زنان عاشورایی، مجاهدان بی نام (وقتی مردان، نامرد شدند)
نشست (خط حسین (ع)، باطل السحر استکبار) - مشهد - عاشورای 1404
بسمالله الرحمن الرحیم
بعضی از زنان عاشورایی هستند که مردم نام بعضی از این خانمها را کمتر شنیدهاند و اینها کارهای بزرگی را انجام دادهاند، اما اصلاً نام آنها خیلی برده نمیشود بهتر است بدانیم که چه زنانی، چه فداکاریهایی را در گوشههای ماجرای کربلا انجام دادهاند.
یکی از آنها فاطمه، دختر امام حسین(ع) است که سخنرانیهای او در مسیر باقی مانده است. او با همسرش که پسر امام حسن(ع) است، در کربلا حضور دارد. شوهر او، حسن مثنی، یعنی حسن شماره2 است. او به شدت مجروح میشود و تا مرز شهادت در میان شهدا میافتد. دشمن فکر میکند که او شهید شده است. خود این خانم هم اسیر شده است. طبق نقلها، سن او حدود بیست سال بوده است؛ البته بعضی سن او را کمتر و بعضی بیشتر میگویند. بخشهایی از سخنرانیهای دختر امام حسین(ع) باقی مانده است که نشان میدهد که یک دختر خانم نوزده- بیست ساله با آن وضعیت در اسارت چطور موضع میگیرد.
شوهر ایشان که بیهوش میشود، بعد از این که آنها میروند و جنازهها به صورت بیسر و تکهتکه در بیابان افتاده است، بعضی از اعضای قبیلهی آنها که اینها را میشناختند، هرچند از نظر سیاسی میگفتند ما بیطرف هستیم، ولی به خاطر رابطه فامیلی آمدند. آنها او را از بین شهدا پیدا کردند و مخفیانه به کوفه بردند و او را معالجه کردند. بعد از مدت زمانی هم او مخفیانه به مدینه رفت و همسرش که در زمره اسیران بود، به سوریه و شام رفت. بعدها شوهر ایشان قیام مسلحانهای را همراه با گروه دیگری علیه حکومت آغاز کرد و آن قیام کمی هم پیروز شد، ولی بعد دوباره آنها شهید شدند. این خانم پس از آنکه از اسارت برگشت، همیشه... بعدها هم او به مصر هجرت کرد. الآن قبر ایشان در مصر یک زیارتگاه مقدس است که مردم سنی و غیر سنی، همه اینها به زیارت او میروند. او به عنوان یک معلم، استاد اخلاق و استاد دین شناخته میشود. در آنجا هم چند بار او را محاصره کردند و در اواخر عمر او، به او گفتند که دیگر نباید صحبت کنی، چرا که او یک جنبش انقلابی علوی را در مصر و شمال آفریقا راه انداخته بود.
حالا یک یا دو مورد از سخنرانیهای او را بیان میکنم تا ببینید چطور بحث میکند. سن او را از هفده سال تا مثلاً بیست و یک یا بیست و دو سال گفتهاند. اما بعضی از خانمهای دیگر هم هستند که حتی در قضیه عاشورا در کوفه، زمانی که کوفه سقوط کرد و به دست دشمن افتاد و آنها دستگیری و اعدام را آغاز کردند، ایستادگی کردند. آنها سران قبایل را خریدند و به هر کدام به ارزش پول امروز، میلیاردها میلیارد تومان پول دادند. آنها گفتند: اگر با حسین باشید، شما را همینجا اعدام و تکهتکه میکنیم؛ چنانکه جنازههای بعضی از اینها را در خیابانها و کوچههای کوفه به دار آویختند. آنها گفتند اگر با حسین باشید، عاقبت شما این است و اگر با ما باشید، به هر کدام از شما اینقدر میلیارد پول میدهیم که ما آن را با پول امروز حساب کردیم و میلیاردها تومان به هر کس، یعنی به آن سران آنها دادند.
در این فضای خفقانِ کوفه، بعضی از خانمها هستند که نام آنها برده نشده است، ولی اینها خودشان به تنهایی علیه حکومت قیام کردند. مثلاً در کربلا همه شهید شدند و سرهای بریده و اسیران را آوردند یا دارند میآورند. دو- سه خانم به صورت جداگانه هستند؛ یکی از آنها مثلاً خانمی است که متوجه میشود شوهر او قبلاً با امام حسین بیعت کرده، ولی اکنون بیطرف شده و از روی ترس، خود را کنار کشیده است. چون حکومت اعلام کرد ما فرد بیطرف نداریم و هر کسی هم که باقی مانده است، یا دشمن ما است یا باید با حسین دشمنی کند. ما اجازه نمیدهیم کسی در این میان بیطرف بایستد؛ و اگر قبلاً هم اشتباهی مرتکب شدهاید و به حسین نامه نوشتهاید، حالا باید بیایید و در کشتن حسین شرکت کنید، وگرنه اعدام میشوید.
به همین دلیل عدهای از این افرادی که به کربلا آمدند و امام حسین را میزدند، همین مردم کوفه بودند که برای او نامه نوشته بودند؛ آنها هم امام حسین را میزدند و هم خودشان گریه میکردند. آنها تا این حد انسانهای بیشخصیتی بودند که میگفتند ما را به زور آوردهاند و ادعاهایی از این قبیل میکردند!
یکی از خانمهایی که در این شرایط، یعنی در شرایطی که همه ترسیدهاند و سکوت کردهاند، میبیند که شوهر او همراه با ارتش حکومت به سمت کربلا رفته و بازگشته است. او به شوهر خود گفت تو کجا بودی؟ شوهر او گفت: ما مجبور شدیم و ما را به کربلا بردند و ما دیگر چارهای نداشتیم. همسر او گفت آیا تو به سپاهی رفتی که با پسر پیامبر جنگید؟ شوهر او گفت مجبور بودم. سپس همسر او گفت: این چیست که در دست توست؟ شوهر او گفت: هیچی، اموال اینها را که غارت میکردند، حالا یک کلاه یا چیز دیگری هم نصیب ما شده است. دیگه با خودم گفتم اگر ما برنداریم، شخص دیگری آن را برمیدارد؛ چه اشکالی دارد؟ حالا که متأسفانه این اتفاقات رخ داده است، دستکم کلاهی هم نصیب ما بشود! همسرش به صورت شوهر او تف میاندازد، آن کلاه و آن چیزی را که او آورده بود تکهتکه میکند و لباس را به کوچه پرت میکند و میگوید: تا آخر عمر من، نمیخواهم حتی برای یک لحظهی دیگر تو را ببینم و من با تو زیر یک سقف زندگی نخواهم کرد. و او رفت. در جایی نقل شده است که او حتی آمد تا شوهر او را کتک هم بزند؛ یعنی به شوهر او سیلی زد و گفت: زندگی با تو، با مردی که تا این حد پست و خوار است، حرام است.
مورد دیگر، همسر دوم مختار است که شما حتماً او را در فیلم هم دیدهاید. همسر اول او، زنی مانند بسیاری از زنان دیگر در آن زمان بود که به دنبال پول، طلا، زندگی و اینگونه مسائل بود. او مذهبی بود، ولی حاضر به فداکاری نبود؛ و هنگامی که وضعیت شوهر او خوب بود، مدام ابراز وفاداری میکرد، اما وقتی اوضاع خطرناک شد، به شوهر او میگفت تو ما را به این بدبختی انداختی. اما این همسر دوم او، با این که پدر او حاکم کوفه بود و در زمره کارگزاران دستگاه حکومت معاویه و امثال او قرار داشت (البته او کمی متعادلتر بود و خیلی وحشی نبود)، دخترِ او بود و همسر مختار شد. او خانم بسیار مؤمن و انقلابیای بود؛ و حتی پس از شهادت مختار که چند سال پس از واقعه کربلا و در مسیر انتقام خون امام حسین رخ داد و سرانجام مختار شهید شد، او اسیر شد. او را نزد حاکم بردند. حاکم از او پرسید نظر تو دربارهی مختار چیست؟ او گفت مختار مردی مؤمن و فداکار بود و من افتخار میکنم که سالها در کنار این مرد بودم و او در راه دین خدای او شهید شد. حاکم گفت نظر تو دربارهی ما چیست؟ او گفت شما گروهی انسان ظالم هستید که با زور و خونریزی به قدرت رسیدهاید. یعنی او در اسارت اینگونه محکم ایستادگی کرد.
مورد دیگر خانمی به نام اسماء است که همسر او ولید بن عتبه، همان ولید مشهوری است که شما او را در فیلمهای مختار و فیلمهای دیگر دیدهاید. همان ولید که حاکم مدینه بود. شوهر او فردی خائن و پست از بنیامیه و بسیار فاسد بود. ولی خود این خانم، در همان ابتدایی که امام حسین(ع) میخواهد از مدینه به سمت مکه و سپس کربلا برود و ولید با خبر مرگ معاویه آمده است و میخواهند از همه بیعت بگیرند، در همان نیمهشب به در خانه امام حسین میروند و میگویند باید بیایید، کار فوری پیش آمده است و باید نزد ولید، حاکم مدینه بیایید. امام حسین همراه با دهها نفر از مؤمنین که میگویند ما هم به صورت مسلحانه میآییم. امام(ع) به آنها میگوید شما در اطراف کاخ موضع بگیرید و من داخل میروم؛ اگر دیدید من بیرون نیامدم، حمله کنید و بیایید کاخ را تصرف کنید.
ولید در جلسه با امام حسین ابتدا کمی مؤدبانه و فریبکارانه میخواهد بگوید که همه با یزید بیعت کردهاند و شما هم باید بیعت کنید، سپس امام حسین(ع) پاسخ او را تند میدهند و بعد ولید به امام حسین توهین میکند. همسر ولید از اتاق مجاور دارد این صداها را میشنود که شوهرش ولید، دارد با امام حسین تند صحبت میکند و امام حسین(ع) هم فرمودند و تهدید کردند و گفتند من نظر خود را در روز روشن و نزد همه اعلام خواهم کرد، نه این که در اینجا به صورت پنهانی در کاخ بگویم. بعد از این که ایشان رفت، این خانم علیه شوهر خود (ولید) که حاکم شهر مدینه است، مشاجره میکند و با شوهرش در همان شب دعوای شدیدی میکند که تو چطور و چرا با پسر پیامبر اینگونه صحبت میکنی؟ یعنی حتی بعضی از همسران اینها تحت تأثیر حضرت زینب(س) و زنان اهلبیت(ع) قرار میگرفتند. حتی میدانید که حضرت زینب و همین جناب فاطمه در شام در کاخ یزید بهگونهای صحبت کردند که حتی همسران و دختران یزید به گریه افتادند. یعنی آنها اینگونه صحبت کردند؛ و حتی یکی از همسران یزید و چند تن از دختران یزید به یزید اعتراض کردند. از جمله زمانی که همین فاطمه، دختر امام حسین(ع) به یزید رو کرد و گفت دختران پیامبر را بدون حجاب آوردهای و دختران و همسران خود تو را پشت پرده بردهای؟ آیا تو شرم نمیکنی؟ و او صحبت چند دقیقهای انجام داد که بعد یزید صحبت او را قطع کرد. اما با همین صحبت، همسران و دختران خود یزید و کارگزاران دستگاه حکومتی که در آنجا حضور داشتند، خودشان به گریه افتادند و او کاری کرد که حتی همسران و دختران خود آنها به یزید اعتراض کردند. ببینید تأثیر کلمات حضرت زینب(س) و جناب فاطمه(س) چگونه است.
نمونهی دیگر خانمی به نام امعبدالله است که شوهر او به نام "مالک بن نُصیر" در زمره سپاه یزید است. این خانم متوجه میشود که شوهر او در زمره سپاه یزید به سمت کربلا رفته است تا امام حسین را به شهادت برسانند. زمانی که آنها بازمیگردند، او در بین راه میرود و خود را به شوهرش میرساند و در برابر جمعیت به شوهرش توهین میکند و میگوید تو با این کاری که انجام دادهای، تا آخر عمر تو نجس هستی و دیگر رابطهی بین من و تو قطع شد.
اینها افرادی هستند که تا به حال نام آنها را نشنیدهاید؛ اینها همسران نیروهای دشمن هستند. شوهران آنها خیانت کردهاند و جنایت میکنند، ولی همسران آنها در برابر آنها ایستادهاند.
یک خانم دیگر، وقتی همه ترسیدند و خفته شدند یک دفعه میبینند یک خانمی آمده که شمشیر و نیزهای در دستش است. او در خیابانها میبیند همه میگویند خیلی خب فتنهی حسین تمام شد! این خانم میگوید نه، تمام نشده است. آنها میگویند چرا تمام شد! این خانم میگوید نه، شما من را نکشتهاید. حالا شما دقت کنید که واقعه کربلا تمام شده و همه شهید یا اسیر شدهاند. آنها میگویند تمام شد، اما این خانم که خانمی جوان است، با اسلحه به خیابان آمده است و میگوید نه، تمام نشده است، من هم در زمره آنها هستم؛ من را هم بکشید. این کارها بسیار به شجاعت نیاز دارد؛ این در شرایطی است که همهی مردان و زنان سکوت کرده و ترسیدهاند و به غلط کردن افتادهاند، اما این خانم به تنهایی آمده و میگوید نه، من هم در زمره کسانی هستم که شما آنها را کشتهاید و من هنوز زنده هستم. و او درگیر میشود. چند نفر میآیند تا او را دستگیر کنند، اما با شمشیر با اینها درگیر میشود و یکی- دو نفر از اینها را زخمی میکند و خودش شهید میشود. اینها هم همسرانی هستند که نام آنها را هم کسی نشنیده است.
خانم دیگر، جناب امّ وهب، همسر عبدالله بن عمیر است. این خانم خودش در کربلا شهید شد؛ این زن از شهدای کربلا است. او همراه با شوهرش آمده و به امام حسین ملحق شدهاند. در حالی که یاران امام یکییکی میروند و شهید میشوند، او شوهر خود را مدام تشویق میکند و میگوید که از شهدا عقب نمانی. و بعد من هم باید در اینجا همراه با تو شهید بشوم. او مدام به شوهر خود میگوید زود باش، همه دارند شهید میشوند و من و تو در کربلا باقی ماندهایم. او شوهر خود را تشویق میکند که زودتر شهید بشود. و بعد میبینند که دست او شمشیر نبود ولی ستونِ یکی از خیمههای کوچک را که متعلق به کودکان است برداشت و به دنبال شوهر خود راه افتاد و به جلو میروند. او همانطور که با یک چوبدستی میآید، مدام به شوهرش میگوید قربان تو بروم، پدر و مادر من فدای تو، برو و در راه حسین کشته شو. به شوهرش میگوید برو و برای پاکان نسل پیامبر بجنگ. وقتی شوهرش دید که همسرش هم دارد با او میآید، به همسرش گفت من که دارم میروم تا شهید بشوم، تو به کجا میآیی؟ او آمد تا همسرش را نزد خانمها بازگرداند تا به داخل خیمه برود. همسرش گفت من با تو زندگی کردهام و با تو میمیرم؛ ما باید با هم برویم» و نقل شده است که او همسرش را مدام به زور به سمت خانمها میبرد و میگفت: تو برگرد نیا. اما این زن به لباس شوهرش چسبیده بود و میگفت: من اجازه نمیدهم تو تنها بروی؛ من و تو باید در کنار هم شهید بشویم؛ من هم میخواهم همراه با تو جان بدهم؛ ما میخواهیم با هم برویم.
امام حسین دیدند که این خانم ول نمیکند و میخواهد همراه با شوهرش برود تا شهید بشود، به آن خانم فرمودند: شما برگردید، خدا به تو پاداش نیکو بدهد؛ تو و شوهرت هر دو اهل بهشت هستید، ولی لازم نیست شما بجنگید؛ بازگردید و با خانمها باشید، شما وظیفهی جنگیدن ندارید. چون امام حسین به او فرمودند، او برگشت و نشست. حدود ده - بیست دقیقهای گذشت که شوهر او چند نفر از دشمنان را از پا درآورد و بعد بر زمین افتاد، در حالی که مجروح شده بود و خونریزی داشت و در حال شهید شدن بود. یک نفر گفت فلانی بر زمین افتاده و دارد شهید میشود. همسرش وقتی این سخن را شنید دیگر صبر نکر از بین خانمها بلند شد و خودش را به وسط میدان نبرد بالای سر شوهری که دارد شهید میشود رساند و سر شوهرش را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: «بهشت گوارای تو باد.» سپس گفت: «منتظر من باش.» او بلند شد، شمشیر او را برداشت و به نیروهای دشمن حمله کرد و چند نفر از نیروهای دشمن را مجروح کرد؛ نقل کردهاند که یک نفر را هم کشت. بعد دوباره بالای جنازه شوهرش برگشت و او را در آغوش گرفت. شمر گفت این زن مثل این که خیلی شوهرش را دوست دارد، زود او را نزد شوهرش بفرستید! در این هنگام دو – سهتا نیرو آمدند و با گرز و ابزارهای بسیار محکم بر سرِ این خانم کوبیدند و او هم در کنارِ پیکر شوهرش شهید شد.
خانم دیگری که نام او هم امّ وهب است و نباید با این خانم اشتباه گرفته شود. او همان ام وهبی است که شما او را در این فیلمها دیدهاید. او مسیحی است؛ خودش، پسرش و عروسش، همه اینها مسیحی بودند. اینها در همان روزها و همان ایام در مسیر راه به امام حسین رسیده بودند و با او گفتگو کرده بودند و در همان روزها مسلمان شدند. آنها با یکی یا دو جلسه که با امام حسین گفتگو کردند، وهب، مادرش و همسرش به کاروان امام حسین(ع) آمدند. آنها تا کربلا آمدند. در نبرد کربلا در روز عاشورا، وهب که تازه مسلمان شده بود، سوار بر اسب به قلب لشکر نیروهای دشمن زد و حدود هشت نفر از نیروهای دشمن را به هلاکت رساند و خودش به شدت مجروح شد. او در حالی که خونریزی شدید داشت، اسیر شد. آنها او را نزد عمر سعد بردند. عمر سعد گفت گردن او را قطع کنید؛ بزنید و سر او را ببرید. آنها این کار را انجام دادند. سپس عمر سعد گفت حالا سر او را پیش حسین و مادرش بیندازید! آنها آمدند و سر وهب شهید را پرت کردند. این همان زنی است که مسیحی تازه مسلمان شده بود و عاشق پسرش بود؛ او آمد سر پسرش را برداشت و به سمت سپاه یزید آمد. او در نزدیکی خط دشمن، سر پسرش را به طرف آنها پرتاب کرد و گفت چیزی را که ما در راه خدا دادهایم، پس نمیگیریم. آیا تو فکر کردهای که با بریدن سرِ وهب، ما پشیمان شدهایم و ترسیدهایم؟! و خودش هم اسلحه و شمشیر برداشت و به سپاه دشمن حمله کرد و گفت حالا من را هم بزنید! امام حسین(ع) ایشان را صدا زدند و فرمودند تو و پسرت چند روز است که مسلمان شدهاید شما مسیحی بودید، اما الآن تو و پسرت همراه با جد من، پیامبر خدا، در بهشت هستید. در بعضی از نقلها هم آمده که او به مبارزه با دشمن ادامه داد، با وجود این که امام حسین فرموده بودند لازم نیست شما بجنگی، ولی او این کار را انجام داد و خودش هم شهید شد.
مورد دیگر در کوفه، خانمی است که دختر عبدالله بن عفیف است. عبدالله بن عفیف از اصحاب پیامبر بود؛ او پیر و نابینا شده بود و چشمان او نمیدید. زمانی که سرهای شهدا و امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) و اینها را آوردند، ابن زیاد در مسجد کوفه سخنرانی کرد و گفت ما پیروز شدیم و اینها شکست خوردند و از بین رفتند. آنها مردم را به زور و عدهای را هم با پول و عدهای را از ترس آوردند. ابن زیاد در آنجا به امام حسین توهین کرد. وقتی این عبدالله بن عفیف که پیرمردی نابینا در میان جمع بود این حرف را شنید، فریاد زد و به ابن زیاد گفت: ای مردک! تو داری به کسی توهین میکنی که در آغوش پیامبر بزرگ شد و پیامبر نام او را انتخاب کرد و هنگامی که در زمان نماز کودک بود، بر دوش پیامبر سوار میشد و پیامبر سجدههای خود را آنقدر طول میداد تا او هر وقت که خواست پایین بیاید. هر چه به حسین، پدر او، مادر او و حسن گفتی، نثار خودت باد. شما گروهی دروغگو و جنایتکار هستید. ابن زیاد میخواست بگوید حسین دروغگو و کلاهبردار بود! بعد مأموران آمدند تا او را دستگیر کنند؛ ابن زیاد دستور داد او را دستگیر کنند، اما قبیلهی او در کنار او ایستادند. این تعصبات قبیلهای هنوز هم وجود دارد؛ همین الآن هم در همهجا، از جمله در بخشهایی از برخی کشورهای عربی و در همین ایران هم در بعضی جاها وجود دارد که اصلاً به حق و باطل و... کاری ندارند و میگویند این شخص عضو قبیلهی ماست و اجازه نمیدهیم او را دستگیر کنید. دهها نفر از اعضای قبیلهی او آمدند و از او حمایت کردند و گفتند ما اصلاً با حسین و یزید کاری نداریم؛ این شخص از بزرگواران قبیله ما است و اجازه نمیدهیم او را دستگیر کنید. حکومت ترسید که جنگ داخلی در کوفه راه بیفتد؛ بنابراین مأموران هیچ چیز نگفتند و ابن زیاد گفت: بگذارید به خانه خود برود؛ بعد شب بروید او را دستگیر کنید. شب یا فردای آن روز که مأموران رفتند تا او را بیاورند، دختر او که باز یکی از قهرمانان کوفه است و هنگامی که اسیران کوفه را آوردند، او به جلوی اسیران میرفت و به آنها تسلی و دلگرمی میداد و علیه حکومت سخن میگفت. دختر او با این مسائل سیاسی هم آشنا بود به پدرش گفت: پدر! اینها تو را رها نمیکنند. پدرش گفت من میدانم؛ تو شمشیر من را بیاور. دخترش گفت پدر! آخه چشمان تو نمیبیند؛ چطور میخواهی با اینها بجنگی؟ پدرش گفت حالا چشمان من هم نمیبیند، بیشتر از چند نفر را هم که نمیتوانم بزنم؛ حالا چه کسی را بزنم و چه نزنم، اینها در هر صورت من را میکشند. او به دخترش گفت: تو به خانه فامیلها و در آنجا مخفی شو؛ بعد هم که من شهید میشوم، تو مراقب خود تو باش. دختر ایشان گفت: نه، من نمیروم؛ من چشمان شما میشوم. این نیروها که میآیند، هر کدام که به شما نزدیک میشوند، من به شما میگویم؛ مثلاً به چپ شمشیر بزن، به راست بزن، به عقب برو، به جلو بیا؛ من چشمان شما میشوم و حواس شما به من باشد. این خانم در کنار پدرش میایستد و آن نیروهای حکومتی میآیند؛ ده - بیست نفر از بالای پشتبام و روی دیوار در این طرف و آن طرف حضور دارند و این دختر در کنار پدرش، به صورت دونفری با هم شمشیر میزنند تا این که پدرش به شهادت میرسد.
نمونهی دیگر، خانمی به نام دُلهُم است. شوهر او زهیر است. زهیر قبلاً در زمره مخالفان امیرالمؤمنین(ع) بوده است. او قبلاً عثمانی مذهب بود؛ حتی نقل شده است در زمان امیرالمؤمنین(ع) او مخالف و دشمن علی بود، اما بعداً معلوم شد که او از انسانهای مریض و فاسد نیست؛ بلکه از این افرادی بود که بازی میخورند و تحلیل درستی از مسائل ندارند و بیاطلاع بود. همین الآن هم همینطوری است؛ الآن هم گاهی در صف دشمن، انسانهایی هستند که انسانهای بدی نیستند، بلکه ناآگاه هستند و هنگامی که آگاه میشوند، میبینید که به این طرف میآیند و چقدر انسانهای خوبی میشوند؛ چنانکه انسانهایی در این طرف هستند با سوابق خوب، نماز، زیارت، دعا و عبادت، اما بعداً میبینید در زمره کثیفترین انسانها میشوند.
شما میدانید همین شمر که نام او را میشنوید، خیال میکنید که شمر انسانی فاسد، شرابخوار و بیدین بوده است در حالی که شمر سردار علی بود. شمر بیست سال قبل در جنگ صفین، در کنار حسن و حسین در جبهه علیه معاویه جنگیده بود؛ شمر جانباز شده بود، شمر پیاده به زیارت خانهی خدا رفته بود، شمر نماز شب میخواند و شمر انسان مذهبیای بود؛ شمر نذر کرد اگر فتنه حسین را خاموش کردیم، مسجد میسازم و یک مسجد بزرگی ساخت؛ تمام اینها به خاطر کینهها و مسائل شخصی بود. حالا شما ببینید شمر که سردار و جانباز علی بود، از این طرف جبهه، بیست سال بعد به آن طرف میرود و سردار یزید میشود و سر امام حسین را میبرد!
از این طرف، زهیر بیست سال قبل در طرف نیروهای بنیامیه و ضد علی است. او بعد از مدتی سیاست را کنار میگذارد و میگوید: من دیگر کاری به سیاست ندارم و به دنبال تجارت میرود و یک تاجر ثروتمند حسابی میشود. او متدین و مذهبی است، ولی میگوید: من دیگر نه با علی کار دارم و نه با معاویه؛ اصلاً به سیاست کاری ندارم. در مسیر کربلا، او حتی به طور اتفاقی فهمید امام حسین(ع) هم دارد به سمت کوفه حرکت میکند؛ او هم که از تجارت برمیگشت، همراه با خانوادهی خود و کاروان خود داشت به سمت کوفه میرفت، ولی برای این که با امام حسین(ع) روبهرو نشود و برای این که بعداً نگویند او هم با حسین بوده است، و برای این که مجبور نشود با امام حسین روبهرو بشود که مثلاً دچار رودربایستی و اینطور مسائل بشود، عمداً میگوید ما در دورترین جا از کاروان امام حسین، مثلاً چندین کیلومتر آنطرفتر چادر کاروان را میزنیم تا اصلاً ما کاری با اینها نداشته باشیم. امام حسین شخصی را به طرف کاروان او میفرستند که بگویند شنیدهایم زهیر در آنجا است؛ بروید و به او بگویید که حسین با تو کار دارد. آن فرستاده میآید و به او میگوید: من از طرف حسین بن علی هستم؛ کاروان ایشان مثلاً چند کیلومتر آنطرفتر است و از شما خواستهاند که بیایید تا او شما را ببیند. زهیر گفت: سلام من را به پسر پیامبر برسانید؛ احترام ایشان واجب است ما ارادتمند هستیم؛ چشم حالا ببینیم... ظاهراً یک بار دیگر هم شخصی را میفرستند، حالا در همان روز یا فردای آن روز یا چند ساعت بعد؛ اما زهیر باز میگوید بسیار خوب، ولی نمیرود. اما همسر او، یعنی همسر زهیر، باز در اینجا کار بزرگ را انجام میدهد. او میآید و به شوهرش میگوید تو از نظر سیاسی با حسین همراه نیستی، اما مگر حسین پسر پیامبر نیست؟ مگر در این که او در این دوران از همهی مردانی که میشناسی پاکتر و مؤمنتر است، شکی داری؟ اصلاً فرض کن میخواهند مطلب یا چیزی را به تو بگویند؛ در نهایت میروی و پاسخ منفی میدهی، ولی این کار تو بیادبی است. بسیار زشت است که حسین دارد شما را صدا میزند و شما نمیروید! زهیر به خاطر صحبتهای همسرش بالاخره شرمنده میشود و میگوید بسیار خوب، من میروم تا ببینم او چه میگوید؛ زود میآیم؛ شما آماده شوید تا برویم؛ ما نباید در اینجا باشیم و نباید با اینها همراه شویم. این کاروان دارد به سمت خون میرود؛ اینها دارند به سمت دریاچهی خون میروند؛ اینها اصلاً معلوم نیست زنده بمانند؛ حالا من به احترام پیامبر میروم تا ببینم او چه میگوید. همسرش میگوید زهیر رفت و مثلاً حدود یک ساعت بعد برگشت؛ من دیدم اصلاً این زهیر، آن زهیرِ قبلی نیست و کاملاً عوض شده است. من دیدم که او اولاً خیلی سرحال است؛ بعد آمد به من گفت: خانم! وسایل و کاروان را جمع کن و شما همراه با کاروان بروید؛ من الآن تمام اموالم را به نام تو میکنم و همین الآن هم تو را طلاق میدهم؛ شما به کوفه بروید؛ من دیگر از این به بعد همراه با حسین هستم تا زمانی که ما را بکشند و شهید بشویم تا مأموران مزاحم شما نشوند؛ من کل اموال را به نام تو میکنم؛ بعداً هم اگر از تو پرسیدند، بگو ما از هم طلاق گرفتیم و جدا شدهایم تا به خاطر من، تو را بعداً اذیت نکنند! همسرش میگوید: من به او گفتم چه شد که شما آنگونه رفتید و اینگونه بازگشتید؟ زهیر گفت: امروز هر کس در این نبرد حسین با این حکومت بیطرف بماند، اهل جهنم است و من نمیدانستم که دعوای حسین با اینها بر سر این مسائل است؛ ما فکر میکردیم این یک دعوای سیاسی و جنگ قدرت بین خود آنها است؛ در حالی که مسئله، مسئلهی اسلام و کفر است.
حالا شما این آدم را ببینید. مثلاً شمر بیست سال پیش در آن طرف جبهه بوده و حالا این طرف آمده است، و زهیر هم این طرفی بوده حالا رفته آن طرف. این زهیر همان کسی است که وقتی دشمنان به سمت امام حسین(ع) در آخرین نماز تیراندازی میکردند، او و چند نفر از کسانی بودند که آمدند در جلوی دشمن ایستادند تا تیرها به آنها اصابت کند. تیرها به او اصابت کند و به امام حسین(ع) که دارد نماز آخر روز ظهر عاشورا را میخورد اصابت نکند؛ او چنین انسانی است. همسرش به او میگوید: مردهشور اموالت را و زندگیِ پس از تو و پس از حسین را ببرد! من تو را پیش حسین فرستادم؛ آیا میخواهی تنهایی نزد او بروی و من در اینجا بایستم و تو بروی؟ من نه اموال میخواهم و نه هیچ چیز دیگر؛ من هم همراه با تو میآیم. این خانم هم در کنار حضرت زینب و دیگران ایستاد؛ همچنین بعضی از خانمهای دیگر در کوفه هستند که وقتی این اسرا را میآورند اول گفتند اینها که میآیند سنگ بیندازید فحش بدهید و... خب یک عده دجال و جلاد و لاشیها و مزدورها این کارها را کردند اما اکثر زنان کوفی این کارها را نمیکردند و بر این جنایتی که شد و خیانتی که شوهرانشان کرده بودند گریه میکردند. بعضی از این زنان آمدند خرما و غذا و آب و لباس آوردند چون این بیشرفها لباس تن بچهها را هم کَنده بودند میدانید که یک انگشتر دست امام حسین(ع) بود انگشت ایشان را بریدند که انگشتر را بردارند. امام حسین(ع) قبل از این که به کربلا برود لباسهایش را کَند و یک لباس کهنهای پوشید به ایشان گفتند چرا این کار را کردید؟ فرمود برای این که اینها این لباسها را هم از تن من درمیآورند یک جوری نباشد که بدن من لخت عریان کامل بیفتد! اینطوری بود. سر امام حسین را بریدند و گفتند هنوز بدنش تکه تکه نشده! نعل تازه به پای اسبها بکوبید و با اسب روی جنازه شهدا و حسین بتازید بروید بیایید بروید بیایید تا اینها له بشوند! حتی وقتی جنازه امام حسین(ع) شناسایی شد، امام سجاد(ع) جنازه امام حسین را شناسایی کرد سر نداشت و بدن هم قطعه قطعه بود گفت این پیکر پدرم حسین است. از ایشان پرسیدند چطور؟ گفت برای این که روی شانه و کتفش آثار رد کیسههایی است که هر شب نان و خرما و غذا برای فقرا میبرد و اینقدر این کار را میکرده شانههای پدرم از نان و خرماها و غذاهایی که برای فقرا و برای بچههای بیسرپرست میبرده مجروح است. این جنازه پدرم حسین است.
یک عده از خانمها آمدند از روی ترحم نان و غذا و لباس برای بچهها و اسرا آوردند حضرت زینب(س) به بچهها و اسرا رو کرد گفت هیچی از آنها قبول نکنید و همه را به سمت آنها پرتاب کنید! حالا این بچهها گرسنه و تشنه، سر پدرهایشان را روی نیزه میبینند تا آن شرایط و فشارها، حضرت زینب(س) گفت هیچی از آنها قبول نکنید. گرسنه و تشنه هستید همه را به طرفشان پرت کنید این بچهها نان و خرماها را به سمت مردم و زنان کوفه پرتاب کردند. همین فاطمه دختر امام حسن(ع) به زنان کوفه رو کرد و گفت بر ما گریه میکنید؟ شما باید برای خودتان گریه کنید. و بعد به بچهها گفت که بچهها تحمل کنید و آب و غذایی که اینها میدهند نخورید! بعد به آنها رو کرد و گفت به ما صدقه میدهید؟ شعور ندارید که بچههای پیامبر صدقه قبول نمیکنند.
میدانید همین قضیه خمس که بخشی از آن اول سهم سادات بود قضیهاش این بود، چون حرام بود بچههای پیامبر از کسی صدقه بگیرند، صدقه را بقیه بگیرند اما بچههای پیامبر نباید صدقه بگیرند حتی اگر گرسنه هستند و هیچی ندارند. لذا یک چیزی به نام سهم سادات مستقلاً در مالیات دینی قرار دادند که اگر کسی بین فرزندان پیامبر مشکل مالی شدید پیدا کرد خب کسی حق ندارد به اینها صدقه بدهد و بگوید مثلاً بیا طفلک! نه. این به جای آن بتواند آن خلاء را پر کند. اصل قضیه این بوده است.
سوال یکی از حضار: نامفهوم 29:10
جواب استاد: البته این آیه در مورد غنائم جنگی بوده است، ولی شامل همه نوع وجوهات میشود که حالا در اینجا بعضی از فقهای مذاهب دیگر میگویند که نه فقط مربوط به غنیمت بوده؛ اما فقهای شیعه میگویند این امر راجع به همه موارد است. ولی اصل آیه در مورد غنیمتهای جنگ بود.
نکته دیگر این است؛ به عنوان مثال، ما خانمهایی را داریم که پنهانی اقدام میکردند. حکومت میگفت اگر هر یک از زنهای کوفه را دیدید که به نزد این اسیران آمده است و با آنها همصدایی میکند، او را سریع بازداشت کنید یا بگویید چه کسی است تا بعداً به حساب او را برسیم! اینها نباید قهرمان بشوند، بلکه اینها باید تحقیر بشوند. چند تن از زنان و دختران جوان کوفه هستند که آنها نمیترسند و به میان صف اسیران، در بین آنها میآیند آنها بچهها را بغل میکنند و میبوسند. بعد میپرسند شما چه کسانی هستید؟ چرا لباس ندارید؟ بچهها میگویند لباس ما را هم بردند! این خانمها میروند برای آنها مخفیانه لباس میآورند؛ به گونهای که مأموران نبینند. آنها به بچهها و خانمها لباس مناسب میدهند. برای بعضی از آنها مثلاً روسری یا چیزی میآورند، چون حجاب را از سر آنها برداشته بودند. این هم مربوط به بعضی از خانمهایی است که نقل شده است در کوفه هستند که با صدای بلند گریه میکردند.
حکومت میخواست جشن شادی بگیرد؛ یعنی گفت ما پیروز شدهایم و باید جشن شادی برگزار کنیم. این گریههای زنان کوفه پیام داد که درست است که مردان ما نامردی کردهاند، اما جشنی در کار نیست. ما عزادار این واقعه هستیم. ما عزادار این شهدا هستیم. ما همدرد این زنان و دختران اسیر و این بچهها هستیم. و میگویند گریه سراسر کوفه را فرا گرفت، به گونهای که پیش از این سابقه نداشت. البته هنگامی که حضرت زینب(س) صحبت میکردند دیدند مردهایشان هم دارند گریه میکنند. ایشان گفتند گریه میکنید؟ تا ابد گریه کنید. تا ابد گریه کنید. ما را صدا زدید ما آمدیم تا شما را نجات بدهیم؛ اما شما به ما خیانت کردید؟ گریه کنید که هرگز اشک چشم شما خشک نشود. شما مانند گلی هستید که در پِهِن روییده است. شما گل هستید از این جهت که حرفهای خوب میزنید، اما در پِهِن بزرگ شدهاید، در مدفوع بزرگ شدهاید. – اینها صحبتهای حضرت زینب(س) است - شما مانند قبر هستید؛ قبرهایی که ظاهر آنها را شیک، نقرهکاری و سفیدکاری میکنند، اما داخل آن جنازه و کرم است. شما مانند آن قبرها هستید. ظاهر شما خوشظاهر است، ولی در باطن خود به هیچ چیز ایمان ندارید؛ همه حرفهای شما حرف مفت است. شما مانند آن پیرزنی هستید که نخ را نخریسی میکرد و هنگامی که آن را میبافت، دوباره همه نخها را پاره و باز میکرد. به زبان ما میگویند شما گاو نهمنشیرده هستید. شیر دادهاید و بعد در داخل آن ادرار میکنید و با لگد آن را میاندازید.
به هر حال، اینها زنان کوفهای بودند؛ زنانی آمدند و در کنار این کارها، شروع کردند به سر و صورت خود زدن و گریه کردن و گفتند مردان ما را ببخشید، کوفه به شما خیانت کرد. راوی میگوید آنها آنقدر گریه کردند که زنها موهای خود را پریشان میکردند، خاک بر سر خود میریختند، ناخن به صورت خود میکشیدند و صورتهای خود را خونی میکردند. مردها هم شروع به گریه کردند. مردها هم از شدت گریه ریشهای خود را میکندند. مردم همین کوفهای که میگویند خائن است، همگی بعداً شرمنده بودند. راوی میگوید زن و مرد چنان در کوفه گریه میکردند که پیش از این سابقه نداشت. آنها میگفتند ما باور نمیکردیم که پایان کار اینطوری بشود. ما فکر میکردیم حالا امام حسین با آنها مذاکره میکند یا برمیگردد یا در نهایت اسیر میشوند و قضیه تمام میشود؛ نه این که چنین کارهایی را با آنها بکنند. آنها میآمدند و تسلیت میگفتند.
یزید دو – سه سال بعد مُرد. میدانید که او سگباز و میمونباز بود و سگها و میمونهای تربیتشده داشت. برای مثال، او میمونهایی داشت که این میمونها سوار بر اسب میشدند و با هم مسابقه میدادند. یکی از این میمونهای او در مسابقه سوارکاری از روی اسب افتاد و مرد یک هفته در جهان اسلام اعلام عزای عمومی کرد.
بعد از این که یزید مرد، در شهر کوفه اختلاف افتاد که حالا چه کسی بعد از او میآید و چه میشود؛ چون پسر یزید با پدرش مخالف بود. نقل شده است پسر یزید حتی با قضیه کربلا و این مسائل هم مخالف بوده و بعداً گفته بوده که من اصلاً حال و حوصله کارهای سیاسی و حکومت و این مسائل را ندارم. او مدت کوتاهی خلیفه بود و بعد هم از بین رفت. بعضی از مردم میگویند خود بنیامیه او را از سر راه برداشتند، چون او مانند پدر و پدربزرگ خود رفتار نمیکرد. پس از آن، شاخه سفیانیِ حکومت بنیامیه سقوط کرد؛ یعنی امام حسین عملاً حکومت را سرنگون کرد. دو سال و نیم بعد، آن شاخه سرنگون شد. بعد آنها شاخه دیگری به نام شاخه مروانیها داشتند که آنها روی کار آمدند؛ که رژیم بنیامیه هم بعدها توسط ایرانیها و بهویژه خراسانیها سرنگون شدند. یکی از شعارهای آنها «یَا لَثَارَاتِ الْحُسَیْنِ» بود. آنها از خراسان رفتند و کل حکومت بنیامیه را سرنگون کردند.
بعد حکومت بنیعباس روی کار آمد؛ آنها هم میگفتند ما هم شیعه و علوی هستیم. آنها روی کار آمدند و آن یک کودتا بود که حالا به آن کار ندارم. اما ایرانیها کل رژیم بنیامیه را هم با شعار علوی و حسینی سرنگون کردند. یعنی عملاً امام حسین حکومت آنها را سرنگون کرد. اما چگونه؟ با سخنان حضرت زینب(س). آنها در همان زمان در جاهای مختلف اعلام کرده بودند که حسین در مکه بوده و وسط آن، زیارت خانه خدا را رها کرده و به دنبال کارهای سیاسی رفته است! مرد حسابی همه مردم از همه جای دنیا برای حج به مکه میآیند و طواف میکنند و سپس به منا میروند تا گوسفند قربانی کنند؛ آنوقت تو حج را رها کردهای و به دنبال کارهای سیاسی و دعوای حکومتی رفتهای؟ بعضی از شیعیان امام حسین گفتند: بله، شما رفتید تا در منا و زیر پرچم یزید گوسفند قربانی کنید، اما حسین به کربلا رفت تا فرزندان خود و خودش را قربانی کند. آنها هم خودشان را قربانی کردند. شما گوسفند قربانی میکنید؛ مذهبیها، مذهبِ بدون حسین. آن زمان در منابع آمده است که باز زنان کوفه... ببینید بعضی از زنان چقدر شجاع بودند. امام حسین شهید شدند و دو- سه سال بعد هم یزید مرد. در کوفه بحث شد که چه کسی را حاکم بگذارند. ضمناً عمر سعد و همراهان او بعد از آن... هنوز مختار قیام نکرده بود. بعداً میان عمر سعد و ابن زیاد با یزید اختلاف افتاد؛ چون یزید بعداً زیر حرف خود زد. در ابتدا که این اسیران یعنی حضرت زینب، امام سجاد، جناب فاطمه و دیگران را بردند، آنها را به یک خرابهای بردند که سقف نداشت؛ شبهای آن سرد و روزهای آن داغ بود. اینها مجروح، زخمی، بیمار، گرسنه و تشنه بودند و روزی یک وعده غذای بسیار کم و بد به آنها میدادند. نگهبانان هم آنها را با شلاق میزدند و حتی هنگامی که بچهها گریه میکردند، بچهها را هم میزدند.
این قضیه را شنیدید که آن دختر سه ساله گریه میکرد و آرام نمیشد و مدام میگفت بابا بابا... آن مسئول نگهبانان گفت: او چه میگوید؟ گفتند: هیچی، او برای پدرش گریه میکند. او گفت سر پدرش را برایش ببرید تا پدرش را ببیند تا طفلک آرام بگیرد. این حرف را به مسخره گفت. تا این که سر امام حسین را توی سینی جلوی آن بچه سه ساله آوردند و گفتند بیا، این هم پدرت! هنگامی که آن بچه این صحنه را دید که این پدر اوست، بیهوش شد و به شهادت رسید. او سر پدرش را دید. آنها اینقدر وحشی بودند اول.
آنها وقتی وارد دمشق و سوریه و شام شدند، جمعیتی آمده بود که اصلاً نمیدانستند اینها چه کسانی هستند. آنها به سوی اسیران تف میانداختند، سنگ میزدند و فحش میدادند. به همین دلیل است که چند بار شما شنیدهاید که حضرت زینب و امام سجاد مدام جلوی مردم میگویند... امام سجاد(ع) میفرمایند: من پسر پیامبر هستم. یا در حضور یزید و در برابر همه، حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) صحبت میکنند و امام سجاد میفرمایند: پیامبر جد تو بود یا جد ما؟ چون عدهای از مردم شام اصلاً این مسائل را نمیدانستند. آنها میگفتند ما فکر میکردیم اینها اسیرانی از روم و دیگر جاها هستند که در جنگ با کفار اسیر شدهاند و آنها را آوردهاند. آنها میپرسیدند شما از اسیران کجا هستید؟ پس از آنکه حضرت زینب فرمودند ما از اسیران آل پیامبر هستیم، عدهای از آنها شوکه شدند، چون حقیقت را نمیدانستند. در کوفه هنگامی که افشاگریهای حضرت زینب(س) و دیگران انجام شد، یزید یک دفعه زیر حرفش زد. او گفت من نگفتم این کارها را انجام بدهند؛ من گفتم حسین شورش کرده است، بروید با او صحبت کنید، او را آرام کنید و غائله را خاتمه دهید. من گفتم بروید کلاه بیاورید، اما اینها رفتهاند سر آوردهاند. من اصلاً نگفتم این کارها را بکنند؛ او دروغ میگفت! من نگفته بودم ابن زیاد و عمر سعد و همراهانشان این کارها را انجام بدهند. چه کسی باعث شد یزیدی که در ابتدا جشن گرفت، فحش میداد، با چوب بر دندان و صورت فرزند پیامبر میزد و در کنار آن شراب میخورد و تهمانده لیوان شراب خود را روی سر امام حسین ریخت، چه کسی باعث شد که بعداً همین یزید بگوید نه، من این کار را نکردهام؟ او چه کسی بود؟ او حضرت زینب(س) بود. ایشان کاری کردند که حتی همسر و دختران یزید به گریه افتادند و به یزید اعتراض کردند. چند تن از افسران، سرداران و ژنرالهای ارتش یزید گریه کردند. جمعیت بهم ریخت. یزید ترسید و گفت اگر اینها چند روز دیگر در اینجا بمانند در دمشق انقلاب میشود. بعضی از مورخان میگویند آنها نزدیک به یک ماه در آنجا بودند. چون من که نمیتوانم بیشتر از این با اینها مواجه شوم؛ یک مرتبه به دروغ ادا درآورد و گفت: اینها الآ کجا هستند؟ گفتند ما آنها را به خرابهای در میان زبالهها بردیم. یزید گفت: نه، نه، اینها بالاخره اتفاقی بوده که افتاده است؛ آنها را به کاخ ببرید. آنها را به عنوان اسیر با شلاق و توهین آوردند، اما هنگام بازگشت، آنها را به عنوان مهمانان خلیفه بازگرداندند. کاروان بسیار مجلل بود، حتی پردههای زرین و طلایی، غذا و امکانات دیگر فراهم بود؛ به طوری که وقتی خواستند حرکت کنند، یزید گفت: شما مهمانان ما هستید، حالا به هر حال اتفاقی افتاده است؛ یک اشتباهاتی حسین مرتکب شد و یک اشتباهاتی هم از این طرف رخ داد و از ما راضی باشید. عاقبت یزید اینگونه شد و گفت من نگفتم این کارها را انجام بدهند. حتی او اجازه داد تا جلسه عزاداری برگزار کنند و گفت به شرطی که فقط قرآن بخوانید. حضرت زینب(س) فرمودند: ما باید یک مجلس عزا برپا کنیم؛ شما تا حالا برای اینها که به عنوان دشمن باید کشته میشدند، جشن پیروزی گرفتید. ما باید عزاداری بکنیم تا در برابر شما مشخص بشود که حسین مظلوم بوده است، بعد از اینجا برویم.
یزید با دیدن این شرایط ترسید و گفت: بسیار خوب، باشد؛ فقط در جلسه قرآن بخوانید و حرفهای سیاسی نزنید. ثواب آن را به حسین هدیه کنید. یک کلمه راجع به این که این قضیه کربلا چه بوده است، چه کسی آنها را کشت و چرا اینگونه شد، حق ندارید حرفهای سیاسی بزنید. قرآن بخوانید، ثواب ببرید و بروید. با این حال، حضرت زینب(س) در همان هفت- هشت روز کاری کرد که ایشان فرمودند: باید اجازه بدهی هر کس که میخواهد برای عزای حسین بیاید، بیاید- دقت کنید، این موضوع بسیار جالب است - یزید مجبور شد و گفت باشد. یک مرتبه سیل زنان شام، دختران و زنان شامی آمدند و برای اولین بار فرزندان پیامبر، علی، فاطمه و حسین را میدیدند. اصلاً این زنان در آنجا، مانند شوهرانشان اصلاً نمیدانستند اینها چه کسانی هستند. یعنی حضرت زینب(س) بذر تشیع، انقلاب و عدالتخواهی را در همان چند جلسه عزاداری کاشت. آنها میآمدند و ایشان میفرمودند: من زینب هستم؛ آیا اسم فاطمه را شنیدهاید؟ اسم علی را چطور؟ آنها بیست سال در آنجا و همیشه بر روی منبرها، به دستور معاویه علی را لعن میکردند و به علی فحش میدادند. ایشان میفرمودند: آیا شما میدانید علی نخستین مسلمان بود؟ آیا شما میدانید علی نخستین کسی بود که سجده کرد؟ آیا شما میدانید فاطمه چه کسی بود؟ آیا شما میدانید با حسین چه کردند؟ آیا شما میدانید با برادر بزرگتر ما، حسن چه کردند؟ حتی اجازه ندادند او در کنار پیامبر دفن بشود. یک مرتبه در میان زنان شام و دمشق انقلابی بپا شد. آنها گفتند ما فکر میکردیم این یزید و معاویه از اهل بیت پیامبر هستند؛ ما اصلاً نمیدانستیم شما چه کسانی هستید. ما اصلاً این سخنان را برای اولین بار است که میشنویم. به یزید گفتند: ای مرد! این زن دارد زنان دمشق را بهم میریزد. یزید گفت بسیار خوب، صلوات بفرستید، چون وقت رفتن است.
در جایی هم که جناب فاطمه(س)، دختر امام حسین دارد سخنرانی میکند، وسط سخنرانیاش، یزید میبیند که جلسه دارد بهم میریزد؛ یگوید: اذان بگویید، اذان! در حالی که هنوز یک ساعت به اذان مانده بود. او گفت اذان بگویید تا او ساکت بشود. بعد به او گفتند دیگر حرف نزن، تا حالا احترام تو را نگه داشتهایم اما دیگه دهانت را ببند. بعد یکی از مشاوران یزید پیش یزید میرود و به او میگوید: آیا تو این فرزندان علی و فاطمه را نمیشناسی؟ زن و مرد آنها همگی سخنران هستند. آیا تو نمیفهمی که وقتی به آنها اجازه میدهی پنج دقیقه صحبت کنند، کل بساط تو را بهم میریزند؟ حتی بچههای کوچک آنها هم سخنور هستند. تو چرا اجازه میدهی آنها بیایند و اینطوری در کاخ و در برابر همه صحبت کنند؟ یزید گفت: من میخواستم اینها تحقیر بشوند؛ نمیدانستم آنها هر چه بیشتر سخن میگویند، بزرگتر میشوند و بعد آمدند کاروان حضرت زینب(س) و دیگران را، اسیرانی که داشتند با احترام بازمیگشتند. چون پیش از آن، آنها را روی شتر و اسب بدون زین آورده بودند. آنها پاهای امام سجاد را از زیر شکم حیوان با زنجیر بسته بودند؛ به طوری که وقتی رسیدند، تمام بدن آنها زخمی و خونی بود. پوستهای آنها کنده شده بود. آنها را زیر آفتاب نگه میداشتند. سر شهدا را هم در برابر چشمان بچهها میآوردند.
یک شخصی در شام آمد گفت: من در اینجا از شیعیان شما هستم، اما کسی این را نمیداند. من نمیتوانم کاری انجام بدهم، ولی اگر کاری از دست من برمیآید، بگویید. حضرت زینب(س) فرمودند من یک مقداری پول قایم کره بودم به او دادم و به او گفتم برو اینها را به این نگهبانان بده و بگو سرهای شهدا را که میآورید، چرا درست جلوی چشمان فرزندان آنها میآورید؟ شما سر این شهدا را درست جلوی چشمان همسران و مادران آنها آوردهاید. این بچهها همینطور که میآیند، در کل این مسیر دارند سر پدرانشان را میبینند. سرهای آنها را عقبتر ببرید یا این که جلوتر حرکت کنید تا نگاه این بچهها به این سرهای شهدا نیفتد. آن شخص آمد تا این کار را انجام بدهد، اما رئیسش به او گفت: چه کسی به تو گفت این کار را بکنی؟ او گفت: این بچهها گناه دارند. رئیسش گفت غلط کردی! حالا که اینطور شد، نزدیکتر برو، برو وسط بچهها! اینها اینقدر وحشی بودند.
اما یک مرتبه کاروانی زرین و با پردههای زربفت، بهترین غذا، امکانات، غلام، نوکر و سیصد نفر محافظ برای آنها مهیا کردند و گفتند بفرمایید. همانطور که عرض کردم، حضرت زینب(س) بعد از آن فرمودند: تمام این پردههای زرینی را که نصب کردهاید، جمع کنید. ما باید بر روی تمام کجاوه های کاروان پردههای سیاه بزنیم، ما عزادار هستیم. شما عزیزان ما را کشتهاید حالا جشن میگیرید؟ ایشان فرمودند: باید تمام این طلاها و پردهها را جمع کنید، و الا من راه نمیافتم. بعد در راه به هر جا که رسیدند، حضرت زینب(س) سخنرانی کردند، جناب فاطمه(س) سخنرانی کردند و بقیه هم همینطور. یعنی آنها در کل این مسیری که رفتند و برگشتند، انقلاب بپا کردند.
بعد به کوفه خبر رسید که یزید گفته خود ابن زیاد و عمر سعد این کارها را انجام دادهاند و من چنین دستوری نداده بودم. اینها گفتند: عجب پدر سوختهای است! نامه تو هنوز اینجاست. نامه تو در دست ماست. مگر تو به ما نگفته بودی که یا باید تسلیم بشود یا سر او را بیاورید؟ حالا ما را مقصر کردی؟ به این ترتیب، میان این دو گروه اختلاف افتاد.
پس از مرگ یزید، بر سر قضیه حکومت کوفه بحث شد که حالان چه کسی را خلیفه بکنیم. عدهای از مردان و بزرگان گفتند: عمر سعد شخص ریشهداری است و طرفدار دارد؛ از طرفی او در این اواخر با یزید هم اختلاف پیدا کرده بود. بنابراین تصمیم گرفتند عمر سعد را حاکم کوفه بکنند. کار تقریباً تمام شده بود که یک مرتبه تظاهرات زنان را در کوچههای کوفه دیدند. صدها زن تظاهرات به راه انداختند و علیه عمر سعد شعار میدادند. آنها در مقابل آن مرکزی که داشتند در آن تصمیمگیری میکردند تجمع کردند و گفتند: دست عمر سعد به خون حسین آلوده است، ما اجازه نمیدهیم این شخص به حکومت برسد. این وقایع پیش از قیام مختار رخ داده است. و بعد هم مسائل دیگر پیش آمد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی