"تفکیک دقیق"، "ضربه قاطع" (فلسفه "دروغ" و خیانت رسانه)
دانشگاه علوم پزشکی - نشست (رسانه، افکار عمومی و تیپ شناسی اغتشاش)
بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت خواهران و برادران عزیز، اساتید مکرم و دانشجویان محترم سلام عرض میکنم. اگر این بحث اغتشاشات و اینها پیش نمیآمد، من بعید میدانم که ما به فکر تبیین و جهاد تبیین و اینها میافتادیم. ما همینطوری کلیاتی را میگوییم و رد میشویم. من احتمال میدهم که از چند، دو سه هفته دیگر هم باز از یاد ما برود. همه مشغول کار خودشان بشوند تا باز یک مشکل دیگری، یک وقتی پیش بیاید.
یکی از مشکلات ما هم این است که هر چند وقت یک عنوانی مطرح میشود و ما هجوم میآوریم و همه همان عنوان را هی تکرار میکنیم. معلوم نبود که چه کسی باید چه کاری بکند. الان جهاد تبیین در بورس است. سمینار، نشست، جهاد تبیین برگزار میشود. جهاد تبیین گفتنی نیست بلکه کردنی است. یک کاری است که شما باید انجام بدهید. و جهاد به لحاظ سختی و پیچیدگی و واقعی بودن، دقیقاً مثل یک نبرد نظامی است.
شما اگر در آن نبرد مهارت نداشته باشید، شکست میخورید. شما در این نبرد هم شکست میخورید. اگر شما در آن نبرد مهمات نداشته باشید، شکست میخورید. اینجا هم اگر مهمات نباشد، شما شکست میخورید؛ مهمات نظری، محتوا، نرمافزار، خشابی پر از نرمافزار. سخنانی برای گفتن لازم است. گفتنی که شنیده بشود، نه این که شنیده نشود. هر چیزی که گفته میشود، لزوماً شنیده نمیشود. گفتههایی که درست هستند ولی شنیده نمیشوند. چرا؟ چرا یک وقتی بعضی گوشها در برابر سخنان درست بسته میشود؟ اتفاقاً بعضی گوشها در برابر سخن نادرست باز میشود.
این لجاجت، عصبانیت، خشم و بیاعتمادی چیست؟ چه مقدار از آن واقعی است و چه مقدار کاذب و تبلیغاتی است؟ و چگونه باید با آن مواجه شد؟ و سوالاتی از این قبیل. ما باید بدانیم که لزوماً هر چه گفته میشود، شنیده نمیشود. ممکن است ما یک چیزی بگوییم اما مخاطب ما و شما، اصلاً یک چیز دیگری را بشنود. یا اصلاً نشنود و عمداً گوشهای خود را بگیرد. همانطور که آنجا در آن نبرد دیدهبانی لازم است، اینجا هم لازم است تا ببینیم که تا افق آنطرفتر از نوک دماغ ما چه خبر است؟ چه اتفاقاتی در سالها و دهه و دهههای آینده میافتد؟ چون واحد زمانیِ کار فرهنگی و ضد فرهنگ، فرهنگ و ضد فرهنگ، دهه است. یعنی هر ثانیهی آن یک دهه است. در طی سال نمیشود لزوماً نتیجه یک پروژهی فرهنگی را دید. این یک کاری تدریجی و بیسر و صدا است. چطور در یک خانواده یکمرتبه طلاق اتفاق میافتد؟ همه فکر میکنیم که همان لحظه که طلاق اتفاق افتاده است، همانجا روز قبل آن یا هفتهی قبل آن یک مسألهای اتفاق افتاده است. ما هی میخواهیم برویم و آن را حل کنیم. در حالی که آن مسأله و ده مسألهی بدتر از آن، در خانوادهی دیگری اتفاق میافتد ولی هیچ وقت صحبتی از طلاق نمیشود و از آن عبور میکند.
این بیگانگی، بیاعتمادی، حرف نزدن، حرف نشنیدن و هر کسی به فکر کار خود بودن، از چند سال قبل شروع میشود. اینها روی هم جمع میشود، بعد آن شخص دنبال یک بهانه میگردد. یک وقت بهانه، بنزین است! یک وقت بهانه، حجاب است! یک وقت بهانه، مؤسسهی اعتباری است! و الا تمام این مشکلات، وقتهای دیگر هم بوده است و هست. چرا در شرایط دیگری این اتفاقات نمیافتد؟ و لذا بعضیها اشتباه میکنند و فکر میکنند که مثلاً سر قضیه آن خانم اتفاق افتاد. آنها فکر میکنند که آنها این کارها را به خاطر آن خانم دارند میکنند. یا مثلاً به خاطر حجاب و گشت ارشاد و این حرفهاست. بعد آنها میآیند بدون دقت به مهارت، با سه هفته تأخیر، گزارش میدهند و قسم حضرت عباس میخورند. آنها هی شاهد میآورند و میگویند خود شما بیایید نگاه کنید. اینها فکر میکنند که مسألهی او این است. مسألهی او اصلاً این نیست. این بهانه است. آیا برای خود شما نشده است که گاهی کسی از یک چیزی عصبانی باشد، هی جمع بشود، جمع بشود، بعد یکمرتبه طرف بیاید تو، مثلاً در را محکم میبندد؟ شروع میکنید به داد و قال و دعوا و فحش و فحشکاری. او هم هی توضیح میدهد که من در را نبستم، باد بست. ولی اثر ندارد.
بالاخره ما یک قشری داریم که اصلاً نه تلویزیون ما را نگاه میکنند، نه به حرفهای ما و شما گوش میکنند. نه مشکل تبیین دارد که شما بروید برای او جهاد تبیین کنید. مخاطب این تبیین یک بخش دیگری از جامعه هستند که البته آنها هم مهم هستند و کم هم نیستند. اما اینها دستهجمعی فحشهای ناموسی بدهند. حتی دخترهای او فحشهایی که خوب فحشهای بدِ پسرانه است ولی میگویند! آقا بیایید تریبون آزاد، گفتگو، بحث. اینها اصلاً نمیآیند. میگویند ما اصلاً نمیخواهیم با کسی حرف بزنیم ما میخواهیم فحش بدهیم! اینها در فضای مجازی که شبها تا صبح پای ماهواره بیدار هستند روزها میخوابند.
اینها خام، بیاطلاع، بیتجربه و بدون مطالعه هستند؛ یعنی اغلب اینها حتی یک کتاب در عمر خود نخواندهاند. اینها دیپلم به پایین بودند. همینهایی که کف خیابان مثلاً آتش میزدند و فحش میدادند. سواد آنها دیپلم به پایین بود. همینهایی که چاقو زدند و کشتند. حالا یک عدهای که برای پول و اینها بود و که رسماً هر کاری میکردند، فیلم بگیرند، با این رمز ارزها پول به حساب آنها میآمد؛ خیلی میلیاردها تومان آمد. گروهکها، منافقین، کومله، دموکرات، همینهایی که دهه ۶۰ هزاران نفر را کشتند و ترور کردند هم در این قضایا سازماندهیشده آمدند.
رسانهها، ماهوارهها، اینها همه بود. اما آن که آنها بحثهای اطلاعاتی و امنیتی و اینها است. آن کسی که به ما و شما مربوط میشود، این تیپ است. آنها یکسره پای فضای مجازی و ماهواره است. او اصلاً کتاب نمیخواند. او همینجوری بازی میکند. چند تا از اینها هم که گرفته بودند و سطل زباله و اینها آتش میزدند، معلوم شد این با دوستدختر خود از وسط پارتی و جشن آمده که رژیم را سرنگون کند، دوباره برگردد و به شام برسد. گفته ما میرویم سرنگون میکنیم، الان برمیگردیم! یعنی اینقدر خام بودند. گفت مثلاً در جیب آنها، یکسوم اینها گل و مواد و چیزهای همانرژیزا و... . در موبایلها مثلاً فیلمهای خیلی بد و... بود. و نود و چند درصد میگفت اینها را به محض این که مثلاً بازداشت میشدند، فوری گریه میکردند میگفتند غلط کردیم. اکثر قریب به اتفاق آنها. در بین اینها میگفت اصلاً تقریباً کسی نبود که بگوید ما هدفی داریم، ایدئولوژی داریم. میگفت هیچکدام از اینها بعد از این که بازداشت شدند، هیچکدام شعار ندادند. و همه یا غلط کردیم، یا گریه کردند، یا جو سازی... ما تابع جو بودیم، من فریب خوردم، من اولین بارم بود از این حرفها زدند. خب این معلوم است که یک مبارزهی سیاسی و ایدئولوژیک نیست.
یک وقتی عرض کردم که بازداشت شدم. حدود ۱۴ ساله بودم. آخرهای سال ۵۵ و ۵۶ بود. ماشین شهربانی در زندان، خیلی کتک زدند. یک بچهی ۱۶ سالهای بود از من یکی دو سال بزرگتر بود. آنها دست او را زدند، با باطوم شکستند. روزه مستحبی بود. در بازداشتگاه با دست شکسته روزهی خود را نخورد و نگه داشت؛ بچهی ۱۶ ساله. خب آنها ایدئولوژی داشتند، انقلاب بود. شعار این بود که ایمان، جهاد، شهادت، تنها راه سعادت است. یعنی بچهها برای شهادت آماده بودند.
اینها شعار آنها این است که نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم. یعنی یک آدمی که میترسد میگوید نترسید. مثلاً دیدید میروید یک جایی یک کسی میگوید آقا نترسید هیچی نیست؛ ولی خودش از همه بیشتر دارد میترسد.
پس ما با یک مسألهی سیاسی ایدئولوژیکِ تئوریک و اعتقادی روبرو نیستیم. من با آن بخش سازماندهیشده و دشمن و آنها کاری ندارم. ضد انقلابهایی که خانوادههایی که ۴۰ سال است درگیر هستند، بچههای خودشان را هم باز میآورند؛ بچهی ساواکی و منافق و اینها باز میآیند. من با این بچهها کار دارم که خودش هم نمیداند برای چه آمد و میآید؛ برای چه اینها را آتش داد. خود او نمیداند برای چه؟ اولاً پس روشن بشود که مخاطب در درجهی اول اینها هستند. و به سادگی هر چیزی را که هر کس زودتر، بهتر، یعنی بهتر یعنی کیفیتر، دقیقتر و جذابتر با اینها حرف بزند، اینها قبول میکنند. مهم نیست چه میگوید. مهم این است که آن کسی که اول بتواند این کار را بکند، محصول را درو میکند. یعنی الان رئیس ساواک، پرویز ثابتی خاطرات نوشته است؛ من خودم که میخواندم طرفدار شدم. یعنی در فضای مجازی بعضی واقعاً فکر کردند تمام شده است. بعضی از این سلبریتیها که آمدند، اینها فکر کردند رژیم بعدی آمده و آمدند شغلهای خودشان را بگیرند.
یک نکتهی مهم هم اعتماد افراد است؛ عقلانیت، محبت، اخلاق و عدالت. اینها آن چیزی است که انبیاء یک نفری در قلب کفر و شرک میرفتند و از عقبماندهترین و وحشیترین جوامع بشری که دخترهای خودشان را زندهبهگور میکردند، از دل آنها ظرف دو دهه، ظرف ۲۰ سال، شریفترین و پاکترین انسانهای نمونه و الگو را ساختند. از بین آنها آن همه مجاهد و انسانهای پاک و شریف را ساختند. از جندب، ابوذر ساختند. از دهها برده مثل بلال و صهیبِ یونانی و رومی و بلالِ حبشیِ آفریقایی و سلمانِ فارسیِ ایرانی، از هر کدام از اینها یک استاد اخلاق و جهاد و عدالت ساخت.
آن همین است که ما بعضیها "تبیین" را با "تلقین" اشتباه میگوییم. ما فکر میکنیم هر چه تلقین کنید، این مسأله حل شده است. تلقین اگر هم اثر داشته باشد، هم تلقین منفی هم مثبت، هر دوی آن اثر دارد. تکرار و تلقین حتماً اثر دارد و جزئی از مکانیزم تربیتی است. اما نه این که خود آن، شروع با تلقین و تکرار باشد، پایان هم با تلقین و تکرار باشد و هی یک حرفهای ثابتی را هی کلیشهای بگویی، بگویی و بگوییم ما که به تو گفتیم! دیدید بعضی پدر و مادرها مثلاً به بچههایمان یک چیزی را مثلاً صد بار میگوییم، فکر میکنیم او نشنیده که چه گفتیم! میگوییم من که ده بار به تو گفتم. ما به خیالمان او نشنیده! او شنیده، همان بار اول شنید ولی برای او مهم نبود و جدی نگرفت؛ برای این که تو و حرفهای تو برای او مهم نیست. چرا؟ برای این که به تو اعتماد ندارد. برای این که میبیند تو خودت همه این کارها را کردی! برای این که به او گفتی. برای این که میبیند خودت در همین موقعیت مشابهِ این کار که قرار بگیری، به این بچه میگویی این کار را نکن، بعد خودت در بازار، در سیاست، در دانشگاه، در رسانه همین کار را در اشل دیگری داری میکنی. قد بچهها کوتاه است. منتهی آنها آدم کوچولو هستند. چون بچههای ما کوچولو هستند، فکر میکنیم اینها نیمچه آدم هستند. حتی کودکان میفهمند و ما میفهمیم که اینها میفهمند.
صداقت، جلب اعتماد مهم است و حرفی که زده میشود، باید جواب سوال او باشد. جهاد تبیین یعنی آنچه را که او نمیداند برای او تبیین کن. شما جواب سوال فرضی را ندهید، جواب سوال خودتان را ندهید، جواب سوال او را بدهید. ما معمولاً به جای این که خودمان را بگذاریم جای مخاطب، و بعد بگوییم یا بنویسیم، مخاطب را میگذاریم جای خودمان؛ همان چیزی را که خودمان بلد هستیم یا میخواهیم، همان را میگوییم و مینویسیم. خب این مسألهی تو است؛ مشکل تو را حل کرد، مشکل او را که حل نکرد.
اگر یک بخشی از افکار عمومی، یک بخشی، بنده را، ما و شما را دروغگو بداند. حالا یا واقعاً دروغ گفتیم یا نگفتیم، ولی به او القا شده است که اینها دروغ میگویند. اگر ما هی به او دوباره تکرار بکنیم، او باز هم باور نمیکند. در قضیهی شیراز (شاهچراغ) هنوز کسانی هستند که میگویند این کار خود آنها است؛ اینها کار داعش نیست. یعنی او حاضر است از داعش هم تطهیر کند. او میگوید بابا داعش فیلم آن را منتشر کرده است؛ فیلم جلسات بیعت او با آن یارو، همه برنامههای آنها هست و... میگویند نه این کار خود آنها است. باید این مسأله که خیلی مهم است، این را باید حل کنید. حالا یک بخشی مریض هستند؛ با آدمهای مریض هر چه بگویید فایده ندارد؛ کلهی او را جلوی خورشید هم ببرید، باز میگوید شب است. ما با آنها هم کاری نداریم. اما یک بخشی چرا باید حرف دشمنان این کشور را باور کند و حرف دلسوزان این کشور را باور نکند؟ چرا او حرف راست را نمیخواهد بپذیرد، ولی از دروغ استقبال میکند؟ چرا؟ یکی از مسائل و موانعِ تبیین این مسأله است. این مسأله قبل از این که نظری و تئوریک باشد، مسألهی عملی و روانی است. مربوط به روانشناسی اجتماعیِ بخشی از جامعه و از جمله این تیپها است. چرا اینها به دشمن اعتماد میکنند؟ چرا به این طرف شک دارند؟ باید این را ریشهیابی کنیم. من در مورد آن بخشی که سالم و مستضعف فکری هستند و بازیخوردهاند، میگویم. عرض میکنم که این قضیه چند لایه و ترکیبی است. همین واقعاً تعبیر جنگ ترکیبی بود؛ یعنی همه مثل هم نبودند. از کثیفترین آدمها تا سادهترین آدمها در این قضایا میآیند. عدهای قربانی میکنند و عدهای قربانی میشوند. این، آن بُعدی است که مربوط به ما است؛ یعنی ما باید توجهاتی در خودِمان داشته باشیم. مثلاً وقتی در دانشگاه، استاد با استادی دیگر یا با دانشجو که جزو همین تیپها باشند، میخواهیم صحبت بکنیم ما در جهاد تبیین، بنا را بر این میگذاریم که مشکلِ این، فقط اطلاعاتِ غلطی است که دشمن در فضای مجازی داده است. آنها مؤثر است؛ اما چه چیزی او را مؤثر کرد؟ چه چیزی چاقوی دشمن را تیز میکند؟ چرا این زمینه پیدا شده است برای این که حرف تو را گوش نمیکند و حرف او را گوش میکند؟ مثل بچهای که پدر و مادرش به او میگویند با فلانی راه نرو، اما راه میرود؛ یعنی خودش هم میداند ان دوستش برایش مضر است، مثلاً معتاد است یا فلان است، ولی باز با او بیرون میرود. میداند هم که پدر و مادرش دلسوزِ او هستند. اگر از او بپرسیم این دلسوزِ توست یا او؟ خودش هم میداند پدر و مادر؛ ولی باز میرود. چرا؟ چرا به تو گوش نمیکند؟ یک وقت عدهای افرادی هستند که مریض هستند و دنبال فساد هستند. با آن گروه نمیشود کاری کرد.
اینها همانهایی هستند که خداوند به پیامبر فرمود: بگو «لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ». راهِ ما از هم جداست. ما هرچه هم تلاش میکنیم، شما تجدید نظر نمیکنید؛ اصلاحپذیر نیستید و حاضر نیستید برگردید. لذا ما اینجا از هم جدا میشویم.
اما برای عدهای که اینطور نیستند، شما ببینید لحن قرآن با آنها یک جور دیگر است. پیامبر بینِ بخشی از مشرکین میآید و تفکیک قائل میشود. به بعضی از آنها میگوید: «لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ»؛ شما یک مکتب دارید و ما یک مکتب. مبانیِ ما با هم قابل جمع نیست. هرچه صحبت کردیم و مطلب برای شما روشن شد، ولی نمیپذیرید؛ خیلی خب، ما جدا میشویم.
اما همین قرآن میفرماید که پیامبر با بخش دیگری از همین مشرکین، یک جور دیگری حرف میزند. میگوید چه؟ خداوند به پیامبر میگوید که به آنها اینجور بگو که: «وَ إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدًی أَوْ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ». یا ما (من)، «أَوْ إِیَّاکُمْ» یا شما، «لَعَلَی هُدًی» یا در خط هدایت هستیم، یا بطور آشکاری راه را گم کردیم و آشکارا گم شدیم «أَوْ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ».
چرا «یا» میآوری؟ مگر خودِ تو نمیدانی چه کسی در مسیر درست است و چه کسی گم شده است؟ چرا اینجور حرف میزنی؟ برای این که اگر ایشان از اول بیاید و به آنها بگوید که: من که هدایتیافته هستم و شما هم که بدبخت و بیچاره و جهنمی و گمراه هستید؛ بیایید بنشینید، میخواهم شما را آدم کنم!، او به هدایتِ تو احتیاج دارد، ولی تن نمیدهد.
لذا خیلی جالب است که پیامبر به مشرک بگوید که: «یا من یا شما؛ یا درست میگوییم یا راه را گم کردیم». یعنی چه؟ میخواهد فضای گفتگو باز باشد و ارتباط قطع نشود. ما الان در قضیه جهاد تبیین، مهمترین و ضروریترین کارِمان این است که با بخشی از این تیپها که آدمهای سالمی هستند و نادان هستند یا اطلاع ندارند، تحریک میشوند، احساساتی هستند و بچه هستند، ارتباط برقرار کنیم. یا بزرگترهایشان، یعنی بخشی از جامعه که به هر دلیلی ارتباطِشان با من و شما قطع شده است دریابیم. نه ما گوش میکنیم که او چه میگوید و نه او گوش میکند که ما چه میگوییم؛ یعنی به طرف میگویی: بیا بنشین صحبت کنیم، میگوید نمیخواهم! میگویند تریبونِ آزاد است؛ بیا حرفهایت را بزن. بیا پشت تریبون فحش بده، میگوید نمیخواهم! میگوییم حرفت چیست؟ میگوید هیچی! میگوییم استدلال کن، میگوید نمیخواهم؛ من نمیخواهم استدلال بکنم! ولی خشم، خشونت، وحشیگری و عصبانیت دارد. میگوییم منطق تو چیست؟ میگوید اصلاً من منطق نمیخواهم؛ اصلاً منطق ندارم. همین است که هست! این است که ارتباط با اینها قطع شده است. به تعبیرِ دوستِمان، یک گپی (فاصلهای) بین ما و اینها است. این فاصله بهتدریج ایجاد شد.
ما حواسِمان به این بچههایی که شبها پای ماهواره و فضای مجازی بیدار هستند و روزها خواب هستند نبود. و مخصوصاً در این سه چهار سال، نه درسی، نه نظمی، نه فضای عمومی و نه چیزی نبود؛ کلاً حواسها پرت شد. اصلاً چیزهایی که برای ما مهم است، برای بعضی از این تیپ آدمها و بچهها، اصلاً مهم نیست. چیزهایی که برای او مهم است، برای ما مهم نیست. این باید روشن بشود.
ببینید انبیاء(علیهمالسلام) که قهرمانان جهاد تبیین هستند، قرآن راجعبه آنها میفرماید که: ما رسولی برانگیختیم «مِنْکُمْ» از خود شما، «مِنْهُمْ» از بین خودِشان آمد. یعنی با شما بیگانه نبود. خوب شما را میشناسد و شما هم خوب او را میشناسید. میفهمد مشکلتان چیست.
در آیهی دیگر و آیات دیگر میفرماید: ما هر پیامبری فرستادیم، «بِلِسَانِ قَوْمِهِمْ» با زبان مردم خودِشان فرستادیم؛ یعنی باید یک زبان مشترک داشته باشی وگرنه اگر پیغمبر هم باشی، شکست میخوری! دیگر چه؟ اینها همه از جمله شرایط جهاد تبیین است که قرآن میفرماید. دیگر چیست؟ یک وقتی سرانگشتی حساب کردم، حداقل بیش از ۴۰ شرط و مقدمه صریح در قرآن هست که اینها زمینههای گفتگو و تبیین و تبلیغِ مؤثر است. میدانید که تبلیغ هم پروپاگاندا نیست؛ سر و صدا نیست. ریشهی تبلیغ چیست؟ بلوغ. تبلیغ، بلوغ یعنی ابلاغ. تبلیغ یعنی باید مطلب را به طرف برسانی. او باید بفهمد چه گفتی. این که سر و صدا کنی ولی او نفهمد چه گفتی، این تبلیغ نیست. ابلاغ یا تبلیغ یعنی رساندن مطلب به او و به مخاطب. باید بفهمد چه گفتی؛ بعد حالا یا بگوید قبول دارم یا قبول ندارم. تا قبل از این که هنوز نفهمیده است اصلاً تو چه میگویی، اصلاً حاضر نیست به حرفت گوش کند.
اینجا آن جایی است که الان در این صحبت ایشان گفت: عاطفه. اینجا آن جایی است که خداوند به پیامبر اکرم هم میفرماید: تو که عقل کل هستی و نزدیکترین وضعیت نسبت به خداوند، به تعبیر قرآن «قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی» را تجربه کردی، حتی تو اگر زبان نرم و نگاه نرم نداشته باشی، حتی تو، «لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»؛ اطرافِ تو را خالی میکنند و میروند. درستترین حرفها را بزن؛ الهیترین موضع را بگیر؛ علمیترین محتوا را داشته باش؛ پاکترین آدم باش؛ اما ادبیاتِ تو، طرز کلماتی که انتخاب میکنی و لحن صدایت، کافی است که او یک مقداری در آن کملطفی ببیند و احساس کند که تو برایش مهم نیستی، داری به او دستور میدهی، داری از بالا به پایین حرف میزنی، داری منت میگذاری و دنبال یک چیزی برای خودت هستی. به فکر او نیستی و سرنوشت او برایت مهم نیست و... .
خداوند به پیامبرش، پیامبر اکرم، به آخرین و بزرگترین پیامآورش میگوید که اگر لحن نگاه، لحن سخنت و نوع نگاهت نرم و نرمکننده نباشد، «لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ». خداوند لام تأکید هم میآورد. میگوید شک نکن که تنها میمانی. مسئلهی مردم و انسان، فقط دانستن نیست. یک بخش مهم آن هم خواستن است. ممکن است بداند همه حرفهای تو درست است، ولی لج کند.
حالا به آن طرف قضیه میرویم. ما این طرف را فهمیدیم. مثل یک جنگ واقعی است؛ عقلانیت میخواهد، مهارت میخواهد، جرأت و شجاعت میخواهد. همانطور که در آن جنگ باید شجاعت داشته باشی، تیر و رگبار را میبینی که دارد به سمتت میآید و باید بلند شوی و جلو بروی، اینجا هم همینطور است. شما در همین قضایا میبینید بعضیها میفهمند مسائل چیست و تهدیدها چیست؛ اما هیچی نمیگویند. ملاحظه منافع خودشان را میکنند میگوید برای چه برای خودم دشمن درست کنم؟ بعد هم معلوم نیست بعداً چه بشود، چه کسی بیاید، چه کسی برود و چه جور بشود! اینقدر حیوان هستند. در حالی که ۳۰ - ۴۰ سال است سرش در سیستم است، دارد میخورد. منافق است. نگاه میکند فضا چیست و چه جوری است. یک عده هم منافق نیستند؛ میترسند و هیچ وقت حاضر نیستند ریسک کنند.
در جهاد تبیین و جهاد فرهنگی و رسانهای هم مثل آن جهاد است. همینطور که آنجا میترسیدند و خیلیها به جبهه نمیآمدند که اصلاً همه مثل هم نیستند؛ اما میخواهم بگویم این هم مثل آن است. آنجا عدهای در آن جنگ ترسو و محافظهکار بودند، عدهای هم در نبرد فرهنگی و رسانهای، ترسو و بیشخصیت هستند. عدهای آنجا باد هوا بودند و حزب باد بودند؛ عدهای هم الان حزب باد هستند. او مهارت میخواست، شجاعت میخواست و مهمات میخواست؛ این هم میخواهد. مهماتِ این، کلمات هستند. مهمات در این نبرد، کلمات هستند؛ کلماتِ هرچه مربوطتر، مناسبتر، دقیقتر و مؤثرتر و شناخت دشمن لازم است.
خواهش میکنم این بخش دوم را دقت بیشتری بفرمایید که نگاهِ دشمن در آن طرف، به زبان و بیان و کلمه و صدق و کذب، چه نگاهی است؟
بعضیها فکر میکنند که آن طرف فقط برای ضربه زدن به عنوان جنگ روانی و رسانهای، چیزهایی را که میداند دروغ است، میگوید. خب این که همیشه بوده است؛ اصلاً اینجور کارها از هابیل و قابیل از همان اول شروع شده و تا آخر هم هست. یک اتفاق مسخرهتری در این دورهی جدید در غرب افتاده است. من میخواهم به آن توجه کنید که ظاهر بحث، یک مقداری به فلسفه زبان و ذهن و معرفتشناسی مربوط است؛ اما آثارش را اینجا میبینید. شما ببینید اینها چقدر وقیح هستند! همه کارهایی که خودِشان میکنند، به عنوان قهرمانِ مخالف با آن، از دنیا طلبکار هستند؛ یعنی خودِ اینها بزرگترین ناقضان حقوق بشر در این چهار قرن اخیر هستند؛ یعنی چهار- پنج تا کشور اروپایی و محصولشان که آمریکاست. بعد اینها سر قضیه حقوق بشر، از بقیه توضیح میخواهند و به بقیه نمره میدهند!
سر مسئله زن، توهینی که اینها به زن کردند، خب اینها از همه دنیا برای جنایاتی که به زن و کودک کردند، توضیح میخواهند که آقا! حقوق زنان، حقوق کودک و...! خودشان بمب شیمیایی و اتمی تولید میکنند و مصرف میکنند؛ بعد پلیس بمب اتم در دنیا شدند. پشتِ همه جنگها اینها هستند؛ بعد اینها رئیس صلحطلبان میشوند. اینها اینجوری هستند. چرا؟ من خواهش میکنم ملاحظه کنید. حالا این یک نمونه است.
یک بحثی راجع به این که اصلاً صدق و کذب چیست، دارند. حالا آثارِ این را در رسانه، در فضای مجازی، در سخنگویان مثلاً کاخ سفید، مقامات اسرائیل، آمریکا، انگلیس و اینها میبینید. سازمان ملل و اینطرف و آنطرف صحبت میکنند. آدم میگوید: این چقدر پررو است! از همه وجودت دارد خون میچکد؛ آمدی علیه خشونت حرف میزنی؟! جنگی در دنیا نیست الا این که زیر سر شماهاست. وحشیترین تروریسم در تاریخ معاصر را همین داعش و اینها علَم کردند؛ بعد میآیند میگویند ما برای مهار تروریسم آمدیم!
حالا من میخواهم اینجا به یک چیزی اشاره کنم؛ توجه کنید. امام باقر(ع) یک تعبیری دارند که میفرمایند: «إِنَّ أَئِمَّةَ الْجَوْرِ»؛ رهبران ستم، غیر از این که ظلم اقتصادی و سیاسی و اینها میکنند، برای این که بتوانند آن مظالم را پیش ببرند، یک چیزی به نام ظلم فرهنگی و رسانهای، دروغپراکنی، فریب افکار عمومی و تخدیر افکار عمومی دارند؛ یعنی یک جنگ رسانهای راه میاندازند. خودِشان که گم شدهاند و گمراه هستند، اکتفا نمیکنند؛ بقیه را هم میخواهند با خودِشان ببرند. خودِشان جهنمی هستند؛ بقیه را هم میخواهند با خودِشان به زور به جهنم ببرند. «قَدْ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا». خودشان قطعاً راه را گم کردند؛ به این اکتفا نمیکنند و میخواهند جوامع بشری، ملتها و مردم را هم با خودشان ببرند. اینها میگویند آقا چرا میخواهید مردم را به زور به بهشت ببرید؟ که اصلاً همچین چیزی امکان ندارد؛ بهشتِ بدون آگاهی و آزادی و ارادی، اصلاً وجود خارجی ندارد. ولی خودشان میخواهند همه را به زور با خودشان به جهنم ببرند! یعنی خودش فاسد است میخواهد بقیه را هم فاسد کند. خب خودت فاسد هستی، لذتت را ببر، لذت حرامت را ببر و همه کارهایت را بکن؛ برو دیگه، به بقیه چه کار داری؟ نه، همه باید با من بیایند! «ضَلُّوا، قَدْ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا». هم خودشان گم میشوند، هم میخواهند بقیه را دنبال خودشان بکشانند. ظاهرش خیلی مسخره است؛ ولی اگر بدانید، این الان یکی از قویترین، شاید قویترین و غالبترین نظریه در حوزه معرفتشناسی و و فلسفه ذهن و زبان است، آن وقت میبینید که چرا اینها خجالت نمیکشند توی چشم تو نگاه میکنند دروغ میگویند. کاری را که خود او کرده است، میگوید که چرا تو انجام دادی؟ میگوید که معضل بزرگی به نام «مَوْضُوعٌ لَه» وجود دارد. موضوع و «مَوْضُوعٌ لَه» را میدانید دیگه؛ در لغت عرب و همه لغتها میگویند این کلمه و این لفظ برای این معنا وضع شده است. این موضوع میشود، این «مَوْضُوعٌ لَه» میشود. پس هر لفظی تابع یک معنایی است. اگر آن معنا باشد، لفظی که آنجا میآید صادق است. اگر آن معنا نباشد و آن لفظ را به کار ببرید، چه میشود؟ کذب و دروغ میشود. این ریشه همین را میزند. من عبارت آن را عرض میکنم. میگوید که سابقاً فکر میکردند که کاربرد الفاظ برای کشف معناست و اگر الفاظ نباشند، معنا هست ولی بیان نشده است. این همان عقاید ما است دیگه. میگوید که این قدیمیها قبلاً میگفتند. این که چطور الفاظ و کلمات را به کار ببری، بر اساس یک پیشفرض غلطی بوده است که قبلاً داشتند و هنوز هم یک عدهای دارند و آن این است که فکر میکنند لفظ، تابع معنا است. یعنی شما میخواهید یک معنایی را منتقل کنید، آن معنا باید باشد و درست باشد، حالا شما دنبال لفظی بگردید که آن معنا را منتقل کند.
میگوید در حالی که لفظ نباید تابع معنا باشد، بلکه معنا تابع لفظ است. سابقاً این را به عنوان مسخره میگفتند. میگفتند طرف یک شعری میگوید که کسی معنی آن را نمیفهمد. میگویند «الْمَعْنَى فِی بَطْنِ الشَّاعِرِ!» میگویند یک شعری گفت که فقط خود او معنی آن را فهمید!
میگوید که اصلاً اصل آن همین است. مهم نیست که قبلاً با قرارداد چه معنایی برای یک کلمه تراشیده باشند؟ مهم این است که آن کلمه الان چه کاربردی دارد. دقت میکنید؟ ظاهر آن هم علمی است. میگوید از معنای کلمات نباید پرسید. این برای قدیمیها بود که هی اخلاق را به رسانه، به سیاست، و حتی به تعلیم و تربیت ربط میدادند. لفظ تابع معنا نیست، بلکه معنا تابع لفظ است. اینطور نیست که تا لفظ به کار نرفته است، معنایی محقق باشد. نه، نیست. لذا ما دو گروه هستیم.
یک عده قائل به تقدم اندیشه بر لفظ هستند. این حرفهای قدیمیها بوده است. ما قائل به تقدم لفظ بر معنا و اندیشه هستیم. دقت میفرمایید؟ یعنی هدف معناست و لفظ وسیله است که ما میگوییم، همیشه عقلا و همه میگفتند. یا آن میگوید که نه، اصلاً معنا وسیله است، لفظ و کارکرد لفظ؛ اثری که الان این حرف تو میگذارد، مهم است. معنای خود کلمه مهم نیست. یعنی چه؟ یعنی اصلاً دروغ و راست چیست؟ یعنی آن واقعیتی که کلمات شما باید با واقع مطابق باشد. این مطابقت با واقع که میگویند صدق است و میگویند هر حرفی که میزنید باید صادقانه، درست و مطابق با واقع باشد. میگوید نه، چه کسی گفته است؟ چرا؟ چرا باید با واقع مطابق باشد؟ باید با اراده و منافع و خواسته ما مطابق باشد. لازم نیست با واقع مطابق باشد. متوجه شدید؟ از همین جا چه چیزی تئوریزه شد؟ دیگه اگر توضیح هم ندهم، روشن است.
یعنی شما آنچه را که میگویید باید منافع شما را تأمین کند و تأثیر بگذارد، نه این که با واقع مطابق باشد و صادقانه و درست باشد. اصلاً درست و غلط چیست؟ معنا سابق بر کلمه نیست. این که مثلاً ما در حوزه بحث اصول فقه داریم، همه جای دنیا، یعنی همه عقلا که راجع به زبان و ذهن و فلسفه زبان کار میکنند، همه بحث آنها این است که معنا سابق بر لفظ و مقدم بر کلمه است. کلمه ظرف است. میآید آن مظروف را که محتوا است، از یک ذهن به یک ذهن یا به چند ذهن منتقل کند. درست است؟ همین را قبول ندارند. لذا ما در بحثهای اصول فقه طلبگی داریم که چهار قسم وضع داریم که موضوع و «مَوْضُوعٌ لَه» یا خاص هستند یا عام هستند، هر دو خاص هستند یا هر دو عام، یا آن خاص است و این عام است یا به عکس.
میگوید علت تمام این بحثها این است که این فلاسفههای قدیم و اینهایی که قائل به صدق و کذب، و قائل به اصالت معنا هستند، فکر میکنند که لفظ و کلمه همیشه بر معنایی دلالت دارد یا باید دلالت داشته باشد؟ معنا مهم نیست، بلکه اثر خارجی مهم است. تو میخواهی یک عدهای را از آنجا به آنجا بکشانی. لازم نیست که حرفهای تو با واقع مطابق باشد. اصلاً این چه ربطی به اخلاق دارد که میگویید آن غیراخلاقی است و این اخلاقی است؟ اصلاً تو چرا حرف میزنی؟ یک هدفی داری. آن هدف تو باید تأمین شود. دقت کردید چه شد؟ هدف تو باید تأمین شود. هدف تو ممکن است با مطابقت با واقع بشود، ممکن است بدون مطابقت باشد! و میگوید که اصلاً اصل آن همین است. چرا علامت سؤال اخلاقی میگذارید؟ ما اصلاً نباید به دنبال «مَوْضُوعٌ لَه» باشیم. معنا همان چیزی است که کاربرد لفظ و اثر کلمات در مخاطب و افکار عمومی ایجاد میکند.
اینطور نیست که اگر کلمه نباشد، معنایی باشد که این باید با آن مطابق بشود تا راست باشد. نه، اگر کلمه نبود هیچ خبر و اثر دیگری در کار نیست. معنای بدون لفظ اصلاً یا وجود ندارد، یا اگر وجود هم داشته باشد، هیچ اهمیتی برای ما ندارد. هدف ما از حرف زدن، اثرگذاری است. راست و دروغ آن مهم نیست.
میگوید بیرون از حوزه زبان چیزی وجود ندارد. چه کسی گفته است که شما موازین و قوانینی برای زبان بیان بکنید و بگویید که ملاک و معیار این است که زبان را باید با بیرون از خودش سنجید که آیا با آن مطابق هست یا نه؟ چه کسی گفته است که باید با آن سنجید؟ اگر این جملهها را همینجوری به آدم بگویند، میگویید که حتماً اشتباه تایپی شده است یا یک دیوانهای این حرفها را زده است. این الان نظریه پرطرفدار به نام "معرفتشناسی پستمدرن" است. الان اینها در بورس است. هزاران مقاله برای آن نوشتهاند و دارند مینویسند.
و یکی از آثار دیگر آن هم این است که همین که عرض کردم: معیار صدق در یک گزاره، مطابقت با واقع نیست. ملاک کذب، مخالفت با واقع نیست. معیار صدق و کذب به نحوه استعمال و کاربرد آن کلمات مربوط است. آن است که درست است.
اگر برای پی بردن به معانی فقط به کاربرد لفظ و کلمه نگاه کنید و برای رسیدن به صدق و فرار از کذب در چگونگی کاربرد الفاظ و کلمات جستجو کنید، باید بپذیرید که حرف زدن فقط یک بازی زبانی است. این همان حرفی است که امثال "ویتگنشتاین" میگویند. این اواخر در حوزه فلسفه ذهن و زبان نظر او این بود. این اول آمد و گفت که هر گزارهای، هر جملهای که مابهازای مادی ندارد و قابل تجربه نباشد، اصلاً قبل از این که بخواهید بگویی راست است یا دروغ، این اصلاً بیمعنی است. مثل یک صوت است. لذا دین، فلسفه، اخلاق و حتی هنر، اینها همه غیرعلمی و بیمعنی هستند. فقط اگر گفتید این آب است، این قرمز است، این چوب است، اینها فقط گزارههای علمی هستند. بعد از یک مدت، دید که این حرف اصلاً با مبنای خودش هم رد میشود. یعنی با همان مبنای خودش، خود همین نظر هم رد میشود. تناقض دارد و چه و چه. بعد آخر آن گفت نه، من اصلاح میکنم. میگویم معنا اصلاً مقدم بر لفظ وجود ندارد. نباید دنبال مصداق و دنبال معنای خاصی بود و بعد برای آن دنبال کلمه گشت! ما نگاه میکنیم که کلمهای که شما به کار میبرید، جملهای که به کار میبرید، منظور شما چه بود؟ با آن میخواهید چه کار بکنید؟ اگر به آن هدف خود رسیدید، کار تو معقول است، ولو واقعاً آن کلمات را قصد نکرده باشید.
تا حالا میگفتم که گزارههای دینی مزخرف است چون مادی نیست. اصلاً اینها بیمعنی است. ولی الان تجدید نظر میکنم میگویم نه، اینها هم مزخرف نیست. اینها هم معقول است. یک عقلانیتی میشود در آن پیدا کرد. چرا؟ چون کاربرد دارد. درست است که زبان مذهب هم معنا ندارد، اما معنا لازم نیست. کاربرد مهم است. کاربرد که دارد. مذهبیها با هم اینجوری حرف میزنند. بین خودشان بالاخره یک آثاری که دارد و همین کافی است که بگوییم گزارههای مذهبی هم جنون نیست. چون اصلاً راست و دروغ مطرح نیست.
ویتگنشتاین میگوید کلاً هیچ نیازی واقعاً به هیچ فیلسوفی نیست. فیلسوفان جایگاه معتبری ندارند. فلسفه مسئلهای را حل نمیکند، بلکه خودش نوعی معما است. فلسفه؛ یعنی انسان را از پریشاناندیشیای که در ذهنش تنیده شده است کمک کند تا رها کند. یعنی فلسفه اگر فایده داشته باشد این است که این کلمات و مسائلی را که در ذهن تو همینجور روی هم تلنبار کردی و گیج شدی، خودت را یک کمی از گیجی در بیاورد. ذهن تو را مثلاً یک کم منظم کند و الا هیچ کشف واقعی نمیکند که حقیقت در بیرون چیست. فقط در ذهن تو کار میکند. یک مقداری این سمساری کلهات، اینها را برمیدارد میچیند، آن را به یک مثلاً انبار منظم تبدیل میکند. همین. کار دیگری نمیکند. تازه آن فلسفهای که موفق باشد.
بعد مثال میزند و میگوید که برای یک مگس چیزی مهمتر از فرارش از شیشه مگسگیر نیست. بنابراین فلسفه، حداکثر این کار را بکند. یک مسئله نیست. اگر بخواهید آن را جدی بگیرید، یک مسئلهای به مسائل قبلی اضافه میکند. خب حالا یک سؤال؟ واقعاً اگر مگسی در شیشه گیر کرده است، مگر مسئله اصلی او فرار از همانجا نیست؟ برای تو مهم نیست اما برای او مهم است. تو هم مگس خود هستی و در شیشه خود هستی. مسئله تو هم برای تو مهم است.
بنابراین به این دلیل گفتند که آقا، این هم یک مسئلهای مثل بقیه است! نه آقا این بزرگترین مسئله است. اگر شما رابطه انسان و معنا را قطع کردید، نه ذهن و نه زبان دیگر نمیتوانند برای هیچ چیزی وساطت کنند. این بزرگترین مسئله انسان است. وقتی شما در این حوزه ذهن و زبان مسئله واقعی نمیبینید، میگویید که واقعیت مهم نیست. این یک معما است و هر چه بیشتر دقت کنید که راست است یا دروغ است، این خبر، این فضاسازی رسانهای راست است یا دروغ است؟ جوابی که این میدهد این راست است یا آن چیزی که آن میگوید راست است، کدام دروغ است؟ میگوید که وقتی درگیر این مسائل میشوید حواس تو نیست که اصلاً کلمات رسانه یک بازی زبانی است. کارکرد سیاسی دارد. یعنی تو باید همان لحظه به هدف خود برسی مثلاً انتخابات است لازم نیست تو راست بگویی، یک چیزی بگو که نتیجه بگیری، رأی بگیری! لازم نیست آنچه که تو میگویی مطابق با واقع باشد! ببینید یک جوری تئوریزه میکند و میگوید وقتی تو این کار را کردی، دروغ هم میگویی، در رسانه فضاسازی میکنی، یک عده را به جان هم میاندازی، باز هم تو کار خلاف اخلاق نکردی! این یک بازی زبانی است. زبان یک نوع بازی است و اقسام مختلفی دارد. زبانها هم ماهیت واحد یگانهای ندارند.
او میگوید چطور است؟ مثلاً زبان قصابها وقتی به قصابخانه میروید، آنها با همدیگر یکجور حرف میزنند. مثلاً دانشگاهیان وقتی دور هم میشوند، زبان خاصی دارند و یکجور حرف میزنند. مجلسهای خانوادگی یکجور حرف میزنند. هر کدام یک زبانی دارد. لزوماً یک کلمه در همه این محافل، یک معنا ندارد؛ چون اصلاً معنا ندارد و معنا مهم نیست؛ بلکه کاربرد مهم است.
من فقط یک نمونه را عرض کردم که ببینید که آنها چطور دروغ را، کلاهبرداری و عوامفریبی را تئوریزه میکنند؟ یعنی برای آن فلسفه درست کردهاند! بعد این خیلی راحت است که مقاماتشان در رسانه بیایند و سیاه را سفید بگویند و سفید را سیاه بگویند. اصلاً تخصص این تفکر، جابجا کردن شهید و جلاد است! اصلاً این تفکر برای این به وجود آمده است که جای جلاد و شهید را با هم عوض کند و تجربه خوبی هم دارند و خیلی وقتها هم موفق هستند.
ما دو تا مخاطب داریم. ما باید با مخاطبی که هدف جهاد تبیین است، ما باید صداقت داشته باشیم. ما نمیتوانیم با دروغ به راست برسیم. نمیشود. ما نباید دروغ بگوییم. ما نباید فریب بدهیم. اگر مشکلاتی هست، باید صادقانه و البته عاقلانه بگوییم.
مخاطب دوم ما دشمن است. «الْحَرْبُ خُدْعَةٌ»؛ یعنی چه؟ یعنی جنگ بدون تاکتیک و بدون فریب دشمن، امکان ندارد. او میخواهد شما را فریب بدهد. شما هم در جبهه مثلاً وانمود میکنید که دارید از این طرف حمله میکنید و دشمن آماده میشود ولی شما از این طرف ضربه میزنید یا به عکس. بنابراین با دشمن قطعاً اینجا، اصلاً تقیه، توریه، جنگ روانی و... برای چیست؟ وقتی پیامبر میخواستند مکه را بدون جنگ فتح کنند تا خونریزی نشود و مکه آزاد شود، کارهایی میکردند. مثلاً شب قبل فرمودند که هر کدامتان جدا بروید و چند تا آتش روشن کنید. اینها از دور میبینند و میگویند اوه! چند صد تا آتش است! دور هر کدام از اینها اگر پنج نفر هم نشسته باشند، چه جمعیتی است! پیامبر فرمودند هر کدامتان بروید و چند تا آتش روشن کنید که اینها ما را چند برابر ببینند و بترسند و مقاومت نکنند و خونی ریخته نشود.
میدانید که هم مکه و هم مدینه، هر دو بدون جنگ فتح شدهاند. پیغمبر هیچکدام، نه مکه و نه مدینه را با جنگ فتح نکردند. مدینه که دعوت کردند و ایشان رفتند. مکه هم بدون درگیری، اینجوری آنها (ابوسفیان و...) تسلیم شدند. پس ما جنگ روانی، تاکتیک، خدعه و فریب دشمن را داریم. تقیه... این یک.
دو) آیا شما میتوانید به بچه خودتان دروغ بگویید که بفهمد دروغ میگویید و بعد بگویید که من میخواستم تو را تربیت کنم؟ او میفهمد که دروغ میگویید؛ بعد او هم به تو دروغ میگوید.
اما یک سوال دیگر: آیا شما میتوانید بچه را به زبان بچگی و با منطق خودش مهار کنید و مدیریت کنید و خواستههای او را مرحلهبندی کنید؟حتی توریه؛ مثلاً او میگوید که فلان چیز را میخواهم. بگویید که بله میخرم. ممکن است او فکر کند که الان میخرید ولی تو الان نمیتوانی، ولی دروغ هم نگفتی اما بعداً میتوانی. این عیبی ندارد. این جزء اصلاً مدیریت یک جمع است که همهاش با همین دقتها و پیچیدگیها است که چهکار کنند تا درگیری به حداقل برسد.
شما ببینید حضرت امیر(ع) اولی که به خلافت رسیدند و مردم بیعت کردند، غیر از آن مظالم اختصاصی اقتصادی و مسالکی که بحث عدالت بود و حضرت امیر را زدند و آخرش ایشان را ترور کردند و سه تا جنگ به او تحمیل کردند، حتی در مسئله عبادات، جالب است که در یک حدیثی من دیدم که همان اول خلافت، یکی از همین مؤمنین آمد به حضرت امیر گفت که آقا خب حالا که قدرت سیاسی و اینها هم در اختیار شما قرار گرفت، این دو سه تا چیزهایی که در عبادات رایج شده است، بدعتهایی که در بعضی عبادات مانند نماز، اذان و... گذاشتند، اینها را همین الان اعلام کنید و جلوی آن را بگیرید! اینها که مسائل و بحثهای سیاسی نیست بلکه عبادی است. حضرت امیر(ع) فرمودند که در این بیست و چند سال، بیش از چهل بدعت فقط در عبادات گذاشته شده است ولی من نمیتوانم بگویم. دقت میکنید؟
معنی این، این نیست که حضرت امیر دروغ گفت. حضرت امیر گفت که نمیتوانم بگویم؛ برای این که یک نسل و خردهای، یکی دو نسل همینجوری آمدند و عباداتشان را انجام دادند. این هم، علیه ما جوسازی میشود که الان من بیایم از اول بگویم که اصلاً این نماز تو اینجوری است و فلان، یا او در اصل دین و نماز شک میکند یا از همان اول در من شک میکند و میگوید که این اصلاً دین ندارد که با نماز درافتاد!
پس ما در مسئله گفتگو با مخاطبمان، حتماً مسئله مهم و اهم را داریم؛ چی مهم است؟ چی مهمتر است؟ عقلانیت، زمانبندی و مدیریت مخاطب لازم است. «کَلِّمِ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ»؛ با هر کسی باید به اندازه درک او صحبت کرد.
پیامبر(ص) فرمود که انبیا همه چیز را به همه کس یکجور نگفتند. نباید هم بگویند. شما دو دو تا چهار تا را به یک بچه کلاس اول مدرسه هم باید چهار تا بگویید. در کارشناسی ارشد هم چهار است؛ اما آنجا چهجوری باید بگویید و اینجا چهجوری؟
بنابراین تاکتیک و زمانبندی مهم است. این که چهجوری یک فتنهای را مهار کنید و عقب بیندازید؛ یک چیزی که حتی ممکن است ظاهر آن دروغ باشد. مثلاً پیامبر اکرم(ص) با چند تا نیروهای گشتی در یک جایی رفته بودند که در یک قبیلهای بود از یک کسی پرسیدند که شما دارید از فلان شهر میآیید؛ چه خبر است؟ او هم نمیشناخت. گفت که شما کی هستید؟ من برای چی باید به شما بگویم که آنجا چه خبر است؟ تو بگو از جایی که آمدی چه خبر است تا من هم بگویم چه خبر. پیامبر گفتند که باشد من هم میگویم. او گفت که آنجا اینجوری است؛ مردم از دست آن مسئولشان ناراحت هستند. او اسماً آنجا است دیگر؛ رسماً در آن شهر حکومت نمیکند و مردم او را قبول ندارند و اگر مسلمانها بیایند، او در میرود و فرار میکند و مردم خودشان شهر را تسلیم میکنند. نمیدانست که پیغمبر ایشان خودش است.
بعد پرسید که خب تو اهل کجا هستی؟ ایشان فرمودند که ما برای منطقه آب هستیم؛ آب. یک اصطلاحی بود که برای منطقه بدر بهکار میبردند. گفتند که ما از آن منطقه آب، محله آب آمدیم. نگفتند که کدام آب. خب این اسم راجع به چاههای مختلفی مصداق داشت. ایشان عمداً یک چیزی گفتند که هم گفته باشند و هم نگفته باشند. بعد که رفتند، این طرف گفت که نفهمیدم کدام آب را گفت. این اهل کدام منطقه بود؟ گفت آب. همینجوری. ما هم نپرسیدیم کجا. ما همه چیز را گفتیم ولی آخرش نفهمیدیم این اهل کجا بود! خب این هم تاکتیک است. حتماً باید اینها در آن رعایت بشود. منتهی کلاهبرداری و آن چیزهایی که این دارد میگوید که اینها میگویند اصلاً راست چیست، دروغ چیست، خیانت چیست، خدمت چیست و اینها، نه! به نظرم میرسد که افراد با هم فرق میکنند. کسانی هستند که قربانی وسیله شدند و بازی خوردند یا یک اشتباهات و خطاهای کوچکی کردند؛ باید با اینها مدارا کرد و با آنها ارتباط برقرار کرد و آن رابطهای را که قطع شده است، وصل کرد.
اما یک وقت خطاها، خطاهای کوچکی نیست؛ بلکه خطاهای بزرگ است؛ بلکه خیانت است. خب باید با آنها برخورد کرد. الان این یارو که در مشهد دو نفر و بچههای بسیجی را زد... طفلکها مسلح هم نبودند. او اینها را زد. فیلمش را پخش کردند؛ دیدید چهجوری بیشرف چاقو میزد؟! یعنی خدا شاهد است اگر یک صدام را به من بدهند و جلوی من بگذارند، نمیتوانم اینجوری چاقو بزنم. همهاش میگویم خدا رحم کرد که ما در آن جنگهای سابق نبودیم. الان از راه دور میزنیم. این چهجوری در خیابان به یک جوانی که بچه متدین است و هیچی هم به تو نگفته است؛ نه اسلحه، نه چیزی، چهجوری اینجوری چاقو چاقو میزنید؟ بعد آن دومی آمده؛ آمده بپرسد که آقا چی شده؟ یکمرتبه در گلویش میزنید؟ او را هم کشت. حالا او را به تلویزیون آوردند میگوید که خیلی حالم خوش نبود! یکمرتبه دیدم چاقو در دست من است. گفتم خب حالا که چاقو هست، ما هم برویم بزنیم! خب این که حیوان وحشی است. بنابراین به نظر من، اینها با هم یکسان نیستند. باید اینها را طبقهبندی کرد.
یکی مشکل عاطفی است. یکی به شما و ما اعتماد ندارد. چرا اعتماد ندارد؟ یکی مشکل شخصی دارد و مشکل اقتصادی دارد. چون بعضیها این وسط آمدند که اصلاً نمیدانستند مسئله چی هست. بالاخره یک اقشاری تحت فشار اقتصادی هستند، طرف میخواهد ازدواج کند، سن او به چهل سال، چهل و چند سال رسیده است نمیتواند. یک شغل ثابت میخواهد ولی ندارد. خب اینها عصبی و خشمگین هستند. اینجور وقتها اصلاً نمیداند آنها چه میگویند اینها چه میگویند؟ یک دفعه میبیند یک جمعی راه افتاد خب او هم میآید! یک تیپی اینطوری هستند خودشان قربانی هستند با آنها را کمک کرد. اما یک عدهای فاسد هستند، جنایتکار هستند، آدمکش هستند. یک عده پول گرفتند.
میدانید بعضی از اینها برای هر عملی و هر کاری که کردند فیلمش را بفرستند، پول میگرفتند. پولهای خوبی بود. من نمیدانستم مظنه اینقدر است. اگر میدانستم، ما هم یکجوری چند تا فیلم میگرفتیم. مثلاً میگوید فلان شهر، فلان محله، اگر سطل آتش بدهی، اینقدر پول میدهند. اگر در یک مسجدی، بسیجی، چیزی آتش بزنی، اینقدر پول میدهند. اگر چاقو بزنی، اینقدر پول میدهند؛ به شرطی که فیلمش را بفرستی.
خب، پریروز گفتند یک نفر را در تهران گرفتند که 40 میلیارد پول یک قلم دستش بود که دو سه تا گروه را به آنها برساند. مثلاً میگفت هر روز شما باید در بلوار کشاورز، میدان ولیعصر بروید. این منطقهها را تقسیم کردند. این تیپها یکجوری هستند. اینها آدمهای مزدور و فاسد هستند و قاتل هستند.
اما یک بچهای که مثلاً آمده و اصلاً نمیداند چی به چیست و انگشتهایش را بالا برده است... به یکی از اینها گفتم که خانم! شما معنی این کار را میدانی که انگشت خودت را اینجوری بالا بردی؟ گفت که بله میدانم؛ ولی به نظرم واقعاً دقیقاً نمیدانست. خب باید با این بچهها یکجوری... الان هم ممکن است وسط دعوا خیلی گوش نمیکنند. باید در طول سال برنامهای برای آنها داشته باشید که با اینها صحبت بشود.
ببخشید؛ معذرت میخواهم که صحبتهای تکراری کردم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی