عاشورای امام حسین "ع"، خونین ترین "نهضت عبادی، سیاسی" (بازخوانی تحلیل رهبر شهید، حضرت آیت الله خامنه ای)
دفتر حفظ و نشر آثار امام شهید - نشست (همرزمان حسین "ع" و سرخ ترین قطعه انسان 250 ساله) - 1397
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض میکنم. از جمله بسیار معدود متون و منابعی که در عصر جاهلیت، یعنی دهه پنجاه که اوج قدرت رژیم پهلوی بود، کسانی از میان روحانیون متعرض این سبک از بحث شدند تا نشان بدهد که اهل بیت(سلامالله علیهم) سیاسی بودند. این چهرههای مقدس دینی که امام و الگوی عقیدتی و رفتاری جامعه شیعه هستند، علاوه بر این که مربی اخلاق، و آموزگار معرفت بودند، به لحاظ تشکیلاتی، به لحاظ رفتاری، به لحاظ کادرسازی، هدفگذاری و برنامهریزی، رهبران سیاسی با همه پیچیدگیها بودند؛ تا حدی که آنها توانستند در دل و زیر چشم و زیر سایه شمشیر بزرگترین قدرت جهانی یعنی ابرقدرت مطلق آن دوره، یعنی بنیامیه و بنیعباس، یک دولت در داخل دولت به وجود بیاورند. آنها اینقدر قوی کار کردند؛ کار به حدی بود که در مواردی بعضی از اهل بیت(علیهمالسلام) در زندان یا حصر حکومت بودند و معذلک آنها در داخل دستگاه و حکومت در عالیترین سطح و زیر چشم خلیفه، نفوذی داشتند کسانی برای اهل بیت اطلاعات میآوردند و جاسوسی میکردند. و در سرزمینی که از مرزهای هند، چین و آسیای میانه تا جزیرهالعرب، تا شمال آفریقا و جنوب اروپا بزرگترین قدرت بود، اینها هم یک سلسله از قرارگاههای مبارزاتی در همه این نقاط داشتند؛ یعنی آنها در مصر و شمال آفریقا قرارگاه داشتند، در شام، سوریه و فلسطین داشتند، در ایران داشتند، در عراق داشتند و در خراسان بزرگ آن زمان هم قرارگاه وجود داشت و آنها تقریباً همزمان با حکومت، قرارگاههای پراکندهای داشتند که در آنها پول، اسلحه و اطلاعات را به شیوههای مختلف توزیع میکردند. و آنها در تمام آن دوران، جنبشهای انقلابی علوی را از دور مورد حمایت و حتی هدایت قرار میدادند؛ مانند نهضت امامزادهها که یک حرکت عظیم است و از شبهقاره هند و آسیای میانه تا شمال آفریقا و تا سودان جریان دارد.
و نکته دوم این است که ما دو چاه و چاله انحرافی داریم که خیلیها هم در زمان شاه توی آن میافتادند و هم الآن در آن میافتند. یک عده میخواستند عظمت و قداست اهل بیت را که آنها نور الهی هستند و انسانهای معمولی نیستند نشان بدهند و تقریباً به جای انسان فراتر، فراتر از انسان را معرفی میکردند؛ گویی که اهل بیت اصلاً انسان نیستند و جزو خدایان هستند! و نحوه تعریف از اهل بیت به گونهای بود که امکان نداشت به آنها اقتدا بکنی؛ آنها اینقدر بالا و در حیطه خدا و خدایان هستند که اصلاً ما نمیتوانیم حتی ادای آنها را درآوریم. اطاعت از آنها امکان ندارد؛ اصلاً آنها از سنخ دیگری هستند و انسان نیستند! چگونه میتوانند امام ما باشند؟ این یک خطر از این طرف بود.
یک عده بعداً آمدند تا این موضوع را درست کنند آمدند به اصطلاح خودشان ائمه را از آسمان به زمین بیاورند تا بشود از آنها اطاعت کرد. اما یک مرتبه آنها را هم در ردیف بقیه ما قرار دادند و گفتند ببینید اینها کلاً همه چیزشان مانند ما است. بعد یک مرتبه مسئله عصمت امام، علم امام و کرامات امام و همه اینها مشکوک میشد. یک عدهای از این طرف میخواستند اینها امام بمانند و فرق آنها با بقیه معلوم باشد و مقدس باشند و قداست آنها حفظ بشود؛ اما آنها را به گونهای تعریف میکردند که دیگر اقتدا به اینها امکان نداشت.
یک عده از این طرف میخواستند اینها را قابل اقتدا بکنند و رابطه امام و مأموم برقرار کنند و رهبری و ولایت را محسوس و ملموس کنند، اما این موضوع را در حد بقیه رهبران سیاسی بقیه دنیا مادی میکردند! چنانکه بعضیها ممکن است وقتی همین دو متن را بخوانند بگویند که پس ما نتیجه میگیریم اینها سیاسیون خیلی قوی، ماهر و خوبی بودند، اما بُعد الهی آنها و آن بُعدی که به «بإذْن الله» علم غیب دارند، چه میشود؟
در همان زمان شاه یک دوقطبی شکل گرفت و به عنوان نمونه دو کتاب بیرون آمد که یکی به نام "شهید جاوید" و دیگری به نام "امام آگاه" بود.
کتاب شهید جاوید؛ متعلق به آقای نجفآبادی بود که آمد بگوید حرکت امام حسین در کربلا یک حرکت معقول به لحاظ عقل سیاسی و یک کار زمینی بوده است؛ ولی او عملاً علم امام را انکار میکرد! در حالی که ما روایت زیادی داریم که سیدالشهداء میدانستند که شهید میشوند. از آن طرف این سؤال پیش آمد که یعنی چه که مثلاً امام حسین رفته یک عملیات انتحاری انجام داده است؟ و آیا این کار اصلاً خلاف احکام فقه نیست؟ و برای چه و به چه دردی میخورد که کسی برود تا شهید بشود؟ آنها پاسخ میدادند خیر، اینها برای حکومت رفتند و محاسبات آنها هم درست بوده است و بعد اتفاقاتی افتاد که شکست خوردند؛ وگرنه آنها با یک برنامهریزی کاملاً با مفهوم سیاسی و حتی عرفی پیش رفتند. و علم امام و مسائل دیگر همگی گاهی زیر سؤال میرفت که پس اینها چه میشود؟ و آن روایتهای دیگر چه میشود؟
از آن طرف کتابهایی نوشتند تا جواب بدهند که نخیر، اینطوری نیست؛ ایشان میدانست که شهید میشود و رفت تا شهید بشود. بعد سؤال میکردند که مگر میشود یک آدم سیاسی معمولی باشد و نفهمد که این حرکت به شکست منجر میشود؟ یعنی واقعاً تحلیل امام حسین این بوده است که میرود و حکومت را سرنگون میکند و حکومت را میگیرد؟ این امر امکان نداشت؛ خیلیها فهمیدند، آیا امام حسین نفهمید؟
بنابراین یک دوقطبی به وجود میآمد؛ آیا باید بگوییم این عمل، معقول سیاسی عرفی بوده است، اما آن مسئله علم غیب و مسائل دیگر نبوده است؟ وگرنه اگر اینها به شهادت خود علم داشتند که نباید میآمدند. یا این که بگوییم نه، یک عملیات استشهادی آگاهانه بوده نه برای تشکیل حکومت.
یک طرح سومی که مطرح میشود و در همین متن هم میآید و بسیار جمع معقول و درستی است، این است که علم به شهادت داشتن با جهاد برای حکومت هیچ منافاتی ندارد و اینها با هم قابل جمع هستند. مگر وقتی به شهادت علم داشتید دیگر نباید بروید؟ نه شهادت شکست است و نه علم به شهادت باید مانع جهاد و شهادت بشود. بله، ایشان میدانست که شهید میشود، اما این اقدام را هم باید انجام میداد و باید میگفت: من این کار را برای اصلاح امت جد من انجام میدهم؛ من با شما بیعت نمیکنم و مثل منی هم با مثل شما بیعت نمیکند؛ حکومت حق ما است و نه حق شما. این جمله صریح سیدالشهداء(ع) است. چرا ایشان میگوید حکومت حق ما است و حق شما نیست؟ مسئله، حکومت است. پس چگونه با وجود این که ایشان به شهادت علم داشته، باز هم رفته است؟ این امر منافاتی ندارد؛ برای حکومت قیام میکنم و به شهادت هم علم دارم. خب شما راجع به همه اهل بیت(ع) هم همین را میتوانید بگویید و ممکن است سؤال کنید.
جمع این دو گرایش که نقاط مثبت هر دو در آن هست و نقاط منفی هیچکدام از این دو در آن نباشد، این هم یک فکری بود که به شما بگویم که تا پیش از آن، اغلبی از آقایان این موضوع را نمیدانستند و نمیتوانستند این را جمع کنند؛ و واقعاً میگفتند ما مثلاً حجت شرعی نداریم. حالا یک عده میترسیدند و بهانه میآوردند و یک عده هم نمیترسیدند ولی واقعاً میگفتند ما در عصر غیبت برای قیام و برای تشکیل حکومت، حجت شرعی نداریم. چنین وظیفه شرعی برای ما تعریف نشده است. این خیلی مهم بود که تلاشی بشود تا مشخص شود که آقا چگونه تعریف نشده است؟ حتی خیلی از آقایان معتقد بودند که اصلاً اهل بیت سیاسی نبودند! سیاست که مردار دنیا است متعلق به کسانی دیگر است. آن سیاست به معنی مردار درست است، ولی ما آن سیاستی را میگوییم که پیغمبر و امیرالمؤمنین آمدند و جنگیدند و حکومت تشکیل دادند، ما آن سیاست را میگوییم.
امام(ره) میگفت در سال ۱۳۴۳ که آنها را در زندان گرفته بودند، افسر شاه میآید و میگوید: آقا! سیاست پدر سوختگی است، آن را برای ما بگذار و شما برو به کارهای آخوندی تو برس. امام میگوید به او گفتم که آن سیاستی که پدر سوختگی است متعلق به شما است؛ آن سیاستی که من به دنبال آن آمدم، سیاستی است که جد من پیغمبر و جد من امیرالمؤمنین در صحنه آن آمدند. آن سیاستی که تو میگویی قدرتپرستی و سیاست شیطانی است؛ اما این سیاستی که من میگویم، سیاستی است که همه اهل بیت(علیهمالسلام) در راه آن شهید شدند؛ این سیاست، عدالتمحوری است. اصلاً کدام مذهب است که همه رهبران آن شهید شدند؟ هیچ مذهبی غیر از شیعه نیست؛ کدام مذهب اسلامی و کدام دین در جهان است که تمام رهبران آن بیاستثناء به دست حکومتها کشته و شهید شدهاند؟ آیا این نشان نمیدهد که همه اینها سیاسی بودند؟ همه مدام میگویند «مَا منَّا إلَّا مَقْتُولٌ أَوْ مَسْمُومٌ»؛ این روایت را همه میگویند، اما همینها سؤال نمیکنند که برای چه؟ برای چه همه شما را کشتند، یا با شمشیر یا با زهر؟ چه کسی شما را کشت؟ حکومت. چرا حکومت شما را کشته است؟ چون از شما احساس خطر میکرده است. چرا؟ برای این که شما سیاسی بودید. اگر شما فقط بحث اخلاق و احکام شخصی میکردید و فقط موعظه میکردید، حکومتها کاری به شما نداشتند.
چرا فرعون موسی را تعقیب میکند؟ چرا نمرود ابراهیم را در آتش میاندازد؟ چرا قیصر میخواهد مسیح را به صلیب بکشد؟ حالا ما میگوییم او نتوانست، اما مسیحیان میگویند او توانست؛ چرا این کارها شده است؟ چرا ظهور حضرت(عج) با انقلابهای بزرگ و جنگهای بزرگ در سطح جهان مواجه میشود؟ اصلاً چرا همه رهبران این مذهب شهید و کشته شدهاند؟ چون همه سیاسی بودند و همه حکومتها را هدف گرفتند. همین مسئله در جامعه شیعه روشن نبوده و برای اکثریت روشن نبود. این که انسان این دو وجه را با هم ببیند و جمع بکند، بسیار مهم است؛ زیرا اینها دو وجه متعارض نیستند، بلکه اینها دو چهره از یک حقیقت و دو لایه از یک هویت هستند.
ببینید، میشود از یک طرف شما بگویی ائمه اینقدر سیاسی بودند، محاسبه میکردند، برخورد میکردند و کارهای دیگر، عین سیاسیون و همه سیاسیون؛ از آن طرف میگویید اصلاً ائمه چه کسانی هستند؟ اهل بیت؛ همه اینها نور واحد الهی هستند. نور واحد؛ این که یک نور واحد است یا غیر واحد، اینها با چشم مادی که دیده نمیشوند. از آن طرف میگویید که تمام و همه مراتب خلافت الهی و ولایت باطنی الهی به صورت اسم اعظم، به عنوان مظهر تام و تمام آنچه که عرفا در عرفان نظری از آن به «الْحَقیقَةُ الْمُحَمَّدیَّةُ» تعبیر میکنند، به حسب ذات و حقیقت یکی است، ولی فروع، شاخهها و تجلیهای مختلف دارد. این حقیقت به یک معنا باز علویه و فاطمیه است و این حقیقت مهدویه است.
شما از یک طرف درباره یک حقیقت نورانی الهی استثنایی از اهل بیت بحث میکنید و به این عنوان تعریف میکنید که به اقتضای هر زمانی، یکی از انبیاء یا اهل بیت یا اولیاء خدا در عالم شهادت، مجلای اسم اعظم میشوند. ما اینگونه به اهل بیت نگاه میکنیم. وقتی میگوید قطب عالم امکان، این حرف یعنی چه؟ قطب عالم امکان یعنی چه؟ یعنی ممکنات در وجود به او تکیه دادهاند؛ این یعنی چه؟ مگر او خدا است؟ خیر، اما او انسان کاملی است که منظور نظر خداوند است؛ بقیه ما به برکت آنها آفریده شدهایم و هدف خلقت، آنها هستند؛ هدف خلقت، انسان ناقص و حیوان کامل نیست. ما حیوانات بالفعل و انسانهای بالقوه هستیم؛ هدف خلقت، وجود کنونی ما نیست؛ هدف خلقت، کمال و انسان کامل است؛ ما به اهل بیت اینگونه نگاه میکنیم. شیعه میگوید اینها تجلی اسم اعظم هستند. میگوید یک موجودی داریم که به وحدت اطلاقی متصف است، یعنی جامعیت و تمامیت دارد و این موجود در مظاهر متکثر و مختلف ظهور میکند که از جمله در اهل بیت(ع)، در علی و فاطمه و در حسن و حسین ظهور کرده است. این چنین تعبیری است که میگوید انبیاء، اولیاء و همه انسانها، پیش از حقیقت، حتی انسانهایی که پیش از پیغمبر اکرم(ص) یعنی پیش از حقیقت شخصی پیغمبر(ص) بودند، همانها هم به لحاظ رتبه پس از پیغمبر و پس از اهل بیت هستند. او وجود اطلاقی خدا در عالم و تجلی وجود اطلاقی است و بقیه، تجلی وجود مقید و تقییدی هستند.
این تعبیری است که درباره آن هم حدیث داریم که از پیامبر اکرم(ص) نقل میشود و هم در حوزه عرفان نظری، امثال مولوی و دیگران بیان میکنند که: «إنی وَ إنْ کُنْتُ ابْنَ آدَمَ صُورَةً وَ لی فیه مَعْنًى شَاهدٌ بأُبُوَّتی» در عالم صورت و ماده من فرزند حضرت آدم هستم، اما در عالم معنا ایشان فرزند من هستند و من پدر آدم هستم؛ او گفت: (شعر مولوی)
من به ظاهر گر زادم زادهاند لیک معناً جدّ جد افتادهام
در عالم معنا من جدّ جدم هستم. در عالم ظاهر من فرزند ایشان هستم. تعبیر میکنند به حقیقت محمدیه که به اعتبار تعیین و صورت، از سایر انبیاء ممتاز است. از نظر صورت ظاهری حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت موسی، حضرت ابراهیم و حضرت عیسی، همه اینها غیر از حضرت محمد(ص) هستند. به اعتبار حقیقت و معنا در عالم معنا، همه اینها و همه انبیاء هر کدام یک تجلی از حقیقت محمدیه هستند و یک رتبه از ظهور او هستند و الا مرکز دایره وجود، طبق این تعریف که روایات متعددی هم ما در باب اهل بیت(ع) داریم. حقیقت خاتمیت (انسان کامل) است که فلسفه خلقت این عالم است که اهل بیت(ع) مصادیق این هستند. این یک نگاه به اهل بیت(ع) است.
حالا شما این نگاه را داشته باشید. چون معمولاً کسانی که اینطوری تعبیر میکنند دیگر به دنبال رفتار سیاسی اهل بیت(ع) که مثل بقیه سیاسیون، تشکیلات، شبکهبندی، موضعگیری، مخفیکاری و... با اینها دیگه قابل جمع نمیبینند. میگویند شما از انوار الهی دارید در آسمان هفتم و آسمان چهارم حرف میزنید یک مرتبه روی زمین میگویید که امام حسن عسگری(ع) تشکیلات مخفی دارد، آرم گذاشته، علامت گذاشته که از این خیابان دارید رد میشوید علامت بگذارید رد شوید، نیروی من میآید آنجا را چه میکند، شتر را بارش بگذار خودت برو، بالاخره از کدام شخصیت حرف میزنید؟ فکر میکند این دوتا تیپ قابل جمع نیست! ولی در اهل بیت(ع) اینها جمع شد. شما از یک طرف تعبیر آن شاعر که گفت:
گفتا به صورت گرچه ز اولاد آدمم ولی به مرتبه، به همه حال برترم
اوصاف لایزال از من گشت آشکار بنگر به من، که من آینه ذات انورم
فیالجمله مظهر همه اسماءست ذات من بل اسم اعظمم به حقیقت چو بنگرم
هر کدام از اهل بیت(ع)، خود اسم اعظم هستند. حالا شما از آن طرف اینطوری نگاه میکنید و میگویید که اینها قطب عالم امکان هستند، امام زمان(عج) قطب عالم امکان است و حضرت فاطمه(س) فلسفه خلقت است و اگر فاطمه نبود، عالم خلق نمیشد. خداوند به پیامبر(ص) فرموده است: «لَوْ لَاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاکَ»؛ و اصلاً تمام این آسمانها را برای تو آفریدم. اگر تو خروجی این عالم ماده نباشی، کل این عالم بیمعنا و مانند یک جسم بیروح است و فلسفهای ندارد و کل عالم ماده بیغایت است. اینها زمانی معنادار میشود که تو متولد شوی و خروجی آن، انسان کامل باشد؛ وگرنه کل این منظومهها همگی سنگ، خاک، ماده، عنصر و آتش هستند و چیز دیگری نیستند.
محور عالم و قطب عالم امکان و این تعابیر به این معنا است که در تمام نظام خلقت، مظهری وجود دارد که نمونه و آن کاملترین فرد آن، وجود مبارک پیامبر اکرم(ص) و اهل بیت(ع) و سایر انبیاء است به عنوان مظهری از اسم اعظم در این عالم تجلی کردهاند. فروع آن متعدد و مجالی و تجلیهای آن مختلف است، اما آن حقیقت به حسب حقیقت ذاتی، یکی بیشتر نیست؛ که آن حقیقت با وجود مبارک پیامبر اکرم(ص) است و پس از ایشان، علی و فاطمه و اولاد علی و فاطمه تا مهدی موعود(عج) هستند. این یک بعد از اهل بیت است.
کسانی که میخواهند بعد سیره سیاسی اهل بیت را بگویند، گویی به این مسائل توجه ندارند و ظاهر آن اینگونه به نظر میرسد. و آنهایی که این حرفها را درباره اهل بیت میگویند که فرشتگان میآمدند و از آنها چیزی یاد میگرفتند؛ حضرت فاطمه(س) میفرماید که خانه ما «مُخْتَلَفُ الْمَلَائکَة» و محل رفت و آمد فرشتهها بود؛ جبرئیل که بر پدر من نازل میشد، حضور پیدا میکرد؛ من صدای جبرئیل را هنگام وحی کردن نمیشنیدم، اما متوجه حضور او میشدم و اوضاع را میفهمیدم. اینها قلبهای لطیف و روحهای بزرگ هستند.
این روایت که میگوید پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)، جبرئیل تا چهل روز با حضرت فاطمه(س) سَر و سرّ داشت؛ نه این که وحی کند، بلکه با او سَر و سرّ داشت، زیرا جبرئیل فرشته معرفت است. شما میدانید که عزرائیل فرشته مرگ است و جناب جبرئیل فرشته آگاهی است. و این آگاهی هم مراتب دارد. خود وحی هم دارای مراتب است. وحی رسالی که قطعاً نیست، اما وحی غیر رسالی یعنی الهامات، مکاشفات و مشاهدات معنوی وجود دارد که آنها مراتب پایینتر جبرئیل هستند. شما از یک طرف دارید درباره چنین کسانی حرف میزنید.
از آن طرف میبینید که آنها مانند همه کسانی که یا صاحب قدرت هستند یا طالب قدرت هستند، دارند محاسبه مادی میکنند؛ ضربه میخورند و ضربه میزنند؛ به زندان میروند، کشته میشوند، مسموم میشوند و شکنجه میشوند. جمع این دو با هم بسیار مهم است؛ این که آن بُعد معنوی آن را ببینی و از این طرف، این بعد مادی را که چه شد؟
نکته سوم این که این افعال سیاسی، افعال پراکنده و شخصی سیاسی هم نبوده، بلکه به حدی منسجم و معنادار بوده است که میشود همه آن بزرگواران را یک نفر حساب کرد؛ یک نفری که دو و نیم قرن عمر کرده و یک خط سیاسی مشخص را پیش رفته است. طبیعی است که وقتی از فعالیت سیاسی اهل بیت(علیهمالسلام) بحث میشود، آن فعالیت از منظر یک فعالیت الهی دارد دیده میشود. سیاست به مفهوم قدرتپرستی، کار حاکمیت غاصب بود و سیاست به مفهوم قدرتستیزی و تربیت، پروژه سیاسی اهل بیت(علیهمالسلام) بود.
شما میدانید که معنی کلمه "سیاست"، تربیت است و در نثر زبان فارسی قدیم هم به همین معنا به کار میرفت؛ مثلاً میگفتند فلانی فرزند خود را سیاست کرد، یعنی او را ادب و تربیت کرد. این تعبیر «سَاسَةُ الْعبَاد» و این قبیل تعابیر که در زیارت جامعه و موارد دیگر آمده است، سیاست کردن بندگان به مفهوم تربیت و مدیریت است.
سیاست مدرن فقط به مفهوم قدرت حاکمیت و سلطه است؛ سیاست به مفهوم سلطه تعریف میشود. اما سیاست در لسان دین و مکتب اهل بیت(علیهمالسلام)، به مفهوم تربیت و امامت است. به این معنا میفرماید که شما همگی «سَاسَةُ الْعبَاد»، یعنی سیاستمداران و مربیان این جامعه هستید؛ سیاست شغل شما نیست، بلکه سیاست رسالت شما است.
این نکته دوم است که گویی یک نفر در این دو و نیم قرن بوده که به تبع شرایط گوناگون و تهدیدها و فرصتهای مختلف، کنشها و واکنشهای مختلف نشان میداده است. این مسئله اصلاً شخصی نیست. این که «کُلُّهم نُورٌ وَاحدٌ» است، فقط یک تشبیه نیست، بلکه واقعاً یک نورانیت و یک حقیقت است. البته نه این که تمام ائمه در تمام خصوصیات شخصی کاملاً شبیه یکدیگر بودند؛ حتی این که چه غذایی را دوست دارند یا دوست ندارند و مسائلی از این دست، نه، همگی عیناً مانند هم نبودند. بلکه حتی این هم اشکال ندارد که دو امام بر سر یک مسئلهای با هم مباحثه بکنند؛ حداقل مانند بحث حضرت خضر و حضرت موسی. وگرنه اگر این 124 هزار پیامبر، همگی در یک روستا جمع باشند، میان آنها دعوا نمیشود. ممکن است اختلاف نظر پیش بیاید و بحث هم بشود، اما دعوا نمیشود. اما اگر کره زمین را بین دو انسان تربیتنشده تقسیم کنید که نصف آن برای تو و نصف آن برای تو باشد، آنها بر سر همان مرز میایستند و با هم دعوا میکنند؛ آن یکی نصف آن دیگری را میخواهد و آن دیگری نصف آن را میخواهد. به نظرم شاید این دو نکته، مهمترین نکاتی بود که بشود به آنها توجه کرد. البته نکات زیاد دیگری هم در این دو متن و آن بحثها وجود دارد.
اما این دو نکته مهم که آن زمان خیلی غریب بود، همین الان هم در ارتکاز عمومی حوزه هنوز هم چندان شناختهشده نیست و به آن توجهی نمیشود؛ این که این بزرگواران حداقل به اندازه دشمنان خود که هوشمند بودهاند (این حداقل کار است)، یعنی به اندازه آنها، شعور سیاسی، درک سیاسی و تحلیل داشتند، محاسبه و برنامهریزی میکردند، تشکیلات داشتند، مخفیکاری، کادرسازی، تربیت نیرو، انتقال اطلاعات و فریب دستگاه اطلاعاتی حکومت وجود داشت، همگی در روش آنها دیده میشود. و این یکی از موضوعاتی بود که قبل از انقلاب کاملاً مورد غفلت بود و بعد از انقلاب هم اجمالاً پذیرفته شده است، اما هنوز هم کارهای جدیدی به این سبک نیاز است که این بحثها را با همین عمق، بلکه با عمقی بیشتر تکمیل کند؛ از جمله این که آیا اصلاً ائمه ما یعنی اهل بیت سیاسی بودند؟ اصلاً آیا آنها میخواستند حکومت کنند؟ آیا حکومت جزو اهداف آنها بوده است یا خیر؟ آیا این مسائل با مسئله علم امام، عصمت امام و قداست امام و مبارزات سیاسی اصلاً سازگار است یا سازگار نیست؟ تعریف سیاست چیست؟ تعریف امام چیست؟ آنها غالباً به اینها جواب منفی هم میدادند. یعنی همین بحثها به این سبک که اینها رهبران سیاسی یک مبارزه بزرگ تاریخی بودند و همه ابعاد مادی مبارزه را میدیدند آنها چیزی کمتر از دیگران نداشتند، بلکه اضافه هم داشتند؛ یعنی آن مبادی مادی را میدیدند و اضافه بر آن، آن مبادی معنوی آن بود. نه این که آنها فقط در معنویات مسائل دخالت بکنند و مادیات مسائل هم در دست رقبا و دیگران باشد؛ خیر، اینگونه نبود. آنها از نقطه عظمت معنوی خود وارد مادیترین درگیریهای سیاسی و اجتماعی میشدند، زیرا اقامه قسط، قیام به قسط و «لیَقُومَ النَّاسُ بالْقسْط» بدون مبارزه سیاسی امکان ندارد. مبارزه با ظلم که یک واجب شرعی است، بدون سیاسی شدن معنی ندارد.
سیاست یعنی این که شما موضع خود را نسبت به قدرت حاکم تعیین کنید که آیا این قدرت مشروع است یا نامشروع؟ حالا شما بگویید سیاست از دین جدا است، اما ما میخواهیم از موضع دین حرف بزنیم. شما به عنوان یک رجل دینی یا به عنوان یک خانم یا آقای مذهبی، نگاه شما به ظلم و به قسط چه نگاهی است؟ آیا قبول دارید که مبارزه با ظلم، نهی از منکر و اقامه قسط واجب شرعی است یا این که این را هم قبول ندارید؟ اگر کسی اینها را هم انکار کند، دیگر اصل فلسفه دین را زیر سؤال برده است، چرا که قرآن صریحاً میفرماید ما اصلاً انبیاء را برای همین چیزها فرستادیم. اگر اینها دینی نیستند، پس چه چیزی دینی است؟ اگر نهی از منکر امر دینی نیست، اقامه قسط امر دینی نیست و مبارزه با ظلم امر دینی نیست، پس امر دینی چیست؟ اگر اینها طبق نص صریح قرآن و سنت که بیش از تواتر است، امر دینی هستند، آن وقت باید سؤال کرد که چگونه مبارزه با ظلم بدون سیاسی شدن ممکن میشود؟ اصلاً شما همین که مبارزه با ظلم را مطرح میکنید، سیاسی شدهاید؛ این خود، عین سیاست است. آن وقت یک مرتبه همه چیز معنای دیگری پیدا میکند و یک بُعد جدیدی هم مییابند. در آن امامشناسی و شیعهشناسی، اصلاً حتی نمیفهمند که ارتباط آن با سیاست چیست. اصلاً غدیر، امر سیاسی است. چون غدیر با تفسیر غیر سیاسی را که همه مسلمانان قبول دارند؛ یعنی ولایت فقط به مفهوم محبت، و نه زعامت و امامت و حاکمیت. این را که همه قبول دارند. بر سر این مسئله که اختلافی وجود ندارد؛ اهل سنت هم همگی قبول دارند که غدیر بوده است؛ صحبت بر سر ولایت به مفهوم حب و محبت است. «مَن احبّنی» یعنی هر کس من را دوست دارد، باید علی را هم دوست داشته باشد و هر کس با من دشمنی دارد، با علی دشمنی داشته باشد و هر کس با علی دشمنی کند، با من دشمنی کرده است. این را که همه قبول دارند. این بعد غیرسیاسی ولایت است که البته وجود دارد و حتماً لازم است، اما کافی نیست. به این معنا همه ولایت اهل بیت را قبول دارند که باید محب اهل بیت باشند و حرمت اهل بیت هم محفوظ است.
پس اصلاً اختلاف به چه معنا شکل گرفته است؟ به این معنا که آیا غیر از محبت، مسئلهای به نام حاکمیت و سیاست و ارتباط آن با قوانین اجتماعی و مسئله قسط و عدالت هم مطرح بوده است یا خیر. به این معنا اصلاً تشیع یک مذهب سیاسی است. سیاست به معنی درست آن؛ زیرا سیاست به معنی کلاشی، دروغگویی و قدرتپرستی، یک امر شیطانی است. اما سیاست به این معنا که «أنتُم سَاسَةُ الْعبَاد» باشند؛ به این معنا، پیامبر در رأس سیاسیون است و امیرالمؤمنین هم در رأس سیاسیون قرار دارد.
ما یک فرهنگی در حوزه و در جامعه دینی آن زمان داشتیم که وقتی میخواستند خلاف مروت را مثال بزنند، میگفتند مثلاً روحانیای که لباس جندی بپوشد یا آخوندی که لباس رزمی به تن کند، این کار خلاف مروت است. که امام(ره) میفرمود چگونه است که پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) تمام عمر خود لباس جندی پوشیدند؟ آیا لباس جندی پوشیدن و لباس رزم پوشیدن، خلاف مروت و خلاف شأن روحانیت است؟ حالا اگر شما از این زاویه نگاه کنید، اصلاً مسئله اصلی شیعه چیست؟ شروع زاویه گرفتن شیعه از بقیه چه بود؟ مسئله حاکمیت علی پس از پیامبر بود، یعنی امامت و خلافت بود؛ آیا غیر از این است؟ اصلاً شیعه از این زمان به بعد معنی پیدا کرد. شیعه علی یعنی کسانی که میگویند خلیفه بلافصل پیامبر، علی است؛ این یعنی چه؟ یعنی این که حکومت باید حق علی باشد؛ یعنی حکومت علی؛ اصلاً تشیع یعنی همین. پس اصلاً شروع و آغاز شیعه، یک آغاز سیاسی است؛ این که حاکمیت و حکومت، حق چه کسی است. غدیر امر سیاسی است؛ پیامبر(ص) نگفته که بعد از من، فقط علی را دوست داشته باشید، بلکه فرموده پس از من حاکمیت و رهبری باید در اختیار علی باشد. خب این یک مسئله سیاسی است. در بیست و یکم ماه رمضان که سالروز شهادت امیرالمؤمنین علی(ع) است، همه مردم لباس سیاه میپوشیدند؛ اما هیچ کس ارتباط شهادت او را با مسئله سیاست و عدالت نمیفهمید. حتی اگر در آن زمانها کسی در شب شهادت امیرالمؤمنین(ع) میآمد درباره عدالت اجتماعی امروز صحبت و بحث میکرد، به او میگفتند: آقا! این بحثهای چرند و پرند چیست که مطرح میکنی؟ چرا بحثهای مادی میکنی؟ ما امشب در شب شهادت امیرالمؤمنین آمدهایم تا ثواب ببریم و ابراز عشق کنیم. ما میخواهیم با مولا علی(ع) ابراز عشق کنیم؛ این حرفهای چرت و پرت چیست که میگویی؟ آنها نمیفهمیدند که علی(ع) شهید عدالت خود یعنی عدالت حکومتی شده است. اگر علی(ع) حکومت را در دست نداشت و عدالت را اجرا نمیکرد، هرگز دشمنی پیدا نمیکرد، سه جنگ بر او تحمیل نمیشد و ترور هم نمیشد. اصلاً ترور یک مقوله سیاسی است؛ ابنملجم، امیرالمؤمنین را ترور سیاسی کرد؛ چون مسئله اصلی بر سر حکومت بود.
توجه کنید که در گذشته و پیش از انقلاب، تمام این مسائل در حوزه علمیه و بسیاری از مکانهای دیگر، به صورت غیر سیاسی تفسیر میشدند. این تفسیرهای غیر سیاسی اغلب در هیئتها، نهادهای مذهبی ما و همه جا رواج داشت. در مورد مسئله امام حسن(ع) هم میگفتند که امام حسن(ع) مظلوم است؛ اما نمیگفتند او به چه علت مظلوم است و کدام ظلم در حق او روا داشته شده است. مردم با حکومت او بیعت کردند اما آن حکومت براندازی شد؛ حکومت او را براندازی کردند. آنها مدام فریاد یا حسین و کربلا سر میدادند؛ اما در کربلا مسئله چه بود؟ آیا مسئله کربلا نماز بود؟ حج بود؟ زکات یا حجاب بود؟ هیچی. مسئله هیچ کدام از اینها نبود؛ بلکه مسئله اصلی حکومت بود. این یک مسئله سیاسی بود؛ زیرا عاشورا عین سیاست است. عاشورا به معنای درگیری با حاکمیت وقت بر سر نوع حاکمیت است. اگر این سیاست نیست، پس سیاست چیست؟ سیاست همین است و این واقعه اوج سیاست است. وضعیت درباره بقیه اهلبیت(ع) هم به همین صورت بود. آنها مدام میگفتند که امام موسی بن جعفر(ع) زندانی و اسیر بود و پاهای او در زنجیر قرار داشت؛ اما هیچکس این سؤال را مطرح نمیکرد که به چه علت امام موسی بن جعفر(ع) سالها در زندان به سر میبرد؟ اصلاً زندان یک مقوله سیاسی است و امام موسی بن جعفر(ع) یک زندانی سیاسی بود. اگر موضوع بر سر مسئله حکومت نبود، او هرگز به زندان نمیرفت. تا این که این موضوع به نیمه شعبان، انتظار و مهدویت میرسد. باز فقط شیرینی پخش میکنند و چراغانی راه میاندازند و میگویند: آقا بیا، آقا بیا؛ در حالی که اصلاً نمیدانند آقا برای چه باید بیاید؟ لذا هنگامی که ایشان بیاید، مردم خواهند گفت: آقا نیا، آقا نیا، کاشکی نمیآمدید! چون آقا میآید علیه استکبار، سرمایهداری جهانی و شکافهای طبقاتی جنگ جهانی راه میاندازد. اصلاً هیچ موضوعی سیاسیتر از نیمه شعبان و مهدی موعود(عج) وجود ندارد؛ زیرا در تمام روایات مربوط به حضرت حجت(عج)، بحث اصلی درباره عدالت است. من در هیچ یک از روایات ندیدهام که مثلاً ایشان میآیند تا نهضت مسجدسازی در جهان به راه بیندازند! بگویند که بیایید مسجد و حسینیه بسازیم یا نهضت پیاده به حج رفتن را برای همه ترویج کنند. اصلاً هیچ کدام از این موارد در روایات نیامده است. مضمون تمام روایات در یک کلمه خلاصه میشود و آن هم مملو کردن جهان از عدل و داد است که همان احقاق حقوق مادی و معنوی انسانها در آخرالزمان است. اصلاً نام ایشان قائم است. قائم به معنای قیامگر کسی است که قیام میکند. قیام یک پدیده سیاسی و یک انقلاب جهانی است. هدف آن چیست؟ هدف آن برپایی عدالت جهانی است. او چه کار میکند؟ او با جنگ و مبارزه قیام میکند. او با چه کسی میجنگد؟ او با تمام حکومتهای ظلم و جور در جهان میجنگد. آیا اصلاً موضوعی سیاسیتر از این وجود دارد؟ آیا فرضی غیر از این معنا دارد؟ پیش از این، تمام این مسائل به صورت غیرسیاسی تفسیر میشدند که این خود یک انحراف بزرگ بود.
در این عصر، امام خمینی(ره) جزماندیشیهای انحرافی را شکستند. برخی از اندیشمندان با تبیین درست سیره پیامبر اکرم(ص) و اهلبیت(علیهمالسلام) نشان دادند که باید از این زاویه به ائمه نگاه کرد و شما به عنوان یک شیعه، وظیفه و تکلیف اجتماعی و سیاسی دارید و در برابر عدالت اجتماعی مسئول هستید. این همان مسئولیت شیعه بودن است؛ زیرا شیعه بودن برای انسان مسئولیت به همراه میآورد. نکاتی که مطرح کردم، از جمله مواردی بود که این شیوه بحث بر آنها بسیار تأثیر گذاشته بود و این امر مخاطبانی را در میان طلاب و دانشجویان دغدغهمند سیاسی و روشنفکران دینی جذب میکرد که متوجه شوند این مسائل تا چه حد دقیق بودهاند. تمام اهلبیت(ع) به این معنا به صورت دقیق و حسابشده، درگیر مسائل سیاسی، دفاع از عدالت و مبارزه با حاکمیتهای جور بودهاند.
در جمعبندی مطالبی که در این دو کتاب آمده است، وارد جزئیات آنها نمیشوم فقط سه - چهار مورد از آنها را بیان میکنم:
نخستین مورد، «اصل عدم ولایت هیچکس بر هیچکس» است. مبانی طرح سیاسی اهلبیت(علیهمالسلام) نشان میدهد که این سیره مبارزاتی دو و نیم قرنی، با چه تعریفی از سیاست، ولایت، خلافت و حکومت ادامه یافته است.
اصل اول این که، حاکمیت ولیّ الهی ضرورت دارد؛ خداوند در دوران حضور معصوم، شخص حاکمان یعنی اهلبیت(ع) را منصوب کرده است و در دوران غیرمعصوم و عصر غیبت، نصاب و معیارهایی را برای ویژگیهای شخصیتی حاکم ذکر کرده، یعنی صفات او و نه مصداق او را بیان فرموده است. بنابراین، طبق اصل اول هیچ انسانی ذاتاً بر انسان دیگر هیچ گونه ولایتی ندارد، به ویژه در مسائل سیاسی و اجتماعی؛ چرا که ولایت فقط متعلق به خداوند است.
نقطه آغازین ولایت سیاسی در اندیشه اهلبیت(علیهمالسلام) این است که محور حقیقت، توحید است. تنها خداوند متعال است که اولاً خالق، ثانیاً مالک و در نتیجه ثالثاً حاکم بر انسان است و حق حکومت دارد. آن کسی که انسان را آفریده، خالق اوست؛ پس مالک اوست و در نتیجه حاکم بر اوست. بنابراین هیچکس غیر از خداوند، حق هیچگونه حاکمیتی بر هیچ جامعهای را ندارد و همه انسانها با یکدیگر مساوی هستند. هیچ انسانی حق ندارد به انسان دیگری دستور بدهد، مگر این که بتواند این حق را به ولایت الهی متصل کند؛ زیرا فقط خداوند ولایت دارد.
آیا میتوان هر کسی را به ولایت الله متصل کرد؟ آیا کسانی که هیچ یک از صفات الهی در آنها نیست و صفات شیطانی در وجود آنها است، میتوانند به نام خدا بر دیگران ولایت کنند؟ طرح ولایت سیاسی از همین نقطه آغاز میشود. نه، چنین فردی نمیتواند ولایت داشته باشد و حکومت او نامشروع است؛ بنابراین تمام حکومتهای غیرالهی جهان نامشروع هستند؛ چون در همه جا عدهای به زور، زر یا تزویر بر گرده دیگران سوار شدهاند. این حاکمان از طرف خداوند اجازهای ندارند و فاقد حق حاکمیت هستند. چرا تو باید به من دستور بدهی و چرا من به تو دستور ندهم؟ چرا تو باید برای من تصمیم بگیری؟ آیا به این دلیل که پدر تو کودتا کرده است، حکومت به فرزند تو هم به ارث میرسد و او سلطان ما میشود؟
بنابراین، سرپرستی و ولایت فقط متعلق به خداوند است. تنها خداوند است که به مصالح بشر علم دارد؛ او در اوج عدالت و علم است و در نتیجه مالک امور انسانها و مالک تمام ذرات جهان هستی است. هیچ انسانی ذاتاً و از پیش خود، حق دستور دادن به انسان دیگری را ندارد. این اصل اول است. قدرت، ثروت و حتی علم به تنهایی، حق حاکمیت را برای کسی به همراه نمیآورند. هیچکدام از اینها سبب نمیشوند که تو مالک و حاکم بر ما بشوی و درباره سرنوشت انسانهای دیگر تصمیمگیری کنی؛ زیرا هرگونه اعمال ولایتی نهایتاً منجر به سلب برخی از آزادیهای فردی انسانها میشود. توجه کنید که حکومت چه کاری انجام میدهد؟ حکومتها همیشه در همه جای جهان میآیند و میگویند: ما میخواهیم یکسری از حقوق شما را تضمین کنیم، اما به این شرط که یکسی از حقوق دیگر را از شما بگیریم. یعنی آنها برخی از آزادیهای شما را سلب میکنند و البته منظور من از این کار لزوماً ظلم کردن نیست. به عنوان مثال، الآن حکومت میگوید که پشت چراغ قرمز بایستید. در اینجا یکی از آزادیهای فردی شما سلب شده است و ممکن است بپرسید شرعاً به چه علت باید پشت چراغ قرمز بایستم؟ همانطور که میبینید، عدهای میگویند که ما هیچ وظیفه شرعی برای اطاعت از قوانین راهنمایی و رانندگی نداریم. آنها میپرسند در کجای قرآن آمده است که پشت چراغ قرمز بایستید؟ قرآن مستقیماً این موضوع را بیان نکرده است؛ اما قرآن به رعایت نظم اجتماعی، حقالناس و جلوگیری از ایجاد اختلال در زندگی مردم فرمان داده است. این اصول با رعایت همین قوانین اجرا میشوند؛ بنابراین شما باید این قوانین را به یک اصل الهی متصل و ربط کنید. باید آن را به گونهای با قسط، عدالت، حقالله یا حقالناس مرتبط کنید؛ در غیر این صورت، این قانون به خودی خود الزام شرعی مستقیمی برای شما ایجاد نمیکند، بلکه الزام آن غیرمستقیم است و باید رابطه غیرمستقیم آن کاملاً مشخص شود.
هنگامی که میگویید کسی بر شما حق حاکمیت دارد، در واقع به او اجازه میدهید تا برخی از آزادیهای شما را سلب کند؛ زیرا او برای تو تصمیم میگیرد و میگوید چه زمانی بروی، چه زمانی نروی، کجا بیایی، کجا نیایی، الآن بیایی یا بعداً بروی؛ یعنی او عملاً در حال سلب کردن برخی از آزادیهای توست! اینجا سؤال این است که به چه حقی تو مجاز هستی آزادیهایی را که خداوند به من بخشیده است، سلب کنی؟ تنها خداوند میتواند آن آزادیها را از من سلب کند و هیچکس دیگری چنین حقی ندارد.
سؤال دوم و نکته دوم؛ خداوند این ولایت و حاکمیت را در جامعه بشری به صورت مستقیم اعمال نمیکند؛ یعنی خداوند شخصاً سر چهارراه نمیایستد تا بگوید بایست یا برو، یا بگوید دادگستری تو و بخشهای دیگر را من اداره میکنم. گام دوم این است که کسانی که از طرف خداوند عهدهدار این ولایت میشوند، باید یک نمونه بشری از خداوند باشند و پرتو ضعیفی از ولایت الهی را بازتاب دهند؛ یعنی صفات الهی در وجود آنها باشد. آنها باید مرتبهای از علم، عدل، تدبیر و ربوبیت را دارا بوده و جلوهای از صفات الهی مانند قدرت، حکمت، عدالت و رحمت در وجود آنها باشد. بنابراین هیچ کسی که فاقد حکمت، عدالت و رحمت است، حق حاکمیت و ولایت بر انسانها را ندارد. کسانی که فاقد صفات الهی هستند، یعنی افراد نادان، احمق، فاسد، جبار، دیکتاتور و جاهل است، هرگز حق حکومت کردن ندارند و قدرت این افراد به هیچ وجه مشروعیت نمییابد.
صفات الهی؛ البته اصل در صفات الهی بر این است که آن شخص در عالیترین مرتبه کمال انسانی یعنی مقام عصمت باشد و حق حکومت اصالتاً متعلق به اوست؛ زیرا به غیر از امام معصوم، هیچ کس نمیتواند جهالت، شهوت و خودخواهیهایی را که به سراغ مدیران و حاکمان میآید مهار کند؛ تنها معصوم میتواند تمام این لغزشها را مهار نماید.
حال باید دید که حقیقت خود عصمت چیست؟ اصل حکومت مال اوست. چون غیر از او کسی نمیتواند جهالت، شهوت و خودخواهیهایی که به سراغ مدیران و حاکمان میآید، مهار کند. معصوم میتواند همه اینها را مهار کند. حالا این که خود عصمت چیست؟ چقدر او اکتسابی است؟ چقدر او القایی و اعطایی است؟ آن بحث دیگری است. عصمت، ترکیب علم و اراده است. عصمت یعنی علم و اراده. عصمت یک مقوله نسبی است. همه من و شما در یک حدی نسبت به بعضی از افعال معصوم هستیم. یکسری گناهان هست که شما به هیچ وجه انجام ندادید و محال است انجام بدهید. یا یکسری از کارهای غیر گناه. شما تا این حالت عادی را دارید، دست به سیم لخت برق نمیزنید؛ نسبت به این خطا معصوم هستید.
پس عصمت مراتب دارد و نسبی است. هر چه علم و اراده قویتر میشود، عصمت بیشتر میشود. بعد میرسد به یک حدی که دیگر هیچ نوع گناهی از شخص سر نمیزند، حتی خطایی هم سر نمیزند. فقط معصیت نیست، دیگه دچار خطا هم نمیشود، دچار نسیان هم مثلاً نمیشود. اصل حکومت متعلق به یک چنین کسانی است. و این را هم از توحید نتیجه میگیرند.
ببینید رابطه ولایت و توحید روشن باشد. میگوید این مبنای او این است که اگر شما توحید در خالقیت و مالکیت را پذیرفتی، بعد توحید در ربوبیت را پذیرفتی، دیگه منطقاً توحید در حاکمیت را باید بپذیری. توحید در مالکیت، توحید مالکی و توحید ربوبی که با هم ضمیمه میشوند، توحید در ربوبیت تشریعی و انحصار حاکمیت در حکومت الهی و حاکم الهی اثبات میشود. این هم گام دوم.
بنابراین میگوییم که نصب حاکم در جامعه، فقط و فقط به دست خداوند است. حتی پیامبر اکرم(ص) هم اختیار ندارد. دست پیامبر هم نیست. شیعه میگوید که در غدیر، پیامبر فرمان خدا را ابلاغ کرد، نه نظر شخصی خود را. هرچند نظر شخصی خود او هم همین بود، اما آنچه که در غدیر ابلاغ شد، فرمان خداوند بود. این فرق آن است. اصلاً یک تعبیری هم از رسول خدا نقل شده است که «هَذَا أَمْرٌ سَمَاویٌّ». رئیس قبیله بزرگی آمد گفت آقا خیلی خب، ما بعد از مدتها درگیری و مذاکره و اینها، گفت ما مسلمان میشویم، تسلیم تو میشویم، با تو بیعت میکنیم، رهبر ما باش، به شرطی که شما بعد از خودت قول بدهی که رهبری بیاید در ما و رئیس قبیله ما بشود، بعد از شما رهبر بشود. پیامبر لبخندی زدند و فرمودند: «هَذَا أَمْرٌ سَمَاویٌّ»؛ این مسئله رهبری و حاکمیت، مسئله آسمانی است، دست من هم نیست که بخواهم معامله با شما کنم. میخواهید مسلمان بشوید، میخواهید نشوید. ما اینجا نمیتوانیم با شما معامله کنیم. حالا شیعه معتقد است چنین رهبران معصومی بشری وجود دارند و خداوند اینها را نصب کرده است؛ گاهی مستقیم به اسم امام(علیهالسلام)، گاهی هم پیشوایانی نه به نام، اما امام؛ نه معصوم، اما عادل، که مربوط به عصر غیبت میشود.
نکته بعدی این است که در مسئله حاکمیت و ولایت سیاسی، وقتی از حاکمیت اولیای الهی بحث میکنیم، باید جانشینان پیامبر اکرم(ص) سنخیت معنوی داشته باشند. شباهت کافی نیست، سنخیت لازم است. دقت کنید؛ شباهت ممکن است بین غیرمعصوم با پیامبر هم باشد. امام خود ما خیلی صفات انبیاء را داشت، صفات الهی داشت، ولی ما او را معصوم نمیدانیم. یک چیزی فراتر از حتی عالیترین سطح شباهت، به نام سنخیت لازم است. رهبری یک تعبیری در مورد امام(ره) دارد، تعبیر قشنگی است، میگوید: امام(ره) تا مرز عصمت پیش رفت. و ما آدمهایی دیدیم یا شنیدیم که واقعاً هیچ کس از اینها هیچ گناهی ندیده است، هیچ گناهی ندیده است، ولی در عین حال باز ما اینها را معصوم حساب نمیکنیم.
آن اصل بعدی که عرض کردیم این است: انبیاء مظهر اقتدار خداوند بین بشر بودند و هدف آنها تأسیس جامعه جهانی بر اساس ارزشهای توحیدی و الهی بوده است؛ مظهر قدرت خدا روی زمین، حاکمیت خدا بر بشر بودهاند. حالا این امر پس از پیامبر باید استمرار پیدا کند؛ بقیه بشریت هم نیازمند به این نوع رهبری الهی هستند، نه فقط آنهایی که زمان پیامبر بودهاند.
استمرار حاکمیت به شرطی است که آن معنویت پیامبر هم باید باشد، از همان سنخ معنویت باید باشد. متناسب با او، استمرار وجود هر کسی متناسب با صفات اوست؛ یعنی ارزشهای وجود پیامبر(ص) باید در کسی که استمرار وجود پیامبر است، منتهی به اندازه ظرفیت آن شخص حفظ بشود. ظرفیت علی بن ابیطالب(ع) از ظرفیت پیامبر کمتر است. ظرفیت اهل بیت(ع) به اندازه ظرفیت پیامبر اکرم(ص) نیست، پایینتر است، اما از ظرفیت بقیه بالاتر است. پس اینها به خلافت و به ولایت پس از پیامبر اولی هستند. این میشود توضیح فلسفه حاکمیت علی بن ابیطالب(سلاماللهعلیه) تا امام زمان. آن وقت این فاصله غیبت اتفاق میافتد.
نکته بعدی در این است که پیامبر اکرم رفت، اما صحبت از ۲۵۰ سال داریم میکنیم و بعد بحث غیبت تا امروز و تا ظهور. پیامبران دیگه بین ما نیستند، اما تربیت الهی و آن سازندگی پیامبران باید ادامه داشته باشد. این هم وجه دیگری برای ضرورت حاکمیت اولیای خدا بعد از انبیاء، و به طور خاص در زمان در آن دو و نیم قرن اهل بیت است؛ یعنی اگر هدف از دین، فلسفه دین، هدف بعثت، تزکیه و تعلیم است و پیامبر دیگری نمیآید، این نهضت تعلیم و تربیت چگونه ابدی بشود؟ چطور ابدیت او تضمین بشود؟ فقط وقتی که این تربیت الهی استمرار پیدا کند و این تربیت به دست اهل بیت استمرار پیدا کرد و ظرف دو و نیم قرن چنان نهادینه شد که دیگر عصر غیبت ولو هزاران سال طول بکشد، ملاکها دست ما هست. یعنی حتی میتوانیم وقتی که مستقیم با معصوم ارتباط نداریم، میتوانیم راه و چاه را تشخیص بدهیم. مبانی هست، ملاکها هست، روشمند و. روش درست هست، میشود؛ معنی آن این نیست که خطایی نمیشود، خیانتی نمیشود، سوءاستفاده نمیشود، تحریف نمیشود، کلاهبرداری دینی و مذهبی به اسم شیعه و اهل بیت نمیشود؛ چرا، صدها امام زمان قلابی تا حالا ظهور کرده، همین الان چندتا خدا در زندان هستند، چند تا خدا، پیامبر هست، حضرت عیسی هست، خضر هست، همه اولیاء جمع هستند. کلاهبرداری شده، میشود، اما راه وصول به حق بدون کلاهبرداری باز است. بنابراین، یک موقعی ممکن است کسی بگوید آقا این چیزهایی که شما میگویید، اینها که فقط در آن ۲۵۰ سال نبوده است، این نیاز به استمرار با حضور معصوم اگر فقط تأمین میشود، خب این هزار و خردهای سال که معصوم نیست، پس چه میگویید؟ هر چه اینجا میگویید، راجع به قبل آن هم بگویید.
اصلاً یکی از شبهاتی که این تیپها و جریانهای ضد امامت مطرح میکنند همین است که میگویند ما میگوییم چرا امامت بعد از پیامبر ضرورت دارد؟ شما میگویید که خب بعد از پیامبر اگر ائمه نبودند، چنین و چنان میشد. شما میگویید که بدون حضور امام معصوم در جامعه، دین ناقص است. بنابراین ضرورت داشته بعد از پیامبر، امام باشد. بعد سؤال میکنند خب الان چی؟ شما شبهه را دو و نیم قرن به تأخیر انداختید. هر اتفاقی که در زمان امام زمان در غیبت افتاد، این هم که همان اشکال را دارد. متوجه هستید؟
اگر فقدان دسترسی به معصوم، باعث ناقص ماندن دین و نبوت است، چرا بلافاصله بعد از پیامبر نباشد؟ اگر نیست، چرا بعد از غیبت امام زمان باشد؟ این سؤال ببینید این است، میگویند که شما بر ضرورت امامت پس از نبوت، استدلال میکنید به این که میگویید که اگر ائمه نباشند، چنین میشود و چنان میشود و دین ناقص میماند. بعد که میگوییم خب این دلیل اگر درست است، معنی آن این است که تا قیامت باید امام معصوم باشد، غایب نه، در دسترس. خب این حرف را همان زمان پیامبر بگو، بعد از پیامبر چرا همین را نگفتی؟
خاتمیت با توجه به این دو و نیم قرن است. یعنی اگر وصایت و اهل بیت، علی و فاطمه و اوصیاء پیامبر نبودند، بله این اشکال وارد بود. تا همین دو و نیم قرن، پروژه نبوت... چرا میگوید: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ»؟ یعنی با مسئله وصایت و امامت، «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ» دین را اثبات میکند. یعنی اگر پروژه ۲۵۰ ساله نبود، خاتمیت مشکل داشت. ولی این ۲۵۰ سال، هدایت و تربیت در موقعیتهای مختلف چنان صورت گرفت، حاکم باشی، محکوم باشی، زندان باشی، شهید باشی، در شرایط مختلف نشان دادند، ببینید این فکر کنید یک نفر است ۲۵۰ سال در ۱۰ موقعیت قرار گرفته است؛ یا مثل علی بن ابیطالب(ع) بزرگترین حاکم تاریخ و جهان است، ابرقدرت عالم است، یا مثل امام حسن حکومتش سرنگون شده، براندازی شده، یا مثل حسین(ع) ۷۰ به دهها هزار ایستاده، یا مثل امام سجاد(ع) در خفقان مطلق است که فرمود بعد از کربلا چنان همه ترسیدند و از ما فاصله گرفتند که دیگر ما میخواستیم بشماریم شاید ۱۰ نفر دیگر جرأت نمیکردند دور و بر ما بیایند، یا مثل زمان امام باقر(ع)، یا مثل زمان حضرت رضا(ع) است که دوباره اینقدر قوی میشود شیعه که حکومت وا میدهد و مجبور میشود امتیاز بدهد، یا یا یا...
بله، این ۲۵۰ سال، این دو و نیم قرن، این پروژه کامل شد که نشان داد چگونه بدون حضور پیامبر و امام معصوم، خط و ربطها دیگر روشن است. میتوانید دینتان را حفظ کنید، میتوانید مسیر را تشخیص بدهید. بهترین دلیل آن هم این است که بعد از ۱۴۰۰ سال، یک چنین انقلاب عظیمی امام آمده انجام داده، دوباره برگشت پرچم انبیاء در جهان بالا رفت. دوباره موج دینگرایی و دیننمایی باب و رایج شد.
هشتگهای موضوعی