خرداد 1386

ابلاغ دین و بلوغ تفکر - قسمت دوم

در جمع فضلاء حوزه علمیه قم

بسم‌الله الرحمن الرحیم

یک نظر به منطقی بودن بحث و یک نظر به فایده‌گرایی و عمل‌گرا بودن بحثی که می‌کنیم باید داشته باشیم. باید بفهمیم و بفهمانیم که ما به دین محتاج هستیم و دین به ما محتاج نیست. باید این را بفهمانیم. باید بفهمانیم که چرا؟ باید ارتباط احکام و عقاید و اخلاق دینی را با مشکلات عملی خودشان و با مسائلی که واقعاً در ذهن و زندگی آن‌ها وجود دارد تبیین بکنیم. آن وقت دیگر احتیاج نیست شما آن‌ها را هول بدهید بلکه خود آن‌ها می‌دوند. جلوتر از شما می‌دوند و شما به آن‌ها نمی‌رسید. بعضی از مفاهیم دینی متأسفانه بدشانس بودند که در دست و بال عوام ریختند و عوامانه هم طرح شدند. حالا بر فرض این‌که خود ما عوام نباشیم تا شما بخواهی بروی و آن را درست کنی باید آن عقیده‌ی دینی و فرهنگ دینی که کج بالا رفته را خراب کنی و دوباره بسازی. این هم کار بسیار سختی است ولی گاهی واقعاً ضروری است. گاهی شما مجبور می‌شوی یک فرهنگ دینی که در یک جا با آن مواجه هستی را کلاً خراب کنی تا بتوانی حقیقت دینی را درست به مردم منتقل کنی. بعضی از معارف دینی شانس آوردند و در دست و بال مردم نریختند و عوامانه و غلط طرح نشدند. از صفر و ابتدا به ساکن می‌توان آن‌ها را خوب طرح کرد و جلو رفت ولی خیلی از اوقات به این شکل نیست و شما با موانع بسیاری از توهمات و سوء تفسیرها روبرو هستید. مسئله‌ی دیگر که من یادداشت کرده‌ام این است که تبلیغ به معنای ابلاغ حقایق به آستانه‌ی فهم مخاطب است. تبلیغ، صوت نیست. تبلیغ این نیست که بگویید ما گفتیم. تبلیغ تفهیم است. رساندن مخاطب به مرحله‌ی انتخاب آگاهانه و آزادانه است. تبلیغ این است. وجود لفظی و وجود کتبی یک مفهوم تبلیغ نیست. این‌ها مقدمه‌ی تبلیغ است. خود تبلیغ که این‌ها نیست. شما نمی‌توانی بگویی من این حرف را زدم پس تبلیغ کردم. شما آن زمانی یک حقیقت دینی را تبلیغ کردی که ابلاغ کرده باشی. یعنی به درستی و با تمام استدلال‌های آن تفهیم کردی. از این به بعد این دیگر جهل نیست بلکه انتخاب اوست و مخاطب شما باید انتخاب کند. می‌گویند «لسنا علیهم به مسیطرین...». به ما مربوط نیست که آن‌ها چه انتخابی می‌کنند ولی باید شرایط انتخاب را درست در اختیارشان قرار بدهیم. تبلیغ به این معنی است و نه این‌که بگوییم ما گفتیم و رفتیم و باید خودت بفهمی. نه این‌که بگویی ما اگر بد گفتیم تو می‌خواستی خوب بفهمی. این تبلیغ نیست. این اشتباه است. ورود به شخصیت مخاطب با اذن خودش و نه با زور است. این یک اصل است. اگر این اصل در تبلیغ رعایت بشود و اول ببینیم بیننا و بین‌الله آن‌چه که می‌گوییم خود ما را متقاعد می‌کند و بعد به مخاطب بگوییم درست است. یک حرف‌هایی هست که ما به دیگران می‌گوییم و اگر کسی همان‌ها را به خود ما بگوید، ما آن را قبول نمی‌کنیم. ولی خود ما آن حرف‌ها را می‌گوییم. یعنی بر خودمان آسان می‌گیریم و بر مخاطب بیچاره سخت می‌گیریم. اگر خود ما را قانع نمی‌کند و انگیزه‌ای به ما نمی‌دهد، چرا برای دیگران می‌گوییم؟ ما باید به مخاطب خود، به خصوص این جوان‌هایی که در مورد آن‌ها صحبت کردند و گفتند که این‌ها پای اینترنت می‌نشینند، ماهواره می‌بینند، رمان می‌خوانند، جزوه و کتاب‌های ایدئولوژی‌های مختلف را در دانشگاه‌ها می‌خوانند و یک عالمه چیزهایی که ممکن است به گوش ما نرسیده باشد را خوانده‌اند و چشم و گوش بسته نیستند. در عین حال ما نباید بترسیم. چون بعضی‌ها می‌گویند این نسل جدید خیلی می‌داند و می‌ترسانند. این هم نیست. در عین حال که این‌قدر ضریب هوش و اطلاعات عمومی این‌ها خیلی بالا رفته، دانش عمومی دینی و غیر دینی این نسل خیلی پایین است. من تقریباً جلسات مختلف نخبگان و استاد و دانشجویان خاص زیادی می‌روم و تقریباً از اول می‌توانم پیش‌بینی کنم که در هر موضوعی این‌ها ممکن است چه سوال‌هایی بپرسند. می‌دانم مثلاً در این موضوع حداکثر این 15 سوال طرح می‌شود. ارتفاع آن هم این‌قدر است. یعنی معمولاً آن سوال، سوال خودش نیست برای این‌که نمی‌تواند سوال خود را ادامه بدهد. وقتی دو جواب می‌دهی ساکت می‌شود. معلوم می‌شود این سوال تو نبوده و همین‌طور شنیده‌ای. ضریب هوش و اطلاعات عمومی بالاست اما دانش کم است و باید به او فرصت تفکر و فرصت انتخاب داد. نباید حقنه کرد و نمی‌توان حقنه کرد. باید ذهن و احساس او را به رسمیت بشاسیم و به آن توجه کنیم. حتی شریعت و دینی کردن یک جامعه، حتی تعلیم و تربیت دینی بدون آزادی امکان ندارد. بدون آزادی‌های مشروع امکان ندارد. شما نمی‌توانی فرهنگ دینی را درست به کسی منتقل کنی بدون این‌که او آزاد باشد. آزادی اندیشه و آزادی سوال داشته باشد و الا این در او تبدیل به عقیده نمی‌شود. ممکن است حقنه بشود ولی به آن معتقد نمی‌شود. او باید انتخاب کند. اگر ما حق انتخاب را از مخاطب خود بگیریم نه می‌توانیم او را به چیزی معتقد کنی و نه کافر کنی. باید به انتخاب و ذهن و احساس او احترام بگذارید. باید به سوالات او احترام بگذارید. بدون حدی از آزادی شریعت هم قابل اجرا نیست. در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی و بسیاری از مسائل تعلیمی و دینی هم نیاز به هدایت و تبیین اجتماعی هست اما در همین عرصه‌هایی که جای قانون نیست و جای اخلاق و معرفت است اگر به این بهانه که مردم لایق آزادی نیستند و خودشان نمی‌فهمند، دخالت بکنید و تحمیل بکنید و چیزی را محدود بکنید و سلب آزادی بکنید، این مردمی که به قول بعضی‌ها نالایق هستند همیشه نالایق خواهند ماند. پس چه زمانی رشد خواهند کرد؟ بدون آزادی رشد نمی‌شود. شما خودتان را در نظر بگیرید و بگویید اگر کسی به من آزادی ندهد و دائم یک چیزهایی را عرضه بکند، من به آن معتقد نمی‌شوم بلکه متنفر می‌شوم. یک ایدئولوژی رسمی را با فضای محدود و تهدید ضمنی و ترساندن از سوال و ترساندن از اعتراض حقنه کردن که درست نیست. حالا ببینید در روایت در این باب چه می‌گویند. حتی با حسن نیت هم نباید در این عرصه‌ها چیزی را به مردم تحمیل کرد چون خود این تحمیل مانع رشد است. هدف ما رشد مردم است. اصلاً هدف تبلیغ رشد است. هدف تبلیغ برای تبلیغ نیست. تبلیغ وسیله هست و هدف نیست. هدف رشد مردم است. رشد بدون آزادی نمی‌شود. بدون حق سوال نمی‌شود. اصلاً‌ بعضی از اشتباهات کوچک و بعضی اشتباهات متوسط و حتی بعضی از اشتباهات بزرگ برای رشد جامعه ضروری است. حتی برای رشد ضروری است و بدون بعضی تجربه‌ها و حتی بدون بعضی از اشتباهات امکان رشد نیست. همه‌ی ما اشتباهاتی داشته‌ایم و نمی‌توانسته‌ایم که بدون اشتباه جلو بیاییم. این آزادی برای بلوغ یک جامعه‌ی نابالغ هم لازم است. خودشان باید به نتیجه برسند. «ما علیکم عند البلاغ...»، «لسنا علیم بمسیطرین...». همان‌طور که فرمود «لستَ علیم بمسیطر...» ما هم همین‌طور هستیم. شما اگر بخواهی به یک بچه شنا یاد بدهی باید او چند بار آب بخورد، در خطر نسبی غرق شدن هم قرار بگیرد و الا هیچ وقت شنا یاد نخواهد گرفت. بنابراین حق اشتباه کردن، حق خطا کردن و همین‌طور حق اعتراض کردن را باید به رسمیت شناخت. مسائلی است که بدون آزادی در آن‌ها چیزی به نام تجربه، آگاهی، رشد و بلوغ اجتماعی محقق نمی‌شود. اگر از ترس اشتباه روح یک ملت را ترسو و بدون اعتماد به نفس بار بیاورید که نتیجه‌ی سلب آزادی‌های مکرر است، بزرگ‌ترین اشتباه خواهد بود. این تعبیری است که آقای مطهری دارد و می‌گوید چنین جامعه‌ای همیشه در خطر انحراف است چون دائم بر سر او زده‌ای و گفته‌ای یک چیز را حفظ کن. این دیگر قدرت تشخیص و اراده ندارد، این دیگر هویت و استقلال ندارد. این حتی دیگر شجاعت هم ندارد و آماده‌ی فروپاشی است و اگر شما یک لحظه بالای سر او نباشی و یک نفر دیگر به این جلسه بیاید کل عقاید او عوض می‌شود. این تبلیغ به چه درد می‌خورد؟‌ این مثل فنر است که با فشار آن را نگه می‌داری و وقتی دست خود را از روی فنر بر می‌داری می‌پرد و همه چیز به هم می‌ریزد. تبلیغ، حقنه کردن نیست، فشار دادن فنر نیست. تبلیغ ایجاد آگاهی توأم با آزادی و رساندن مخاطب به حقانیت مطلق است و باید خودش انتخاب کند. تبلیغ درست این است. در این صورت او جان و مال و همه چیزش را در این راه خواهد داد. در این باب روایتی نقل شده که یک نفر پیش پیامبر اکرم(ص) آمد. ببینید آزادی سوال جزوی از آزادی تفکر است و آزادی تفکر یک حق شرعی است و بدون این آزادی رشد امکان ندارد و تبلیغ شکست خواهد خورد. یک نفر پیش پیامبر اکرم(ص) آمد که از فکر کردن می‌ترسید. فکر می‌کرد اگر فکر کند بی‌دین می‌شود. ناراحت بود و گفت «هلکتُ...». گفت من دیگر از دست رفتم. دین من از دست رفت. در روایت داریم که پیامبر اکرم(ص) لبخند زدند و فرمودند چه شده است؟ حتماً با خودت گفته‌ای «من خلقک؟»، چه کسی تو را خلق کرده است؟ بعد گفته‌ای خدا خلق کرده است. بعد به ذهن تو آمده و گفته‌ای «من خلقه...»، پس چه کسی خدا را خلق کرده است؟ بعد هم گفته‌ای کافر شده‌ام. حتماً شروع به فکر کردن کرده‌ای و شک کرده‌ای و سوال کرده‌ای و بعد گفته‌ای که کافر شده‌ام. آن فرد گفت بله. پیامبر(ص) فرمودند «ذلک محض الایمان...»، این ایمان خالص است. و حق سوال و اعتراض هم همین است. در روایت داریم که امیرالمؤمنین علی(ع) در زمان خلافت خود فرمودند «سلونی قبل ان تفقدونی...»، بپرسید تا من را از دست نداده‌اید. این جامعه‌ی نابالغ سوالات نابالغ می‌کرد. این خیلی عجیب است. یک یهودی بلند شد که در روایت می‌گوید «کانهُ من محودة العرب...»، از یهودی شده‌های عرب بود. طبق بعضی روایات این تازه مسلمانی بوده و باطناً یهودی بوده و بعضی‌ها هم می‌گویند اصلاً‌ یهودی بوده است. می‌گوید وسط سخنرانی امیرالمؤمنین علی(ع) که خلیفه بود بلند شد و سخنان ایشان را قطع کرد و گفت «ایها المدعی ما لا یعلم و المقلد ما لا یفهم...»، از این توهین بالاتر داریم؟ گفت آهای آقای پرمدعایی که هیچ چیز نمی‌دانی و فقط ادعا می‌کنی. «انا سائل فاجب...»، من سوال دارم و تو اگر راست می‌گویی جواب بده. با این لحن بلند شد و سخنرانی امیرالمؤمنین علی(ع) را قطع کرد. در روایت داریم که بعضی از اصحاب با ناراحتی برخاستند و به این آدم یک نگاه تندی کردند که مثلاً بی‌ادب، خفه شو. بعضی‌ها هم خواستند او را از مجلس بیرون کنند. این عبارت حضرت امیر(ع) را یادداشت کنید چون خیلی مهم است. حضرت به اصحاب خود رو کردند و فرمودند بنشینید. فرمودند «ان الطیش لا یقوم به حجج الله و لا تظهر به براهین الله...»، با زور و خشونت نه حجت‌های الهی اقامه خواهند شد و نه برهان کلمه‌ی حق اقامه خواهد شد. ما با گردن‌کلفتی که نمی‌خواهیم کسی را مؤمن کنیم. حالا تو بی‌ادب هستی و سوال کردی ولی من مؤدبانه سوال تو را جواب می‌دهم. در روایت داریم که فرد یهودی سوال خود را پرسید و شرمنده شد. از این جالب‌تر این تعبیر امیرالمؤمنین علی(ع) است که فرمودند «اسئل بکل لسانک...»، فرمودند با همه‌ی پهنای زبانت بپرس. این عبارت خیلی زیباست. «اسئل بکل لسانک و ما فی جوانحک...»، هر چه که در دل خود داری هم بگو و بیرون بریز. با همه‌ی پهنای زبانت حرف بزن و هیچ چیز را ناگفته نگذار. هر چه دلت می‌خواهد، بگو. فرد یهودی سوال کرد و حضرت امیر(ع) جواب دادند. در روایت داریم که این شرمنده شد. چند سوال پرسید و جواب شنید و عاقبت مسلمان شد. تبلیغ این است. تساهل اسلام نسبت به ادیان مختلف که جهان اسلام «دار الهوار»، خانه‌ی گفتگو و مناظره شد و سراسر جهان اسلام کرسی‌های مناظره و نقد و نظریه‌پردازی شد و از متفکران درجه یک مسیحی، یهودی، زرتشتی، بودایی و حتی ملحد و زندیق دعوت کردند. شما مناظرات و احتجاجات ائمه(ع) را با زنادقه ببینید. مثلاً در مسجد الحرام با «ابن مقفه»، «ابن ابی العجا» مناظره کرده‌اند. آزادی تفکر و بحث این است و این را با غرب و مسیحیت و صلیبی مقایسه کنید که همه جا با شمشیر پیش رفتند. با جنگ صلیبی و تفتیش عقاید و شکنجه و دانشمندسوزی و آدم‌سوزی جلو رفتند و خود غربی‌ها می‌گویند علت رشد سریع اسلام همین تسامح و منطق و اخلاق اسلامی و دست پر آن از استدلال بود و الا با شمشیر که نمی‌توان این‌قدر سریع در دنیا پیش رفت. اصل بعدی چیست؟ گفتیم مخاطب ما و شما که در معرض انواع رسانه‌های علمی و غیر علمی و بسته‌های مختلف معرفتی و اخلاقی و از آن مهم‌تر، روش‌های مختلف زندگی غیر اسلامی است که به او در قالب فیلم‌ها و مسائل مختلف مثل رسانه‌ها، مدرسه و حتی رسانه‌های رسمی و درس‌های رسمی در کشور عرضه می‌شود. من دوباره تکرار می‌کنم که اگر ما کم‌تر از روزی 12 ساعت مطالعه بکنیم، شکست می‌خوریم. بخشی از این درس و بحث‌های رسمی است و بخشی هم مطالعات است. حالا آقا فرمودند و خود شما هم می‌دانید که بخشی از مطالعات باید از تاریخ و تفسیر و تاریخ اسلام و تاریخ معاصر و تاریخ جهان و مطالعات جدید و قدیم باشد و یک بخشی هم از علمای مسلمان متفکری که در این نیم‌قرن اخیر زحمت کشیده‌اند و کار کرده‌اند، باشد. از این‌ها استفاده بکنید. من یادم هست که اوایل طلبگی من، وقتی که انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه‌ها تعطیل شد و کنکور هم نبود، با یک موجی از دوستان آمدیم و طلبه شدیم. سال 61 و 60 بود. همان‌موقع با بعضی از دوستان نشستیم و کل آثار آقای مطهری، آثار فارسی آقای طباطبایی و دیگران را در یک جمعی مرور کردیم و خواندیم. من الان همان احساسی که آن زمان داشتم را بیشتر دارم. حتی اگر یک طلبه‌ای در کنار درس و بحث رسمی خود، همین آثار 7، 8 نفر از آقایانی که در نیم قرن گذشته در این زمینه کار کرده‌اند را بخواند، جواب بسیاری از سوالاتِ به اصطلاح جدید را خواهد داد. این‌ها تجربه‌های موفقی هستند. کسانی هستند که در اسلام کار کرده‌اند و ریش سفید کرده‌اند و از آن طرف هم با مفاهیم غربی دست و پنجه نرم کرده‌اند و وارد دیالوگ علمی شده‌اند و جواب داده‌اند و حتی هجوم برده‌اند. خواندن آثار آقای طباطبایی، آقای مطهری، آقای مصباح، آقای جوادی، مرحوم آقای جعفری و آقایان دیگری که در این حوزه‌ها با سطوح مختلف کار کرده‌اند مثل آقای مکارم، آقای حسن‌زاده، آقای سبحانی، آقای حکیمی و دیگران لازم است. این‌ها بالاخره بعضی کسانی هستند که از یک طرف با کتاب و سنت و مفاهیم و معارف اسلامی درگیر بوده‌اند و از یک طرف به این مسائل هم نگاهی داشته‌اند. این‌ها در این 50، 60 سال کار کرده‌اند و باید با آثار این‌ها حشر و نشر داشت چون خیلی کمک می‌کند. من عقیده دارم هیچ کس نباید به منبر برود الا این‌که چند جلد از این کتاب‌ها را خوانده باشد. این‌ها بالاخره تجربه‌هایی داشته‌اند که این تجربه‌ها به درد ما می‌خورد و مفید خواهد بود. این تعبیر هم از آقای مطهری است که می‌گوید عصر ما، عصر دو دلی و بحران است. سوالات جدیدی آمده که قبلاً‌ نبوده است. سوالات قدیمی هم بازسازی و دوباره احیا شده است. تازه این را قبل انقلاب گفته است. می‌گوید اما هیچ نگران نیستیم، ولو افراط بکنند. چون شک منزل بد و معبر خوبی است. اگر در یک نسلی شک به وجود نیاید، گوشش را به حرف‌های ما باز نمی‌کند. بنابراین از این جهت شک خوب است. سوالات خوب هستند. برای این‌که وقتی شک دارد حاضر است پای صحبت‌های تو هم بنشیند. حیوانات شک نمی‌کنند. می‌گوید ما شک انسانی را بر آرامش حیوانی ترجیه می‌دهیم. برای این‌که این شک می‌تواند مقدمه‌ای برای یک جهش و رشد باشد. و این ناآرامی بر آن آرامش ترجیه دارد. سوالات و شکیاتی که در جامعه مطرح می‌شود دلیل بر انحراف نسل و انحطاط جامعه نیست که بگویید آخرالزمان شده و همه فاسد شده‌اند و بی‌دین و خراب شده‌اند. نه. دلیل بر تشنگی و حق‌طلبی است. شک حق‌طلبانه را بر آرامش ساده‌لوحانه باید ترجیه داد. منتها این شعار کافی نیست. خیلی‌ها این شعار را می‌دهند و می‌گویند شک از یقین بهتر است. خیلی خوب، ولی به شرطها و شروطها. شرط آن این است که به این شک و سوال به درستی جواب بدهی و الا این شک مثبت و این شک معرفتی پاسخ‌طلبانه تبدیل به شکاکیت لجبازانه، خطرناک و ضد معرفتی می‌شود و این‌ها برای ما و شما مسئولیت درست می‌کند. صرف این‌که بگوییم شک مقدمه‌ی یقین است که کافی نیست. می‌گوید اگر به شک و سوالات پاسخ صحیح و به موقع ندهید، مقدمه‌ی یقین نمی‌شود بلکه مقدمه‌ی انکار و رد می‌شود و یا این‌که تبدیل به شکاکیت می‌شود. آن زمان بعضی‌ها به آقای مطهری اشکال می‌کردند. حتی در همین قم و قبل از این‌که ایشان از قم به تهران برود و به خصوص بعداً که جلسات سخنرانی‌های ایشان در تهران شروع شد اشکال می‌کردند و می‌گفتند ایشان از هر مسئله‌ای سخن گفته است. ایشان در فقه و اصول و فلسفه و عرفان و منطق و تاریخ و حدیث و تفسیر و جامعه‌شناسی و روانشناسی، اقتصاد و تعلیم و تربیت و فلسفه‌ی اخلاق و علوم سیاسی وارد شده است و نظریه‌پردازی کرده است. ایشان ملاست. این مبلغ است. تبلیغ این است. منبر این است. نباید این‌طور بشود که وقتی می‌خواهند بگویند فلانی بی‌سواد است می‌گویند آقا ایشان فاضل نیست، بلکه منبری است. یعنی چه؟ اصلاً‌ آدم غیر فاضل حق ندارد به منبر برود. فضلا باید به منبر بروند. منبری یک فحش در حوزه شده است؟ ایشان در حوزه‌های مختلف تا فلسفه‌ی غرب و کلام جدید و کلام سنتی خود ما سخنرانی دارد و اظهار نظر کرده و گاهی بزرگان غرب را نقد کرده و گاهی خودش نظر داده است. یک عده‌ای هم در قم و هم در جریان‌های روشنفکری در دانشگاه تهران گفتند و الان هم می‌گویند که کار ایشان را خراب بکنند. گفتند ایشان منبری بوده است و حرف‌هایش علمی نیست و یک طرفه حرف زده و تخصصی نبوده است. چطور یک آدمی در دوازده رشته و موضوع‌های مختلف حرف می‌زند؟ مگر تخصص در این همه رشته و حوزه امکان دارد؟ این یکی از اتهامات است. حالا من سوال می‌کنم که آیا این فضیلت است یا عیب است؟ این‌که در 10 یا 12 رشته بحث تخصصی می‌کند، این‌که از اقتصاد و جامعه‌شناسی تا فقه و اصول و فلسفه، تا تفسیر و حدیث، تا تعلیم و تربیت، تا کلام و فلسفه‌ی غرب بحث می‌کند، عیب است یا نکته‌ی مثبت است. شما نشان بدهید و بگویید این‌جا عوامانه بحث کرده است. اما همین‌طور کلی نگویید. نگویید چون ما نمی‌توانیم این کار را بکنیم، امکان ندارد. چون بعضی‌ها قیاس به نفس می‌کنند. خودشان را می‌بینند که در روز دو ساعت درسی می‌خوانند و مطالعه می‌فرمایند و بعد 20 ساعت استراحت می‌کنند و دو ساعت هم طلبکار می‌شوند. خب یک عده به این شکل زندگی کنید. یک عده‌ای به این شکل طلبه هستید و یک عده هم روزی 17، 18 ساعت کار کرده‌اند و 15، 16 ساعت درس خوانده‌اند. یک عده‌ای از دانشگاهیان این‌طور هستند که در یکی از رشته‌های علوم انسانی دکتری می‌گیرند و از اول تا آخر 50، 60 کتاب می‌خواند و در ضمن نه درست می‌فهمد و نه قدرت نقد و تحلیل دارد و همین‌طور حفظ می‌کند و امتحان می‌دهد و بعد هم تدریس می‌کند. خب اگر تو 50 یا 100 کتاب خوانده‌ای و دکترا گرفته‌ای، یک نفر هم پیدا می‌شود که در هر کدام از رشته‌های علوم انسانی 200 یا 300 کتاب را می‌خواند و حاشیه می‌زند و فکر می‌کند و یادداشت بر می‌دارد. حالا چون تو نمی‌توانی فکر می‌کنی بقیه هم نمی‌توانند و همه مثل تو هستند؟ خب وقت‌هایی که شما می‌خوابی، وقت‌هایی که حرف الکی می‌زی، وقت‌هایی که به این طرف و آن طرف می‌روی، وقت‌هایی که خودت را باد می‌زنی، یک عده‌ای کار می‌کنند. وقتی شب‌ها تو می‌خوابی یک عده‌ای تا صبح نمی‌خوابند. چرا تعجب می‌کنی که می‌شود کسانی باشند که از یک طرف به مفاهیم اسلامی و فقه و فلسفه و عرفان و کلام و حدیث و تاریخ و تفسیر تسلط داشته باشند و از یک طرف هم در 5 رشته‌ی دیگر از علوم انسانی 200 یا 300 کتاب و مقاله خوانده باشند و به آن نقد و حاشیه زده باشند و فکر کرده باشند و قدرت تطبیق این‌ها با مفاهیم اسلامی را داشته باشند؟ چون تو نمی‌توانی به این معنی است که هیچ کس نمی‌تواند؟ بله، البته کار آسانی نیست و کار سختی است. می‌گوید بیش از 20 سال است که من می‌نویسم و در عرصه‌های بسیار متفاوت علمی و دینی سخنرانی می‌کنم و بحث کرده‌ام اما همیشه هدف من در تمام این حوزه‌ها صرفاً یک چیز بوده است و آن هم حل مشکلات و پاسخ گفتن به سوالات و ابهامات و اشکالاتی است که در عصر ما متوجه ارزش‌ها و معارف اسلامی است. نوشته‌ها و سخنرانی‌های بنده بعضی فلسفی و بعضی اجتماعی و بعضی اخلاقی و بعضی حقوقی و بعضی اقتصادی و بعضی فقهی و بعضی تاریخی و حتی داستان‌نویسی بوده و گرچه موضوعات این نوشته‌ها کاملاً مغایر یکدیگر هستند ولی هدف همه‌ی این‌ها یک چیز بود و آن دفاع از حقیقت اسلام به روش علمی و نه به روش بی‌سوادی و تکفیر و توهین است. زحمت کشیده‌ام. وقتی دیگران می‌خوابیدند، نخوابیدم. وقتی دیگران بر خودشان آسان گرفتند، من بر خودم سخت گرفتم. دیگران برای خودشان عمر 100 یا 200 ساله پیش‌بینی کردند و من پیش‌بینی کردم که ده سال دیگر زنده هستم و این ده سال را به انبیا پیش‌فروش کردم. وقف کردم و مال من نیست. نه شب‌ها و نه روز‌های آن مال من نیست. این هم یک نوع کار کردن و طلبگی و تبلیغ است و آن هم یک نوع است. نباید قیاس به نفس کرد. ایشان می‌گوید با وجود همه‌ی این مسائل دوباره بگویم که اسلام هنوز یک دین ناشناخته است. هنوز مناطق وسیعی از اسلام کشف نشده و هیچ پایی به آن‌جا نرسیده است. هنوز کشف شده‌های تبیین نشده یا بد تبیین شده بسیار است. در بسیاری از اقشار دینی در جامعه دین معکوس جریان دارد. دین هنوز مجهول است چنان‌چه انسان هنوز مجهول است. اسلام قربانی تعالیم غلط اسلامی شده است. این دین مقدس بیش از هر چیز از بعضی از مدعیان تبلیغ دین و مدعیان حمایت از اسلام صدمه دیده و می‌بیند. می‌گوید کاش دین را به این شکل تبلیغ نمی‌کردند. کاش سکوت می‌کردند. می‌گوید هجوم استعمار از طرفی و قصور و تقصیر مبلغان اسلام از طرفی باعث آسیب‌پذیر شدن عقاید و ارزش‌های متعالی اسلامی در جامعه شده است. من وظیفه‌ی شرعی خود می‌دانم که در حد ظرفیت خود وارد این معرکه بشوم. انتشارات مذهبی ما بی‌نظم و نامطلوب است. بسیاری از نوشته‌ها و آثار که به نام مذهب می‌نویسند اساساً مضر و مایه‌ی بی‌آبرویی اسلام است. آثار مفید و کمی که پیدا می‌شود بدون اولویت‌بندی و برآورد قبلی و صرفاً با سلایق شخصی تولید می‌شود و احتیاجات و ضرورت‌ها را در نظر نمی‌گیرد. بسا مسائل ضروری که حتی یک کتاب یا سخنرانی قوی در آن نشده است. بسا موضوعات غیر لازم که پی در پی در آن‌ها می‌گویند و می‌نویسند و غالباً ضعیف است. سیستم تبلیغات و تألیفات دینی ما مثل سیستم کشوری است که اقتصاد آن پایه‌ی اجتماعی ندارد. این خیلی جالب است. هر کس به سلیقه و میل خودش هر کالایی را تولید یا وارد می‌کند. نیروی حسابگری که اوضاع را مدیریت کند و اولویت‌ها را بشناسد و تقسیم کار کند، وجود ندارد و همه چیز به تصادف سپرده شده است. هیچ جا این‌طور نیست که تبلیغ دین و نوشتن کتاب مذهبی است. همه چیز به تصادف سپرده شده است. گاهی بعضی از کالاها بیش از نیاز و با کیفیت پایین عرضه می‌شود و لذا بی‌مصرف می‌ماند. بعضی از کالاهای ضروری مطلقاً در دسترس مردم نیست. نظام آموزش دینی ما، نظام پژوهش دینی ما، نظام تبلیغ و تألیفات دینی ما، همگی گرفتار هستند. هر کسی هم عاشق سلیقه‌ی خودش است. بقیه را بی‌سواد یا منحرف می‌داند. هر کسی غیر از او چیزی بگوید یا بی‌سواد است یا منحرف است و شق ثالثی امکان ندارد. اصلاً‌ امکان ندارد بگوید او می‌فهمد و تو نمی‌فهمی. الاهم و فی الاهم فراموش شده است. یک عده هم در حال عقده‌گشایی هستند و به دنبال مرید و جاه‌طلبی هستند. این خلأ همیشه خالی نمی‌ماند. این خلأ را دشمنان اسلام پر می‌کنند و کرده‌اند. این‌جا راه حل هم می‌دهند که باید دوستان رجوع بکنند. این وضع 40 سال پیش بوده است که بخشی از آن بهتر شده ولی متأسفانه هنوز بخشی از مشکل باقی مانده است. لذا الان خرافی‌ترین و مسخره‌ترین حرف‌ها و مذاهب در جامعه مخاطب پیدا می‌کند. عده‌ای مشغول کارهای کم‌فایده یا بی‌فایده یا غیر ضروری برای اثبات خود و اظهار فضل می‌شوند که بگویند ما فاضل هستیم. خب، باش. فرضاً که باشی. این فضل تو به چه درد می‌خورد. این فضل تو به همان معنای لغوی است. این چه هست؟ فضلی که به درد دین نخورد چه فایده‌ای دارد؟ البته این‌که وارد این عرصه‌ها بشویم ظرفیت‌سازی می‌خواهد و کار آسانی نیست. عرض کردم که ایشان در 10، 12 رشته‌ی حوزوی و دانشگاهی کار کرده بدون آن‌که استاد دیده باشد. ایشان در هیچ رشته‌ی دانشگاهی استاد ندیده است و فقط خوانده است. خوانده و با مفاهیم اسلامی تطبیق کرده و نظریه داده است. نقد کرده، فکر کرده، حرف زده است. یکی از این آقایان می‌گفت آقای مطهری که مدرک دانشگاهی ندارند. گفتم به آن شکلی که شما می‌خواهی معلوم نیست که مدرک حوزوی هم داشته باشند، چون بعد می‌خواهید پرونده تشکیل بدهید و حقوق و اضافه حقوق پرسنلی در نظر بگیرید ولی این آدم‌ها به دنبال این کارها نیستند. این را بدانید. گفتم از کجا می‌خواهی بفهمی که چه می‌دانسته است؟ از روی حرف‌های او بفهم که چقدر سواد دارد. از روی تصدیق آن نفهم. چون آن‌هایی که تصدیق می‌کنند و به این‌ها گواهی می‌دهند، خودشان بی‌سوادتر هستند. از روی حرف‌های او بفهم. شما چه خوانده‌اید؟ تحصیلات شما چه هست که در این حوزه‌ها حرف می‌زنی؟ گفت از روی حرف‌های من بفهم که تحصیلات من چه هست. از روی حرف‌های او بفهم. به اندازه‌ی 50 نفر مثل تو خوانده است. همان رشته‌ای که تو به طور رسمی خوانده‌ای را او واقعی خوانده است. خود آن‌ها که تصدیق می‌دهند چه کسانی هستند؟ این هم یک نکته است. مثل کسانی که از پلیس تصدیق می‌گیرند و تا به حال ماشین سوار نشده‌اند و از طرفی یک نفر 30 سال است که رانندگی می‌کند ولی نیامده تا گواهینامه بگیرد. حالا این به او می‌گوید تصدیق شما کجاست؟ آیا شما راننده هستید؟ وضعیت این‌ها همین‌طور است. آخرین و مهم‌ترین نکته را بگویم. خواهش می‌کنم به این دقت بکنید چون خیلی مهم است. من این‌جا یکی، دو مثال دقیق‌تر هم خدمت شما عرض بکنم. اگر تمام این اصول قبلی که بخشی از آن اصول معنوی است و بخشی اصول معرفتی است را در ابلاغ مفاهیم دینی به مخاطب چه به صورت شفاهی و چه به صورت کتبی رعایت کنیم باز هم یک چیزی می‌ماند که اگر آن رعایت نشود ما شکست می‌خوریم. خواهش می‌کنم به این آخرین نکته توجه کنید. آن نکته توجه به جغرافیای بحث است. یعنی چه؟ در یک جمله عرض می‌کنم که هر حقی را به صرف حق بودن، هر جایی و به هر ترتیبی نمی‌توان گفت. هر حقی مکانی و مقامی دارد. خود بد گفتن حق یک باطل است. بی‌موقع گفتن آن باطل دوم است. بعضی خیال می‌کنند که هر روایتی که دیده کافی است. حالا نه به سند آن، نه به مفهوم آن و نه به زمینه‌ی آن توجه نمی‌کند. می‌گوید در روایت دیده‌ایم. این خیال می‌کند در هر جلسه‌ای و هر زمانی این روایت را نقل کند و یک ترجمه‌ی تحت الفظی بکند تبلیغ دین کرده است. نه آقا، گاهی خیانت‌ کرده‌ای. چون خود امام معصوم و خود پیامبر(ص) هر حرفی را در هر جایی با هر کسی نمی‌گفتند. نگاه می‌کرد و می‌دید که مخاطب چه کسی است؟ چه زمانی است؟ چه شرایطی است؟ چه کلمه‌ای را بگوییم چه برداشتی می‌شود؟ چه کارکردی دارد؟ اصلاً‌ یک وقت معنای لفظ یک چیز است و مراد متکلم یک چیز دیگر است و کارکرد و تأثیر خارجی آن یک چیز سوم است. همه‌ی دقت‌هایی که خود آن‌ها در صدور این آیات و احادیث کرده‌اند در مقام تبلیغ هم هست. در مقام تبلیغ هم عیناً همان دقت‌ها در حد توان باید بشود. اگر فاضل درجه یک باشی، اخلاق و دیانت و تقوای شما هم صد درصد باشد، شجاع باشی و نترسی، آماده‌ی فحش شنیدن هم باشی، ولی همین یک نکته را رعایت نکنی شکست می‌خوری. حالا شکست ما به درک، ولی این حقیقت مقدس شکست می‌خورد. در آن روایت حضرت زهرا(س) فرمودند همان‌طور که فرشتگان از پیروزی حق می‌خندند از شکست حق هم می‌گریند. ناراحت می‌شوند وقتی که می‌بینند جبهه‌ی حق بی‌دفاع مانده و دفاع‌های عوامانه و ضعیف و آبکی می‌شود از حقیقتی که این‌قدر متعالی و درخشنده است. خب طبق این حدیث ناراحت می‌شوند. بی‌جا گفتن و ناجور گفتن حق، خود مصداق باطل است. این اصل بعدی است که می‌خواستم اشاره کنم. در خدمت باطل هم هست. یعنی هم باطل است و هم در خدمت باطل است. این‌که ما در مباحث خود تقیه‌ی معرفتی داریم برای چیست؟ بعضی‌ها گفته‌اند این نفاق است، این فریب دادن مخاطب است. نه‌خیر، این رعایت مراتب کلام، مراتب حقیقت و مراتب مخاطب است. تقیه‌ی معرفتی به معنی شناخت جغرافیای حقیقت است. معنی آن نفاق و تناقض‌گویی نیست. ما در این باب چقدر روایت داریم. این از چیزهایی است که به نظر من باید دوستان معاونت تبلیغ دفتر تبلیغات روایات آن را جمع‌آوری کنند و روی آن بحث کنند. باید به این موضوع خیلی دقت کنیم. اصلاً‌ گاهی یک حقیقت را نباید در جایی گفت. چون زمینه‌ی آن فراهم نیست. مگر ما در روایت نداریم که اگر کسی یک حقیقتی را بدون توجه به شرایط مخاطب بگوید جفا کرده و اصلاً‌ مقدمه‌ی کفر فرد را ایجاد کرده است؟ فرد را کافر می‌کنی. فرد ظرفیت ندارد و پس می‌زند. هاضمه‌ی‌ فکری او مطلب را پس می‌زند. تو تا مقدمات را فراهم نکرده‌ای حق نداری این مطلب را به او بگویی چون پس می‌زند و بی‌دین می‌شود. ما گاهی دیده‌ایم که در یک جمعی روایت خوانده شده و این‌ها وقتی از جلسه بیرون آمده‌اند بی‌دین‌تر از قبل شده‌اند. شاید خود شما هم این موارد را دیده باشید. می‌گوید این چه حرفی است؟ ما فکر می‌کنیم همین که بگوییم این روایت برای امام است او می‌گوید پس درست است. اصلاً‌ این‌طور نیست. در اصل همان شک می‌کند. باید دقت کرد. باید هم دقت سندی و هم دقت محتوایی و هم دقت زمانی و مکانی کرد. چه در مقام صدور و چه در مقام درک درست مفاهیم دینی و معارفی و اخلاقی و حتی فقهی و هم در مقام فهم دین، هم در مقام تبلیغ و تبیین مفاهیم دین و حتی احکام باید دقت کرد. احکام صریح‌تر و شفاف‌تر از عقاید و اخلاق هستند. حتی آن‌جا باید دقت کرد. حالا من یک نکته‌ای از مرحوم آقای فاضل لنکرانی یادم آمد. عرض کردم که در سال‌های 67 تا 71 توفیق داشتیم خدمت ایشان برسیم. از جمله درس اصول ایشان بود. ایشان یک وقتی به یک موردی از مرحوم آقای بروجردی اشاره کردند که به همین مسئله‌ی جغرافیای بحث و حدیث مربوط می‌شود. حتی در مسئله‌ی فقه، چه برسد به اخلاق و عقاید که دایره‌ی خیلی وسیع‌تری است و تزتزل در آن بیشتر ممکن است. چون فقه صریح‌تر و عملی‌تر است. حالا این خاطره را از آقای فاضل بگویم. یک وقتی هم به این‌جا آمدم و یک خاطره‌ای از مرحوم تبریزی گفتم. شاگردپروری و تسامح و سعه‌ی صدر این بزرگوار را بگویم. دوستانی که بودند یادشان هست که گاهی سر درس اشکالی بحث می‌شد ولی عمدتاً باید بعد از درس باید اشکال می‌شد. یک وقتی ما سر درس یک اشکالی کردیم و ایشان هم یک چیزی فرمودند. دیدم فضا برای بحث نیست. بعد از درس خدمت ایشان به کنار منبر رفتم و دوباره اشکال را طرح کردم و ایشان فرمودند. دو، سه بار گفتم و ایشان فرمودند. من احساس کردم خسته شده‌اند و خسته هم بودند. گفتم یک بار دیگر می‌پرسم و هر جوابی که ایشان دادند ادامه نمی‌دهم. من هیچ وقت یادم نمی‌رود. چون هم صدای ایشان بلند شده بود و هم صدای طلبه‌ها بلند شده بود. یک لحظه ایشان عصا را از روی دست خود برداشتند. چون صداها بلند بود من فکر کردم می‌خواهند من را بزنند. هیچ وقت این خاطره را از یاد نمی‌برم. ایشان طوری عصا را بالا بردند که من سرم را کج کردم. مرحوم حاج‌آقای فاضل خندیدند و گفتند ما هنوز به آن‌جا نرسیده‌ایم که بزنیم. چون من یاد قضیه‌ای که از مرحوم آقا ضیا نقل می‌کنند افتادم. مرحوم آقا سید عبدالله شیرازی که در مشهد مرجع تقلید بودند و حالا فوت‌ کرده‌اند، اشکال می‌کرده‌اند و آقا ضیا جواب می‌داده‌اند تا این‌که بالاخره یکی از این مهرها را بر می‌دارند و به سوی مرحوم آقای شیرازی پرت می‌کنند. البته آرام می‌زنند. آقای شیرازی می‌گوید من تا مدتی پشت ستون می‌نشستم تا خود مرحوم آقا ضیای عراقی پرسیدند این سید کجاست؟ یک وقت نترسیده باشد؟‌ بگویید که بیاید. ما به یاد آن قضیه افتادیم. مرحوم آقای فاضل خیلی با بزرگواری و با سعه‌ی صدر و شاگردپروری درس می‌دادند. با این‌که گاهی حال ایشان مساعد هم نبود. مرحوم آقای فاضل یک چیزی از مرحوم آقای بروجردی نقل کردند. البته یکی دیگر از اساتید ما هم که شاگرد بلا فصل آقای بروجردی بودند و از شاگردان اصلی ایشان بودند هم این را گفتند و مستقیما از ایشان هم شنیده‌ایم. یک عبارتی را از آقای بروجردی در حوزه‌ی فقه نقل می‌کردند که من می‌خواهم از آن در حوزه‌ی تبلیغ اخلاق و عقاید یک نتیجه‌ای را بگیرم. چون آثار آن در این حوزه برجسته‌تر ظاهر می‌شود. آقای بروجردی در باب مقام صدور و شأن صدور روایات حساسیت داشت. همین‌طور که شما در باب آیات قرآن از شأن نزول بحث می‌کنید و در معنا کردن آیه دخالت دارد و نتیجه‌ای که می‌خواهید از لحاظ عقیدتی، فقهی و اخلاقی بگیرید. مرحوم آقای بروجردی در شأن صدور احادیث هم حساس بودند و می‌گفتند فقیه یا هر کس دیگری اگر می‌خواهد چیزی را به حدیث نسبت بدهد باید به شأن صدور آن دقت کند و متوجه باشد که در چه فضا و شرایط و جامعه و تاریخ و بستری گفته شده است. درست است که این در معنای لفظ دخالت ندارد اما در مراد متکلم کاملاً دخالت دارد و ما به دنبال مراد شارع هستیم. فقط به دنبال معنای لغوی لفظ نیستیم. احادیث در خلأ صادر نشده‌اند. حالا ایشان بحث فقهی را می‌کرد ولی من خواهش می‌کنم شما در مورد آیات و احادیثی که در باب حوزه‌های عقیدتی و اخلاقی وجود دارد و در حوزه‌ی تبلیغ به درد می‌خورد دقت کنید. یک بخش ساده این است که مقتضای مقام را رعایت کنید. در یکی از دانشگاه‌ها یکی آمده بود و ظهر ماه رمضان برای دانشجوی مجرد راجع به احکام جنابت مسئله می‌گفت. خب هر چیزی جا دارد. سر ظهر ماه رمضان، دختر و پسر مجرد در دانشگاه نشسته‌اند. یک بخشی این است و از این بخش مهم‌تر در برداشت از خود آیه و حدیث است. اصلاً‌ امام می‌خواسته با این جمله چه چیزی را بگوید؟ مثال‌هایی که مرحوم آقای بروجردی نقل می‌کردند خیلی به فهم مسئله کمک می‌کند. می‌گفت احادیث در خلأ صادر نشده‌اند، در فضای انسانی تاریخی با شرایط خاص سیاسی معرفتی ناظر به فرهنگ حاکم و موجود صادر شده‌اند. مثلاً در مورد احادیث فقهی مرحوم آقای بروجردی تأکید داشت که فهم صحیح احادیث فقهی بدون اطلاع از نظریات فقهای بزرگ اهل سنت امکان ندارد. چرا امکان ندارد؟ چون این احادیث ناظر به آن فتواها بوده است. برای نقد یا تأیید یا رد فلان فتوا صادر می‌شده که در جامعه‌ی اسلامی اجرا می‌شده است. یعنی در یک جغرافیا بوده است و باید جو را شناخت و فتوا داد. این بحث مرحوم آقای بروجردی بوده و خودشان هم رعایت می‌کردند. ایشان در مورد حدیثی که جحر به بسم‌الله الرحمن الرحیم را مستحب می‌داند که بسیاری از فقها بر اساس اطلاق حدیث به استحباب جحر و بلند گفتن بسم‌الله حتی در نماز ظهر و عصر فتوا داده‌اند. آقای بروجردی با همین استدلال نظر مختلف داشتند. ایشان می‌گفتند این حدیث مطلق نیست و نمی‌توان به اطلاق آن تمسک کرد. چرا؟ چون ناظر به فتوای عامله است که آن‌ها در نماز‌های جحریه هم بسم‌الله را آهسته می‌گویند. این حدیث می‌خواهد بگوید بلند گفتن بسم‌الله در نماز جحریه مستحب است و نه در مطلق صلوات و نمازها. در حالی که در ظاهر لفظ اصلاً‌ چنین چیزی در حدیث نیست. شما اگر زمینه‌ی تاریخی آن را نگاه نکنی نمی‌توانی بفهمی معنای حدیث چیست؟ این حدیث به آن جواب می‌دهد و در مقام بیان آن است. حالا امام جماعت و نماز جماعت حساب جدایی دارد چون دلیل مستقل داریم. یا مثلاً ایشان می‌گوید به اطلاق آیه‌ی نماز جمعه در سوره‌ی جمعه نباید تمسک کرد که بعضی از شروط را نفی کنیم و بگوییم لازم نیست. چون اصلاً‌ آیه اطلاق ندارد و اطلاق آن قابل تمسک نیست چون در مقام بیان اصل وجوب نماز جمعه نیست و شأن نزول آیه و شأن نزول حدیث به منزله‌ی قرینه‌ی متصله برای متن دین است. خواهش می‌کنم دقت کنید چون این‌ها در تبلیغ دین خیلی دخالت دارد. گاهی می‌روید و یک جمله‌ و روایتی را از «وسائل» یا «کافی» بر می‌دارید و آن را می‌خوانید. توجه نمی‌کنید امام این جمله را در چه رابطه‌ای گفته، چه زمانی گفته، چه کسی مخاطب او بوده، چه فضایی بوده، برای چه گفته است. حالا در این جمع می‌گویید، چه برداشت‌هایی می‌شود؟ یک مثال دیگر هم می‌زنم و عرضم را تمام می‌کنم. این حدیث «الجار ثم الدار...» که حدیثی با همین مضمون هم منتسب به حضرت فاطمه(س) هست. معنی این حدیث بر حسب این‌که در چه موقعیت و در جواب به چه سوالی مطرح شده است، فرق می‌کند. بر اساس یک فرض معنی آن همین معنی مشهور است که مصالح همسایه بر اهل خانه مقدم است. اما بر اساس یک شأن صدور دیگر این معنا را می‌دهد که چه خانه‌ای خوب است؟ خانه‌ای که همسایه‌های خوبی داشته باشد. «الجار ثم الدار...». معنی حدیث کلاً عوض شد. یعنی شما ببین اگر همسایه‌های خوبی داری، همان‌جا خانه بگیر. اجاره کن یا بخر و اگر نه نرو. این در فقه اثر دارد، در اخلاق اثر دارد، در عقاید اثر دارد، در تبلیغ و در کلاس و سخنرانی و کتاب نوشتن هم اثر دارد. جغرافیای آیه و حدیث در فهم آن دخالت دارد و خیلی هم مهم است. یک مثال هم از امام عرض می‌کنم. امام در رساله‌ی اجتهاد و تقلید و هم در تغییرات درس اصولشان که آقای سبحانی نوشته‌اند و بحث تذهیب الاصول آورده‌اند. در تغییرات دیگر ایشان هم آمده است. امام روی این مسئله هم تأکید داشت و هم در بحث فقهی خود آن را رعایت می‌کرد. یک نمونه از دقت فتوایی امام را ببینید که در جغرافیای حکم و شریعت و در تبلیغ دین تأثیر دارد. در کتاب «بیع» بحث حقوق فسخ معاملات با همین شیوه اجتهاد می‌کنند. دوستان دیده‌اند که در روایات مربوط به خیار حیوان با همدیگر تعارض دارند. بعضی‌ها می‌گویند حق خیار هم با مشتری است و هم برای بایع است و دو طرف حق خیار دارند و بعضی‌ها می‌گویند فقط مشتری حق خیار دارد. خب این اختلاف است چون سه، یا چهار نوع حدیث داریم که اگر همه‌ی این‌ها هم با همدیگر قابل جمع باشند، دو مورد آن‌ها با همدیگر قابل جمع نیست. یکی آن که می‌گوید هر دو خیار حیوان و حق فسخ دارند و یکی آن‌ که می‌گوید فقط یکی این حق را دارد. خب این‌جا باید چه کار کرد؟ بعضی از آقایان در حل تعارض راه‌های مختلفی رفتند، بعضی‌ها اصل جاری کرده‌اند. خواهش می‌کنم به این عبارت در باب خیار دقت کنید که امام به همین شیوه اجتهاد می‌کند. حالا روایت آن هم در «وسایل» از مرحوم «شیخ عاملی» آمده است که دوستان می‌توانند به آن رجوع کنند. امام می‌گوید به زمان صدور احادیث باید توجه کرد. دقت کنید. می‌گوید حدیثی که از پیامبر(ص) نقل شده و می‌فرماید «صاحب الحیوان بالخیار...»، یک معنا می‌دهد و حدیثی که تعبیر «صاحب الحیوان» در آن هست و در زمان امام رضا(ع)، یعنی حدود دو قرن بعد آمده، معنای دیگری دارد. دقت می‌کنید؟ امام می‌گوید تحولات اقتصادی در این یکی، دو قرن اتفاق افتاده است. در یک روایت می‌گوید «صاحب الحیوان بالخیار...» و امام می‌گوید به نظر من تمام روایاتی که در این‌جا هست درست است و با هم تعارض هم ندارند. وجه جمع این‌ها چیست؟ این است که در زمان پیامبر(ص) که در بازار کوچک مدینه اقتصاد ساده‌تری در جریان بوده بسیاری از معاملات پایاپای و کالا به کالا و حیوان به حیوان بوده است. یعنی مثلاً طرف الاغ می‌داده و گاو می‌گرفته است. مثلاً خریدار در عین حال فروشنده هم هست. وقتی می‌گویی «صاحب الحیوان» منصرف به مشتری نیست، بلکه اطلاق است و شامل هر دو می‌شود. صاحب الحیوانی که پیامبر(ص) می‌گویند شامل دو طرف می‌شود و منصرف به یکی نیست ولی در دو قرن بعد یعنی در زمان امام رضا(ع) و در آغاز قرن سه هجری و نزدیک به ائمه‌ی متأخر وضع جامعه‌ی اسلامی عوض شده است. اقتصاد جامعه‌ی اسلامی جهانی‌تر و پیچیده‌تر و گسترده‌تر شده است. معامله با سکه‌ی نقره و طلا و با درهم و دینار رایج شده بوده است. معامله‌ی پایاپای کم‌تر می‌شده است. لذا مشتری از بایع قابل تشخیص شده است. دقت کنید. می‌گوید در روایات متأخر اگر کلمه‌ی «صاحب الحیوان» گفته‌اند، مثلاً در روایت امام رضا(ع) در آغاز قرن سه غالباً کلمه‌ی مشتری به خریدار حیوان منصرف می‌شود. لذا این نمی‌تواند اطلاق حدیث پیامبر(ص) را مقید کند. چرا؟ چون امام رضا(ع) با اصطلاح مرسوم عصر خودشان صحبت کرده‌اند و پیامبر(ص) با اصطلاح زمان خودشان بحث کرده‌اند. امام می‌گوید خیلی از اجتهادهایی که می‌کنیم این‌طور است. در بحث طهارت و در بحث صلات نمونه‌های دیگری دارد. امام می‌گوید گاهی برداشت‌هایی که شما از روایات می‌کنی، معنای آن عبارت در آن جامعه این نیست که به ذهن تو می‌آید. حالا شما ببینید در مسائل عقیدتی و اخلاقی چقدر تأثیر دارد. مثلاً من در رابطه با همین کلمه‌ی تقلید یک مقال بزنم. کلمه‌ی تقلید در لسان فقهی حوزه‌ای ما یک معنای کاملاً عقلایی دارد. اصلاً‌ عمده‌ترین دلیل ما برای تقلید چیست؟ دلیل عقلی است. اصل دلیل ما برای تقلید دلیل عقلی است. یعنی معقول‌ترین و عقلایی‌ترین کار است. کلمه‌ی تقلید یک بار عقلانی دارد و در واقع رجوع به متخصص و اعلم است. اما همین کلمه‌ی تقلید در زبان مصطلح امروز جامعه‌ی ما بار منفی دارد. یک بار هم یک آقای نادانی چند وقت پیش یک صحبتی کرد و گفت مگر مردم میمون هستند که تقلید کنند؟ نه تو میمون هستی که متوجه نمی‌شوی معنای کلمه‌ی تقلید چه هست. ببینید این تقلید در زبان فارسی یک معنا دارد که بار منفی پیدا می‌کند و در زبان فارسی یک معنا دارد. کلمه‌ی رعیت هم همین‌طور است. الان شما مثلاً می‌گویید امیرالمؤمنین علی(ع) گفته مردم رعیت من هستند. این کاملاً بار منفی دارد و تعبیر ارباب و رعیت به ذهن‌ها می‌آید. اما کلمه‌ی رعیت در لسان امیرالمؤمنین علی(ع) به چه معناست؟ درست همین بار مثبتی است که مروز برای شهروند و حقوق مدنی تعریف می‌کنند. رعیت از رعایت می‌آید. حاکم راعی است و مردم رعیت هستند. یعنی حاکم باید حقوق و کرامت و حرمت و مصالح مردم را رعایت کند. بار مثبت دارد. اما در زبان فارسی بار منفی دارد. این‌ها در تبلیغ خیلی مؤثر است. در معنا کردن آیه و حدیث خیلی دخالت دارد. من نمونه‌های فقهی آن را عرض کردم. حالا شما در حوزه‌ی عقیدتی و اخلاق دقت بکنید. ترجمه کردن این‌ها خیلی کار سختی است و یک نوع اجتهاد است. گفتند در هر ترجمه‌ای دو تفسیر است. در هر ترجمه دو تفسیر صورت می‌گیرد و خیلی باید دقت کرد. این دقت در جغرافیای تاریخی، فکری، اخلاقی، سیاسی، اقتصادی بسیار مهم است. بعضی از آقایان مثل امام این موشکافی‌ها را لازم می‌دانند و بعضی‌ها هم نمی‌دانند. همین تعارض روایات را طور دیگری حل می‌کنند. می‌خواهم نتیجه بگیرم. شما این‌ها را در کتاب‌های رسمی نمی‌بینید. مثلاً مرحوم آخوند در کفایه وقتی می‌خواهد شرایط اجتهاد را تعریف بکند این‌ها را نمی‌گوید و شاید لازم هم نیست که بگوید. بین متأخرین هم همین‌طور است. مرحوم آقای خویی در بحث اجتهاد و تقلید نگفته است. نه متأخرین و نه متقدمین این‌ها را به عنوان شرط نمی‌آورند. البته مرحوم آقای خویی خودشان این مسائل را رعایت می‌کردند. بعضی‌ها سکوت کردند، بعضی‌ها صریحاً مخالفت کردند. یک جلسه قبل همین‌جا و در همین سالن من یک بحثی داشتم که یکی از دوستان اعتراض کردند. من گفتم شما نمی‌توانی مطمئن باشی آیه یا حدیثی را درست معنا کرده‌ای الا این‌که اشراف به سایر آیات و احادیث لااقل در همان موضوع داشته باشی. یعنی می‌گویی استفراغ وسع و استقثا کرده‌ای ولی واقعاً نکرده‌ای. بسیاری از ما طلبه‌ها بسیاری از آیات و احادیث را ندیده‌ایم. با یک سری از آیات و احادیث سر و کار داریم و فکر می‌کنیم اسلام همین‌هاست. دریایی از آیات و احادیث را اصلاً‌ نه دیده‌ایم و نه خوانده‌ایم و نمی‌دانیم. واقعاً استقسا و استفراغ وسع صورت نگرفته و باید صورت بگیرد. این یک بدعت است. یک وقتی من این را گفتم و بعضی از دوستان ناراحت شدند. گفتم بدعت چیست؟ این است که چیزی که جزو دین نیست را بگویی جزو دین است و چیزی که جزو دین است را بگویی جزو دین نیست. همه‌ی ما روی اولی حساس هستیم. یعنی اگر یک چیزی جزو دین نباشد و آن را به دین نسبت بدهند همه دادم می‌زنیم و باید هم داد بزنیم. اما بخش دوم که بین ما رایج است. یک بخش مهمی از دین را جزو دین نمی‌دانیم چون خبر نداریم و به دیگران هم نمی‌گوییم و اصلاً‌ خود ما این‌ها را از دین حذف کرده‌ایم. آن‌جا بحث نهج‌البلاغه شد چون آقا بحث نهج‌البلاغه را فرمودند. ما بحث نهج‌البلاغه را گفتیم که بسیاری از آن مشکل سند هم ندارد و دوستان طلبه هم این‌جا تأیید و تشویق کردند. بعد شنیدم که یکی از آقایان فرموده‌اند آن‌هایی که در آن جلسه بوده‌اند و تأیید کرده‌اند سواد نداشته‌اند. برای این‌که همه‌ی نهج‌البلاغه قصه و تاریخ است. انشا نیست. خب شاهد از غیب رسید. اصلاً‌ معلوم می‌شود بعضی از آقایان نهج‌البلاغه را تا حالا یک بار هم درست نخوانده‌اند که بدانند همه‌ی آن اخباریات است یا خیلی از آن هم انشا است. یا مثلاً فقط مسئله‌ی طهارت و نجاست فقه است و فقه اقتصادی و اجتماعی و تربیتی فقه نیست؟ ضمن این‌که بسیاری از جمله‌های ظاهراً خبری که با یک واسطه‌ی بسیار خفی است نتایج بسیار مهم انشایی و فقهی دارد. ضمن این‌که اصلاً‌ فقه نباشد،‌ مگر مبلغ دین فقط مسئله‌گوست؟ بخش عظیم اصلی دین، فراتر از فقه، مسئله‌ی اخلاق و عقاید است. به نظر من در این حوزه‌ها این مسائل هست که فاصله با معارف و فقه اکبر باید کم‌ و کم‌تر بشود و دایره‌ی دین به درستی شناخته بشود. خیلی ممنون و متشکر هستم. صلوات بفرستید.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha