلاق الهی.
پس خداوند اراده میکند یعنی چه؟ نسبت آن با ذات الهی و نسبت آن با فعل الهی چیست؟ از درون همینها، صفت دیگری برای خداوند اثبات میشود و آن حکمت بود. و البته حکمت و مصلحت نه به این معنایی که در مورد ما آدمها صدق میکند.
یک صفت بسیار مهم دیگری که در مورد خداوند به اثبات و اسنتاج عقلی و فعلی صفات ذاتی دیگری است و اصلاً مبنای دین که نبوت است بر اساس همین صفت خداست یعنی متکلم بودن خداوند. چرا خداوند باید متکلم باشد و این کلام سخن و سخن گفتن خداوند دقیقاً یعنی چی؟ این یکی از صفاتی است که قرآن کریم به خداوند نسبت میدهد که خداوند سخن گفت تکلم کرد. این از قدیمیترین و جنجالیترین بحثها در مباحث عقیدتی و کلامی است و گفتهاند که به علم کلام برای این علم عقاید گفته میشود که شاید اولین و مهمترین مسئلهای که باعث دستهبندیهایی در کل جهان اسلام شد بخصوص بین خود دستگاه حاکم، این مسئله کلامالله، بحث این بود که آیا خدا متکلم است یعنی چی؟ آیا مثل خود خدا قدیم است و صفت ذاتی است. بنابراین قدیم است یا نه صفت فعل است و بنابراین حادث است. و سر همین کل جهان اسلام و جهان اهل سنت تقسیم بر دو شدند و خیلی از همدیگر را کشتند و بزرگان همدیگر را تکفیر کردند دستگاه خلافت هم بنیعباس زمان مأمون یک دوره آن طرف بود معتزلی بودند دوره متوکل طرف اشعریها بود و سر این مسئله خیلی درگیریها شد همین بود که آیا این تکلم خدا صفت ذاتی است یا صفت فعلی است؟ بنابراین خدا مخلوق است یا نه؟ و بنابراین حادث است یا قدیم؟
خب با این مبانی که توضیح داده شد اگر تکلم و سخن گفتن به همین معنایی است که ما بکار میبریم مثلاً من الآن دارم با شما صحبت میکنم معمولاً به تکلم به چه میگویند؟ به این فعل و کاری که متکلم انجام میدهد برای این که یک مقصود و منظوری را به مخاطب منتقل کند حالا عمدتاً از طریق شنیدن صوت است گاهی ممکن است تکلم مکتوب باشد گاهی میگویند نه، ممکن است تکلم از طریق صوت و لفظ نباشد یک مفهومی بتوانی در ذهن مخاطبتان ایجاد کنید و او دریابد یا به شکل دیگری، شهود برای او اشهاد کنی، شهود باطنی بکند. گفتند ممکن است همه اینها را مصادیقی از تکلم دانست. خب ولی اجمالاً اگر تکلم به این معناست که یک فعلی برای انتقال مفهومی و یک حقیقتی به مخاطب است خب طبیعتاً این جزو صفات فعلی میشود یعنی رابطهای است بین خدا و مخلوق، مخاطب که میخواهد یک حقیقتی را برای او کشف و مکشوف کند و او میخواهد درک کند و از این فعل و انفعال ما میتوانیم یک صفتی فعلی برای خداوند به نام تکلم و متکلم را ذهن ما بفهمد و انتزاع بکند. یک وقت میگویید مراد از تکلم، قدرت بر تکلم است یعنی همان علم به محتوای تکلم است که خب این به صفت ذاتی برمیگردد همانطور که بقیه صفات فعلی به صفات ذاتی برمیگشت. مثل علم و حب و اراده، تکلم هم از همان سنخ میشود. اما معمولاً عرفاً تکلم آن اولی است یعنی قصد انتقال به دیگری است نه این که آن محتوای تکلم یعنی آن کلمه معلوم باشد برای خود متکلم، و همین به معنای متکلم بودن باشد. این معمولاً خلاف ظاهر است اما در عین حال عرض کردیم به هر دو معنا در عقاید و کلام شیعه توضیح داده شده است که به چه معنا آن است و به چه معنا این است. لذا اگر مراد از قرآن، آن حقیقت قرآن و آن علم الهی به آن حقیقت و نور است که آن صفت ذات است نه مثل است نه جزء، بلکه عین ذات اوست و طبیعتاً قدیم است و صفت ذاتی است اما اگر قرآن به معنای همین کلمات و خطوط است یا این مفاهیم چه در ذهن افراد چه در حافظهشان یا در کتاب یا حتی آن حقایق نورانی مجردی که نازل شد و به مراتب پایین نزول پیدا کرد همه اینها مخلوق میشود. اگر این باشد صفت فعل الهی میشود. بنابراین، این بسته به این که به کدام معنا دارید اینها را بکار میبرید این که ذاتی است یا فعلی، و این که حادث است یا قدیم، فرق میکند. حقیقت قرآن اگر مراد است که برمیگردد آنچه که در علم الهی است صفت ذاتی است، باز ببینید از همین صفات است یعنی شما هر صفت ذاتی که برای خداوند اثبات میشود بعد یک صفات ذاتی دیگری به آن میرسید بعد صفات فعلی اثبات میشود بعد ذهن ما از ترکیب آن صفات ذاتی و فعلی با همدیگر هر کدام با هر کدام یک مفهوم و یا صفت دیگری را در خداوند از هر کدام عقلاً استنتاج و انتزاع میکند یا مثلاً تکلم و اراده خدا و از آن طرف علم خدا و حکمت خدا، ربوبیت خدا که قبلاً اثبات شد از همه اینها باز صفت جدیدی فهمیده میشود. یکی از آنها این است که خداوند که متکلم است کذب در کلام خداوند محال است. و صدق عقلاً ضروری است یعنی محال است خدا با آن اوصاف ذاتی و فعلی که یکی یکی اثبات شد محال است که در کلام خدا صدق نباشد و کذب باشد. هم صدق اخلاقی و هم صدق منطقی، هر دو ضروری است. حالا آن بخش از کلام خدا که امر و نهی است خبر نیست و انشاء است طبیعی است که آنجا بحث صدق و کذب نمیشود مگر به یک معنای دیگری که آن را هم بگویید کل و امر و نهیهای الهی، واجب و حرام هم گرچه ظاهر آن انشاء است اما باطن آن خبر از سعادت و شقاوت است که آن هم قابل اثبات است به آن معنا هم میتوانیم بگوییم که امر و نهی صادق یا کاذب است. صادق در چی؟ در ایصال به مطلوب در ایجاد سعادت، یعنی واقعاً این راه ما را به آن مقصد میرساند و اما عمدتاً صدق و کذب به این معنا راجع به گزارههای خبری و اخبار بکار میرود از این صفات نتیجه میگیریم هر خبری از گذشته در کلام خدا باشد هر خبری از آینده در کلام خدا باشد، هر گزارشی از همان زمان نزول وحی در این عالم بر قلب پیامبر اکرم در هزاره گذشته باشد همه اینها بالضروره با برهان قطعی صادق و مطابق با واقع هست و قرآن هم میفرماید «من اصدق من الله حدیثاً» چه کسی صادقتر از خداوند است در خبرهایی که میدهد و داده است؟ اصلاً چه کسی میتواند از خداوند صادقتر باشد؟ خدایی که حکمت، ربوبیت، علم مطلق، حب مطلق به کمالات، همه اینها در مورد خداوند اثبات شد. این که خداوند با ما سخن گفته 1) کلامالله وجود دارد. او «هو المتکلم» او صادق است صدق وجود دارد و محال است خلاف واقع باشد و برای این برهان عقلی آوردیم حالا کمکم به آن برهانی میرسیم که پشت استدلال نقلی در قرآن و سنت، کتاب و سنت، فهم درست قرآن و حدیثی که معتبر باشد. آن حجیت و اعتبار آنها، آن استدلال عقلیای که از اعتبار آن نقل و آن تعبد دفاع میکند و آن تعبد را عقلانی و معقول میکند آن را از همین جا از جمله میشود نتیجه گرفت که شما که به اثبات متکلم صادق بودن در مورد خداوند رسیدید و بحث ربوبیت الهی هم از آن طرف مطرح است صدق خدا در کلام خدا وقتی که ثابت بشود این کلام خداست نمیتوانیم بگوییم هم ما اینها را قبول دارم الهامات خداست و کلام خداست و هم بگویی خطا هست و دروغ است! امکان ندارد. شما یک صفت در مورد خداوند را عقلاً اثبات کردید به نام ربوبیت. ربوبیت یعنی تدبیر جهان و انسان که مبنای آن هم علم و حکمت است که علم و حکمت هم اثبات شد. آن وقت آن ربوبیت و علم و حکمت که اثبات شده از درون آن نتیجه عقلی حتمی میگیرید ضرورت هدایت همه مخلوقات را بخصوص انسان؛ و این هدایت جز از طریق شناخت صحیح و گزارههای صادق یعنی علم صادق به واقعیت اصلاً معنا ندارد چه برسد به این که امکان داشته باشد. بنابراین اگر کلام خداوند صدق نباشد و خداوند متکلم صادق نباشد بعد نتیجه خواهیم گرفت که عصمت انبیاء را هم بر همین اساس میشود اثبات کرد یعنی سخنگوی خداوند و رسول خداوند صادق نباشد صدق منطقی نباشد عصمت از خطا، صدق اخلاقی نباشد عصمت از گناه، او صادق و معصوم نباشد هر کدام از اینها را که نپذیرید در واقع در اصل آن صفت ربوبیت و علم و حکمت خدا خدشه وارد کردید آن وقت باز باید برگردید ثابت کنید که آن صفات در مورد خداوند وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد اگر آنها اثبات شد اینها دیگر جزو لوازم قطعی آن هست. مثل این که بگویید دو دوتا را میگویم ولی چهار را نمیگویم! یا دو دوتا را نباید بگویی، یا دو دوتا چهارتاست. اگر آن صفات حکمت و عدل و ربوبیت را در مورد خداوند، و آن استدلالها را نمیپذیری، باید برگردیم آنجا بحث کنیم اگر آنها را قبول نکنید نوبت به صدق کلامالله و عصمت رسولالله و این حرفها نمیرسد. آنجا اشکال داری. چون اگر این را نپذیری به این کلام خدا نمیتوانی اعتماد کنی. وقتی نتوانی اعتماد کنی این خداوند چطور خدایی است که حکیم باشد ولی کلامی هم میفرستد که در آن احتمال کذب یا احتمال خطا هم باشد. یا در خود کلام او یا در رسول او. چون اعتماد به کلام خدا عقلاً نمیشود کرد و اگر این اعتماد نشود شناخت و هدایت محال میشود مخدوش و مشکوک میشود و وقتی هدایت نبود آن خداوند چه نوع ربوبیتی دارد این چه ربی است که هدایت نمیکند؟ اصلاً ربوبیت بدون هدایت که معنا ندارد. یعنی شما ببینید چگونه گام به گام، اینها با استدلال جلو میآیند و اینها را اثبات میکنند. مبنای تمام این حرفها این است که ما بپذیریم واقعیات غیر مادی وجود دارند و هستی مساوی با ماده نیست.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته